رمان بلو blue پارت۹

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

رضا-ارسلان!
به دو رو بر نگاه کردم هیچی نبود بکوبم تو سرش با حرص گفتم:
-لامصب کوفتم نداره که سرتو بزنم.
رضا-منو ارسلان میریم سر کار تو هم بمون خونه تونستی به سر و وضع خونه برس به هرحال تو تنها خانم این خونه ای.
«ارسلان پوز خندی زد و گفت:»فقط خودتو نکش یه جوری زخمی کن که بشه نجاتت داد.
رضا جای من گفت:
-بس میکنی یا نه؟
زبونمو در آوردم رو به ارسلان و ارسلان یکه خورده نگام کرد و گفت:
-پگاه خیلی بهت حسودیم میشه، عقل نداری راحتی، من دارم جای تو سکته می کنم.
رضا ارسلانُ به زور برد درو بستن و به دور تا دور نگاه کردم قدم برمی داری می خوری ته خونه از ته می خوری به سر خونه، کل این خونه انازه ی دوتا اتاق خوابه خونه باباجونِ.
روی ارسلانُ کم کنم خوبه، با زبون بی زبونی بهم حرفشو می زنه فکر می کنه نمیفهمم منظورش اینه که اگر حرف گوش نمی کردی این بلاها سرت نمیومدف از اینکه رضا تو سرم نمیزنه متعجبم! حتما رضاست که جلوی ارسلانُ گرفته کاری نکنه، حرفی بهم نزنه ؛ دلم می خواست سرک به اینستاگرامم بزنم ببینم چخبره؛ واااایی وااااایی من بازم دارم می گم اینستا؟! من چه مرگمه از اینا بدتر چی ممکن بود سر ادم بیاد که سر من اومده؟
ازش متنفرم… هیچکدوم از اونایی که لایک کامنت برام گذاشتن نیومدن کمکم، فقط خونوادم بودن، راستِ که می گن آدمای مجازی فقط زمانی هستن که تو به نت وصلی اگر داده رو خاموش کنی دیگه نیستن دیگه وجود ندارن چون مجازیند.
هنوز جون دار نشده بودم بدنم ضعف داشت از جا بلند شدم به سر یخچال رفتم یه مقدار وسایل تو یخچال بود نمی تونستم به چیزی فکر کنم مغزم خسته بود در یخچالُ بستم تو هال همونجا دراز کشیدم، یعنی بعد اینهمه مدت می شه باز برگردم دانشگاه؟!
بچه های دانشگاه میدونند که من پگاه هستم حتما کلی
عکس یواشکی می گیرن یا تا حالا شایعه ساختن… اصلا نمی خوام بهش فکر کنم..
به تاتو های دستم باز نگاه کردم وقتی تاتو هارو می دیدم یه حس نفرت به تنم بهم دست می داد…
چشمامو بستم سعی کردم فکرمو منحرف کنم که خوابم برد، یه خواب آشفته میدیدم از اون خونه، چهره هاشون یادم نمی اومد هیکل و بدنشون کم و بیشی یادم بود اما چهره هاشون نه، یکیشون …
یکیشون وقتی میومد منو میزد اینو خوب یادمه… جیغ می زدم دهنمو چسب زدن اکثرا چشمامو میبستن و بیمار گونه بهم عارض می شدن، بیمار گونه! برای همین هیکلاشونو می تونستم تشخیص بدم چون می تونستم سنگینی و سبکی ،چاقی و عضلانی بودن بدنشون یا لاغریشونو بفهمم، دستام بسته بود اما پاهام باز بودن…
از اینکه بیاد میاوردم متنفر بودم… کابوس هایی با مضمون تکرار گذشته شروع شده بود و این می تونست آزار دهنده ترین شکل ممکن ادامه زندگیم باشه.
-پگاه؟ پگاه؟
به زور خودمو از خواب بیدار کردم، ارسلان و رضا بالای سرم بودن به ساعت نگاه کردم سه بعداز ظهره نفس نفس می زدم، نفسامو کنترل کردم نمی خوام بگم که کابوس می دیدم.
ارسلان-خواب دیدی؟
-نه، نه.
ارسلان-دوساعته صدات می کنیم.
-فقط…فقط نمی تونستم از خوابی بیدار شم، کی اومدید؟ رضا-آّّب میخوای؟
ارسلان-ناهار درست نکردی؟ خب ما گرسنه وتشنه تو این گرما اومدیم خونه چی بخریم؟ نون خالی؟ تو یعنی فکر نمی کنی باید ناهار درست کنی؟
هنوز تو حالت شوک بودم و به ارسلان نگاه می کردم و رضا گفت:
-خیله خب حالا دوتا نیمرو می زنیم.
ارسلان-نیمرو چیه؟ من باید غذا بخورم پلو خورشت، غذا نه صبحونه.
-خوابم برد.
ارسلان-چون فکر نمی کنی، میدونی همینطوری داری میری جلو و گند میزنی…
رضا-ارسلان بسه.
ارسلان-دیگه مادر جون که نیست منو رضا هم که رفتیم سگ دویی حداقل یکم دو گوله رو به خاک بنداز یه کوفتی درست کن که الان من معده ام سوراخ نشه.
«با اخم گفتم:»رستوران که نیومدی…
ارسلان-تو کجا اومدی هتل؟ ما مثل خر کار کنیم تو حیثیت ما رو به گه بکش.
«با بغض گفتم:»من میدونم چه غلطی کردم خودم دارم از تو خودمو می خورم انقدر تو سرم نزن.
ارسلان-والله من بی غیرتم من بی ناموسم، سر تو هنوز رو سرته.
از جا بلند شدم و ارسلان هم دنبالم رضا با لحن جدی تری گفت:
-گفتم بسه!
یه چاقو برداشتمو گفتم:
-بیا ببر خیالت راحت بشه باغیرت.
ارسلان_ برو بابا تورو بکشم اینجا “به شقیقه اش اشاره کرد” خلاص میشه لال میشه قلبم آروم میشه دیگه نمی ترکه مغزم نمی کشه پگاه نمی کشه، فکر اون صحنه ی چند هفته قبل داره منو روانی می کنه جرات ندارم به ما قبل اون صحنه فکر کنم می ترسم هم تورو بکشم هم خودمو، خاک تو سر من خاک تو سر من.
نه یکی نه دوتا همینطوری میزد تو سر و کله اش، بغض هم کرده بود صورتش هم قرمز آتشین شده بود از داد و حرصشم دهنش کف کرده بود ،شونه هام از خجالت جمع شد ،خودمم های های گریه می کردم، افسرده و پریشون همونجا کف آشپزخونه نشستم و گفتم:
-ببخشید… ببخشید…
رضا اومد مچ ارسلان گرفت پیچوند پشتش شوکه به رضا نگاه کردم، آروم با حرص و جدیت گفت:
-باغیرت، آدم رازشو هوار نمی زنه، آدم وقتی ناموسشو از لای دندون کفتار کشیده بیرون چوب برنمیداره تو سرش بزنه چون دیگه فرقی نداره بااون کفتاره اون لای دندوناش لهش می کرد تو با چوب دو سر نجستی که هم تو سر اون داری میزنی هم تو سر خودت؛ اسم اینا غیرت نیست بی عقلیِ، بیشعوریِ، بی معرفتیِ، پگاه بد کرده آره منکرش نیستم نتیجه اشم دیده از همه بدتر هم خودش دیده خودش چشیده تو دو روز دیگه فراموشت میشه اما اون همیشه خاطره اشو داره،
« ارسلان به من نگاه کرد و من محو و خیره با دهن باز به رضا نگاه می کردم.»
رضا-لازم نیست تنبیه بشه چون نتیجه کارش هرروز تنبیهش مینه اگر می خوای دین ادا کنی مثل آدم ادا کن؛ کمک کن از راهی که رفته برگرده کمک کن دیگه اشتباه نکنه ولی راهی که تو پیش گرفتی با آدمای که از صفر تا صد این بلا رو سر پگاه آوردن فرق نداری من خونه نگرفتم با تموم نداری و دست خالی که اینجا دوتامون انحصاری بزنیم تو سرش اونم با اتکت غیرت ،اینجا رو گرفتم که نذاریم باز پگاه برگرده به پله اول اگر فکر می کنی نمی تونی کمکش کنی ، برگرد پیش مادر جون که غصه ی غصه داریشو می خوردی ولی پاتو اینجا نمی ذاری تا این بچه از جاش بلند شه من دین دارم نه به پگاه نه به
عمو نه، در مقابل یه انسان به خدا دین دارم، دین منو هرکیخرابش کنه خرابش می کنم حتی تو که تموم زندگی منی.
ارسلان یه نیم نگاه به رضا انداخت و در حالی که بازو هاشو ماساژ می داد سر به زیر انداخت و از آشپز خونه با اخم بیرون رفت، رضا اومد طرفم دستشو سمتم دراز کرد ته دلم ازش ترسیدم واقعا وقتی جدی می شه انگار داخل رینگِ و می خواد مبارزه کنه.
دستمو دراز کردم، دستمو گرفت و از جا بلندم کرد و گفت:
-همه چیزو که نباید گفت یه چیزایی رو باید بهش فکر کرد، وقتی خانم این خونه ای و سرکار نمی ری یعنی چی ؟ یعنی بخشی از کارای روزمره رو بدوش بکشی چون ما زنده ایم داریم زندگی می کنیم. چی بلدی درست کنی؟ -غذا بلدم درست کنم.
رضا-خوبه.
از آشپز خونه رفت بیرون یکه خورده به رفتنش نگاه کردم این یعنی حالا باید یه چیزی آماده کنم؟ مثلا چی؟ در یخچالو باز کردم از محتویات تو یخچال تنها چیزی که می شد درست کرد که سریع بشه املت با رب گوجه بود که درست کردم و همون طور که رضا گفت فکر کردم انتظار سفره هم دارن، انتظار همون سفره ی خونه ی مادر جون… پس سفره انداختم، غذا خوردن در
سکوت مطلق بعد نیم ساعت دراز کشیدن و باز با همون سکوت رفتن سرکار.
حرفای رضا دور یه مدار تو سرم می چرخید رضا فرصت برام خریده و این همون چیزی بود که رضا می خواست بگه و من آماده نیستم از جا بلند شم، انگار جونم رفته تا اونا رفتن من باز خوابیدیم و باز کابوس، بعد یه دوش گرفتم و دیدم ساعت نزدیک هشتِ ، جریان ظهر برای شام درست کردن من کافی بود سریع کوکو سیب زمینی حاضر کردم…
و این ماچرا هرروز در هر دیدار و هر وعده در سبک و سیاق خودش اتفاق می افتاد مثلا یه روز به اینکه جمع و جور نکرده بودم گیر دادن، یه روز به لباسای نشسته و اتو نشده چند روز بعد به شیشه های آب خالی تو یخچال و … و تنها گیر دادن نبود قشنگ یه جنگ
سه نفره بود که هر سه مون به رهبری رضا در مقابل هم می فهمیدیم چه رفتاری داشته باشیم چه وظیفه ای داریم…
ماه اول گذشت و من همچنان آمادگی درس و دانشگاه رو نداشتم اما طراحی و نقاشی و … به راه بود کم کم کلید خونه برام زدن خریدا هم افتاد گردن من آرامش بینمون تا حدی حفظ شد.
اولین چیزی که به خونه ی نقلیمون اضافه شد یه کاناپه ساخت دست خودشون جلوی تلویزیون بود با یه میز. هفته ششم سکونمون بود که رضا با یه فرم اومد خونه فرمُ گذاشت جلوی روم با تعجب فرم هارو نگاه کردم و گفتم:
-اینا چیه؟
رضا-برای یه موسسه است که به بچه های شش تا دوازده سال آموزش نقاشی میدن ،صاحبش یه دکوراسیون برای بخش هاش سفارش داد ما هم از در دوستی وارد شدیم و تورو معرفی کردیم.
ارسلان از در دستشویی اومد بیرون دستای خیسشو با پشت شلوارش خشک کرد و گفت:
-اونجا باید با مقنعه اینا بری ها .
باز شروع کرد به نیش زدن. با حرص گفتم:
-حوله نذاشته بودم الان منو سلاخی می کردی حالا دستاشو با شلوارش خشک می کنه
رضا سویچو رو جا کلیدی آویزون کرد و گفت:
-دانشگاه دوباره باید شرکت کنی، پی کارات رفتم قبول نکردن، تا دانشگاهت شروع بشه سرگرم بشی بد نیست.
ارسلان از تو آشپز خونه سرگاز گفت:
-حالا نری سرکار ما رو گشنه بذاری.
«با حرص گفتم:» ببین شده برم در خونه همسایه ها یه ظرف غذا بگیرم تورو گشنه نمیذارم چون مغز منو جای غذا می خوری.
ارسلان با خنده گفت:
-خوب می کنی، مغز تو مسمومیت میاره توش پر عکس و ژسته.
«به دو رو بر آشپز خونه نگاه کرد و گفت:»بکش بخوریم دیگه.
-کارد بخوره به شکمت فقط به فکر خوردنی.
ارسلان-رفتیم ملاقات بابات امروز.
«وا رفته گفتم:»پس چرا به من نگفتید؟
ارسلاننبا باباجون رفتیم، بعد چه توجیهی برای تو بیاریم.
با بغض گفتم:
-خب دلم تنگ شده.
ارسلان-بیا من بابات .
« ارسلان خیلی شبیه بابام بود از نظر چهره » ارسلان-منو نگاه کن دلتنگیت بره.
«بغضمو قورت دادم و شاکی گفتم:»میمون.
ارسلان-عجب نفهمیه من شبیه باباتم جای باباتم، میمون چیه؟ -بابا هم شدی؟ یا خدا پس کمر همتو بستی دهن منو سرویس کنی.
ارسلان با خنده گفت:
-تو که دختر من بودی این شکلی نبودی؛ بلو الکی!
«از پهلوش نیشگون محکم گرفتم در حالیکه داد می زد:»کلیه ام کلیه ام …
«با حرص گفتم:»تو چشم آبی هستی یا پریای عجوزه ات با اون چک و چونه اوتش.
رضا از تو دستشویی اومد و گفت:
-ده دقیقه، دو دقیقه، سی ثانیه تنها می ذارمتون به قصد کشت همو می زنید شما دو نفر چتونه؟
ارسلان-از صدقه سرت پریا…
-آ، باز لنگ منو کشید وسط بابا این دختره بپیچونِ بفهم، مگه می افته دوزاریِ لامصب قحطی زن اومده، چسبیده به گند دماغ خانم از… ن فیل افتاده .
ارسلان بلند و با اخم گفت:
-شروع شد؛ علاقه داری به این موضوع یهو همیشه سر این جریان علامه دهر میشه همچین حرفای گنده گنده می زنه انگار کدخداست.
«با حرص گفتم :»آخ آخ انقدر دلم می خواد جای پریا باشم ببینم یکی رو با لگد با فحش با تهمت آدم بیرون می کنه باز از هر دری خودشو به آدم می چسبونه چه حالی میده.
«ارسلان شاکی با تعجب گفت:» منو از در بیرون می کنه از پنجره میام تو؟
-مگه نیست؟
«به رضا که دم در ورودی آشپز خونه بود مارو نگاه می کرد گفتم:»داداشی نیست؟
ارسلان-اون شب مهمونی که رضا آوردت شر شده.
-دهن منو باز نکن چیز کرده پارسال بو داده امسال؟ خوبه این اتفاقا رو نمی دونه وگرنه چی میشد.
ارسلان-فکر می کنند منو رضا دختر بردیم کارگاه.
«سرمو بلند کردمو گفتم:»آخیــــــــــــش خوب شد.
ارسلان با حرص گفت:
-چقدر تو حسودی ، از اینکه منو رضا خراب شدیم خوشحالی، تخم دو زرده ی تو هست خانم.
-نه چشم ندارم هیچ زنی رو دورتون ببینم .
«ارسلان و رضا یکه خورده نگام کردن، تازه دوزاریم افتاد که چی گفتم سریع رومو برگردونم به طرف گاز که غذا بکشم و در حالی که گفتم:
-برید سفره بندازید غذا رو بیارم سرد شد.
چی میگی دیوونه؟! نفهمیدم این جمله ی لعنتی از کجا تو دهنم اومدولی اه اه مرده شور پریا رو ببرن! اصلا خوب کردم گفتم: میرن زن میگیرن دیگه هوای منو ندارن، زیرآبشونو میزنم اصلا پای هرکی وسط بیاد.
غذا رو آوردم، جفتشون یه جور سکوت کرده بودن که معذب می شدم. مگه چی گفتم واااا. ارسلان بعد از یه ساعت بالاخره نطقش باز شد و گفت:
-پگاه به مادر جون زنگ بزن گناه داره امروز خیلی برات گریه کرد.
-زنگ بزنم بگ کجام؟ کجا بودم؟ با کی بودم؟ جوابشو چی بدم؟
رضا-حالا فعلا صبر کنید اوضاع بهتر بشه یه سری تکلیف هاست که بایثد روشن بشه ،از اینجا بریم نمیشه که تکلیف اون کثافتا رو روشن کنیم ، برای برگشت پگاه هم یه فکری میکنیم.
ارسلان گوشیشو از جیبش درآورد و گفت:
-اسم یارو چی بود؟ بگو ببینم میتونم پیداش کنم یا یه کار دیگه باید کرد؟
«به رضا نگاه کردم و گفتم:»سینا استون
«ارسلان عصبی گفت:»اسمشُ کامل…
رضا با یه لحنی که تا حالا ازش نشنیده بود و با صدای لرزون از خشم گفت:
-من آمارشو درآوردم.
«من و ارسلان یکه خورده گفتیم:»چی؟؟؟ رضا از جاش بلند شد و ارسلان گفت:
-در نرو داداش ببینم، تک روی نداشتیم.
رضا-تک نرفتم، رفتم ببینم پشت این ماجرا کسی نشسته یا نه.
ارسلان-یا ابوالفضل )ع( رضا دق نده.
-یعنی چی؟؟!!
رضا-طرف داداش کوچیکه ی مقتولِ، یعنی انتقام جویی بوده.
وا رفتم. وا که نه… از حال رفتم، ضعف آوردم، تموم داستان مثل تیکه های پازل تو سرم کنار هم نشست و انگار وسط سینه ام یه سوراخ بزرگ ایجاد شد، مثل سیاه چالی که انتها داره ولی درد داره.
ارسلان که معمولا برون گرا بود با هول گفت:»عه! پگاه!«
رضا سریع طرفم برگشت و منو در بر گرفت و ارسلانُ پس زد و گفت:
-برو آب قند بیار .
آروم به گونه ام ضربه می زد و صدام میکرد. می شنیدم اما جون نداشتم چشمامو باز کنم، از من سوءاستفاده کردن برای انتقام جویی، تا این حد حس نکرده بودم تجاوز بهم یعنی چی،حالا صدای اون قهقهه های پر از حرس رو فهمیدم، چطور میشه یه آدم
اینقدر حیوون باشه؟ کدوم حیوون؟؟؟ کدوم حیوون با هم نوعش اینطوری مینکه جز انسان؟
آب قندُ بهم دادن یکم نفسم بالا اومد، ارسلان بادم می زد، رضا شونه امو ماساژ می داد و می گفت:
-نفس عمیق بکش.
ارسلان-پگاه قلب ملبت واینسه، خودم پوستشونو جلو چشمت میَکَنم.
جون نداشتم گریه کنم نالیدم:
-ای وااای، ای وااای، من چقدر بدبختم خدااا، خدااا!
ارسلان-بدبخت اونان که تکتکشونو میپوکونیم.
رضا-شکایت نمی کنیم که تبرئه بشن، پگاه قول میدم، شده تا پای پروندن زندگی خودم، مثل سگ انقدر می زنمش که زوزه بکشه.
ارسلان-یه نفر نبوده، اون کار یه نفر نیست.
«من های های گریه میکردم و ارسلان گفت:»پگاه؟ پگاه قیافه هاشونو یادته؟
-من… من فقط… فقط اون… اون سیناهه رو دیدم و دستیارش…
اما حالا از گریه سکسکه ام گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم.
-یکی… یکی بود حرف نمی زد، سیگار می کشید، یه سیگار نعنایی، چاق بود …
یعنی می فهمیدم… یعنی…
«ارسلان عصبی بهم گفت:»خب خب، فهمیدم. دیگه ازش چی یادته؟ رضا-امیرارسلان! داره اذیت می شه، پگاه…
-یه ساعت مربعی داشت، زنجیر کوبیده شده داشت، موهای جلوی سرش کم پشت بود ،دستامو بسته بودن بالای سرم سرشو نزدیک دستم کرد ،
موهاشو کشیدم، ولی حتی اون موقع هم داد نزد، فقط نفس های عصبی می کشید.
رضا-یعنی لال بوده؟
-نه تلفن همراه داشت. لال که تلفن همراه نداره که هی هم زنگ بخوره.
اول به رضا بعد به ارسلان نگاه کردم و گفتم:
-صداش….صدای زنگ گوشیش روی مغزم بود، صدای یه موزیک بود، اون آهنگ
شادمهر که میگه….میگه….باید تورو پیدا کنم…. هی میخوند…هی میخوند…. از این آهنگ متنفرم….
گریه هام انقدر بلند شد که باز دستمو گرفتن و ارسلان دست روی شونه ام گذاشت .
ساکت نمیشدم، بغل میخواستم. بهم این آغوشو نمیدادن. خودمو سمتش کشوندم و توی بغلش جا دادم. فهمیدم جا خورد ولی بعد دستاشو دورم حلقه کرد. چرا توی بغل ارسلان نرفتم؟ چون رضا همیشه حمایت میکنه!
تو بغل رضا که بودم یادم افتاد روی بدنش یه زائده داشت، دقیقا وسط سینه اش یه جوری که فکر میکردم انگار سه تا سینه داره! این بارزترین چیز بود. سریع سرمو از روی سینه ی رضا برداشتم و با عجله اشکامو پس زدم و گفتم:
-یه چیزی داشت، اینجـ….
به خودم نگاه کردم و بعد به رضا نگاه کردم. دستمو روی قفسه ی سینه ی رضا گذاشتم و ادامه دادم:
دقیقا اینجا، همین وسط یه چیز مثل توپ، یه توپ کوچیک.
ارسلان-مثلا چی بود؟!!!! یعنی سه تا…..
«با تعجب به رضا نگاه کرد و گفت:» حتما اشتباه میکنی!
-نه اشتباه نمیکنم.
رضا-خیله خب، برای امشب بسه، بیاین بریم بیرون هم قدم بزنیم هم یه بستنی بخوریم حال و هوامون عوض بشه. برای تسویه حساب نباید روان ضعیف داشت تا بشه نقطه ضعف حریفُ پیدا کرد.
-من الان با این چشما چطوری بیا؟ اصلا حالشو ندارم.
رضا-برای خودت زندگی کن، مردم بیرون توی بدترین شرایط زندگیت کمکت نیومدن ،نظر اون ها برای تو چه اهمیتی داره؟ «سری تکون دادم و گفتم:» هیچی!
حاضر شدم و حتی خودمو توی آینه نگاه نکردم که چهره ام روی مغزم بره و بگم نمیام .
رضا راست میگه مردم بیرون وقتی برای من سودی نداشتن چرا باید برام مهم باشه که نظرشون در مورد چهره ی من چیه؟!!!
رفتیم بیرون، اول تو سکوت قدم میزدیم و مردمو می دیدیم بعد از یه ربع ارسلان گفت:
-پریروز توی باشگاه سی کیلومتر دوییدم.
رضا-پس چطور زنده ای؟
«خنده ام گرفت و ارسلان گفت:» داداش دست میندازی؟ من با وزن الانم سی کیلومتر دوییدم.
رضا نگاش کرد و ارسلان ادامه داد:
-خدایی داری کل میندازی.
رضا-تا سر میدون، پای بستنی.
ارسلان درجا دویید.
رضا-عه! ارسلان قبول نیست جرزن.
«با ذوق گفتم:» بدو داداش….بدو روشو کم کن….بدو….
خودمم می دوییدم ولی اونا کجا و من کجا! بدنم جواب دوییدن نمیداد. اون شب تلخو برام شیرین کردن. بستنی خوردن که تموم شد رفتیم سانس آخر سینما. هردوشون خوابشون برد. یکشون سمت راستم خوابیده بود و یکشون سمت چپم. فیلم که تموم شد صداشون کردم و تازه فهمیدن که خوابشون برده. تا خونه رو دیگه پیاده برنگشتیم با اینکه زیاد هم دور نبود.
ارسلان با لباس روی کاناپه خوابید، رضا جاشو انداخت و من توی اتاقم روی تخت خوابیدم. رضا اومد دم در اتاقُ گفت:
-چیزی نمیخوای؟ اون پنجره رو یکم باز کن هوای کولر جریان داشته باشه گرفته نشه.
-داداشی؟
با نگاهش بهم فهموند که توجهش به حرفیه که میخوام بزنم، با یه حالی گفتم:
-من میفهمم چقدر برای زندگی که داغون کردم داری تلاش میکنی تا بسازمش ،نمیدونم چطوری باید بگم “مرسی”! نمیدونم چیکار کنم ولی قول میدم خطا نرم حتی اگر مسیری که تو نشونم میدی برام مسخره باشه و خلاف علایقم باشه.
«لبخندی زد و گفت:»همینو میخوام، شب بخیر.
«زیرلب گفتم:»کچل دوست داشتنی اََه
خوابیدم، راحت تر از هر شب ، بر خلاف غضه و دردی که داشتم ولی حالم خوب بود .
امشب از پارت دوم خیلی بهم چسبید و حس کردم منم دارم زندگی میکنم.
خواب بودم، صدایی شبیه تق تق هر دو دقیقه یه بار میومد. انقدر تکرارا شده بود که روی مغزم رفته بود…صدای چی بود؟!!!! بلند شدم نشستم و به دوروبرم نگاه کردم. خدایا صدای چیه؟ رفتم توی هال دیدم پسرا خوابن. برگشتم توی اتاقم دراز کشیدم دوباره صدا اومد.
فهمیدم از بیرونه، پنجره رو سریع باز کردم. پنجره نه حفاظ داشت نه توری. دیدم یکی از لوله ی گاز پنجره آویزونه یکی هم از پایین.
جیغ زدم؟ جیغ؟ یعنی لوزه هام از حلقم بیرون زد. رضا و ارسلان هم انگار آماده باش بودن یکیشون دویید توی اتاق و یکیشون بیرون دویید. من نمیدونم چطوری به مغز ارسلان رسید که باید بیرون بدوئه. رضا از بالا داد زد:
-بی پدر وایسا… ارسلان بگیرش….
دستم رو گوشام بود و هنوز میلرزیدم…رضا منو سریع توی بغلش گرفت و گفت:
-هیچی نیست، تموم شد، تموم شد…. من اینجام، نمیزارم اتفاقی برات بیوفته.
«با هق هق گفتم:» اومد….اومده بود…بالا….بالا….
رضا-فردا یکیُ میارم پنجره هارو حفاظ بزنه.
«با ترس در حالی که چشمامو توی بغل رضا تا ته باز کرده بودم گفتم: حتما اونا….اونان….
رضا-اونا الان بیان بالا سرتو که چی بشه؟
-حتما برای اینکه شکایت نکنم خواستن بکشنم.
رضا-اگر قرار بود بکشنت
«منو از بغلش بیرون کشید و ادامه داد:» ولت نمیکردن که سراغت بیایم و ببریمت. کار اونا نیست.
=پس کیه؟رضا-دزده، دزد.
-نه اون دزد نبود، یه حسی بهم میگه دزد نبود.
رضا-تو الان ترسیدی، ترستِ که باعث میشه این فکرُ بکنی. آروم باش بزار برات آب بیارم.
«با وحشت و هول گفتم:» من دیگه اینجا نمیخوابم، تنها نمیخوابم.
جلوتر از رضا بلند شدم.
رضا-خیله خب.
صدای ارسلان اومد که نفس زنان وارد خونه شد و با همون حال گفت:
-دیدیشون؟
-نه فقط فهمیدم صورتشونو پوشونده بود، اون که پایین ایستاده بود مسن تر بود، انگار چاق بود ولی اینکه بالا اومده بود تند و تیز بود.
ارسلان-با موتور بودن در رفتن؛ تا کجا دنبالشون دوییدم!
رضا-دیگه با موتور بودن که گیرشون نمینداختی.
ارسلان-اول رسیدم پایین تازه سوار شده بود. گرفتم کشیدمش پایین ولی اون که پشت فرمون بود بی هوا توی گردنم زد….
«گردنش قرمز شده بود، رضا به سمت ارسلان رفت و گردنشو چک میکرد، ارسلان کلافه سرشو از زیر دست رضا بیرون کشید و گفت:»
-ول کن داداش خوبم، گیرشون میاوردم زنده زنده سلاخی میکردمشون کثافتارو، پلاک موتور هم کنده بودن.
رضا-دزدن بابا، دزد همینه.
ارسلان به من نگاه کرد و گفت:
-دست مست که بهت نزد حرومزاده؟ رضا-نه تو نیومد.
ارسلان-تو از کجا فهمیدی که دزد اومده؟ -هی صدای تق تق میومد.
ارسلان-تق تق چی؟
رضا ، ارسلانُ عقب کشید و رفت پنجره رو باز کرد و به دورو بر پنجره نگاه کرد و گفت:
-با سنگ ریزه به پنجره میزدن.
ارسلان-برای چی دزد باید با سنگ ریزه به پنجره بزنه؟
-من که گفتم اونا دزد نبودن، حس کرده بودم.
صدای در اومد، ارسلان با سر به رضا اشاره کرد که هوای منو داشته باشه و خودش رفت دم پنجره. همسایه امون بود.
رضا-من پایین تختت میخوابم نگران نباش.
«با بغض گفتم:» داداش من دارم سعی میکنم که…. که زندگی کنم و همه چیچیُ از اول شروع کنم اما…
«شونه هامو بالا دادم و اشکامو پاک کردم:» نمیزارن.
«رضا بازوهامو میون پنجه هاش گرفت و دقیق بهم نگاه کرد و جدی گفت:»
-من حواسم هست دیگه، تو زندگی کن.
حس میکردم مهمم، بهم اعتماد به نفس میداد وقتی توی بدترین شرایط اینطوری بهم میگفت یه حسی با کنش زیاد منو به آغوشش می کشوند. حتی اینکه اول هیچکدوم از آغوش های این روزها منو دربرنمیگیره و این منم که با اصرار بهش میچسبم، منو از این تمنای زیبا درو نمیکرد. دستاش دور شونه هام حلقه شد؛ این یعنی تفاوت جثه ای!
حس میکردم درونم فیبر های نوری در حال جنبشن، عجیبه که بدترین نوع ترس چند دقیقه پیش برام اتفاق افتاده و من حالا موندم با یه بغل وضع شده! نمیدونم شاید جزء اون تیپ شخصیت ها هستم که با هر تلنگر تغییر میکنه. درست مثل رقص نوری که با صدای موزیک تنظیم شده!
ارسلان تا درو بست رضا منو به عقب هدایت کرد و این باعث شد یه تیتر بولد شده توی سرم خاموش و روشن بشه ،” جلوی ارسلان نباید بهش نزدیک بشم!” رضا به سمت حال رفت و منم پشش راه افتادم.
ارسلان-همسایه ها پرسیدن به پلیس زنگ بزنیم گفتم نشونه ای نداریم!
رضا-آره ولی مجرم حتما به صحنه ی جرم برمیگرده تا لکه گیری کنه.
ارسلان-رخت خوابتو چرا جمع میکنی؟ ساعت سه نصفه شبه!
رضا-پایین تخت پگاه میخوابم.
ارسلان-پایین تخت پگاه؟!!!!!
رضا-میترسه؛ اینجا هم سه تا جا نمیشیم.
ارسلان با مکث خیلی طولانی نگاه از نگاه رضا گرفت و به اتاق دوخت. انگار روش نشد اعتراض کنه! رضا به من نگاه کرد. نگاهی که با تموم نگاه های دیروز، ماه های قبل ،سال های قبل….فرق داشت و من به جای اینکه به نگاهش دامن نزنم توی چشماش زل زدم.
بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت:
-صبح آهنگر میارم، پنجره حفاظ داشته باشه دیگه نمیترسی.
حرصی موذیانه زیر پوستم دوید و جسورانه گفتم:
-فکر نکنم حالا حالاها جرئت به خرج بدم که حتی توی خونه تنها بمونم.
«ارسلان یکه خورده گفت:»
-پس چی؟ تورو زیر بغلمون بزنیم ببریم کارگاه بگیم دستار جدیدیه؟ ما میسازیم این روش نقاشی کنه، گل و بوته روشون میکشه؟ رضا-امیرارسلان!
«شاکی به رضا نگاه کرد و گفت:» چیه داداش؟
«ادای رضا رو درآورد:» امیر ارسلان! میگه خونه نمیمونم.
رضا-طبیعیِ ارسلان! دو نفر تا بیخ گوشش اومدن، فکر کردی تو یا منه که با دست خالی گردن میشکونیم و هر روز تو رینگیم و از غریبه نمیترسیم؟ پگاه بیست سالشه ،زندگیشو یه سری عوضی محاصره کردن، داری از سمت کی حرف میزنی؟ خودت یا پگاه؟
ارسلان با کمی سکوت بهم نگاه کرد و با اخم بهش زل زدم.
ارسلان-فرمون دست داداشِ.
رضا-خیله خب، بریم بخوابیم که یکی دوساعت دیگه باید بریم سرکار.
ارسلان رفت روی کاناپه و رضا پنجره رو بست و گفت:
-بیا بخواب، نترس من اینجام.
روی تخت دراز کشیدم و دستمو طرفش دراز کردم.
-دستمو بگیر.
نه خواهشی ، نه اصراری، نه تمنایی! دستوری گفتم دستمو بگیر! به دستم نگاه کرد و همونطور که دراز کشیده بود دستمو گرفت. ساعد دست دیگه اشو روی پیشونیش گذاشت و چشماشو بست اما من همینطوری عین جغد نگاش میکردم. انگار قفل رضا شده بودم. بدون اینکه چشماشو باز کنه آروم گفت:
-بخواب.
از کجا فهمید؟ حتما حس کرده! به ارسلان نگاه کردم، توی ظلمات خونه معلوم نبود که چشمش بازه یا بسته ولی حس میکردم داره مارو نگاه میکنه. دلم میخواد دیگه خوابم نبره. اصلا از شب خوف دارم… یارو از در دیوار اومده بالا چه غلطی بکنه؟! تنم لرزید. سنگ ریزه هم به پنجره میزد حرومزاده ی کثافت. دلم امنیت میخواد. به دستم که توی دست رضا بود نگاه کردم. دلم میخواد بپرم پایین، اونجا…اون پایین…. توی رخت خواب اون بخوابم .
به بغلش بچسبم و بگم آخیش، الان تو بغل اون غول مرحله ی آخرم، دلم میخواد ببینم کی جرئت داره جلو بیاد! پـــــوف! دلم….دلم زندگی بی حاشیه میخواد. نه کسی منو بشناسه نه ببینه. فقط زندگی کنم، نقاشی کنم، برم دانشگاه، سرکار، غذا درست کنم ،یه دوست داشته باشم، باهاش برم بگردم؛ مگه زندگی چیه؟!
از گذشته پشیمونم، از اینکه الکی برای خودم دردسر میساختم. مثلا حکیم! خب که چی؟ آخر تهدیدم کرد و سرجام نشستم. حکیمو علم کردم که فالور بگیرم. کدومشون به داد من رسیدن؟ همیشه که فحش میدادن، اره لذت داره مورد توجه باشی اما… چه توجه ای؟!!!
اگر من فعالیت مجازی نداشتم هیچ وقت بهم تعارض نمیشد چون منو نمیشناختن!
البته که در اون صورت هوشیار می باستی میمیرد چون اون بود که منو بدبخت کرد….سینای کثافت، برادر مقتول…. چه فعالیت داشتم چه نداشتم اونا پیدام میکردن چون برام نقشه داشتن.
تقصیر خودمه، منم که جسور و بی عقلم، خونه ی باباجون میموندم با همه ی حرفایی که می بایستی میشنیدم حداقل الان جام امن بود… نمیترسیدم، کابوس نداشتم .
حرفای ارسلانُ نمیشنیدم، رضا رو عاصی نمیکردم، کاش زندگی دکمه ی back داشت!
انقدر با خودم حرف زدم که بلاخره صبح شد و پسرا بیدار شدن. رضا صدام کرد و گفت:
-ما میخواییم بریم سرکار، خونه میمونی؟ انقدر خوابم میومد که شجاع شده بودم و گفتم:
-آره، صبح که نمیتونند از در و دیوار بالا بیان.
ارسلان-به همسایه ها هم میسپاریم، هرچی شد زنگ بزن.
-بـــاشه بــــاشه، برید دیگه.
ارسلان-دیشب عمه ی من بود ترسیده بود حالا شجاع شده.
هر دوشون رفتن. تا جایی که خواب بودم شجاع بودم ولی وقتی بیدار شدم ترس برم داشته بود و هر صدایی میومد فکر میکردم دوباره سراغم اومدن. شبیه فیلم ترسناک شده بود. درو قفل کردم، چاقو هرجای خونه گذاشته بودم؛ نمیخواستم هی به پسرا زنگ بزنم و بگم ترسیدم، باید از پس خودم بربیام. نشستم فرم مربوط به آموزشگاهمو پر کردم، باید سرکار میرفتم. نمیشه همینطوری ادامه بدم .
هرچقدر کمتر از پس خودم بربیام بیشتر حرف میشنوم؛اُُپرا هم زنی بود که بهش تجاوز شده بود اما اون تلاش کرد که خودشو بالا بکشه با ترس هاش مبارزه کنه. کار کنه ،خودشو به دنیا ثابت کنه، منم یه زنم چرا باید کمتر از اون باشم؟
غذا درست کردم. حوالی ساعت دو و نیم بود که پسرا اومدن. بعد از مدت ها نت خطمو روشن کردم، حس انزجار داشتم دیگه! حالا دیگه هوام فرق داشت. ایسنتاگراممو باز کردم، فالوورام بیشتر شده بودن. یکه خورده صفحه امو بالا پایین کردم و صفحه هارو تعویض کردم. یه جای کار میلنگه، یه اتفاقی افتاده که فالورام زیاد شدن!
به explore رفتم، چشمام روی صفحه خیره موند، تنم یخ کرد اون تیتیر لعنتی رو دیدم. چقدر با کینه و وقاحت کلمه هارو کنارهم گذاشتن، حس میکردم روی تنم شعله های آتیشه. هرکاری میکردم کلماتُ بخونم، فقط میدونستم معنی اون کلمات خیلی بده، عکس من بود…. خیلی جاها فیلم بود…. انگشتام انگار فلج بودن و نمیتونستم بزنم فیلم باز بشه….
تازه درک کرده بودم چه اتفاقی افتاده، انگار درکای قبلی بهم ثابت کرده بودن واقعا بی خیالم و فراموش کار… زیر لب نجوا کردم:
-آبروی همه رفت، آبروی همه رو بردم، آبروی همه….همه…
بی بغض زدم زیر گریه، گوشیم هی از دستم می افتاد، دوباره برمیداشتم ولی باز از دستم می افتاد. همونطوری که روی زمین افتاده بود کنارش چمباتمه زدم و یکی از فیلم ها رو باز کردم…. جیغ میزدم، خودمو میزدم، گریه میکردم، آتیش گرفته بودم ،آتیشم زده بودن….
کل خونه رو بهم ریختم، همسایه ها پشت در اومده بودن، در میزدن، موهامو میکندم ،از من فیلم گرفتن و پخش کردن…. رو همه ی فیلم ها نوشته شده بود:” تجاوز به پگاه بلو” کل صفحه ی explore پر از فیلم ها و عکسای منه…. حالا تموم شهر منو میشناسن، تموم ایران…
در خونه باز شد، رضا و ارسلان با چنان هول و ترسی وارد خونه شدن که تا حالا چنین ترسی ازشون ندیده بودم، قبل اینکه سراغ من بیان یکیشون دویید طرف آشپزخونه و یکشون سمت اتاق، بعد جفتشون به سمت من اومد. همسایه ها هم دم در ایستاده بودن. رضا جفت دستامو گرفت، جیغ میزدم و میگفتم:
-من باید بمیرم، من باید بمیرم دیگه…
«ارسلان عصبی گفت:» چیشده؟! کسی اومده؟ چیشد؟!
رضا-جیغ نزن بگو چیشده.
با هق هق و سکسکه که از گریه برام رخ داده بود گفتم:
-فیلم….فیلم…فیلم….
ارسلان درحالی که با جفت دستاش شونه هامو گرفته بود رهام کرد و اطرافمو نگاه کرد .
موبایلمو طرف دیوار پرت کرده بودم… گوشیمو برداشت، خیره به گوشیم فقط نگاه میکرد، رضا آروم گفت:
-امیر ارسلان؟
ارسلان رنگش پرید، کف دستشو به دیوار گرفت تا نیوفته و زیرلب گفت:
-یا حسین….یا حسین….
رضا رهام کرد. از گریه و زاری مثل سجده کردن روی زمین افتاده بودم، همسایه ها رو فرستاد برن خونه اشون و درو بست. به سمت گوشیم رفت، ارسلان هم عین زنا گریه میکرد و میگفت:
-آبرومونو بردن، مادرجون و باباجون سکته میکنند.
رضا از عصبانیت مشتاشو به دیوار میکوبید، یه جوری محکم میزد که منو ارسلان شوکه به رضا نگاه میکردیم، رضا نعره میزد….نعره….عین یه شیری که تیر و نیزه توی تنشه نعره میزد، ارسلان آرومتر با همون حال زارش گفت:
-رضا؟
بلند شد شونه های رضا رو با دست چپش از روی قفسه سینه اش گرفت و به عقب با زور هولش داد و گفت:
-رضا….رضا……
«داد زد:» رضا نکن…تو اینطوری کنی ما باید سر بزاریم بمیریم، نکن…
انگار غم دوماه قبل یهو الان حمله کرده بود، من زجه میزدم، ارسلان یه گوشه چمبره زده بود و مردونه زار میزد، رضا….رضا….رضا دیوونه شده بود، یهو یه کاری میکرد زهره ام آب میشد، حالا نیاد منم بزنه؟!
گوشیشو از جیبش درآورد. با اون صورت ارغوانی رنگش شماره یکُیُ گرفت، سر ارسلان روی زانوش بود که یهو داد زد:
-الو؟
ارسلان از جا پرید، من روی زمین عقب عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد. هاج و واج به رضا نگاه میکردم، چرا اینطوری شده؟!
رضا-گوشتو باز کن
«دوباره عربده زد:» به من گوش کن،جریان فیلمو خودت یا مادرت یا بابات به مادرجون و باباجون بگن نأشتو تو باغچه چال میکنم، گرفتی یا نه؟ «دوباره فریاد زد:» اره یا نه؟
موبایلشو قطع کرد، عصبی راه میرفت، تو یه وجب جا مدام رژه میرفت. من میلرزیدم ،حالم بد بود، دلم پیچ میخورد و حالت تهوع گرفته بودم. تا خواستم بلند شم تلپ خوردم زمین، پاهام انگار فلج شده بود. تا خواستم بگم: “دارم بالا میار” استفراغی کردم که انگار ضربه مغزی شدم. نمیتوستم جلوی خودمو بگیرم که توی خونه بالا نیارم…
ارسلان-عه! عه!!! عـــــــــه!!!!
انگار لال شده بود .و به عه عه افتاده بود. رضا یه لحظه مثل باباجون شد و با هول گفت:
-چیشد چیشد چیشد؟
تا میخواستم بگم رضا باز بالا می آوردم، به زرآب رسیده بود ولی قطع نمیشد. تنم مثل تشنجی ها میلرزید….رضا او.مد بالا سرم، موهامو جمع کرد، فقط تونستم پاچه ی شلوار رضا رو توی دستم بگیرم و رضا با لحنی که کنترل میکرد گفت:
-اشکال نداره، اشکال نداره…
«با گریه گفتم:» ببخشید….بخشید…
ارسلان-اینو چیکار کنیم؟ رضا-پاشو برو پنجره ها رو باز کن.
«زیرآرنج منو گرفت و از جا بلندم کرد و گفت:» برو حموم…
«با نفسای بریده گفتم:» بالا….بالا….
به حموم نرسیده باز زرآب بالا آوردم…. رضا عصبی داد زد:
-ارسلان؟ ول کن اونارو برو ماشینو روشن کن ببریمش درمونگاه.
«ارسلان بدبخت هنگ کرده گفت:» عه؟!
رضا-دِ بجنب.
«با همون حال گفتم:» کثیـ…کثیف…
رضا-بمون اینجا لباس بیارم.
«با گریه و بیجون دو سه تا توی سرم زدم:» خاک تو سرت….خاک تو سرت….
رضا در حدی عصبی بود که باهام چنان جدی برخود میکرد که ازش میترسیدم. زیر آرنجمو محکم گرفت و گفت:
-برو تو حموم، برو…
لباسمو درآورد و یه گوشه حموم پرت کرد، شیر آب روی تنم گرفت، ارسلانُ از قصد فرستاده بود پایین. زیر زانوم خالی میشد و با همون حال گفت:
-دستتو. بنداز دور گردن من هی میوفتی.
با همون سکسکه خودمو جمع کرده بودم، نمیخواستم رضا ببینتم. عصبی گفت:
-پگاه؟
-خودم…خودم….
رضا محکم دستمو پس زد، حالم با اون اوصاف حالا معذب هم بود، الان هوشیارم و با دفعه اول که رضا بردتم حموم فرق داره! سرشور شیر حموم پایین پرت کرد و با لحن تند گفت:
-الان اون پسره میاد بالا تو هم هی داری پیچ میخوری. با گند و کثافت ببرمت هان؟
-داد….داد…داد نزن…
ارسلان از پشت در حموم گفت:
-رضا سرش داد نزن، من منتظر میشم…
یعنی این حرف ارسلان منو آب کرد، بلند بلند گریه میکردم، این جمله ی ارسلان هزارتا معنی داشت… دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین…زیر خود زمین هم کسی پیدام نکنه…. رضا حوله رو آورد، دیگه حرف نمیزد. اونم از ارسلان خجالت کشیده بود .
لباسمو تنم کرد و در حموم باز کرد و گفت:
-ببرش توی ماشین، لباسم خیسه عوض کنم بیام.
ارسلان یه نیم نگاه بهم کرد و تا زیر آرنجمو گرفت انگار جون از تنم رفت….
چشمامو باز کردم، زیر سرم بودم. از لای در دیدم که ارسلان و رضا روی نیمکت ها نشستن. ارسلان سرشو میون دستاش که آرنجاش روی زانوش بود گرفته بود. رضا مثل یه جانی به زمین زل زده بود و چنان دستاشو مشت کرده بود که مشتاش میلرزید. الان این پرستارا و مریضا منو توی فیلم دیدن، میشناسن….
دلم نمیخواد کسی منو بیینه، سرمُ از دستم درآوردم. با دمپای آورده بودنم .
پوشیدمشون و از اتاق بیرون اومدم. ارسلان و رضا از جاشون بلند شدن و ارسلان سریع اومد بازومو گرفت و به اتاق نگاه کرد و گفت:
-چرا سرمو کندی؟
-بریم…تروخدا بریم…نمیخوام اینجا باشم.
«شالمو جلو کشیدم و رضا گفت:»
-خیله خب، برین پایین من حساب کنم بیام.
تموم کل راه بی صدا اشک ریختم،از مرگ میترسیدم وگرنه خودمو میکشتم و راحت میشدم… حتما خبرشو به بابا میرسونند که اذیتش کنند؛ زنشو که گرفتید، آبروی دخترشم بردید؟! به خونه که رسیدیم گفتم:
-چطوری زندگی کنم؟
«به ساختمون نگاه کردم و گفتم:» از حرف مادرجون باباجون فرار کردم گیر حرفای ملت بیوفتم؟
«با گریه ادامه دادم:» چطوری ادامه بدم؟ مردم با دست نشونم بدن بگن عه این همون دختره است که گروهی سرش ریختن….
های های زدم زیر گریه، نه ارسلان حرف میزد نه رضا؛، همونطوری جلوی خونه توی ماشین نشسته بودیم.
ارسلان-باید بریم فتا.
رضا-فتا؟
«زهرخندی زد و گفت:»
-که بعد بگن دختره حجاب نداشته اینطوری شد و ولشون کنند؟ من دونه دونه استخون هاشونو میشکونم، لایه لایه ی پوستشونو میکنم، فکر کرده گه بخورن نباید جواب بدن؟ من از اون ها نیستم که عقب بشینم قانون یه متجاوز رو تبرئه کنه، من خودم قانون میشم! خودم طناب دار میشم، میشم تیغ، میشم جلاد. فکر کردن انتقام گرفتن؟ پس عمو چرا زندانه؟ پول نخواستن که اینطوری کنند؟ مخ زنشو بزنند و روی سر دخترش بریزند؟ من گورمو میکنم اگر جواب اینارو پس ندم. گورمو میکنم.
به رضا نگاه کردم، حس کردم تنها دلیلی که من هنوز دارم زندگی میکنم رضا است!
همون لحظه اینو فهمیدم، تا حالا اینطوری ندیده بودمش. هیچ وقت این حالو نداشتم .
برای من اینطوری شده ها! ارسلان دستشو روی زانوی رضا گذاشت و گفت:
-طناب دار بشی طناب دار میشم، تیزی بشی تیزی میشم، بکوبی میکوبم، حضرت علی میگه مظلوم خودش گناهکاره. مگه میزارم مظلوم بشیم؟ «رضا از تو آینه بهم نگاه کرد و گفت:»
-نمیگم گریه نکن، تو داری جواب لجبازی خودتو میدی پگاه ولی گریه هات که تموم شد به خودت بیا…..
«ارسلان با تعجب گفت:» رضا! رضا، عمو اسماعیل!
محکم پلک زدم تا عمو رو ببینم، خودش بود! همون هیکل نافرمی که هیچ تلاشی برای اصلاحش نمیکرد! داره زنگ واحد مارو میزنه؟ رضا-از کجا میدونه اینجاییم؟ ارسلان-داره زنگ خونه ی مارو میزنه.
رضا-تو آدرسِ کجارو دادی؟
ارسلان-آدرش خونه که ندادم، آدرس خونه ی رفیقمو دادم.
رضا-رفیقت میدونه ما کجاییم؟
ارسلان-مگه شاسکولم آدرس بدم؟ پگاه خونه تنهاست آ!
رضا-این از کجا اومده؟!
ارسلان-چیکار کنیم؟
رضا-پیاده بشیم ببینم چی میگه؟ پگاه تو برو زیر نبینتت.
روی صندلی دراز کشیدم، اصلا انگار پیچ چشمم هرز شده بود، همینطوری از چشمام اشک میچکید، پیاده شدن و رضا بلند گفت:» -عمو اسماعیل؟ عمو-کجاست؟
رضا-آهان! پس اومدی دعوا؟
عمو-زنگ میزنی نویدُ تهدید میکنی یعنی پشتتون غایمش کردین.
«ارسلان با حرص و لحن بدی گفت:» که مثلا آره ، خب؟!!
رضا-امیر ارسلان صبر کن.
عمو-حیثیتمونو به باد داده.
رضا-بچه رو دزدیدن، خودش که خونه ی یارو نرفته.
عمو-این همه دخترو چرا نمی دزدن؟ اصل دختر صادق قاتلُ می دزدن؟ ارسلان تند تند عین باباجون گفت:
-درست حرف بزن درست حرف بزن عمو، عــــمـــــو درست حرف بزن!
رضا-امـــــــیر!
ارسلان-دِ بی مرام تو داداشی؟ تو بهش میگی صادق قاتل مردم چی میگن؟ بغضم داشت منفجر میشد، بی معرفت…. چشور دلش میاد؟ بابای بیچاره ی من.
عمو-مردم هم همینو میگن! خدا بیامرز اون داداشی که شهید شد حداقل آبرومونو خرید ولی این پدر و دختر یه کاری کردن که سرِ بابای من از خجالت رو به زمینه.
رضا-قمار و نزول خوری و چک بازی هاتو نگفتی عمو.
ارسلان-نه نه، نه رضا اونا دیگه فراموش شده، الان بحث صادق و دخترشه، وقت اینه که از آب گل آلود ماهی بگیره.
صدای سیلی اومد، نفسمو بالا کشیدم، صدای غرش خفه ی ارسلان پشت بند سیلی بلند شد و بیش از اون صدای دورگه ی رضا:
-دست روش بلند کردی به احترام بزرگتری چشم میبندم ولی این دفعه ی آخر بود که رو برادرم دست بلند میکنی عمو اسماعیل، فکر نکن باباش نیست دستتو قلم کنه ،داداششم نیست! لازم باشه برای ارسلان و پگاه از روی باباجونم رد میشم،حساب خودتو بکن، بی صاحاب نیستنا.
«عمو با لحن زننده ای گفت:» ولم کن بینم آدم شدن، اون دختره )…( کجا….
صدای افتادن یه چیزی اومد و بعد صدای عمو اسماعیل. سربلند کردم دیدم موتور عمو افتاده و ارسلان دو دستی یقه ی عمورو چسبیده و بالا دیوار کوبوندتش. من با چشمای گرد بهشون نگاه میکرد، عمو رو با اون جثه چطوری بلند کرده؟!!!! رضا، رضا همونجا پشت ارسلان ایستاده بود و به دستش نگاه میکرد و شمرده شمرده گفت:
-خیلی داری چرت و پرت میگی عمو جان….
«ارسلان با حرص گفت:» نامرد…نامرد…. اون برادر زاده اته. جای حماییته؟ هر غلطی تا الان کرده الان وقتش نیست که چوب برداری و توی سرش بزنی. جای اینکه کمبود عمو صادقو پر کنی داری بهش صفت میدی؟ حاشا به غیرتت…حاشا.
«به طرف زمین هولش داد و عمو اسماعیل نفس زنان نگاشون کرد و رضا گفت:»
-حرف به گوش باباجون و مادرجون برسه عمو، نویدو نفله میکنیم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن