رمان بلو blue پارت۸

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

-رضا… رضا اینجاست… لعنتی… پگاه… پگاه…
«رضا صدام می کرد:»پگاه جان؟ می نالیدم، ارسلان عصبی گفت:
ارسلان-چی شده پگاه ؟ چیکارت کردن؟ بی وجودا چیکارت کردن؟
رضا-پاشو برو ببین لباسش کجاست.
دندونام به هم می خورد، چشمامو به زور باز کردم رضا رو دیدم گفتم:
-سَ…سَ…َسَر…ددمه.
رضا-سردته؟
«بلندم کرد تو بغلش گرفت و گفت:» الان می برمت، الان می برمت…
موهامو پس زد بهش نگاه کردم، تنمو می دید… هی اخمش عمیق تر می شد، نفسای عصبیش بلند و بلند تر می شد. ارسلان از تو اتاق عربده زد، نمی دم سرشو کوبید ، مشتشو کوبید، یه جاییشو می کوبید به در و دیوار و داد می زد و فحش می داد:
-کثافتا… عوضی ها، پیداتون می کنم، از بابام نیستم اگر پیداتون نکنم… می کشمتون می کشمتون…
«رضا با صدای دو رگه گفت:»ارسلان لباسشو بیار.
ارسلان- کدوم لباس؟ اینجا جز کثافت چیزی نیست.
رضا_ پس بریم.
ارسلان- اینطوری؟ رضا_ تو بغل می گیرمش، زنگ بزن کارگاهو خالی کنند.
ارسلان_ کارگاهو؟
رضا عصبی و با صدای آروم گفت:
-زنگ بزن یه جهنمی برن، پگاهو ببریم اونجا، راه بیوفت.
رضا بلندم کرد، تو بغلش مچاله بودم، انگار با تن لخت منو انداختن وسط یخ، می لرزیدم. رضا محکم تو بغلش گرفته بودم، گوشم رو قلبش بود، مستحکم و رگبلری می کوبید، کف دستش رو یه گوشم بود و سرمو به سینش چسبونده بود، صدای فین فین ارسلان میومد، زنگ زد به یه جا…
_الو؟ ممد… پاشید جمع کنید یه ماه مرخصید… میگم جمع کنید تا یه ماه کارگاه تعطیل… من چه میدونم مگه ننه بابا نداری برو پیش اونا… ممد من الان سگم میام پارت میکنما تا ده دقیقه دیگه اونجا نباشید.
رضا- دم یه داروخونه نگه دار، دارو بگیر.
ارسلان-داروی چی؟
رضا- نمیدونم یه چی بگیر این بچه داره می لرزه.
ارسلان عصبی گفت: تو دکتری؟ من دکترم؟ باید ببریم دکتر.
رضا- لخت لای ملافه کدوم دکتری ببریمش؟
«ارسلان آروم تر گفت:»چی بگیرم آخه؟ رضا-پمادی، مسکنی، آرامبخشی یه چی بگیر.
ارسلان-بذار برسیم میرم دم خونه ی پریا اینا، دوا درمون اون داره دیگه.
رضا-بگی برای چی می خوای؟ پگاه؟ که اونا هم برن بذارن کف دست باباجون؟ تا مادر جون سکته کنه؟پگاه هروقت شد پگاه قدیم همه می فهمند پگاه رو پیدا کردیم.
ارسلان-بی ناموسا، گیرتون بیارم خونه خرابتون می کنم.
هوشیاریم کم و کم تر شد…کابوس می دیدم، کابوس چند مرد که نوبتی سراغم میومدن، درد تموم اون لحظه ها رو میچشیدم! جیغ هامو می شنیدم بعد یهو ساکت می شدم… هی همین کابوس تکرار می شد…
با ترس پریدم، وحشت زده به اطراف نگاه کردم، صدای ارسلان و رضا بود.
رضا-برو بیرون بشین تا صدات کنم.
ارسلان با یه حرص تو لحنش گفت: برای چی بیرون بشینم؟ رضا-چون لباس تنش نیست باید یه چیزی تنش کنم.
ارسلان-تو راه عقدش کردی؟ رضا با حرص و صدای دو رگه گفت:
-نفهم، نفهم به ناموسمون دست زدن، یکیمون حق داره نزدیکش بشه، تر و خشکش کنه، بفهم یک نفر.
ارسلان-باشه من نوکرشم.
رضا-به خاک بابا می زنم چک و چونه ات بیاد پایین، آخه بی عقل، نگاهت بیوفته بهش خودتو می بخشی جلوی پریا؟ می بخشی؟ ارسلان-این… این وسط چه نگاهی داداش؟ شمرده گفت:
رضا-برو بشین اونجا، فکر نکن کار منم درسته، این کارِ مادر جونِ اما می دونم بفهمه سکته می کنه از جونِ مادر می ترسم.
ارسلان-پریا رو میگم بیاد…
«رضا شمرده و نفس زنان با حرص گفت»:
رضا-دارم… دارم از خودم بی اختیار می شم ارسلان، انقدر عصبیم که جونمو که تویی رو می زنم، برو اونجا بتمرگ تا صدات کنم.
به در نگاه کردم، رضا اومد تو، حال تهوع داشتم، سرم به شدت گیج می رفت،دستمو می خواستم دراز کنم اما جونم به این حد می رسید که فقط انگشتامو تکون بدم.
رضا-پگاه؟ چی؟…
«عق اولو زدم سریع سطل آشغال آورد جلوی دهنم، صدای ارسلان اومد:»رضا؟ رضا_-همون جا بمون.
رضا پشتمو ماساژ داد و گفت:
-چیزی نیست، عیب نداره.
جلوی لباس رضا رو تو چنگم گرفته بودم، نفس زنان نگاش کردم، ملافه ام کثیف شده بود با لرزه و لکنت گفتم:
-کثیف… کثیف شد…
رضا- من می شورم، من می شورم عیب نداره؛ می تونی بلند بشی؟
سرمو به معنی نه تکون دادم، رضا چشماشو محکم رو هم گذاشت و باز کرد گفت:
-باشه، دستتو بنداز دور گردنم خودتو سعی کن نگه داری.
ارسلان-رضا خوبه؟ رضا- آره، برو یه حوله بیار.
ارسلان_ حوله از کجا بیارم؟
«رضا با حرص گفت»: من نمی دونم برو خونه به یه بهونه ای وسایلاشو بیار.
ارسلان-مادر جون میفهمه.
رضا-ارسلان تورو به روح بابا فقط برو انقدر حرف نزن.
دستمو انداختم دور گردن رضا، تپش قلبش اونقدر زیاد بود که وقتی بهش چسبیده بودم می فهمیدم که آدرنالین خونش داره قلبشو می ترکونه. ملافه رو از دورم برداشت بلندم کرد وگفت:
_ الان می شورمت تمیز میشی، چیزی نیست.
_سَ…سََردمه.
«دندونام به هم میخورد، تنم می لرزید از سرما، تموم تنمو منقبض کرده بودم.» رضا_ باشه، باشه… لعنت به من که حواسم نبود رفتی… لعنت به من…
شیر حموم اتاقو باز کرد و گفت:
_ پگاه همین جا بشین.
دستشو با لرزه دستم دو دستی گرفته بودم، یه آن مکث کرد و گفت:
-باشه… باشه یه دستی می شورمت…
مچاله شده روی صندلی پلاستیکی حموم نشسته بودم، عصبی بود، نمی دونم گریه می کرد یا چیزی شبیه این یا نه ولی حالش عادی نبود.، شامپو دوبار که افتاد زمین با عصبانیت بلندش کرد کوبید زمین، شونه هام پرید، تنم بیشتر لرزید، آب گرم رو تنم گرفت با لرزه گفتم:
_نمی … نمی تونم… خودمو… خودمو نگه دارم.
رضا_ چی؟!! چیکار کنم؟ باشه… باشه تموم شد، یه کم تحمل کن تموم شد… واااای وااای لعنت به غروری که داشتم خدا، این چه امتحانیه؟! پگاه جان؟ «بلندتر گفت:»پگاهی، خودتو نگه دار داداشی…
«نگاش کردمو عاجز گفتم:»نمی تونم.
رضا- باشه… باشه…
منو بغلش کشوند، تنم شبیه آدمای بی حس شده بود که فقط می لرزم و گاهی از ضعف شدید از حال میرم؛ صدای ارسلان اومد که حوله آورده بود…حرف میزدن نمی فهمیدم چی میگن، لای حوله پیچوندتم، لباس تنم کرد ، خوابوند… رسلانُ صدا کرد اومد تو… باز از هوش رفتم.
نمی دونم چقدر گذشته بود چشمامو یه آن باز کردم، انگار مغزم سوخته بود، نه چیزی یادم میومد نه انگیزه و خاطره و احساسی داشتم، فقط نگاه کردم… دهنم تلخ زهرمار بود، لبم خشک بود، هنوز لرز داشتم روم پتوبود، دهنمو اومدم باز کنم لبم از خشکی ترکید و طعم شور خون تو دهنم پیچید، در اتاق باز شد ، ارسلان با هیجان گفت:
-عه پگاه؟ رضا؟ پگاه خوبی؟
اومد جلو تو دستش فلاسک بود جلو که اومد مضطرب گفت:
-لبت چرا خونیه؟
-سَ…سََردمه…
ارسلان_-دوتا پتو روته پدر بیامرز چطوری تو چهله ی تابستون سردته؟ «یه دستمال کاغذی برداشت لبمو پاک کرد و گفت»: لبت پاره شده…
رضا اومد تو بالای سرم و دست رو سرم گذاشت و گفت:
-پگاه؟ حالت چطوره؟ ارسلان-سردشه.
رضا-معلوم نیست چه کوفتی بهش می دادن که اینطوری شده.
ارسلان-ببریم یه جا درمونگاهی، بیمارستانی.
رضا-بریم بگیم چی؟ این سمه باید از تنش بیرون بیاد.
ارسلان-با این وضعیت هی تب و لرز و غش و ضعف؟ رضا-خوب میشه اینطوری نمی مونه.
ارسلان-این روز خوششه رضا، هوار بزنه همسایه ها میفهمند.
رضا-مگه تو می دونی چی بهش زدن که از عوارضش می گی؟ممکنه یه مواد جدید باشه اصلا.
ارسلان-دِ واسه همین میگم ببریم یه بیمارستانی جایی.
رضا نفسی کشید، سرو ته اتاقو هی راه رفت و گفت:
-هی نمی شه از این جا بریم بیرون و برگردیم؛ خونه ی باباجون ته کوچه است، خونه ی پریا اینا وسط کوچه همسایه ها بفهمند تمومه.
ارسلان-نصف شب ببریمش؟ رضا این جون نداره نِِی قلیونِ تشنج مشنج کنه کف کنه بخدا من که جلوتر سکته می کنم.
رضا یه نگاه به ارسلان کرد و چشم به من دوخت و گفت:
-می بریم، یه چیز ساده بیارم بخوره.
«ارسلان دنبال رضا راه افتاد و گفت:»رضا، باید آزمایش بده.
رضا-آزمایش چی؟
ارسلان-همه چی، خون و ادرار و هرچی هست بده، اینهمه روز نبوده، کف اون اتاق پر از وسایل کثیف کاریشون ریخته بود، معلوم نبوده کی بوده کی نبوده، می فهمی چی میگم، دیشب بالا آورد من زرد کردم بخدا، گفتم «با صدای خفه گفت»:حامله نشده باشه.
رضا-انقدر زود کسی علایم بارداری نداره.
ارسلان-رضا وای رضا تو چقدر خونسردی پسر، می گم اولش باید به فکر باشیم نمیشه که حرومزاده پس بندازه.
رضا-ارسلان، خیله خب میریم بیمارستان ولی انقدر چرند نگو هر کاری هم لازم باشه می کنیم ولی تو فعلا یه کاری کن داداش، برای دو سه هفته
لطفا به پریا بگو سفری، اصلا نه باهاش حرف بزن نه کاری کن نه برو و بیا.
«ارسلان با یه لحن متعجب و ناراحت گفت:»به پریا چه؟؟؟
رضا-این روزا یه رازِ، راز که از تو سر بیاد سرزبون دیگه راز نیست، آب ریخته شده است.
ارسلان-یعنی من دهنم چفت نداره؟ دمت گرم داداش.
رضا-دهنت چفت داره ولی دلت داداش دلت چفت نداره زیادی اعتماد می کنی.
ارسلان-گیریم بگم من سفرم، ده تا خونه اونور تر نمیفهمه من اینجام؟ رضا-ما اینجا نمیمونیم، فردا پس فردا یه جا ردیف می کنیم میریم.
ارسلان-میریم؟ کجا؟ برای چی؟؟!!!
رضا با یه حرصی گفت:
-اگر پگاه الان اینطوری توی این وضعِ از دامن خونوادش به اینجا رسیده، عمو و زنشو فاکتور بگیریم، ما که ادعامون رو سرمونه عرضه نداشتیم هوای یدونه دخترمونو داشته باشیم، خاک برسرمون ، تا اینجا گند زدیم، از اینجا گندزدایی کنیم کلاهمون پس معرکه نره ؛ این دختر برگرده به اون خونه داستان همون آش و کاسه است، از سر چی زد بیرون؟ از سر خبر مادرش که دیگه حرف نشنوه.
ارسلان-آره، آره…اما حالش روبراه شد باید مادر جون ببینتش، از روزی که فهمیده خونه خالشم نیست داره سنکوب می کنه پیرزن.
رضا-بشین تو این سایت و اپلیکیشینا ببین یه جا خوب می شه گرفت، سریع و سیر بریم اونور یا نه.
ارسلان-با چقدر؟ تو دست و بالمون پول نیست که!
رضا-تو پیدا کن من جور می کنم.
همه ی این حرفا رو با این حال می شنیدم که می لرزیدم، لافه بودم تموم تنم ضعف می رفت، دیدین آرنج یه جا می خوره یه جوری می شه ،تموم بدن من انگار تو اون حالت بود، هی دور خودم می پیچیدم، دلم می خواست کله امو بکنم، خودمو مچاله می کردم که گرم بشم اما بدنم ضعف می رفت هی باید تکون می خوردم.
رضا اومد تو اتاق تو دستش یه بشقاب بود گفت: چیه پگاه؟
بلند شدم بشینم سرم گیج رفت، با شونه از رو تخت افتادم صدای “گروم” تو اتاق پیچید. رضا سریع اومد طرفم، ارسلان با عجله درو باز کردو گفت:
-چی بود؟
خودم از درد ضعف کردم، انگار بدنم لمس شده بود، انگار یکی هولم داد همچین به ضرب خوردم رو زمین که انگار از دو متری پرت شدم، رضا
از رو زمین بلندم کرد از درد مچاله شده :بودم، ارسلان یکه خورده گفت
-رضا تو مگه اینجا نیستی؟!!!
رضا-اومد پاشه بشینه افتاد زمین.
ارسلان-سرت گیج میره؟!
-دستم دستم واااای دستم شکست، شکست…
رضا شونه امو ماساژ می داد اما دستم شد بهانه که من گریه و بی تابی کنم و دیگه دهنم بسته نشه هر چی ماساژ دادن شونه امو، حرف می زدن، حرکت ورزشی دادن… نه ک نه من یه دارویی می
خواستم که حالمو خوب کنه، می فهمیدم بدنم یه چیزی نیاز داره که آب و غذا نیست…
این جریان انقدر کش اومد که بردنم بیمارستان، بیمارستان رو یه جورایی رو سرم گذاشته بودم انقدر حرف زده بودم با ارسلان و رضا که رضا سردرد گرفته بود منو ول کرد و رفت یه چایی بخوره ارسلانم اون وسط با من یکه به دو می کرد.
ارسلان-میگم نباید چیزی بزنی نمی شنوی.
-درد دارم، دستم درد می کنه، گردنم درد می کنه تو می فهمی؟ حالم بده…
«زدم زیر گریه گفتم:»من چرا نمی میمیرم از دست شماها راحت بشم؟ تو نمی فهمی ، نمی فهمی…
ارسلان-چرا چرت و پرت می گی؟ اون کثافتا بهت دارو میزدن؟ -یادم نیست.
ارسلان-مگه گیجی؟ فکر کن یادت بیاد.
«با گریه تیشرت ارسلانُ گرفتمو کشیدمو گفتم:»نمی فهمی حالم بده، من اونجا حالم بدتر از این بود چیزی یادم نیست، تو سرم زدن، یادم نیست.
ارسلان-تنت کبوده چیزی یادت نیست؟ یارو یه عمر معتاده انقد زود نپوکیده تو توی چندین روز کلا مغزتو دادی اجاره؟ بگو چی می زدن، قرص بود؟ تََل بود؟
«جیغ زدم:»نمی دونم نمی دونم نمی دونــــــــــم ولم کن.
ارسلان-هیس صداتو بیار پایین پاچه ورمالیده.
«یه پرستاری اومد گفت:»آقا چه خبره؟ برای چی اینجایید؟ خانم جیغ نزن، مریض اینجاست.
ارسلان-سلام، اِِممم چیزه، این دختر عموی ما حالش بده نمی دونیم چی شده.
پرستار-یعنی چی حالت بده؟
-بدنم درد می کنه، درد نه ضعف میره شونه ام درد می کنه سرم انگار پر از آب شده
«زدم زیر گریه و گفتم:»داداشی؟ داداشی؟
ارسلان-بابا مغز رضا رو خوردی رفته نفس بگیره، تو دردتو بگو خانم بدونه چیکار کنه…«با همون حال گفتم:»رفته نفس گیری یا گذاشته رفته، من دارم اینجا میمیرم اون گذاشته رفته.
ارسلان-بابا من اینجام دیگه.
-تو؟ تو دشمن منی، تو نمیخوای سر به تنم باشه.
«ارسلان به پرستار نگاه کرد و گفت:»عجب نامردِیِ!
پرستار-خیله خب ساکت باش فشارتو بگیرم، چیزی مصرف می کنه؟
ارسلان-نه یعنی آره… نوچ نه خانم این چیز شده، بردنش یه جا یه چیزی دادن قاطی کرده، این اینطوری نبود، مغزش رد داده بودا ولی در حد اینکه تو اینستا شاخ بشه دیگه الان کلا سوخته مغزش.
رضا اومد با عجله دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:
-داداشی؟ داداشی؟
«عین ابر بهارم اشک می ریختم، هق هق انگار منو یه فس زدن، ارسلان با تعجب گفت:
بابا دهنشو سه در چهار باز کرده… ببند اََه. رضا به ارسلان با غیض نگاه کرد و آروم گفت:»بسه
ارسلان-انقدر دهنشو باز کرده الان ویروس میکروبا حمله می کنند بدتر از الان میشه.
رضا اومد جلو دستمو بگیره دستشو پس زدم و جلو لباسشو گرفتمو گفتم:
-این به این پرستاره میگه من…من دیوونه شدم مغزم سوخته، تو کجا رفته بودی اصلا…
ارسلان-لوس نبود که به آپشناش اضافه شد.
«رضا آروم گفت:»ارسلان، الان وقت این حرفا نیست شرایطو درک کن.
ارسلان با اخم از ناراحتی گفت:
-برای این خانمِ توضیح بده چیشده، من نمیتونم بگم به دهنم نمیاد.
رضا آرنجمو گرفت و به ارسلان گفت:
-یه لیوان آب بهش بده تا من بیام.
«رضا رو به پرستار گفت:»من براتون توضیح می دم یه لحظه تشریف بیارید.
ارسلان یه لیوان آب آورد گفت:
-پگاه به خودت بیا، زر و زر چرا گریه می کنی؟
موهامو کشیدم، لیوان آبو پرت کردم، جیغ جیغ مگه ول می کردم، ارسلان هاج و واج منو نگاه می کرد، انگار جنون آنی گرفته بودم، رضا و پرستاره و یکی دو نفر دیگه اومدم به سمتمون، هر چی از دهنم دراومد بار ارسلان کردم، ارسلان هم بنده خدا انگار از شوک زیاد لال شده بود هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد، رضا هر چی حرف میزد آروم بشم نمی تونست کنترلم کنه آخر بهم آرامبخش زدن اونم طی دو مرحله تزریق کردن…
دارو زده بودن ولی چشمام تا ته باز بود انگار نه انگار آرامبخش زدن من بخوابم، فقط آرومم کرده بود و زل زده بودم به رو بروم، پشت کرده به ارسلان و رضا دراز کشیده بودم تو اورژانس بودیم، رضا با صدای خفه به ارسلان گفت:
-بشین چرا انقدر راه میری؟
ارسلان-مغزم دیگه جواب نمیده داره سوال می کنه؟چشه رضا؟ خوب میشه؟ رضا-بیا بشین.
ارسلان-کاش زمان به عقب برمیگشت، باورم نمیشه این اتفاقا داره سر ما میاد به خنده و آرامش مردم حسادت می کنم به بی خبری طاهر و باباجون اینا حسادت می کنم؛ مگه ما چه کردیم که این بلاها سرمون میاد از دیشب دارم خودخوری میکنم، هنوز
بلایی که سرش آوردُنُ هضم نکردم که الان فهمیدم جنون گرفته.
رضا حرفی نمی زد، ارسلان نفسی کشید و گفت:
-شبیه سیب زمینی شدم؟ زدن… زدن هر بلایی که دلشون خواسته سرش آوردن ما بالا سرش نشستیم.رضا ما آدم نیستیم.
«با بغض و صدای لرزون گفت:»کی به ناموس دست درازی می شه و آروم میشینه؟!
رضا-الان وقتش نیست، سر وقتش تسویه حساب می کنیم.
ارسلان-وقتش؟! وقتش کیه؟ این بچه است، رضا بچه است…
می فهمیدم که داره گریه می کنه دو سه تا صدای ضربه زدن اومد و رضا پشتبندش گفت:
-نکن عه، فکرکردی حال من خوبه؟ ولی چیکار کنیم با این حال بذاریمش بریم دنبال متهما؟! بذار بلند شه خیالمون راحت شه پدرشونو به
عذاشون می شونیم با داد و بیداد و فحش و خودزنی هیچی درست نمی شه، حساب شده باید عمل کرد.
ارسلان-این پسره هوشیار، اون… رضا اون تو این قضیه دست داره؛ پگاه آدرسِ دو جا تو سرشِ خونه بابا جوم و خونه خاله اش.
رضا-بذار تکلیف پگاه روشن بشه، دکتره بیاد، قبر هوشیار رو می کنیم.
«ارسلان با حرص گفت:»کثافت…
رضا-با یکی معامله کرده بود.
ارسلان-معامله؟! چه معامله ای؟
رضا_اون شب که دروغ گفت خاله اش بیمارستانِ مچشو دم خونه ی خاله اش با هوشیار گرفتم، وقتی پگاهو می بردم، اصرار می کرد که پگاه باهاش بیاد چون به یکی قول داده بود.
ارسلان_بی پدر… بی همه کس.
رضا_خونشون حلالِ، هرچند نفر که باشن هرچقدر قدرت داشته باشن و قانون پشتشون در بیاد من خونشونُ حلالا می کنم یه جوری که دختر ببینند فرار کنند؛ شکایت نمی کنیم که تبرعه بشن یا پول گناهشونو بتونند بخرن، چشم در برابر چشم، برای اون لحظه از دیشب دارم ثانیه شماری می کنم، پگاه نفسش بالا بیاد ، چاقومو تیز می کنم پوست بکنم.
ارسلان زیر لب با حرص فحش می داد و سینه سوخته نفس می کشید…با تموم بی حواسی و بی جونی برگشتم به رضا و ارسلان نگاه کردم ،
حرفاشونُ اون لحظه درک نمی کردم نمی فهمیدم، اما حسی نامفهوم درونم بود.
رضا دستمو گرفت، ارسلان کنار رضا نشست و دستشو رو دستامون گذاشت، از گوشه ی چشمم اشک فرو می ریخت به دستامون نگاه کردم مشت شده بود، یه مشت بزرگ… یه مشتی که قرار یه جا خالی بشه که حقشون بود.
***
روزها از پس هم گذشت، منتقلم کردن یه بیمارستان خاص، فقط زمان ملاقات رضا و ارسلان میومدن تحت درمان قرار گرفتم مشخص شده بود بهم نوعی آرامبخش اعتیاد آور می دادن، همچنین علایم مصرف مواد سختی هم در خونم بود، چیزی که بد بود ترکیب موادی بود که بهم می دادن و من درگیر چند علایم بودم، درد و روان پریشی باهم بهم حمله کرده بود، کم کم متوجه اطرافم شدم، خودمو تو آینه می دیدم نمی شناختم ،شبیه شبح شده بودم، زیر چشمام سیاه بود، رنگم سفید و گچ شده بود هرچی بیشتر می گذشت بیشتر به اتفاقاتی که برام افتاده مشرف می شم، انگار پا به پای من که داشتم آب می شدم رضا و ارسلان هم شور می رفتن.
روزای اول که میومدن حرف نمی زدن فقط زل می زدن منو که درب و داغون رو تخت بودم نگاه می کردن، رضا هم پشت پنجره بعد یه زل زدگی طولانی چشم می دوخت به بیرون؛ کم کم ک حالم جا اومد
برام بوم و رنگ خریدن تا خوشحالم کنند، وقتی هوشیار و واقف به جریان شدم دلم نمی خواست ببینمشون وقتی
میومدن ملاقاتم جیغ می زدم می گفتم: بریــــــــــــــد ، نمی خوام ببینمتـــــــــــون…
ارسلان از کوره در می رفت اما رضا آروم می گفت:
-باشه می ریم آروم باش.
ارسلان که با خودش میبرد و می رفتن می نشستم های های گریه می کردم، ازشون خجالت می کشیدم، بهشون احتیاج داشتم… این حس دوگانگی بیشتر از قبل حالمُ بدتر می کرد باعث می شد
خودخوری کنم و به بیماری که گرفتارش شده بودم دامن بزنه و روند کار دکتر و مشاورمو کندتر کنه.
خاطرات تکراری و حرفای گذشته به ذهنم میومد و دچار افسردگیم می کرد همش خوابیده بودم که از روزها فرار کنم…دست از تکرار اون لحظه ها که از خونه زدم بیرون و رفتم سراغ هوشیاربرنمی داشتم ،سرزنش اون لحظه ای که خونه ی باباجوم بران ناامن تر از حرفا و وعده های اون هوشیار کثافت بود….
جیغ می زدم به خودم فحش و لعنت می دادم چطور باید برگردم به زندگی؟ این سوال تیر ذهنم بود، هر دقیقه از خودم می پرسیدم. تو یکی از جلسات مشاوره مشاورم بهم گفت:
-چی اذیتت می کنه؟ اعتیادی که داشتی؟ اتفاقی که برات افتاده؟ یا تصمیمی که گرفته بودی؟
بهش نگاه کردم، از نگاه خودم خودمم یخ کردم چه برسه به اون! با صد ای گرفته گفتم:
-از انتخاب خودم.
مشاور-برگردی عقب چیو عوض می کنی؟
-گوشیمو میندازم دور.
مشاور-مشکل تو گوشیت نبود پگاه، اینجا بود« به شقشقه اش اشاره کرد و گفت»:
افکارت برای نشون دادن خودت هزار تا می تونستی بکنی ،می شد تو درست موفق باشی یا تو هنرت یا تو رفتارت، اما تو راهی رو انتخاب کردی که خیلی زود همه مشهور میشن یعنی ظاهر فروشی کردی، چیزی که شیاد دنبالشه.
-خودم به اندازه کافی میدونم چه غلطی کردم لازم نیست پند و اندرز بهم بدی.
مشاور-پگاه من به تو پند نمی دم می خوام یه سوال ازت بپرسم.
«نگاش کردم و گفت:»که چی غمبرک زدی؟ یکه خورده نگاش کردم و مصمم تر گفت:
-که چی جیغ و هوار میزنی و اون دوتا بدبختُ راه نمیدی؟ با اخم نگامو تیره تر کردمو گفت:
-تا کی می خوای اینجا بمونی؟ تو همش بیست سالته کمه کم پنجاه سال می تونی گذشته اتو جبران کنی تو یه نقاشی یه هنرمندی، قبلا مردم
چهرتو دیدن، حتما خیلی بیشتر دنبالت می کنند وقتی راهتو عوض کنی.
«زهرخندی زدمو جدی تر گفت:»پاشو خودتو جمع و جور کن تو ده سالم اینجا خودتو حبس کنی هیچی عوض نمیشه.
با تعجب گفتم:
-تو چطور مشاوری هستی؟
مشاور-من روزای مثل تورو گذروندم، البته مشابه تو بود برای همینم الان مشاورم چون خوب شرایطتو درک می کنم؛ هیچ کس پگاه، هیچ کس نمی تونه به تو کمک کنه الا خودت، همین دو تا پسر عموهات هستن، دو ماه دیگه ولت می کنند خسته میشن حق دارن بعد به ابن نتیجه می رسن که حقت بود چون یه بی عرضه ی خودشیفته بودی، پول اینجا رو هم دیگه نمی ریزن، رییس رؤسای اینجا هم بیرونت می کنند بعد چی میشی؟ از اینی که هستی بدتر میشی، روتم که نمیشه
برگردی خونه مادر بزرگ پدربزرگت، گند می زنی به هر چی زندگیِ بعد چیکار می کنی؟ خودتو می کشی؟
«با تردید گفتم:»من از مرگ می ترسم.
مشاور-آهان پس کارتن خواب می شی اتفاقی بدی که برات افتاده، هرروز تکرار می شه دوست داری این زندگیُُ؟ با اخم و حرص نگاش کردم و گفت:
-نه انگار بدت میاد، اگر بدت میاد به خودت بیا، دوره ی درمانت تموم شده، به فکر زندگی باش، زندگیتو از یه جایی بساز فارغ از پدر و مادر…
از جا بلند شد و رفت بیرون انگار سه چهار تا سیلی محکم به صورتم زده و برق از سرم پریده. به بوم و رنگ هام و وسایلم نگاه کردم و روی تخت دراز کشیدم و به حرفاش فکر کردم، اگر ارسلان و رضا ولم کنند من دیگه بی کس و کار می شم… راست می گه تا کی حوصله منه بدرد نخوُرُ دارن؟!! من خودم حالم از خودم بهم می خوره چه برسه به اونا!
از جا بلند شدم و تو اتاقم راه رفتم، باید… باید برگردم، ولی اینبار بی سروصدا زندگی کنم، از آدمای اون بیرون می ترسم، عوضی ها تو بهترین لباس ها قایم شدن بعضی هاشون انقدر با شخصیت و مهمند که نمی شه شناختشون! نمی خوام قربانی باشم، نمی خوام اصلا کسی منو بشناسه… حالم از کلمه ی “بلو” بهم می خوره، می خوام پگاه ربیعی خالی باشم نه پگاه بلویی که عوضی هایی مثل سینا برام نقشه بکشن… به تاتوهای روی دستم نگاه کردم دلم می خواد اینا رو پاک کنم، بال و شاخ و گل و جکُ جونور… حالم بهم می خوره از تنم.
از کبودی های کمرنگ زردی که باقی مونده ی زخما و کبودی های شدیدن. من همیشه توی این وضعیتم! چرا؟! چون خودمو درگیر این وضعیت می کنم درگیر جاهایی که وضعیتش ینی همین!
اولین روز تصمیم گرفتم بالاخره یه تصمیم درست گرفتم، تاحالا اینوری می رفتم حالا اونوری بی سرو صدا زندگی کردُنُ امتحان کنم شاید دنبال چیزی که هستمو پیدا کنم ولی پگاه تو بچه ی یه قاتلی یه مال باخته یه خاعن زنی که بدجور خطا کرده، چطور ممکنه از بین لجن چیزی جز لجن بیرون بیاد؟! نمیدونم… ولی نمی خوام پگاه بلو باشم؛ نمی خوام دیگه مهمونی برم، استوری و لایو و پست و… بذارم، نمی خوام کسی منو بشناسه ، حاشیه درست بشه…
صبحی که خورشید طلوع کرد از مسؤل موسسه خواستم که تلفن بزنم… به رضا یا ارسلان؟ ارسلان هوار هوار می کنه به رضا زنگ بزن، زنگ زدم به رضا، خواب آلود جواب داد: بله؟ اتفاقی افتاده؟ -داداشی؟
«رضا یکه خورده گفت:»پگاه؟!!
«صدای شوکه بلند ارسلان اومد:»پگاهه؟؟!!!
-داداش میای دنبالم؟ نمی خوام دیگه بمونم.
«ارسلان با هول گفت:»چی شده؟ رگ مگ زده؟
«رضا خونسرد و آروم جواب داد:»الان راه میوفتم.
ارسلان-چی شده؟چیکار کرده؟
رضا-کاری نکرده! باید بریم دنبالش می خواد بیاد خونه.
رضا گوشیو قطع کرد، وسایلمو جمع و جور کردم، من خونه ی باباجون نمی رم به رضا اینو نگفتم! اگر بخوان منو ببرن اون جا نمی رم؛ من بر نمی گردم اونجا حتما حالا قضیه رفتنمو بزرگتر هم کردم. تا رضا و ارسلان بیان مضطرب بودم
، به زور نبرنم خونه باباجون اینا!
سر شراره و نوید و حرفایی که باید بشنوم کلافه ام کرده بود…از پنجره ی اتاق دیدم که رضا و ارسلان از در حیاط داشتن میومدن تو که ارسلان با عجله رضا رو پس زد و دوید تو، رضا شاکی ولی با همون آرامشش گفت:
-ارسلان؟!
ارسلان-حتما یه چیزی شده…
رضا-چیزی نشده فقط گفت بیا دنبالم.
ارسلان- ما رو راه نمی داد حالا یهو میگه بیا دنبالم؟ یه اتفاقی افتاده.
جلوتر از رضا اومد ساختمون، از اتاقم رفتم بیرون به مسؤل بخش گفتم:
-اومدن دنبالم برای ترخیص.
مسؤل-خیله خب تا روند کارها رو طی کنند طول می کشه، فعلا برو تو اتاقت صدات می کنم.
-مثلا چقدر دیگه؟
مسؤل-یه ساعت.
نفسی کشیدم و به اتاقم برگشتم از استرس کف دستم عرق کرده بود، کاش اول بپرسم که کجا می خوان منو ببرن، نکنه ببرن تو اون کارگاهشون وااااای اونجا فاجعه تره!
حوالی چهل و پنج دقیقه گذشت که مسؤل بخش در اتاقو باز کرد ارسلان با همون عجولیِ همیشه اش در رد باز کرد جای اینکه اول منو ببینه اتاقو با نگاهش کاور کرد، بعد منو زل زده نگاه کرد .رضا اومد زیر لب گفت:
-دنبال چی می گردی؟!
ارسلانو کنار زد و اومد داخل اتاقوگفت:
-پگاه جان؟
نگاه از ارسلان گرفتم و گفتم:
-من خونه ی باباجون نمیاما کارگاهم نمیام.
ارسلان-کجا دوست داری ببریمت پرنسس؟ سواحل آنتالیا یه ویلا…
رضا-ارسلان!
«نگاه چپشو از ارسلان گرفت و گفت:»نه نمی بریم.
«ارسلان با تعجب برگشت رضا رو نگاه کرد و گفت:» کجا پس؟!!!
رضا چشماشو درشت تر کرد و به ارسلان نگاه کرد ینی جلوی مسؤل نباید حرف بزنه ، رضا اومد جلوترو ساکمو برداشت و گفت:
– همه ی وسایلاتو برداشتی؟
-آره برداشتم.
رضا ساکو رو دوشش انداخت و دستشو پشتم گذاشت و به جلو هدایت کرد. به ارسلان نگاه کردم بین ابروهاش یه گره درشت از سر گیجی انداخته بود.
«رو به مسؤل بخش فقط گفتم:»خداحافظ.
اونم می خواست نهایت ادب و عرفو جلوی ما رعایت کنه دو ساعت آرزوی سلامتی و خوشبختی کرد دلم می خواست بگم
بلاکت می کنما چرا انقدر حرف می زنی ولمون کن دیگه.
«رضا جای من گفت:»ممنون با اجازه.
راهی بیرون شدیم تا پامون رسید بیرون ارسلان بلند گفت:
-پگاه کجا میاد؟
«یه جوری بلند گفت که من خودم عقب نشینی کردم رضا برگشت نگام کرد با اون پیچ و خمی که به ابروش داده بود یه نیم نگاه به ارسلان انداخت و گفت:»
_ میاد خونه ی ما.
ارسلان با تشدی گفت:
– میاد خونه ی مّّا؟!! کدوم خونه؟!
رضا-خونه گرفتم.
ارسلان با تعجب گفت:
-خونه گرفتی؟ تو خونه گرفتی به من نگفتی؟ من غریبه ام رضا؟ رضا در ماشینو باز کرد و گفت:
-مطمعن نبودم که پگاه میاد یا نه، گفتم اگر نیاد یا هر تصمیمی بگیره پسش بدم بره.
رضا با سر به من اشاره کرد بشینم و ارسلان گفت:
_ خب به من چــــرا نگفتی!
با حرص گفتم:
– ارسلان تو چرا انقدر تو مخی، نگفت چون می خواستی همینطوری تنبون پیرهنتو بکنی کولی بازی دربیاری.
ارسلان با اخم ساکت شد و رضا گفت: بشین بریم.
سوار ماشین شدن و ارسلان با لحن خشک گفت:
-حالا به مادر جون اینا چی بگیم؟ رضا-می خواییم مستقل بشیم.
ارسلان-خب از غصه سکته می کنه، پگاه که رفت ما هم بریم؟ رضا-عادت می کنه.
ارسلان با حرص گفت:
-سکته می کنه رضا غصه می خوره تو همیشه به پیشش نبودنش عادت داری ولی اون همیشه غصه خورده که رضا نیست.
«با حرص گفتم:»تو نیا تو بمون ور دل مامان جونت اصلا…
برگشت شاکی منو نگاه کرد و گفت:
_مداد خانم باز زبونت اندازه قدت رشد کرده ها ، برای من بلبل بازی دربیاری نیاوردی هااا، ازت شکارما، داغی که به دل ما گذاشتی رو هیچ نامردی نذاشته هنوز، زیادی چپ کنی…
«رضا محکم گفت:» ارسلان!
با بغض گفتم:
-آهان بزن دو دستی تو سرم شروع کن از شراره و نوید فرار می کنم میوفتم تو دامن ارسلان که شش تای اوناست.
ارسلان-چشمت دربیاد، همین ارسلان نبود که الان جسدت لای دندونای کفتار بود.
-خدا لالت ارسلان که انقدر بیشعوری.
زدم زیر گریه و رضا بدون هیچ تغییری در تن صدا گفت:
-تموم می کنید یا نه؟
هردو ساکت شدیم من زار می زدم، ارسلانم زیر لب می غرید که فقط خودش می فهمید چی میگه.
رضا-خونه دوتا اتاق تو در تو هست، وسایل در حد نیاز توشه؛ یه سری قانون باید بذاریم اسمش روشه قانون یعنی کوره یعنی دلسوزی و این حرفا نداریم خوب می دونیم که کارمون زیاد صحیح نیست…
ارسلان-زیاد؟؟ رضا-می ذاری بگم؟
ارسلان-من دهن شراره و نوید و می دوزم اما باید بریم خونه باباجون.
-به جون بابام منو ببرید اونجا خودمو آتیش می زنم، من بشینم تو خونه مادر جون راه بره عذای بابام که زندانِ بگیره، عذای زنی که داشته، شراره و نوید بریزن عمو اسماعیل جمع کنِ بعد باباجون بره ماست مالی کنه یه چیزی بگه که از ته دلش بلند شده و دل منو می شکونه.
رضا-کارای دانشگاهتو جفت و جور می کنم بری پی درست ، دانشگاه ، خونه؛ فعلا قانون اینه لازم باشه از دانشگاه تا خونه خودم می برم میارمت تا تکلیف یه سری ها روشن بشه…
تو سرم یه جرقه ای خورد! رضا از تو آینه نگام کرد و گفت:
-یه دختر که با دوتا مرد زندگی کنه زیاد حرف می تراشن هرجور دوست داری بگردی برای خونه ی باباجونه من الان انقدر وضعیتم قرمزه که همسایه بهت، بهم، به ارسلان حرف بزنه میرم بند بغل دست بابات ، قانونه پگاه قانون…
با حرص و تند گویی گفتم:
– داداشی من که بیشعور نیستم اون که زخم خورده و یادش نمیره منم هی نگو دیگه قانونِ پگاه قانون، میفهمم.
ارسلان-شفاهی نفهم عملی بفهم.
«با مشت از صندلی عقب زدم تو شونه اش داد زد:»نووووچ اوووو…
رضا از تو آینه بهم نگاه کرد و گفت:
-بعد از این راه تنها راهی که میرم خونه باباجونِ.
خیلی نرم و آروم تهدیدم کرد ، یه جوری که بدون این که حرصم بگیره تو ذهنم قانوناش طبقه بندی شدن، از اینکه خیل آروم منو رامم می کنه خیلی خوشم میاد!! گوشه ی ناخنمو جوییدم یعنی با رضا و ارسلان یه جا زندگی می کنم؟! رفته خونه اجاره کرده بخار اینکه من حرف نشنوم؟! واقعا دلیلش اینه؟ پس دلیلش چیه؟! نشون نمی ده ولی هوامو داره. چیزی که باعث می شه حالم بهتر باشه دقیقا آرامش رضا بود رضا شبیه یه طوفان آروم بود می دونستم درونش خیلی تلاطم داره اینو وقتی فهمیدم که خط و نشون می کشید، اما اینکه به من فرصت جبران می دادو تو سرم نمی زد باعث یه بعد اعتماد تو وجودم می شد کسی تا حالا این اعتماد و صبر و آرامشو بهم نداده بود، حتی پدر و مادرم!
بابا همیشه پی پول درآوردن بود از راه حلال که خیلی هم زحمت می کشید و مامان هم در پی خرج کردن همون پول هایی بود که بابام با زحمت بدست آورده بود و همین باعث می شد که بهم توجه نکنند و منو نبینند و همن هم منو به سمت غریبه ها می کشوند.
وارد خونه شدیم یه خونه ی بسیار قدیمی همون طور که رضا گفته بود دوتا اتاق تو در تو بود اگه بخوام مدرن توضیح بدم یه هال دوازده متری و یه اتاق نه متری و یه آشپزخونه شش متری داشت سرجمع خونه با توالت و حموم سی و پنج متربود یعنی ما سه تا توی ده ثانیه که دور خونه رو می دیدیم پنج بارم بهم برخورد می کردیم، حالا جالب اینجا بود که به قول ارسلان گاو ما شیر نداره ماشالله به شاشش، این خونه یه تراس سه متری هم داشت و همونطور که رضا گفته بود فقط وسایل مایحتاج تو خونه بود ینی حتی مبل نبود یه یخچال داشتیم و یه گاز رومیزیِ سه شعله…
ولی الحمدالله یه تخت یه نفره تو اتاق بود و یه تلویزیونم داشتیم.
ارسلان-الهی شکر که خونه توالتم داره. در رو باز کرد و رفت تو توالت و رضا گفت:
-با پولی که تو دستم بود فقط می تونستم همینجا رو بگیرم.
ارسلان از تو توالت گفت:
– حالا ما هیچی ما عادت داریم به گرد خوابیدن، پگاه بلو لاکچری.
با حرص گفتم:
-داداشی بخدا بخواد هی تیکه به من بندازه همینجا هم نمی مونم.
ارسلان از تو توالت اومد بیرون و گفت:
-همینجا هم نمی مونی؟
«با ادا ادامه داد:» کجا میری؟ قصر بابات؟ اونجا قصر خالی نیستا زندان قصرِ نرده داره جیزت می کنند.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن