رمان بلو blue پارت۷

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

رضا-تو برو روی تخت بخواب.
-اونجا؟!!!!!
ارسلان-نه روی سر من.
«دهنمو باز کردم که جواب بدم رضا گفت:» ارسلان تو خسته نیستی؟
ارسلان-من امشب که دیگه خواب ندارم، بابا پریا مارو دیده الان میره بلوا میکنه.
«رضا فقط ارسلانُ نگاه کرد و ارسلان زیرلب غرغر میکرد. رضا نفسی کشید و گفت:»
-بالشت منو ارسلانِ برو بخواب، نگران تمیز و کثیفش نباش.
ارسلان پوزخند بلندی زد و منو رضا با تعجب نگاش کردیم و ارسلان شاکی گفت:
-دیگه عمو اسماعیلم از من میخوان، شراره است میگه خبر نداری عموت کجاست؟
«رضا با اخم گفت:» مگه نرفته خونه؟
«ارسلان شونه ای بالا داد:» معلوم نیست چه گندی داره میزنه.
رفتم روی تخت اما چون شلوارم تنگ بود نمیتونستم راحت بشم و هی تکون میخوردم .
انگار جونور توی پام افتاده بود و هی تخت قژقژ صدا میداد، رضا به تخت نگاه کرد و گفت:
-بزن براش که خبر نداری نگران نشه.
«ارسلان عاصی شده بلند شد نسست و گفت:» چته؟ کک تو تومونت افتاده؟ رضا-ارسلان؟
ارسلان-بابا صدای این قژقژ رو مخمه.
-شلوارم تنگه پام وول وول میزنه؛ گرممه دارم خفه میشم بابا.
«ارسلان شاکی گفت:» شلوار ممد بیارم بپوشی ولمون کنی؟
-بیشعور.
«بالشتمو به سمتش پرت کردم و رضا محکم گفت:» بس کنید، بخوابید!
صبح با این حالت بیدار شدیم که من رو زمین بودم، رضا وسط بود و ارسلان هم به دیوار چسبیده بود، بدترین قسمت قضیه اینجا بود که من پاهام روی شکم رضا و سرم زیر تخت فلزی بود!!!!! تا چشمامو باز کردم و زیر اون تختو دیدم بلند جیغ زدم.
زیر تخت فنر و خاک و تار عنکبوت بود و سرم محکم به بالا تخت خورد. رضا و ارسلان بیدار شدن و ارسلان گفت:
-این چرا از اون ور خوابیده؟ تو خوابیدنتم مثل آدم نیست.
رضا کمکم کرد تا سرمو بیرون بیارم، سرم درد گرفته بود، رضا موهامو کنار زد و گفت:
-وایستا ببینم، نچ! چرا سرتو کوبیدی؟
بعد از خوردن صبحونه تو کله پاچه فروشی راهیِ خونه شدیم، نگران بودم شراره بیاد بگه چرا لباسات عوض شده، مادرجون دقت نداشت اما شراره….نه!
***
با رضا صحبت کرده بودم؛ میخواستم قبل از اینکه قضیه ی مامان و بابارو بفهمند از اون خونه برم. رضا اول مخالفت میکرد البته مخالفتش شبیه خودش بود، یعنی در سکوت تلخ باب بی جواب گذاشتن حرفای من! اما بعد از دو سه هفته قانع شد و قرار شد خودش یه جایی رو برام بگیره.
اما خوب میدونستم که رضا حتما به ارسلان هم میگه و ارسلان هم میخواد خط و نشون و شر و شروط بزاره. مجبور بودم از رضا کمک بخوام چون من پول زیاد نداشتم که خونه بگیرم و رضا باید کمکم میکرد. بیرون اومدن از خونه خودش یه پروسه بود اما اگر باباجون راضی میشد تموم بود؛ خودش جلوی همه وایمیستاد. پس باید از طریق باباجون وارد عمل میشدم.
طی هفته هایی که گذشته بود کلی موقعیت سبک و سنگین کرده بودم که به باباجون چطوری بگم که راضی بشه؛ اما فرصتی گیرم نمی اومد. تمام فرصت ها رو زن عمو شراره با مضمون شک کردن به عمو اسماعیل ازم گرفته بود. اون شب توی اتاقم بودم و داشتم روی تابلویی که مشغولش بودم کارمیکردم که گوشیم زنگ خورد. به صفحه ی گوشیم نگاه کردم، شماره ی آرایشگر بود.
-بله؟ سلام.آماده ای برای شروع پروژه ی عکاسی و تبلیغ؟
-امم! من فکر کردم کنسل شده طی این مدت خبری ازتون نبود.
آرایشگر-نه عزیزم ما داشتیم تدارک میدیدم، میدونی که این پروژه یه همکاریِ بزرگه!
-بزرگ؟!
آرایشگر-هم ما هم آتلیه هم تشریفات…خلاصه کلی برند اینجا هستن.
-پس من باید با همشون قرارداد ببندم؟
آرایشگر-ما هممون یه مبلغی رو روی هم گذاشتیم که به مدلینگ ها بدیم که البته طرف شما من هستم.
-خب کی برای قرارداد بیام؟
آرایشگر-همین فردا خوبه؟ یه چیز دیگه ام هست، ما دو نوبت عکاسی داریم، یکی عروس با حجاب و یکی عروس بی حجاب.
-با حجابو توی پیج میزارید؟
آرایشگر-اممم نه حالا پیج که زیاد مهم نیست ولی ما برای تبلیغات گسترده تر میخواییم. البته عروس باحجاب انقدر نباید آرایش داشته باشه چون میخواییم بیلبورد بزنیم و باید اجازه ی کار بگیریم. حالا توضیحاتش مفصله میای باهم صحبت میکنیم.
«سری تکون دادم و گفتم:» باشه من فردا از دانشگاه میام اونجا، حوالی ساعت سه چهار.
آرایشگر-بسیارخب عزیزم منتظرتم.
بوق پشت خطی به صدا دراومد، نگاه کردم دیدم شماره استادمه! با آرایشگر خداحافظی کردم و تماسُ باز کردم.
-سلام استاد.
استاد-سلام خانم ربیعی، من هرچی منتظر تماس شما شدم خبری نشد. امروز که سرکلاس دیدمتون خواستم بهتون یادآوری کنم که باهام تماس بگیرید که متاسفانه کلاس شما بلانسبت مثل کودکستان میمونه امان نمیدن آدم حرف بزنه، این دخترا جون آدمم میگرن.
-عه!
«چقدر درد و دل داره!»
استاد-خانم ربیعی حقیقتش کارای شما مثل تولد یک سبکِ که نیار به بررسی داره و من خیلی دوست دارم کمکت کنم استعدادت شکوفا بشه.
«برای چی میخواد کمک کنه؟ منظوری داره؟ همینطوری رو هوا کمکم کنه؟ حتما منفعتش درگیره!»
استاد-خانم ربیعی گوشی دستتونه؟ -بله بله!
استاد-همسر من چندتا کار شمارو بررسی کردن…
-همسرتون؟!
استاد-بله ایشون جز استاد های شاخص هستند، خیلی از سبک کارهای شما خوششون اومده، ایشون متعقدن که هنر شما یه هنر اقتباسیِ و این کار آسونی نیست! در کار شما یه جور پارادوکس هست انگار در حال اینکه اقتباسِ، نوینِِو….
اصلا نمیفهمیدم چی میگه، هی ایشون اوشون میکنه توی مغز من میره، صداشو رو بلندگو گذاشتم و شروع کردم به کارمو ادامه دادن و هرازگاهی یه “بله” میگفتم اما صداشو اصلا گوش نمیدادم که چی میگه. روی دنده ی حرف زدن افتاده بود و اصلا وا نمیداد! خیله خب بابا فهمیدم کارم سبک جدیده خب حالا چقدر بابتش پول میدی؟ پوفی کردم و دستمو با دستمال پاک میکردم که در اتاقم باز شد.
بابا جون بود، تا وسط اتاق اومده بود و دوباره برگشت و روی در اتاق باز در میزد و دور تا دور اتاقمو داره با چشمشاش میجوهه. گوشی رو برداشتم و گفتم:
-استاد؟ ببخشید من باید حضورا باهاتون صحبت کنم.
باباجون-عه اون بود؟ میگم صدای مرد از کجا میاد!
«یعنی دلم میخواد مغزمو با میخ به دیوار بزنم، مرد از کجا میاد؟ از لای میله های پنجره اتاقم مرد تو آوردم!!!»
استاد-باشه حتما، من هفته ی دیگه باهات همراه همسرم میتینگ میزارم.
-باشه خدانگهدار.
باباجون-کی بود؟
«یکم منو نگاه کرد و گفت:» اصلا هرکی بود ولی باباجون حواستو جمع کن….
-باباجون استاد دانشگاهم بود.
باباجون-عــــــه! خب اون که دیگه مسئله ای نیست، خوبه استاد پیگیر درس دانشجوش باشه.
به سمت پنجره رفت و بازش کرد.
باباجون-باباجان با این بو توی اتاق خفه میشی….
از پنجره به بیرون نگاه کرد وداد زد:
-نوید؟ نوید چرا شاخه هارو میکنی؟ مگه تو بزی پسر؟
«پنجره رو کامل باز کرد و با داد زد:» نوید؟هــــــــو صدای بسته شدن درکوچه اومد و باباجون گفت:
-بیا بچه تربیت کرده عین گاو مش حسن میمونه.
صدای باز و بسته شدن در اومد وباباجون باز گفت:
-ارسلان؟ چته؟ کشتی هاتو به توپ بستن درو شکونید باباجان! رضا کو؟
ارسلان-هی رضا بیاد رضا بیاد، بیا اومد داره انقلاب میکنه حالا یکی بیاد جلوی رضا رو بگیره، رفته تو باغ تک و تنها نشسته جنی شده، بیایید یه خط دورش بکشیم مادرجون هم دعا دور سرش بخونه حالش جا بیاد.
«باباجون به پاشو روی صندلی گذاشت تا بالاتر بره و از همون دم پنجره صداش به ارسلان برسه:»
-چیشده مگه؟ دعوا کردین؟
ارسلان-دعوا چیه بابا، آقا شده پشت درآر سوگلی خانم.
-سوگلی کیه ما سوگل نداریم؟ دوست دختر گرفته؟
«ارسلان داد زد:» باباجون به خدا سرمو میکوبم به این درخت ها، دوست دختر کیه؟ مادرجون در اتاقو باز کرد و با هول توی اتاقو نگاه کرد و گفت:
-بایرام خان کیه چیشده؟
باباجون-ارسلان میگه رضا سوگلی آورده.
مادرجون-زن آورده؟
مادرجون هم رفت کنار پنجره و حالا یه داد مادرجون میزد و یه داد باباجون. سرمو میون دستم گرفتم، این همه خونه رو کم آوردن از پنجره ی اتاق من دارن با ارسلان حرف میزنند؟!!!! یعنی مادربزرگ پدربزرگ هردو اوکازیون.
طاهر اومد توی اتاقم و گفت:
-چه خبره؟
-به خدا از این خونه فرار کنم حقمه.
طاهر-چرا انقدر داد میزنید؟ خب بیایید تو باهاش حرف بزنید.
«مادرجون با هول گفت:» نمیدونم رضا چیکار کرده این بچه بهم ریخته، همسایه ها میگفتن چند وقت قبل دیدن تو کارگاه دختر بردن.
طاهر پق زد زیر خنده، فکر کنم خبر داره دختره من بودم. باباجون با عصبانیت گفت:
-همسایه ها غلط کردن، اینا بچه های منن، دختر چیه؟
«ارسلان اومد تو و شاکی گفت:» قلم پاتو میشکونم.
-وا!!! یونجه ات زیاد شده؟!
ارسلان خواست بیاد طرفم که طاهر گرفتش و گفت:
-عه عه !! بابا چیه؟!
ارسلان-خونه جدا میخواد.
«با حرص گفتم:» درد.
باباجون-کی؟ کی خونه میخواد؟ تو پگاه؟ تو خونه میخوای چیکار؟ مادرجون-خونه میخواد یعنی چی؟
ارسلان-جدا بشه بره هر گهی دلش میخواد بخوره.
پالت رنگو به سمتش پرت کردم که توی مانیتور کامپیوتر خورد و گفت:
-رضا پشتت دربیاد، باباجون دربیاد من نمیزارم.
«دست به کمر و عصبانی گفتم:» تو کی هستی نزاری؟ شاه میبخشه شاه علی نمیبخشه.
ارسلان-من کی ام؟ من همونم که گره میخوری مثل اسب برات میدوئه.
-جمع کن بابا یه بار اومدی صدبار منت گذاشتی، تو جوشتو برای پریا جونت بزن چپ نکنه.
ارسلان-واسه خاطر تو بهم انگ زدن، تف سربالا.
-مگه عاشقت نیست؟ چطور بهت انگ میچسبونه؟ لابد دختر بردین کارگاه اونا تو دهن همسایه ها گذاشتن.
ارسلان-دِ تو نبودی که همسایه ها گه میخوردن واسه ما حرف دربیارن؛ بابات آدم کشت همه گفتن دمش گرم حقش بود بعد از سر تو ما شدیم سربه گریبان! سر بالا میاریم نچ نچ مردم میشنویم و پچ پچ زناشون.
باباجون-باز چیشده؟باز چیشده؟
صدای در اومد و ارسلان رو به طاهر گفت:
-نامردی پشت رضا دربیای.
-من به خاطر تو یه نفر هم شده میرم که شر من
«با بغض و چشمای پر اشک ادامه داد:» گردن تو نیفته.
مادرجون-ای واااای، خدا منو بکشه که شماها اینطوری به جون هم می افتید.
«باباجون با اخم گفت:» ارسلان برو خونه ات.
«ارسلان شاکی گفت:» چرا برم؟ به ولای علی مختونو بزنه بخواد بره تنها زندگی کنه…
رضا-سلام.
ارسلان با اخم آرنجشو از توی دست طاهر بیرون کشید و رفت روی صندلی میز کامپیوتر نشست.
باباجون-رضا؟ رضا چی میگه ارسلان؟
«صدای هول زده ی شراره اومد:» مادر….مادرجون….مادرجون….
مادرجون-چیشده؟
طاهر از در اتاق بیرون رفت و گفت:
-چیشده زن داداش؟ شراره-بدبخت شدیم.
طاهر-چیشده؟!!! اسماعیل چیشده؟ شراره-ایــــیه اسماعیل چیه؟ ببین ببین….
«همه به همدیگه نگاه کردیم و مادرجون درحالی که قصد بیرون رفتن از اتاقو میکرد گفت:» چیشده؟!
طاهر-عه!!!! وااااای! هیچی مادر….
شراره-چرا هیچی؟ از ما بشنوه بهتره تا از مردم بشنوه.
-چیشده؟
همه بیرون رفتیم و شراره گوشی به دست گفت:
-داشتم توی اینستارو نگاه میکردم این فیلمه رو دیدم، پگاه ببین…
اول فکر کردم باز یه عکس یا فیلم از من دیده اما….
یه دختره بود از اینا که اصطلاحا بهشون میگن پلنگ و همه جاشون عملی بود و خیلی تو اینستاگرام معروف بود، یه فیلم از خودش گرفته بود و داشت میگفت:
-سلام بچه ها؟ میخوام یه مستند براتون بگیرم، یه مدته همه اتون به من میگین چرا با فرامرز کات کردی و کلی شایعه برام درست کردید که من خیانت کردم! الان این فیلمو گرفتم که بدونید من چرا از زندگی فرامرز رفتم. فرامز و این خانمی که باهاشه و ظاهرا حامله است، میدونید این زن کیه؟ همه اتون فرامرز رو میشناسید.
«با صدای نکره اش عر عر زد زیر گریه و ادامه داد:»
-همه اتون میدونید ما چه زندگی ای باهم داشتیم ،من خیانت کردم، فرامرز با زن قاتل برادرش روهم ریخته، این زن زن قاتل برادر فرامرزه.
«حالا جیغ جیغ میکرد تو اون کافه ای که مثلا تا الان داشت یواشکی فیلم میگرفت:»
-اینطوری خون برادرُ میگیرن؟ با زنش روهم میریزن؟ بله خانم حامله است، خاک تو سرتون خاک تو سرتون، تو شوهرت مگه زندان نیست؟
«اون زن مادر من بود! و فرامرز هم برادر مقتول!!!! بابا چون یه قتل غیر عادی داشته خیلی زود خبرش توی فضای مجازی پیچید که یکی مال باخته ها معاون موسسه مالی و اعتباری رو از روی خشم کشت! مدت ها تیتیر خبر های اینستاگرام و تلگرام و بعضی یوتیوب همین بود! از قضا فرامرز هم گویا از شناخته شده های ایسنتاگرام بود!» اتفاقاتی که عموما هر روز میبینند و پیگیری میکنند دقیقا تو دامن ما افتاده بود ،شناخته شدن از طریق یه رویداد و شناخته تر شدن از طریق بی آبرویی! صدای داد و
فریاد فرامرز میومد و صدای جیغ زنه، مادرجون درجا غش کرد و همه همهمه میکردن .
من حس میکردم دیگه از این بیشتر ممکن نیست که نابود بشم! کسی نمیدونست من دختر همون صادق ربیعی هستم.
کسی نمیدونست که دوست دختر جدید فرامرز مادر منه ولی اینکه خودمو خانواده ام میدونستن حال منو بد و بدتر میکرد… دلم میخواست از همه فرار کنم، دلم نمیخواد با کسی چشم تو چشم بشم، نمیخوام حرف بشنوم، متلک بشنوم، غصه ی مادرجونو ببینم، توی یه صدم ثانیه ذهنم داره تموم اون چه که پیش میادو کنتور میندازه.
عقب رفتم، همه سرگرم مادرجون بودن…. داشتم خفه میشدم، نفسم بالا نمی اومد ،پشتم میسوخت، دقیق نمیدونم کدوم قسمت بود اما میسوخت، انگار قلبم داشت تیر میکشید و تموم پشتمو دربرمیگرفت، لعنتی….چرا داری ادا درمیاری؟ بهتره که بایستی با این اقبالت.
اصلا نمیدونستم چیکار میکنم، فقط جمع میکردم، لباس، وسایل شخصی، وسایل دانشگاهم، اون وسط پی درس هم بودم!!!! اونم من!!!! در اتاقو باز کردم، همه دور مادرجون بودن…
دلم پیش مادرجون بود ولی باید میرفتم، نمیموندم. نمیخوام اینجا باشم، نمیخوام هر روز حرف بشنوم. اون موقع که مامان با این یارو دوست شده بود حتی مادرجون هم زیر لب فحش میداد و میگفت:
-من خودم بد بیراه میگما ولی دوست ندارم کسی به مادرت حرف بزنه.
از خونه که بیرون زدم بغضم ترکید، عین بچه ای که گم میشه و از روی ترس و سر درگمی گریه میکنه، گریه میکردم و پشتم از بی کسی و بی پناهی میلرزید، یه تیتیر سوال مدام تو سرم جا به جا میشد، کجا میخوای بری؟!!!! من هیچ جوابی نداشتم.
همه ی آدما وقتی میخوان انتخاب کنند میدوند چی خیلی خوبه و چی بد و بدتر. تنها چیزی که باعث میشه از بین بد و بدتر یکی رو تو زندگی شخصیت انتخاب کنی خودخواهیته، غرورته. چیزی که اصلا نه ته داره نه عزت داره. وقتیم ازت میپرسن سرچی این انتخابُ کردی میفهمی که چقدر پوچ و بی حاصله. منظورم افکار پشت انتخابمون هست!
خودمو جلوی در خونه ی خاله دیدم، در حالی که هوشیار با سر و قیافه ی درب داغون مقابلم ایستاده بود و منو بر بر نگاه میکردو -زدم بیرون.
-به ماچه، مگه ما اینجا یتیم خونه داریم؟-وقتی بهم احتیاج داری که…
-برو گمشو کثافت، پسر عموهاتو میبینی به من تف میندازی بعد الان پاشدی اومدی اینجا که جات بدیم؟ برو ول دل همون پسر عموهات که سنگتو ، سنگشونو به سینه هم میزنید.
-مامانم آبروریزی کرده، نمیتونم اونجا باشم بشم چوب دو سر نجس.
«هوشیار با تموم شخصیت زدی که داشت اون شب حرف خوبی بهم زد:»
-اشکال نداره، دو روز و دوهفته دوسال حرف میشنوی بعدش عادی میشه بازم عزیز میشی، برگرد خونه ی باباجونت.
بهش با سکوت لجوجانه نگاه کردم، تصمیم عقل نیست، انگار یه موجود فرا انسان در درون من حکومت میکرد، اون بود که برام تصمیم میگرفت. اگر موجودات فضایی وجود داشتن میگفتم در درونم رخنه کردن تا مثل یه عروسک خیمه شب بازی با تصمیمات مزخرف بازیم بدن… چیزی که همیشه کم میاد عقلِ! چیزی که توی زندگی همه ی ادما زیادیِ خریت!
-نمیخوام برگردم.
هوشیار-ما جا نداریم، داریم اینجارو بابت چک من میدیم بره، بابت بز بازی های تو که وقتی اون کچله و یابو رو میبینی به آدم شاخ میزنی.
-اگر با سینا دوست بشم چکات پاس میشه؟
هوشیار-آره آخه نه اینکه سینا عاشق چشم ابروی قلابی توئه گفته با من کافی شاپ بیاد از چهارصد تومن میگذرم.
-پس مگه نگفتی چک داری من باید حتما باهات مهمونی بیام؟
هوشایر-پلشت، مهلت عقب مینداره من میتونم خودمو جمع و جور کنم یه گهی بخورم ننه امو خودمو آواره نکنم.
-دوست بشیم تو مهلت بگیری؟ چی به من میرسه؟ من جا میخوام.
هوشایر یه کم نگام کرد و گوشه ی کنار لبشو هی جویید و گفت:
-صبر کن بیام.
«یه نگاه به بار بندیلم کرد و گفت:» اینارو به من بده.
-کجا بریم؟
«چپ چپ نگام کرد و گفت:» از اینجا به بعد خفه میشی، میخوای جا . پول داشته باشی یانه؟ یا شاید میخوای برگردی؟
لبامو روی هم گذاشتم و به خودم نهیب زدم به چه قیمتی؟ به هر قیمیتی برنمیگردم!
صدای گوشیم هم اعلام میکرد که خانواده ی پدریم دنبالمند….
پگاه همین الان برگرد، رضا ساپورتت میکنه، رضا میخواد سلطه داشته باشه، با سکوت و نگاهش اینو هزار بار اعلام کرده، تازه همش این نیست ارسلان هم میخواد بشه آقابالاسر، تا تکون میخورم میخوان آمار بیرون بکشن، نمیخوام…دیگه چیزی ندارم از دست بدم، چرا بمونم؟ بابا روهم دو روز دیگه اعدام میکنند، بعد منو توی کوچه میندازن، خودم میرم!
هوشیار اومد و سوار ماشینش شدم، حرفی نمیزدیم، توی یکی از خیابون های بالا که دقیقا متوجه نشدم کجا بود جلوی یه مغازه ی لوکس و مدرن نگه داشت. به سردر مغازه نگاه کردم ، به لاتین نوشته بود. sina stone
دلم شور میزد، چرا دلم شور میزنه؟ نگران چی هستی؟ مگه بالتر از سیاهی هم رنگی هست؟! از این بدبخت تر نمیشی، فوقش دو صباح باهاشی حداقل بهت جا میده. از کجا معلوم جا بده؟ پس اینجا اومدیم چیکار؟ هوشیار-پیاده شو.
به ساعت نگاه کردم، یازده و نیم بود، یعنی تا الان تو مغازه است؟ تو به اینم فکر میکنی؟!!!! درش از این قفل مگنتی ها داشت که باید از داخل باز میشد. درو زد و هوشیار اول داخل رفت و منم پشت سرش وارد شدم. یه چیز شبیه یه گالری بزرگ بود .چقدر پیشخونه های شیشه ای! گاه صندوق های بزرگ و دوتا نگهبانم توی مغازه بودن!!! چشم گردوندم خودش نبود، مغازه خلوت بود، یکی اومد و گفت:
-برای چی اومدی؟
هوشیار-با خود آقا سینا کار دارم، یه صحبتی کرده بودیم الوعده وفا.
مرده که حدود سی و خرده ای سن داشت و خیلی گنده و هیکلی بود با سر به من اشاره کرد و هوشیار گفت:
-با منه.
-مگه نگفتم دیگه سیریش نشو بچه؟
سربلند کردیم ببینیم کی از طبقه ی بالا این حرفو زده، خودش بود. نیم گاهش روی من چرخید. همینطوری نگام کرد. حس تعذب بهم دست داد ولی به خودم مسلط شدم و گفتم:
-سلام.
سینا-پگاه؟
هوشیار-دیر شد ولی دروغ نشد.
سینا خندید و از پله های مارپیچ پایین اومد و گفت:
-چیشد پس؟ فرار کرد! اومدن بردنش….هان؟ هوشیار-من دروغ نگفتم آقا، به سرش زده بود دیگه. سینا روی مبل وسط سالن نشست و هوشیار به سمتش رفت ولی من همونجا موندم .
هوشیار با خنده و هرهر و کرکر گفت:
-دیگه گوششو گرفتم و خدمتتون آوردم.
سینا-صبحُ ازت گرفته بودن؟
یعنی چی گوششو گرفتم آوردم؟ مگه داره آدم معامله میکنه؟ اینم کلا هیکلشو قهوه ای کرد گفت صبحو ازت گرفتن؟ دلم میخواد فرار کنم، دلم میخواد بازم فرار کنم، وای خدایا من چمه؟ کجا برم آخه؟!!! به اطراف نگاه کردم. بعضی سنگ ها به حدی قیمتی بودن که تو باکس جداگانه گذاشته بودن. شیطونه میگه یه سنگ بدزد بروها، با یه سنگ زندگی کن، زندگی بساز.
سینا بلند و شاکی گفت:
-مرتیکه تو فکر کردی من چهارصد میلیونُ به خاطر چشم و ابروی فامیل تو توی جوب میریزم؟
هوشیار-نه من نمیگم بگذر میگم…
برگشتم، یه حسی بهم میگفت برو، اینجا بدتر از همه جاست برو… تا قدم برداشتم همون غول اولیه مقابلم اومد، سینا از دور گفت:
-بیارش اینجا، طفلی جای بزرگ ندیده راهشو گم کرده.
«چی میگه مرتیکه؟ فکر کرده کیه؟ فکر کرده منو خرید کرده دیگه داره زر میزنه حرف نمیزنه! با عصبانیت گفتم:»
-چی میگی؟ چی میگی تو؟ جای بزرگ ندیده راهشو گم کرده؟ فکر کردی منو خریدی؟
«سینا به پشتی مبل تکیه داد و لبخندی زد و گفت:» میخرم.
-چاییدی عمو، فروشی نیست!من رفتم هوشی.
تا برگشتم توی بدن همون غوله خوردم، شونه هامو گرفت وبلندم کرد و جیغ زدم:
هوشیار.
هوشیار عین مست و ملنگا فقط نگام میکرد و با حرص جیغ زدم:
-گاو دارم تورو صدا میکنم بی جربزه.
«سینا با خونسردی گفت:» با این چثه چقدر هم سروصدا داره.
هوشایر-آقا پس شیرینی که گفتی چی؟
«جیغ زدم:» سگ تو روحت هوشیار کثافت، به خدا باباجونم پوستتو میکنه.
هوشیار-آقا این زیاد زرت و زورت میکنه ها، بی کس و کاره، باباش آدم کشته توی زندانه، مادرشم رفته با داداش مقتول.
«سینا زد زیر خنده و گفت:» خب، بابا تو که خودت فیلمی.
«با حرص و تهدید گفتم:» هوشیار ببین، ببین چطوری میدم پوستتو بکنند.
«سینا با خنده گفت:» اوه اوه پس تو قاتل بروسلی هم هستی هان؟
-منو بزار زمین غول بی شاخ و دم.
«سینا با همون خونسردی گفت:» بزارش زمین، کاری نمیکنه.
روی زمین گذاشتم و گفتم:
-من یه لحظه هم اینجا نمیمونم.
سینا-برو، برو اگه میتونی….
«به سمت در که اون ته سالن بود نگاه کردم،در مگنتیِ، اگر نخواد کسی نمیتونه بیرون بره. ترسیدم. برا چی منو نگه میداره؟ چی از جونم میخواد؟ برگشتم به سینا نگاه کردم و گفتم:»
-اصلا چی از جون من میخوای؟ من اصلا تورو نمیشناسم!!!
سینا-برعکس من خیلی خوب میشناسمت.
-ببین این الاغ “اشاره به هوشیار کردم” داره حرف مفت میزنه من خانواده دارم، الانم یه غلطی کردم به سرم زد و از خونه بیرون زدم، فکر کردم میتونم یه خونه ای چیزی برای خودم دست و پا کنم از شر بکن نکن اونا خلاص بشم، همین الان فهمیدم که فقط غلط زیادی کردم، من هیچ ربطی به چک های این کثافت آشغال ندارم.
هوشار-عه عه، پلشت بشعور تو نگفتی من راضیم منو ببر پیش سینا؟ فقط دیگه پیش اسکل بوقی ها نباشم؟
-من گفتم؟ من گه خوردم با ننه ام.
سینا پق زد زیر خنده و گفت:
-خیله خب خیله خب.
«با سر به هوشیار اشاره کرد و گفت:» تو برو.
-این بره؟ منم میخوام برم.
سینا-نه دیگه عزیزم، تو اومدنت با خودت بود ولی رفتنت با منه.
-یعنی چی؟!!!!
سینا-یعنی اینکه از بخت بد تو من از تو خیلی خوشم میاد.«شونه امو بالا دادم و گفتم:» مگه آدم از هرچی خوشش میاد باید بگیرتش؟
سینا سری به معنی تایید تکون داد و در حالی که یه دستش زیر چونه اش بود یه نفسی کشید و گفت:
-خیله خب، هوشیار تو برو بعدا باهم حرف میزنیم میخوام با پگاه یکم اختلات کنم.
-ول کن بینیم باو، من چه حرفی دارم به توی گندبک بزنم؟
سینا زد زیر خنده، میخندید و من عصبی تر میشدم، هوشیار تا بلند شد و خواستم برم سمتش اون غوله منو گرفت. جیغ میزدم، یه جوری که ته حنجره ام میسوخت. هوشیار رفت و سینا با همون آرامش گفت:
-بهروز بزارش زمین بابا کشتیش.
اونم منو ول کرد، رفتم طرف در و هرچی تکونش دادم باز نمیشد، جیغ زدم، داد زدم…نه در باز میشد و نه از اونور در کسی به کمکم میومد… با گریه و ترس گفتم:
-شما….شما منو دزدیدین.
سینا به سمتم اومد، با اون شلوار پارچه ای که کیپ تنش بود و تا روی قوزک پاش بود و یه پیرهن سفید جذب تنش بود در حالی که سیگار برگشو روشن میکرد اخم کمرنگی کرد و گفت:
-عه! دزدیدن چیه؟ من اصلا کاری به تو دارم؟
همونطور که روی زمین نشسته بودم با صورت پر از اشک و سر وضع بهم ریخته بهش نگاه کردم. مقابلم اومد و جلوم چنباتمه زد و گفت:
-من اصلا اذیتت کردم؟ کجا میخوای بری؟ خونه ی این بی مصرف گلی)اسم مواد مخدر(؟
منظورش به هوشیار بود.
-میخوام…میخوام برم… برم خونه ی باباجونم.
سینا-نه دیگه ببین پگاه جون اومدی و نسازی. تو مگه بیرون نزدی که زندگی جدید بسازی؟ من زندگی جدید بهت میدم.
«با تزدید بهش نگاه کردم و سری تکون داد گفت:» جای تموم نا ملایمتی ها من با تو سازگارم.
-من….من…منو میخوای چیکار؟!!!! تو زن و زندگی داری…
«جدی تر نگام کرد و گفت:» زن و زندگی من به جای خودش.
-منو میخوای چیکار؟ من اونی نیستم که توی ایسنتاگرام میبینی.
با پق زد زیر خنده و گفت:
-حالا چرا انقدر ترسیدی؟
-من میخوام بره خونه امون.
سینا-آخی عزیزم.
«دستشو باز کرد که بغلم کنه، خودمو عقب تر کشیدم و لبخندی زد و گفت:»
-خیله خب، خیله خب…
«از جاش بلند شد و ادامه داد:» بیا یه کاری کنیم، تو رو ببرم خونه یکم استراحت کنی بعدا باهم حرف بزنیم.
-خونه؟!!!!
«با استرس گفتم»خونه ی کی؟ سینا-خونه ی من.
-خونه ی تو؟! من خونه ی تو نمیام، من تورو نمیشناسم.
سینا باز خندید و گفت:
-یعنی میخوای بگی تا حالا خونه ی هیچ مردی نرفتی؟
«عاصی شده و مظلوم گفتم»:
-من میخوام برم خونه ی خودمون ببین حساب و کتاب هوشیار…
«جدی گفت»: هوشیار کیه؟
«یکه خورده گفتم»:پسر خاله…
همونطور جدی گفت:
سینا-ببین من اگر می خواستم صدهزار بار از هر دری تورو به سمت خودم می کشوندم پس نیازی به هوشیار نبود، هان؟
«با تردید به سینا نگاه کردم و گفتم»:
-پس چرا نکشیدی؟پس برای چی اینجام؟
خنده ای بلند سر داد و گفت:
-خب اینا رازِِ؛ پاشو، پاشو ببرمت خونه.
«خودمو چسبوندم به در که پشتم بود و گفتم:» من، من خونه ی نمیام، خونه مجردیت دیگه…
سینا که سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره ولی نمیشد با همون حال گفت:
-نه پس تورو میفرستم وردل راحیل.
-راحیل؟ راحیل کیه؟!!
سینا با خنده گفت: خانم بزرگ دیگه.
زیر آرنجمو گرفت و با یه حرکت بلندم کرد و خودمو عقب کشیدم و با هول و ترس گفتم:
-ببین ، ببین، می خوای …می خوای پول…پول هوشیار…
جدی باز نگاهم کرد و گفت:
سینا-هوشیار خر کیه؟ هان، خر کیه؟
«با حرص دستمو کشیدمو با گریه گفتم:» خر تو که منو آوردی اینجا.
صاف تو چشام نگاه کرد و گفت:
-ببین، من، هیچ وقت از چیزی که اراده کردم برنگشتم پس دست و پا نزن.
ولم کرد و صدا زد بهروز؟ بهروز سریع خودشو به سینا رسوند و گفت:
-بله آقا!
سینا- ببرش سهروردی.
-سُُه… سُُه ر… سهروردی کجاست؟! بابا چرا نمیفهمید…
سینا کیفمو برداشت، سریع تو سرم جرقه خورد «گوشی» تا بدوأم طرفش، گوشیُ درآورد و بالا نگه داشت و گفت:
-آ،آ، تا اطلاع ثانوی گوشی ممنوع.
«پریدم بالا که بگیرم و گفتم:»بده من…گوشیمو بده…
«سینا بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت:»بهروز.
یهو دیدم رو هوام جیغ زدم از هولم و سینا گفت:
-بهروز اینطوری بلندش نکن دیگه بابا،آب و روغن قاطی کرد.
«بهروز منو گذاشت زمین با مشت زدم تو پهلوش با یه اخم کمرنگ به پهلوش بعد به من نگاه کرد و گفت:» انگار دلت میخواد بلندت کنم؟
-به من دست بزنی میزنم تو چپتا!
سینا از پشت سرمون زد زیر خنده دست زد و گفت:
-به تفاوت جثه هاتونم نگاه نمیکنه.
«بهروز آروم هلم داد و گفت:»راه بیوفت.
از در جلویی نبرد، از در پشتی برد تا رسیدم تو کوچه شروع کردم به جیغ زدن، بهروز ،دهنمو گرفت فیتیله پیچم کرد و مچاله شده انداخت تو صندوق عقب!!!! ترس از فضای بسته و تاریک داشت قلبمو می ایستوند، فکر اینکه یه دقیقه دیگه چه
اتفاقی میخواد بیوفته از اینم بدتر بود، می زدم به در صندوق و جیغ میزدم و کمک میخواستم.
انگار تو قعر یه دره بودمُ هیچ کس صدامو نمیشنید، حس تهوع داشتم، انگار حالم هرلحظه بد و بدتر میشد؛ ماشینم مدام تکون میخورد و انگار منو انداختن تو دستگاه سانتریفیوژ، پلاسمای خونم از خونم جدا شد! بالاخره یه جا ایستاد ،
منتظر به تاریکی ماشین نگاه میکردم، صدای نفس خودمو میشنیدم، در صندوقُ باز کرد و گفت:
-جیغ بزنی میزنم تو دهنت پر خون بشه، مثل بچه ی آدم بیا پایین.
تا دهنمو باز کردم دستشو بلند کرد با وحشت به دست گنده و زمختش نگاه کردم ، جلوی دهنمو گرفتم و گفت: -آهان! حالا دختر خوبی شدی
«آرنجمو گرفت از تو ماشین آورد بیرون،فکر کردم یه جای مشتی میریم!یه قصری یه خونه ی ویلایی! به خودم خرده گرفتم: تو الان واقعا میتونی به قصری که تصور میکردی پولدارا دارن، فکر کنی؟!!!! تورو دزدیده، خریده، نمیدونم اسمش چیه ،دستت به هیچ جا بند نیست، گیریم الان یکی هم بفهمه، یارو پول دارِ دهن همه رو با پول می بنده؛ این حواسش پرت بشه یه جیغ بزنم حتما دو نفر میان میبینن که یکی داره منو بزور میبره، زنگ می زنند پلیس.
منو به سمت یه آسانسور برد، دو سه تا طبقه ی مجزا داشت که خونه ی نوسازی هم نبود. بالای پونزده بیست سال ساخت بود. از گوشه ی چشم به بهروز نگا کردم ،تا اومد در خونه رو باز کنه، من نفسمو آروم بالا کشیدم و جیغم تا گلوم دراومد یه درد سنگین، سنگین، شدید تو گلوم حس کردم و انگار نفسم بریده شد!
و دیگه نفهمیدم… تنها یه اثری از یه سری خواب یا شاید رویا یا کابوس به صورت محدود و محو تو سرم جا مونده بود، تو آخرین لحظه هایی که حس میکردم باید بیدار بشم و نمی تونستم، اون رویا یا خواب ها رو دوره میکردم، چشمامو باز میکردم و باز با یه حال بدی بسته می شد، انگار چشمام برای من نیست، بدنم به شدت درد می کرد، یه ضعف و بی جونی حادی داشتم، انگار بدنم کِرِِخ شده بود ،به شدت سر درد داشتم، فکر می کنم این صحنه بیدار شدنم بارها تجربه کرده بودم، امٌٌآ… فکر می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید.
چشماموباز کردم سقف بالا سرم بود، سقف سفید، حس می کنم حالتم عوض شده ،دستمو آوردم بالا، روی دستم پر از جای کبودی بود، یکه خورده دستمو برگردوندم، چشمام تار می دید…
بویِ سیگار میومد … دست دیگه امو بالا آوردم، روی اون یکی دستمم همینطور پر از جای کبودی بود، بالای آرنجمم جای کش بود، کشِ چی؟!ذهنم نمی تونست تحلیل کنه، دهنم خشک بود، سرم گیج می رفت، سعی کردم از جا بلند بشم ولی تنم ضعف داشت، به زور خودمو بلند کردم، جفت آرنجامو از پشتم جک زدم امّّا در می رفت می خوردم رو تخت! چمه؟!چشمامو بستم یه چیزایی میومد تو ذهنم یه حرفایی یه صحنه هایی نمی تونستم تشخیص بدم اینا افکارمند، تجربه
امند یا خاطراتمند یا شاید یه فیلم که قبلا دیدمه! پامو تا تکون دادم، از درد لگن و کمرم بی هوا ناله ی بلندی سر دادم، پام شکسته؟!!!
چشمامو باز کردم به زور از جام بلند شدم، اتاق دور سرم می گشت. فضا به شدت گرم بود، هوا گرگ و میش بود، انگار دم دمای غروبه، آفتاب به شکل غم انگیزی تو
فضای اتاق افتاده بود، بدنم ضعف می رفت… کلافه بودم، از کلافگی گریه امگرفته بود، حالم خیلی بد بود، نمی تونستم فکرمو روی چیزی تمرکز کنم.
تازه نگام به خودم افتاد، تنم چیزی نیست، تنم پراز زخم و کبودیِ، چی شده؟!!!چه اتفاقی افتاد؟!نمی تونم حتی به وضعم فکر کنم، دوباره رو تخت افتادم… به خودم نهیب زدم، فکر کن نمی تونستم… انگار درگیر جنگی در درونم هستم که از خودم شکست خوردم… صدای خنده های مردا توی گوشم بود، صدای خودمو می شنیدم ولی بم، صدای گریه هام… اّمّا نمی تونستم به راحتی به یاد بیارم …
چشمامو باز کردم، شبیه آدمیم که چهل و دو درجه تب داره، بدنم مختل شده
یه پنکه سقفی به سقف آویزون بود، نمی دونم چقدر طول کشید تا از خیرگی به اون در بیام…
ته سرم یه سری افکار می خواستن به مغزم بیان ولی نمی تونستن، به زور باز از حالت خوابیده بلند شدم، تنم می لرزید، عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود…لبم به دندونم می چسبید…
چشمامو به زور باز نگه داشتم به دور و برم نگاه کرد.یه اتاق خوابه ولی فقط توش یه تخت دو نفره است.
به پایین تخت نگاه کردم پر جعبه های مستطیل شکل که عکسای مختلف روشِ، رو بعضیاشم عکس یه خروسِ کارتونیِ… حروفِ لاتین روشو می دیدم ولی نمی تونستم بخونم چشمم رویِ حرف «ایکس» روی جعبه قفل کرده بود، روی زمین پر از پلاستیک های بادکنکی شکل بود ، هرچی فکر می کردم چیه نمی تونستم بفهمم، چقدر شیشه مشروب، چقدر ته سیگار، جعبه های پیتزا، سرنگ های خالی شده، زر ورق های کوچیک، شبیه آشغال دونی بود!
بوی نامطبوعی تو فضا پیچیده بود، لرزم کرده بودم، تو گرمای اتاق لرز کرده بودم ،دست انداختم روی تخت، ملافه بود، رو تختی بود یا پتو نمی دونم دور خودم گرفتم…صدا کردم:
-کسی هست؟
«آروم صدا کردم، صدام می لرزید، بی جون بود با یه لحن و گویش خاص! چقدر برام ناآشنا بود دوباره صدا کردم:»
-آی کسی هست؟ من تنم درد می کنه، حالم بده…
صدام می پیچید از جا بلند شدم، زانوهام خم می شد، در و دیوار و گرفتم به دم در اتاق رفتم، خونه تاریک و خالی از وسایل بود! صدای گربه میومد، از گربه می ترسیدم امّّا حال نداشتم ازش بترسم! جلوی در اتاق وا رفتم سُُر خوردم نمی دونم ولی خوردم زمین… نالیدم:
-آآآی، آآآی دستم! آآآی… واای خدا…
مثل مار دور خودم میپیچیدم، انگار یه موجودی از درون داشت منو می خورد، صدای گربه رو مغزم رفته بود! چشمامو با تمام قوام باز کردم به دورُ بر باز نگاه کردم ، وسایلمو دیدم با زانو به طرفشون رفتم.
آشغالا رو با دستم پس زدم، گوشیمم رو کیفم بود. دستام می لرزید برداشتم دیدم خاموشِ، کیفمو باز کردم دیدم شارژر همراهمِ، خدا میدونه چقدرررر، طول کشید تونستم سوکِتِِه شارژرو به گوشی بزنم و شارژر رو به پریز بزنم… چنباتمه زده بالای سر گوشیم نشستم و نگام باز به گوشی قفل شد ، قفل میشد و نمی تونستم خودمو کنترل کنم، تو مغزم صدای یه سوت میومد…
روی زمین وا رفتم، دستمو به سرم گرفتم، تنم میخارید، به دستم نگاه کردم ناخن های کاشته شدم تا وسط بلند شده بود تا وسط!!! رئی دستم جای سیگار بود.گفتم:
-عه چرا منو سوزوندن؟! کی؟! ای بابا!
با ناخن جای زخمامو کندم…یادم افتاد گوشیمو به شارژ زدم، روشنش کردم به صفحه گوشی نگاه کردم هرچی نگاه می کردم ، نمی فهمیدم باید چیکار کنم، صفحه گوشی خاموش شد و گفتم:
– عه! چرا …خاموش شدی؟!
«دستم به صفحه خورد و روشن شد گفتم:» عه ! روشن شد…
دستم که خورد به صفحه وارد یه صفحه دیگه شدم که پر اسم بود… اسما رو نمی تونستم بخونم با اینکه می دیدم، می تونستم تشخیص بدم اسما باهم فرق داره ولی نمی تونستم بخونم، زدم رو یکیش، بوق زد، با بوق خط می گفتم: بیب ، بیب…
«صدای پر از هیاهو و هیجانِ مردونه یکی پیچید»
-الو؟ پگاه، پگااااه یا خداااا، پگاه کجایی؟؟؟
– من… من… خونه ام، نمی دونم خونه کی ام… خونه ام دیگه… حالم بده.
«یکی دیگه گفت:»بده من گوشیُ!
«جدی تر گفت:»پگاه؟ پگاه جان کجایی؟!
-تو کی هستی؟
گوشی از دستم افتاد به صفحه گوشی نگاه می کردم صداش میومد…
-پگاه، من رضام، کجایی؟!
-نمی دونم که، تنم… تَ…تنم درد می کنه، حالم بده…
اونی که اول باهام حرف زد گفت:
-چرا اینطوری حرف میزنه؟ پگاه دیوونه درست حرف بزن چهل و هفت روزه کدوم گوری رفتی؟؟
روی زمین خوابیدم گوشمو به گوشی چسبوندم و گفتم:
-رضا؟… دستمو سوزوندن با… با… با…
-رضا دستشو سوزوندن؟
رضا-وایستا ببینم چی میگه، پگاه جان، پگاه سعی کن حواستو جمع کنی بتونم پیدات کنم باشه؟
-با سیگار دستمو سوزوندن.
-یا خدا رضا… یا خدا رضا بلا ملا سرش اومده رضاااا، رضااا بدبخت شدیم…
رضا-ارسلان دهنتو ببند بذار حرف بزنه…پگاه؟ پگاه ببین اینترنت داری؟ -چی؟!!
رضا_میتونی بیای بیرون؟
-لباس ندارم که!
ارسلان-واای وااای…
«رضا با عصبانیت گفت»: ارسلان خفه شو.
ارسلان-لباس نداره؟ یعنی چی؟ بابا سکته می کنه.
«شمرده شمرده گفت»:
رضا-ارسلان یا ساکت شو یا بذار بفهمیم کجاست، پگاه به گوشیت نگاه کن صفحه گوشیتو از بالا به پایین بکش.
«گوشیو دوتایی می دیدم کاری که رضا گفتو انجام دادم و ذهنم خیلی سریع نت خطمو روشن کرد و رضا گفت»:
-پگاه نترس من میام دنبالت باشه؟
-گوشم سوت می زنه… دلم درد می کنه.
رضا_ میام میبرمت دکتر فقط حواستو جمع کن تا من بتونم پیدات کنم؛ برو تو تلگرامت… عکس یه موشک داره یادت میاد بچه بودی برات موشک درست می کردم… دکمه وسط گوشیُ بزن برو تو اون برنامه ای که عکس موشک داره.
ارسلان- باید زنگ بزنیم پلیس.
رضا-پگاه پیدا کردی؟
– نمی تونم.
رضا- چرا عزیزم می تونی، دکمه رو بزن
«دکمه رو زدم به صفحه ی اول وارد شد، اون موشکی که رضا گفته بودو پیدا کردم و رضا گفت:«من الان پیام میدم ، ببین …»
صدای پیام تو فضا پیچید و رضا گفت: اولین پیامو باز کن.
-تویی؟!
رضا-آره منم…
ارسلان-یادته برای من لوکیشن می فرستادی میومدم دنبالت؟ -نه!
رضا ادامه داد به راهنمایی کردن تا لوکیشن بفرستم پدرشونو درآوردم، وقتی لوکیشن سند شد، ارسلان بلند گفت:
-اومد… اومد… سهروردی رضا… رضا بدو…
رضا-پگاه، از جات تکون نخور ما داریم میاییم…
-برام دارو بیار… حالم بده…
افتاده بودم وسط اون خونهِ… بی جون تر شده بودم، یه کابوسی انگار تو سرم اکران می شد که می ترسوندم… خودمو جمع کرده بودم و می لرزیدم و می نالیدم، بدنم ضعف می رفت، کلافه بودم، از کلافگی سرمو به زمین می کوبیدم…ا ون چیزی که دورم بود و محکم خودمو دورش پیچیده بودم اما بازم می لرزید. پیشونیمو به زانوم چسبونده بودم و به پهلو خوابیده بودم… نمی دونم چقدر گذشت که صداشون اومد؛اول صدای ارسلان بود.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن