رمان بلو blue پارت۶

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

رضا منو بیمارستان رسوند و گفت:
-کی برمیگردی؟
-امممم…نمیدونم شاید مجبور بشم تا فردا ظهر باشم، مامانم گفته تا فردا ظهر خودشو میرسونه.
«رضا فقط نگام کرد و با تعجب گفتم:» امممم!!! من…من برم؟!!!
رضا در حالی که آرنجش روی پشتیِ صندلی بود با سر پنجه ی انگشتاش به رفتنم اشاره کرد… رضا رضا… شبیه پدری بود که برای دخترش خیلی قابل احترامه، غریبه است ولی نزدیک ترین آشناست، شبیه مردِیِ که انگار تو زندگی جودی آبوت بود ولی جودی میشناختش. منو پر از تعذب و رودروایسی میکنه، من با ارسلان در مورد همه چی، هرچی میتونم حرف بزنم اما رضا….رضا…نمیدونم، عذاب وجدان داشتم اونم من!
نسبت به دروغی که گفتم نه به خاطر جنبه ی معنویش به خاطر رضا…. انگار جلوی اون خجالت میکشم،چی این حسو در من نسبت بهش به وجود آورده؟!!!
راه رفته رو ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم، رضا هنوز ایستاده بود و نگام میکرد …
پگاه کجا میری؟ تو بیمارستان مگه کار داری؟ نه ولی رضا اینجا ایستاده چرا نمیره؟ اگر باز جریان اون دفعه پیش بیاد چی؟!!! برگشتم باز به پشت سرم نگاه کردم، رضا نبود! به هوشیار زنگ زدم. صدای سشوارش زودتر از خودش میومد که داد میزد:
-هـــــان؟ کجایی؟
-راه افتادم.
هوشیار-دِ زود باش، من هشت و نیم میرما.
از بیمارستان یه دربست گرفتم که به گوشیم یه مسیج اومد، یکی از استادام بود که چندتا از طرح های قبلمو دیده بود و گفته بود باید با خودم ببرم ببیند کی؟ نمیدونم!!!
نوشته بود:
-سلام، در اسرع وقت تونستید باهام تماس بگیرید.
این چی میگه؟ لابد میخواد نظر کارشناسی بده و آخرشم بگه کارت بـــــد نیست به تلاش بیشتری نیاز داری!
نت گوشیمو روشن کردم و اول بسم الله یکی از عکسای دیروزمو تو پیج آرایشگاهی که دیورز دعوت به کار کرده بود دیدم که زیر نوشته بود: “تست آرایش عروس خوشکلم”
ملت هم آرایشگر و من جد آبادمو به فحش کشیده بودن که این پگاه بلوئه؟ این چندبار عروس میشه؟ اینبار با کی روی هم ریختی پگاه؟ منم تگ کرده بودن!
پسرا بیشتر خاله زنک بودن، به آرایشگر دایرکت زدم و نوشتم:
-حداقل اون عروس خوشکلو پاک کنید بدتر برای من شایعه نسازید ملت فحشو به خانواده ام کشیدن.
نتمو خاموش کردم، خدا کنه سینا عکساش بهتر باشه، اگر دندونش واقعا پیش من گیر کرده باشه بعد رابطه واقعا رسمی تر و واقعی تر بشه چه خوب میشه! صاف توی دهن این جماعت پشت موبایل میزنم، وضعیت مامان و بابا چی؟
اگر واقعا عشقی این وسط باشه دیگه به ننه بابا منو خانواده ام کاری نداره هان؟ با اون لنزش! بابا پولداره لنز میزاره که میزاره! بهتر لنزای اونم من میزارم، چند سالشه؟ سنش بالاست انگار. هوشیار بیست و هشت نُُه سالشه گفت دو سال ازش بزگرته. باید خودمو یکم طاقچه بالا بزارم. مردا از اینطور زنا بیشتر خوششون میاد… حواست باشه بیشتر از یک پیک نخوری که فردا شر نشه.
به خونه ی خاله رسیدم، زنگ درو زدم و هوشیار از پشت آیفون گفت:
-دیگه نمی اومدی من دارم میرم.
-درو باز کن بینم، تورو برای من راه داده.
رفتم داخل خونه، خاله وسط خونه داشت انفرادی برای کی فال قهوه میگرفت، تا منو دید گفت:
-پگاه؟!!!!
-سلام.
خاله-کلاهت افتاده اومدی؟ هوشیار-با منه بابا.
خاله-نرید باز گم و گور بشید به خدا هوشیار بمیری هم خونه راهت نمیدم ها.
هوشیار-اََی بابا، چی میگی تو؟ فالتو بگیر.
سریع رفتم توی اتاق و شروع کردم به آرایش کردن، هوشیار اومد توی اتاق و گفت:
-منو ببین.
-دارم ارایش میکنم نمیتونم.
هوشار-این یارو چیزا.
-چیزه؟!!! چیز چیه؟!
هوشیار-متاهلِ.
یکه خورده به هوشیار نگاه کردم و گفتم:
-اسکل کردی؟ منو کشوندی اینجا میگی متهلِِ؟ گه میخوره متاهلِ دنبال دختر میگرده.
«هوشیار توی اتاق اومد و درو بست و گفت:»هیس بابا صداتو بیار پایین. تو به وضعیت تاهلش چیکار داری؟ بچاب فقط.
«لوازم آرایشمو جمع کردم و گفتم:» من نیستم.
هوشیار-یعنی چی؟! زنش اصلا نیست که.
-هرچی من برم دوست دختر یه مرد متاهل بشم؟ مگه(…) خندید و گفت:
-نه تو آفتاب مهتاب ندیده ای.
«با عصبانیت و حرص گفتم:» هوشایر به خدا میزنم غر بشی ها! بری شوهر کنی.
«از جام بلند شدم و ادامه دادم:» منو مسخره خودت کردی؛ باز داری یه غلطی میکنی منو انداختی وسط که من ضربه خور تو بشم مرتیکه.
هوشیار-توچ چی میگی؟ یارو زنش الان کیشه اصلا نیست که، اینم مهمونی گرفته مگه پول نمیخوای؟ -نه نمیخوام.
اومد مقابلم ایستاد:
هوشایر-خره، مرد زن دار تهدید بشه کارش تمومه چرا انقدر اسکلی تو؟ تا زر زد بگو به زنت میگم اونم حق السکوت میده.
-من نیستم خودت برو دوست دخترش شو.
«با حرص گفت:» اََه! باز خودتو )…( کردی ها، حاضر شو بریم.
-نمیام.
هوشیار-مگه دست توئه؟ من گفتم تورو میارم.
-مگه من کلای فروشی توام که همه جا منو قول میدی؟
هوشیار-احمق مردای اینطوری گیر نیستن، با یه بابای قاتل و ننه ای که نگرفته رفته تو تخت داداش مقتول کی به تو شوهر میده؟ دوست پسر هم بگیری میگه از شجره نامه ات مادرت رو سفیدت کرده، این یارو نمیتونه زیاد فضولی کنه! فقط خرجت میکنه ،نمیتونه بگو کجا برو کجا نرو چه بکن چه نکن خودش پاش لنگه.
«با اخم به هوشیار نگاه کردم و گفت:»
-مثل بز نگاه نکن حاضرشو، دست و پا گیر نیست فقط دندونش گیره، پولشم که از پارو بالا میره.
-به تو چی میرسه؟ هوشیار-باز میگه به تو
-تو برای رضای خدا کار میکنی شیطان بزرگ؟
«با خنده گفت:» مرگ بر آمریکا، حاضرشو.
دوباره شروع کردم به آرایش کردن، راست میگه منو با این شرایط کی میگیره؟ دوست پسرشم هی میخواد چرتکه برای من بندازه، این دست و پا گیرم نیست! ای هوشیار موذی! این اگر زن میشد همه مردا رو فساد میکشوند.
حاضر شدم، یه ماکسی بلند مشکی پوشدم که یه چاک بلند تا یه وجب بالا زانوم داشت، بالا تنه اش هم دو بنده بود، نمیخواستم براش زیاد مایه بزارم، همینه که هستم!!!! یه کفش پاشنه بلند دوازده سانتی قرمز هم پوشیدم.
مانتوی مشکی حریر ضخیمم روی لباسم پوشیدم و شال حریر قرمز سرم کردم و از خونه بیرون زدیم. هوشیار تا ریموت در حیاطو زد که باز بشه دیدیم جلوی در خونه رضا ایستاده، سرش به زیر بود و نگاهش به طرف من…. ومن….من….. حس کردم خون به مغزم نمیرسه.
مغزم یخ کرده بود! رضاست؟!!! شاید دارم توهم میزنم! حس میکردم تموم خونِ توی بدنم توی صدم ثانیه از جریان ایستاده چرا؟ چرا باید رضا این حسو بهم القا کنه؟ وقت این سوال نیست! یه قدم به عقب رفتم، رضا فقط نگام میکرد، رضا توروخدا مثل ارسلان داد بزن، فریاد بزن، یه چیز بگو لج کنم و جوابتو بدم.
رضا به سمت هوشیار که توی ماشین نشسته بود حرکت کرد، هوشیار زمزمه کرد:
-این چی میگه؟
رضا در سمت شاگرد راننده رو باز کرد، نگام نمیکرد، پشت کرده بهم منتظرم ایستاده بود، قدم های سنگینم برداشته شد، نمیدونم به چی فکر میکردم! فکر نمیکردم، حس میکردم، یه حس سنگینی تو سینه ام، یه حس گرمای شدید روی سرم و پیشونیم میکردم. تا از کنار هوشیار رد شدم گفت:
-بیا، بیا سوارشو بریم دیر….
مسیرم که از خط مسیر هوشیار عوض شد، هوشیار با تعجب گفت:
-عه!!!!! کـــــجا؟!!!!! ُاُی.ته کیفم به زمین ساییده میشده و به طرف ماشین رضا میرفتم، نزدیک شدم و درست پشت سرش ایستادم، زیر لب با اون صدای بم و آهسته اش گفت:
-حرف اعتماد زدم دوزاریت بیفته.
«برای اینکه ببینتم کمی چرخید، نیم نگاهی بهم کرد، انگار نگاهش مثل پیچک های جانگیر دورم پیچید، قطره های عرق از کنار پیشونیم سر خورد و از کنار گونه ام ریزش کرد.»
-باید….باید….
«سه رخ شد، گوشه ی ابروی چپش کمی کج شد، انگار دقتش مضاعف شد، نفسمو به داخل سینه ام حبس کردم، بگو به پول نیازم دارم! رضا با ارسلان و نوید فرقی نداره….
-باید….
«هوشیار بلند گفت:» پگاه؟ بیا دیگه….
رضا بلندتر از حد معمول جدی به هوشیار گفت:
-شما میتونی بری.
هوشیار در ماشینو بست، رضا کامل به روی من برگشت. به رضا نگاه میکرد و رضا هم مستقیم توی چشمام زل زده بود، دهنمو باز کردم که حرف بزنم اما هوشیار گفت:
-مگه من مسخره ی توام زنیکه؟ رضا-درست حرف بزن.
«هنوز نگاهش تو چشمای من بود ولی جواب هوشیارُ میداد، هوشیار آرنجمو گرفت و چنان منو عقب کشید که تعادلمو از دست دادم، کنار ماشینو گرفتم که نیفتم و با عصبانیت گفتم:
-چته؟ یابو برت داشته؟ آرنجمو شکونید….
هوشیار-بلند میشی مثل بچه ی آدم میای.
«باز آرنجو کشید که با کف دستم دو سه تا به سینه اش زدم و گفتم:
-ولم کن، اصلا نمیام، نمیخوام….
هوشیار-تو غلط میکنی نیای….
«رضا با همون تن صدایی که اصولا ولومش فقط یه شماره بالا میرفت با خونسردی ظاهری گفت:» ولش کن…. گفتم ولش کن….
هوشیار تا فکمو گرفت و به عقب هولم داد رضا دستشو یه جوری پیچوند که هوشیار عین سگ زوزه میکشید. انگار…. انگار یه فن اساسی بهش زده بود، با همون آرامش ظاهری گفت:
-دیگه بهش دست نمیزنی، دیگه مجبور به کاری نمیکنیش.
«دهنشو نزدیک گوش هوشیار کرد و گفت:» با من طرف نشو، من اگر عصبانی بشم دیگه آروم نمیشم و نقطه ضعف من ناموسمه اگر ناموس من ناموس تو نیست پس دست هاتو کوتاه کن! زبونتو کوتاه کن، سینه اتو کوتاه کن.
ولش کرد، یه جوری که انگار بیشتر به یه سمت دیگه پرتش کرد و هوشیار هم مچاله شده بود و نفس زنان با حرص منو نگاه میکرد و منم با سکوت لذت بخشی نگاش میکردم.
رضا-سوارشو.
هوشیار با حرص و دهنی که کف کرده بود گفت:
-از من چک داره لعنتی بیشعور، پدرمو درمیاره.
«به رضا نگاه کردم و رضا محکم تر گفت:» سوارشو.
«هوشیار داد زد:» پگاه!
رضا به هوشیار جست زد و هوشیار از ترس با باسنش روی زمین یه متر به عقب رفت و رضا با حرص گفت:
-از جلوی چشمام گمشو.
«یکه خورده به رضا نگاه کردم! عصبانی میشه این شکلی میشه؟!!!! هوشیار با التماس گفت:»
-پگاه؟ پگاه چهارصد تومنِ، چهارصد میلیون! بابام گفته پول نمیفرسته اونور مشکل پیدا کرده، اگر این یارو کوتاه نیاد مغازه ام برای مزایده میره.
رضا دستشو پشت کمرم گذاشت و به طرف ماشین هدایتم کرد، برگشتم از جلوی شونه ام به هوشیار که با التماس بهم زل زده بود نگاه کردم و رضا گفت:
-سوار میشی!
«نگاهمو به رضا کشوندم، حالا یه جوری ایستاده بودیم که انگار من توی بغل رضا بودم!
قلبم هری ریخت!!!! نگاهمو ازش گرفتم این چی بود؟!!! وقتی داشتم سوار میشدم اون چاک بلند لباسم کنار رفت، برای من مهم نبود اما حالا رضا مقابلم ایستاده بود!
اون رضا بود، همون تنها کسی که باهاش رودروایسی دارم، جای اینکه چاک لباسمو جمع کنم سربلند کردم و بهش نگاه کردم! نگاهش به پام بود، انگار داشت تموم عضلات چشمشو محکوم میکرد! با چنان سرعتی نگاه از پام گرفت و به یه طرف دیگه نگاه کرد که اگر مو داشت موهاش تو هوا پریشون میشد!
در ماشینو بست و خم شد از روی زمین یه چیزی برداشت، هوشیار بلند صدام میکرد:
-پگاه؟ پگاه؟ لعنتی….لعنتی پگاه….
رضا سوار شد؟ کیفمو که توی دستش بود روی پام رها کرد، تازه یادم افتاد که چک لباسمو ببندم! رضا دنده عقب گرفت و درجا دور زد. مشت دستامو روی پام جمع کرده بودم. حرف نمیزد و منم هیچی نمیگفتم. میخواد منو اینطوری ببره خونه بگه بیایید آوردمش همه امونو بازی داده بود؟ میخواد خارم کنه؟ اوضاع از چیزی که هست بدتر میشه.
-را….
«سریع و صریح و درجا گفت:» هیس.
لبامو محکم روی هم گذاشتم، دلم میخواد درو باز کنم و فرار میکردم، به من میگه هیس؟ ارسلان و نوید بارت میکنند ککت نمیگزه بعد این میگه هیس میخوای فرار کنی؟!!! چته؟ هوشیارُ یابو برنداشته تورو یابو برداشته پگاه خانم! به بیرون نگاه کردم و رضا با یه حسی توی صداش گفت:
-هنوز وقتی نگام به گردنت میفته زردی اون کبودی ها رو میبینم.
قلبم هری ریخت، انگار با چوب توی سرم زد! دیدی یه جمله قاطع و تلخ گفت و منو کوبید، این جمله اش هزارتا معنی داره، هزارتا تو سری داره….یعنی میخوای بازم بری با کبودی و سیاهی بیای؟ یعنی جای زخمات خوب شده و دلت زخم جدید میخواد؟ دست مالی بشی؟ یعنی بازم داری مهمونی میری؟ آدم نشدی؟ یه پرونده توی کلانتری داری!
کف دستمو جلوی لبم گرفتم، صدای نفس هامو میشنیدم، انقدر همه حواسم بهش بود که صدای موتور ماشینو نمیشنیدم، صدای حرفای درونمو نمیشنیدم، صدای نفسای خودخور اونو میشنیدم! انگار داره جای من سر خودش داد میزنه!
-من…
-هیس….
«با بغض و صدای لرزون و عصبی گفتم:»
-هی بهم نگو خفه شو چرا خفه شم؟ چون دلم میخواست برم مهمونی که دوست….
به سرعت یه گوشه ی خیابون نگه داشت، یه آن ترسیدم، چرا نگه داشت؟ شمرده و جدی گفت:
-دلت خواست؟
خودمو جمع و جور کردم و سری تکون دادم، حالا اشکم از پلکم سر نمیخورد، می چکید….
رضا-چرا دلت خواست؟
-باز….بازخواست….
عصبی بود، میترسیدم! ظاهرش آرومه صداش آرومه اما…. اما نگاهش اشاعه ی نیروی که از بدنش به حس من اصابت میکنه همه میگه رضا عصبانیه.
رضا-بهم بگو چرا دلت میخواد؟ چرا دلت میخواد بری توی جهنمی که جای تو نیست؟ چون پسر خاله ات به پول نیاز داره؟
«چشماش پر غصه شد و ادامه داد:» مگه تو ابزاری؟ مگه تو عروسکی؟ چرا داری هی از خودت برای هزار کوفت بی درمون استفاده میکنی؟ برای شهرت؟ برای اینکه خودتو به مردم نشون بدی؟ برای این مطرح بشی؟ برای پول؟ برای…. برای چه میدونم هزار انگیزه ای که توی سرته و تو ی سر من میره که چرا تو باید اینطوری باشی؟ با حرص اشکامو پس زدم و گفتم:
-عقده ایم، عـــقده ایم نمیبینی؟ چون کسی منو ندیده….اونایی که میخواستم منو ببیند، ندیدن، عقده ایـــــــم.
«با سکوت و پر غصه نگام کرد، رومو ازش برگردوندم و ادامه دادم:»
-مثل ارسلانی…مثل نویدی….فکر کردم فرق داری…
رضا-نوید و ارسلان کی توان؟ مگه نه که تو نامسشونی؟ «با حرص نگاش کردم:»
-نمیخوام ناموس کسی باشم، نمیخوام! میخوام روی پای خودم باشم، از این همه مردی که فقط برام ادعای غیرت دارن حالم بهم میخوره، از محبت هایی که توش تشره، توش کنایه و تهمته حالم بهم میخوره، از نگاه های ارسلان که با من قهره چون دست دوست دخترش به خاطر من روشده که چه آدمیه حالم بهم میخوره، از نوید و مادرش…..
«با گریه ادامه دادم: از اینکه همه فکر میکنند منو باید زیر دستشون، زیر پاشون بگیرن متنفرم….
رضا با نگاهی که انگار غروب یه جمعه که سیزدهم فروردینِ نگاهم کرد، با حرص رژ مو با کف دستم پاک کردم و گفتم:
-من عقده ایم، خودمو به اجرا میزارم که منو ببیند، چیزی که همیشه حسترشو داشتم ،چیزی که نه نمره های مدرسه و نه رفتارای عجیب و غریبم، نه مریضی های مختلف نه از قصد خودمو تو حوض باباجون انداختن…هیچی هیچی اونو بهم نداد فهمیدی….حالا تو تو سرت میره؟ میخواستم برم مهمونی که از یکی پول بچاپم که بتونم خونه بگیرم و از همه اتون راحت بشم، از اینهمه به پا بودن راحت بشم، از این همه قضاوت…
با تاسف سری تکون داد و به روبرو نگاه کرد، منتظر بودم نصیحتم کنه اما دقایقی سکوت مطلق ترجیح داده بود، نگاهم به ناخن های بلند شیطونیم بود که روی اون ناخن های کاشت کوتاهم ناخن مصنوعی گذاشته بود!!!!!
«رضا یهو گفت:» میتونی بری….
یکه خورده بهش نگاه کردم و اون باز سکوت کرد….من با شوک نگاش میکردم که رضا خم شد درو باز کرد و گفت:
-زندگی توئه، برو…تورو صدبار نگه داریم و برگردونیم باز برمیگردی به همین نقطه، پس برو پی زندگیت، جواب بقیه با من ولی یادت باشه در خونه ی باباجون به روت بازه؛ من بیرونت نمیکنم چون صاحب اختیار نیستم اما…. بهت اختیار میدم! برو عقده هاتو خالی کن، برو ببین چی به نفعته، برو دنبال دیده شدنت اما هرجا مکث کن و فکر کن، فکر کن….فکر کن…
به بیرون نگاه کردم، هنوز توی ماشین رضا بودم که یه ماشین از کنارمون رد شد و راننده چند ثانیه با هیزی از آینه بغل ماشین بهم نگاه کرد. سربلند کردم و به خیابون نگاه کردم. اشکم بی منظور می بارید انگار دیگه مغزم فرمانی بهش صادر نمیکرد. رضا هم سکوت کرده بود. صدای بوق ماشین هارو از دور و نزدیک میشنیدم، برم پول برای هوشیار عوضی بگیرم چون چک داره؟!
صدای رضا تو سرم برگشت “مگه تو ابزاری؟” هوشیار باز داره ازم سوء استفاده میکنه ،پولی برای من وجود نداره فقط برای هوشیار منفعت داره! دستمو دراز کردم و درو بستم. سرمو به زیر ننداختم با تخسی به روبرو خیره شدم. رضا راهنمای سمت راستو زد و بدون حرف حرکت کرد. نمیخوام خونه باباجون برم. به رضا بگو! رضا کیه بهش بگم؟ اصلا برا ی چی دنبال من راه افتاد؟ همه نفسمو توی سینه ام جمع کردم و گفتم:
-برای چی پِِی من اومدی؟
«جواب نداد و متظر گفتم:» چرا جواب نمیدی؟ مثل ارسلان قهر کردی؟
«برگشت نگام کرد و با اخم بهش زل زدم، من طلبکار بودم! دست پیشو گرفته بود پس نیوفتم!»
رضا-صبح مامانتو دیدم.
«با سکوت نگاش کردم، وقتی اسمش میومد خجالت میکشیدم، پشت چراغ قرمز بودم و نگاهش به شماره های چراغ بود، لبشو با زبون تر کرد و ادامه داد:»
-منتظر بود، فکر کردم منتظر تاکسی، یه گوشه نگه داشتم تا وقتی که سوار بشه و بره. «سریع گفتم:» برای چی وایستادی؟ میرفتی! ایستادی ببینی سوار تاکسی میشه یا اتو میزنه؟
برگشت با سکوت تلخی نگاهم کرد:
-منتظر شدم اون یارو ببینم، فکر کردم شاید منتظر اونه.
دهنمو باز کردم که حرف بزنم فهمیدم چقدر گلوم بغض کرده! شبیه یه تومور وحشتناکه! رضا آرومتر نگاهم کرد کرد، انگار با نگاهش میخواست آرومم کنه، رومو برگردوندم و با حرص صدای بغض آلو گفتم:
-تو کار و کاسبی نداری؟ وایسمیتی گناه مردمو چرتکه بزنی؟
رضا-براش یه gulee خریده بود، خراب شده بود برای همین ایستاده بود و منتظر این بود که یکی کمکش بیاد.
با حرص شروع کردم ناخون مصنوعی هامو کندن و گفتم:
-آخه کی روی ناخن کاشت ناخن مصنوعی میچسبونه؟ شبیه ناخن های لیدی گاگا شده…
رضا-رفتم کمکش.
«برگشتم هاج و واج نگاش کردم و گفت:» فکر کردم شاید منم جای اون بودم همین انتخابُ میکردم، مادرتو قضاوت نکردم، فکر کردم مادرتوئه، الان مستاصل یه گوشه ی خیابونِ و من باید به مادر پگاه کمک کنم.
«نگاهم توی صورت رضا وا رفت، ماشینو تو دنده گذاشت و آروم گفتم:» چی گفت؟
-از تو پرسید، فهمیدم اصلا باهم در ارتباط نیستید پی همه داستان های تو الکی بود! -مرده اومد؟ مرده رو دیدی؟
«سری به معنای تایید تکون داد و زمزمه کردم:» زدیش؟ یه نیم نگاه بهم انداخت و جوابمو نداد.
-زدیش؟
رضا-برای چی بزنم؟
«با حرص گفتم:» چون با زن عموته.
رضا-زن عموی من خودش عقل داره، خدا داره، سرنوشت داره، انتخاب داره!
-داری شوخی میکنی؟
رضا-تو برای اینکه از دست عزیزترین آدمای زندگیت خلاص بشی داری میری مهمونی ای که خودتم دوست نداری، داری جایی میری که هزار بار ازش صدمه دیدی، داری خودتو به باد میدی که پول داشسته باشی خونه بگیری حتی شده بخاطرش خطا کنی و بدترین اتفاق رخ بده!
-بدترین اتفاق یعنی چی؟ چرا داری آسمون ریسمون…
«محکم تر با همون تن صداش گفت:» مسائلو نپیچون!
«انگشت اشاره اشو روی فرمون گذاشت و ادامه داد:» یه پرونده ی قتل هست که اسم تو اونجاست دیگه از این بدتر چی میخوای بشه؟
من فکر کردم منظورش اینه که یکی بهم دست درازی یا تجاوز کرده!!!! تاکیدی گفت:
-پس مادرتو قضاوت نکن، اگر فکر میکنی کارش بده تو کار اونو انجام نده.
-من نه شوهر دارم نه بچه!
«با اخم و حرص نگام کرد و دوباره یه گوشه ی خیابون نگه داشت! قلبم از جا دراومد و با صدای دورگه تر گفت:»
-پس هرکاری دلت خواست بکنی؟ چون تو شوهر و بچه نداری؟ برای پول زیر دست کی؟ چندتا نگاه؟ چقدر حرف بشنوی؟ تو عزت نفس نداری؟ با دروغ و حاضرجوابی کاراتو پیش ببری که به چی برسی؟ مادرتم مثل تو فکر کرده که الان نه راه پس داره و نه راه پیش!
-مگه چیشده؟!!!!!
به دور دست ها نگاه کرد، با تردید دوباره پرسیدم:
-چیشده خب؟ نشستین دردودل کردین؟ خب بگو….
رضا-مادرت از بابات جدا شده.
-طلاق گرفته؟!!! کی؟!!!!
رضا-چند هفته است.
-چند هفته است؟!!! چطوری؟ مگه میشه؟
رضا-حبس عمو چون بالای پنج ساله قاضی میتونه حکم طلاق بده.
«با عصبانیت گفتم:» این وسط طلاق گرفته که چی؟ بره پی زندگیش؟ رضا-به مادرجون اینا حرفی نزن، حتی به ارسلان!
-مگه بابا نمیدونه طلاق گرفته؟ مثلا مادرجو.ن و ارسلان بفهمند به بابا نگن؟
رضا-اینو نمیگم.
-پس چی؟!!!!! مثلا رفته بود رضایت بگیره یا طلا……
رضا-مادرت از یارو حامله است.
با همون دهن باز نگاش کردم، دلم میخواست زمین دهن وا کنه و من توی زمین برم یا یهو نامرئی بشم….چقدر خوب میشد قبل شنیدن این حرفا یه جایی رو داشتم که بهش پناه ببرم، رفته حامله هم شده؟!!!! آخه به تو چی میشه گفت؟ اول گفتی رضایت بگیرم ،هر روز رفتی محل کار یارو و بعد قرار مدار گذاشتی که دارم رضایت میگیرم.
بعد سر از خونه ی یارو دراوردی که باید خودمو فدا کنم تا رضایت بگیرم! خب بسه دیگه فدا کردی زرت غم سوز شد حامله هم شدی که هتلتم که بالا اومد! ما نخوایم تو رضایت بگیری باید کیو ببینیم؟ قدیم دخترا خطا میکردن و مادرا حرص میخوردن الان مادرا سر از خونه ی مردا درمیارن دختر از خجالت آب میشن.
قلبم داره می ایسته، برگشتم درو باز کنم رضا قفل مرکزی رو زد.
-نکن….نکن…..
بغض داشت خفه ام میکرد، قفل در هم خراب بود و با دست باز نمیشد، قفل مرکزی رو که میزد در سمت من فقط با سوییچ باز میشد!
-باز….باز کن داداش…
رضا-نگفتم حالا به کوچه و خیابون بزنی،گفتم که مردا رو بشناسی.
«برگشتم سمتش و یکه خورده گفتم:»مردا رو بشناسم؟ اشکال نداره بگو مادرم چیه من دیگه ناراحت نمیشم چون خسته شدم انقدر ازش کشیدم…
رضا-به مادرت گفته بود طلاق بگیری رضایت میدم چون حالا دیگه یه بچه هم داریم ،طلاق گرفته و تکلیف مادرتم روشن نکرده، پنج ماهشه، رضایت هم نداده!
-خب پس بریم به مادرجون بگیم زیر زمینو خالی کنند مادر من با بچه اش میخواد اونجا برگرده؟
«رضا باز به دهنش مهر زد و فقط نگام کرد، یادم افتاد که رضا یارو دیده بود و گفتم:»
-حداقل یه تو دهنی به یارو میزدی.
«نفسی کشید و نگاه ازشم گرفت.»
-من محاله خونه ی باباجون اینا برگردم، بشم چوب دو سر نجس؟ دیر یا زود همه میفهمند، هی میخوان در موردش حرف بزنن، زن عمو هی متلک بندازه و مادرجون حالش بد بشه…. بعد نگاه ها شروع میشه، هی زل میزنند به من، هر کاری میکنم بگن خب به مادرش رفته، مثل مادرِشِ…. تازه همه ی اینا یه طرف وقتی اوضاع بابا بدتر بشه…
«چنگمو توی موهام فرو کردم، کف سرم داغ کرده بود، کاش بمیرم راحت بشم، دو تا حرف باید بهش بزنم، مامان رفته یه شکم دیگه بزاد؟ انقدر بهش خوش میگذره؟ طلاقشم گرفته! چطوری پنج ماهشه بعد چند هفته است طلاق گرفته؟!!!! برگشتم به رضا نگاه کردم. با اخم سرشو به زیر انداخته بود. نگاهمو که حس کرد سرو به سمتم برگردوند و گفتم:» -مگه میشه؟!!!
سرشو به معنی “چی” تکون داد و گفتم:
-مگه چند هفته قبل طلاق نگرفته بعد الان چطوری پنج ماهشه؟!!!! مگه به هم حروم نمیشن؟!!! مامان اون موقع شوهر داشته!!!
جای اینکه جوابمو بده نگاهشو توی چشمام دوخته بود، انگار حتی سلول های تو چشمامو هم میدید، منتظر گفتم:
-هان؟ مگه نیست؟
نگاهشو به سختی از توی چشمم جمع کرد و گفت:
-برای کی مهمه؟ مادرت یا اون مرده؟!
-قانون چی؟
«لبخند تلخی زد و گفت:» بستگی داره کی بخواد قانونُ اجرا کنه، کدوم عاقد؟
به بیرون زل زدم…بیچاره بابا! چه حس بدی داره ،اون گوشه زندانه چون برا حق زن و بچه اش زیادی عصبانی شده بعد زنش با برادر مقتول یه بچه ی مشترک دارن، ببین چه اتفاقایی داره میوفته بعد همه گیر دادن به چهاردونه عکس من! یه زن شوهردار رفته با یکی دیگه و ازش حامله است.
یه اختلاس بزرگ باعث شده یه مرد خانواده دار که تا حالا سرش توی کار خودش بوده قاتل بشه! یه مرد هوس ران از مرگ برادرش سوءاستفاده کرده و با پول زن یکی دیگه رو خریده! حالا من…. یه دختر بیست ساله بی پدر مادر این وسط موندم، بعد این جماعت گیر دادن به چهاردونه عکس هایی که حالا با ژست های متفاوت گذاشتم!
حالا تکلیف چیه؟ تکلیف چی؟ تو؟ تو که خیلی وقته تکلیفت مشخصه! به علامت سوال بزرگ! پگاه منتظر نباش، منتظر چی هستی؟ از یه جایی خودتو بکن و مسیر خودتو پیدا کن. سرم پر از حرفه، مسیر کجا بود؟
«رضا راه افتاد، گیج و آروم گفتم:» من خونه نمیام؛ برم بگن چیشد؟ خاله ات خوب شد؟
جوابمو نداد و دوباره گفتم:
-داداش؟ من نمیخوام اونجا بمونم، میشه به مسئله ناموسی و تعصبی نگاه نکنی؟ میشه به جای اینکه درو باز کنی بگی “برو” کمکم کنی؟
رضا-میدونستم نمیری برای همین درو باز کردم، میرفتی هم دنبالت میومدم.
بهش نگاه کردم، نیم نگاه بهم انداخت ولی نه به صورتم! رضا رو نمیشناسم! یه موجود ناشناخته است. صدای زنگ گوشی توی فضا پیچید، به صفحه ی گوشیش نگاهی انداخت و جواب داد:
-الو؟….سلام….چطور…خودم رسوندمش….تو برای چی رفتی بیمارستان؟…مرتیکه کیه؟….اون چرا به تو زنگ زده؟…. زنگ نزده پس چی تو زنگ زدی؟!!!
-کیه؟ ارسلان یا طاهر؟!!!!
«رضا دستشو به معنای صبر کن نگه داشت و گفت:» تو چرا تلفنتلفنُ جواب دادی؟
…ارسلان داد و بیداد نکن میگی برای چی جواب هوشیارو دادی؟ پاشده رفته دم خونه؟!!!!
-وااااااایی وااااااییی
«سرمو بین دستام نگه داشتم:» بدبخت شدم!
رضا-بقیه هم فهمیدن که پگاه بیمارستان نرفته؟…خوبه خوبه دمت گرم…میام تعریف میکنم…..پگاه اینجاست….ارسلان گفتم میام تعریف میکنم.
«به رضا نگاه کردم، گوشیُ قطع کرد و گفتم:» هیچی دیگه امشب صحرای کربلاست.
رضا-هوشیار تا خواسته زنگو بزنه ارسلان از سرکوچه میبینتش و میره طرفش، تا خواسته داد وبیداد کنه ارسلان باهاش درگیر شده و خلاصه نتونسته کاری بکنه.
-حالا چی میشه؟ نره دم حجره؟ رضا-نه آدم این حرفا نیست.
-من چیکار کنم داداش؟ من…
رضا-کارگاه.
-کارگاه؟ اونجا چطوری بمونم؟!!!! اونجا کارگرا میموند.
«با لحنی که کمی شاکی بود گفت:» نمیتونم برات هتل بگیرم.
-هت…هتل؟ نه یعنی…آم….عه! خب!
کنار یه پارک نگه داشت و گفت:
-پیاده شو.
-برای چی؟!! پارک؟!
رضا-اینجا دستشویی داره برو آرایشتو بشور؛ تا بشوری میرم برات یه شلوار بگیرم بپوشی.
به دستشویی پارک نگاه کردم. به جبر پیاده شدم و تا دم دستشویی شبیه بادیگاردا اومد و ملتو یه جوری تنگاه میکرد که هر پسر و مردی از دور نزدکی بهمون نزدیک میشد سرش به زیر بود…
رفتم توی دستشویی صورتمو شستم و لنزامو درآوردم، موهامو جمع کردم و تو آینه به خودم نگاه کردم. صورتم رنگ پریده شده بود، فرق وسط باز کردم اما چون پیشونیم بلند بود فرق وسط زیاد بهم نمیومد اما حوصله نداشتم. ابروهام پهن نبود و چشمام معمولی بود، اصلا قیافه ام خیلی معمولی بود، از اونایی که بی آرایش نمیشه گفت قیافه اش خوبه حتی! فقط خیلی خوش آرایش بودم و همین باعث میشد که طرفدار های مجازی داشته باشم.
رضا-پگاه؟
از بیرون دستشویی صدام میزد! بیرون رفتم و بهم یه پاکت داد و گفت:
-سایزت چنده؟ سی و چهار گرفتم درسته؟
-سی و ششم، کوچیکه.
رضا-الان بپوش اگر اندازه نبود میرم پس میدم.
رفتم به زور شلوارو پوشیدم ، حالا رضا هم هی پشت در دستشویی میگفت:
-اندازه هست؟ خوبه؟
-آره یعنی نه ولی عیب نداره؛ دکمه هاش بسته نمیشه.
رضا-ببرم پس بدم؟
«یه جوری گفت که قشنگ معلوم بود سختشه.»
-نه نمیخواد.
یه جین سرمه ای گرفته بود با تیشرت سفید، تیشرت اندازه ام بود اما شلوار اصلا! از دستشویی بیرون اومدم و نگاهی بهم کرد و گفت:
-خیلی تنگته!!!! انگار لاغر ترت کرده، حالا ولش کن.
-آره چون دیگه نمیتونم دربیارم، کمک میخوام، تو هم…
«یکم چشماشو با تعجب درشت کرد که گوشیش زنگ خورد و گفت:» ارسلان ول نمیکنه….الو؟
جدی به زمین نگاه میکرد، یه نیم نگاه بهم کرد و یکم ازم فاصله گرفت و یه چیز آروم به ارسلان گفت؛ چی میگفت؟ قدم برداشتم تا نزدیکش بشم، برگشت نگام کرد و گوشیُ پایین آورد و سویچو به سمتم گرفت و گفت:
-تو برو تو ماشین تا من بیام.
سویچو گرفتم و با تعجب ازش جدا شدم، تا دورتر شدم شروع کرد با ارسلان حرف زدن. خواستم سوار ماشین بشم که چشمم به اونور خیابون افتاد…. حس کردم توی صدم ثانیه تموم بدنم یخ کرد، در ماشینو بستم و به سمتش رفتم.
توی یه ماشین شاسی بلند بود، مدلشو بلد نبودم، سفید بود! حس کردم توی سینه ام خالی شد….رفتم لبه ی خیابون… سمت شاگرد نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت، موهاشو مشکی کرده و چقدر بهش میومد! یه روسری ساتن راه راه مشکی زرد هم سرش بود و یه مانتوی سفید هم پوشیده بود….
نگاهش به صفحه ی گوشیش بود و میخندید، من حتی یادم رفته خنده چطوریه! کدوم یکی از عضلات صورتصورتُ درگیر میکنه؟! صدای بوق ممتد ماشین ها میومد. قدم برداشتم از خیابون رد بشم، پاکت لباس ها از توی دستم افتاد. اون حامله است از مردی که شاکیه بابای منه؟ چطوری میتونه هیجده سال زندگیشو بفروشه؟ زندگی رو….منو….مگه مادر نیست؟ چرا شبیه مامان ها نیست؟
بوق ممتد ماشین ها داشتن گوش خیابونُ کر میکردن. سرشو برگردوند و دقیقا با من چشم تو چشم شد، چشم های سیاه، ابروهای پر پشت و حالت دار و پهن. چقدر به چشماش میاد. چندبار توی خیابون با ماهچره خلیلی اشتباه گرفته بودنش؛ همون صورت سفید که حالا کمی پر تر شده بود….
یکه خورده و با تردید نگام میکرد، تار میدیدمش… یاد آخرین مکالمه امون بعد مهمونی افتادم، بعد اون حتی بهم زنگ نزده بود، چون….چون…. منم مثل بابا براش مرده بودم…یکی سوار همون ماشینی که توش بود شد، براش آب هویج بستنی خریده بود حتما ویار کرده بود…. مرده رو نمیدیدم، هیچ وقت هم ندیده بودمش…
یکی جفت بازوهامو گرفت، منو به عقب کشید و ماشینشون به حرکت دراومد، حتی پیاده نشد که به سمتم بیاد، تا وقتی از خیابون دور بشن نگاهش به من بود….
-پگاه؟!!!!
«برگشتم به رضا نگاه کردم و با بغض گفتم:» دیدیش؟ با اون بود! داشت میخندید و تپل شده بود! حتی پیاده نشد، میدونی چند وقته منو ندیده؟ میدونی دلم براش تنگ شده بود؟ دلم براش تنگ شده بود… ازش متنفرم ولی دلم براش تنگ شده بود، من هیچ وقت مامانمو دوست نداشتم اما دلم…دلم….
«هق هق میکردم، سرمو میون بازوها و آرنجم گرفته بودم، حالم از وضعیتم بهم میخورد، از حس مزخرف و دوگانه ای که داشت دلمو میترکوند.»
رضا…رضا اگر منو توی آغوشش نمیگرفت شاید میمردم، منو توی بغلش گرفت…. حس میکردم باباست، محکم بغلش کردم وبلند بلند کنار خیابون گریه کردم، بهم نگفت هیش نگفت آروم باش فقط محکم بغلم کرده بود. حتی نگفت وایستا توی ماشین بریم!
با تمام قوا گریه میکردم و میگفتم:
-ازش متنفرم، بی آبرو…بی آبرو…. خدا لعنتش کنه…. خدا لعنتش کنه، مارو دوست نداشت، مارو نمیخواست، داشت میخندید…..
همینطوری پشت سرهم حرف میزدم و رضا فقط سکوت کرده بود. انگار انرژیو گرمای بغلش جای صدا و حنجره اش میگفتن آروم بگیر…
نمیدونم چقدر گذشت که به داخل ماشین رفتیم. من غرق در افکارم بودم رضا انگار سکوت تسخیرش کرده بود! رضا جلوی یه رستوران نگه داشت و گفت:
-بریم یه چیزی بخوریم.
-میل ندارم.
رضا-زندگی از این چیزی که امروز دیدی خیلی بیشتر توی کاسه اش داره، اگر به اندازه کافی نخوری و نخوابی و کار نکنی بهت میفهمونه که ارزش نداشتی.
«پوزخندی زدم:» ارزش؟ آخه برای چی زنده ایم؟ که چی بشه؟!
رضا-تو خودت انتخاب کردی که هیمن قسمت از زندگی باشی.
«شاکی گفتم:» من غلط کردم.
«با مکث بی حرف نگاهم کرد و گفت:»برای تغییر زندگیت خدا بهت اراده و انتخاب داده.
-مادر و پدرمو توی کدوم مغازه عوض کنم؟ رضا-لازم نیست؛ خودتو عوض کن.
«با حرص گفتم:» مثلا عکسای اینستا رو پاک کنم درست میشه؟
رضا-چرا همه چیو به این قضیه ربط میدی؟ داری توی سرت چیکار میکنی که مدام خودتو محکوم میکنی؟ ببین پگاه تو عکس بزاری نزاری، با این بگردی و نگردی، ایجا بری اونجا بری هرچی بکنی و نکنی آخرش خودت این وسطی! نه به من نه به پدر و مادرت نه به هیچکس دیگه هیچ ضرری نمیرسه تا….
«یه ابروشو بالا انداخت و ادامه داد:» خودت مادر بشی.
پوزخندی زدم و لبمو زیر دندونم کشیدم، سری به طرفین تکون دادم و گفتم:
-مادر! پس من اگر اینطوریم چون از دامن اون مادرم!
«شاکی نگام کرد و با تعجب گفتم:» چیه؟!
رضا-تورو مادرت بزرگ نکرده، تورو مادرجون بزرگ کرده! اگر تو با خودت قهری و خودتو قبول نداری دلیلی نداره افکارتو به حرفای من بچسبونی، اگر انقدر از کار مادرت گله میکنی سعی کن مثل اون نباشی.
از ماشین پیاده شد خودش توی رستوران رفت. با تعجب گفتم:
-پسره ی پر رو! چه بدو بدو هم رفت.
«دست به سینه نشستم و ادامه دادم:» با دست پس میزنه با پا پیش میکشه! مرده شور بخت منو ببرن که گیر شماها افتادم.
سرمو به صندلی تکیه دادم، اتفاقاتی که از بعد ازظهر افتاده بودو مرور کردم. حالم بدتر از قبل شد، سعی کردم بخوابم ولی مگه میشه با مشغله ی کاری خوابید؟ دلم میخواد یه کاری بکنم کارستون.
گوشیمو از توی کیفم درآوردم دیدم از عمو اسماعیل چندتا میسکال دارم!!! چیکارم داره؟ نکنه صدای هوشیار رو شنیده! کمی فکر کردم و گفتم ولش کن، بدتر شر میشه زنگ بزنم! به شماره های بعدی میسکال نگاه کردم. هوشیار و بعد ارسلان. چه فامیل پیگیری دارم من!
اینستامو باز کردم دیدم خیلی ها لایو مهمونی رو گذاشتن، پوزخندی زدم، دیدی پگاه بلو بدون تو هم مهمونی هاشون میتکونه! مرتیکه زن و بچه هم داشته! کثافت هردو عالم! هوشیار روباهُ دیدی؟ رفته چک کشیده منو معامله میکنه بیشعورِ عوضی. کاش میشد یه فس بزنمش. چقدر یه آدم میتونه بی وجدان باشه؟! خوبه رضا اومد!لابد یه قول و قرارای با سینا گذاشته بود دیگه هان؟!
زنگ بزنم به خاله هرچی به دهنم میاد بگما،فکر کردی خاله بچه اشو ول میکنه به تو بچسبه؟ پوفی کردم و به رستوران نگاه کردم، رضا از رستوران بیرون اومد. امیدوار بودم برای منم غذا بگیره ولی دستش خالی بود. با تعجب نگاش کردم! حرصم گرفت و تا سوار شد گفتم:
-حداقل یه لقمه برای من میگرفتی!
رضا-اگه گرسنه بودی چرا توی ماشین نشستی؟ «حق به جانب گفتم:» من حالم خوب نیست.
رضا-پگاه!توی این دنیا کسی هوای تورو نداره الا خودت، اینو هیچ وقت یادت نره ،گرسنه ای؟
با حالت قهر رومو برگدوندم و گفتم:
-نه به لطف همه سیر شدم.
بدون اینکه جوابمو بده استارت زد و راه افتاد، همه ی عالم یه طرف حرکات رضا از همه بیشتر منو حرص میده؛ دریغ از یکم عطوفت…. حداقل ارسلان با داد و بیداد و دوتا فحش میرفت یه سیب زمینی هم شده میخرید! به کارگاه رسیدیم و رضا گفت:
-تو بشین تا من بیام.
-من چطوری توی کارگاه بخوابم؟
«برگشت معنی دار و مشدد نگام کرد و گفتم:» اونجا شما سه کارگر دارید!
«نگاش کمرنگ شد و در حالی که پیاده میشد گفت:» خودمم اینجام.
«درو بست و گفتم:» خودتم اینجایی؟ اینجا کلا یه اتاق داره، کارگرا و من و رضا یه جا بخوابیم؟
همینطوری به در نگاه میکردم تا رضا بیاد، جای رضا، ارسلان بیرون اومد که سریع قفل درو زدم.
ارسلان-به امام حسین سرمو به این شیشه ها می کوبم.
«بهش زبون درازی کردم و گفت:» تو که بیرون میای.
-نمیام همینجا میمونم.
ارسلان-دماغ پسر خاله اتو شکوندم، بره شکایت به ارواح خاک مرده هام منم از تو شکایت میکنم.
«با ذوق گفتم:» شکوندی واقعا؟ ارسلان یه آن جا خورد و جدی گفت: -تو دردِ بی درمونی پگاه، تو به دنیا اومدی منو بکشی، از قوز قبلی درنیومد دماغ یارو رو برای سرت شکوندم.
«قفل درو باز کردم و با ذذوق گفتم:» بزار دستتو ببوسم.
ارسلان-تو پامم ببوسی فایده نداره، کدوم جهنمی بودی؟
تا پشت گردنمو گرفت با لگد توی ساق پاش زدم و گردنمو بیشتر فشار داد و گفت:
-جوجه من تو رینگ میرم به من لگد میزنی؟
-آی آی آی به خدا جیغ میزنم…
«رضا شاکی اومد و با صدای خفه گفت:» ارسلان!
ارسلان گردنمو ول کرد، کمرمو گرفت و کنار کشید.
رضا-ولش کن الان درو همسایه رو با خبر میکنی داستان میسازن.
ارسلان-من کاریش ندارم که، دارم درو میبندم.
رضا-تو برو خونه من هستم، بچه ها رو فرستادم بالا پشت بوم.
«ارسلان با اخم گفت:» نه من میمونم، الان اونا بوی دختر به دماغشون خورده.
رضا-این چه حرفیه؟! مگه حیوونن؟!
ارسلان بدون اینکه رضا رو نگاه کنه با اخم در حالی که با کلیدش بازی میکرد گفت:
-کارگاه جای زن نیست.
رضا-کجا ببرم؟ خونه ی پدریمون؟
ارسلان یه نیم نگاه با اخم به من کرد و با غضب گفت:
-تو غلط میکنی دروغ میگی، از دست تو من پیر میشم.
-من به تو چیکار دارم؟
ارسلان-رضا نبود میرفتی خودتو به فنا میدادی.
-تو غصه منو نخور، واسه زیبای خفته ات غصه بخور که براش چند روز بود منو محل نمیزاشتی.
ارسلان-باز پای پریا رو وسط کشید!
«با حرص زیر لب گفتم:» آدم فروش، به خاطر اون با من حرف نمیزد، چیه ممنوعت کرده بود؟
«پشت سرم میومد و همینطور زیر لب گفت:» لابد به خاطر حرف نزدن من داشتی زیر قمار پسر خاله ات میرفتی.
«برگشتم سینه به سینه ارسلان ایستادم، شاخ به شاخ با نگاه خشم آلود به همدیگه نگاه میکردیم، رضا بلند با صدای خفه گفت:» لااله الاالله -فقط پسر عمویی.
ارسلان-چخه بابا، تو هرجا میری عین موش همینجا که هستی برمیگردی.
کف دستمو محکم به تخت سینه اش زدم که از جا تکون نخورد، تو یه حرکت بلندم کرد و منو زیر بغلش زد و گفت:
-جا سویچی برای من وِِق وقم میکنه رفته تخم دو زرده کرده…
-آقا ارسلان؟
«ارسلان با من به سمت صدا برگشت، بابا پریا بود! حالا نمیگه منو زمین بزاره، همونطور زیر بغلش بودم و هاج و واج به بابای دختره نگاه میکنه.» ارسلان-سلام آقا.
پدر پریا به من نگاه کرد و ارسلان منو زمین گذاشت و پدرش قد و بالای مارو نگاه کرد .
سری تکون داد و راهشو کشید رفت، ارسلان با حرص به من نگاه کرد و گفت:
-تو روحت.
-به من چه! خونه و کارگاه و کوفت زهرمارت توی یه کوچه است و منم زده زیر بغلش مگه به….
رضا-خیله خب، بیایید برید تو…
ارسلان-باز جریان راه افتاد.
«دستی به موهاش کشید و دم در کارگاه چنباتمه زد و نشست.» رضا-پگاه بیا تو، الان باباجون اینا یه وقت می ببینند.
تا پامو توی کارگاه گذاشتم سرمو بلند کردم دیدیم سه کارگرا از بالای پشت بوم آویزون دارن مارو نگاه میکنند، رضا با صدای بمش گفت:
-برید بخوابید.
«سه تاشون عقب نشینی کرد و رضا گفت:» حالا داستامون نکنند خوبه.
بهم برخورد، داستان؟ داستان شدیم؟ داستانشون کردم؟ -داداش؟
«برگشت بهم نگاه کرد:» من میرم…
ارسلان ارسلان در کارگاهُ همونطور که چنباتمه زده بود باز کرد و شاکی گفت:
-رضا من اینو میکشم آ، از کنار ما جنب بخوری کرکتو میکنم پگاه؛ هی میگم به من چه! یه کاری بدتر از دفعه ی قبل میکنه.
رضا-تو گذاشتی که کجا میخواد بره؟شاید میخواست بگه میخوام برم دستویی؛ دلت ازش پره؟
«ارسلان وارفته گفت:» دِِکی! داداش مارو!
«به رضا نگاه کردم و گفتم:» نمیخوام داستان بشه؛ داستان که میگی.
رضا-داستان بشه؛ اصلا میخوام ببینم کی جرئت داستان داره.
«ارسلان اومد تو درو بست و گفت:» داستان چیه؟ رضا-ارسلان تو برو خونه.
ارسلان یه ابروشو بالا داد و گفت:
-عمرا
جلوتر از ما توی اتاق رفت و رضا بهم اشاره کرد دنبالش برم. رفتم توی اتاق، یه اتاق نُُه متری بود، یه تخت داشت و یه گلیم روی زمین انداخته بودن. ارسلان رفت یه گوشه چپید و یه بالشت زیر سرش گذاشت و گوشیشو دستش گرفت.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن