رمان بلو blue پارت۵

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

«ارسلان سویچو از توی جیبش درآورد و روی مبل انداخت و رفت. بلند شدم همونطوری لی لی کنان رفتم سویچمو برداشتم و مادرجون گفت:»
-پگاه نری بیرونا با این پات از پله نمیشه پایین بری.
به پام نگاه کردم از پنجره به پله ها نگاه کردم و وارفته روی مبل نشستم و مادرجون گفت:
-برم صبحونه اتُ همینجا بیارم.
-نه نمیخورم مادرجون،حالم بدجور گرفته شده،تموم داراییم رفت.
مادرجون جلو اومد منو تو آغوشش کشید و سرمو بوسید:
-مادرجون،دارایی آدما خونواده اشونه، مال که میاد و میره. ببین همه چقدر دوستت دارن ارسلان واقعا برای تو یه داداشه. آخه کدوم پسرعمو اینطوری عز و جز میزنه برای دخترعموش که ارسلان یا رضا برای تو میزنن. همه میگن این اتفاقا بد بوده ولی من به فال نیک میگیرم چون رضا موندگار شده.
«به مادرجون نگاه کردم و با غم حرص پنهان گفتم:»
-مادرجون این همه بلا سر من اومده تو از موندن رضا خوشحالی میگی اتفاقا رو به فال نیک گرفتی؟
مادرجون-همه چی چاره داره مگه مرگه که چاره نداره، تو هی نری تو این گوشی مردم به مرور یادشون میره.
-مردم مگه بابای منو یادشون رفت؟
«مادرجون شبیه یک کوه غم شد، پگاه تو چقدر بی انصافی طفلک مادرجونو ببین، یاد درداش افتاد نامرد، دست مادرجونُ گرفتم بوسیدم و گفتم:»
-منظوری نداشتم مادرجون ببخشید.
مادرجون نفسی کشید و سرمو بوسید و ازجاش بلندشد، گوشیم زنگ خورد و از توی جیبم درآوردم دیدم شماره ی مامانِ، رد تماس زدم و گفتم:
-فیلش یاد هندستون کرده زنگ میزنه.
دوباره و سه باره . ده بار زنگ زد، مادرجون سینی صبحانه رو آورده بود. با حرص تماسو باز کردم و گفتم:
-بله بله چی میخوای؟
مامان-زهرمار چی میخوای مگه با نوکر بابات حرف میزنی؟ کیو ریجکت میکنی منو؟ -آره تنها کسی که ریجکت میکنم تویی، آدم فروش!
مامان-پگاه شروع نکن صدبار برات توضیح دادم.
«با ادا و اطوار گفتم:» آه مامان تو چقدر فداکاری که به خاطر بابا رفتی زیر شاکی بابا. مادرجون لبشو تا کجا گزید و روی گونه اش زد و با چشمای گرد منو نگاه کرد. با اخم و خجالت نگاه از مادرجون گرفتم و مادرجون زیر لب گفت:
-خدایا توبه توبه، استعفرالله، نکن قضاوت نکن، استغفرالله….
«تند تند لقمه برای من درست میکرد.»
-پگاه میام دهنتو میدوزم آ، هرچی از دهنت درمیاد به من میگی.
-چی میگم؟ مگه الان خونه ی اون یارو نیستی؟
مامان-من هرجا هستم به تو ربطی نداره، تو خودت ایران و تورانُ فتح کردی.
«با حرص به روبرو نگاه کردم و گفتم:»
-میدونی چیه؟ همیشه از اینکه شبیه مادر مردم نبودی شکایت داشتم اما الان خوشجالم که دینی بهت ندارم چون شبیه شبیه مادر مردم بودی و مجبور بودم احترامتو نگه دارم..
مامان-تو غلط میکنی احترام منو بشکونی.
-تو ارزش هیچیُ نداری، بابای من چهارساله توی زندانه تو جای اینکه پای به پای همه تلاش کنی رفتی مخ برادر مقتولُ زدی؟! تو مادری؟ تو زنی؟ تو….تو…
مادرجون-پگاه، پگاه مادر هیچی نگو.
مادرجون عین شمع آب شد، انگار توی چند دقیقه صورتش از غم سیاه شد و شونه هاش جمع شد. دستاش می لرزید و برای من لقمه میگرفت، دلم براش سوخت. بنده خدا جُُر همه رو میکشید.
مامان-رفتی خونه ی مادربزرگ پدربزرگت پرت کردن؟
-مگه اینا شبیه توان؟ ببینم توی این چهارسال چرا نتونستی رضایت شاکی مقتول رو بگیری؟ بگو حداقل باهات حساب کنه، دیه رو بگیره بره رد کارش.
مامان-پگاه گیرم بیای تیکه بزرگت گوشته دختره )…( فیلمت همه جا پخش شده بعد با من حساب کنن، تو پول جمع نکردی؟ تو جوون تری…
رو به مادرجون گفتم:
-ببین چی داره به من میگه؟! لعنت بر اون روزی که بابام تورو خواست کاش لال میشد، کاش پاش میشکست خونه اتون نمی اومد، مادر و پدرتم ازت خسته بودن که پونزده شونزده سالگی به اولین خواستگار ردت کردن بری بدون جهزیه بدون عروسی ،گفتن ببرش راحتمون کن.
«مامان با حرص جیغ مزد، مادرجون گوشی رو ازم گرفت و قطع کرد:.» مادرجون-پگاه!
-مگه دروغ میگم؟ مگه من بچه ام معنی ازدواج تو پونزده سالگی بدون هیچ کاری رو نفهمم؟ اوووووه شهر کجا تهران کجا؟ ببین این چه فضه ای بوده توی اون سن تو چند روز مخ بابای منو بیست سال پیش زده.
»مادرجون لبشو گزیده بود، ته گزیدگیشم خنده بود ولی نمیخواست رو کنه و گفت:» مادرته.
-چه مادری؟ مردم مادرشون خوبه، خاله اشون و مادر دوستشونُ دورو برشون خوبه میگی مادر من اینه میگن عه مگه داریم؟مگه مادر میشه اینطوری باشه؟ پس این کیه؟ مادرجون تو نبودی که من طعم محبت نمیدیدم! فکر کرده من خرم میگه من خودمو فدا کردم که رضایت بگیرم تو کردی من با دلم اینجام؟ تو با دلت اونجا نیستی تو با یه چیز دیگه اونجایی!
«مادرجون روی گونه اش زد:» خاک بر سرم دختر؟!
«خندیدمو گفتم:» آره دیگه دروغ میگم؟
«مادرجون یه لقمه طرفم گرفت و گفت:» بیا بخور، خدا صادقُ نجات بده. اگه صادقم بره پگاه من دیگه نمیخوام زنده باشم.
«با غصه گفتم:» مادرجون اینطوری نگو، بابام خلاص میشه.
«با بغض و گریه گفت:» بعد از اون دوتا پسر دیگه طاقت صادقُ ندارم.
آروم بغلش کردم و گفتم:
-قربونت برم، تروخدا دیگه گریه نکن، بابا خلاص میشه من دلم روشنه.
وقتی برای ملاقات میرفتم حالم اصلا روبراه نبود، کلا با کسی حرف نمیزدم. طی هشت ماه گذشته که همینطوری بود، اما اون روز باباجون و مادرجون و رضا و ارسلان هم اومده بودن.
بیچاره بابا آب شده بود، یه پاره استخون ازش مونده بود، کلی آسمون و ریسمون بافتم که پام چیشده ونگفتم مهمونی بودم یا چه جریانی برام پیش اومده. طی هشت ماه گذشته هم نگفته بودم پیش باباجون اینا نمیرم فقط گفته بودم پیش خاله زندگی میکنم ولی خونه ی باباجون هم میرم .
بابا هم همیشه اصرار داشت برم خونه ی باباجون بمونم. باباجون که همون اول شروع کرد به مژده دادن که پگاهُ پیش خودم نگه میدارم و تو نگران نباش. کسی از مامان
پیش بابا حرف نمیزد، بابا هم در موردش حرف نمیزد؛ همه در مورد سیر حقوقی وکیفری پرونده حرف میزدن.
****
یه ماه بود که خونه ی باباجون بودم. هوشیار هم دو هفته بعد از مهمونی پیداش شده بود و معلوم نبود داره میپچونه و الکی تعریف میکنه یا اینکه واقعی بوده. میگفت پلیس گرفته بودتش اما اگر پلیس بگیره اولین کاری که میکنن تو میتونی با درخواستت به خانواده ات خبر بدی.
پرونده ی اون پسره و مونا هم در دست تحقیق بود و هر بیست روز یه بار میگفتن بریم کلانتری برای بازجویی. ماشینمو ارسلان فروخت و برام پنج شیش تومن بیشتر نموند.
با این پول چیکار میشه کرد؟ هیچی! من میخواستم از این خونه بیرون برم که انقدر زیر ذره بین نباشم. خدا میدونه این ارسلان و طاهر و باباجون چیکار میکردن؛ نویدم که تف سربالا بود و عمو اسماعیل هم که دیگه بدتر.
عمو اسماعیل جو میگرفت کاسه ی داغ تر از آش میشد! دلم میخواست هر دفعه اینطوری میکنه بگم “تو چی میگی سالی یه بار عمو میشی بعد ادای بابا رو درمیاری” شراره هم که شبیه خبرنگارا دنبال خبر بود که همه جا چو بندازه.
ارسلان عین عقاب مراقب بود که من توی پیجم کاری نکنم و حرفی نزنم که اعتماد تازه بدست اومده ی پریا و خانواده اش از هم بپاشه. ازشون متنفر بودم، به نظرم پریا از اونایی بود که همه کار میکرد بعد میگفت من مطهرم.
رضا هم همیشه در سکوت مطلق بود فقط با این تفاوت که بلاخره راضی شده بودتهران بمونه و باغ برادر باباجون که تموم میوه های حجره ی باباجون تو میدونُ تامین میکرد نره و توی کارگاه نجاری خودشو ارسلان کار کنه.
از دست این ارسلان کار و کاسبی خودمم کساد شده بود و هیچی نمیتونستم تبلیغ کنم چون از نظر طاهر و ارسلان و نوید منشوری بود! تنها اتفاق متفاوتی که افتاده بود دانشگاه رفتنم بود که شبیه دختر مدرسه ای بود!
من همیشه فکر میکردم دانشگاه یعنی اجتماع قاطی دختر و پسر سرکلاس اما رشته ی ما همه دختر بودن!!!! این یعنی ضدحال ولی تو خود دانشگاه هم دانشکده ای پسر داشتم که خوبم منو میشناختن!
اون روز تا پنج کلاس داشتم. از ساختمون دانشگاه وارفته بیرون اومدم دیدم هوشیار به اون ماشین کروک دو درش تکیه داده و منتظر من داره سیگار میکشه. وسایلمو توی دستمو جابه جا کردم و جلو رفتم.
-اینجا چیکار میکنی؟
«سیگارشو روی زمین انداخت و با پاش له کرد و گفت:
-سلام بلد نیستی؟ بشین برسونمت.
-نه، الان یکی میاد دنبالم.
هوشیار-زنگ بزن بگو نیاد پسرخاله ام میرسونه.
-دوست پسرم که نیست رد بدم.
هوشیار-پس کی؟
-توی این اوضاع جرئت دوست پسر دارم؟ سرکوچه محل یکی گفتblue تو که ازخودمونی بچه محلی! نوید و ارسلان شبیه بروسلی و قاتل افتادن روی سر یارو و یه خط و نشونی کشیدن که یارو لکنت گرفت.
«پوزخندی زد و گفت:» خبر ندارن با من میپلکیدی؟ پس فردا مهمونیه.
-توی این وضعیت چه مهمونی؟! تحت نظریم میفهمی؟ هوشیار-تحت نظر سیر چند؟!
«یه سیگار از توی پاکت درآورد و گوشه ی لبش گذاشت و گفت:» تو تخت نظر اون اسکالهایی.
«با پام توی ساق پاش لگد محکمی زدمو گفتم:» در موردشون درست حرف بزنا.
«از درد خم شد و ساق پاشو ماساژ داد و گفت:» چته وحشی؟ نونشونو میخوری جفتک میندازی؟
-من مهمونی نمیام.
هوشیار-مگه پول نخواستی؟ صاحب مهمونی گفتی پگاه بیاد مهمونی من قرض میدم.
-عاشق چشم ابرو توئه قرض بده؟
«با زهرخند گفت:» من نه ولی عاشق چشم و ابروئه تو هست.
-به تو چی میرسه؟
هوشیار-هرچی کرمتون برسه.
۰غلط کردی، حکایت اون عوضی هاست که منو بهشون پاس دادی که پگاه اینا آقازاده ان، تو از کنارشون خوردی من هم نارو خوردم.
هوشایر-چون توهم اسکلی رگ و ریشه ات به فامیل بابات میره.
-یه لگد دیگه هم میخوای هان؟ رگ و ریشه ی من درسته، تویی که ناموس سرت نمیشه، مادرتم که رمالی میکنه موکل و جن و پری به جون مردم میندازه. خاله اتم که به اسم رضایت دوره افتاده تو خانواده ی بانک دارا و صاحب سرمایه ها دیگه خودی و بیخودی نمیشناسه.
هوشیار-چـــــــیـــه؟ مقدس خانم شدی؟ مسجد میری؟ -خودم پول جور میکنم.
هوشیار-باچی؟! دیگه هم با پیجت کار نمیکنی.
«سیگارشو روی زمین انداخت و گفت:» پگاه جون تو اونجا میمونی آخرشم به یکی مثل خودشون شوهرت میدن که پاسبونت بشه؛ منو ببین! یارو همین صاحب مجلس میدونی چی وارد میکنه؟ توی این اوضاع اقتصادی یارو سنگ قیمتی وارد میکنه! نه این اتمی ها! اصل نشرال به دلار پول میده وارد میکنه.
«با حرص نگاش کردم و گفتم:» باشه من قرض میگیرم ولی تو رژ بزن برو تو بغل اون پیر خرفت.
هوشیار-خرفت کیه؟ یارو دو سال از من بزرگتره.
«نگاهم آرومتر شد و هوشیار گفت:» دندونش گیره و گرنه این قرض چه میدونه چیه.
-منو از کجا میشناسه؟
هوشیار-از توی ایسنتا….
-تورو از کجا میشناسه؟
«پوزخندی زد و گفت:» هوشی رو کی نمیشناسه.
-من برای ده بیست میلیون خودمو نمیفروشم.
هوشیار-خر خدا، دو روز باش، پولو گرفتی در رو، از کجا میخواد پیدات کنه؟ برای این یارو ریخته اوووووه، دختر ریخته ها….
سربلند کردم دیدم رضا دم ماشین ایستاده داره مارو نگاه میکنه. خوبه با نیسانش نیومد وگرنه از فردا همه میگفتن پگاه بلو چشماش با نیسانشون یه رنگه باز این کاپرائه یه کلاسی داره. هوشیار از نگاهم برگشت به پشت سرش نگاه کرد و گفت:
-عه! این یارو!
-یارو نه رضا.
هوشیار-اخلاقت عوض شده، کدوم طرفی؟
-هرطرف که هوامو داشته باشن.
هوشیار-پس چشم سفیدی که یادت رفته.
-کیو؟چیو؟ سوء استفاده های تو یا مادرتو یا ارسلان که نصفه شب اومد دنبالم.
هوشیار-همینا عین مرده پارسال شستنت گذاشتنت کنار ما جمعت کردیم.
-شست و شو از پس بی پدر مادریه.
«سربلند کردم رضا هنوز نگاه میکرد، یه سکوت پر از حرفی داره، از سکوت لب های رضا بیشتر از جذبه ی همه میترسم، ترس نه شاید خجالت و تعذبه!» -فعلا.
هوشیار-خبر بده.
به طرف رضا رفتم و سلام کردم، درو برام باز کرد و گفت:
-علیک سلام؛ دیر کردم برای ترافیک بود.
-پسر خالم بود.
-میشناسم.
-گفتم سوء تعبیر نشه.
درو بست و نگام کرد. ماشینو دور زد که پشت فرمون بشینه. به طرف هوشیار نگاه کردم که بهم اشاره کرد “زنگ بزن”. برگشتم دیدم رضا از توی آینه دیدش. دندونامو روی هم فشردم و برای اینکه حواسش پرت بشه گفتم:
-داداش من یکم لوازم میخوام.
رضا-برای دانشگاهت؟
-آره الان یکمشو میخرم، یکمش باشه برای بعد.
رضا-چرا بعد؟ -آخه گرونند.
رضا-مثلا؟
-مثلا همین چهارتا جنس میشه هفتصد هشتصد هزار تومن.
«رضا جوابی نداد، حتما میگه همچین دختره میگه هفتصد هشتصد هزار تومن انگار هفتصد هشتصد تا تک تومنی، ادامه دادم:»
-من به باباجون گفتم گرافیک خیلی رشته گرونیه، بابا جون هی گیر داد نه همینو برو.
رضا-باید میرفتی، نگران وسایلت نباش هرچی خواستی بخر.
-نه انقدر پول همراهم نیست که، الانم….
«میخوای به رضا بگی ارسلان و نوید و طاهر عین عقاب منو می پان نمیتونم تبلیغ کنم پول دربیارم؟! رضا خودش از اوناست بعد تو داری برای رضا تعریف میکنی؟!» رضا-الانم چی؟
-میگم….میگم الانم درآمدئ ندارم که….یعنی…
رضا-تو فقط درستو بخون، این همه مرد توی این خانواده کار میکنند یعنی یه نفر نمیتونه خرج تحصیل تورو بده؟
-نه بحث اینا نیست که…. خب باباجون مجبور شد برای بابا حجره اشو بفروشه خودش بره اجاره، منم بشم قوز بالا قوز؟ رضا-خانواده یعنی همین.
-یعنی قوز بالا قوز؟!!!
رضا-یعنی همیشه پشت هم باشن.
-پس چرا تو رفتی شما خودتو حبس کردی؟
رضا-حبس نکردم، کار میکردم.
-اینجا مگه کار نداشتی؟
«برگشت نگام کرد:» دیگه اومدم!
«صدای رضا یه جوری بمه که وقتی به این آرومی هم حرف میزنه توی دلت از شدت بمی صداش میلرزه شاید برای همینه که هیچ وقت داد نمیزنه، صداشو…. صداشو دوست دارم یه ابهتی داره، یا یه چیزی تو ته مونده ی ذهنم میفتم، یه تصویر…. میتونم تصویر صدای رضا رو بکشم. اون تصویر انگار به ذهنم یه شوک لذت بخش میده.
به یک فروشگاه لوازم التحریر بزرگ رفتیم، رنگ و کاغذ رنگی تنها چیزایی بودن که حالمو خراب میکردن، برگشتم به رضا چیزی بگم که دیدم نیست، با تعجب دور تا دور فروشگاهو نگاه کردم. بدون اینکه از جام تکون بخورم فقط با چشم رصد میکردم. دنبال یکی مثل رضا بودم! شلوار جین و پیرهن چهارخونه ی قرمز و سرمه ای و کچل!
یه آن نگاهم بهش افتاد که جلوی در ورودی ایستاده و داره به یه چیزی نگاه میکنه که توی راستای درد من نبود. پر از کنجکاوی قدم تند کردم و تموم نگاهم به سمتی بود که رضا نگاه میکرد… دیدم ارسلان و پریا بودن.
همونجا ایستادم، چه غش غش میخنده دختره ی موزمار….از اینکه ارسلان به خاطر اون باهام تندی میکنه متنفرم. برگشتم دیدم رضا هنوز داره نگاهشون میکنه، یه نگاه …..
نمیدونم اسمش چی بود اما رضا پلک نمیزد.
-داداشی؟
«انگار یکی بهش شوک زد، از زل زدگی خارج شد و گفتم:»
-کارشون داری؟
رضا-نه خریدتو کردی؟
-نه دنبال تو میگشتم، صداشون نکنیم؟
رضا-نه بزار راحت باشن بریم… بالا میری یا پایین؟ -نمیدونم!!!!
«رضا داره از کلمات زیادی استفاده میکنه این یعنی هول شده! هول چرا؟!!!! لابد حسرت ارسلانُ خورد که یکی رو داره و خودش هنوز تنهاست. رضا و این حرفا؟!!!!!
خریدامو کردم و رضا حساب کرد، حواس رضا پرت بود. از رضا بعیده….بعید بعید….سه بار هی رمز کارتشو گفت و تا صندوق دار اومد بزنه گفت: نه اینو بزنید…نه این ببخشید…
«انقدر حواسش پرت بود که پرسیدم:» داداشی خوبی؟ رضا-آره چطور؟
-انگار حواست سرجاش نیست، سرت گیج میره؟ نگاهم کرد! دوباره رضای قبل شد و گفت:
-دیگه خرید نداری؟
-نه!!!!
رضا منو گذاشت خونه و خودش به کارگاه برگشت. مادرجون تا رضا رو دید که رفت رو به من گفت:
-رضا خوب بود؟ چرا یه لحظه نیومد تو؟ عجله داشت؟
«وسایلو با هول کنار کشیدم و گفتم:»
-مادرجون من فکر میکنم رضا زن میخواد.
با چشمای گرد منو نگاه کرد.
-رفتیم خرید وسیله، ارسلان و پریا اونجا بودن.
مادرجون-واااااا !!! پریا؟!!!!! مادرش زنگ زده میگه پریا گفته من باید فکر کنم!!! بعد با ارسلان بیرونه؟
«با لحن بدی گفتم:» غلطشو کرد بابا، دست تو دست هم بیا و ببین.
مادرجون- واااا ! وایستا بیا کنار به بایرام خان زنگ بزنم.
-نه باباجون برای چی؟
مادرجون-تا حالا کلی نگران این بچه بود، بگم این خانواده دارن ادا درمیارن ،طاقچه بالا میزارن! حالا بهشون میگم یه من ماست چقدر کره داره.
وسایلمو جمع کردم و تا توی اتاق رفتم یه پیغام برام اومد، پیامو باز کردم از یکی از آرایشگاه هایی بود که قبلا باهاشون کار کرده بودم، حتما باز میخوان مدل بشم! بهم زنگ زد و سریع جواب دادم:
-بله؟
آرایشگر-پگاه جان؟ سلام خوبی؟ -ممنون شما خوبین؟
«مردد بودم، الان دوباره عکسای جدید آرایش شده پخش بشه ممکنه دوباره غوغایی به پا بشه، آخرم نتونستم از خونه بیرون بیام!»
آرایشگر-پگاه جان ما یه کار تبلیغاتی داریم، میخوام ازت دعوت به همکاری کنم.
-تبلیغات چی؟
آرایشگر-برای آرایشگاه دیگه البته آتلیه هم هست.
-اممم حقیقتش من الان یه مشکل خانوادگی دارم ترجیح میدم فیلم اینطوری جایی پخش نشه.
آرایشگر-نه قرار نیست پخش بشه این فیلم توی سالن میمونه، فیلمی هم که برای آتلیه گرفته میشه همونجا میمونه.
«با لحنی که انگار منو احمق فرض کرده گفتم:» مگه میشه؟! این فیلما رو تو سایت یا پیج اینستاگرام میزارید!!!! ای همه هزینه فقط واسه….
«با لحن ناخوشایندی گفت:» پگاه جان مگه تو با مسئله ی فیلم و عکس مشکل داری؟ خودت کلی عکس داری..
-من مشکل ندارم الان مسئله ی خانوادگی…
آرایشگر-من یه قرارداد پر و پیمانه باهات میبندم، راضیت میکنم.
حقیقتش خیلی به پول نیاز داشتم و منم مدام نمیتوستم برم دستمو جلوی باباجون دراز کنم و بگم یه هزار تومنی بده. مگه کار من با یه تومن دوتومن صدتومن راه می افتاد؟ نفسی کشیدم و گفتم:
-باشه کی بیام؟
-فردا بیام اول ببینمت یه تست آرایشی ازت بگیرم.
-باشه.
«گوشی رو قطع کردم. با آرایش نمیشناسند، باباجون نمیشناسه ولی اون نوید مار و ننه اش که میشناسه، پول میخوام خب! اگر میتونستم یه حرکت دیگه بزنم که زیر دست آرایشگر نمیرفتم.»
وسایلمو جمع و جور کردم، خب بیا خداتومن رضا پول اینارو داد، خب من نمیخوام رضا پول بده، منو ببره زیر بار منت خودش. نمیخوام پس فردا بگه برای من شاخ نشو تو همونی که من خرجتو دادم. کاش…. بابای به جای اینکه پول هارو توی اون مووسه مالی و اعتباری بزاره توی یه بانک دولتی میزاشت…کاش زودتر میفهمید که نباید برای زندگیش زیاد تلاش کنه و به چیزی که داره قانع باشه…
بومُ روی پایه سوار کردم، فکر های مختلف توی ذهنم رژه میرفتن هر بار از یه سوراخی بهم نیش میزدن و من نمیفهمیدم که چطوری ساعت ده شب شد! چطوری و کی لباسامو عوض کردم و اون بوم نقاشی رو پر از رنگ و نگار میکردم. نه تصویری از طبیعت بود نه چهره….
شاید اگر یکی از راه میرسید میگفت طلسم روی بوم کشیدی…. اما اینا افکار من بودن که تحت قائده ای خاص به تصویر کشیده میشدن، نیمی از بوم در سایه و تاریکی و تیرگی بود و نیمه دیگر روشن…
همیشه توی تصویر روی تابلوهام یه دختر بود که هرکسی نمی تونست توی اون همه طرح های شلوغ ببینتش و این به نظر ببیننده طرح های شلوغ داره ولی از نظر من یک روایت داستانی بود.
مثل این که این تابلو پر از چشم بود، چشم های کینه توزانه، چشمای پر محبت ،چشمای بغض آلود، چشمای نگران… اما طرح چشم ها در چهارچوب افکار یه دختری که پشت کرده ایستاده نشات گرفت لای گیسوان پریشونی که کل تابلو رو در برگرفته.
تابلو فقط یک طرح اولیه بود ولی چیزی که میخواستم بکشم دقیقا همین تصویر بود…
در اتاق باز شد و طاهر اومد داخل اتاق. هندزفری رو از گوشم درآوردم و طاهر گفت:
-با ما باش.
-سلام، کی اومدید؟
طاهر-دو سه ساعته اومدیم، هرچی صدات میکنیم جواب نمی….
«در چهارطاق باز شد و ارسلان اومد داخل و گفت:» اوووووف چه بوی گندی راه انداختی.
-مگه برات دعوت نامه فرستادم؟ برو بیرون.
ارسلان اومد جلوتر و به بوم نگاه کرد و گفت:
-این چیه؟ چرا خط خطی کردی؟ شبیه نقاشیِ نجمه پنج ساله از زور آباده.
«با دهن کجی اداشو درآوردم و گفتم:» تو از هنر چی سرت میشه آخه؟ ارسلان-عمه ی نداشتت تخت و کمد طراحی میکنه کف و خون قاطی میکنی؟ -کف و خون بده اون دوروئه قاطی کنه.
«ارسلان دست به کمر به طاهر نگاه کرد و گفت:»
-یعنی تو بگو هوا پای پریا رو وسط میکشه، بگو دیوار پریا، بگو تیر و تخته…
-مادرش به مادرجون زنگ زده خط و نشون های دخترشو براش ردیف کرده احمق بعد تو باهاش رفتی برای مداد شمعی بخری نقاشی هاشو رنگ کنه.
«ارسلان یکه خورده گفت:» خط و نشون کیو؟ طاهر- پگاه!!!!
«شاکی گفتم:» پگاه چی؟ نگم؟ مثل عمو اسماعیل گیر شراره دو بیوفته؟ مادر دختره زنگ زده گفته دخترم میگه باید فکر کنه، اعصاب مادرجونُ خرد کرده، بابا من و بابای تو و عموی جوون مرگ شده امون کمه نوه هاشم ریختن رو سرشون.
«طاهر از ارسلان پرسید:» تو کی پریا رو دیدی؟
-عصری دیده.
«طاهر با تعجب رو به من گفت:» تو کجا بودی؟
-من و رضا رفته بودیم وسایل بخریم آقا هر هر….
«ارسلان گذاشت رفت و طاهر گفت:» پگاه خبر نیار و بیار.
-خبر چی؟ از خدامه شر این دختره کم بشه ازش متنفرم.
طاهر-پگاه!!! ارسلان میخواد باهاش ازدواج کنه؛ خوب یا بد دیر یا زود…
-نشه ان شاء الله.
«رومو برگردوندم، یه حسی به سینه ام چنگ مینداخت. طاهر صدام کرد و با اخم نگاش کردم، با یه لبخند متعجب سرشو تکون داد و گفتم:» -شام حاضر نیست؟
طاهر-چرا پاشو بریم.
دست انداخت دور گردنمو و باهم بیرون رفتیم. بابا جون تا منو دید گفت:
=گاو و گوسفند میخوای؟ خب بیا دیگه؛ پاره شد گلوم، بدو ببینم.
«رفتم جلو منو رو پاش نشوند و پیشونیمو بوسید. رضا روی مبل نشسته بود و یه جوری تلویزیون نگاه میکرد انگار داره پیکسل های تلویزیونُ میبینه؛ باباجون با سر به رضا اشاره کرد و با صدای خفه جریان فروشگاهو براش تعریف کردم و گفتم:
-حتما زن میخواد.
باباجون اول با تعجب نگام کرد و بعد زد زیر خنده، یه جوری که رضا هم برگشت طرف ما و نگامون کرد. مادرجون از تو تراس هرچی ارسلان رو صدا زد ارسلان نیومد. رضا هم سراغش رفت اما ارسلان گفته بود میل نداره و طاهر هم منو چپ چپ نگاه میکرد .
دلم خنک شده بود، از پریا متنفر بودم خدا کنه بهم بزنند.
چقدر اون شب غذا بهم چسبید اما بعد از شام عمو اسماعیل و نوید و شراره اومدن خونه ی باباجون. من خواستم برم توی اتاقم اما عمو اسماعیل بلند گفت:
-چرا مارو دیدی دو پا قرض گرفتی در رفتی؟
«جلوی در اتاق ایستادمو گفتم:» در نمیرم، کار دارم.
«شراره با خنده و قر و قمیش در حالی که پا روی پا مینداخت گفت:»
-باید بره عکس بگیره پست بزاره مگه نه؟
همه سریع نگاه از شراره گرفتن و به من نگاه کردن، یاد بازیِ والیبال افتادم، توپ توی زمین من افتاده و باید چه حرکتی بزنم که گل بشه؟ نفسی کشیدم و گفتم:
-آره میخوام برم یه پست با این مضمون بزارم که بعضیا وقتی خیلی کسی رو انکار میکنند فقط میتونه یه معنی داشته باشه که دوست داره جای اون طرف باشه ولی چون شرایطشو نداره شروع میکنه به تخریب و سرزنشش.
«همه یه آن سکوت کردن و باباجون در حالی که خیار پوست میکند گفت:»
۰این اوس تقی هم اینطوریه دیدی اون روز طاهر؟ باز خودشو جلوی سگ میزاشتی درمیرفت به بار بادنجون محلی من میگه…
«طاهر دقیقا بغل من که توی چهارچوب در ایستاده بودم روی مبل تک نفره نشسته بود، دستی به صورتش کشید و گفت:» ای بابا بابای مارو.
«شراره با حرص وسط حرف باباجون پرید و گفت:» باباجون جای تایید حرفش…
نوید-مامان برای چی بارش میکنی این که تقصیر نداره.
«یکه خورده به نوید نگاه کردم، شخصیت منزجر کننده ای برای من داشت. با اینکه صورت خیلی جذابی داشت! موهای پرپشت خرمایی روشن، پیشونی کوتاه و ابروهای نه زیاد پهن با چشمای سبز عسلی. مژه ها پرپشت. بینیش پهن اما کوچیک بود. لبشم یکم پهن بود و چونه اش هم گرد و پوست سبزه و برنزه داشت. قد قواره اش هم برعکس ارسلان خوب بود. نوید سربلند کرد نگام کرد. بی اختیار یاد گریه می افتادم .
من از گریه متنفر بودم و میترسیدم.»
سیبی که توی دستش بودو پوست میکندو توی پیش دستیش گذاشت و گفت:
-آدم ادبو از بزرگترش یاد میگیره، عمو که همش سرکار بوده.
«شونه ای بالا داد و سری به طرفین تکون داد. شراره سرشو به معنای تایید تکون داد و دست روی زانوی نوید گذاشت. با حرص به نوید نگاه کردم و گفتم:»
-خب آره، پس اینطوری خودتو توجیه میکنی.
باباجون تند تند و با لحن مثلا خشن گفت:
-بگو نوید بگو نوبت توئه، انگار نه انگار چهارتا بزرگتر اینجا نشستن، اسماعیلم که انگار کم توی حجره میوه میخوره انقدر دهنش پره نمیتونه «با یه داد کوتاه گفت:» بگه نوید خفه شو.
نوید-فقط من باید دهنمو ببندم؟ رضا-پگاه؟
«به رضا نگاه کردم ولی قبل از اینکه حرکیت کنه نگاه ازش گرفتم و رو به باباجون گفتم:« من داشتم میرفتم توی اتاقم.
«باباجون یه جوری با عجبه حرشو میزد که انگار داره رو تردمیل میدوئه:»
-خیله خب خیله خب برو تو اتاقت، نوری، نوریه یه بشقاب میوه براش ببر همونجا کارشو بکنه میوه اشم بخوره.
مادرجون مثلا داشت زیرلب حرف میزد اما شنیدیم که گفت:
-آره بچه بره تو چهاردیواری بشینه حرف نشنوه.
«شراره با یه لحن موذی گفت:» بچه چیه؟ هی بچه بچه اونم خودشم لوس کرده.
عمو اسماعیل-فردا کی میره بار بیاره؟
طاهر-من فردا باید برم بانک، حساب کتابا رو جمع و جور کردم برم واریز کنم بیام.
عمو اسمعیل-یعنی من برم؟
باباجون-نه میخوای تو برو بانک بدبختمون کن طاهر بره بار بیاره.
عمواسماعیل-اوووف بابا نمیزاره من دهنمو باز کنم.
«روی دسته ی مبل طاهر نشستم و یه گیلاس برداشتم و از وسط بازش کردم ببینم کرم داره یانه.
«طاهر آروم گفت:» الان باباجون ببینه تا صبح داستان داریما.
«با همون صدای آروم گفتم: اگه کرم داشته باشه چی؟
طاهر-بخور بره، بهتر از اینه که داستانُ از سر بگیره که آی باغ خان داداشم…. واویلا حاضرم سینه خیز تا تبریز برم اما شروع نکنه.
تا گیلاسو توی دهنم گذاشتم باباجون اینبار بلند داد زد:
-به حضرت عباس نوید تا قرون آخر پولشو از حقوقت کم میکنم.
گیلاس توی گلوم پرید و طاهر هم همینطور به پشتم میزد. مادرجون هم بلند شد اومد و یکی طاهر میزد یکی مادرجون.
شراره-ای وای باباجون! خیله خب مگه چیشده؟ فدای یه تار موش خوبه بلایی سرخودش نیومده.
مادرجون-آره بایرام خان، البته شکر بلایی سر خودش نیومده.
«بابا جون اول یه داد دیگه زد:» یکی آب بده به اون.
«بعد آروم تر ولی با عصبانیت گفت:» عالم و آدم از نیسان میترسن چون هیچیش نمیشه بعد نوید زده نصف ماشینو برده.
نوید-آخه مگه ماشینو دیدی؟ من میگم این کنار درش یکم تو رفته که بی رنگ رفیقم درمیاره. اصلا خودم حساب میکنم.
رضا برام آب آورد تا خواستم آبو بگیرم ارسلان اومد دم تراس و گفت:
-داداش یه لحظه میای؟
رضا لیوان آبُ بهم داد و همه سکوت کردن ،یعنی انقدر فال گوش ایستادن این خانواده ضایع بود که هر کی میفهمید اون همهمه برای چی یهو خاموش شد!
تا سرفه کردم بابا جون گفت: هیس
-خب دارم خفه میشم…
«طاهر چندتا به پشتم زد و گفتم:» یه فس منو زدی ول کن دراومد .
«رضا یه سر اومد داخل و گفت:» باباجون مادرجون من با اسماعیل تا یه جا برم میام.
مادرجون-کجا؟
باباجون-عه! نوری هرجا ول کن.
«رو کرد به رضا و ادامه داد:» برو باباجون ولی خبر بده.
«رو به طاهر آروم گفتم:» به مادرجون میگه ول کن بعد خودش میگه خبر بده خب این که شد همون کجایی مادرجون.
«طاهر پوزخندی از خنده زد و رو به رضا گفت:» میخوای بیام؟ رضا-نه فعلا.
مادرجون تا دنبال رضا راه افتاد باباجون با صدای خفه گفت:
-نوری، نوری؟کجا میری؟
مادرجون-عه! وایستا ببینم نصف شب راه افتاده دلم شور افتاده.
مادرجون توی حیاط رفت و باباجون گفت:
-تا نفهمه کله ی کچل رضا رو ول نمیکنه.
شراره پق زد زیر خنده، خود باباجون هم کچل بود و دور سرش فقط مو داشت، به شراره نگاه کرد و گفت:
-خوشت اومد؟ شوهر توهم دو سه سال دیگه عین ماست، حالا زیاد خوشت نیاد.
شراراه خنده اشو جمع کرد و من به سمت اتاقم رفتم. توی اتاقم برای هوشیار pm دادم:
-اسم یارو چیه؟
«بعد از چند دقیقه نوشت:» sina stone
-چه غلطا.
هوشیار-یارو تو کار سنگه.
-فهمیدم بابا توام همچین داری boldاش میکنی که انگار اسپانسر یارویی.
هوشیار-اگه دختر بودم مخشو میزدم.
-عزیزم تو فقط باید سیبلاتو بزنی و با یه رژ تمومه.
«یه استیکر فرستاد و نوشت:» بمیر فعلا.
تو اینستاگرام اسمشو سرچ کردم صفحه اش بالا اومد. از بادکنکی ها بود که با زور آمپول و دمبل باد کرده بود و بازو و سینه اش هر کدوم اندازه ی کل هیکل من بود.
پوست برنزه، مرتیکه لنزم گذاشته بود، لنز دیگه واسه دختراست!!!!! نه از این حرکت خوشم نیومد! اََی همه ی عکساش با پسرا تو مهمونی و کشور های مختلف بود. یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:» بدم نیست!
یکی از عکساشو بزرگ کردم، ابروهای پهن و مرتب مشکی، لنز عسلی هم میزاشت ،ریشم داشت، ریش جذاب ترش میکرد! نه بهتره بگم ابهت بهش میداد و اون لنزه که بهش جلوه ی زنونه میدادو خنثی میکرد. بینیش هم انگار عملیه چون خیلی خوش فرمه!!!
ای بابا این زنه یا مرد؟!!!! یه آن همه پسرای خانواده حتی نوید توی ذهنم اومدن و اینم یه ور ذهنم!!!! به قول هوشیار من چم شده؟!!!!انقدر با این ها بودم حالا دیگه سلیقه ام اینا شده؟! به تاتو های رو دستم نگاه کردم، بال های یک فرشته بود.
نگام به صفحه ی گوشیم افتاد و صفحه ی پیجشو بالا دادم و عکسا از پس هم رد شدن، چشمم به یه عکس خورد، عکسُ باز کردم یکی از عکسای خودم که کنار عکس خودش گذاشته بود و نوشته بود:” دختر یعنی تو یه دستت جا بشه” ابروهامو بالا دادم لبمو گزیدم، خنیدیدم و گفتم: که دندونت گیره هان؟!
گوشیمو کنار گذاشتم و از جام بلند شدم، به خودم توی آینه نگاه کردم، فردا که رفتم تست آرایشگاه مژه ها نمیکنم برای پس فردا بمونه، آخ آخ به باباجون اینا چی بگم؟ دستمو جلوی دهنم گرفتم و گفتم:
-اینا هم که با هیچی نمیپیچن!
روی تخت دراز کشیدم، پگاه فکر کن! فکر کن چیکار کنیم؟ بگم مامانم مریضه؟ میگن بهتر توی مریضی تو مگه بوده که تو براش باشی؟ وای چیکار کنم؟ بگن جن ها به خاله حمله کردن. خودم خنده ام گرفت! وای خاله با این حرفاش ملتو چه اسکل میکرد ها ،اون بدبخت ها هم فکر میکردن که چه خبره خاله از یه نیروی فرا انسانی بهره میبره.
پوزخندی زدم و یادم افتاد که یه شب من و هوشیار دو سه ساعت داشتیم روی کاغذای ده در ده خط میکشیدیم که به عنوان دعا به ملت بدبخت بده. اونم یه خط معمولی بدون یه سلام و صلوات؛ بعد بابا اون دوهزارتا اسلش اون شب بالای ده میلیون کار کرد .
پوزخندی زدم و گفتم:
-فقط نمیدونم اینهمه پول درمیاد چرا هنوز مستاجر تو یه خونه ی صد سال ساخته شده است. یه فرقون هم نداشت سوار بشه و خرج هوشیار هم که باباش میده وگرنه اونم حتما مرتاض میشد روی قالی میشست و یه گو مقابلش میزاشت و با عالم چندگانه در ارتباط بود.
خاله رو ول کن به اینا چی بگم؟ گوشه ی لبمو به گوشه ی دندونم گرفتم و یه فکری از ذهنم عبور کرد! لبخند زدم و ملافه رو روی سرم کشیدم.
***
به مادرجون گفته بودم خاله بیمارستان بستریِ، هوشیار هم نمیزارن شب پیشش بمونه و من باید پیشش بمونم. سه ساعت منو بازجویی کردن که کدوم بیمارستان؟چش شده؟ مادرت بره خب، مادرت کجاست؟ چرا مادرت نمیخواد که بره؟ دکترش چی تشخیص داده؟ هر روز که تو نمیشه بری باید به مادرتم زنگ بزنی. نوید هم این وسط مثل عمو اسماعیل جو زده که من میبرمت، منم لج کردم و گفتم مگه آدم قحطه؟ طاهر میبره.
طاهر هم میگرنش عود کرده بود و توی در و دیوار بود، ارسلان هم که دو روز بود با من قهر بود و انگار من پریا رو پر کرده بودم یا من به پریا یاد میدم که چیکار کنه. موند رضا که فقط نقش جغد داره! پلک میزنه و هر هزار ساعت یه بار یه کلمه میگه”پگاه!” باباجونم قاطی کرد و دوباره روی دور تند افتاد و گفت:
-اصلا لازم نکرده کسی ببرتت خودم میبرم، خدا منو محتاج شماها نکنه…
نوید-عه! من میگم میبرمش خودش ناز میکنه.
-من بمیرم تو زیر تابوت منم نگیر که منو قبرستون ببری.
مادرجون- ای وای ای وای این چه حرفیه؟ خدا منو پیش مرگ همه اتون بکنه.
رضا-لااله الا الله
«از جا بلند شد و کوله ای که آماده کرده بودمو روی دوشش انداخت و گفت:» من جلو در منتظرم زودتر راه بیوفت.
«باباجون باب غرغ زیر لب گفت:» دوساعته داره فقط نوچ میکنه و ذکر میزنه خب زودتر پاشو دیگه.
مادرجون آرنج باباجوُنُ کشید و گفت:
-جای دستت درد نکنتِِ؟
باباجون-وظیفه اشه، زمان ما دختر همسایه هم اینور اونور بردن وظیفه بود چه برسه به دختر عمویی که حکم خواهر داره.
«مادرجون دست به کمر شد و گفت:» دختر همسایه اتون بیجا میکرد که تو اینور اونور میبردیش.
باباجون-نوریه چی میگی؟ دارم مثال میزنم.
مادرجون-مثال زدی تجدید خاطره کردی؟
باباجون-تو که از قنداقیت توی بغل من گذاشتنت من اصلا دختر همسایه امونو دیدم؟ مادرجون-همین ندیدی بدید شدی؛ برو ببینم بهتر از من گیرت میاد…
صدای بوق ماشین رضا اومد و نوید گفت:
-مادرجون ول کن دیگه اهََهَ ،دیگه با شصت سال سن بره سراغ کی؟ بره هم انقدر به یارو میگه نوریه نوریه و تند تند بارش میکنه که یارو دو روزه ولش میکنه.
«باباجون داد زد:»
-پاشو از جلوی چشمم دور شو مرتیکه ی دراز جای طرف داریته؟ مرده شور تربیت باباتو ببرن.
از خونه بیرون اومدم، نه آرایش کرده بودم و نه لباس عوض کرده بودم؛ همه رو توی همون کوله گذاشته بودم که برم خونه ی خاله حاضر بشم و با هوشیار به پارتی برم .
رفتم سوار ماشین رضا بشم، داشت منو نگاه میکرد و با تعجب گفتم:
-چیشده؟!!!!
«رضا نفسی کشید و گفت:» هیچی.
«نفسی بلند کشید و استارت زد، پر از هیجان بودم، به ساعت نگاه کردم ساعت هفت بود یعنی تا هشت و نیم حاضر میشم؟ حالا خیلی هم زود به مهمونیش برسم فکر میکنه خبریه، سایه دودی بزنم خوبه؟ رژ قرمزه ام…. وااااای جا گذاشتمش اََه! نباید یادم میرفت لعنتی! حالا چی بزنم؟ شاید خاله داشته باشه….
رضا-با لنز میری بیمارستان؟ -چی؟!…آره خب، چرا می پرسی؟ رضا-بیمارستان فضاش آلوده است.
-حواسم هست من دیگه عادت کردم، میگم ارسلان چرا با من قهره؟ رضا-کلا بهم ریخته.
-سرکار میاد؟ رضا-سرکاره.
-من فکر میکردم خونه است، آخه نه که موتورش خونه بود.
رضا-پیاده رفته.
-حتما پیاده میره که فکر کنه؛ بعضی اوقات از دست دادن بهتره؛ پیاده رفتن به فکر کردن کمک میکنه.
رضا-زیاد پیاده روی کردی؟
«یکه خورده به رضا نگاه کردم و گفتم:» رضا متلک میندازی؟
«نیم نگاهی بهم کرد و یه نفس بلند با مکث کشید و گفت:»
-تازه زبون باز کرده بودی، تنها اسمی که میتونستی صدا کنی رضا بود اما همین که صدا کردی باباجون که تو یه دونه نوه ی دخترش بودی و هرکاری میتونستی بکنی بهت اخم کرد و گفت رضا نه داداشی.
با سکوت نگاش کردم، بهم نگاهی کرد و به روبرو خیره شد.
-ببخشید که اسمتو…
-منظورم این بود که نه که باباجون بخواد منو متمایز از دیگر پسرا بکنه نه…. گفت رضا داداش باشه چون دختر پشت میخواد.
«اخمی کردم و نگاهمو به بیرون دوختم:»
-من از پس خودم برمیام، از اینکه وابستگی به یه مرد داشته باشم بیزارم.
رضا-کسی نگفت وابسته باش، حرف من اعتمادِ!
-اعتماد چیه داداشی؟! خرج کردن، محبت کردن، هوا رو داشتن وابستگی میاره.
رضا-مردها هم به زن ها وابسته ان ولی پگاه من منظورم اینه که آدما وقتی کنار همند و یه خانواده دارن باید عین زنجیر بهم وصل باشند، تنها چیزی که این زنجیر رو پاره میکنه عدم اعتماد و صداقته.
گیج بهش نگاه کردم، فکر کرده من ارسلانُ پر کردم؟ که رابطه اش با پریا بهم بخوره؟!
-رابطه ارسلان به من ربطی نداره، من فقط بهش گفتم انقدر برای دختری که برای تو پشیزی ارزش قائل نیست مایه نزار بد گفتم؟
« با نوک پنجه ی دستم روی لبام زد و ادامه دادم:» آ ، لال شه خوبه؟
رومو برگردوندم و رضا دوباره یه نفس عمیق و بلند دیگه کشید؛ نه میشد به خیر این مردا حرف زد و نه به شرشون! در هر صورت گردن گیرن، تازه این پشت اونم دراومده .

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن