رمان بلو blue پارت۴

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

رضا و ارسلان و طاهر که روروئک گرفته بودن یه وجب جارو انقدر قدم رو رفتن که آخر سروان گفت:
-آقا، آقا بشین، بشین من سرگیجه گرفتم.
طاهر-الان این دختر ما برای چی احضار شده؟ سروان-دختر شماست؟!!!
طاهر-نه نه من عموشم.
سروان-پدر و مادرش کجاست؟
در اتاق باز شد و بابام داخل اومد، با اون سر نیمه کچل و سیبل های جوگندمی که دستش پایین بود شکم گرد و قلبمه اش جلو افتاده بود تند تند گفت:
-من باباشم من مادرشم کس و کارش منم چیشده؟
«به طاهر نگاه کرد و گفت:» چی شده؟ این بچه رو چرا خواستن؟
سروان-شما پدرشید؟ آروم باشید، این فقط یه بازجویی ساده است چرا قشوم کشی کردین؟
من فقط چشمام گرد شده بود و تنم یخ کرده بود، خوب میدونستم برای چی منو خواستن، موضوع اصلا ربطی به عکسا نداشت! اون پسره حتما مرده، دهنم تلخ و زهرمار بود و دستام یخ کرده بود، حالا منو نگیرن به عنوان قاتل؟ از کجا فهمیدن اصلا من تو اون خراب شده بودم؟ نکنه کسی بر علیه من شهادت داده؟ مثلا مونا؛ مونا؟
انقدر هول کرده بودم از جام بلند شدم و حواسم به پام نبود، تعادلمو از دست دادم .
طاهر که کنارم بود سریع گرفتم و باباجون با هول گفت:
-چیشده؟ چیشد؟ طاهر، طاهر بگیرش…
طاهر-گرفتمش دیگه بابا!
ارسلان-آب بیارم هان؟
باباجون-آره آره تو برو یه آبی آب قندی چیزی بیار بخوره؛ جناب سروان این بچه ی مارو اشتباه گرفتید، این چهارتا عکس گذاشته دو نفر بگن آره خوبه خوشحال بشه ،جوونه دیگه…
سروان-دختر شما برای یه پرونده ی قتل اینجا…
«باباجون و طاهر یهو چنان یک صدا گفتن “قتل” که اون سرباز پشت در با هول درو به ضرب باز کرد و اومد تو. باباجون نمیدونست دستشو به قلبش بگیره یا به سرش و تند تند زیرلب میگفت:»
-پگاه پگاه چیکار کردی؟ کی مرده؟ کجا بودی؟ وااااااای وااااااای صادق….
«طاهر منو رها کرد و به سمت باباجون رفت و با گریه گفتم:»
-باباجون به خدا من کاری نکردم.
«باباجون طاهرو پس زد و با داد گفت:»
-هی میگه کاری نکردم همه کار کرده، من از دست تو چیکار کنم؟ ده تا پسر زیر دست ما بزرگ شد همه یه طرف تو یه طرف….
«به رضا نگاه کردم، تو نگاهم التماس و امان بود.» رضا-طاهر، باباجون ببر بیرون…
«طاهر باباجونو به زور و اصرار بیرون برد و رضا اومد بالا سرمن و گفت:» پگاه چیشده؟
«اشکامو پاک کردم و گفتم:»
-به خدا من اصلا نمیدونم یارو کیه، کی کشتش، توی کمد بود یکی انگار توی کمد انداخته بودش، من تا در کمدو باز کردم مانتومو بردارم این بیرون افتاد؛ مرده بود ،صورتش سفید شده بود.
سروان-شما از کی توی مهمونی بودید؟
رضا دستاشو پشت سرش قلاب کرد و نفسشو محکم بیرون داد. انگار رضا بازجوئه! به رضا نگاه کردم و گفتم:
-اصلا از سروان جریان اون….
«به سروان نگاه کردم، و سریع گفتم:» یکی اذیتم کرده بود من تازه نیم ساعت کمتر بود که رسیده بودم، هوشیار هم کلا نبود.
سروان-هوشیار کیه؟
رضا-پسر خالشه، همه این جریانا زیر سر اونه؛ دی جیِ.
سروان-تو با هوشیار رفته بودی؟ -من در اصل تنها بودم هوشیار با…
«به رضا نگاه کردم و گفتم:» بگم؟ بگم با کی؟
«رضا چشماشو ریزر کرد و رقیق تر نگام کرد و گفت:» با کی؟
-با مونا بود.
«به سروان نگاه کردم، اینا از کلمه ی دوست دختر دوست پسر خوششون نمیاد.
سروان-زنِشِ؟
-نه.
سروان-خواهرش؟ -نه نه چیزش.
سروان-دوستش؟
-بله. با اون بود، من با ماشین خودم رفتم.
سروان-ماشینت چی بوده؟
-تیبا، الان هنوز توی جاده است.
رضا-تو جاده چیکار میکنه؟!!!
«به در نگاه کردم، ارسلان کو؟ به سوان نگاه کردم سروان سری به طرفین به معنی
“چی” تکون داد و رضا گفت:» با توام پگاه.
-ارسلان اومد دنبالم.
رضا-ارسلان وسط جاده اومد دنبالت؟
-نه یکی اذیتم…
رضا روشو برگردوند و دوباره سرو ته اتاقو بالا و پایین کرد.
سروان-کیا تو مهمونی بودن؟
-من چندنفر رو میشناختم؛ همه رو نمیشناختم.
«رضا با یه لحن شاکی و تن صدای پایین گفت:»
-حواستو جمع کن هرچی میپرسن صحیح جواب بده؛ بدبختمون نکن.
سروان یک کاغذ و خودکار بهم داد و گفت:» -اسما رو بنویس، هرچی هم دیدی بنویس.
-پسره خودکشی کرده؟ سروان-کدوم پسر؟
«یکه خورده گفتم:» همون که توی کمد بود!!!!
سروان-مقتول یه زن بیست و سه ساله است.
با وحشت به رضا نگاه کردم و خودکارو کنار زدم و با ترس و تردید گفتم:
-رضا، رضا من نمیدونم اینا چی میگن.
«با گریه ادامه دادم:» رضا من دختر ندیدم…
«رضا به سمتم اومد:» پگاه، پگاه…
سروان-مگه تو توی مهمونی نبودی؟ مگه نمیگی مونا دوست پسر خاله ات بوده؟ -مونا؟
«شوکه به سروان نگاه کردم و گفتم:» چه ربطی به مونا داره؟!!!
سروان-مقتول مونا شهر دوستِ.
«با هول و جیغ گفتم:» مونــــــــــــــــا؟!!!!!!!
سروان-با سی و هفت ضربه ی چاقو مرده، اونم نه تو باغ! توی باغ زدن، هر گوشه ی جاده یه سری دیگه چاقو زدن و بدنشو تیکه تیکه کردن.
حس کردم سرم گیج میره، نفسم بالا نمی اومد، حس خفگی داشتم و چشمام همه چی رو سیاه دید….
«رضا گرفتم و داد زد:» ارسلان…
«طاهر اومد تو و گفت:» چیشد؟ سروان-یه لیوان آب براش بیارید.
خلاصه اظهاراتو جمع کردن، از روی اظهارات من معلوم شد توی اون مهمونی یه قتل دیگه هم صورت گرفته و حتما قتل بوده چون جسد پیدا نشده و من توی اون اظهاریه نوشتم که اون پسره مرده بود….
در نهایت بهمون گفتن که نباید از شهر خارج بشم که هر وقت احضار کردن سریع کلانتری برم…
توی راه هیچکس باهام حرف نمیزد، جرئت نمیکردم به چهره ی کسی نگاه کنم، البته من که تو ماشین بابا جون بودم و طاهر همراه من و باباجون بود و رضا ارسلان با ماشین خودشون اومده بودن.
«وقتی به کوچه رسیدیم باباجون با اون چهره ی درهمش گفت:»
-تا یه جایی میتونم بگن جوونه بگم شرایط بد پسر من باعثش شده…
-آخه باباجون من که…
«باباجون بلند و تاکید گفت:» دیگه نمیخوام دنبال دردسر باشی.
«باباجون همیشه باهام مهربون بود اما اون روز خیلی خودشو کنترل میکرد که سرم فریاد نزنه، اما من صدای باباجونو فراصوت میشنیدم و حس میکردم گوشام داره کر میشه، یه حس تحقیر و کوچیکی داشتم توی کارایی که مقصر نبودم و دقیقا دلیلشون شده بودم؛ طاهر بی حرف کمکم کرد تا از ماشین پیاده بشم.
از ماشین پیاده شدم و ارسلان در خونه رو باز کرد. رضا توی ماشین نشسته بود و منو نگاه میکرد، حس میکردم هم رضا و هم باباجون سرم داد زدن و منو مجرم دیدن، حس مجرم بودن از هزارتا تحقیر و سرزنش و فریاد بدتر بود.
خونه ی باباجون اینا اینطوری بود که سطح حیاط پایین تر از خیابون بود و با دو سه تا پله به حیاط وصل میشد، ارسلان درو تا ته باز کرد و گفت:
-کولت کنم.
– نه میام.
وای صدام چرا اینطوری شده؟ میلرزه و بغض آلوده، لعنت به زندگی کوفتیم. اون زندگیمون که بابام زد الکی الکی یکیُ کشت و بدبخت ترمون کرد. حالا نه پول داریم و نه جا داریم نه بابا داریم بیا اونم از مادرم. انگار از خداش بود یه اتفاقی بیفته و از شرمون راحت بشه؛ از اولم شبیه زن بابا بود.
اون از بچگیم که از هفت صبح تا شش غروب همیشه توی مهد بودم، انقدر که میومدم خونه یه ساندویچ میداد دستم تا سق بزنم و بکپم. مدرسه ای که شدم مدرسه امو نزدیک خونه باباجون گرفت که طاهر دنبالم بیاد بیارتم خونه ی باباجون و شب بابا از خونه ی باباجون بیارتم خونه که خانم به کلاس های مختلفش برسه به خونه و زندگیش برسه.
الان که فکرشو میکنم احتمال میدم همون موقع ها پی ….، پگاه مادرته انقد تهتمت نزن، چه تهمتی؟ منو مادرجون بزرگ میکرد؛ باباهم ماشین پول ساز بود.
من مادرمو هیچ وقت دوست نداشتم و همیشه از این حسم بیزار بودم اما واقعا دوسش نداشتم و همیشه این حسو انکار میکردم چون به هرحال مادرمه، همه مادرشونو عاشقونه دوست دارن….
نوید روی تراس دست به کمر ایستاده بود و نگامون میکرد، حوصله ی اینو ندارم…
ارسلان-چپو راستت میکنم.
«برگشتم دیدم ارسلان انگشت تهدیدشو رو به نوید بالا گرفته،باباجون آهسته گفت:» پیش پیشت ارسلان.
«ارسلان برگشت باباجونو در حالی که طرف من میومد نگاه کرد.»
باباجون-نگید جریان قتل و اینا بوده، همون فیلم عکس اینارو بگید.
«باباجون نیم نگاهی بهم کرد و گفت:»
-میخوای ارسلان کولت کنه؟
«سرد و تلخ و آروم گفتم:» نه میام.
«فاصله ی ساختمون تا حیاطم با چهار پله جدا میشد و باید پله هارو بالا میرفتیم .
دستام جون نداشت، درد داشتم و عصا هم دردمو بدتر کرده بود نمیتونستم روی عصا خودمو نگه دارم و بالا برم. عصا از زیر بغلم در رفت و باباجون کمرمو نگرفته بود با صورت روی پله ها زمین میخوردم مادرجون دو دستی دوسه تا روی گونه اش زد و گفت:
-خاک بر سرم، خاک بر سرم، بایرام خان بایرام خان خاک بر….
باباجون-عــــــه! نوری خیله خب عـــه!
«یهو دیدم رو هوام و باباجون منو بغل کرد گذاشت روی دوشش و از پله ها بالا برد ،ارسلان سوت زد:» بایرام خان عشقی.
باباجون-چاکریم.
مادرجون با همون هول ولای همیشه به سمتمون اومد و گفت:
-مادر خوبی؟پگاه خوبی؟
-بله.
باباجون منو روی مبل گذاشت و گفت: خاله ات بهت نون نداده؟
مادرجون-رضا و طاهر کجان؟ ارسلان-دم درن.
مادرجون-چیشد؟ چرا خواستن؟
شراره و نوید هم اومده بودن تو و باباجون با چشم اشاره کرد”اینجا اینجان و مادرجون سوال نپرسه” و بعد سریع گفت:
-نوریه ما از گرسنگی مردیم خب یه آبی دونی نونی ماستی بده بخوریم جونمون بالا اومده.
شراره-ولله بابا بایرام باز شمایید که تحمل دارید، پسر زندان، دخترشم یه پاش مهمونی یه پاش کلانتری.
باباجون-چه حرفیه شراره؟ یه پاش کلانتری چیه؟ سوءتفاهم بود عذرخواهیم کردن بعد برای ماشینش رفته بودیم.
ارسلان-اوه اوه.
«ارسلان انگار یاد ماشین افتاده بود ادامه ی حرفشو خورد و نوید گفت:» حالا کو ماشینش؟
باباجون-مدارک باید ببره تحویل بگیره.
مادرجون-شراره بیا کمک سفره بندازیم، نوید برو بگو رضا و طاهر بیان.
باباجون-اسماعیل خبر نداد؟
شراره-هرچی زنگ میزنم در دسترس نیست.
«ارسلان بالا سرم اومدم و با صدای خفه گفت:» تو چرا بغ کردی؟ مارو فیتیله پیچ میکنی خودت توی قیافه میری؟
«به پای گچ گرفته ام نگاه کردم، اینجا نمیمونم که هی تو سرم بزنند….» ارسلان-ماشینو یادم رفته بیارم؛صبح میرم میارمش.
-ممنون.
ارسلان-اََه این چه ریختیه؟ زن منو ازم گرفتی جای اینکه….
-برو یه چوب از توی باغچه بیار بزن تو سرم شاید دلت خنک بشه هان؟ حس میکنی کم کاری کردی.
باباجون-چیه چیه؟ ارسلان پگاه! بچه رو چیکار داری؟
ارسلان-بچه چیه؟ میگم باباجون این پدر و مادر پریا شاخ شدن به قرآن.
باباجون-نچ باز دوباره ارسلان ریخت مارو دید و شروع کرد ننه پریا، بابای پریا…
شراره-والله به خدا حق داره، منم بودم دخترمو نمیدادم، بابا آبرومون رفته…
ارسلان-زن عمو شما میشه…
باباجون-عه عه ارسلان، ارسلان، بشین ببینم…
«تا از جا بلند شدم باباجون گفت:» کجـ…
«ارسلان که در حال نیم خیز بود که بشینه تند صاف ایستاد و حرف باباجون رو قطع کرد:»
-کجا میری؟>چیه؟ دستشویی میری؟ بیام کمک….
«باباجون آرنج ارسلانُ گرفت و نشوندش و با حرص گفت:» تو نمیخواد تا این حد کمکش کنی..
«ارسلان خنده اش گرفته بود و با خنده گفت:» نمیخوام سرپاش بگیرم که…
«باباجون خودشم خنده اش گرفته بود و میخواست ارسلانُ دعوا کنه ولی نمیتونست. به سمت اتاقم راه افتادم و باباجون گفت:»
-پگاه؟! کجا میری؟ مادرجون داره غذا میاره.
-میل ندارم میرم یکم استراحت کنم.
شراره-ارسلان؛ از من میشنوی پی این دختر بدبخت نرو خودتم کوچیک نکن، پس فردا بیاد بازم ازت جدا میشه.
ارسلان-دِ چرا نفوس بد میزنی؟
شراره-اینطور که تو زیر بال و پر دختر عموتو میگیری و نگرانشی به نظر من همینو بگیر که بیشتر از این رسوامون نکنه.
«کنار در اتاق بودم که برگشتم و به زن عمو نگاه کردم، مادرجون هم دیس پلو به دست کنار در آشپزخونه هاج و واج به شراره نگاه -میکرد. باباجون هم که همیشه تو هر شرایطی فاز شیطنت داره رو به ارسلان همینطور که با اخم به شراره خیره بود گفت:» -چی میگه؟ تو کیو بگیری؟!!!!
«ارسلان شاکی باباجونُ نگاه کردم و گفت:» منو گرفتی؟ رضا-ارسلان!
«سرهمه به سمت رضا برگشت که دم در با طاهر و نوید ایستاده بود و ارسلان شاکی گفت:» زن عمو شما نسخه پیچی، برا نوید نسخه بپیچ.
«با بغض و چشمای پر اشک گفتم: ارسلان!!!!
«رضا محکم تر باز هجی کرد:» ارسلان.
«ارسلان شاکی از جاش بلند شد و گفت:»
-چی هی ارسلان ارسلان؛ آدم به آبجیش کمک نکنه و نگرانش نشه چون مردم برای وظیفه ی ادم دمبک دستک میزارن و حرف میسازن؟ پگاه آبجی منه، آبجی من.
شراره-نسخه برای نوید دارم، نوید باید دختر افتاب مهتاب ندیده بگیره از اخلاقاش میگما.
ارسلان-نوید بره سرچهار راه بگه دربست و دختر تور بزنه.
مادرجون-یــــــه!
باباجون-بسه بسه توهم حیا کن ارسلان.
«ارسلان با عصبانیت گذاشت رفت و نوید گفت:» تو دربستی گرفتی من بگیرم؟ رضا-بس کنید، جلوی مادرجون و باباجون خجالت بکشید
نوید-نه انگار خیلی دستش راه افتاده که پیشنهادم میده، تو دربست توخونه هم بگی گیر میاد.
طاهر برگشت یقه ی نوید گرفته نگرفته ارسلان برگشت و طاهرُ کنار زد و با تموم قدرت توی فک نوید کوبید. شراره هم جیغ و خود زنی که پسرمو کشتن. رضا با خونسردی آرنج ارسلانُ گرفت و کنار کشید و گفت:
-صدبار گفتم زیر چونه خطر مرگ داره، باز مچتم شکوندی…
«وسط اون دعوا داشت ایراد مشت ارسلانُ میگرفت، طاهر با عصبانیت گفت:»
-حرف دهنتو میفهمی نوید اینجا میدون نیست، خونه است حرمت داره، پگاه هرکی باشه هرچی باشه رو سر ما جا داره رو چشم ما جا داره.
«نوید خون کنار لبشو پاک کرد و گفت:» ارسلان یکی طلبت.
ارسلان-چاییدی بابا دو قرونی.
شراره با گریه و حرص به پشت ارسلان مشت می کوبید و بد وبیراه میگفت و منت میزاشت که مادر نداشتید من براتون مادری کردم، اینه جوابش پگاهو سر برادرتون بزنید؟
ارسلان همونطور که پشتش به زن عمو و نوید بود بلند گفت:
-نوید غلط میکنه دهنشو باز میکنه زر میزنه…
رضا-بسه.
«باباجون شاکی به جمع با سکوت و خشم نگاه میکرد و با همون حالش گفت:»
-جمع کنید همه اتون برید سر خونه زندگیتون کسیُ نبینم.
شراره، نویدو از روی زمین کنار در ورودی بلند کرد و نوید و ارسلان با چشم برای هم خط و نشون میکشیدن. طاهر سوییچو کنار در آویزون کرد بیرون رفت و رضا گفت:
-ارسلان.
ارسلان رو به باباجون گفت: نزنم؟ بدت میاد نوه ات کج بشه؟
باباجون-برو خونه ات بعدا به حسابت میرسم.
ارسلان رو به مادرجون گفت:
-حقش بوده، حقش بود توهم دلت خنک شد بلند بگو بایرام خانت بشنوه.
«باباجون بلندتر گفت:» بیا برو ببینم.
ارسلان یه نیم نگاه به من کرد و با اخم و ناراحتی گذاشت رفت. رضا تا خواست بره باباجون گفت:
-بشین.
رضا-باید برم با ارسلان…
باباجون-ناز شصت ارسلان.
مادرجون-بایرام خان؟ تو….تو همیشه فرق میزاری…
باباجون-چون ارسلان تربیت منه، نوید تربیت اسماعیل، به چه حقی به بچه ی من حرف میزنه؟ غلط میکنه، من زنده ام جلوی چشم من چرت و پرت میگه، خودمو روی مبل محکم نگه داشتم که فقط لهش نکنم مرتیکه ی چلغوز.
برگشتم که برم توی اتاق، تو دلم کوه درد بود. باید برم دونه دونه کوه ها دردمو بکنم ببینم کدومش ارزش مردن داره.
باباجون-پگاه!
«با صدای لرزون گفتم:» من غذا نمیخورم.
مادرجون-مگه میشه؟ از صبح چی خوردی؟ هی داد و بیداد کردین این سفره این وسط مونده.
باباجون-پگاه؟ -نمیخورم.
«رضا با صدای آروم گفت:» بابا، بزار بره یکم آروم بشه، عین نقل و نبات این وسط دختره رو تقسیم کردن. انصافم خوبه من غذا رو میبرم.
باباجون-نوری، رضا راست میگه.
مادرجون-بچه ام که مادر نداره، صادقم که….
«بغض آلود ادامه داد:» بعد هشت ماه با دست و پای شکسته اومده حالا یه لقمه بهش ندم؟ چشماش کاسه ی خونه، برنگشته رفته بایرام خان.
رضا-بده من ببرم بدم، الان فشارت بالا میره، نگران نباش.
«از توی اتاق بلند با صدای لرزون گفتم:» داداشی من نمیخورما.
در اتاق باز شد، اتاق من اونجا بود، وسایل هم توی این اتاق بود، روی تخت نشسته بودم رومو برگردونده بودم، صورتم داغ کرده بود و گلوم از بغض درد میکرد.
رضا-مادرجون داره خودخوری میکنه میشناسیش دیگه…
برگشتم نگاش کردم، گوله گوله اشکم می بارید، با صدای لرزون و بغضی که صدامو محاصره کرده بود و تُُن خفه گفتم:
-از گلوی من یه قطره آب پایین نمیره؛ اصلا من چرا زنده ام؟ مامانم که اونطوری؛ بابام اینطوری، الانم که از نظر شماها من بت اون شیطانِ تو مکه هستم و باید بهم سنگ بزنید.
رضا-این چه حرفیه؟
«میز عسلی رو کشید و مقابلم گذاشت و گفت:» کسی به تو سنگی نزده…
-زد، همین الان ده تا سنگ خوردم همه اشم اینجا خورد.
«به قلبم اشاره کردم، رضا اخمی از ناراحتی کرد و گفت:» پگاه جان! همه ی ادما اشتباه میکنند ولی بعضی اشتباهات تاوان سختی داره ، بعضیا با زمان طولانی تاوان داره. تو کار ساده ای نکردی پا تو مهمونی ای گذاشتی که هم به خودت آزار رسوندن هم دو نفرو کشتن. اینا برای خانواده مسئله ی ساده ای نیست، تو تابوشکنی کردی.
«اشکامو پس زدم و گفتم:»
-مگه من کشتم؟
رضا-تو نکشتی اما تو انتخاب کردی که بری توی مهمونی ای که هر آن ممکنه اتفاقی بیفته، تو قبل اینکه بری نمیدونستی اونجا چی میخورن؟ چی میکشن؟ «سربلند کردم رضا رو نگاه کردم، مکثی کرد و بازجویانه ادامه داد:»
-پس مقصری، حقته سرزنش بشی، آدما سرزنش میشن که به خودشون بیان، میدونی خودتو توی چه مخصمه ای انداختی؟ من توی این سن فقط دو بار رفتم زندان ملاقات بابات بعد تو چرا باید برای یه پرونده ی قتل احضار بشی؟ پگاه! مادرجون و باباجون جوون نیستن، هر آن ممکنه قلبشون با یه شوک بایسته بعد خیلی سخت تر از همیشه میشه، همه چی سخت تر میشه متوجهی چی میگم؟
با چشمای پر اشک نگاش کردم، رضا بدتر از همه سرزنشم کرد، تازه یه تذکرم داد که ممکنه باباجون و مادرجونو با این کارات بکشی!
رضا-غذاتو بخور.
لبامو روهم گذاشتم که بغضمو قورت بدم، سرمو به معنی “نه” تکون دادم و گفتم:
-میخوام بخوابم.
رضا-باید یه چیزی بخوری.
«به رضا نگاهی جدی و سرد انداختم:» به زور که نمیشه بخورم؛ ادا که درنمیارم!
«رضا مصمم تر بهم نگاه کرد:» خیله خب.
سینی غذارو برد و درو بست. من پر از کینه و تلخی بودم، از همه متنفر بودم، دلم میخواد از همه ببرم و برم. به خودم نهیب زدم همش بیست سالته سریع به ذهنم اومد که ریحانا هم فقط شونزده سالش بود که به طرف آمریکا سفر کرد و بلاخره یکی از مشهور ترین خواننده ها و موفق ترین شد.
من الان چهارسال از اون هم بزرگترم، اینجا ایران! آره آیرانه ولی… من میتونم خودمو محدود تر کنم، واقعیت اینه که برای تلاش نکردن درجا میزنیم و بهونه میاریم؛ اینجا ایرانه، تو دختری سنت کمه…
بمونم محدود ترم کنند؟
بمونم پسر عموهام منو بین خودشون پاس بدن؟ حرفی نزدم چون از نطر همه من خطر قرمزُ رد کردم وگرنه خوب میدونستم چی بار اون نوید عوضی و ارسلان بکنم. حالا دیگه منو در حد خودشون نمی ببینند؟ من خطایی نکردم، هرکاری هم کردم انقدر بد نبوده که منو توبیخ مادام العمر کنند، چهل تا عکس تو کافه و خیابون و فیلم تو دو سه تا مهمونی این حرفا رو نداره….
گوشیمو از جیبم درآوردم و وارد صفحه ام شدم، انقدر پیام اومده بود که گوشیم چندبار هنگ کرد و مجبور شدم گوشیمو ریست کنم.
به پستای صفحه ام نگاه کردم، چون از پلیس میترسیدم هیچ عکسی رو بی شال و روسری نزاشته بودم اما چندین بار تو استوری هایی که گذاشته بودم بی حجاب بودم …
این حجم از فالور ها سر جیان حکیم وارد پیجم شده بودن وقتی تهدید و گروکشی کردم.
کل عکسای پیجمو پاک کردم؛ حالا دیگه من عذاب و مصیبتم؟ حتما میخوان بگن نوه امونه دیگه چیکارش کنیم بندازیمش دور؟! یا از اون پدر ومادر این میشه دیگه! ای حرفا رو هزاران بار شنیده بودم. هشت ماه قبل هم برای همین حرفا به خونه ی خاله رفتم…
از صفحه ی خودم خارج شدم، توی قسمت عمومی فیلم ها دیدم عکسا و فیلمای اون لحظه ای که از کلانتری خارج یا وارد میشدیمو گرفتن و بالا سرش نوشتن “پگاه بلو رو گرفتن”
اینا منو از کجا پیدا کردن؟!!! وارد یکی از فن پیج های پر ممبر شدم و دیدم همون فیلمه رو گذاشته و نوشته” برای عشق دعا کنید اون بی گناهه” چی میگن اینا؟! دایرکت زدم به ادمینش و نوشتم:
-این چرت و پرتا چیه زدی؟ من رفته بودم شکایت کنم از اون یارو که تو مهمونی اذیتم کرده بود.
این فیلم عکس کلانتری رو به هزار روش ادیت کرده بودن و بالاش یه چیزی نوشته بودن.
یه لایو از خودم گرفتم:
-سلام بچه ها، خواهش میکنم انقدر شایعه نسازید، من کلانتری رفتم که از اون آدم عوضی که تو مهمونی دیشب اذیتم کرد شکایت کنم، منو نگرفتن و الانم خونمونم.
تند تند کامنت ها بالا میومد:
-مگه یارو میشناختی که رفتی شکایت؟
-اون شکایت کرده یا تو؟ )اموجی خنده(
-تو که بدت نیومده بود بلـــــو.
-عه، وثیقه برات چی گذاشتن؟
-تو مگه ننه بابا داری که اینطوری همراهیت کردن؟
-اه تو که آزادی، از شرت راحت شده بودیم لجن.
-عه بلو چشمای آبیت کو…
«ادامه ی لایو گفتم:» واقعا برای یه عده متاسفم.
«یکی کامنت زد:» پگاه مونا رو برای چی کشتن؟
و این شبیه یه بمب بود و همه دنبال اون کامنت ادامه دادن.
-مونا کیه؟ کی کشتش؟ اون شب کشته شده؟
قبل اینکه کامنتش از بین بره سریع یه اسکرین شات گرفتم، این کیه که میدونه مونا رو کشتن؟ نکنه عکسای مونا هم پخش شده؟
لایو رو بستم و توی صفحه رو نگاه کردم دیدم فقط یه گزارش در مورد قتل توی مهمونی چهارباغ پخش شده، باز کردم دیدم نه کپشن داره نه فیلمه، فقط یه عکس تار با رونویس هست. به ادیمنش پیام دادم:
-از مهمونی چی میدونی؟ کیو کشتن؟ سریع جوابمو داد:
-توهم توی مهمونی بودی؟
-تو بودی؟ تو کی هستی که نمیدونی من بودم یانه؟
«همه که میدونند من توی اون مهمونی بودم این مشکوکه! شاید پلیسه! هول شدم قلبم به تپش افتاد. هول نکن ، تو کاری نکری درست جواب بده. هی نپیچون شک کنه ،نباید رو کنی فهمیدی کیه. تو صفحه اشو نگاه کردم همه جور فیلم و عکس توی صفحه اش هست، شاید میخواد رد گم کنه.
نوشت: من توی مهمونی بودم اما تورو ندیدم؛ کی اومده بودی؟ -وسط مهمونی البته زودم رفتم.
-چرا زود رفتی؟
-انگار واقعا منو نمیشناسی!
«بزنم چرا رفتم؟ خب تو کلانتری هم همینو گفتی که یکی اذیتت کرده!»
-یه عوضی اذیتم کرد، منم….
«منم چی؟ موضوع پسره رو رو نکن بگو ترسیدم اومدم بیرون، این که نمیشناستت؟ اگر پلیس هم باشه بهت شک نمیکنند.
-منم ترسیدم بیرون زدم.
-از چی ترسیدی؟ ترسیدی تو روهم بکشن؟
«پگاه داره یه دستی میزنه.»
-کیو بکشن؟ شوخی بی مزه ای میکنی.
-دو نفر رو کشتن!!
«دو نفر؟!! این پلیس نیست، کسی خبر نداشت دو نفر بوده این پلیس نیست، پلیس که نمیدونست دو نفر توی مهمونی کشته شدن من بهشون گفتم، اسکرین بگیر این یارو مشکوکه، اصلا شاید خود یارو قاتله.»
-دو نفــــــــــــــر؟ دست انداختی؟ تا زمانی که من بودم کسی رو نکشته بودن!
-که اینطور!
«یکه خورده گفتم:» این چرا انقدر مشکوکه؟ به اسمش نگاه ردم زده بود
“Amir1989” هیچ چیز دیگه ای توی بیو نداشت ولی بیست وسه کا ممبر داشت!
-تو اونایی که مردنو میشناختی؟
-کشتن نه مردن.
-با چی کشتن؟
-من نمیدونم تو توی مهمونی بودی.
-مگه تو نبودی؟ تو گفتی منم بودم.
-منم شنیدم، نفهمیده بودم اتفاقی افتاده ولی از یکی شنیدم فقط این دو نفر بودن.
-یعنی بازم آدم مرده؟
-مرده نه! به قتل رسیده.
وااااای هوشیار….از هوشیار خبری نیست نکشته باشنش. شماره هوشیار رو گرفتم خاموش بود. دوباره به دایرکت پسره برگشتم و نوشتم:
-تو تا کی مهمونی بودی؟
-دو و نیم.
-تو تا آخرش بودی؟
-برای چی میپرسی؟
«چی بزنم؟!!! این پسره هم شبیه قاتلاس هم پلیسا.»
-میخوام ببینم…
«چی بنویسم؟ بگو از یکی از دوستام خبری نیست نگرانم.، همینو نوشتم و فرستادم.»
-اسمش چیه؟
-چطور؟ تو که منم یادت نیست اگه دوستمو دیده بودی منم میدیدی.
-لابد بعد از تو باهاش آشنا شدم.
ولش کن جوابشو نده مشکوکه الان شر میشه، استرس گرفته بودم و چه حال مضطربیداشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم، دلم میخواد از همه جا و همه کس فرار کنم. از جا بلند شدم. بی عصا سعی کردم خودمو حفظ کنم.
به سمت در رفتم و صدای باباجونو شنیدم، مثلا داشت پچ پچ میکرد ولی من به راحتی میشنیدم:
-نوری، تقصیر ماست، اون دفعه هم مثل امشب جروبحث شد این بچه رو ول کردیم رفت پیش اون خاله ی پتیاره اش وگرنه اینجا پیش ما بود که این اتفاقا نمی افتاد.
مادرجون- حالا باز شراره راه میفته تو کل محل آبرو ریزی میکنه، فامیلو بهم میریزه.
«باباجون با صدای خفه و عصبانیت گفت:»
-شراره بیجا میکنه، تو باید جلوشو بگیری نوری تو؛ خط و نشون بکش بگو اگه باباجون بفهمه کاری کردی قید پسرشم میزنه؛ من که نمیتونم به خاطر نرخرم از این بچه بگذرم. اون صادقِ…. لااله الاالله، صادق که توی زندانه، مادرشم که گذاشته رفته، ما پشت این دخترُ خالی کنیم ازاین بیشتر از دست میره نوری، بچه توی کلانتری از حال رفته بود.
مادرجون-یــــــه خدا منو بکشه، بایرام خان نیان ببرنش زندان؟
باباجون-نمیدونم، نمیدونم توی اون گوشیِ کوفتی چیکار کرده که این پسرا بال بال میزنند، پاشم به کلانتری باز شده دلم عین سیر و سرکه میجوشه.
مادرجون-بایرام خان حرص نخور، این دختر شیطونه، شیطنت داره دیگه. پاشم به خونه ی خالش باز شده هرچی بلد نبود یاد گرفت…
باباجون-خب؛ یعنی چی؟ حرفات بو داره نوریه چی میخوای بگی؟
مادرجون-باید سرشو گرم کنیم بایرام خان.
باباجون-آره آره باید این دانشگاه……
«مادرجون با یه لحن پرحرص گفت:» دانشگاه چیه باید شوهرش بدیم.
«باباجون بلند گفت:» شوهر…
«انگار مادرجون جلوی دهنشو گرفت چون یهو صداش قطع شد و بعد دوباره با یه نفس کوتاه و بریده گفت:
-شوهر چیه؟ بچه است. شوهر بدیم قوز بالا قوز بشه؟ با این مردای زن نمای این دوره زمونه.
مادرجون-مگه قراره خودش انتخاب کنه؟ ما انتخاب میکنیم که مرد باشه.
باباجون-نوریه من از شوهر موهر خوشم نمیاد، نه نه حرفشو نزن.
مادرجون-واه، مگه تورو میخواییم شوهر بدیم؟! از شوهر خوشت نمیاد؟
باباجون-نه من میفرستمش دانشگاه و کلاس هنری و اینور اونور این گوشی از سرش میوفته.
مادرجون-آررررره، هرچیم بلد نیست از دانشگاه یاد بگیره، دیگه هفت خط بشه.
پـــــوف! این بریدن و دوختن ها تمومی نداره، به طرف تختم رفتم. من اینجا نمیمونم. فردا که ارسلان ماشینمو بیاره عکس ماشینو توی دیوار میزنم و میفروشم .
پول پیش خونه جور بشه، اجاره اشم از همین راه پیج و تبلیغات درمیاد. فکر کردن من اینجا میمونم برام شوهر پیدا کنند؟ من خودم یه پا شوهرم! خونه ی خاله هم نمیرم که منت سرم بزاره…
تا نزدیکای صبح آسمون و ریسمون ساختم و باختم، هی فکر کردم که چه کارایی بایدانجام بدم یا ندم…
صبح با صدای ارسلان بیدار شدم:
-پگاه؟ پگاه؟
«چشمامو باز کردم و با یه من اخم گفت:» بیا ماشینو آوردم، بدبخت شدی رفت.
«مادرجون از دم در گفت:» عه! امیر ارسلان!
«پلک زدم و به زور گفتم:» چیشده؟
ارسلان-فقط کم مونده بود که در ماشینتو بکنند و با خودشون ببرند.
«یکه خورده گفتم:» هـــــــــــــان؟
مادرجون-لااله الاالله نمیزاری بیدار بشه بعد خبرگذاری بکنی هان؟
«از جا پریدم و گفتم:» ماشینم چیشده؟!!!!!
انگار با ضرب پس سرم زدند. اون همه نقشه بهم خورد یعنی؟ یعنی یه ماشین قراضه داشتم اونم داغون شده؟!!! حالا چیکار کنم؟ وارفته همونطور طاق باز به ارسلان نگاه میکردم.
ارسلان-نامردا همه چیو از ماشین کندن و بردن. لاستیک، قالقپاق،سپر، آینه.
«با خنده ادامه داد:» آینه هم کنده بودن…
مادرجون-وااااا !!!! دیگه این که ماشین نشد.
ارسلان سری به طرفین تکون داد و گفت:»
-پگاه از من میشنوی کلا اوراق کنیم بره، ماشین چهارتا در داره، هرکی اومده برده کلابا ابزار اومده بوده.
مادرجون-خب مادر ماشین یه روز تموم اونجا توی دل بیابون بوده.
ارسلان-پگاه؟ چرا مثل سکته ای ها شدی؟
«نیم خیز شدم و وارفته گفتم:» ارسلان من الان جدا بدبخت شدم، تو به من میخندی؟ ارسلان-حالا BMW که نبوده، یه تیبا بوده دیگه.
«با حرص گفتم:» هرچی اصلا فرقون اون ماشین من بود! تنها دارایی من بود.
ارسلان-خب حالا چی؟ گشنه موندی؟ تو خیابون موندی؟ ردش میکنیم بره بعدا یه پول روش میندازیم یه ماشین دیگه میگیری؛ همیچین میگه انگار راننده تاکسی بوده و تاکسیشو حراج کردن. از نون خوردن افتاده.
مادرجون-آره مادر، غصه نخور پاشو بیا صبحونه بخور.
ارسلان-پاشو نمیخوای بیای زندان؟ ما داریم میریم.
هنگ کرده به ارسلان نگاه کردم، ماشین اوراق مگه چقدر قیمت داره؟ پس خونه و اجاره و استقلال چیشد؟ حالا چطوری از این خونه بیرون برم؟ چطوری از این حرف ها و تهتمت ها و عقاید خلاص بشم؟!!!!! اینجا بمونم مادرجون فکر میکنه عهد بوقه و منو میخواد شوهر بده.
ارسلان و مادرجون بیرون رفتن و ارسلان گفت:
-مادر من برم کارگاه رضا دست تنهاست؛ پگاه اگه میخوای بیای ملاقات دست بجنبون تا تکون بخوری شب شده.
مادرجون-مگه رضا رفته کارگاه؟ ارسلان! ارسلان مادر زیر گوشش بخون بمونه. چرا هیمیره تو اون باغ بی در و پیکر اونجا کارگر هست دیگه. همچین به اون باغ چسبیده انگار واسه ماست. صاحبش یه نگاه نمیاد به اون باغ بکنه. همه رو انداختن گردن رضا. مگه رضا جورکش زیردست عموی باباشه؟ به رضا چه؟ عموت دیدی)داداش باباجون( یه قرون میوه هارو به باباجونت ارزون تر نمیده بعد رضا رفته اونجا شده نگهبان با و کارگرای باغش؟ به خدا من راضی نیستم.
ارسلان-خیله خب انقدر حرص نخور باز قلبت درد میگیره، پگاه؟ «دو سه بار صدام زد و آروم گفت:»
-مادرجون این خواست حموم بره باهاش بری ها….نه نه یعنی….
«یاد کبودی هام افتاد انگار که تصحیح کرد و گفت:» پاشو نایلون ببند، میگم زن عمو نیومده حرفی بزنه؟
مادرجون-نه، مرده شور ریختشو ببرن، نوچ استغفرالله خدایا توبه توبه. دیشب بلوا به پا کردنو این اسماعیل معلوم نیست کجاست بیاد جمعشون کنه. صبح زنگ زدم مثل اینکه گفت دارم میام.
ارسلان-نگی نگفتی ها،مادر عمو اسماعیل باز داره چک چل بازی میکنه حتما یا چه میدونم بار داره بی راه میزنه.
مادرجون-ای وای ارسلان تو دلمو خالی نکن مادر.
«ارسلان باز بلند گفت:»پگاه!
لی لی کنان از اتاق بیرون اومدم و با حرص و عصبی گفتم:
-چیه؟
ارسلان-عصات کو؟
-عصا نمیتونم بگیرم اََه.
ارسلان-چیه؟ تو توی دروازه ی ما شوت کردی بعد تو قیافه میگیری؟
«با همون حال گفتم:» چرا این دختره رو نمیرید براش بگیرید دست از سر من برداره؟ ارسلان-خرو ببینا، من میگم…
مادرجون-عه عه ارسلان « با چشم و ابرو تشدیدی گفت:» بی ادب.
ارسلان-میگم بیاد صبحونه بخوره، منو بگو پنج صبح بیدار شدم رفتم پی ماشین تو -دمت گرم داداش، من نوکرتم خوبه؟
ارسلان-نوکر به مرد میگن تو کنیز میتونی باشی.
«هار هار هم زد زیر خنده، با حرص خم شدم و دمپایی کنار درو برداشتم و به سمتش پرت کردم که مادرجون بلند گفت:»
-بسه بسه، ارسلان بیا برو، بیا برو این بچه سر ماشین اعصابش خرده.
ارسلان-خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد، بابا تیبا چیه مگه، آب میکنیم میره چهارتا النگو بخره بره پز بده.
-اونی که با النگو پز میده پریاست نه من.
ارسلان چنان اخم کرد که انگار فحش ناموس بهش دادم و شاکی گفت:
-آره خب تو با خودت پز میدی، خودتو نشون کس و ناکس میدی پز میدی.
مادرجون-عه عه! ارسلان! حیا کن بی ادب.
«هولش داد و به سمت در هدایتش کرد و گفت:» بیا برو شر نکن.
«با حرص گفتم:» غیرتت برای مردمه نه؟
ارسلان راهیُ که مادرجون داشت به زور میبردش برگشت و گفت:
-خاک تو سر من، اگر غیرت داشتم تو نقل دهن مردم نبودی.
مادرجون-ارسلان الان قلبم میگیره ها.
-تو غیرتتو بزار پای پریا جونت که واسش شکم مارو سفره میکنی.
ارسلان از پشت مامان جون که خودشو حائل کرده بود تا ارسلان جلوتر نیاد گفت:
-پریا رو چیکار داری من دارم میگم تـــو، نفهم تـــو ناموس منی، آبجی منی، بچه ی این خونه ای، پریا ننه باباش هنوز بالاسرشن، ماییم که ننه بابا نداریم. انقدر حرف مردمو به جون ما ننداز، انقدر آبرو شرف خودتو زیر سوال نبر که رومون نشه سرمونو توی محل بلند کنیم. خودتو شبیه جنا درست میکنی عکس میگیری لایک بگیری؟ الان لایکات اومدن کمکت جز اینکه به نامردا فهموندی میتونید به من دست درازی کنید جنس رایگانه…
«لنگه ی دیگه دمپایُیُ برداشتم و همزمان جیغ زدم که خورد توی شونه ی مادرجون.
مادرجون-وای وای آی شونه ام آی…
«من و ارسلان با هول گفتیم:» مادرجون؟ مادرجون چیشد؟ ارسلان شونه ی مادرجونو ماساژ داد و من با شرمندگی گفتم: -مادرجون ببخشید، مادر؟ مادرجون…
ارسلان با چشم و ابرو اشاره کرد “بیا برو”. منم نگاه ازش گرفتم و صورت مادرجونو بوسیدمو با بغض گفتم:
-الهی پگاه بمیره، دستم بشکنه که دمپایی به تو خورد.
«مادرجون با ناله گفت:» خدا نکنه، خوبم خوبم، ارسلان بیا برو، خوبم نمیخواد بمالی.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن