رمان بلو blue پارت۳

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

«مادرجون رو به رضا گفت:» مادر، تو چرا ایستادی بیا بشین، کی اومدی قربون قدت برم؟
رضا-دو، دو ونیم بود رسیدم.
باباجون-نوریه اذان گفتن؟
«ارسلان شاکی گفت:» حاجی جون من الان این مسئله مهمه؟ مادرجون-وا! کافر شدی؟ همین کفرا رو میگید که اینطوری میشه.
«به من اشاره کرد و رضا روی مبل نشست و گفت:» جریان چیه؟
یعنی به جرات میتونم رضا تنها کچلیِ که کچلی بهش میاد!!! طاهر اومد کنار من نشست و گفت:
-میگم نگران نشو، خطر رفع شد.
ارسلان پوزخندی زد و با حرص کوسن مبلو به سمتش پرت کردم و گفتم:
-به ریش کی هی پوزخند میبندی؟
شاکی گفت:
ارسلان-به ریش تو که تو دلت به ریش ما میخندی؛ جوششو ما میزنیم لایکاشو تو میگیری.
-میخوای برای تو فن پیج بزنیم لایکای منو تو بگیری؟
ارسلان-ارزونی خودت، من یه تار مو این جمعو به صدتای اون چلغوزای بیرون نمیدم.
طاهر بلند شد و با صدای خفه گفت:
-هیس هیس چتونه.
«رو به من کرد و با اخم ادامه داد:» پگاه دیگه حیا کن…
ارسلان-چی کنه؟!!! حیا؟!!!!
«باز پوزخند زد و گفت:» آخه موجودی نداره….
«رضا با همون ارامش و جدیت گفت:» ارسلان!
«ارسلان سکوت کرد و همونجا کنار دیوار نشست و صدای بلند باباجون اومد:» الله اکبر.
«سر همه امون به طرف پذیرایی برگشت و دیدیم باباجون قامت نماز بست.» ارسلان-به خدا این مردُ ایمانش نگه داشته ها.
مادرجون با افتخار گفت:
-بله بله شماها هم جای دعوا پاشید نمازتونو بخونید، با دعوا که همیشه کاری حل نمیشه…
«با افسوس ادامه داد:» کاش صادقم اینو میفهمید.
اخم کردم و شونه هامو جمع کردم. بابا؟ دوست نداشتم اصلا در مورد بابام حرف بشنوم حتی به نفعشم حرف میزدن ناراحت میشدم. بابا سر یه اتفاق قاتل شده بود، از روی بدجنسی که نرفته بود آدم بشه! مالشو بالا کشیدن.
قضیه بابا سر این بود که تموم حساباشو جمع کرد توی سه موسسه مالی و اعتباری .
حتی مغازش و خونه امونو فروخت و توی بانک گذاشت تا کارامونو برای مهاجرت انجام بده و بریم؛ دیگه صفر صفر بودیم، فقط یه ماشین دربه داغون زیر پاش بود که تا کارمون جور شد حتی شبونه بریم چون قانونی قصد مهاجرت نداشتیم. هرآن امکان داشت موقعیتش برسه، حتی پول رهن خونه رو گرفته بود و توی بانک گذاشته بود. بعد همون بانک رو اختلاس کردن و تموم حسابا خالی شد و این یعنی ما از بدبخت هم بدبخت تر شدیم.
اون روزی که بابا فهمید رو یادم نمیره، عیر شیر تیر خورده نعره میزد، صورتش از سرخی به خون نشسته بود، انگار پوستش میخواست بترکه و خون بیرون بزنه. با همون حال توی بانک رفت و با معاون بانک یقه به یقه شد و از عصبانیت انقدر معاون بانک رو میزنه که یارو دو هفته توی کما میره و بعد هم فوت میکنه.
هنوز سه ماه نبود که بابا افتاده بود زندان مامان با اون یارو میره، هنوزم قانونی زن و شوهرن اما…بیچاره بابا…بابای بی گناه من….درسته معاون بانکم بی گناه مرده اما بابا از خشم زیاد باعث این شده….
از فکرام بیرون اومدم و به روبروم نگاه کردم، همشون پشت سر باباجون داشت نماز میخوندن و پشت سر پسرا مادرجون روی صندلی نماز میخوند. سرمو به دیوار تکیه دادم و همینطوری بهشون زل زده بودم که خوابم برد.
صبح با صدای طاهر بیدار شدم، به جور چشمامو باز کردم و یه خورده گفت:
-چشمات چرا اینطوریه؟
«اوه اوه لنزا رو در نیاوردم، پلکام چسبندگی پیدا کرده بودن، چشمام میسوخت و با درد گفتم:»
-آی آی عمو عمو چشمم…
مادرجون با هول صداش اومد: طاهر؟ پگاه؟
طاهر زیر بغلمو گرفت که بلندم کنه اما از درد یه جیغ دیگه زدم و طاهر با حرص گفت:
-کجاتو بگیرم؟
«صدای رضا اومد:» چیشده؟طاهر-با لنز خوابیده چشماش باز نمیشه.
رضا-مادرجون آب مقطر دارید؟
«مادرجون با هول گفت:» نه مادر آب مقطرم کجا بود، بیا با چایی بشور…
رضا-نه چای نه، خودت داری؟ «با درد گفتم:» تو ماشینم بود.
رضا-ماشینت کجاست؟ طاهر-ابرقو)ابرکوه(
رضا بی خبر از همه جا گفت: یعنی چی؟!!!
طاهر زیر آرنجمو گرفت و گفت:
-پاشو بریم چشماتو بشور، پگاه دیگه داری شورشو درمیاری.
با همون درد گفتم:
-عمو الان داری تو سرم میزنی یا کمکم میکنی؟ طاهر-آخه با لنز میخوابن؟
مادرجون-حالا بچه رو سرزنش نکن؛ بیا مادر بیا بشور.
صورتمو شستم، دیشبم با همین لنزا گریه کرده بودم، چشمامو به زور با درد باز کردم و لنزامو درآوردم، حالا با اون چشمای نیمه باز گفتم:
-عمو برو جا لنزیمو از توی کیفم بیار.
طاهر-پرت کن باز میخوای توی چشمت بزاری خودتو کور کنی؟ -بندازم دور؟ خداتومن پولشه.
طاهر-چشمات خون افتاده داری از پولش حرف میزنی؟ میفهمی پگاه؟ دست بردار.
رضا اومد و کیفم دستش بود، دست روی شونه ی طاهر گذاشت و گفت:
-طاهر «سرشو تکون داد یعنی “ول کن”.»
کیفمو همونطور که توی دستش بود باز کردم و لنزامو توی جای لنزیم گذاشتم.
رضا-قطره نداری؟ -قطره؟! دارم…
«قطره رو از توی کیفم درآوردم و سرمو بالا بردم تا توی چشمم بریزم اما دستام از درد بالا نمیرفت .با رنج و خجالت به طاهر نگاه کردم و گفت:» -بیا، بیا بشین رو مبل من میریزم.
«به رضا نگاه کردم، یه جوری نگام میکرد که انگار میگفت “من فهمیدم”. جریت و سکوت رضا همیشه منونسبت بهش معذب میکرد. هیچ صمیمیت و بحثی هرگز باهام نداشت. روی مبل نشستم و مادرجون مستاصل نگامون میکرد. قطره رو توی یکی ازچشمام ریخت و چشمم چنان سوخت که جیغ زدم.»
-آیــــــــی، آیـــــــــی عمو سوختم…
«مادرجون هم با من سروصدا میکرد، تا اومدم سرمو پایین بیارم و چشممو بخارونم رضا گفت:»
-سرتو پایین نیار
«با همون صدای آروم و بمش جمله اشو گفت و من سرم همونطور بالا موند. اگه ارسلان بود نعره میزد و من میگفتم به توچه چشمم داره میسوزه و اونم فکمو میگرفت و به زور توی چشمم میریخت اما رضا…. رضا رفتارش فرق داشت، با یه لحن آرومتر با رنج و بغض گفتم:» -چشمم خیلی میسوزه.
رضا-تحمل کن؛ طاهر بریز.
مادرجون-رضا، طاهر ببریمش دکتر.
رضا-بهتر نشد میبریم مادرجون.
گوله گوله اشک از چشمم می بارید.
طاهر-دِ گریه نکن این توی چشمت بمونه دیگه.
صدای محکم کوبیدن در اومد، یه جوری که مادرجون دلنگرون گفت: کیه چیه؟
مچ دست طاهر رو گرفتم، به زور نگاش کردم و تار میدیدمش اما دیدمش که گردن کشیده و داره از پنجره های قدیمی پشت سرم به حیاط نگاه میکنه.
رضا-ارسلانِ، چرا اومده؟!
ارسلان از توی حیاط داد زد:
-پگــــــــــاه.
مادرجون-یا زهرا)س( یا زهرا چیه؟
چشمامو از هولم تا ته باز کردم. در خونه رو باز کرد و توی خونه رو نگاه کرد، زن عمو شراره هم از پشتش گردن کشید که ببینه چه خبره. ارسلان با قدمای بلند توی خونه اومد و بلند و تهدید گفت:
-پگاه میکشمت.
«تا خواست به طرفم بیاد طاهر و مادرجون مانع شدن و طاهر جدی گفت:»
-عه! صبر کن ببینم.
«رضا کمی جلو رفت و نیم رخشو میتونستم ببینم، فقط اخم کرده بود و آروم با قاطعیت گفت:»
-چیشده؟!داد نزن، صداتو بیار پایین اینجا توی در و همسایه آبرو دارن.
ارسلان شاکی داد زد:
-داداش چه آبرویی؟ ایــــــن «به من اشاره کرد» مگه آبرو گذاشته، همه درو همسایه دارن در مورد حیثیت ما حرف میزنند، آبرو؟ هه کدوم آبرو؟ کـــــدوم آبرو؟
مادرجون-باشه مادر باشه آروم باش
«طاهر عاصی شده گفت:» اهَََه وایستا ببینم چیشده؟
حتما عکسا و فیلما رو میگه، به خاطر فیلم اینطوری میکنه؟مگه بی خبر بوده؟این جریان جدیده لابد کارگراش حرفی زدن. رضا جلوتر رفت و جدی تر و شاکی تر ولی بدون اینکه حتی یه پالس از صداش بالاتر بره گفت:
-تا وقتی صداتو پایین نیاوردی حرف نزن! تو که از این خونه ای صدات اینطوری بیرون بره اون بیرونی ها جرات میکنند بیشتر به اهالی این خونه حمله کنند.
ارسلان-دِ داداش شما نمیدونی چیشده که من دارم آتیش میگیرم.
مادرجون-خب مادر بگو ماهم بدونیم.
ارسلان-پریا اومده میگه خانواده ام گفتن ” این خانواده در شأن ما نیستن” مادرجون با چشمای گرد گفت:
-ما تو شأن اونا نیستیم؟ مگه اونا کی هستن که ما تو شأنشون نباشیم؟!!!
ارسلان که صورتش شبیه چغندر قرمز شده بود به سمت مامان جون برگشت و گفت:
-چون این خانوم
«به من اشاره کرد و با حرص بیشتر ادامه داد:» که الان لال شده و مثل جغد فقط پلک میزنه و جفت کرده…
رضا جدی و تلخ گفت: ارسلان مودب باش.
«ارسلان عاصی شده گفت:»
-داداش با کی مودب باشم با این “به من اشاره کرد”، این خانم زندگی منو بهم ریخته ،بابای پریا گفته اینا بی بند و بارن، ما بی بند و باریم؟
«خواست طرف من هجوم بیاره و طاهر نمیتونست نگهش داره، من از ترس جیغ زدم و رضا و طاهر نگهش داشتن و ارسلان نعره زد:»
-ما بی بند و باریم یا تــــــــو؟ آبرو نزاشتی، زندگی منو بهم ریختی، باباش گفته اسم منو نیاره؛ میشنوی کثافت؟
«رضا با یه خشم خشک و زهرآلود با صدای خفه ی خش دار تو جفت دستاش یقه ی ارسلان رو گرفت و گفت:»
-زیادی داری پرپر میزنی داداش کرک و پرت ریخت، این کرک و پرتو برای دشمنت بریز نه هم خونت.
ارسلان نفس زنان در حالی که نگاهش به زیر بود با صدای آروم گفت:
-داداش یقه امو ول کن.
رضا-حرفتو بجو اگه تیغ نداشت بیرون بریز.
ارسلان به رضا نگاه کرد و گفت: تیغ اونجا نشسته.
رضا-آدم آدددددم به گلش نمیگه تیغ!
«قلبم هری ریخت و به مادرجون نگاه کردم، سریع سرشو به تایید تکون داد و زن عمو چشماشو قد دوتا گردو گردو درشت گرد کرد، یا خدا صدتا میزاره روش تحویل این اون میده. ارسلان با حرص خفته گفت:»
-گل چیه؟ آبرو خور یا شرف خور از کدوم گلا؟ از کدوم گل حرف میزنی داداش که دست و دل منو پر خار کرده؟
«رضا یقه ی ارسلانُ ول کرد و گفت: برو بشین.
«به مبل اون سر هال اشاره کرد، ارسلان به جای نشستن، دست به کمر شروع به رژه رفتن کرد ورضا به من نگاه کرد. دلم از جا کنده شد، به طاهر نگاه کردم و مدافع گرانه گفت:»
-پگاه آبروریزی نکرده، خودت برام تعریف کردی که خفت گیری بوده.
ارسلان با حرص و عصبانیت و دهن کجی دستشو بالا گرفت و ادای منو درآورد در حالی که میگفت:
-چیلیک چیلیک سلفی،کوفت طوری و درد طوری گرفتن و زرتُ زرت تو اینترنت گذاشتن…
رضا-ارســــلان!!!!
«ارسلان عاصی شده گفت:» بابا داداش تو که خبر نداری…
-من….من عکس بد نمیزاشتم، من فقط… من فقط….
ارسلان-میام میزنم تو دهنتا، عکس بد یعنی چی؟ یعنی لخت بشی دم ساحل…
مادرجون محکم، محکما روی گونه اش زد:
-خاک بر سر من.
رضا شاکی رفت به سمت ارسلان رفت، ارسلان عقب نشینی کرد و روی مبل نشست و گفت:
–داداش.
«رضا با اخم گفت: صداتو بیار پایین مرد حسابی، داری شرف نامستو به گوش کی میرسونی؟
ارسلان-ناموس من شرفشو به باد داده.
«رضا برگشت منو نگاه کرد و زن عمو بلند شیهه کشید و مادرجون یکه خورده گفت:» چی؟!!!!!
طاهر-چی میگی؟! هان؟! به مغزت زده؟پریا جا زده که زده، داری واسه یه غریبه کیو میفروشی؟ به دیشب پابرهنه برای ناموست دوییدن نگاه کنم یا به ناموس فروشی الانت؟
ارسلان با صدای دورگه آروم گفت:
-من ناموس فروشی نکردم طاهر حرف توی دهنم نزار.
طاهر-حرف توی دهنت نزارم؟ تو چطوری برچسب روی این بچه میچسبونی؟ ارسلان-امروز بیرون رفتید؟
طاهر در بالکن که کنارش بودو به ضرب باز کرد و نعره زد:
-کی پشت دختر این خونه زر مفت میزنه بیاد من جوابشو بدم.
مادرجون روی گونه اش زد و طاهرو عقب کشید و درو بست.
طاهر-عشقُ عاشقی که غیرتتو تیغ بزنه به درد لای جرز میخوره.
ارسلان-چرا زدید به علی چپ؟ اون که به همه ی ما تیغ زده پگاهه!
رضا به طرف من برگشت و با هول گفتم:
-داداش رضا من… من به خدا عکس بد ندارم فقط چندبار استوری بی حجاب داشتم که بعد بیست و چهار ساعت پاک میشدن.
ارسلان-تو گه میخوری بی حجاب کوفت طوری میزاری.
شراره-بی حجاب یعنی روسری سرت نباشه.
مادرجون-عه! شما برو خونه اتون آتیش نیار.
شراره-چه آتیشی؟ آتیش از دیشب روشنه.
رضا نگاه از زن عمو گرفت و به من نگاه کرد، نگاهش از چشمم به گردنم سُُر خورد که سریع شال دور گردنمو بستم، رضا اخمشو غلیظ تر کرد و زن عمو گفت:
-ولله ارسلان حق داره، دیشب که دیگه گل کاشته.
طاهر-زن داداش میشه شما…
«شراره یه ابروشو بالا داد و گفت:» من چی؟ مگه ناحق میگم؟ به ولله آقا رضا دیشب نوید لباس پوشید که بره اون پارتی که این خانم رفته بود و خون به پا کنه منو باباش نزاشتیم.
رضا همینطوری با سکوت و اخم نگام میکرد، طاهر عاصی شده به شراره نگاه کرد و ارسلان پوزخند زد و مادرجون شاکی گفت:
-مگه پگاه صاحب نداره که نوید شده کاسه داغ تر از آش؟
«شراره پوزخندی زد و تکونی به سرو گردنش داد و گفت:» مگه داره؟
مادرجون-شراره حیا کن.
«با بغض گفتم:» زن عمو مگه من چیکار کردم؟ هیچ وقت تو تاکسی نشستی که یه مردی تنشو مماس تنت کنه؟
«شراره با شلوغ کاری گفت:» وای ساکت شو دختر.
-چرا ساکت بشم؟ مادرجون شما ندیدی؟ نشده یه زنی تو کوچه داد بزنه سر یه مردی که مزاحمش شده؟
شراره-اون بی گناهه ولی تو خودت کرم داری.
طاهر-زن داداش .
«نفسشو محکم فوت کرد که خودشو کنترل کنه و ادامه داد:» لطفا چیزی نگو.
شراره-از اون مادر….
«طاهر داد زد:» زن دادااااااااش!
زدم زیر گریه و رو به ارسلان گفتم:
-دوتا هم تو بگو، بگو اینا حرفای دیشب توئه.
ارسلان از جا بلند شد و شروع کرد به راه رفتن، مادرجون کنار من نشست و سرمو خم کرد وبوسید و گفت:
-مادر…مادر گریه نکن، مگه منو باباجون مردیم که تو گریه میکنی؟ شراره-چرا دارید لاپوشونی…
«رضا برگشت شراره رو نگاه کرد و شراره حرفشو خورد. طاهر رفت در خونه رو باز کرد و گفت:» زن داداش بفرما….
«شراره با چشمای گرد گفت:» داری بیرونم میکنی؟ آفرین باریکلا به تو آقا طاهر.
طاهر-نه دارم راهنمایی میکنم.
مادرجون-شراره برو ناهارتو درست کن.
شراره-تا وقتی شماها پشت این “اشاره به من” درمیایید همین آش و همین کاسه است. صبح اسماعیل زنگ زد گفت کل میدون متلک بارنشون کردن.
طاهر-کل میدون غلط کردن، میدونی چه میدونن پگاه بچه ی ماست؟ شراره یه آن سکوت کرد و بعد گفت:
-حتما عکس شمارو دیدن.
-من عکس از خانواده ام ندارم.
شراره-خوبه پس، بی صاحاب بودنتو…
رضا جدی تر بدون اینکه به شراره نگاه کنه گفت:
-مادرجون و باباجون هستند، طاهر هست، این سه نفر نباشن من هستم.
«به شراره نگاه کرد و ادامه داد:» دیگه نشنوم بگید بی صاحابه! پگاه صاحب نمیخواد خانواده میخواد که ما هستیم، ولی میخواد که ما هستیم، حامی میخواد که ما هستیم.
شراره پوزخند کمرنگی زد و در حالی که میرفت گفت:
-پس کلاهتونو بالاتر بکشید، بچه اتــــون دیشب دست به دست شده.
از در بیرون رفت و مادرجون روی قلبش دست گذاشت و گفت:
-ای واااااای ای واااااای…
با هول گفتم:عه! مادر…مادرجون چیشد…عمـــــو عمــــــو…
طاهر بالاسر مادرجون اومد و دستشو گرفت و با هول گفت:
-مادر…مادر… ارسلان داروهاشو بیار.
ارسلان سریع رفت داروهای مادرو آورد و رضا ازش گرفت. یه زیر زبونی به مادرجون دادن و طاهر شروع کرد به باد زدنش. دستشو بوسیدم و با گریه گفتم:
-مادرجون….مادرجون چیشدی؟ توروخدا چیزیت نشه مادر…
«مادرجون بی جون گفت:» وای…وااای چی میگه این زن؟!
«با همون گریه و وحشت زدگی گفتم:» مادرجون به خدا من کاری نکردم.
ارسلان-اََه بس کن حالا بالا سرش فرت فرت داری اشک میریزی حالش بدتر میشه.
«به طاهر نگاه کردم و گفتم:» ببریمش دکتر.
«مادرجون بی جون و بی رمق گفت:» نمیخواد… نمیخواد…خوبم…خوبم…
رضا-خیله خب طاهر، مادرجونُ ببریم اتاقش استراحت کنه.
مادرجونُ توی اتاق بردن، ارسلان اومد بالاسرم و گفت:
-گوشیت کو؟
-گوشی منو میخوای چیکار؟!
ارسلان بهم نگاه کرد و با اخم از روی تعجب و ناراحتی گفت:» چشمات چرا خون افتاده؟
-لنز تو چشمم بوده با لنز خوابیدم.
«گوشه ی لباشو به طرف پایین کش داد و سری با تاسف تکون داد و گفت:»
-نچ نچ نچ، تو راه پلنگ بازی خودتو کور کن خب؟
«با اخم و کمی حرص و صدای خفه گفتم:» یادم رفت، حالا یه چماق بردار بزن توی سرم و سرزنشم کن.
ارسلان-گوشیتو بده.
-گوشی منو برای چی میخوای؟
ارسلان-هرچی میکشیم از دست گوشیِ وامنده ی توئه؛ بده به من.
-نمیدم، جریان دیشب به گوشی چه ربطی داره؟
«با صدای خفه گفت:» پگاه به ولله بد میبینی ها، زدی ر…ی به زندگی من، تو اگر اون فیلم دیشبو نزاشته بودی و پخش نشده بود که خانواده ی پریا لج نمیکردن.
– به من چه ربطی دارم؟
ارسلان-از شانس گند من فامیل منی!
«با حرص و دلشکستگی نگاش کردم و گفت:» گوشیتو بده.
-گوشیمو بدم بشکونی…
ارسلان-نه اون اکانت آیدیه چه کوفتیه برم اونو پاک کنم جونمونو خلاص کنیم. -پاک کنی پریا جونت برمیگرده؟ ارسلان-حرف مفت نزن، بده من.
-نمیدم، من دارم کسب درآمد میکنم.
ارسلان با حرص بیشتر و صدای خفه درحالی که جلوتر اومده بود گفت:
-مرده شور کسب درآوردتو ببرن که با تن و بدنت کسب درآمد میکنه مگه…
-ارسلان!
«به رضا نگاه کردم! توی صورتش نه اخم داشت و نه سرخی و برافروختگی اما اون نگاهش از صدتا اخم و برافروختگی بیشتر رنگ و لعاب داشت! ارسلان ازم فاصله گرفت ،چشمام میسوخت، سرمو پایین آوردم تا روی چشمامو با دستام بمالم که رضا گفت:» -چرا سرتو پایین میاری و دستتو بالا نمیبری؟
«یکه خورده به جای اینکه به رضا نگاه کنم به ارسلان نگاه کردم و ارسلان با نگاه و سر گفت:» بگو دیگه.
«شاکی تر نگاش کردم و رضا گفت:» چرا به ارسلان نگاه میکنی؟ مگه ارسلان زده؟
«ارسلان با تعجب و شِکِوه و شکایت گفت:» من؟! من غلط بکنم، بزنم که اونجا…
«رضا برگشت به ارسلان یه جوری نگاه کرد که ارسلان حرفشو خورد و سرشو به زیر انداخت، برگشت و تا به من نگاه کرد سریع گفتم:» -به باباجون خبر نمیدید؟
رضا با سکوت نگام کرد، از این رفتاراش متنفرم! به ارسلان نگاه کردم که با اخم به من خیره شده بود. چشمامو براش گرد کردم که بفهمه منو از دست سوال و جوابای رضا نجات بده ولی به علی چپ زده بود. حرصی نگاش کردم و رضا گفت:
-پات چیشده؟
«شونه ام از صدای بم و کلفتش بالا پرید و تا اومدم به ارسلان نگاه کنم گفت:» به من نگاه کن.
-ای بابا، داداش رضا چرا بازجویی….
رضا-بازجویی نیست، دارم سوال میکنم! به آدم یه تیکه سنگ میدن میگن الماسه ،امانته، حواست بهش باشه تا صاحبش بیاد بگیره، نمیشه چشم از الماس برداری! هی جیبتو چک میکنی هی می پایی نگاش میکنی که از زرق و برقش کم نشه، چه برسه به اینکه یه انسانو بهت امانت بدن! یه دختر هم خون و هم ریشه اتو، سنگ که ارزش نداره! هرچقدرم که تراش بخوره تهش سنگه. اما انسان انسانه! هرچی بهت نزدیک تر بار مسئولیتت بیشتر.
باز به ارسلان نگاه کردم، معنی حرفاشو نمیخواستم بفهمم، نه که نفهمما میفهمیدم اما نمیخواستم بفهمم. رضا به سمت ارسلان که داشت به من نگاه میکرد برگشت و گفت:
-برو پیش مادرجون
«وارفته گفتم:» عه!
ارسلان در حالی که میخواست بره برگشت به من یه نگاه کرد و به رضا اشاره کرد. دلم میخواست بیشعورو فحشش بدم. رضا جلوتر اومد. با این گچ پام و این درد هم نمیشه تکون بخورم. با تردید و اخم به زمین نگاه کردم. این چی میگه؟ بابا من باهات
رودربایسی دارم، با این اخلاقت شبیه یه پروسه ی حل نشدنیِ. یاد معادلات ریاضی می افتم وقتی نگاش میکنم.
رضا-چرا دوساله دانشگاه نرفتی؟
«یکه خورده نگاش کردم، بغل دستم روی مبل نشسته بود و ادامه داد:»
-پارسال همینجا باهات حرف زدم و گفتی امسال میرم.
-خب رفتم دیگه، دانشگاهم چند روز دیگه شروع میشه.
رضا-دانشگاه یا آموزشگاه؟
-دانشگاه بابا ولی چیزه آزاده، هی گفتم آزاد قبول میشم پارسال یادته؟ گفتم…
رضا-من بهت میگم چرا سرت به درس و مشقت نیست، یهو از معدل نوزده بیست رسیدی به نمیتونم دولتی قبول بشم؟
-الان مشکل پول دانشگاه منه؟ من گفتم نمیرم باباجون….
رضا-پول چیه پگاه؟ من میگم حواست به درست نیست.
-شروع که نشده چی بخونم.
«ارسلان از تو اتاق گفت:» خنگ، قبلو میگه.
رضا-ارسلان!
ارسلان از جلوی در اتاق مادرجون گفت:
-آخه تو چندماه نبودی یادت رفته این خنگه…
رضا با سر اشاره کرد توی اتاق بره، توی اتاق رفت و درو بست و با تعجب گفتم: -درو چرا میبنده؟
«رضا همینطوری نگام میکرد، برگشتم با تعجب نگاش کردم و گفتم:»
-وا!! داداش چرا اینطوری نگام میکنی؟ رضا-چرا به من میگی داداش؟
با چشمای گرد یکه خورده نگاش کردم، مغزم به بیراهه ها زد، ای وای منظور داره؟ یعنی چی؟ رفته تو باغ جنی شده؟ ای وای فکر کن تو با رضا!!!! خاک بر سر من ،منظورش چیه؟ خب همه از بچگی بهم گفتن رضا رو داداش صدا کن، ماهم نگفتیم رضا! همه ی پسرا هم میگفتن داداشی منم میگم داداش دیگه!
-یعنی چی؟! خب از اول اینطوری صدا کردیم…
رضا-پس من داداشتم، هان؟
با خجالت و معذب پوزخند بی ربطی زدم و گفتم:
-یعنی چی؟!!!!
رضا-یعنی که تعریف کن جریان چیه، با سرو چشم ابرو به اینو اون اشاره نکن، تا صبح این پیرزن و پیرمرد هی راه رفتن و پچ پچ کردن.
-کدوم صبح؟ ما که صبح رسیدیم خونه….
«رضا جدی و خشک نگام کرد و مظلوم نگاش کردم، تلفن خونه به صدا دراومد، رضا رفت طرف تلفن ولی با اصطکاکی نگاهشو ازم گرفت!» رضا-بله بفرمایید…شما؟!!!
«برگشت منو نگاه کرد و با مکث گفت:»
-پگاه از پسر خاله ات خبری داری؟
«به جای اینکه جواب رضا رو بدم گوشیمو از توی جرز تشک مبل بیرون کشیدم و دیدم خاله هفده بار تماس گرفته و منو گوشیم روی سایلنت بوده. یعنی هوشیار خونه نرفته؟! رضا تا صدام کرد گوشیمو سریع پشتم بردم و به رضا نگاه کردم.» رضا- خبر داری یانه؟ «شونه امو بالا دادم:» نه!
رضا-خبر نداره….نمیتونه بیاد پای تلفن.
«از هول خاله خواستم بلند بشم در حالی که میگفتم:» نه داداشی میام.
رضا دستشو به معنی بشین” تکون داد و جدی تر گفت:
-پگاه چرا باید از پسر شما مطلع باشه؟
طاهر و ارسلان از توی اتاق بیرون اومدن و با چشمای درشت شده بهشون نگاه کردم ،ارسلان به سمتم اومد و آروم گفت:»
-چشماتو چرا اونطوری میکنی؟ مثلا رضا نفهمه؟ میشه مگه؟ همه توی یه خونه ایم.
-من میرم.
«ارسلان اخم کرد:»
-بیجا، همین آسین سرخودیت سرتو به باد داده، باید تکلیفتو روشن کرد، فکر کردی من ولت میکنم؟
-چیکار کنم؟ برم بیفتم به دست و پای پریا جونت؟ ارسلان-لازم باشه این کارم باید بکنی.
با دهنم صدا درآوردم و ارسلان هم درجا پس سرم زد. زده نزده رضا جدی تر صدا زد:
-ارسلان!
خواستم همزمان که ارسلان رو صدا میزد توی شکم ارسلان که روبروم بود بزنم اما تا دستمو بالا آوردم نفسمو از درد بالا کشیدم و خم شدم. ارسلان نگران و آروم گفت:
-عه! پگاه!
«رضا تاکیدی و سرد گفت:» پسرتونو از یه جای دیگه جویا باشید خداحافظ.
«گوشیُ محکم روی دستگاه تلفن گذاشت و برگشت با قدمای بلند به سمت ما اومد. باز به ارسلان نگاه کردم و طاهر دنبال رضا راه افتاد و گفت:»
-رضا چی میگن؟ چیشده؟ کی….
رضا جواب طاهر رو نداد و اومد روبروی من ایستاد.
رضا-دستاتو چرا نمیتونی بالا ببری؟ چرا اون شالو دورگردنت پیچوندی؟ طاهر-رضا!
رضا-نامحرمه منم؟ طاهر-رضا!
رضا برگشت طاهر رو نگاه کرد و طاهر حالا مونده بود چه توضیحی بده، یکم مکث کرد و گفت:
-چی بگه رضا؟! بیاد کله و گردنشو نشون پسرعموش بده؟
رضا-مگه ما دخترعمو پسرعمو داریم؟ یتیم یوتما و صغیر و صغری دورهم جمع شدیم ،خدا باباجون و مادرجونو به ما ببخشه.
«رو به من ادامه داد:» مادر و پدرت بودن کجا بزرگ شدی؟
«تیغه ی بینیم تیر کشید، چشمام از شوری اشک بیشتر سوخت و جدی تر گفت:» عمو سرو تهشو میزدی تو اون مغازه هی بالا میرفت پایین میومد هی پی خرید جنس بود و سال به سال ما عمورو نمیدیدم، هر تعطیلی و هر دورهمی صادق کو؟ صادق مغازه است؛ مادرت کجا بود؟
«همه سکوت کردن، حتی رضا هم سکوت کرد، اشکم با سرتقی و خودنمایی از گوشه ی چشمم بارید، رضا با صدای خیلی محکم ولی خفه گفت:»
-چرا گریه میکنی؟ تو کوچه که بزرگ نشدی! حرفم اینه که همه توی این خونه تو همین اتاق بزرگ شدن چیو از من پنهان میکنید؟ حرف میزنم برمیگرده به ارسلان زل میزنه، چند ماه ندیدمت دست و پات شکسته، دیشب با قشوم کشی خونه آوردنت .
چونه ات کبوده میگم کی زده؟ میگین ارسلان…
«با همون بغض گفتم:»
-چی بگم؟ از اینکه توی باغ وحشیم؟ تو خیابون تو تاکسی تو صف نونوایی تو مطب دکتر خود دکتر تو کلاس خود معلم همه و همه شدن یه مشت مریضِ کثافت که زن و بچه میبینند خوی غریزه ی یه حیوونُ پیدا میکنند و بعد منو امثال من باید جواب بدیم، بعد آبروی ما میره، ما باید سکوت کنیم. ما باید بترسیم. دیشب تو مهمونی یکی اذیتم کرده داشتم لایو میگرفتم فیلم آزارش توی اینترنت پخش شده، حالا توهم بیا بزن اینور چونه ام.
ارسلان بلند “نوچی” کرد و رضا همینطوری نگام میکرد، از نگاه ممتدش دست برداشت. نگاهی شبیه شوک و زل زدگی یه پسر بچه که داره کارتون هیجان انگیز و پر استرس مورد علاقه اشو میبینه و بعد یهو برقا میره و با همون بهت هنوز داره به تلویزیون خاموش نگاه میکنه. به طاهر نگاه کرد و طاهر با اخمی که از ناراحتی بود سری به طرفین تکون داد و رفت روی مبل روبروی نشست و ارسلان رو به من گفت:
-فوت کنم توی چشمت؟
«اشکمو پاک کردم و اومد بالا سرم و هی توی چشمم فوت کرد، طاهر عاصی شده گفت:» اون دوتارو.
رضا-لایوی که گرفتی رو نشونم بده.
ارسلان برگشت رضا رو نگاه کرد، چشم منم همینطور باز نگه داشته بود که سرمو کنار کشیدم.
-آیــــــی.
طاهر-ولش کن دیگه، حالا کور ترش کن.
-عه! عمو .«زیر لب گفتم: انتهاری میزنه بترکی.
ارسلان-بابا هی پلک محکم میزنه انگار آشغال توی چشمشه.
رضا آرنج ارسلانُ گرفت و گفت:
-ول کن چشمش، پگاه!
«به رضا نگاه کردم سریع نگاهمو به ارسلان کشوندم؛ ارسلان هم گردنشو کشیده بود جلو دقیق به من نگاه میکرد، رضا جدی تر گفت:» -منو ببین.
«به رضا نگاه کردم و گفتم:» داداشی…
رضا-فیلم کو؟
ارسلان-این که یارو رو ندیده.
رضا بی توجه به ارسلان گفت:
-فیلمو نشون بده.
«وقتی رضا با اون صورتی که در حالت عادی هم جدیِ نگام میکرد جرئت حاضر جوابی نداشتم، اصلا با رضا رودروایسی داشتم. گوشیمو از پشتم درآوردم و ارسلان یهو چنان این جمله رو گفت که یکه خورده تو دهنشو نگاه میکردم که چی میگه:» -زن عمو مگه نگفت اسماعیل زنگ زده؟
«برگشت رو به طاهر گفت:» اصلا مگه عمو اسماعیل تهرانه؟ مگه سرکار رفته؟ رضا-چی میگی ارسلان؟
ارسلان-چی میگم داداش؟ دارم از دو بهم زنی این زن حرف میزنم.
رضا-هیس، خانم جونُ با این حرفا بیشتر اذیت نکن.
«ارسلان با صدای خفه گفت:» من از قبل گفتم این زن مثل آتیشِ پای پمپ گازه.
طاهر-چیکار کنیم؟ به اسماعیل بگیم بعد یه نره خر طلاقش بده؟
ارسلان-دِ اون در به داغون لنگه ننه اشه.
رضا-نوچ!
«ارسلان رو از رو دررویی با طاهر برگردوند و ادامه داد:» این حرفای خاله زنکی چیه؟ ارسلا-خاله زنک چیه؟ دست شما درد نکنه داداشی، من دارم میگم زنه حرف میسازه ،محل قضیه ی عفو صادقُ از کجا فهمیدن؟
«رضا درحالی چهارتا انگشتشو آنکارد کرده طرف ارسلان گرفته بود قاطع گفت:» هیس هیس.
«ارسلان سری تکون داد و کنار من روی مبل نشست و زیر لب گفت:» بدبخت شدمو بگو…
رضا-پگاه اون فیلمو نشون میدی یا خودم برم پِیِِش؟
با خجالت یکی از پستای علافای ایسنتاگرامو که منو پیگیری میکردو باز کردم و طرف رضا گرفتم. گوشه ی ناخونمو با دست دیگه ام نیشگون های ریز میگرفتم.
ارسلان-ننه بابای پریا فیلم تو ایسنتا چه میدونند چیه؟ خودشم که نگفته، این خواهر عنترش حتما گفته.
طاهر-آبروی خانواده امون وسطه تو میگی پریا؟
«ارسلان یکه خورده گفت:» زن منه ها.
طاهر-زنم زنم، زن تو کجا بود؟ دوست دخترت بود یه بار رفتیم خواستگاری، کجا عقدش کردی؟
ارسلان-تو فقط پشت پگاه دربیا.
رضا گوشی رو بی حرف بهم پس داد و توی حیاط رفت. این کارش برای من از صدتا چک بدتر بود!!! نمیدونم چرا رضا نه حرف میزد نه نگاهم میکرد و نه کاری کرد! فقط گوشیُ بهم داد و توی حیاط رفت و من حس کردم روی سرم آب یخ ریختن. برگشتم از پنجره ی پشت سرم به رضا نگاه کردم. توی حیاط قدم رو میرفت.
دستاش توی جیب اون شلوار شتری رنگ بود، راه میرفت، می ایستاد و… حال و احوال هیچکس باعث نشد که احساس شرم بکنم اما رضا….رضا با اون سکوت تلخش حال منو زیرو رو میکرد. کاش مثل بقیه دوتا حرف میزد؛ حالا یکی حرف بارت نکنه میگی کاش بارت میکرد؟ چرا اینطوری کرد آخه؟ به چی فکر میکنه؟ ارسلان-عمو اسماعیل کجا رفته اصلا؟ طاهر-رفته یاسوج یه سری کارای اداری داره.
ارسلان-آخه یاسوج چه کار اداری داره منو اسکول کردی طاهر؟ یا اون گفته شما باورتون شده؟
«طاهر عاصی شده گفت:» نمیدونم ارسلان، اسماعیلو نمیشناسی یهو گندکار درمیاد معلوم نیست داره چیکار میکنه، لابد بوی پول به دماغش خورده.
«ارسلان با پوزخند و تمسخر گفت:» نکنه باز بهش گفتن یه جا گنج هست.
-گنج؟!!!
ارسلان-سه چهار پیش کک توی جونش افتاده بود که میگن طرف گرمسار تو کوهاش گنجه، کارو بارو زندگیُ ول کرد، طلاهای اینه زنه رو هم فروخت رفت گنج یاب و نقشه و کلنگ و … خرید.
«با خنده ادامه داد:» نیسان هم با خودش برد فکر میکرد میره کوه طلا پیدا میکنه. «منم زدم زیر خنده، طاهر که خودش خنده اش گرفته بود گفت:»
-ارسلان!
ارسلان-رفت گنج یابشم ازش زدن.
«سه تایی پق زدیم زیر خنده، مادرجون از اتاق بیرون اومد و گفت:» خیر باشه.
«طاهر و ارسلان هول زده به سمت مادرجون رفتن و گفتن:» بهتری؟ مادرجون-آره مادر بهترم، بهترم.
-میخوای بریم دکتر؟ مادرجون-نه مادر.
«یه نفسی مثل آه کشید و ادامه داد:» من دیگه ضد ضربه شدم.
طاهر با مادرجون توی آشپزخونه رفت و ارسلان در حالی که به سمت من میومد هی به صفحه ی گوشیش نگاه میکرد و گفت:»
-زنگ بزنم؟ هان؟
-نه بابا ولش کن دنبال هُُوش بودن.
«ارسلان یکه خورده گفت:» اُاُ پریاست ها.
«دهن کجی کردم و گفتم:» دو سه سال خواستنو با یه بهونه کنار گذاشت؟ قضیه بو نمیده؟
ارسلان-شاخِ زیبا پندار فیلسوف می شود، تو اگر نتیجه گیری بلد بودی نتیجه ی کاراتو میدیدی کارمون به اینجا نرسه.
-به کجا؟ تو چرا هی دمبک دستک برای ماجرا میزاری؟ ارسلان-عادیِ نه؟
با مشتم محکم به رون پاش که کنارم نشسته بود زدم، خودم بیشتر دردم گرفت و اونم همینطوری منو نگاه میکرد، با حرص درحالی که دستمو به قفسه ی سینم گرفته بودم گفتم:
-به خدا ارسلان یه بار دیگه بگی به باباجون میگم.
«با اخم گفت:» بگو، من اگه پته مته اتو روی آب نریختم.
-کدوم پته مته؟
ارسلان-اون یارو قراضه کی بود؟
«یکه خورده نگاش کردم و گفت:» برداشتی از روی صفحه اش
«مکث کرد و گیج منو نگاه کرد، سری تکون دادم و گفتم:» از صفحه اش چی؟ ارسلان-بابا یارو یه چیز گذاشته بود تو هم برداشتی نشون همه دادی چی میگن بهش؟ -لایوشو برداشتم؟
ارسلان-من نمیدونم، فیلمشو توی گوشی این کارگرام دیدم، بعد چند روزم معلوم نشد چیشده خودت یه فیلم از خودت گرفتی و ماست مالی کردی.
یادم اومد دقیقا کیو میگفت! یه دوست پسری داشتم که خواننده بود، یه خواننده ی مجاز و محبوبم بود. دو سه تا آهنگ خونده بود و کلی معروف شده بود. تا اولین آهنگشو بیرون داد و یکم برو و بیا گرفت خودشو برای من گرفت و جواب تماس های منو نمیداد و منو می پیچوند.
یه پیج شخصی داشت که من داشتمش، یه استوری گذاشته بود همین چند وقته پیش ،موضوع کات کردن ما برای دو سال پیش بود. تا من استوری رو دیدم گفتم آهان تنور داغه تلافی کنم. فیلمو برداشتم و به ادمین یکی از پیج های حاشیه ساز دادم. فیلم استوری از خودش و یه دختر بود که توی ساحل بودن. دختره با بیکینی تو بغلش بود و توی دستشونم آب جو بود…
الان ممنوع الکاره! دستمو جلوی دهنم گرفتم، یارو زندگیشو سر انتقام جویی من از دست داده و من الان یادم افتاد! اون موقع عصبانی تر از این بودم که فکر کنم. الان که یه فیلم از خودم بیرون اومده تازه یادم افتاده…
ارسلان-چیه؟ یارو شکایت کرده بود؟
-نه بابا، دوتا موضوع هارو باهم قاطی کردی.
«با تعجب و خشونت گفت:»
-پگاه داری یه حرفایی میزنی که من دارم جوش میارم و هر آن سوپاپ میپرونم.
دستمو به معنی برو بابا تکون دادم، مچ دستمو گرفت که جیغ کوتاه زدم طاهر از دم آشپزخونه بلند ارسلان رو صدا زد و ارسلان شاکی گفت:
-به خاک بابام من اینو میکشما.
طاهر پا تند کرد و با حرص گفتم:
-تو بی جا میکنی، دستمو ول کن.
ارسلان-طاهر تو میدونی این چه غلطی داره میکنه؟ -داری جای نویدُ پر میکنی؟
ارسلان-احمق من دلم برات میسوزه، سر به نیستت میکنن داری چیکار میکنی؟ -کی سر به نیستم…
«تو سرم یه جرقه خورد، نکنه یکی از من انتقام فیلم هارو گرفته؟» ارسلان-هــــــان؟ دوزاریت افتاد؟
«مچ دستمو از توی دست ارسلان بیرون کشیدم و طاهر گفت:»
-جلوی مادر به پای هم نپیچید.
«طاهر به بیرون نگاهی انداخت:» رضارو.
«ارسلان با اخم گفت:» تو مخ رضا روهم ترکوندی.
«صفحه ی گوشیم خاموش و روشن میشد، گوشیمو برداشتم دیدم خاله داره زنگ میزنه.»
ارسلان-دِ ول کن این خاله اتو برای فال گیریش تورو توی این دام انداخته.
«ارسلان هم از غیب درست حرف میزنه ها، خاله کک پیج درست کردنو توی جون من انداخت که هی تبلیغش کنم.»
«تا تماسو باز کردم ارسلان عاصی شده رو به طاهر گفت:»
-یاسین میخونم میبینی؟
طاهر-زنه داره هی زنگ میزنه، بلند میشه میاد دم در اینجا….
-بله؟
خاله-پگاه؟ بمیمری خب تو کجایی؟ هوشیار کجاست؟
-نمیدونم.
خاله-نمیدونم یعنی چی؟ گوشی هوشیار خاموشه، گوشی مونا هم همینطور، توهم که جواب نمیدادی.
-من همراه اونا نیستم.
خاله-تو کجایی؟ -خونه ی باباجونمم.
«خاله با حرص بلند گفت:» خونه ی باباجونتی؟! از مهمونی رفتی اونجا سفره ی ابوالفضل ننه جونتو بندازی؟
-سفره ابوالفضل چیه؟
«ارسلان گوشیُ ازم قاپید و با عصبانیت گفتم:» عه! ارسلان.
«ارسلان با حرص گفت:»سفره ابوالفضل شرف داره مثل سفره ی رمالی شما که نیست وسط حرفاتون به کنایه به پگاه میگید، پگاه تا به مهمونی رفت پاش شکست و به من زنگ زد دنبالش رفتم، از توی مهمونی خبر نداره، یه بار دیگه…
«خاله که انقدر بلند حرف میزد حتی منو طاهر هم صداشو میشنیدم:» تو کیکیِ پگاهی؟ گوشیُ بده پگاه.
ارسلان-من کس و کارشم.
خاله-عه! تو یک سال گذشته مرده بودی کسه و کارش؟ تو خرج دادنش هم کس و کارشی؟
«طاهر با اخم گفت:» مگه خاله ات خرجتو میداد؟
-کدوم خرج؟! من با همین اینستام درآمد داشتم یا مدل میشدم…
«طاهر با عصبانیت و صدای خفه گفت:»
-مگه باباجون هفته ای چندبار بهت زنگ نمیزد میگفت پول چقدر بریزم یه شماره کارت بده؟ پگاه یه کاری کردی که دیگه جای دفاع نداشته باشی.
-خاله خرج منو نمیداد بابا!
طاهر-دِ واسه چقدر رفتی همه عکس هاتو همه جا پخش کردی؟ خاک تو سر ما که تو به این روز افتادی، این چه فرقی با هزار تا کار کثیف دیگه داره؟ «وا رفته گفتم:» عمو طاهر!
طاهر-عمو طاهرُ….
«با حرص گذاشت رفت و به ارسلان نگاه کردم، ول نمیکرد و همچنان داشت با خاله چونه میزد. صدای زنگ بیرون اومد، رضا رفت دروباز کنه با عجله گفتم:»
-ارسلان قطع کن الان باباجون اینا میان شر میشه.
ارسلان سر کشیده بود که بیرونو ببینه، گوشیُ آورد پایین و بدون اینکه قطع کنه گفت:» -پلیس؟!
-پلیس؟!!!!!!
برگشتم یه مامور زن با یه مامور مرد بود… قلبم هری ریخت، رضا به سمت ساختمون برگشت و نگاه کرد، ارسلان واررفته گفت:
-یا حسین یا حسین پگاه بگو غلط زیادی نکردی.
«ساعد ارسلانو گرفتم و با ترس گفتم:» واسه من اومدن؟!!!
ارسلان-نه پس اون زنه برای مادرجون اومده… برم ببینم چه خبره…
«بی اختیار زدم زیر گریه و گفتم:» ارسلان منو نبرن بندازن زندان به خدا من کاری نکردم.
ارسلان-تو هرکاری که غلط بوده انجام دادی، باز عکس و فیلم چی گذاشتی که اینا اومدن؟
-من همه ی عکسام با حجابه یعنی روسری سرمه برای اینکه گرفتار فتا اینا نشم.
ارسلان-فتا چیه؟ اون فیلمای کوفتیت توی مهمونی ها چیه؟ حتما دیشب گرفتی قبلا هم گرفتی بودی.
-اونا استوری بود زود پاک میشه.
ارسلان-ای خدا! این ناقص الخلقه کی بود آفریدی؟ مگه جامعه ی اسلامی نیست؟ فیلم یه ثانیه هم باشه خلاف کردی.
«رضا از دم در صدا زد:» طاهر!
«دست ارسلانُ محکم گرفتم و گفتم:» من کلانتری نمیرما.
«ارسلان با حرص گفت:» چشم تورو میفرستیم لای پر قو، رضا، رضا چیشده؟ رضا-سرو وضع پگاهُ مرتب کن باید بریم کلانتری.
«با گریه و ترس گفتم:» داداشی من کاری نکردم.
«رضا با حرص خفته گفت:» معنی کاری نکردنم فهمیدیم.
-وای خاک بر سرم! ارسلان؟
«ارسلان با اخم از ناراحتی گفت:» شلوغ نکن لابد یه تعهد میگیرن میای.
-حتما فیلمو دیدن.
ارسلان-آره پلیس بیکاره فیلمای تورو پیگیری کنه بیاد دنبالت.
طاهر و رضا دم در رفتن، مادرجون هم هول افتاده بود خودشو میزد و گریه میکرد. به باباجون زنگ زد و زن عمو شراره هم با یه زهرخند روی لبش برو بیا مارو نگاه میکرد .
طاهر نزاشت مادرجون بیاد و منو طاهر ارسلان و رضا راهی کلانتری شدیم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن