رمان بلو blue پارت۲

رمان بلو blue پارت۲

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

«یهو داد زد، از ترس پلک زدم و دو قدم عقب رفتم، سرشو کمی متمایل به گوشی کرد و گفت:»
-نویِدِ… لا اله الا الله..پگاه ناموسته داری واسه کی میزنی؟ وای هم خونت؟ بیام چپ و راستت کنم مرتیکه؟
بابا جون هم داد میزد، دوییدم طرف ارسلان و به اون بازوهای سفت و عضلانیش چسبیدم. ارسلان قد بلندی نداشت، جثه اش چهارشونه و رستم نبود ولی کشتی گیر بود. سال ها کشتی میگرفت اما از به خاطر باباش یعنی عموم دقیقا از زمانی که گردنش میشکنه و آسیب انقدر وحشتناک بوده که باعث مرگش میشه کشتی رو کنار میزاره و میره سراغ کیک بوکسینگ.
ارسلان-باباجون چی میگید؟!!! من پیششم…
باباجون-تو پیششی؟
«باز نوید یه چیزی گفت که ارسلان جوش آورد و خشن تر گفت:»
-باباجون گوشی رو بده به اون چلغوز چرا از دور لغوز میخونه؟ واسه خودم بخونه جوابشو بدم..
باباجون-الان وقت این اراجیف گویی ها نیست، پگاه کجاست؟ برش میداری میاریش اینجا.
-نه من اونجا نمیام، بیام اونجا منو بکشین؟ نوید بگه و ننه باباش بال و پر بدن و سمیرا پیاز داغ اضافه کنه و بابا جونم ضبحم کنه؟ ارسلان شاکی گفت:
-خونه نیای کجا بری؟ فکر کردی میزاریم بری خونه ی اون خاله ی فال گیرت؟ این آشُ کی برات پخت؟ من حاضرم قسم بخورم پای اون جلبک کم هوش “هوشیار رو میگفت” وسطه، بگو نه که برگردیم رو در رو کنیم که من خرده حسابم باهاش دارم.
-به….به هوشیار چه.
ارسلان-تو غلط میکنی پس تنها راه میوفتی اینور دنیا…
-نه میگم هوشیار بود ولی…
باباجون-همچین میگه هوشیار هوشیار انگار واقعا هوشیاره و حواسش به این بچه هست.
«بابا جون داد زد:» تو حرف نزن نوید، این بچه است معلومه که بچه است، بچه نبود که خطا نمیرفت، تقصیر منه بابا برزگ توی عموئه پس چرا تا وقتی صادق )بابامو میگفت( بالا سرش بود این بچه سر درس و مشقش بود؟ ارسلان؟ ارسلان-جون؟
باباجون مثل ارسلان تند تند حرف میزد و گاهی توی جمله هاش نفس کم می آورد و با نفس بلند ادامه حرفشو میگفت. واقعیتش اینه که من باباجون رو از همه بیشتر دوست داشتم و ته همه حرفا و کارا یه محبتی داشت که دریغ نمیکرد.
باباجون-این بچه رو بیار خونه ببینم چه خاکی توی سرمون بریزیم.
«دوباره صدای نوید اومد و باباجون داد زد:» واسه من نطق نکن، چیکار کنم بچه امو بندازم تو آشغالی؟ آره دل تو خنک بشه…
«تلفنو قطع کرد و ارسلان زیر لب گفت:» یهو وسط تلفن حرف زدن قطع میکنه آدم بلاتکلیف میموونه، خودش قطع کرد؟ دوباره زنگ بزنم نزنم؟ این چه عادتیه باباجون داره؟
ارسلان یهو برگشت منو نگاه کرد که به بازوش چسبیده بودم که مکالمه تلفنیشو بشنوم، سریع بازوشو ول کردم و گفت:
-تو اون خونه پنج تا مرده، یکی هم رضا که هی میاد و میره میشه شش، شش تا مرد…تو…تــــو شش تا مردو بی حیثیت کردی میفهمی؟ -تو میدون کی میدونه که من نوه ی باباجونم؟
ارسلان شاکی گفت:
-باز جواب دادی؟ رفتی غلط زیادی کردی آخه سرتو بکن تو یقه ات چرا حاضرجوابی میکنی؟
رومو برگردوندم؛ به مامان زنگ میزنم و خونه ی اون میرم، برم خونه ی بابا جون خون به پا میکنند.
-من میرم خونه ی مادرم.
ارسلان-بله؟
«گوششو طرفم گرفت و گفت:» نشنفتم.
-گفتم میرم خونه ی مامانم، بیام خونه ی بابا جون همه اتون میشید حاجی پای منبری.
ارسلان-مادرت کیه؟ تو مادر نداری فهمیدی؟ مادرت مرد تموم شد.
با بغض به طرفش رفتم و هولش دادم. بی حوصله یه طرف دیگه رو نگاه کرد و گفتم:
-هر خطایی بکنه مامان منه.
ارسلان-نه هر خطایی خــــــــر، رفته بی طلاق و بی هیچی تو تخت یه …. لااله الاالله به من چه به من چه.
دست به کمر راه رفت و یهو جوری داد زد که شونه ام پرید:»
-بابات سرشو انقدر توی دیوار زد که سرش ترکید، شوهر آدم بره زندان باید رفت پی الواتی؟
با چشمای خیس نگاش کردم ، با بغض و صدای لرزون گفتم:-قضاوت…قضاوت نکن.
با صورت جمع شده گفت:
-قضاوت صیغه ی کیِ کلمه برای من یاد گرفته قضاوت؛ رفته با داداششه باباشه با کیه مقتول که مثلا رضایت بگیره؟ دِ صد سال عمو بپوسه تو زندان زنش رفته کجا؟!
«با پوزخند ادامه داد:»قضاوت، من خودم «زد به سینه اش» خودم دیدم.
اشکم بی امان از چشمم میچکید ولی صورتم عادی از بغض بود و فقط به ارسلان نگاه میکردمو و بغضمو قورت میدادم، تار میدیدمش، صورتش پر از نفرت و تعصب بود. انگار توی چشماش تنفر انقلاب کرده بود. با حرص گفت:
-دست تو دست مرتیکه قدم زنان دیدمش.
-دروغ میگی.
ارسلان-من چرا به تو دروغ بگم؟ میخوام مختو بزنم؟ باباجون چرا…
«عصبی شده بود نمیتونست حرف بزنه، اینور اونورو نگاه کرد و گفت:» باباجون چرا سکته رو رد کرد؟ پسرش رفت شهید شد پشتش خم نشد، یه پسر دیگه اش زد یارو رو ترکوند و تو زندانه کمرش خم نشد، بابام بـــابــــام تو کشتی گردنشو شکوندن نتونستن قاتل رو به سزاش برسونم لب تر نکرد ولی مادرتو…
«انگشت اتهام به سمتم گرفت و تاکیدی گفت:» مادر تــــو…
«چشماشو گرد کرده بود، زیر چشماش ورم کرده بود، انگار چشماش از خشم میخواد بترکه، با حرفاش قلبم تکون میخورد:»
ارسلان-پشت باباجون رو خم کرد، کمرشو شکوند، روی تخت بیمارستان انداختش ،میفهمی؟ هان؟ میفهمی پگاه مادرت باباجون منو لب مرگ آورد؟ -باباجون منم هست…
«داد زد، نه از روی خشم نه از روی تلخی، انگار از روی احساسش بود که فقط بلند بگه:»
-این وسط مهمه که تقسیمش میکنی؟ دارم میگم مادرت اینه، بزاریم بری پیش اون؟ اشکمو با کف دستم پس زدم و خواستم به طرف ماشینم برم که صدام کرد:
-پگاه، پگاه….
-من خونه ی باباجون نمیام…
آرنجمو گرفت و کشید، پام پیچ خورد، اینبار خیلی بد، از درد روی زمین نشستم و گفتم:
-آی آی آی، وای پام پام….
ارسلان-دِ این چیه پوشیدی،ننه لنگ دراز شدن امتیاز داره؟
«کفشمو از پام درآورد و گفت:» دستتو بکش ببینم.
«مچ پامو تکون داد که جیغ زدم، کوتاه با نفس بریده گفتم:» واااای!
ارسلان-چیزی نیست، میتونی رانندگی کنی؟
«مچ پامو باز توی دستم گرفتم، درجا ورم کرد، از درد چشمام پر اشک شد و ارسلان گفت:»
-ماشینو همینجا میزارم صبح میام میبرم.
با گریه گفتم:
-خونه باباجون نمی…
«داد زد:» پس کجا ببرمت؟ خونه ی ننه بابای خودم؟
«با بغض نگاش کردم و گفت:» نمیام نمیام…
-باباجونو الان پر کردن باهام چپه.
ارسلان-حرفِ….لااله الاالله، دِ پیرمرد از گل نازک تر کی به تو گفته، اینهمه جفتک انداختی همیشه پشتت دراومده.
-الان فرق داره، هی میرن فیلمو میارن نشونش میدن باباجون هم مرد شصت سال پیشه نمیاد بگه این که کاری نمیکرد فوقش دوتا قر داده و کوتاه پوشیده این مرتیکه سراغش رفته.
ارسلان با حرص به طرف ماشینم رفت و گفت:
-قر داده و کوتاه پوشیده، بی چشم روی بی حیا، تو غلط میکنی میری قر میدی کوتاه میپوشی. تورو تا بیایم آدم کنیم پیرمون دراومده.
رفت ماشینو پارک کرد و از ماشین خودش قفل فرمون آورد و زد و با خشم گفت:
-چندماه ولت کردن، ول شدی…
«با عصبانیت گفتم:» ارسلان اینطوری….
-هیس بابا هیس، تخم دو زرده کردی دیگه صداتو ببر. هروقت نوید هارت و پورت کرد همه توی دهنش زدیم و نزاشتیم حرف بشه بیــــا «به من اشاره کرد» گند همه جا رو برداشت.
-من نمیام.
ارسلان-به ولله به یه جات میزنم بیهوش بشی ها.
-من کاری نکردم، نوید هرچی گفته چرت و پرت بوده، من…
ارسلان جلوم چنپاتمه زد و گفت:
-دِ ببر، ببر، خر که نیستیم، اینستا مینستا و کوفت گرام و درد گرام نداریم ولی میتونیم از عکسای بریده ات بفهمیم یه شغال و کفتار بوت کردن و تو هم هوای پول به سرت زده. نزاشتیم بابا جون بفهمه که از چشمش نیوفتی، بابات که گل کاشته، مادرتم که اینور گل کاشته، جلو دهن ملتو با خط و نشون گرفتیم باباجون نفهمه وگرنه خر تویی که فکر میکنی اون پسر لُُرد نشین عاشق سینه چاکته که واست پارس میکنه .
«با بغض گفتم:» خودم میدونم.
ارسلان-دهنتو ببند ازت کفریم همینجا سرت خالی میکنما، زن قداست داره نه معصیت، تو این واژه رو به گه کشیدی پگاه، گفتم که فکر نکنی ارسلان و طاهر خرن ،مرد نبودن جمعت کنند.
رومو ازش برگردوندم و گفتم:
-من کار خلافی نکردم.
ارسلان-ها کن ببینم.
بهش نگاه کردم و با کینه و حرص گفت:
-خلافه چیه؟ از نظر تو خلاف چیه؟ بچه ی بی پدر زیر بغلت بزنند بگن هری یعنی خلاف یا روشن فکری؟ هان؟
«با چونه ی لرزون و حرص نگاش کردم و گفت:» هان؟ با توام شاخ مجازی، تو شاسی بلند سلفی میگیری، شاسی ننه ات یا بابات؟ قد و قواره نداری که، ریختتم که گند زدی با ژل و کوفت و زهرمار، اخلاقتم که بیــــاه….بیــــاه…
«بهم اشاره کرد و ادامه داد:»پس اون صاحاب بی پدر شاسی سیِ چی پیِ توئه هان؟ یقیه اشو گرفتم و به طرف چپ کشیدم و گفتم:
-تنها گیر آودری که هرچی از دهنت درمیاد بگی.
توی صورتم داد زد:
-آرررره بگم، جاش باشه دو سه تا هم توی سرو کله ات بزنم….
«واقعا دو سه تا محکم توی سرم زد، جیغ زدمو و سرمو میون ساعد دستم گرفتم، داد بدتری زد:»
-آبرو نزاشتی لامصب، بس کن هر چی د… بودی، گه زدی به زندگیت به زندگیمون بس کن،رومون نمیشه توی صورت همسایه ها نگاه کنیم، پوزخند به ریشمون میبندن.
از بین دستام دیدم که از عصبانیت دهنش کف کرده ،رگای گردنش داره میترکه…
ارسلان-من عکس ناموسمو باید توی گوشی کارگرام ببینم رومو بکنم اونور؟ هــــــان؟ با توام چرا ساکن شدی؟ چی بهت رسید؟ چی بهت دادن؟ پول میخوای؟ مگه باباجون مرده؟ طاهر مرده؟ من مردم؟ پول بهت میدیم، انقدر حیثیت ما و خودتو نفروش، این مردا کثافتن، بیشعور کثافتن، روم نمیشه بهت بگم برای یه شب میخوانت.
«با صدای دو رگه و خش دار و رنجور گفت:»
-ناموس منی، خواهر منی، دلم میسوزه دارن به غارت میبرنت، مگه تو آدم نیستی نمیخوای ازدواج کنی؟ نمیخوای مادر بشی؟آخه من به تو چی بگم؟ کدوم بی عقلی میاد زنی که همه باهاش خاطره دارن رو بگیره؟ «دستامو پایین آوردم و هاج و واج نگاش کردم.»
-چطوری تو مادر یه بچه بشی؟ اصلا صلاحیت چیو داری به خودت نگاه کن.
«دستمو گرفت و آستین مانتومو بالا زد، رو دستام تاتو بود، به تاتو ها اشاره کرد و گفت:»
-این چیه؟ مگه تن تو روزنامه است؟ کدوم مرد، دارم میگم مــــــــرد، میاد سراغ زنی که دستاش از تاتو سیاه؟ دهنش بوی گند سیگار میده…
«با چشمای پراشک نگاش میکردم، ابروهاشو بالا داد، انگار خودشم بغض کرده بود، با همون صدا گفت:»
-دلم میسوزه پگاه، بیست سالته اما اندازه ی یه بچه ی بیست ماهه نمیفهمی که خوش گذرونی حدی داره، جایی که حدو بگذرونه تورو خراب میکنه.
»موهامو گرفت کشید که یکی اکستنششن ها باز شد و گفت:»
-این چیه؟ شبیه جادوگر شهر شدی این چیه پگاه؟! کی پای تو نشسته؟ خاله ات؟ مادرت؟ کدومشون خوشبختن؟ این دوستات، شاخ مجازی که میگن کدومشون
خوشبختن؟ همش فحششون میدن و پشتشون حرف میزنند خوشبختیه؟ مگه پشت تو نمیگن پشت اوناهم میگن دیگه؛ چرا برای خودت حرفی نداری؟ تا اینجا گه زدی به زندگیت یکم آبادش کن.
-چون زندگیم شبیه تو نیست شبیه پریا جونت نیست یعنی من خرابم؟
«ارسلان یکه خورده نگام کرد و گفت:»
-احمق میگم اینجا چاهه داره میری توش، هیچ آدم درستو و حسابی پی آدمی مثل تو نیست، چه زنش چه دوستی چه همکاری یا هرچی، میخوای چندسال اینطوری بمونی؟ یه سال؟ ده سال؟ بیست سال؟ آخرش چی؟
-همه مگه مثل تو فکر میکنند؟ چون تاتو دارم یعنی من آدم سالمی نیستم؟
ارسلان-من به تاتوی تو چیکار دارم؟ اصلا تاتو کن، صورتتم تاتو کن شبیه دلقک کن خودتو من میگم رفتارتو درست کن، این همه تاتو زدی واسه دلت؟ یا واسه نشون دادن به مردم؟ که چی بگن؟ پگاه با کلاسه؟ پگاه امروزیه؟ چی بگن؟
-به مردم کار نداشتم خودم دوست داشتم، زندگی منه و خودم میدونم چی خوبه و چی بد.
«سرشو جلوتر آورد و شمرده شمرده گفت:»
-زندگیت شبیه توالت شده پگاه.
«با بغض فرو داده گفتم:» تو به زندگی دوزاری خودت برس.
«توی چشمام مستقیم زل زد، نگاهی که انگار داره به ته یه دره که یه ماشین با سرنشین افتاده نگاه میکنه. نگاهش حرارات داشت؛ به سرمایی سوز دار که مور مورم شد، سری به معنای تایید تکون داد و از جاش بلند شد، بلند گفتم:» -من کار بدی…
«تند و خشن و تلخ گفت:» خفه شو.
با حرص لبامو روهم گذاشتم و گفت:
-پاشو تحویل باباجون بدمت شرت کم بشه.
-شرم؟
داد زد: آره شرت، شرت کم بشه.
گوشیش باز زنگ خورد ،بابا جون بود، میخواست بدونه کجاییم و کی میرسیم.
ارسلان-نیم ساعت یه ساعت دیگه میرسیم.
-من…
ارسلان-باباجون این میگه منو نبر…
«با چشمای گرد به ارسلان نگاه کردم و ادامه داد:» چیکار کنم؟ من حوصله ی کش مکش ندارم، برم بزارمش خونه ی مادر یا خاله اش طاهر رو بفرستید؟
«ارسلان گوشی رو طرفم گرفت و گفت:» باباجونه.
«با حرص و نفرت نگاش کردم، درست با طعم نگاهم بهم زل زد و گفت:» گوشی رو بگیر.
-بمیری.
«گوشیُ گرفتم، یه حس خجالت و تعذب توی و.جودم بود، زمزمه کردم:» سلام.
بابا جون شروع کرد به تند تند حرف زدن، اونجوری که آخرش نفس کم میاره:
-سلام دختر یعنی چی نمیام؟ بلند شو بیا بگو چیشده؟ ارسلان میگه خفتت کردن خب غلط میکنه کسی به بچه ی من دست میزنه، پاشیم بریم کلانتری جایی…
-کلانتری؟!!!
«به ارسلان نگاه کردم، دست به جیب هی رژه میرفت،، آخرم یه سیگار از تو جیبش درآورد و پک پشت پک دمار سیگارو توی کسری از ثانیه درآورد و ته مونده اشو با پاش له کرد. یه جوری که انگار داره دشمنشو له میکنه.»
-باباجون من نه یارو رو دیدم نه میدونم کیه، کجا بریم شکایت بعد به پلیس هم بگیم مهمونی که خودمم میندازه تو هلفدونی.
باباجون-خب بی جا، خب بی جا کردی رفتی مهمونی بدون بزرگترت… راست میگن.
«عاصی شده گفتم:» باباجون!
باباجون صداشو خفه کرد و گفت:
-زهرماری که نخوردی هان؟ اینجا پسرا بخورن پوستشونو میکنم چه برسه به تو یکی یکدونه دختر که راه افتادی همه خط قرمزا رو رد کردی.
«یهو عصبانی شد و شروع کرد به داد و هوار و آخرم طاهر گوشی رو گرفت. اینم از بابابزرگمون، صورتمو تو کف یه دستم گرفتم و طاهر گفت:» -پگاه یه راست میای خونه.
-بیام روی سرم بریزید؟ طاهر-کی دست ما به تو خورد؟
-ولی دست ارسلان تا دلت بخواد توی سر و صورتم خورد.
«ارسلان چپ چپ نگام کرد و طاهر گفت:»
-داداشته، از داداشت بهت نزدیکتره، رفتی تو یه مهمونی فیلم گرفتی یکی بهت دست درازی کرده و آبروی همه ی مارو بردی بیاد نوازشت کنه؟
-پس الان اونجا همه اتون مثل ارسلان دستاتونو بستید که منو بزنید بکشید؟
«طاهر آروم تر گفت:»
-با زدن تو اگر کار درست میشد همون بچه بودی میزدنت، من قول میدم کسی دستش بهت نخوره. بیا خونه عمو، دختر که شب نباید بیرون باشه تو بچه مایی، خطای ما بوده که چندماهه ازت دوریم، من خودمونو مقصر میبینم.
-من که کاری نکردم آخه، یه مهمونی رفتم یه اتفاقی که توی کوچه های خلوت شهرم میوفته افتاده، نه که من اذیت نشدم نه به خدا از همه بیشتر من اذیت شدم ولی چرا منو میخوایید تو بیخ کنید؟
ارسلان با حرص گفت: روت زیاده، مشکل روته….
طاهر-تو بیا من با تو طرفم کسی نمیزارم حرف بزنه.
-به خدا اون نوید…
طاهر-عه! میگم با من دیگه پاشو بیا.
«طاهر عمو کوچیکم بود، سی و دو سالش بود و مجرد بود، از همه آرومتر بود و قد خود باباجون دوسش داشتم، اصلا نور امید بود.»
خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم و طرف ارسلان گرفتم.
ارسلان-از جلوم بلند میشی؟
-پام درد میکنه ها.
«بی حوصله اومد زیر آرنجمو گرفت و از جا بلندم کرد، پامو نمیتونستم روی زمین بزارم، جیغ زدم و گفتم:»
-وای پام شکسته انگار؛ نمیتونم راه بیام.
«با حرص چشماشو روهم گذاشت و گفتم:»
-بغلم کن نمیتونم راه بیام.
چشماشو تا ته باز کرد و گفت:
-بغلت کنم؟!!!! بشین ببینم بابا؛ راه بیا، خرس گنده، فکر کرده هنوز شش سالشه بغلش کنم.
«شاکی گفتم:» پامو ببین باد کرده.
ارسلان-کفشتو دربیار یه لنگه بیا.
با حرص هولش دادم و خودم از اینور چون تعادل نداشتم زمین خوردم، با حرص گفت:
-پگــــــاه خاک تو سرت، خب؟
«با حرص گفتم:» خاک تو سر خودت که منه چلاقو بدتر اینور اونور میکوبی.
با حرص کفشامو درآورد و یه ور دیگه پرت کرد، با دهن باز نگاش کردم و گفتم:
-کفشــــــــام، مارک بودن بیشعور.
«ارسلان بهم پشت کرد و جلوم چنباتمه زد و گفت:» بیا رو کولم.
-رو کولت بیام؟! رو دستت بلندم کن.
سرخ شد و چپ نگام کرد و گفت:
-بپر بالا ببینم فکر کرده فیلم هندیه، رو دستت بلندم کن! میای یا برم سینه خیز بیای؟
اول با مشت وسط پشتش زدم که از درد داد زد و بعد روی کولش رفتم و گفتم:
-کفشامو بیاری ها.
ارسلان-چشم چشم شما امر کن پرنسس خانم.
«جدی ادامه داد:» نوکر بابات غلام سیاه.
در ماشینو باز کرد و رفتم نشستم و هرچی گفتم کفشم خودم گفتم و خودم شنیدم .
مچ پام و سینه ام هر لحظه بیشتر درد میگرفتن و جایی رسید که پام شبیه خیک شده بود و از درد گریه ام گرفته بود؛ارسلان به خونه زنگ زد و گفت:
-الو طاهر… سلام، من پگاهو میبرم درمونگاه.
طاهر-چیشده؟!
ارسلان-پاش پیچ خورده بدجور ورم کرده داره گریه میکنه میگم نکنه شکسته باشه یه دکتر ببرم.
طاهر-کجا میبری منم بیام.
ارسلان-نمیخواد خودم میارمش.
طاهر-نه نه بگو میام.
ارسلان-برسم لوکیشین میفرستم.
-با این گوشی؟!!
«یهو دوزاریم افتاد خب من که لوکیشین فرستاده بودم، دوتا گوشی داره؟! اینم راه افتاده، الکی ادا اومد که نمیدونم لایو چیه.» -دوتا گوشی داری؟ ارسلان-فرمایش؟
-اگر دو تا …
«از جیبش یه آیفون آخرین مدل روز درآورد و یکه خورده گفتم:» اوهو!
«ارسلان با خنده گفت:» کوفت.
-با این گوشی نمیدونی لایو و استوری چیه؟
ارسلان-من مگه بیکارم این جنگولک بازی هارو پیگیری کنم؟
-میبینم که پریا جون موثر بوده و امروزی شدی، بلاخره پل ارتباطی میخوایید دیگه.
«جواب نداد و گفتم:» چند خریدی؟
ارسلان-پا دردت یادت رفت؟ فقط دنبال همین چیزایی، تقصیر تو نیستا بنده خدا عمو هم اینطوری بود توهم یاد گرفتی دیگه.
-از منبر پایین اومدی قیمتش رو بگو.
ارسلان-کادوئه.
-بـــــهه، پریا خریده؟!
«بازم جواب نداد و گفتم:» نوچ نوچ مخ زنی تا کجا؟! خب داری میگیریش دیگه.
ارسلان-چه ربطی داره؟ -اینم یه راهیه دیگه.
یه نیم نگاه بهم کرد و گفت:
-واسه پریا انقدر مرد زیاد بود که نیاز به دون پاشی نباشه.
«لب و بوچه امو کج کردمو گفتم:»
-اوهو چه پز میده، چی داره؟ دماغ درازش خاطر خواه داره؟ ارسلان-مگه به قیافه است؟ به شأن و شخصیته.
-مثلا؟ ارسلان-خانومه.
سری به طرفین تکون دادم و گفت: یه بیمارستان و یه پریا.
-نه داداش من، چشمت زیادی گرفتش وگرنه پریا جونت آش دهن سوز توئه.
ارسلان-حسودی نکن.
«با حرص توی پاش زدم و با زور جلوی خنده اشو گرفت و با ادا گفتم:» خــانـــومه. ارسلان-پات خوب شده بریم خونه.
-نخیر درد میکنه.
رسیدیم بیمارستان و باز کولم کرد، توی بیمارستان خجالت میکشیدم اما این پرستار و بهیار ها چه میخندیدین. رفتیم اورژانس و دکتر پامو معاینه کرد و دستور عکس داد .
عکس گرفتن و انقدر شلوغ بود که همونجا نشستیم و تا جواب بیاد روی شونه ی ارسلان خوابم برد.
با صدای حرف بیدار شدم دیدم عمو طاهر و باباجون و مادرجون بالا سرمن، تا دیدمشون سریع صاف شدم و با هول گفتم:
-سلام.
«مادرجون امان نداد و زد زیر گریه، ارسلان و طاهر و باباجون با تعجب مادرجونو نگاه کردن و بابا جون دست انداخت دور شونه ی مادرجون و گفت:» -نوریه چیزیش نیست که، بچه سُرُمرُُگنده است.
طاره-جواب عکس اومد؟ ارسلان-نه هنوز.
«طاهر شاکی با چشم منو به ارسلان نشون داد و ارسلان با اخم نگام کرد و گفت:»
-مغز منو ترکونده تو که نمیدونی.
مادرجون-کلانتری رفتید؟ -کلانتری؟
«به طاهر نگاه کردم و گفت:»
-مادر شما بیا بشین، من برم ببینم عکسش چیشد.
باباجون-چرا دستاتو اونطوری نگه داشتی؟
«شونه هامو بالا گرفته بودم و دستامو جمع کرده بودم تا درد قفسه ی سینه ام کمتر بشه، ارسلان با اخم تلخی نگام کرد و دستامو آزاد کردم، دردم گرفت و گفتم:» -هیچی همینطوری.
باباجون دستاشو پشت کمرش قلاب کرد و راه رفت و مادرجون گفت:
-مادر تو با کی رفته بودی؟ باباجون-نوریه اینجا جاش نیست.
مادرجون سری تکون داد و گفت:
-باشه بایرام خان.
«به من نگاه کرد و زیر لب یه چیزی گفت. یه دستمال از توی کیفش درآورد و گفت:» زیر چشماتو پاک کن.
طاهر با عکس برگشت و گفت:
-خانومه میگه پاش ترک برداشته، پاشید بریم، وایستا برم ویلچر بیارم.
باباجون-کفشت کو؟ -ارسلان انداخت دور.
مادرجون-واه! به کفش بچه چیکار داری؟
ارسلان-همون کفش پاشو شکوند، اندازه ی قد خودش کفشش پاشنه داشت.
باباجون-خب بچه میخواد بلند بشه.
«ارسلان پوزخندی از خنده زد و من با غر گفتم:» باباجون!
باباجون-این طاهر کو؟ صبح شد…
«صدای جیغ و هوار خودمو از پشت سرم شنیدم، پشت بندش یکی گفت:» اوه اوه.
«هار هار زد زیر خنده و گفت:» چه گرفتتش دمش گرم با این دخترا باید همین کارو کرد.
ارسلان از روی نیمکت عین پلنگ جست زد و منو مادرجون جیغ زدیم: ارسلان.
ارسلان افتاد روی سر اون یارو و دوسه تا مشت حواله اش کرد، طاهر ویلچر رو وسط سالن ول کرد و به سمت ارسلان دویید، باباجون و طاهر، ارسلانُ گرفتن و یارو کپ کرده گفت:
-چرا میزنی؟ آقای مریض؟ چته روانی؟
ارسلان-به اون که میگی حقشه ناموس منه، خواهر منه، خفتش کردن، آبروی ما رفته تو حال میکنی فیلمو میبینی؟
یارو گیج به ما نگاه کرد و تا منو دید یکه خورده گفت: عه!!!!! عه….
باباجون-زهرمار عه، مرتیکه جمع کن از جلو چشممون دور شو.
«سریع به سمت طاهر برگشت و ادامه داد:» چیشده؟ فیلم کیه؟
«ارسلان رو به من با عصبانیت گفت:» کله امو از دستت به کجا بکوبم؟
مادرجون-مادر قربونت برم سکته میکنی.
طاهر-خیله خب خیله خب بدتر آبروریزی نکن بسه مادر، مادر،… مادر تو بشین ،باباجون شما هم نیا من میبرمش.
باباجون-نه نه من میام تو بشین ارسلان .«زیر لب گفت:» خروس لاری شده اینم.
وضع بدی شده بود، گریه ام گرفته بود، کاش انقدر معروف نشده بودم، الانم موضوع داغه اومدیم بیمارستان همه ببینن مارو؟ شالمو قشنگ کشیدم جلو و موهامو تو کردم که قیافه ام شاید شناخته نشه. سربلند کردم دیدم طاهر عین بادیگاردا همه رو نگاه میکنه. برای خانواده ی بابا این موضوعات غیرقابل هضمه، الان به طاهر بگن خون پگاه حلاله سرمو قطع میکنه…
باباجونم گیر داده بود به طاهر و هی میگفت: فیلمو کیا دیدن؟ طاره-باباجون من نمیدوتنم حالا مهم نیست پای پگاهو دریابیم.
باباجون-دِ مهم نیست که چرا امیرارسلان شبیه جومونگ شد روی سر اون بنده خدا پرید؟
طاهر منو شاکی نگاه کرد و گفت: جواب بده.
باباجون به من با اخمی از تردید نگاه کرد و گفتم: من مگه میدونستم اینطوری میشه؟ طاهر-حالا فهمیدی؟ برای هزارمین بار پاتو از اینطور داستانا بیرون بکش.
یکی بلند گفت: عـــــــه! این که پگاه بلوئه.
باباجون-کیه؟ پگاه هولئه؟
«دستمو جلوی صورتم گرفتم و طاهر سریع دورم کرد، به بخش اورژانس رسیدیم و تا عکسمو ببینن و بریم بخش ارتوپد این جریان ده بار اتفاق افتاد… دو سه نفر هم سریع گوشی درآوردن و طاهر سر همه اشون به قول باباجون قاطی کرد که کسی فیلم نگیره .
باباجون خیلی خوب دستگیرش شد که جریان از چه قراره، اخماش با یه گره کور توهم رفته بود و این منو مضطرب میکرد.
«دکتر همینطوری کارشو انجام میداد و هی منو نگاه میکرد، اینم جزو فالووراست؟ باباجون بلند بلند یه جوری که دکتر از حالت کمی خمیده اش به سمت بالا پرید و برگشت باباجونو نگاه کرد و گفت:»
-چیزه؛ میگم دکتر جون دختر لنگ لنگ…. یعنی چی میگن طاهر…
«طاهر با تعجب باباجونو نگاه میکرد، باباجون میخواست دکتره به من نگاه نکنه و حواس دکترو به خودش جلب کنه، حرف خودشم یادش رفته بود. یعنی عاشق باباجون بودم با این مدل اخلاقش. طاهر دستشو آروم به معنی “چی میخوای بگی” تکون داد و باباجون که هولم شده بود گفت:»
-میگم بعدا یه طوری نشه تیمور لنگ بشه.
«طاهر با تعجب گفت:» تیمور لــــــنگ؟!!!!
«با غرغر گفتم:» باباجون چرا اسم میزاری؟ دکتر زد زیر خنده و گفت:
-نه آقا یه ترکه، چند روز رعایت کنه گچو باز میکنیم.
باباجون سرشو تکون داد و به من نگاه کرد و با اخم بی صدا گفتم: قهرما.
باباجون با اخم خوشایندی گفت:
-به تو که نگفتم، کلمه اشو یادم رفته بود مجبوری گفتم تیمور لنگ.
رو به طاهر گفتم:
-حالا جلوی نوید اینا میگه دیگه هیچی.
دکتر-اینم از گچ، خب خانم خانما بپر بالا نکن، رعایت کن، حموم هم میری اینارو کاور کن. پونزده روز دیگه بیاین؛ یه عصا هم براش بگیرید کافیه.
طاهر زیربازومو گرفت و گفت:
-باباجون برید تا من برم براش یه عصا بگیرم.
«تا دستش به بازوم خورد نفسمو از درد بالا کشیدم، طاهر با تردید نگام کرد و گفتم:» هیچی نیست.
طاهر-دستت درد میکنه؟ باباجون با هول گفت: دستت درد میکنه؟ دکتر ببینه هان؟ -نه نه دستم درد نمیکنه
«طاهر همونطور با تردید نگام کرد و بعد بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت:»
-باباجون شما برو تا ماشینو بیارید جلو ما بریم داروخونه این عصا باید اندازه بشه فکر کنم.
باباجون-خب باهم میریم.
طاهر باباجونو نگاه کرد و گفت:
-نه ماشین دوره میگم برید شما ماشینو بیارید که پگاه زیاد راه نره.
باباجون-خیله خب، زنگ بزن، پول مول همراهت هست؟ طاهر-آره آره برو.
باباجون تا دور شد طاهر یه گوشه نگهم داشت و گفت:
-چیه؟
-چی چیه؟
طاهر-نزن به علی چپ، من زیر بغلتو گرفتم رنگت عوض شد.
-هیچی بابا محکم…
«شالمو که دور گردن و سینه امو استتار کرده بود سریع پس زد، تا خواستم دستشو پس بزنم شالمو کنار زده بود و دیر شده بود، شوکه نگام کرد و گفت:» -این چیه پگاه؟!!!
«عصبی با صدای خفه گفتم:» چیه؟ چیه؟ مگه ندیدی چطوری اذیتم میکرد؟
طاهر-تنت پر خون مردگی و کبودیه، لامصب داری چیکار با خودتو زندگیتو آبرومون میکنی؟
با چشمای پر اشک و حرص خفته نگاش کردم و گفت:
-باید بریم پیش دکتر.
-دکتر چی؟ دکتر برای چی؟ طاهر-برای… لااله الاالله. «با صدای خفه گفت:» مادرجون اینطوری ببینتت سکته میکنه، باید بریم پزشک قانونی که یارو رو پیدا کنیم پدرشو دربیاریم.
-یارو کیه؟ من نمیشناسمش.
«با حرص و صدای خفه گفت:» انگار انقدر سرت اومده بیخیالش شدی نه؟
«با حرص و خشم نگاش کردم و گفتم:»
-چی داری میگی عمو طاهر؟!
«با صدای لرزون از بغض ادامه دادم:» منو داری انصافانه قضاوت میکنی حواست هست؟
-داداشم تو زندانه فکر میکنه ما مراقب یه دونه بچه اشیم، بعد سر و سینه ی دخترش امشب تو کبودی و خون مردگیه و یه مردی بهش دست درازی کرده. دارم خون خودمو میخورم که خودمو کنترل کنم و منطقی رفتار کنم که شر نشه. بابام و مادرم نفهمند ،پسرعموت نفهمه.
-ارسلان میدونه.
با چشمای گرد گفت:
-میدونه؟! پس حقته که توی سرو کله ات زده؛ تو بی غیرتی تو….
«دست به کمر رژه رفت و دو سه بار نفسشو محکم فوت کرد و گفت:» باید بریم دکتر.
-من دارم از حال میرم دیگه.
یکم فکر کرد و گفت:
-خیله خب فردا میریم..
«محکم و جدی و با جذبه ادامه داد:» به جون بابات که میخوام دنیا نباشه،جون داداشمو قسم میخورم پگاه اگه پاتو تو مهمونی بزاری قلمش میکنم فهمیدی یانه؟ با بغض و چشمای پر اشک نگاش کردم و گفتم: تقصیر منه؟
«با صدای خفه گفت:» آره تقصیر توئه، تو حیثیت نداری؟ نون خور اون خاله ی رمالت شدی حیارو خوردی دنبال آبرو میگردی؟ به ولله که باید ببندیمت توی خونه، ما پسریم عکس نمیزاریم تو با عکس و فیلمات یه ایرانو مچل خودت کردی و مارو زیر سوال بردی؟
-گفتی بیا ازت دفاع میکنم که خودت تخریبم کنی؟
«به گردنش زد و گفت:» داره میترکه میفهمی؟
-مگه چیکار کردم؟ من همه عکسام با روسریه، اصلا کار بدی نکردم.
«شاکی نگام کرد و گفت:» بچه ای، بچه! نمیفهمی مشکلت اینه.
صدای گوشیش بلند شد، باباجون بود؛ میخواست ببینه کارمون تموم شده یانه. عصا رو گرفتیم و برگشتیم، منو سوار ماشین باباجون کردن، یه بنز سبز صدری قدیمی داشت ،مدلشو بلد نبودم اما از وقتی بچه بودم این ماشینو داشت و با هیچی هم عوضش نمیکرد!
مادرجون هر پنج دقیقه یه بار برمیگشت منو نگاه میکرد و میگفت:
-مادرخوبی؟ شام خوردی؟ آب خوردی؟ گرمه؟ سرده؟ آخر باباجون گفت:
-ای بابا ولش کن نوری خانم کشتی بچه رو، تا چشماشو روهم میزاره صداش میکنی. مادرجون-دلم شور میزنه، جون که نداره، پاشم اینطوری شده.
باباجون-تیر که نخورده، ترک مویی برداشته.
مادرجون-باید میرفتیم خونه، زرده تخم مرغ و زردچوبه براش میزاشتم.
باباجون-بََه! حالا دیگه خانم دکترا رو قبول نداره میگه زرده تخم مرغ و زردچوبه ی من کفاف پاشو میداد.
چشمامو روهم گذاشتم و سریع خوابم برد.
به خونه که رسیدیم صدام کردن، انقدر زیر بغلمو و سینه ام درد میکرد که نمیتونستم عصا بگیرم و تا یه قدم با عصا برمیداشتم شتلق زمین میخوردم و از درد زیر بغل و سینه ام دلم غش میرفت. طاهر و ارسلان باهم گفتن:
-اوه اوه….عصا نمیتونه….نه….پاشو پاشو…
مادرجونم که محکم روی گونه اش زد و گفت:
-خاک بر سرم، مادر خوبی؟
باباجون هم که بدتر از مادرجون هول کرده بود هی میگفت: دستشو بگیر، پاشو بگیر ،طاهر بغلش کن…
ارسلان-ای بابا! باباجون صبر کن، طاهر بزار روی کول من.
مادرجون-وای، خاک بر سرم! نه نه آقا بایرام…
«لبشو گزید و آرنج باباجونو کشید و زیر لب گفت:» طاهر کولش کنه، ارسلان نامحرمه نمیشه که روی کول اون بپره.
باباجونم که توی باغ نبود گفت:
-ارسلان چرا نمیشه؟ این که چیزیش نیست.
مادرجون-وااای واااه میگم « با صدای خفه گفت:» نامحرمه نامحرمه.
باباجون-ول کن بابا نوریه، بچه ام پاش شکسته، تو داری نرخ تعیین میکنی، بیارش بابا بیارش….
ارسلان کولم کرد و طاهر زیر لب گفت:
-آدم نمیدونه خودشو بزنه، اینو بزنه، بگیره تک تک اون آدمایی که تو مهمونی بودنو پیدا کنیم بکشیم.
«مغز همه ی خانواده به یه جا وصل بود، دنیا رو رینگ بوکس میدیدن و مردمو حریف ،بیوفتن به جون مردم و بزنند و بکشد و فحش بدند. ارسلان با صدای خفه گفت:»
-یعنی پگاه یه غلطی کردی که آدم هیچی غلطی نمیتونه بکنه.
سکوت کردم و در خونه باز شد و قامت رضا تو چهارچوب هویدا شد، گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
رضا داداشِ ارسلان بود، همسن طاهر بود و نوه ی ارشد باباجون. این یعنی استغفرالله قران باباجون اینا، رضا یه شخصیت خیلی خاص داشت. کلا همیشه آروم بود اما با همون آروم بودنش هم خون به پا میکرد. در اصل کارگاه کوچیک بخاری ارسلان برای رضا بود اما رضا چون زیاد تهران نمیموند و همیشه میرفت انارور تو باغ میوه ی آقاجون دیگه سال ها بود کارگاهو ارسلان میگردوند.
رضا هم مثل ارسلان کیک بوکسینگ کار میکرد و کلی هم مسابقه داده بود که من اسم مسابقه هاشو نمیدونم اما چیزی که مهم بود اینه که این وسط فقط رضا کم بود که توی این هاگیر واگیر به تهران برگرده .مادرجون که به کل منو یادش رفت و به طرف رضا رفت و بهش چسبید.
مادرجون-مادر قربونت بره تو کی اومدی؟ ارسلان-عه! داداش؟
رضا که نگاهش به من بود عینکشو روی بینیش تکونی داد و گفت:
-سلام، پگاه چش شده؟
طاهر-سلام، حالا بریم تو… بریم تو…
رضا کنار رفت و وارد حیاط خونه ی قدیمی باباجون شدیم، خونه ای که پدرامون همه همینجا به دنیا اومده بودن، خونه ای پنجاه سال ساخته که دور تا دورش باغچه بود وسطش حوض. هر طرف حیاط یه واحد قدیمی بود که متعلق به اعضای این خونه بود.
ساختمونی که دقیقا وسط خونه قرار داشت و از همه بزرگتر بود برای باباجون و مامانجون بود که دوطبقه بود و طبقه ی بالاش برای طاهر بود که با اینکه مجرد بود اما توی واحد خودش بود. سمت راست واحد باباجون خونه ی نوید و مادرش شراره بود .
سمت چپ هم یه واحد دیگه بود که خونه ی ارسلان و رضا بود.
ماقبل زندان رفتن بابا هیچ وقت ساکن این خونه نبودیم چون مامان دوست نداشت خونه ی مشترک داشته باشه ولی من توی بچگی همیشه دوست داشتم بیایم پیش باباجون اینا. اما بعد اون اتفاق و قضیه ی زندان بابا و جریان مامان هر ازگاهی برای یکی دوماه پیش باباجون اینا میموندم و بعد خونه ی خاله میرفتم.
اینبار برای دو ماه بود که ازشون دور بودم؛ خب ترجیح میدادم آزادی داشته باشم .
همسایه های خونه ی خاله کسی خبر نداشت که پدر من کجاست اما تو محل باباجون اینا آب میخوردی میفهمیدن. با این اوضاع و احوال…. یعنی به زودی سیری از آبرو ریزی اتفاق میوفته.
ارسلان منو روی مبل گذاشت و رضا هم کنار در ورودی ایستاده بود و با اون نگاه مرموز بهم خیره شده بود. نه غم نه شادی توی نگاهش مشخص نبود و نه سوال و جواب میکرد؛ نگاهشو از پام گرفت و به من نگاه کرد و سریع نمیدونم چرا گفتم:
-سلام.
رضا با تعجب کمتری نگام کرد و ارسلان پق زد زیر خنده و رضا گفت:
-افتادی؟
ارسلان-ژستش پاشو شکونده.
رضا-ژست چیه؟
«جدی نگام کرد و گفت:» تصادف کردی؟ جونه اتم کبوده.
به ارسلان نگاه کردم، سرشو بلند کرد و با تای ابرو بالا داده گفتم:
-داداشت زده.
ارسلان شاکی گفت:
-داداشت زده تعریف کن چرا زده.
«رضا با همون صدایی که فقط بم بود وگرنه تنش پایین بود گفت:» هرچی به چه حقی میزنی؟ مرد دست دراز نمیکنه حرف میزنه.
ارسلان-دِ داداش خانم تخم دوزرده کرده.
-خیله خب بزار برسیم بعد آگهی بده.
مادرجون-هیس هیس الان نوید و شراره میان دیگه اعصاب اونارو ندارما.
طاهر هی ته خونه رژه میرفت، باباجون هم کنترل به دست گرفته بود و کانال هارو بالا و پایین میکرد. ارسلان به باباجون با کمی تعجب نگاه کرد و زیر لب گفت:
-چه دل بزرگی داره.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن