رمان بلو blue پارت۱۵

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

-نه ببین.
«به چشمام اشاره کردم و گفتم:» جون منو گرفتی تا حرف زدی.
رضا-قربون جونت.
-به باباجون بگو به بابا بگه.
«عاصی شده گفت:» چشم چشم، شما کار نداشته باش من درستش میکنم میشه؟!
بهش زبون درازی کردم و رومو برگردوندم و گفتم:
-به من میگی بی تربیت، هی داد میزنه.
رضا-داد نزدم پگاه خانم!نوچ ببخشید عزیزم ببخشید.
«با ذوق گفتم:» از اون انگشتر مدل تاج ها میخوام برای نشونم.
رضا خندید و به بیرون نگاه کردم و گفت:
-تو منو تا سه هفته دیگه بابا میکنی من میدونم.
با مشت آروم به سر زانوش زدم و گفتم:
-ییه، رضا واقعا که! رو نمیکردی تو هم بله؟
«با شیطنت لبخندی زد و گفت:» بله.
من دیگه سر از پا نمی شناختم، سر و ته حرفمو با سحر میزدن در مورد عروسی با رضا بود. رضا رو خل کرده بودم، یعنی اگر فرار نمیکرد حتی مرام داشت. هی زنگ میزدم ،مسیج میدادم اونم نامردی نمیکرد و ده تا یکی جواب میداد. از ترس اینکه قهر نکنم هم نمیگفت بسه زنگ نزن و مسیج نده.
امتحان های ترم اولو با سلام و صلوات و التماس به زور پاس کردم، مگه عشق و عاشقی من میزاشت درس بخونم؟ رضا هم خط و نشون کشید که معدل ترم بعدیم بالا نیاد با بابا حرف نمیزنه. یعنی باید چهارماه صبر میکردم؟!!!!! رضا تا اینو گفت باهاش قهر کردم.
انگار هرچی من بی تابی میکردم رضا بدتر میکنه و برام شرط میزاره! با اینکه قهر کردن با رضا آسون نبود اما قهر کردم چون خیلی بهم برخوده بود، از طرفی هم میدونستم رضا واقعا منو دوست داره پس از دستش نمیدادم ولی از کارش ناراحت بودم.
اون روز همه سر سفره شام نشسته بودیم و رضا هم روبروم نشسته بود. باز بابا و عمو طاهر و باباجون بحث کار وسط کشوندن و مادرجون هم یاد عمو اسماعیل افتاد و ارسلان هم با اخم به گوشیش زل زده بود و تند تند text میداد. رضا با چشم اشاره کرد غذا بخور، رومو ازش برگردوندم و سینه اشو صاف کرد و گفت:
-پگاه آبو بده.
-ارسلان آبو به داداشت بده.
ارسلان سربلند کرد و شاکی بهم گفت:
-تو دهنت چفت و بست نداره؟
«یکه خورده گفتم:» واااا ! چیه؟!!
ارسلان-برای چی سیر تا پیاز برای سحر تعریف میکنی؟
-یییه با سحر حرف میزنی؟ موذمار.
از اینور سفره خودمو به اونور سفره کش دادم تا گوشی ارسلان ببینم.
ارسلان-از دست تو کجا فرار کنم؟
باباجون-ارسلان، باباجان آدم که هی این دختر اون دختر نمیکنه، اگر می خواییش بریم خواستگاری.
شاکی به رضا نگاه کردم و رضا گفت:
-باباجون بزار حالا چندوقت رفت و آمد کنند.
مادرجون-مگه آبروی دختر مردم از سر راه اومده؟ چندسال قبل هی رفت و آمد کرد بعد یهو آقا جای خونه سحر خونه ی پریا خانومو نشون ما داد که اینجا خواستگاری برید.
ارسلان-فعلا که پگاه خانم دست از راپورت بازی برنمیداره.
-خوب میکنم، تو سحرو پیچوندی رفتی با دوستش معلومه که بهت اعتماد نداره.
ارسلان-به تو چه آخه، به تو چه اونجا بودی که بدونی جریان چی بوده؟
رضا-خیله خب بسه، الان سر سفره وقت…
-سحر همه چیو گفته.
ارسلان-گفته که بهم نگفته بود نامزد سابق داداش پریا بوده؟ -یییه نامزد قبلی اون شل مغز بوده؟ مادرجون-شل مغز چیه؟!
«چشمامو ریز کردم و گفتم:» خیلی موذی هستید، به من نگفته بود، عه عه عه….
رضا-سر سفره…
با اخم رضا رو نگاه کردم و بشقابمو برداشتم و گفتم:
-مادرجون دستت درد نکنه.
مادرجون-وا !!!! صادق این فقط نوک میزنه ها، پس فردا این دختر میخواد شوهر کنه ،زایمان داره با این چثه و غذا که زن زندگی نمیشه…
-من میخوام راهبه بشم، غصه نخور مادرجون.
باباجون-خوب کاری میکنی باباجون با مردای الان، بچه ام کجا بره؟ صادق هرکی اومد از جلوی در خونه میگی نه…
برگشتم رضا رو نگاه کردم و با قیافه ی عاصی شده منو نگاه کرد. با حرص رفتم بشقابمو گذاشتم توی ظرفشویی و از آشپزخونه بیرون اومدم دیدم باباجون ول کن نیست و هنوز داره در مورد شوهر ندادن من حرف میزنه. رفتم توی اتاقم و درو بستم .
بابا از توی هال گفت:
-پگاه؟
«جواب ندادم، حتما باز میخواد بگه بیا بشین غذا بخور، به سحر پیام دادم و شروع کردم به شکایت کردن که چرا به من نگفتی! سحر هم توجیه میکرد که پیام رضا بالا صفحه ام اومد:» -پگاه خانم؟
«جواب ندادم و باز پیام داد:» وقتی آنلاینی و جواب نمیدی خیلی بی ادبی ها!
بازم جواب ندادم و نوشت:
-جواب ندی میام توی اتاقت ها.
«پوزخندی زدم و بازم جواب ندادم. هنوز با سحر سروکله میزدم که در اتاقم باز شد و دیدم رضاست. اول یکه خورده نگاهش کردم، خیلی عجیب بود که اون موقع شب از طبقه بالا بیاد، خونه ی ما توسط ده تا پله از خونه ی مادرجون اینا تفکیک میشد که یه سویت برای من و بابا بود.
رضا-جواب نمیدی نه؟
گوشیمو کنار گذاشتم و پتو رو روی سرم کشیدم و رضا گفت:
-پگاه خانم این کار درست نیستا.
جواب ندادم.
رضا-میشه بگی برای چی با من قهر کردی؟
«بازم هیچی نگفتم و رضا گفت:» خیله خب جواب نده.
این جمله اش شبیه تهدید بود، شاید من فکر میکردم تهدیدیه! من دلم میخواست رضا نازمو بکشه اما رضا اصلا اهل ناز کشیدن نبود، اصلا شبیه مرد آرزوها نبود، رضا، رضا بود! رضایی که با همه چیز با همه ضعف ها دوسش داشتم.
در اتاق بسته شد، پتو رو از روی سرم کشیدم و با غصه به در نگاه کردم. سریع سحرُ در جریان اتفاقات قرار دادم و هر ده ثانیه یه بار هم رضا رو چک میکردم که ببینم آنلاینه یا نه ولی نبود! از خودمم ناراحت بودم، شاید ناز کشیدن رضا یعنی همین که دم در دنبالم بیاد. از واحد بالا که خونه ی رضا و ارسلان بود صدا موزیک میومد، اتاق رضا بالای اتاق من بود:
دستمو ول کردی خیلی دل دل کردی
اما من جدا نمیکنم تورو از قلبم به من ایراد نگیر که چرا دیوونه ام
اگر دیوونه نباشم چطوری آرومشم
دلم رضا رو میخواست، چرا دل دل میکنه برا جلوی اومدن؟ پنجره رو باز کردم به طرف بالا نگاه کردم، سایه اش روی حیاط افتاده بود یعنی کنار پنجره ایستاده. معلوم بود رضاست چون مو نداشت. دلم میخواست صداش کنم اما دلم ازش رنجیده بود.
از کنار پنجره کنار رفت و انگار دلم منم با خودش برد، چراغ اتاق خاموش شد. دهنم باز شد که صداش کنم اما لبمو باز روی هم گذاشتم و اومدم تو و پنجره رو بستم.
روز و شب من اینطوری میگذشت، انگار نفرین شده بودم، دانشگاه میرفتم و توی ماشین با سحر گریه میکردیم و بعد آرایش میکردیم و میرفتیم کلاس. ارسلان داشت اونم خل میکرد. سرسختی و ناز کشیدن و جدی بودن رضا هم منو دیوونه کرده بود.
اون روز ماشین نبرده بودم چون بابا کارای اداری داشت و با ماشین من رفته بود. سحر هم دانشگاه نیومده بود و خودمم حوصله نداشتم. از صبح رضا یه سلام برام فرستاده بود و من هم فقط نگاه کرده بودم که دوتا تیک بخوره و بفهمه خوندم. از خودم بیشتر از رضا ناراحت بودم. از دانشگاه تا مترو پیاده میرفتم و توی گوشم هنزفیری گذاشته بودم .
سرم به زیر بود و آهسته آهسته میرفتم و فاز آهنگ بودم و هی بغضمو قورت میدادم.
یهو یکی دستمو محکم کشید، انقدر محکم که تعادلمو از دست دادم و با باسن زمین خوردم، سربلند کردم دیدم عمو اسماعیلِ. یکه خورده گفتم:
-عمو اسماعیل!
-بابات اومده باز ول شدی.
-چی؟!
«از جا بلند شدم و گفتم:» چی میگی عمو؟ مادرجون هرچی زنگ میزنه جواب نمیدی.
عمو-دیگه صادق اومده به من چه نیازی داره؟ داری از کجا میای؟ رنگش زرد شده و پریشون احوال بود.
-حالت خوبه؟ مریضی؟
آرنجمو گرفت و کشید، ترسیدم، یاد یه صحنه ی مبهم توی سرم می افتادم. به زور کشیدم و گفت:
-بیا سوار شو.
-ولم کن عمو، چرا اینطوری میکنی؟
عمو-ول داری باز توی خیابون میچرخی؟ برات س نبود آبرومونو بردی؟ -من دارم از دانشگاه میام.
«دستشو بلند کرد و با خشونت گفت:» خفه شو دروغ نگو…
دستمو هرکاری میکردم از توی دستش بیرون بکشم زورم نمیرسید، هولش دادم و دستمو به سینه اش زدم. درست وسط سینه اشو با دست آزادم هول دادم، یه برآمدگی بزرگ وسط سینه اش بود که تا دستم بهش خورد از درد به خودش پیچید و با ضربه به عقب هولم داد. به دیوار خوردم و روی زمین نشستم و با وحشت نگاش کردم. ازش میترسیدم، شبیه دیوونه ها شده بود. مردم با تعجب نگامون میکردن و رد میشدن.
گوشیم زنگ خورد، رضا بود، با هول جواب دادم:
-رضا…رضا بیا.
رضا-پگاه؟ کجایی؟ چیشده؟
-دم پل هوایی نزدیک دانشگاه، رضا…. بدو عمو اسماعیل اومد میخواست بزنتم.
رضا-نزدیکم الان میام.
عمو اسماعیل نفس زنان در حالی که دستش به زیر سینه اش و نزدیک معده اش بود با اون چشمایی که کاسه ی خون بود گفت:» -توهم مثل مادرتی.
-عمو چی از جون من میخوای؟ چرا اینطوری شدی؟ حالت بده؟
از جیبش یه سیگار همراه با یه فندک اتمی درآورد و درشو با ضامنش باز کرد .
سیگارشو آتیش زد و بوی سیگارش تپش قلب منو بالا برد. حالت تهوع گرفته بودم ،بوش اعصاب و روانمو جوری بهم ریخته بود که قدرت تمرکز و فکرمو ازم گرفت. اومد نزدیکتر و آرنجمو گرفت و گفت:
-بابات عرضه نداره تورو جمع کنه، تورو من باید جمع کنم…
«جیغ زدم:» ولم کن.
با آرنجمو هولش میدادم، با مشت به بازو و توی دلش زدم، با همون دستش که سیگار بود چنان توی صورتم زد که یکی از اون خوردم یکی از دیوار. مردم سروصدا کردن:
-چیکارش داری؟ چرا میزنی؟ عمو-دخترمه….
«نفسم رفته بود، نفس بریده گفتم:» دروغ….دروغ…..
«نعره زد:» خفه شو کثافت، حرومف لنگه مادرتی تو هم فاحشه ای، اون بدبختا رو انداختی زندان، تورو باید می نداختن…
با لگد به پهلوم زد….صدای داد رضا گوش خیابونو َکَر کرد. نفسم بالا نمی اومد. دو سه تا زن اومدن دورم و جیغ میزدن تا عمو عقب بره. رضا رو دیدم مثل دیوونه ها دویید و تا عمو برگشت شبیه یه شیری که کفتار رو شکار میکنه یقه اشو گرفت و توی دیوار کوبیدش. نفس نفس میزد و توی صورت عمو فریاد زد:
-میکشمت عمو، میکشمت نامرد….
«عمو اسماعیل با ترس و لکنت گفت:» رضا…..رضا باز با یه پسر دیدمش….
« با همون حال پهلومو گرفته بودم و گفتم:» رضا دروغ….
رضا فک عمورو گرفت و گفت:
-به چه حقی روش دست بلند میکنی عملی؟ فکر کردی بی صاحابه؟ باباشم حق نداره دست روش بلند کنه، برای چی زدیش لهت کنم؟ لهت کنم؟
«عمو با ترس و لکنت گفت:» رضا….ر…..رضا میخواستم….ادب بشه….
رضا با ضرب به کنار هولش داد و گفت:
-برو پی کارت، به ابوالفضل یه بار دیگه دوروبر پگاه بیای خونتو از باباجون میخرم.
عمو اسماعیل با اون چشمای ترسناک نگاهم کرد ،از ترس نگاهش همونطور نیم خیر با درد میخواستم عقب نشینی کنم و پاشنه ی پام روی زمین لیز میخورد. رضا به طرفم اومد و زد زیر گریه، بغلم کرد و محکم گردنشو گرفتم و گفت:
رضا-اومدم، اومدم نترس، نترس، ببینم صورتتو…
«یه خانم که کنارم بود گفت:» باباشه آقا؟
رضا-نه خانم…. پگاه از کجای دهنت خون میاد؟ لبته؟ -پهلوم…
«یکی از همون زنا گفت:» نامرد همچین زد توی پلوی بچه شوت شد اینور، مرتیکه عوضی، آقا چرا نزدیش؟ میزدی پدر بی شرفو درمیاوردی.
«رضا روی دستش بلندم کرد و گفت:» عموم بود وگرنه میکشتمش.
«با گریه گفتم:» زنگ بزن بابام، بابام بیاد…. پهلومو شکوند، بابام بیاد بکشتش، منو میزنه…
رضا-الان میبرمت دکتر، نترس.
«با همون حال گفتم:» منو الکی زد رضا، من….من داشتم راهمو میرفتم.
رضا-میدونم عزیزم، میدونم، پهلوت خیلی در میکنه؟ -آره خیلی خیلی….
«توی ماشین نشوندم و گفتم:» از صبح دلم شور میزد، پاشدم اومدم دم دانشگاه، کاش زنگ میزدم بمونی تا برسم.
«دستمو بوسید و ادامه داد:» گریه نکن خوشکلم الان میرسونمت بیمارستان، تقصیر منه مراقبت نبودم ببخشید ببخشید…
دستمو می بوسید و عذرخواهی میکرد، درد یادم رفت، رضا اینجاست داره قربون صدقه ی من میره. به بیمارستان رسوندم، از پهلوم عکس گرفت. باباجون اومد بیمارستان اما به بابا خبر نداد، بابا جون عین بهار اشک می ریخت، پهلوم مو برداشته بود، نفس میکشیدم درد میکرد.
باباجون با ناله هام اشک میریخت، دو ساعت نرسیده طاهر و ارسلان هم اومدن. رضا غیبش زده بود، حتما سراغ عمو رفته بود، باباجون کلی باهام حرف زد که قبول کنم به بابا بگم تصادف کردم وگرنه بابا، عمو اسماعیلُ میکشه. ترجیحا همینو گفتم، مادرجون همراه بابا اومد… تا بابارو دیدم میخواستم زیر قولم بزنم و بگم عمو چیکار کرده. انقدر گریه کردم که درد پهلوم چند برابر شد.
شب توی بیمارستان نگهم داشت، رضا آخر شب با سر و وضع داغون اومد. تا رضا رو دیدم با بغض گفتم:
-منو گذاشتی رفتی؟
اصلا مهم نبود مادرجون و بابا هم بودن، رضا با سر و ضوع بهم ریخته گفت:
-بابد میرفتم از یه چیز مطمئن میشدم.
«با گریه گفتم:» پهلوم شکسته.
«با غصه نگام کرد:» شکونده؟!!!
بابا-شکونده؟!!! کی ؟!!!!
رضا گیج به من نگاه کرد و مادرجون گفت:
-خدا راننده رو لعنت کنه، بچه امو گوشه ی بیمارستان انداخت.
«مادرجون موهامو نوازش کرد و سرمو بوسید و گفت:» خوب میشی مادر.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن