رمان بلو blue پارت۱۴

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

«سینا خندید و گفت:» عه! مثلا کی سفارش منو کرده؟ طاهر پدر زنت!
«سینا یکه خورده گفت:» آقا تراب بهم حرفی نزد!
طاهر-چون فکر نمیکرد روی حرفش حسابی باز کنم و پای قرار بیام.
سینا-عجب! به هرحال ما الان اینجاییم.
«به رضا و ارسلان نگاه کرد و بعد به من. قلبم تیری کشید و طاهر گفت:»
-عادت ندارم با شکم گرسنه پای قرار بشینم.
سینا-منم عادت ندامر توی معامله خانم ببینم.
طاهر-سرمایه گذار من همسرمه.
«سینا خندید و گفت:» آقای شاهکرمی شما هم بله؟
طاهر جدی به سینا نگاه کرد و سینا خنده اشو جمع کرد و گفت:
-خانم خیلی خوشبختم از آشنایی با شما و….همسرتون…
سری تکون دادم و نگاهمو کشدار ازش گرفتم و به طاهر نگاه کردم. سعی کردم توی نقشم فرو برم. سرمو اشاره ای تکون دادم و طاهر رو هوا حرفمو زد و گفت:
-صداشون میکنم.
«سینا یکه خورده گفت:» کیارو؟!!!!
«با خنده ای که نگرانی داشت گفت:» نکنه آدم آوردی مارو بزنند؟ طاهر بدون اینکه سینا رو نگاه کنه دکمه call رو زد و گفت:
-انگار پرونده ی شما زیادی خط خطیه که میترسی!
سینا-منظورتون چیه؟
گارسون اومد و طاهر غذا سفارش داد و سینا هم همینطور. اون دوتا نوچه اش هم غذا سفارش دادن و تا غذا رو بیارن طاهر پچ پچ کنان به من گفت:
-رستوران داره خالی میشه، وقتی همه چی رو شد برو یه کنار تا صدات کنیم.
سری تکون دادم و طاهر گفت:
-من پنجاه و هفت تا دونه الماس میخوام با یازده تا یاقوت سرخ.
سینا-شما انقدر سکرت بازی درآوردید که من نصف سنگ هامو حمل کردم آوردم، خب توی دفتر نیومدید چرا؟
طاهر-چون همیشه دوروبر من دزد هست، دزد که به رستوران حمله نمیکنه اما پِِی من تا دقتر شما میاد و حمله میکنه.
سینا-خیله خب، حالا چرا از حاج آقا خرید نکردید؟ طاهر-تعداد مورد نظرمو نداشت.
سینا-حاج آقا؟!!!!
طاهر-شایدم دروغ گفته به تو نون بده. مرد بزرگواریه، میخوره و خرده نوناشو میزاره، از اینجا رفتی میتونی ازش بپرسی که من کی ام.
«سینا یه ابروشو بالا داد و گفت:» شغل شریف شما چیه؟ طاخر لبخندی زد و گفت:
-شغلی که شنیدم خیلی مشتریش هستی.
«سینا خندید و گفت:» من؟!!! چیه؟!!!
طاهر-من قبل خرید و فروش هرچی از خریدار و فروشنده تحقیق میکنم.
سینا باز خندید و گفت:
-مگه میخوای دختر شوهر بدی حاجی؟
طاهر-نه میخوام پولامو شوهر بدم که از دخترم با ارزش تره.
سینا یه تای ابروشو بالا داد و گفت:
-خب نگفتید شغل شریفتون چیه؟ طاهر-تجارت.
سینا-تاجر چی؟ طاهر-زن!
سینا شوکه به طاهر نگاه کرد و با تردید پوزخندی زد و به دوتا همراهاش نگاه کرد و گفت:
-شوخی خوبی بود، خیلی جا خوردم.
طاهر-شنیدم یکی رو داشتی برات دختر جور میکرده، دختر دوست داری نه؟ شاید نژادت عربه! من مشتری عرب زیاد دارم.
سینا-نه آقا کی گفته؟
طاهر-هوشیار، خودش جور میکرده.
سینا توی جاش جابه جا شد و گفت:
-خیلی ببخشید ولی هوشیار غلط کرده، خر کیه که حرف مفت در…
طاهر-چرا ترسیدی؟ پدر زنت خبر نداره! اون حتی نمیدونه پشت تجارت جواهرات من یه گله زن خوابیده چون پیر و متعصبه، تعصب خیلی بده.
«سینا به من اشاره کرد و گفت:» شما هم متعصبید!
طاهر-زیاد آدما رو با ظاهرشون باور نکن، رئیس باند نباید عیان باشه، بهت اینا گفتم چون کرک و پرت داشت میریخت و خواستم بگم ماهم از خودتیم، حالا چندتا میخوای؟ سینا-چی؟!
طاهر-دختر!
سینا-جون حاجی دست انداختی.
طاهر فقط نگاش کرد و سینا گفت:
-آخه من….یعنی زن می دزدید؟ یا خودشون میان؟
طاهر-تو دست مالی میکنی میرن من گوش مالی میکنم می مونند.
سینا ابروهاشو بالا داد و نفسی کشید و به صندلیش تکیه زد.
سینا-چرا غذارو نمیارن؟
نگاهش به پشت سرما افتاد و با تعجب از جاش بلند شد و یه صدای آشنایی گفت:
-منتظر شکارن تا گوشتشو حاضر کنند.
قلبم هری ریخت، از جا پریدم و برگشتم دیدم باباست ،بابای من… بابای من؟ همون چثه ی نه چندان بلند اما ورزیده و هیکلی با اون ریش جوگندمی روی صورتش. چادر از دستم ول شد و سینا بلند گفت:
-تو اینجا چیکار میکنی مرتیکه؟
همون لحظه در رستوران بسته شد، بابا یقه ی سینا رو چسبید و قبل اینکه اون دو نفر حرکتی بکنند ارسلان و رضا جلوشونو گرفتم. صورتم خیس بود و چشمام تار میدید .
همه ی نگاهم به بابا بود، مشت اولو خالی کرد و گفت:
-سلام کثافت، من باباشم، بابای دختری که فکر کردی میتونی با تجاوز بهش از من انتقام بگیری، شوهر سابق اون زنی ام که داداشِ حرومیت فکر کرد با وعده و عید و حامله کردنش میتونه از من انتقام بگیره. زن؟ گور بــــابــــاش اما دخترمو بد رقمه اشتباه زدی! پگاه….
«سینا توی دستای بابا بود، باباهم گردنشو گرفته بود و سینا تقلا میکرد و بابا گفت:»
-اول زدت؟
مشت دومو روی گونه اش زد، سینا یورش کرد و بابا رو هول داد و من جیغ زدم. بابا روی میز شیشه ای که وسط دوتا مبل بود افتاد و تمام شیشه خرد شد. رضا اون یارو بادیگارد سینا رو ول کرد و افتاد به جون سینا، سینا مگه میتونست تکون بخوره؟ فقط هیکل گنده داشت، فن بلد نبود. رضا چپ و راست میزد، رفتم طرف بابا و با گریه آرنجشو گرفتم تا از تو میز شکسته بیرون بکشمش و با گریه گفتم:
-بابا، باباجونم، بابا خوبی؟
بابا درحالی که از جا بلند میشد گفت:
-خوبم بابا، تو برو عقب….
بلند شد سرمو بوسید و دستمو گرفت و گفتم:
-بابا تروخدا، کسی رو نکشید من از حقم گذشتم، نمیخوام باز برید زندان، تو نبودی که اینطوری شد.
بابا-حواسم هست گلم حواسمون هست، تو بیا…
«منو کشون کشون وسط رستوران برد و گفت:» برنگرد، هر صدایی اومد برنگرد، تو که جیغ بزنی صدای جیغتو میشنون، کسی کشته نمیشه قول میدم.
با گریه دستشو بوسیدم و گفتم:
-نمیخوام هیچ کدومتونو از دست بدم، بابا…..نمیخوام.
بابا-بشین، برنگرد، تو فقط برنگرد.
پشت کرده بهشون نشسته بودم، صدای زد و خرد میومد. اونا سه نفر بودن اما ما پنج نفر بودیم، پنج نفری که دوتاشون مدال دار بوکس بودن و یکیشون هم بوکسور بود اما اونا فقط هیکل توخالی بودن… ارسلان داشت بهشون فحش میداد، صدای طاهر رو میشنیدم که میگفت:
-ما خانواده ی یه قربانی هستیم، تصویر تاره، از پاها فیلم گرفته میشه اما مشخصه که چه اتفاقی داره میوفته مگه نه؟ ما نذاشتیم ناموسمون مفت به تاراج بره، هرکی دست به ناموس ما بزنه به مرگ راضیش میکنیم، اینا متجاوزن! اینا به ناموس ما تجاوز کردن ،این قیافه اش! اسمش سیناست تو ایسنتاگرام به sins stone معروفه، سرچ کنید میاد بالا. پول میداده و دختر براش میاوردن، دخترای بدختی که خیلی ها برای کار بهش مراجعه میکردن. توی روزنامه آگهی میداده و دخترا که برای مصاحبه میومدن این با رفیقاش بهش تجاوز میکردن.
برگشتم سمتشون، همشون خونی و مالی تو دست یکیشون بودن.
طاهر-این فیلمو پخش کنید، ما میریم شکایت اما شکایت ما شاید به جایی نرسه اما هرکی…هرکی این فیلمو میبینه و این کثافت بهش دست درازی کرده الان وقتشه ،بیاین شکایت.
«سینا داد میزد:» فیلم نگیر کثافت….فیلم نگیر….
رضا زدش و طاهر گفت:
-جای اینکه فیلم آبروی خواهر منو، دختر منو، مادر منو پخش کنید این فیلمو پخش کنید. این کثافت هارو از روی زمین خودمون باید جمع کنیم، اگر ده تا پدر و برادر و شوهر اینطوری کنند هیچ عوضی کثافتی جرات نمیکنه به زن یا دختری دست درازی کنه.
رضا سینا رو کشون کشون آورد و جلوی پای من انداخت، از ترس دست و پامو جمع کردم و بابا رو صدا زدم، بابا نفس زنان گفت:
-جان، بابا اینجاست، هیچ گهی نمیتونه بخوره.
«رضا با لگد به پهلوش زد و گفت:» براش زوزه بکش کثافت….
«هی میزد، ترسیدم…سینا بیهوش شده بود ،از جا پریدم و رضا رو عقب کشیدم، بغلش کردم و با تنم به عقب هولش دادم و گفتم:»
-رضا….رضا…تروخدا بسه…رضا بشه….تروخدا….به خدا من تحمل ندارم…
«رضا با صدای دورگه داد زد:»
-کثافت بی همه چیز…..تو خوا….خواهر….نداری؟! چطوری تونستی؟…. فقط بیست سالشه، بچه است چطوری تونستی کثافت؟ بچه دار نشو…بچه اتو پیدا میکنم….به علی بچه اتو پیدا میکنم بلایی که سر دخترها آوردی و میدم جلوی چشمات سرش بیارن ….
یادت نره جلوی چشمات…. ببینم میتونی تن بی جونشو جمع کنی، میتونی….ببریش با اون حال ترکش بدی؟ تو این بلا رو سرما آوردی…..
«جیغ زدم:» رضا بـــــــسه.
رضا بی جون روی مبل نشست. بابا اومد طرفم و منو تو وضعیتی که بهتر از رضا نبودم بغل کرد. سربلند کردم دیدم ارسلان و طاهر دارن اعتراف میگیرن، چه اعترافی با ذکر مکان و ساعت و اسم… ول کن ماجرا نبودن.
رضا-هومن.
«در رستوران باز شد و رضا گفت:» زنگ بزن صدو ده.
در رستوارن کامل باز شد و یه زن همراه یه پیرمرد و یه پسر جوون با هول و ولا توی رستوران اومدن. اول هاج و واج مارو نگاه میکردن و رضا گفت:
-بیا حاجی، گفتم لششو تحویلت میدم.
پسر جوونه به سمت سینا که بیهوش بود دویید. یقه اشو گرفت و سینا به زور چشماشو باز کرد و پسره نعره زد:
-کثافت، حرومزاده، خواهرمو بدبخت کردی، آبرومونو بردی…
زنه هم ضجه میزد.
رضا-عمو پاشو با پگاه برو، تو نمون.
بابا-میبرنتون بازداشتگاه.
رضا-دوست طاهر اونجاست، وکیل این جرئت شکایت نداره.
«با وحشت گفتم:» میبرن بازداشتگاه؟ رضا-میام، به خدا میام.
«با گریه گفتم:» من چرا هیچ وقت هیچ کدومتونو نباید باهم داشته باشم.
بابا-نگهشون نمیدارن قول میدم، جرئت شکایت نداره.
با حسرت و بغض و گریه رضا رو نگاه کردم و بی صدا گفت:
-برو میام.
«دلم داشت برای سه تاشون میترکید، اما خب رضا فرق داره، رضا تو دل من بود ،عشقمه…»
ارسلان-عمو….عمو صادق بیا برو… برو الان پلیس میرسه؛ برید خونه باباجون…
منو بابا از رستوران بیرون اومدیم، حاضر نبودم یک لحظه دستای بابا رو ول کنم و بنا به شرایط ازش دور بشم. حالا اومده، کنار منه، نمیخوام ازش دور بشم…
همه چی برنامه ریزی شده بودو فقط من زیاد مطلع نبودم و یا نصفه نیمه بهم گفته بودن که استرس کمتری بهم وارد بشه. از رستوران به خونه ی جدید باباجون که تازه نقل مکان کرده بودن رفتیم. مادرجون و باباجون وقتی منو بابارو دیدن نمیدونستن منو بغل کنند یا بابارو، فقط گریه میکردن. مادرجونو به زور آروم کردیم و گویا ترجیح میدادن جلوی بابا ازم سوالی نپرسن. منم کلا فکرم پیش رضا و بقیه بود. اثاث های مادرجون اینا هنوز بسته بندی بود و بابا شروع به جمع و جور کردن، کرد و منو هم به کار گفت.
خیلی زود فهمیدم که بابا از همه چی خبر داره و جریان اونی که من فکر میکردم نبوده. تنها چیزی که بابا حقیقتشو نمیدونست این بود که فکر میکرد برای من عمو طاهر یه خونه گرفته و حواسش بهم بوده. حواس رضا و ارسلان هم همینطور.
اکثر وقتا عمو وقتشو پیش من میگذرونده و مادرجون و باباجون فکر میکردن عمو طاهر و پسرا رفتن مسافرت. مادرجون هم یه کله نق میزد و حالا چه وقت مسافرت رفتن بود که صادق داشت میومد؟ باباهم میگفت اومدن من معلوم نبود حالا من اومدم دیگه همو میبینیم.
از فردای اون روز بابا افتاده بود دنبال کارای قانونی و قضایی پسرا؛ همونطور که همه حدس میزدن سینا و دار و دسته اش جرئت شکایت نداشتن. بابا میگفت یه تهدیدی کرده بودیم که محال بود شکایت کنه! اگر بچه ها با خودش به یه جا منتقل میشد پدرشونو درمیاوردن و سینا هم آدم مطلعی نبود. ترس همین یدونه تهدید که توی زندان میبینمت باعث شد شکایت نکنه.
بابا پیغام داده بود که دیه اشو میدیم اما زنش و پدر زنش گفته بودن نوش جونش .
برادرش هم یعنی شوهر مادرم اصلا آفتابی نشده بود!!!!! وقتی یاد این می افتم خنده ام میگیره از ترسش که اصلا نیومده بود بیمارستان و بازداشتگاه و داداگاه….
همونطور که قبلا نقشه پردازی کرده بودیم برای مادرجون تمام جریانو همونطور که به بابا گفتیم تعریف کردیم با فرق اینکه من از روز اول رفته بودم خونه ی خودم تا بابا اومد و منوآورد. گفتم علت فرارم از خجالت کار مادرم بود…. بگذریم از گریه هاش و سرزنش مادرم آه ناله هاش و حرفای تکراری….
قبل اومدن پسرا، بابا کارای مغازه ی جدید روهم انجام داد و یه مغازه ی میوه فروشی نزدیک محل زندگی جدیدمون خرید. باباجون که نفسش تازه شده بود از اومدن بابا و تغییر محل کار و زندگی دوتایی با بابا همه ی کارای خونه و مغازه رو انجام دادن.
چیزی که خیلی عجیب بود اینکه طی این زمانی که بابا اومده بود و تغییر خونه مغازه ،عمو اسماعیل اصلا نیومده بود و مادرجون هم هرچی زنگ میزد و باباجون پیغام میداد نمی اومدن که نمی اومدن. حتی آدرس خونه و محل کار خودشو نویدم نداشتیم! مادرجون همش میگفت:
-سرخونه ناراحته!
اما این رفتار ها فراتر از ناراحت شدن بود! من که شخصا خوشحال بودم که نمیان و نیستن! بابا با پولی که داشتم و یکم از پولی که باباجون از فروش حجره میدون براش مونده بود برام یه ماشین خریده بود و میدونستم برای خوشحال کردن و فراموش کردن جریان ها این کارو کرده. داشت تموم تلاششو میکرد تا منو خوشحال کنه.
روز ها ازجریان انتقام گذشته بود اما پسرا به خاطر کارای قانونی و قضایی هنوز بازداشت بودن و من دلنگرون روز هارو سپری میکردم… شبا به روز می خوابیدم .
دستای رضا، وجود رضا نبودن و حالا میفهمم اون شب چرا اونطوری جوابمو سربالا میداد. از این روزا خبر داشت؛ شایدم از ناز شصت خودش میترسید که سینا رو بکشه؛ شیادم فکر میکرد شکایت کنند اما با اینکه شکایت نکرده بودن هنوز پرونده معلق بود.
دادگاه اول که برپا شد منو بابا به دادگاه رفتیم، سحر هم اومد و میخواست اخبار مربوط رو توی فضای مجازی منتشر کنه تا درس عبرت بشه.
تموم مدت دادگاه من عین بید می لرزیدم و به بابا چسبیده بودم، هوشیار دادگاهی شده بود اما به خاطر وضعیتش هنوز پرونده اش مختومه بود. توی همون دادگاه اول من و سه نفر دیگه از هوشیار شکایت کردم. فیلم طاهر همه جا پخش شده بود و یه عده هم شیر شدن و اومدن شکایت کردن…. قاضی معمولا توی اینطور پرونده ها خیلی مهمه، اینکه چطوری پرونده رو قضاوت کنه!
استرس این دادگاه ها باعث میشد از دانشگاه جا بمونم اما بابا با رئیس دانشگاه صحبت کرد و با یکم نامه بازی مرخصی تحصیلی گرفتم تا دادگاهام به پایان برسه. این وسط همچنان پای پسرا به خاطر اینکه سرخود دست به انتقام زده بود گیر بود و منم تا می دیدیمشون عین ابر بهار اشک میریختم و طاهر گفت:
-منو ببین، ما می دونستیم این روزا رو توی راه داریم ولی خوشحالیم که حال یارو رو گرفتیم.
ارسلان-اومدم بیرون مدیونمی ها.
«رضا و طاهر دعواش کردن و گفت:» یعنی هروقت گفتم باید بیای جورابامو بشوری ،رخت خوابمو جمع کنی.
«با گریه خنده ام میگرفت و گفتم:» شما بیاید بیرون من همه کار میکنم.
«به رضا نگاه کردم و بی صدا گفت:» میایم دیگه گریه نکن.
کاش میشد جلوی همه بغلش کنم، دلم براش یه ذره شده بود، زیر چشمش گود افتاده بود، رضا رو به بابا گفت:
-عمو مرخصی تحصیلیشو گرفتید؟
«بابا خندید و گفت:» شماها توی این سال ها که من نبودم خوب بابایی شدین ها، آره عمو گرفتم.
ارسلان-ما که نه….
«رضا تکه سرفه ای کرد و گفت:» برید دیگه نگران نباشید.
طاهر-به رفیقم میگم صحبت کنه با مادر اینا تماس بگیریم نگران نشن.
«منظورش وکیلشون بود که دوست طاهر بود.»
بابا-آره شک نکنند بهتره، بچه ها پاتوق اسماعیل کجاست؟
«ارسلان پوزخندی زد و گفت:» عمو اسماعیل تافته ی جدا بافته بود کلا، فقط دستش توی جیب باباجون بود.
طاهر-اسماعیل چیزی رو نمیکرد، ولش کن داداش تا ما بیایم نباشن بهتره.
بابا-این یهو نیومدن بوی خوبی نمیده بچه ها.
انقدر رضا رو نگاه کردم که رضا چشماشو گرد کرد یعنی “نگام نکن”، با غصه بهش زل زدم و رضا گفت:
-عمو جان، برید، نباشید بهتره.
از دور سحر صدام کرد و برگشتم به ساعتش اشاره کرد. ارسلان آرنجمو گرفت و گفت:
-سحر برای چی اومده؟
-اومده آخر عاقبت نشر بده، دوستمه ها.
ارسلان-حالا اینهمه دختر….
-آخی نه که تو بدت میاد.
«آرنجمو از توی دستش بیرون کشیدم گفتم:» از اولم از پریای نامرد بدم میومد.
«ارسلان شاکی گفت:» تو اینجا هم ول نمیکنی.
«با لج گفتم:» نه.
ارسلان دوباره آرنجمو گرفت و گفت:
-این زندان مارو حداقل جبران کن.
«به سحر اشاره کرد و گفتم:» نچای!
ارسلان-نامرد من فامیلتم اون دختر مردمه تو طرف اونی؟ -تو شکست عشقی خوردی انقدر زود اقدام نکن.
ارسلان-به تو چه آخه….
رضا و طاهر خندیدن.
رضا-حالا تو از اینجا برو بیرون بعد.
ارسلان-من که اینجا پیر نمیشم.
به رضا نگاه کردم رضا باز سینه ای با سرفه صاف کرد و بابا گفت:
-تا مارو هم بازداشت نکردن بریم.
از سالن دادگاه بیرون اومدم و کیی صدام کرد:
-پگاه؟ پگاه جان….
صدای مامان بود، جای اینکه به مامان نگاه کنم به بابا نگاه کردم، بابا هم منو نگاه میکرد و سحر گفت:
-پگاه خانمه با توئه؟ کیه؟!!
«به بابا خیره و مضطرب نگاه کردم و گفتم:» مامانِ!!!
بابا نگاهشو ازم گرفت و اخم کرد و گفت:
-منو سحر خانم توی ماشین منتظرتیم.
تا خواست بره گفتم:
-نمیخوام باهاش حرف بزنم.
بابا-به من بد کرده ولی مادرته.
سحر هم دنبال بابا به طرف ماشین رفت، برگشتم. بچه به بغل بود. به سمتم اومد .
هیچ…هیچ علاقه ای بهش نداشتم. ازش منزجر بودم، حس گس و گزنده ای داشتم؛ رسید بهم و خواست بغلم کنه که خودمو عقب کشیدم و وارفته گفت:
-پگاه؟!!!
-چیکارم داری؟
«با گریه گفت:» میدونم دادگاه داشتی.
-خب؟
مامان-پگاه من از هیچی خبر نداشتم.
-اینارو قبلا هم گفتی.
مامان-من میخواستم بابات اعدام نشه که پام گیر بود.
-پات یا دل هوس بازت؟ مامان-پگاه بهت اجازه نمیدم.
-نیازی به اجازه ی تو ندارم، تو فقط منو زاییدی، مادرم نیستی! مادر من مادرجونه ،بابامه، عمو طاهره، باباجونه، رضائه، توی اون وضعیت من کجا بودی؟
«با بغض و کینه ادامه دادم:» داشتی جشن جنسیت میگرفتی یا حموم زایمونت بود؟ رضا منو جمع کرد، تو تموم تنم…
«جفت دستامو جلوش گرفتم و گفتم:» مواد مخدر موج میزد، رضا و ارسلان جاتو پرکردن مثل تمومم اون سال های قبل که مادرجون جورتو کشید، ازت متنفرم مامان،«با صورت خیس و چشمایی که تار میدید گفتم:» تو همیشه به من و بابا بد کردی؛ اون شوهرت و برادر کثافتش هیچ وقت قصد اعدام بابارو نداشتن؛ تو سست عنصر بودی.
«مامان هم با صورت خیس از اشک نگام کرد و گفت:» فکر کردی برای من آسون بود؟
-نبود؟!!!!! زنِ بابای من بودی تو تخت یارو بودی کی اینکارو میکنه؟
«با حرص و تهاجم گفت:» برای کی شرفمو زیر پام گذاشتم؟
«به بچه اش اشاره کردم و گفتم:» تا این حد؟ یه قدم به عقب رفتم:
-شرف آدمای با شرف زیر پا نمیره.
با صورت سرخ و پر حرص نگام کرد و تا خواست حرف بزنه گفتم:
-نیا طرفم، هیچ وقت… تو برای من مردی، الان دیگه مادر نیمخوام. اون موقع که میخواستم نبودی حالا اومدی؟ این حرومزاده اتم نیار هی نشونم بدی.
با حرص و جیغ گفت:
-عین بابات نمک نشناسی، من زندگیمو فدای زندگی و آزادی بابات کردم. هر زنی بود میزاشت میرفت من بودم که باعث شدم الان آزاد باشه….
«برگشتم طرف ماشین و جیغ زد:» پگاه؟ پگاه با توام…. پگاه….
سوار ماشین شدم و بابا بی حرف حرکت کرد، بی صدا گریه میکردم. همه ی جاهایخالیش روی سرم سنگینی میکرد و به قلبم سوزن میزد. بابا دستمو گرفت و بوسید وگفت:
-بابارو ببخش.
نگاش کردم و دستشو محکم بین دستام گرفتم.
بابا-باید بیشتر جاشو پر میکردم، باید بیشتر دقت میکردم، منو ببخش.
***
مرخصی دانشگاه که تموم شد به دانشگاه برگشتم. حالا خیلی ها میشناختنم. انگار بیشتر از قبل! خجالت نمی کشیدم. هیچکس هم حرفی نمیزد. نگاه های هرکس گویای حرفش بود. بعضی ها تحقیر میکردن بعضیا ترحم بعضی ها هم با تعداد کم تشویقم میکردن و بعضی دیگه حمایت میکردن اما کسی حرف نمیزد. بابا آخر هر ساعتی که به شب نزدیک بود و کلاس هام تموم میشد دنبال من و سحر میومد اما کلاس های صبح با ماشین خودم میومدم. سحر نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستم شده بود.
اون روز کلاسمون ساعت سه تموم میشد و با ماشین اومده بودم؛ کلاس که تموم شد با سحر پایین رفتیم و سحر گفت:
-دارم از گشنگی میمیرم بریم کباب بزنیم.
-برگ، زمستون برگ میچسبه.
یاد رضا و چالوس رفتمون افتادم، قلبم زیر و رو شد، چقدر دلم براش تنگ شده بود.
حسر-زنگ بزن بابات بگو دیرتر میرسی.
به بابا زنگ زدم و گفتم که دارم با سحر میرم بیرون ناهار بخوریم. باید خبر میدادم و از اینکه بابا بدونه کجام و کی میرم و میام استقبال میکردم. از اینکه توی همه ی کارامحضور داشته باشه استقبال میکردم چون دیگه میفهمیدم که حضور پدر، حضور والدین جلوی خیلی از اتفاق ها و خطر ها رو میگیره. اتفاقایی که برام افتاده بود باعث میشد من اینو بهتر از همه بفهمم.
تا خواستم سوار ماشین بشم صداشو شنیدم، همونطوری بم و آروم:
-پگاه….
امان ندادم و سریع سویچ و کیفمو انداختم و برگشتم. تا دیدمش توی بغلش پریدم .
اصلا مهم نیست توی خیابونه، جلوی سحرِ، جلوی دانشگاه، اصلا از خودش خجالت بکشم، رضا اومده….رضا بیرون اومده مگه میشه بغلش نکرد؟ بوش نکرد؟ دلم براش یه ذره شده….
اونم در برگرفته بودم، یعنی بهم جواز تصحیح کارمو داده بود، آروم زمینم گذاشت اما گردنشو ول نکرده بودم و صورتم هنوز توی گردنش بود. دلم پر شده بود، های های گریه میکردم و رضا آروم گفت:
-پگاه جلوی دانشگاهیم.
-مهم نیست مهم نیست.
زضا-بیرونت می کنند…
-گور باباشون.
رضا-عه عه! حالا چرا گریه میکنی؟ من اینجام دیگه.
-دلم تنگ شده بود، دلم تنگ شده بود….
رضا-سحر داره نگاه میکنه.
-سحر میدونه که.
«با خنده گفت:» چیو؟ اینکه دلت تنگ شده؟
-نه بیشتر میدونه.
خندید و گفت:
-آبرومونو بردی که!
آروم کنار گونه امو بوسید و گفت:
-حالا از اینجا بریم، زشته مردم نگاه میکنند.
-نه نه
رضا با خنده منو از خودش جدا کردم، نگام کرد و گفت:
-عه عه اشکاتو پاک کن ببینم.
«خودش اشکامو پاک کرد و سحر گفت:»
-سلام آقا رضا، رسیدن بخیر.
«رضا سر به زیر گفت:» سلام سحر خانم، ببخشید دیگه.
«سحر با خنده گفت:» بابا من محرمم.
رضا در حالی که سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره گفت: -بله.
سحر-بیا آقا رضا، بیا خودتون بشینید پشت فرمون این دلش برگ میخواست برید دیگه یه برگ مشتی بزنید منم با بی آرتی و مترو میرم و دلتون نخواد فلافل میزنم.
-عه سحر بمون!
سحر-قربون شکلت من که میدونم الان سایه ی منم با تیز میزنی پس تعارف نزن.
«خندیدمو گفت:» بهتون خوش بگذره.
رضا-تا مترو برسونیم.
«سحر لبشو گزید:» مزاحم نمیشم خداحافظ.
«رضا زیر لب گفت:» چی گفته که دختره فرار کرد.
«خندید و ادامه داد:» برو سوار شو، سریع کیفشم ول کرده…
-ذوق زده شدم.
رضا-ماشین مبارکه.
خندیدم و گفتم:
-مرسی، باباجون بقیه ی پولشو داد، بابا میخواست خوشحالم کنه.
سوار ماشین شدیم و در حالی که راه می افتاد گفت:
-خب پس هوس برگ کردی.
-اونم توی چالوس.
-چالــــوس؟! حالا به فرحزاد رضایت بده.
«دستشو گرفتم و گفتم:» نه نه چالوس.
رضا-بابات هست دیگه پگاه نمیشه عزیز….عزیزم…
قلبم هری ریخت، با ذوق و شعف نگاش کردم و نگاهشو ازم گرفت.
-وای قلبم توی دهنم میزنه.
رضا خندید و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-آخه من با تو چیکار کنم؟
«با ذوق گفتم:» اگر بریم فرحزاد از اون آلوچه ها میخوام، عکسم بگیریم.
رضا-چشم.
-ارسلان و طاهر کجان؟
«با خنده گفت:» چه عجب پرسیدی!
-عه رضا…
-جون؟
لبمو با ذوق گزیدم، دلش تنگ شده بود، عوض شده بود اصلا، میفهمم میفهمم اصلا دیگه لاپوشونی نمیکنه، اونم مثل منه. وااااای دلم داره از ذوق میترکه، بی پروا دستشو که روی دنده بود گرفتم. به دستامون نگاه کرد و انگشتامو بین انگشتاش گرفت و گفتم:
-رضا؟ من یه شب خواب راحت نداشتما.
بی صدا خندید:
رضا-اون سوراخه که ارسلان گفتو میزنیم.
-به خدا میگم رضا.
رضا-منم.
با عشق نگاش میکردم، چقدر دوسش دارم، همه چیو توی وجودش دوست دارم، حتما بدترین نقاط ضعفو دوست دارم، هیچی به نظرم نمیاد، فقط اون… فقط رضا….فقط عشقم….
رضا-درساتو خوندی؟ یا فقط…
«با خنده ای که سعی میکرد جمع کنه ادامه داد:» میشستی غصه میخوردی؟
-گزینه ی دو
«سری تکون داد:» میدونم دیگه، دانشگاه مشکلی پیش نیومد؟
-کسی حرفی نمیزنه، انگار حساب دست همه هست. مدیر دانشگاهمونم هوامو داره یه جوری رفتار کرده جلوی همه که اونایی هم که توی جریان نیستن فکر میکنند فک و فامیل مدیرم.
رضا-خب خوبه.
-هر وقت کلاس دیر وقت داشتم بابا دنبالم میومد،
«حرفی نزد و ادامه دادم:» دوست داشتم مثل چندوقت قبل تو میومدی…
«نگاش کردم و ادامه دادم:» نه که از اومدن بابا خوشحال نباشم ها نه ….یعنی….
«نگاهمو به بیرون کشوندم:» دوست دارم تو بیای.
رضا-پگاه بابات اومده؛ نمیگه بیست و چهار ساعت جلوی دانشگاه دختر من چیکار میکنی؟
برگشتم با غصه رضا رو نگاه کردم، یعنی هیچ وقت بابا نفهمه که همدیگه رو دوست داریم؟!!! آخه این رضا چرا اینطوریه؟ چرا هر وقت من ذوق زده ام ، توی ذوقم میزنه .
بابا بگه! اونم مردونه بگه “عمو من پگاهو دوست دارم!” پگاه زیاده روی نکن، شاید همه چی توی فکر توئه. آخه این رضا اینهمه صبر کرده بیاد تورو بگیره؟! رضا منو دوست داره پس برای چی دنبالم اومده؟ شاید دلتنگیش از یه نوع دیگه اس! من نوع دیگه نمیخوام، من از نوع عشق میخوام، از این مدلا که دل آدم میتپه، همونطوری که دل من براش میتپه.
رضا-پگاه؟
«بدون اینکه نگاش کنم و همونطور که بیرون خیره شده بودم گفتم:» هوم؟ رضا-حالا دیگه هوم؟
برگشتم نگاش کردم و با شکوه گفتم:
-تو همیشه توی ذوق من میزنی.
«وای پگاه تو چه بی پروایی! تو غرور نداری دختر؟ حداقل تکلیفم با رضا مشخص بشه ،بفهمم دوستم داره یانه، از جنس خودم دوستم داره یا نه از جنس دیگه ای.» رضا-من کی توی ذوق تو زدم؟
-مثلا بیای دنبالم بابا بگه چرا دنبال پگاه میری چی میگی؟ رضا-میخوای بین منو بابات بهم بریزه؟
-نخیر میخوام ببینم تو چی میگی.
رضا-من اینکارو نمیکنم که بابات بهم حرفی بزنه.
«با حرص گفتم:» خاک تو سر من.
«یکه خورده نگام کرد و گفت:» عه! این چه حرفیه؟ رومو از ش برگردوندم و گفتم:
-بریم خونه، منم اصلا گشنه نیستم.
رضا-پگاه؟!! این چه حرکتیه؟
«مشتمو سر زانوم نگه داشتم و مصمم گفتم:» بریم خونه، خونه…
«با ناراحتی گفت:» پگاه کارت درست نیست.
-من همیشه اشتباه میکنم.
رضا-من بعد اینهمه مدت اومدم…
-اومدی چی؟! اومدی فاصله بگیری، اومدی دور باشی، بعد یه مدت هم میری باز باغ عمو کنج عزلت تنهاییت میشینی. همونطوری که همه رو مثل قبلنا فراموش کرده بودی. دوباره هم همینکارو میکنی. من الکی بهت دلخوشم میدونی رضا من بچه ام خودمم به این نتیجه رسیدم که بچه ام و بهت وابسته شدم، از شبی که رفتی یه شب مثل آدم نخوابیدم، یه لحظه آرامش نداشتم. تو اوج بدبختی هام آرامش داشتم ولی انقدر تو این روزا دلتنگ بودم که شبیه آدمایی شده بودم که شکست عشقی خوردن ،خودمو خوردم از درون خودمو خوردم.،
رضا یه گوشه نگه داشت و با بغض چشمای خیس گفتم:
-به خودم گفتم نباید آزادی رضا رو میگرفتم، نگفتم اون ارسلان بدبخت که همیشه حرص منو میخوره یا عمو طاهر! میگفتم رضا، مگه تو کی هستی؟
«با گریه ی بلندتر و بی تابی و پریشون رضا رو هول دادم و گفتم:» که من ارسلان و عمو طاهرو به خاطرت فراموش کردم و فقط دلم برای تو تنگ شد، برای اینکه زندونی شدی دلم سوخت، سوخت….
«به سینه ام زدم:» برای اینکه تو ازم دور بودی اشک میریختم….
رضا همینطوری فقط با غصه نگام میکرد، وقتی اینطوری نگام میکرد دلم میخواست کله امو به شیشه بکوبم، خب لامصب یه حرکتی بکن فقط نگاه میکنی؟ با حرص گفتم:
-ببین!
«بهش اشاره کردم و اداشو درآوردم و گفتم:» انگار اومدی نمایش تراژدی ببینی! فقط نگاه میکنی، منم گوله گوله برات گریه میکنم؛ خاک تو سرم، خاک، خاک تو سر من که دوستت دارم. کاش دوستت نداشتم، عاشقت شدم میفهمی؟ با فقط میخوای هنوز نگام کنی؟
«هنوزم نگام میکرد، نه نگاه خاصی ها، فقط با همون صورت غمبرک زده نگام میکرد و حرصی گفتم:»
-مرده شور شانس گه منو ببرن.
رضا-عه!
«با اخم نگام کرد و گفتم:» چیه؟ شانس منه.
-داری به من فحش میدی.
-کی به تو فحش داد؟ من به شانسم فحش دادم.
رضا-شانی تو کیه؟
«با اخم رومو ازش برگردوندم و گفتم:» از زندگیم انتظار زیادی داشتم، اون از بچگی ،اون از مادرم، از بابام که الکی الکی قاتل شد، این از زندگیم و اینم از عاشق شدنم.
رضا-کوچولوی من، میدونی فرق من و تو چیه؟ -که تو گنــــــده ای من بچه ام.
رضا-آفرین.
«با اخم و حرص نگاش کردم و لبخندی زد و گفت:» نمیشه که مثل تو عمل کنم.
«با اخم پر رنگ تر گفتم:» یعنی چی؟ من چیکا رمیکنم؟
رضا-کارای ارسلان؛ بزرگتر که بشید میفهمید که آدم با حساب و کتاب جلو میره حتی توی عاشق شدن.
«باخمی که ناشی از سردرگمی بود گفتم:» یعنی چی؟ با خنده گفت:
رضا-یعنی اینکه از راه نرسیده نمیشه برم بگم عمو من بچه اتو به فرزند خوندگی قبول میکنم.
با حرص جابه جا شدم و جیغ زدم:
-رضا منو مسخره نکن، به خدا باهات قهر میکنم حرف نمیزنما…
رضا-عه عه!!!
«اخمی کرد و ادامه داد:» از این حرفا بزنی ناراحتم میکنی.
-توهم همش منو ناراحت میکنی.
باز زدم زیر گریه، دلم ازش پر بود. نمیتونستم مدلی که با ارسلان حرف میزنم با حاضرجوابی جوابشو بدم. جلوی رضا بی دفاع ترین آدم روی زمین بودم.
-من تا به خودم میگم نه سرکار نیستی، ببین رضا هم اومد دنبالت، ببین بغلت کرد، تو یهو حرفی میزنی که من مطمئن میشم که تو این همه سال صبر نکردی که حالا منو…
«با هق هقه ادامه دادم:» منی که….اون…اون کثافتا…..
رضا جلوی دهنمو گرفت و با صورت جدی و اخم گفت:
-دیگه این حرفو نشنوم باشه؟
«جدی گفت:» پگاه باشه؟
رومو ازش گرفتم و به بیرون نگاه کردم.
رضا-پگاه جان!
دستمو گرفت، دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و بلند گفت:
-نوچ! پگاه! دوست داشتن من مدلش با دوست داشتن تو….
«بلند و با لج گفتم:» فرق داره فرق داره میدونم فهمیدم، تو مدل دختر عمو پسر عمو دوست داری ولی من دچار سوء تعبیر و سوء تفاهم شدم.
«نگاش کردم و شاکی گفت:» میزاری من حرف بزنم؟
-نه.
رضا-به خدا که تورو از اون خونه میبرم و خودم از اول تربیت میکنم. خیلی بی تربیتی پگاه، نه بی تربیتی به منظور اینکه حرف بدی زدیا، تربیت نکردن بهت نگفتن صبر باید کرد، نگفتن عجله کردن فقط ضرر میرسونه، نگفتن قضاوت کردن کار درستی نیست ،اینارو یاد نگرفتی.
لبامو روی هم گذاشتم و اخم کمرنگ و سکوت و غم نگاش کردم.
رضا-شخصیت من شبیه تو نیست که ابراز احساستم مثل تو باشه متوجه میشی؟ «با حرص پنهان و بغض گفتم:» نه.
اشکم فرو ریخت و با صدای لرزون از بغض گفتم:
-چرا هی میپیچونی بگو پگاه اشتباه میکنی،من اون فکری که تو در موردم کردی….کردی نیستم….
عاصی شده به بیرون نگاه کرد و با حرص به خودش گفت:
رضا-مردی که توی سی و سه سالگی هنوز ازدواج نکرده و بعد عاشق یه بچه بشه حقشه، بکش نوش جونت.
قلبم هری ریخت، انگار روحم از غم آزاد شد، شنیدی چی گفت؟ دیدی دیدی دلم راست میگفت؟ دوسم داره، عاشقمه، خودش گفت عاشق شده! برگشت جدیِ جدی با اخم نگام کرد، قلبم یه آن از دیدن چهره اش ایستاد. یه ابروشو بالا داد و گفت:
-من با تو حرفی ندارم پگاه، هر وقت بابات صدات کرد باهات حرف زد و نشوندت روبروی من بعد باهات حرف میزنم، دیگه باهات حرفی ندارم.
ماشینو روشن کرد و حرکت کرد، اصلا این رضا مریضه، به خدا پگاه آزاری داره، باز ذوق منو کور کرد؛ با بغض و چشمای پر اشک گفتم:
-با من اینطوری حرف نزن دلم….دلم میترکه ها.
جوابمو نداد و بغضم ترکید، مگه ساکت میشدم، بلند بلند گریه نه عر میدم، دقیقا صدای گریه نبود، بلند؟ انقدر؟ رضا آروم گفت:
-بسه پگاه.
-بس…..بس نمی….نمیکنم.
رضا-باشه گریه کن سبک بشی.
اینو میگفت و من بدتر میشدم،از گریه به سکسکه افتاده بودم، چه ظالمی رضا! دلت نسوخت من اینطوری گریه میکنم؟ خط و نشون بود که توی دلم براش میکشیدم!
گفتم دیگه اسمش نمیارم که انقدر طالمی و آروم نمیکنی. من برای اخم تو دلم ترکید بعد تو هیچی نمیگی؟
یه گوشه نگه داشت، آرنجمو گرفت و هولش دادم. دستمو پس زد و دوباره آرنجمو گرفت و با کف دست هولش دادم.
-ولـ….ولم….ولم کن…
«منو توی بغلش کشدی و گفت:» خیله خب بسه.
«خواستم هولش بدم بلند گفت:» پگاه!
-داد….داد….داد نـ…..
«بلند و شاکی گفت:» د حرف گوش نمیدی من با تو چیکا رکنم؟ میمونی همینجا تا آروم باشی؛ تکون نیمخوری.
توی بغلش خودمو مچاله کرده بودم، قلبم انگار پاره پاره شده بود، با تموم پارگیش واسه بغل رضا میتپه ولی حالش خوب نیست، هنوز سکسکه میکردم، شقیقه امو بوسید و گفت:
-تو اگر گذاشتی این بغل حلال بشه من اسممو عوض میکنم، اخه تو چرا انقدر عجولی؟ چرا اینطور میکنی؟ من اگر دوستت نداشتم میومدم دنبالت؟ اگر دوستت نداشتم برات زندان میرفتم؟ میگفتم به من چه برات حرص و جوش میخورم، برای پیشرفتت اصرار داشتم؟ چرا امان نمیدی؟ من نمیتونم هوار هوار کنم همه جا حتی جلوی تو جار بزنم چه حسی دارم، نمیتونم…
در حالی که ناخن شصتمو به دندون گرفته بودم و حتی سلول های بدنمم گوش شده بودن و به حرف رضا گوش میکردن گفتم:
-چرا؟
رضا-چون من این مدلیم، من توی کارام احساسم معلوم میشه.
-باید بگی.
رضا-باز جعل کرد.
-نگی همینطوری کولی بازی درمیارم.
«خندید و گفت:» خودتم میدونی کولی هستی؟
-آره میدونم.
رضا-پگاه خانم، پگاه خانم من
بند دلم پاره شد، ضعف میکردم یه کلمه محبت آمیز میگه ولی بی انصاف خرج نمیکنه .
کلمات محبت آمیز خرج نمیکنه! ظالم!
رضا-بزار یکم جو آروم بشه من با عمو حرف میزنم.
-امشب حرف بزن.
رضا-به خدا پگاه سر به بیابون میزنم.
«سربلند کردم و همونطور که توی بغلش بودم گفتم:» میام اونجا.
«خنده اش گرفت و به بیرون نگاه کرد و گفتم:» تورو میخوام.
سرشو به طرفم برگردوند، شونه امو بالا دادم و گفتم:
-دست من که نیست.
رضا-پگاه نکن، من مََردم، هرچیم خود دار باشم…اذیت نکن.
-امشب.
رضا-هفت ماه، گفتم…
-زود زود
«از بغلش بیرون اومدم و پامو زمین کوبیدم و گفتم:» زوده زود.
چشماو ریز کرد:
رضا-آخ که ببینم بعدا هم عجله داری یا الان فقط ذوق عروس شدن گرفتت.
بهش زبون درازی کردم و رومو برگردوندم و گفتم:
-من تورو دوست دارم، مگه بچه ام ذوق عروس شدن داشته باشم؟ سرمو به طرف خودش کشوند و پیشونیمو بوسید و گفت:
-عروس عجول من، من که تورو میشناسم آخه واسه کی قمپز میای؟
«با حرص گفتم:» عه رضا!
رضا-جان؟ جان؟
دستمو روی قبلم گذاشتم و با اخم گفتم:
-الان قلبم می ایسته ها.
«خندید و گفت:» بی انصاف یعنی من این حرفا رو نمیزنم؟

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن