رمان بلو blue پارت۱۳

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

«یکم ساکت شد و بعد گفت:» مامانم همیشه میگه سحر به کسی اعتماد نکن اوضاع بده البته منم دوست پسر اینا ندارما، یکی داشتم فهمیدم خودش دوست دختره…
خودش خندید و یکه خورده نگاش کردم و گفتم:
-یعنی دو جنسه بود؟
سحر-نه بابا اِِوا بود، مرتیکه کلفت ابرو میزاشت ناخن بلند میکرد و وسواسم داشت. مرد باید کثیف باشه سیبیل داشته باشه، بوی کار بده…
«بهش نگاه کردم، به قیافه اش نمی خورد اینطوری باشه! یعنی سلیقه اش این طوری بپسنده، خیلی دختر امروزی ای به نظر می رسید!»
سحر-چیه؟ نکنه تو اِ وا دوست داری؟ البته نه دیدم اون پسره میاد دنبالت، اون اون مرده ها.
«اخم کمرنگی کردم و گفتم:» اُ! چشماتو درویش کن.
«سحر خندید و گفت:» به چشم برادری.
استاد-خانما! جلسه گرفتید؟ سحر-در مورد درس بود.
«عجب زیرکی بود این دختر، سریع هم یه سوال جور کرد و از استاد پرسید و قال قضیه بازجویی استاد رو کند. کلاس که تموم شد از سحر خداحافظی کردم و گفت:» -وایستا باهم بریم.
-پسر عمو هام اومدن دنبالم.
سحر-عه! خوش به حالت کاش یکی هم دنبال منه فلک زده میومد.
«یه مکثی کردم و گفتم:» بیا تا مترو برسونیمت.
سحر-نه دیگه تا این حـــــــد سه پیچ نیستم که.
خندید و منم خنده ام گرفت. خودشم میدونست.
-نه بیا ماشین خالیه؛ تا خونه ات نمی رسونیم زیاد به زحمت نمی افتیم.
«سحر خندید و گفت:» آره خونه امونو یهو یاد میگیرید میادید خواستگاری منم که قصد ادامه تحصیل دارم میدونی که.
رفتیم پایین. ارسلان و رضا توی ماشین بودن. سلام کردم و گفتم:
-همکلاسیمو هم تا مترو برسونیم.
رضا و ارسلان سری تکون دادن و ارسلان گفت:
-این چیه زدی؟
-حالا میگم.
ارسلان-نشناختمش.
«به سمت سحر که عقب تر بود نگاه کردم و گفتم:» بیا دیگه.
سحره-مزاحم نشم؟
«بهش نمیومد اهل این تعارف ها هم باشه، در ماشینو باز کردم و گفتم:» بیا.
تا خواست سوار بشه ارسلان در ماشینو باز کرد و یکه خورده گفت:
-سحر؟!!!
سحر-عه!!!! عه!!!
«سحر به من که با تعجب نگاشون میکردم نگاه کرد و گفت:» ارسلان پسر عموی توئه؟
-همو می شناسید؟
«ارسلان با چشمای گرد گفت:» نه! نه یعنی آره.
سحر-خب بسه بابا ماست مالیش نکن.
«نگام به رضا افتاد که داشت می خندید، سحر سرشو خم کرد و به رضا سلام کرد.»
-رضا هم می شناسی؟
سحر-نه نه ایشونو نمی شناسم گفتم که برادریُ «از پشت بهش زدم و ارسلان گفت:» دانشگاه میای؟ سحر-نه میام شیشه های اینجا رو ها کنم خدمه ها پاک کنند، خب آره دیگه دانشگاه میام دیگه.
ارسلان-تو عوض نمیشی نه؟ رضا-حالا بشینید بعد حرف میزنیم.
توی ماشین نشستیم و گفتم:
-خب تعریف کنید.
«سحر به بیرون نگاه کرد و گفتم:» با شمام.
سحر-تعریف نداره که بابا، من چیزم دیگه…
«به آینه ی وسط نگاه کرد و ارسلان هم بهش خیره شد.» ارسلان-همسایه ایم دیگه.
-چرا انقدر ضایع خالی می بندین؟
سحر-نوچ همسایه کجاییم؟ چی میگی بابا بزار راستشو بگم، من دوست پریام.
-اََه اََه اََه دوست اون نامرد رذلی؟
«سحر با چشمای گرد گفت:» چرا؟
ارسلان-ای بابا، ای بابا، پگاه! نه پگاه با…
-ارسلانُ پیچوند الان با اون یکی پسر عمومه.
سحر سعی میکرد خودشو عادی جلوه بده ولی فهمیدم که لبخند خوشحال روی لبشه .
با یه غروری به بیرون نگاه کرد و گفت:
-ان شاء الله که همه ی آدمای پی سرنوشتشون برن.
ارسلان-آره حالا ما که انقدر مچ نبودیم به هر حال…
-نامزد بودید بابا دیگه چه مچی؟
ارسلان شاکی برگشت منو نگاه کرد و گفت:
-رضا چی میگه؟ ما انگشتر بردیم مگه؟
-مگه باید انگشتر برد؟ اسما روهم بود دیگه.
رضا-حالا مهم نیست خداروشکر قبل ازدواج فهمیدی به دردت نمیخوره.
ارسلان-بابا ازدواج چیه؟
سحر-نمیدونم بگم مبارکه یا ناراحت شدم….نمیدونم..
ارسلان-حالا شما هیچی هم نگی…
رضا-ارسلان!
سحر ساکت به بیرون نگاه میکرد و گفت:
-مگه پریا دوستت نیست؟ چطور خبر نداشتی؟
سحر-نه دوستم بود، بعد یه سری نامردیا کرد… البته آقا ارسلان ببخشیدا ناراحت نشی اینارو میگم.
ارسلان-نه…ای بابا….اون به من چه اصلا؟ سحر-نه خب نامزدت بوده.
ارسلان-نامزد چیه؟ این پگاه خرافه گوئه اصلا..
سحر-حالا هرچی دوسش داشتی دیگه.
«با تعجب به ارسلان و سحر نگاه کردم، بعد به رضا که ریز میخندید خیره شدم و ارسلان یهو بلند گفت:» -ای بابا مترو رو رد کردم.
سحر-اشکال نداره همینجا نگه دار پیاده میرم.
ارسلان-نه می رسونیم دیگه، خونه اتون به خونه ی ما که دور نیست…
-خونه اشونم بلدی؟
«ارسلان یکه خورده بلند گفت:» نه!!!
«رضا زد زیر خنده و دستشو روی زانوی ارسلان گذاشت و گفت:» داداش راهتو برو دیگه، راهتو برو.
ارسلان-نه بابا بلد نیستم، سحر خانم کجا می شنید؟
«سحر جوابشو نداد و ارسلان با استرس از آینه به من نگاه کرد و آروم گفت:» چرا جواب نمیده؟
رضا-راهتو برو برادر.
به سحر نگاه کردم، فهمید نگاش میکنم ولی نگام نکرد. بهش سقلمه زردم و آروم گفتم:
-جریان چیه؟ سحر-حالا بعدا میگم.
«سری تکون دادم و گفتم:» بد ناراحت میشیا.
سحر-ناراحت نیستم!
-ساکتی دیگه.
سحر-داشتم چوب خدارو نگاه میکردم.
-کدوم چوب؟!!
سحر-پریا دیگه، پریا!!! جنِ پریا نیست.
«خنده ام گرفت و ارسلان از آینه بهم نگاه کرد. سحر رو رسوندیم و به خونه برگشتیم .
توی راه هم سوالی از ارسلان نکردم تا فردا از خود سحر بپرسم. اما تا سحر پیاده شد رضا به عقب برگشت و گفت:» -جریان عینک چیه؟
-آهان عینکم؟!
ارسلان-آره این چیه زدی؟ شبیه کاراگاها شدی.
-سحر گفت بهم میاد.
ارسلان-نمیگم نمیاد که میگم…
رضا-مگه قرار نشد خودت باشی؟ -اعتماد به نفسشو نداشتم دیگه…
ارسلان-خوبه بابا، من اول دیدمت جا خوردم نشناختم.
-واقعا؟ انقدر عوض شدم؟
ارسلان-بابا ملت از گرونی و فقط و بیکاری انقدر مشغله فکری دارن که تورو یادشون نمیاد، انقدر خودتو اذیت نکن.
-دیورز یکی منو شناخت.
ارسلان-خب؟ چیکار کردی؟
-جوابشو دادم، زدم توی حالش دیگه.
ارسلان-آره بدبخت بازی درنیار، سه پیچم شد سریع خبر بده گره اش بزنیم.
رضا-پگاه سه شنبه نرو دانشگاه.
-چرا؟
رضا-باید بریم یه جایی!
-باشه، خونه چیشد؟
ارسلان- به جا طرف پیروزی رهن کردیم.
-حجره چی؟
رضا-هنوز با باباجون حرف نزدیم.
-اسباب کشی کیه؟
رضا-آخر هفته؛ مادرجون خیلی بی تابیتو میکنه، هفته ی دیگه می بریمت اونجا.
-می برید؟
رضا-پیرزن گناه داره، بگو خونه گرفته بودی تنها یا با دوستات بودی؛ اونا که پیگیر نیستن فوقش باباجون دوتا داد میزنه. هیچ وقت دلشون نمیاد به تو حرفی بزنند که ناراحت بشی.
ارسلان-خونه پیروزی هم از این سه طبقه قدیمی هاست.
-یعنی همه باز یه جاییم؟ مگه قرار نشد عمو اسماعیل بره؟ ارسلان-اون میره، ما همه یه جاییم.
-یعنی ماهم میریم اونجا؟
ارسلان-حالت خوبه؟ نه پس خونه میگیرن ما میگیم ممنون ما اینجوری راحتیم! جدا باشیم بابات داره میادا، نصفمون میکنه.
«با غصه به بیرون نگاه کردم، رضا پیشم نخوابه؟!! ارسلان با خنده گفت:»
-از سقف اتاق تو به کف اتاق رضا یه سوراخ میزنیم دست همو بگیرید….
هرهر بلند می خندید و روی فرمون میزد، رضا جدی نگاش کرد و منم محکم به بازوش زدم و گفتم:
-اصلا هم خنده نداره، مسخره، خوبه پیروزی هم خونه گرفتید، توهم زمینو تا خونه ی سحر اینا بکن.
«ارسلان سریع خنده اشو جمع کرد و گفت:م سحر کیه؟! چی میگی؟ پریا تموم شد سحر شروع شد.
رضا-آدم با هرچی که شوخی نمیکنه.
ارسلان-ای بابا! آقا من اشتباه کردم ببخشید.
رفتیم خونه و بعد از شام برای سحر نوشتم:
-بگو دیگه.
سحر-فردا میگم دیگه هولی؟ نترس میگم.
-خالی نبندیا باید بگی.
سحر-من حوصله ی لاپوشونی ندارم.
-مرگ بر پریا.
سحر اموجی خنده فرستاد.
رضا-پگاه؟ جمع کن برو بخواب ساعت دوازده صبح مگه کلاس نداری؟ ارسلان-ببین تو هرشب صدای باباتو درمیاری پگاه.
رضا-پاشو خودتم گوشیتو کنار بزار بگیر بخواب صبح مگه نباید سفارش تحویل بدیم؟ -میگم….
«جفتشون بهم نگاه کردن:» بابام کی میام؟
رضا-ولله انقدر روزشو عوض کردن خودمونم نمیدونیم.
-به بابا چی بگم؟
رضا-طاهر گفته یه جا براش گرفتم حواسم بهش هست، نگران بابات نباش.
-حرفا دوتا نشه بعد اصل جریان پیش بابامو و مادرجون اینا لو بره.
رضا-نه، خیالت راحت فکرشو نکن.
ارسلان در حالی که دراز کشیده بود و گوشیش توی دستش بود گفت:
-پریا زده رل نوید.
-کله ی بابای بی پدر پریا، ولش کن دیگه.
ارسلان-مگه دوست مهد کودکمه که سریع فراموش کنم بابا؟ حالا درسته منم دارم خودمو میزنم به اون راه دیگه انقدر هم سیب زمینی نیستم که.
رضا- توهم جای چتکه انداختن اونا زندگیتو بساز، چیزی که از دست ندادی!
«ارسلان با اخم صدای گرفته گفت:» غرورمو که از دست دادم، با پسرعموم رفته ها.
رضا-پسر عموت کلا مال مردم دوسته، مال مردم هم اگر انقدر بی صاحبه که دوست داره نصیب شغال بشه خب بشه! تو بگرد مال خودتو پیدا کن که صدسال نباشی از جاش تکون نخوره.
ارسلان پوفی کرد و از جاش بلند شد رفت دستشویی.دم در اتاق ایستادم و به تختم و جای رضا نگاه کردم و گفتم:
-نمیشه واقعا اون سوراخُ زد؟
«رضا خندید و گفت:»
-حالا اون از تو توالت بشنوه مارو ول نمیکنه.
«با غصه به رضا نگاه کردم و گفتم:» من چطوری اونجا بخوابم؟
«با مهربونی نگام کرد و گفت:» بابات هست دیگه.
-نه میگم چطوری بخوابم.
«دستمو تکون دادم و رضا دستمو گرفت. واااای واااای آخه جون من تو اینطوری میکنی که من شب دیگه صبح بیدارم!» رضا-حالا فعلا نرفتیم اونجا.
به دستامون نگاه کردم، کاش اصلا جدا نشه، میدونید عاشقشم که میخنده و همه چی رو فراموش میکنم، من عاشقش شدم، از اون مدل عشقایی که شبیه امروزیا نیست ،نفهمیدم چطوری عاشقش شدم و هی قلبم فرت فرت براش میریزه، دلم تنگ میشه ،کنارمه اما دلم تنگشه، دلم میخواد تبدیل به یه جا سویچی بشه و تو جیبم بزارمش و همه جا ببرمش و ازم جدا نشه. آخه آدم انقدر دوست داشتنی میشه؟ کچل؟ آخه چرا من انقدر احساساتی شدم؟
رفتیم خوابیدم و رضا باز دستمو گرفته بود و خوابش برده بود ولی من همینطوری توی تاریکی به دستامون نگاه میکردم. به رضا که چندوقت دیگه پیشم نیست، خم شدم و دستشو بوسیدم. دست خودم که نبود، دست دلمه، دلم گفت خودشو که نمیشه پس دستشو ببوس.
«رضا با صدای خفه و پچ پچ گفت:» پگاه! این چه کاریه؟
«نیم خیز شد و با بغض گفتم:» رضا نمیشه نریم اونور؟
رضا-مگه داریم میریم خارج یا تو میری شمال و من میرم جنوب؟ تو یه ساختمونیم.
-توی یه اتاق که نیستیم.
رضا-بخواب پگاه جون، ارسلان میشنوه…
-بشنوه، ارسلان خودش، خودِ خودش داستانه حالا واسه ما داستان بسازه؟
رضا-پگاه جان؟
-رضا تو دلت برای من تنگ نمیشه؟
«خنده اش گرفت و با زور جلوی خنده اشو گرفت و به خودش گفت:» هیس هیس.
«با غصه گفتم:» نخند! مسخره میکنی؟
رضا-دختر خوب، مسخره چیه؟ ساعت دوی شب چه سوالیه؟ تو چرا نخوابیدی اصلا؟ -خوابم نمیبره که.
رضا-صبح کلاس داری بخواب پگاه جون، پگاه!
دستشو ول کردم و بهش پشت کردم، من چی میگم این چی میگه بی احساس، اََه! رضا به شونه ام زد و صدام کرد اما برنگشتم و آروم گفت:
-پگاه خانم، بزرگ شدیا، این حرکات بچیاته.
-من بچه ام.
رضا-شما خانمی کی میگه بچه ای؟ -بخواب دیگه مگه خوابت نمیاد؟ رضا-تو قهری که من خوابم نمیبره.
-خاک بر سر من که به تو میگم دلت تنگ نمیشه.
رضا-عه عه! این چه حرفیه؟! پگاه این حرفا رو بزنی ناراحتم میکنی ها.
-بخواب دیگه.
رضا-تو برگرد، مثل همیشه بخواب منم می خوابم.
-همینطوری راحتم.
رضا-اینطوری راحتی؟
-بله راحتم.
رضا-خیله خب.
بغض کرده بودم داشتم خفه میشدم، گوله گوله بی صدا اشک ریختم، سنگدل بیرحمو ببینا، از خداشه که از من دور بشه. خاک تو سرت پگاه، بیا اینم از رضا! آخه تو بمیری بهتره، شانس هیچی نداری! آره دیگه رضا منو میخواد چیکار؟ رضا-پگاه؟ پگاه خانم؟
«با بغض گفتم:» با من حرف نزن.
رضا-عه! عـــــه! پگاه!!!! مگه گریه داریم؟
بلند شد در اتاقم چفت کرد و اومد روی تختم نشست. آرنجمو گرفت و بلندم کرد، هی پسش زدم و جدی گفت:
-پگاه منو ببین.
«اشکامو پس زدم و گفت:» الان برای چی گریه میکنی هان؟
-ارسلان بیدار میشه ها.
رضا-شما جواب منو بده.
«خواستم بگم ” دوست دارم اصلا دلم برای بابام تنگ شده، بهونه ی بابامو بگیرم که رضا گفت:»
-میگم برای چی گریه میکنی؟ مگه من حرفی زدم؟
-همین روزا ازم راحت میشی.
رضا-پگاه!!!!! این چه حرفیه؟! اینا چیه میگی؟
-هی دستمو بگیر، منو ببر دانشگاه، اینطور کنیم، آی اونطوری شد….
رضا-پگاه!
«واررفته گفت:» من اگر حواسم به اینا نباشه پس حواسم به کی باشه؟ وظیفه امه، من با جون و دل برای ناموسم کار انجام میدم.
اشکامو پس زدم و گفتم:
-دستت درد نکنه بابام دیگه داره میاد، راحت میشی میری پی زندگیت.
«جدی تر شد:» من پی زندگیم هستم، لازم نیست مسیر عوض کنم.
-درست حرف بزن من بچه ام سوء تعبیر میشه.
«خندید و گفت:» چه سوء تعبیری؟ تو بچه ای؟
-آره من بچه ام مگه هی نمی گفتید این بچه، اون بچه، بچه ام دیگه.
رضا-شما خانومی بچه نیستی، گفتم که!
-برو بگیر بخواب دیگه.
رضا-اینطوری؟
برگشتم، نه کامل، فقط جوری که بتونم ببینمش و گفتم:
-پس چطوری؟ نه که هر شب….
«نگاهم توی تاریکی اتاق روی صورتش گردوندم و حرفمو خوردم. رومو بگردوندم و نفس خفه شده ای کشیدم و رضا دلجویانه گفت:»
-از دستم ناراحت باشی خوابم نمیبره.
«سرد و با بغض قورت داده گفتم:» ناراحت نیستم.
رضا-پس چرا بهم پشت کردی؟
-اینطوری بهتره، بلاخره چون بچه ام زود عادت میکنم، بهت عادت کردم، دست خودم که نیست بی منطقم! حداقل اینطوری عادت کنم به اینکه….به اینکه بیخودی بهت عادت کردم…
نفسی کشید و زیر لب گفت:
-لااله الالله..
ازجاش بلند شد و رفت پایین خوابید، سریع برگشتم نگاش کردم، از خدا خواسته است دیدی؟
رضا-منم بهم برمیخوره ها پگاه خانم.
-من….
«اومدم سر تخت و گفتم:» مگه حرف بدی زدم؟
رضا-مگه من زدم که تو قهر کردی رفتی به دیوار چسبیدی؟ -تو همینو میخوای دیگه.
با سکوت نگام کرد، عجولانه گفتم:
-هان؟ مگه نمیخوای هان؟ رضا؟ رضا خان…. با توام…
جدی تر بدون اینکه نگاهشو ازم دور کنه گفت:
-نه نمیخوام.
«نیم خیز شدم و گفتم:» دروغگو.
رضا-آدم با بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟
«اخم کردم:» بزرگتری که نمی دونه حرفاش چه عواقبی برای شنونده داره بله!
دستشو زیر بغلش جک زد و گفت:
-چه عواقبی داره فیلسوف خانم؟
یه لبخند مهربون و شیرین روی لبش بود که حتی توی تاریک اتاق هم نتونست جلوی دیدمو بگیره، اخم تصنعی کردم و گفتم:
-دیدی، دیدی؟
«بهش اشاره کردم:» دوباره مسخره ام کردی.
با یه لحن با نمکی گفت:
-ای خدا به داد من برس، تو که همش به قبات برمیخوره دختر کوچولو.
اخم پر رنگ تری کردم.
رضا-وقتی انقدر بهت برمیخوره کوچولویی دیگه، البته همیشه عرضه و تقاضا رابطه ی مستقیم دارن، هرچقدر طالب بیشتر عرضه بیشتر.
«با گیجی گفتم:» یعنی چی؟
لبخند پهنی زد:
رضا-بزرگ میشی میفهمی.
دراز شدم و به شونه اش زدم. پاهام روی تخت بود و بدنمو بین زمین و هوا کش داده بودم. دستم یکیش روی زمین بود و یکشم دراز کرده بودم که به شونه ی رضا بزنم که تعادلمو از دست دادم و صاف توی بغلش افتادم. یعنی میخواست بگیرتم و چاره ای جز بغل کردنم نداشت. تند تند گفتم:
-عه عه اِِواااا اِ وااااا
رضا-هیس هیــــس، ارسلانُ بیدار میکنی آخر شر میشه.
گرفتم و باز یاد حموم افتادم، رضا آروم به عقب هول دادم، خجالت کشیدم. سریع بالا تخت پریدم و سرد گفتم:
-شب بخیر.
رضا میخندید، صدای نفس خنده اشو شنیدم! چرا میخنده؟!!! رفتم به دیوار یخ چسبیدم! الان فکر نکنه از قصد خودمو روش انداختم، وقتی میگه ارسلان بیدار میشه شر میشه و داستان میشه حرصم میگیره. انگار من از قصد میخوام کار اشتباهی باهاش بکنم یا اصلا کاری باهاش بکنم که ارسلان ببینمتون و شر بشه!
«اگر ارسلان بود دوتا هم توی سرش میزدم و میگفتم:»و خودت شری چه شری میشه؟ ولی این رضاست! رضاست! رضاست!
رومو باز کشید، ببین اون رضاست، دلم میخواد برم ور دلش بخوابم. هنوز ازش ناراحتم .
تماس مامان توی سرمه، فکر اومدن بابا، فکر مادرجون اینا….تازه داستان ارسلان و سحر که بو داره! ولی ….بازم فکرم جلب اونه، اون…. دلم میخواد شبیه یه مسکن بهش فکر کنم و همه چیزو فراموش کنم.
ملت گل میکشن مغزشون بپره و فکر چیزیو نکنند من به رضا فکر میکنم تاثیر همون گلُ میزاره. آخه برای چی رومو میکشه؟ لامصب من جلب تو میشم، انقدر بدختم عاشقت میشم، بدبخت محبتم که تو بهم توجه کردی و من خودمو گم میکنم.
رضا خوابید اما من با فکر رضا بیدار بودم؛ شبیه شعرای فروغ شده بودم؛ شبیه رمان عاشقانه جودی آبوت، شبیه نقاشی های پر رمز و راز فرشچی…. شبیه هرچی بودم الا پگاه! با این همه مشکل، همه چیو کنار گذاشته بودم و به رضا فکر میکردم!!!! عشق خیلی عجیبه، راسته که میگن عاشق دیوانه است.
صبح که بیدار شدم رضا نبود! ارسلان هم نمیدونست کجاست اما حدس میزدم که میدونه و به من نمیگه. به گوشی رضا زنگ زدم جواب نداد. ارسلان با سکوت محض و قیافه ی درهم به دانشگاه رسوندم.
تا رسیدم دانشگاه دوتا دختر از جلوم رد شدن و یه پوزخند پر صدا و پشت چشم نازک کرده بهم انداختن و رد شدن رفتن. با حرص نگاشون کردم، مثلا فهمیدن من بلو هستم؟ چشمتون روشن!
یه گوشه ی سالن نشستم تا سحر بیاد و از شانسم استادی که قبلا کارمو دیده بود منو از ده فرسخی شناخت. دلم میخواست بگم لامصب تو دست شرلوک هولمز هم بستی چطوری منو شناختی؟ اونم این گوشه ی سالن! اومد جلو و با تعجب گفت:
-ربیعی!!!! خانم ربیعی خودتی؟
-سلام!!!!
«از جام بلند شدم، نمیدونستم نگاش کنم یا سرمو به زیر بندازم.»
-سلام استاد!
استاد-دختر تو خوبی؟ من خیلی باهات تماس گرفتم، خیلی نگران بودم، خوبی….
بله، این خوبی ها یعنی فیلمو دیدم! بعد جریان خوبی؟ زنده ای؟ چطوری زنده ای؟ چطوری اینجایی؟ چه جون سگی داری!!!! سرمو حسابی به زیر انداخته بودم یه جوری که چونه ام به سینه ام چسبیده بود. صدام در نمی اومد و انقدر محکم مشتمو کنار رون پام و کوله امو توی دستم نگه داشته بودم که بازوم از انقباض درد میکرد .
چشمام پر اشک شده بود، آبروم پیش همین آدم رفته! دارم خرد میشم، آب میشم ،دیگه سرمو نمیتونم بلند کنم! برای دانشگاه اومدن زود بود! الان به این نتیجه رسیدم .
استاد انگشتشو زیر چونه ام برد و سرمو بلند کرد، یه آن از کارش جا خوردم!!! عه! چرا بهم دست میزنه؟ جدی تر گفت:
-تو چرا سرت پایینه هان؟
«یکه خورده تر استادو نگاه کردم و اشکم فرو ریخت و گفت:»
-آفرین بهت، همین الان به وجودت افتخار کردم، با بدترین اتفاق بهترینُ انتخاب کردی یعنی به زندگی ادامه دادی، سر کسی باید پایین باشه که تو خفا هر روز و هر دفعه این گناهو به خواست خودشون انجام میدن نه تو دخترم! الهی شکر که میبینمت. من تموم تلاشمو میکنم تا استعداد تورو به همه معرفی کنم. میشنوی ربیعی جان؟ «اشکامو پس زدم و گفتم:» بله
استاد-من یه پدرم، من تورو میفهمم چون خودم دختر دارم، تو ممکن بود دختر من باشی،من به عنوان یه پدر وظیفه دارم ازت حمایت کنم چون خدا شاهد منه؛ هرکی توی این دانشگاه اذیتت کرد فقط به من بگو.
-استاد!
«سرمو به زیر انداختم و گفتم:» خیلی بهم لطف دارید.
استاد-از مردم کوته فکر دوری کن، اما کسی که بفهمه تو میتونی خود اون باشی هیچ وقت اذیتت نمیکنه چه بسا حمایتت میکنه، ما باید افکار جهان سومی رو دور بریزیم وگرنه تا هر وقت، تا هر وقت که زنده ایم این بلاها به سرمون میاد، یه عده نابودمون میکنند. آفرین که راهتو ادامه دادی، منم قول میدم این وسط برای معرفیت برای معرفی استعداد و هنرت کم نزارم.
-خیلی ممنون.
سحر-سلام.
به سمت سحر برگشتم و استاد به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-من کلاس دارم بعدا باهم صحبت میکنیم.
-ممنونم استاد.
«همین که استاد رفت سحر گفت:» کی بود؟
-استاد قبلیم.
سحر-کلاسمون طبقه سومه.
-ناهار بریم بیرون حرف بزنیم.
سحر-حرف بزنیم یا حرف بکشی؟ گریه کردی؟ چشمامو پاک کردم و عینکمو زدم و گفتم:
-چه فرقی میکنی؟ حرفه دیگه!
سحر-استاد گریه اتو درآورد؟
-نه برای مشک….یعنی یه مشکل داشتم یعنی دارم…
«سحر وسط حرفم گفتم:» یه رستوران توی فرحزاد هست، به دانشگاه هم نزدیکه.
حس کردم سحر جریانُ میدونه ولی نمیخواد در موردش حرف بزنم، شاید برای اینکه نمیخواد من پیشش معذب باشم. پس برای چی وسط حرفم حرف دیگه ای پیش آورد؟ من داشتم جواب سوالشو می دادم!
«به سحر نگاه کردم و گفت:» ممکنه یه کم اونجا شلوغ باشه مشکی نداره؟
-سحر تو میدونی؟ سحر-چیو؟ -که من کیم؟!
سحر-تو هم دانشگاهیمی، شاید چند وقت دیگه بهترین دوستم بشی.
«با خنده ادامه داد:» البته به جنبه ات ربط داره ها.
-تو میدونی من پگاه بلوئم، میدونی چه بلایی سرم آوردن!
بدون اینکه نگام کنه گفت:
-انقدر نا امنیم! ما دخترا امنیت نداریم که یه سری حیوون همیشه برامون دندون تیز کردن، مگه ما چه گناهی کردیم که جنسمون مونثه؟! باید برای هوس آلوده ی مردا قربانی بشیم و بعدشم بمیریم؟بعدشم بهمون برچسب بزنند و آرزوهامون به باد بره. یا تجاوز یا اسید پاشی یا خیانت، به چه جرمی؟ تکلیف دخترایی که این وسط همه چیو از دست دادن چیه؟ کسی صورت اون که بهش اسید پاشیدنو پس داد؟ کسی زندگی و آینده ی تورو میده؟ کسی، بزرگی، مردی میاد بگه من ساپورتش میکنم؟ من آینده ی قربانی های بی گناهو تضمین میکنم؟ حتی پول عمل حیاتی اون دختر بدبختی که روی صورتش اسید ریختنُ هم نمیدن. همیشه هم ضارب و قاتل و سارق و متجاوز آزاده چون ما زنیم! چون توی قانون ننوشته زن ها رو باید حمایت کرد. ننوشته زن هم انسانه! آدمه! جون داره! آبرو داره! دل داره! حس داره….
سحر بهم نگاه کرد و ادامه داد:
-منم مثل توام، به تو تجاوز کردن به من خیانت کردن، تو آبروت پیش یه سری گوسفند، گوسفندایی که خبر ندارن فردا ممکنه به خودشونم تجاوز کنند الان برای امثال تو کُُری می خونند، رفته اما من آبروم پیش دلم رفته. گوسفندا یادشون میره من یادم نمیره که رفیق فابریکم، خواهر، مثل خواهرم… نون و نمک خورده ی من و خانواده ام چطوری پسری که عاشقش، پگاه عاشقش بودمو با کلک و دروغ ازم گرفت، با نقشه ….
پریا چند سال منو هر روز و هر روز و هر روز کشت، هر روز از خواب بیدار شدم و فهمیدم مردم و دارم ادای زنده هارو درمیارم. چون کسی که عاشقش بودمو با دوبهم زنی ازم گرفت، با خبر بردن و آوردن با تو چشمم نگاه کردن و دروغ تحویل ارسلان دادن،؛ و من نتونستم ثابت کنم، گرفت برد و من…. من تموم آرزوهام از بین رفت، آبروم پیش خانواده ام رفت چون ارسلان با مادرم برای ازدواج با من حرف زده بود و بعد مادرم دست تو دست با پریا تو خیابون دیدش.
«با چشمای پر از اشک بهم زل زد و گفت:»
-سه سال مردم تا دوباره زنده بشم. منم مثل توام پگاه فقط مدلامون فرق داره؛ آره من فهمیدم تو پگاه بلویی اما برام مهم نوبد که ازم میترسی بشناسمت، برام مهم این بود که توهم مثل من قربانی این مردا شدی، کاش منم سه سال قبل جای جا زدن جای مردن مثل تو میفهمیدم که باید زندگی کنم، جا نزنم، باید قوی باشم، افسوس که سال سالو از دست دادم.
دست سحرو گرفتم و نفسی با درد کشیدم.
سحر-از من نترس پگاه من تورو میفهمم، هرچند اندازه ی تو درد نکشیدم اما وقتی اولین روز دیدمت و بهت نزیدک شدم تا قوی بودنو یاد بگیرم.
«سربلند کردم گفتم:» از من؟!!!!!
سحره-زیر سقف این پر از سحرِ! سحر هایی که باید الگوشون باشی، سحری که بهش خیانت شده، سحری که بهش تجاوز شده و گوشه گیر و خونه نشسته شده، سحری که زندگیشو ازش گرفتن، صورتشو و آینده اشو، دار و ندارشو گرفتن…
-امروز انگار روز خوبیه.
«پوزخندی زد و گفت:» برای من نه، تا صبح داشتم به قلب شکسته ام فکر میکردم و گریه میکردم.
-اتفاقا ارسلان هم.
«پوزخند تلخی زد:» ارسلان هنوز باید بکشه.
-سحر! اونم فهمیده…
«تلخ نگام کرد و گفت:» بریم سرکلاس.
***
تا چشمامو باز کردم دیدم رضا بالاسرم نشسته و بهم خیره شده. یه ان قلبم از جا دراومد. فکر بدی نکردم اما ترسیدم، نمیدونم چرا از حالش ترسیدم و سریع نیم خیز شدم و گفتم:
-رضا؟! رضا چیشده؟!
هنوز همونطوری نگام میکرد، دستمو روی دستش که روی زانوش بود گذاشتم. سریع انگشتامو بین انگشتاش گرفت؛ نگاه از چشماش گرفتم و به دستمون نگاه کردم.
رضا-پگاه؟
نگاش کردم، قلبم زیرو رو شد، نگاهش روح داشت، جون داشت، زبون داشت و به زبونی حرف میزد که من تازه باهاش آشنا شده بودم.نگاهم به دنبال اون نگاه جون دارش به هر طرف که قرینه ی چشماش حرکت میکرد می دویید. نگاه من پی اون میرفت ، دلم میخواد خدا بگه پگاه دیگه فقط یه وظیفه داری اینکه به چشمای رضا خیره بشی ،چشمایی که رنگی نیست، مژه های بلند نداره، کشیده و خاص نیست اما چقدر برای من دوست داشتنیِ، دوستش داشتنی….
«نجوا کرد:» پگاه؟
-بله؟
رضا-من قسم خوردم که اون یارو رو به سزای اعمالش برسونم.
«دست آزادمو روی قلبم گذاشتم، رضا غمگین نگاهشو به سمت دستم و قلبم کشید و گفت:» جگر غیرت من پاره شد تا تورو روی پات کنم، تا به اینجا بریم، به امروز…
-رضا!
«چشمام پر اشک شده بود، دستشو روی لبم گذاشت و آروم تر گفت:»
-به من گوش کن، برام دختر عمو بودی فقط….برام دختر دوست داشتنی ترین عمو بودی، باارزش بودی…
«خواستم انگشتامو از توی دستش بیرون بکشم اما نزاشت، دستشو از روی لبم پایین کشید و گفت:» نفهمیدم کِِی؟ شاید همون موقع ها هم بود ولی نمی دونستم…. اما حالا خیلی شدید تره…
«با تردید نگاش کردم و متعجب گفتم:» من….من نمیفهمم چی میگی رضا؟ با غم خفته ونگران نگام کرد و گفت:
-میخوام بگم….یعنی باید بگم….
«تموم جون من گوش شده بود که حرف بزنه اما هی مکث میکرد، سرمو به معنی گوش دادن با هیجان تکون دادم و رضا نفسشو بلند فوت کرد و گفت:» -نمیشه، لامصب چقدر سخته.
-چی؟!!!!!خب چی؟!!!!
رضا-پگاه…. شاید امشب نتونم جلوی عصبانیتمو بگیرم اما قول بده، بهم قول بده درستو حتما بخونی، برای خودت کسی بشی، از خودت یه الگو بسازی….
«گیچ و سردردگم گفتم:» چی میگی رضا؟
«عصبی و مضطرب ادامه دادم:»
-یعنی چی نتونی جلوی عصبانیتتو بگیری؟ یعنی بری بکشی و جای بابام بیوفتی زندان؟ رضا تو میخوای منو بکشی؟ به جون بابام….به جون بابام میگما اگر قراره بریم که تو بیوقتی زندان من نمیخوام یه تار مو از سر اون کثافتا کم بشه…
«دستشو دراز کرد و موهایی که دورم بودو کنار زد و گفت:»
-مگه میشه گذشت؟ مگه میشه یادم بره باهات چیکار کردن؟ چطوری گرفتمت از اون حال و اوضاع بیرون آوردمت….
با گریه صورت رضا رو توی دستام گرفتم و با صدای خفه گفتم:
-رضا من از حقم میگذرم، ولش کن، توروخدا رضا…. تو اگر بکشیش و بیوفتی زندان من خودمو نمیخشم خل میشما!
رضا-عه عه! چرا گریه میکنی؟ هیس الان ارسلان بیدار میشه.
-بیدار بشه، بیدار بشه بگم من از حقم گذشتم.
«با صدای خفه و دورگه گفت:» من از حقم نمیگذرم.
از گریه ایستادم،بهت زده به رضا نگاه کردم، چه حقی؟!!!
رضا-پوستشو کندم، رسیدم به دمش ولش کنم؟! مگه شهر هرته؟!
-بکشـ….بکشیش، جلوی چشمت رگمو میزنم رضا.
اخم سنگینی کرد و با تن صدای عصبی گفت:
-دیگه چی؟
«با گریه و هق هق گقتم:» به خدا رضا رگمو میزنم، اگر بکشیش که من….که من…تورو بالای چوبه دار ببینم؟ تحمل ندارم….
«دستامو عاصی شده تکون دادم:» تحمل ندارم به خدا….بسمه…بسمه…
رضا دستامو گرفت و منو توی بغلش کشید. سوت پایان تموم دغدغه ها، تموم حس های بد و مخرب، سوت پایان حال ناخوشم…همه زده شد. بغل، بغلِ رضاست مگه کم چیزیه؟ چقدر امنه، چقدر بهش وابسته ام و اعتیاد آوره، دیگه هیچی نمیخوام، فقط بغل رضا باشه من قول میدم نون شب هم نخوام.
رضا-هیس، آروم باش، آروم…
-رضا من دوست ندارم به خاطر من زندگیتو از دست بدی.
رضا-سرو ته این معادله ای که میچینی به هم نمیخونه خانم، نمیشه دو خط موازی همیدگرو قطع کنند.
«سربلند کردم و نگاش کردم، آروم گفت:» پاشو صورتتو بشور، روز سختی در پیش داریم.
از جا بلند شد و رفت ارسلانُ بیدار کرد. نمیدونم چرا ارسلان کارد میزدی خونش در نمی اومد، انگار از کله ی سحر فیگور زد و خورد گرفته بود. ساعت حوالی ده صبح بود که طاهرم اومد و طاهر هم لنگه ی ارسلان بود. هی حرف…حرف….حرف…. بلای حرف گرفته بودن، میدونستم خودشونم استرس دارن و میخوان با حرف زدن رد گم کنند و جلوی هم کم نیارن.
نقشه این بود که یه ماشین آخرین سیستم بنز کرایه کرده بودن، ارسلان در نقش راننده ماشین بود و طاهر در نقش همون خریدار و رضا در نقش بادیگاردش. منم به عنوان همسر طاهر که باید با چادر و روی گرفته وارد محل قرار بشم. ساعت قرار دو ظهر بود!
محل قرار توی مکانی بود که پسرا آماده کرده بودن؛ طاهر سه تا کیف دلار آورده بود ،پول حجره باباجون بود. البته فقط یکی از کیف ها پول اصلی بود و بقیه تقلبی بود و فقط دسته ی رویی پول ها اصلی و بقیه تقلبی بود.
دلم شور میزد و نگران رضا بودم فقط…فقط رضا، وگرنه از اینکه قراره بزننشون خیلی هم دلم خوش بود. حاضر شدیم و هرچقدر پسرا در مورد مدل زد و خورد حرف میزدن من ساکت بودم فقط نگاه نگرانم به رضا بود که خودش بهتر از همه می فهمید که دارم چه جوری نگاش میکنم.
راه افتادیم و هرچهار نفر سوار اون ماشینی که نمیدونستم مدلش چیه اما میدونستم از برند بنزه شدیم. هر سه تاشون کت و شلوار مشکی پوشده بودن و منم همه ی موهامو داخل فرستاده بودم و چادر مادرجونو سرم کردم و عینکمم زدم. توی راه طاهر یه چاقوی کوچیک ضامن دار بهم داد و گفت:
-بزار یه جایی که بهش دسترسی آسون داشته باشی، احیانا دیدی گیر افتاید بزن، تو بزن با من.
ارسلان-قال اینو بکنم، انگار یه کوه از روی دوشم اومده زمین.
رضا-توی صورت بزن ولی توی گردن و سر نه.
طاهر-من با یه وکیل حرف زدم، میگه تا زمانی که کسی شکایت نکنه پرونده ای رو کار نمیاد، نمیشه از طریق قانون ثابت کنیم که از دخترا سوء استفاده میکردن و یه باند بوده.
-همه از آبروشون میترسن.
طاهر-اما من یه کاری میکنم که خیلی ها جلو بیان، احتمالا این قضیه فقط این نبوده که دختر با رضایت خودشون در اختیار این یارو باشن، کسی که حریصه نگاهش همه جا هست؛ دختر براش بوده اما مغزش هم معیوبه، چشم در برابر چشم آبروریزی کرد ،آبروریزی میکنیم، زد میزنیم، شکایت داره؟ شاکی هارو رو میکنیم.
ارسلان جلوی یه رستوران نگه داشت و با تعجب گفتم:
-می خوایم ناهار بخوریم؟ طاهر-یه جورایی آره.
با چشمای گرد بهشون نگاه کردم و گفتم:
-قرار تو رستورانه؟!!!!! خب رستوران ها دوربین دارن، مکان عمومیه.
ارسلان-تو مارو نمیشناسی پگاه؟!!! مو لای کدوم جرز رفته؟
گیج بهشون نگاه کردم، جلوی رستوران دوتا نگهبان با لباس فرم بودن، وارد سالنی شدیم حتی دو سه تا میز هم مشتری بود. وارد مکان vip شدیم. ارسلان و رضا ایستاده بودن و من و طاهر نشستیم.
-الان این مشتری ها چی میگن؟
طاهر-اونا مشترین اما دیگه مشتری جدید وارد نمیشه، اوناهم تا چند دقیقه دیگه میرن.
-اونا که جلوی در بودن خبر داشتن ما چه نقشه ای داریم؟
طاهر سری به معنای تایید تکون داد و صدایی از پشت سرمون که سالن رستوران بود اومد:
-بفرمایید آقای شاهکرمی.
رومو گرفتم خواستم بلندشم که طاهر دستمو گرفت و نزاشت. دیدمشون، سینا با اون یارو بادیگاردش و یه ریغوی دیگه. سینا همه امونو برنداز کرد ودستشو به طرف طاهر دراز کرد و طاهر باهاش دست دادو سینا یه ابروشو به علامت تعجب بالا داد و جا خورد از اینکه من وطاهر از جامون بلند نشدیم.
طاهر-خیلی معطلم کردی، من زیاد پای معامله با آدمای بدقول نمیشینم، سفارشتو نکرده بودن خط میخوردی.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن