رمان بلو blue پارت۱۲

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

-نه نه….
«با همون صورت و خلق و خو گفت:» پس چی؟ نه، پس چی؟
-عه! اذیت میکنی ها، اصلا من به خدا میگما.
رضا-قسم هم نخوری من هم حرفاتو میشنوم هم باور دارم.
قلبم فرو ریخت، نمیدونم چرا ولی فرو می ریخت، مور مور میشد، اصلا اینگار شده بودم من ترانه ۱۵ سال دارم! یه جا خونده بودم ادم عاشق میشه بی عقل نمیشه بچه میشه ،در مقابل عشقی بی دفاع میشه، ساده میشه، ضعیف میشه…. هرچی که یه بچه هست همون میشه. من عاشق رضا شده بودم، هول میشدم برای، اینو اون شب که به حرف زدنم هی فرجه میداد و شیطنت میکرد فهمیدم.
-میگم قبل این اتفاق های کوفتی اصلا نمی شناختمت، یعنی فقط داداشه ارسلان بودی.
رضات-ارسلانُ بیشتر می شناختی؟
-اون که اصلا گل منه؛ ولی کلا نمیدونستم….فکر میکردم باهات حرف بزنم میگی “تو چی میگی بچه”.
«رضا خندید و گفتم:» آخه همه اتونم هی بچه بچه بهم میگید یعنی میگفتید!
رضا-حب بچه ای دیگه.
«با چشمای گرد گفتم:» عه!!!! من دارم درد و دل میکنم تو میزنی تو سرم؟
خندید، امشب چقدر میخندید! چقدر دوست دارم لپتو بکشم بگم رضا میخندی استرسم کم میشه ولی هنوز به اون درجه از پر رویی نائل نشدم. مچ دستامو که پنجه هاشو بهم قفل کرده بودم گرفت و گفت:
-منظورم انه که در قبال ما بچه سن تری، جوون تری، وگرنه تو خانومی، من باورم نمیشه تو، تویی که توی دهن من بودی الان مثل یه زن کدبانو به همه چی برسی، اینا بزرگ شدن عرضه میخواد.
با سکوت نگاش کردم، قفل کردم روی اون کلمه های جمله اش:” از ما بچه تری ،جووون تری” ساده لوحانه گفتم:
-بچه ترم بده؟
حرفمو روی هوا زد، رنگ نگاهش عوض شد، وقتی نگاهش تِِم عوض میکرد درون من یه حسی یورش میکرد و همهمه میشد.
رضا-برا چی بد باشه؟
-انقدر بدم میاد سوال میپرسم با سوال جواب میدن، سوالُ باید جواب داد نه که جلوی سوال، سوال گذاشت.
«لبخندی زد و گفت:» خیلی هم خوبه.
-چرا خوبه؟
بلندتر از قبلی ها خندید! لبشو گزیر و برگشت به ارسلان نگاه کرد، ارسلان تکون خورد.
-حالا بیدار میشه شر میشه، دختر بخواب صبح باید بری دانشگاه.
-الان منو پیچوندی؟
«لبخند معنی داری زد و گفت:» صبح بیدار نشی بعدا من بهت میگن چرا بچه تر باشی خوبه چون من اون موقع حق بابای به گردنت دارم و با این “دستشو به معنی زدن تکون داد” بیدارت میکنم.
-یـــه، رضا تو دلت میاد منو بزنی؟
«سریع گفت:» نه.
-نه؟!!!
«خندید و گفت:» نه دیگه نه.
همینطوری نگاش کردم که لبخندی زد و گفت:
-جفتمون خواب میمونیما.
اون صبح چقدر مضطرب بودم، نمیدونستم چطوری خودمو از چیزی که هستم پنهان کنم اما وقتی این سوال توی سرم مانور میداد انگار مدنیت منو می تکوند. آخرش که چی؟ تو همون پگاه بلو هستی! هر چقدر هم نقش بازی کنی باید خودت باشی، قوی باشی؛ همش اپرا به ذهنم می اومد، همون مجری آفریقا آمریکایی که سال ها قربانی جنسی بود در سیزده سالگی فرار میکنه اما الان یکی از میلیاردر های جهانه! چرا من نباید مثل اون موفق بشم؟!
مقنعه امو سرم کردم، چتری های بلوندم روی پیشونیم بود، ترجیح دادم فلقط یه رژ صورتی بزنم، آرایش زیادی نکنم، هرچقدر هم با خودم صحبت کنم اما زا اینکه منو “بلو” بخونند میترسم، به چشمای سیاهم تو آینه نگاه کردم، مگه سیاه چش بود که لنز آبی میزاشتم؟
«رضا اومد دم در اتاق و گفت:» آماده ای؟
کوله امو روی دوشم انداختم، هنوز میشد بوی تیز بنزینو استشمام کرد! ارسلان از توی هال گفت:
-پگاه مدرسه ات دیر شد!
«ریز خندید و رضا گفت:» گوشیتو برداشتی؟
«به رضا نگاه کردم و گفت:» قوی باش، هرکی حرفی زد جواب دندون شکن بده، نزار کسی بهت بی احترامی کنه، اگر حرفی زدن و نتونستی جواب بدی من هستم.
«دلم میخواست بغلش کنم اما به یه لبخند اکتفا کردم و ارسلان اومد. دستش یه لقمه بود و هرهر هم میخندید.» ارسلان-بیا مادر برات لقمه گرفتم.
رضا-امیر ارسلان!
-خیلی مسخره ای.
«ارسلان با خنده گفت:» به جان پگاه یه آن حس کردم منو رضا بچه دار شدیم، رضا بابا و من مامان.
-آره به سیبیلتم خیلی میاد مامان بشی.
ارسلان-تموم مامان های قاجار سیبیل داشتن یه جوری که بچه قاطی میکرده باباست.
«خودش از لقه گاز زد و گفت:» نمیخوای؟!
-بخور تموم بشه بعد بگو.
«کتونیمو پوشیدم و ارسلان گفت:» کلاست تا کیه؟
-تا دو.
ارسلان-حالا روز اول تق و لقه؛ ناهار چی بخوریم؟ تخم مرغ؟
«شاکی گفتم:» واقعا الان به فکر شکمتی؟
«ارسلان به خودش نگاه کرد:» من به فکرش نباشم کی باشه؟ تو که نیستی!
رضا-حالا یه چیزی میخوریم تو گشنه نمی مونی.
«ارسلان با خنده گفت:» من نگرانم آخه مشغله ی پگاه داره زیاد میشه؛ پگاه من گشنه بشم آدم میخورما.
«اداشو با دهن کجی و چشم چپ کردن درآوردم و گفتم:»ترسیدم!
ارسلان-به خدا یه پیج می سازم، بلو عقب افتاده ها.
رضا-من میام دیگه.
ارسلان-آهان یعنی نمیای؟
«رضا نگاش کرد و و ارسلان ادامه داد:» تو وقتی میگی میام دیگه یعنی ارسلان بشین که بیاد.
«خودش خندید و به من نگاه کرد و گفت:» اهَََه باز کن برج زهرمارو فوقش دوتاشون نر ومادگی میخورن دیگه جلوت تعظیم میکنند.
رضا-ان شاءالله که چیزی نمیشه خداحافظ.
همراه رضا راهی دانشگاه شدم، دم دانشگاه رضا بیست تومن مقابلم گرفت و گفت:
-نقد همین همراهمه.
«یه دهی از بین پولا بیرون کشیدم و گفتم:» همین بسه.
رضا-جفتشو بگیر تا دو کلی وقته، وقتی قیافه ات نگرانه یعنی داری به همه اعلام میکنی که آماده ی سنگ خوردنی، سرتو بالا بگیر و جدی راه برو یه جوری که کسی جرئت نکنه حتی ازت سوال بپرسه.
«سری تکون دادم و گفتم:» حس میکنم دارم از وسط جهنم رد میشم.
رضا-همه ی کارا اولش سخته.
«در ماشینو باز کردم:» خداحافظ.
رضا-به سلامت.
جلوی در ورودی ساختمون دانشگاه ایستادم ،دانشجو ها میرفتن و میومدن. مقنعه امو درست کردم. باید به قول رضا یه جوری رفتار کنم که هیچکس جرئت نکنه ازم سوالی بپرسه. دلم یه چیزی میخواد که قرص بشه مثل….مثل ….”بسم الله الرحمن الرحیم” وارد ساختمون دانشگاه شدم، هنوز دو قدم درو نشده بودم که یکی گفت:
-خانم؟
«قلبم هری ریخت، با یه مکث برگشتم و یه خانم چادر بود:»
-کارت دانشجویی!
-من ورودی جدیدم هنوز کارت ندارم.
-واحد آموزش کارت بگیر بیار.
-چشم.
قلبم توی دهنم میزد، رفتم دیدم چه صف و همهمه ایه! برعکس دانشگاه قبلایم اینجا دخترا کمتر از پسرا بودن. توی صف ایستادم و سرمو پایین آورده بودم. اعتماد به نفس نداشتم و استرس شدید داشت پدر منو در می آورد. انقدر سرم پایین بود که گردنم درد گرفته بود. کسی که نفر جلویی من بود یه قدم عقب اومد و پامو لگد کرد .و اول بلند گفتم:
-آ آ….
«آروم تر ادامه دادم:» یی!
«برگشت با عجله گفت:» عه، ببخشید، ببخشید.
«سرمو بلند کردم، یه آقا جوون بود، سرمو سریع به زیر انداختم و گفت:» خانم؟ «شناخت یعنی؟!!»
-اشکال نداره.
مرد-این جلویی من اومد عقب من خواستم پای منو لگد…
«وااای ول کن دیگه، حالا انقدر زل بزن که منو بشناسی!»
-اشکال نداره.
«از پشت سرم یکی گفت:» داداش برو جلو، اََه علاف شدیم به خدا.
کارتمو گرفتم و ده بار بیشتر اینور و اونورو نگاه کردم اما انگار کسی نشناخت یا شاید سرشون توی کار خودشون بود. نمیدونم ولی برای اون موقع کسی چیزی نگفت، وارد کلاس شدیم و رفتم یه گوشه کنار پنجره ردیف سوم چهارم نشستم.
تا خواستم بشینم و میز وصل شده به صندلی رو بالا دادم پشت سریم صندلیمو عقب کشید. شاکی نگاش کردمو خندید و دوباره صندلیمو به جلو هل داد و گفت:
-بشین.
دوباره تا خواستم بشینم صندلیمو کشید و شاکی گفتم:
-عه! مگه دیوونه ای؟
«خندید و گفت:» من که کاری ندارم بشین.
-پاتو از زیر صندلیم بردار، دانشگاه ندیده!
-تو دیدی؟
«با حرص گفتم:» آره من برای دومین باره میام دانشگاه، مثل تو که نیستم.
صندلیمو جلو کشیدم و گفت:
-قیافه ات یه نمه آشنا میزنه!
خواستم برگردم و خودمو به نشنیدن بزنم که یکی از بغلم گفت:
-نه این تو تهرانه تو داهات شما نبوده خیالت راحت.
یکه خورده کنارمو نگاه کردم! عه! همون دختره است که موقع ثبت نام اومده بود؛ سری آروم به معنی تشکر تکون دادم و پسره گفت:
-یعنی میخوای بگی توهم تهران زندگی میکنی؟ مدیر برنامه امون اومد توی کلاس و گفت:
-آقایون سه ردیف جلو حق ندارن بشینند فقط ردیف های آخر.
«توی کلاس همهمه شد و همه جا به جا شدن و دختره گفت:»
-شرش کم، ندید بدید بدبخت، اینا از اون هنرستان فارغ التحصیل شدن دیگه هان؟ بهم نگاه میکرد، یعنی منو نمیشناسه؟ رفتارش که نشون نمیده!
دختره-اسم من سحرِ تو چی؟!
«چقدر سخته اسممو بگم، کاش اسممو عوض میکردم، بعد همه فکر میکردن تشابه!»
-پگاه!
«بدون لحظه ای تامل گفت:» چند سالته؟
-بیست و یک، یعنی میرم توی بیست و یک.
«با خنده گفت:» من فکر میکردم پیر کلاس منم، منم بیست و یک سالمه، تهرانی؟ -آره.
سحر-حالا چرا روتو اونور میزنی؟
«دلمو به دریا زدم و توی یه دهم ثانیه بهش نگاه کردم و گفت:»
-اون روز ثبت نام…
«خندید و ادامه داد:» یه جور مقنعه ات رو هوا بود که گفتم این اسکل کیه؟
«خودمم خنده ام گرفت و گفت:» چتری بهت میاد.
لبخندی زدم، یعنی میشناسه؟ بشناسه باید تعجب بکنه دیگه! استاد اومد سرکلاس و فقط حرف زد، سحر جای اینکه به کلاس گوش بده سرش توی گوشیش بود. کاش میشد بهش بگم این گوشی یکی ظالم ترین دشمن های ماست؛ کاش بهش میگفتم چه بلایی سرم آورد. شاید اگر شناخته نبودم انقدر عذاب نمی کشیدم و الان حداقل استرس نداشتم.
تند تند لایک میکرد و همه جا هم کامنت میزاشت، از اون آدمای رو صحنه ی روزگار بود! سرمو برگردوندم طرف پنجره که به سمت خیابون بود. نگام به بیرون افتاد و دیدم ماشین رضا هنوز اون پایینه! همون کاپرای دو کابین سفید! چرا نرفته؟!!! چیشده؟!!!! تا از جام بلند شدم سحر گفت:
-خیره، قیام کردی؟
«یا خدا این دیگه کیه؟ هنوز نیومده دختر خاله شده؟»
-الان میام.
از کلاس بیرون اومدم و دفتم دم در دانشگاه و با دقت نگاه کردم، رضا بود بود و توی ماشین نشسته بود. نکنه حالش بد شده!!! سریع به سمت ماشین دوییدم. دست به سینه نشسته بود و به روبرو نگاه میکرد، انگار غرق فکر بود! اول متوجه من نشد. با ناخن به شیشه زدم. برگشت یکه خورده نگام کرد و شیشه رو پایین داد و گفتم:
-چرا نرفتی؟ رضا-چیزی شد؟
-چی؟!!!! نه چیزی نشده تو چرا نرفتی؟
رضا-گفتم بمونم…. یعنی یکم بمونم شاید مضطرب باشی یا از اجتماع دانشگاه بترسی.
«دستمو روی قلبم گذاشتم، آهنسته و پر شور صداش زدم:» رضا!!!!
«لبخندی زد و گفت:» برو سر کلاست.
«آشفته و وارفته و تب دار گفتم:»
-رضا اینطوری نکن، برو سرکارت! تو اینطوری کنی برای من….من….
«آب دهنمو به زور بلعیدم، دنبال جمله بودم، دنبال حرفی که سوء تعبیر نشه، غرور نداشته ام پیش رضا حفظ بشه…. اما پیدا نمیکردم و آهسته در حالی که به زمین نگاه میکردم گفتم:» -رضا….میشه بری؟
«با همون حد تن صدای من گفت:» من؛ من برم تو سر کلاست میمونی؟
-رضا…بمونی حواسم پایین میمونه، بای یه چیز توی سرم که واسه من از کارش زده. رضا-واسه توئه.
قلبم هری ریخت، بهش نگاه کردم…نگاهی بی حد و مرز، نگاهی که مثل خودش جون داشت، دست و پا داشت و هرجای جای چشمام می دویید منم توی چشماش دوییدم .
قطره های بارون پاییزی دونه دونه شروع به بارش کرد. اولین قطره که روی صورتم افتاد نگاه دنباله دارمو قطع کردم و به آسمون چشم دوختم.
جرئت نکردم باز به رضا نگاه کنم، ترسیدم از نگاهش دست برندارم! عقب عقب رفتم و بعد راهمو به سمت ساختمون دانشگاه ادامه دادم. برای من، برای من ایستاده! خودش گفت! اون پایین بی دلیل نمی ایسته. رنگ هیچی نیست، منظورم اینه که این حس رنگ هیچی نیست. نه رنگ احساسم به حکیم نه هزار نفر دیگه؛ یه حس دیگه است که منو دیگه پگاه نکیکنه. خودم نیست… من کسی ام که فکر میکنم رضا اون مدلی دوست داره! چیزی که از ظن من نسبت به رضا برخاست.
روی صندلیم نشستم و تمام حواسم اون پایین بود…باروم و رضا و حال من!
دلواپسم
جز تو به چشمم نمیاد اصلا هرکسیُ میبینم باز یاد تو می افتم همه کسم
من دوستت دارم به خدا قسم هرکسیُ میبینم
یاد تو می افتم
هرکی اومد جاتو بگیره من گفتم نه وقتی تو اینجایی وقتی با تو جفتم من دنیا مال ما دوتاست وقتی تو اینجایی اینا واقعیتِ رویا نیست….
)اََشوان-بهت مریضم(
کلاس تموم شد و کلاس بعدیم با یه آنتراک یه ربعه شروع شد و من دوباره یه گوشه کنار پنجره رو انتخاب کردم تا رضا رو ببینم که پایین هنوز منتظرمه….هنوز!!! سحر بازم کنار من نشست ولی هیچی حرف نمیزد!!! شایدم من جواب نمیدادم و متوجه نمیشدم.
کلاس های بعدیم کنسل شد و انگار به من دنیارو دادن. سریع کولمو برداشتم و پله های پایین دوییدم. هنوز بارون می بارید، درشت و کند! نفس زنان رفتم سمت ماشین که دیدم باز داره به روبرو نگاه کیکنه، به چی فکر میکنه؟ درو باز کردم و توی ماشین نشستم و با تعجب گفت:
-چیشد؟
شونه امو بالا دادم و با ذوق گفتم:
-بقیه اش کنسل شد.
رضا-کنسل شد یا کنسل کردی؟
-نه به خدا.
«لبخندی زد و گفت:» قسم نخور.
-بریم جاده؟
«بلند خندید و قلب من فرو ریخت، صدای خنده اشو تا حالا اینطوری نشنیده بودم ،پیش هیچ کس و با هیچکس اینطوری نخندیده بود! من….فقط من دیدم من شنیدم،با من میخنده…»
رضا-پس هر دفعه میایم دانشگاه پیشنهادت اینه؟ -اون دفعه نشد.
رضا-باشه فقط ارسلان مارو میکشه.
«ازش نگاه نمیگرفتم! یاد این می افتم که میگفت واسه تو ایستادم منو جسور و پر رو میکرد که همونطوری نگاش کنم و زمزمه کردم:» -منو میبری؟
رضا-چرا نمی برم؟ کلاستم که کنسل شده وقت هم هست.
با یه صدایی که توی گلوم میلرزید و تیغه ی بینیم تیر و میکشیدو نگاهی که تار شده بود گفتم:
-رضا؟!
رضا-وقتی میگی رضا….
«منتظرم بودم بگه قلبم تکون میخوره اما گفت:» چقدر برام نا آشناست! انگار من نیستم، اسم من رضا نیست.
«یعنی توی اوج زمین میزنتت!»
-چرا؟ بدت میاد؟
رضا-نه بدم نمیاد، ذهنم شرطی شده که تو داداشی صدام کنی.
«با اخم و لجبازی کمرنگی گفتم:» نمیخوام داداشی صدات کنم خب.
«لبخند کرنگی زد و گفت:» شما هرچی صدا کنی جواب می شنوی.
رومو برگدوندم، یعنی اشتباه میکنم؟ رضا سنی گذرونده و از من خیلی بزرگتره، عاقله اما نه نه. من آدم نشدم، ضایع شدم. منو میخواد چیکار؟ دلش برام میسوزه که باهام مهربونه! اصلا بگو جاده چالوس نمیخوام بریم. بابا میگه دختره مغزش خشک شده هی میگه بریم و نه نمیخوام بریم. نمیشه که!
رضا-جاده باید خیلی بارونی باشه.
«سریع و صریح و تند گفتم:» یعنی نریم؟ رضا-من کی گفتم تریم الان تو مسیریم دیگه.
-پس چی؟
رضا-حالا چرا روت اونوره؟ خوبی؟
«بدون اینکه رومو برگردونم گفتم:» خوبم.
«آهسته زیر لب گفت:» دخترمون ناز میکنه؟
این رضاست؟! وای خدا چرا انقدر لطیف شده؟ شاید قبلا هم بوده و من نمیفهمیدم .
توی سرم رفتارشو مرور کردم! نه رضا اینطوری نبود! بود وگرنه اون روز چرا از دم بیمارستان دنبالت راه افتاد؟ رضا اون موقع هم مثل امروز پایین ساختمون دانشکده ایستاد، ایستاده بود که تونست مچتو بگیره. اون موقع با همین حس ایستاد اما تو آدم الان نبودی!
هرکسی، هر پسرعمویی که نمیاد تو اتاقِ شخصی تو بخوابه و دستتو بگیره چون میترسی! میشه؟! دستمو روی قلبم گذاشتم، ممکنه رضا حسی بهم داشته باهش؟!
رضا-به ارسلان نگو.
«یکه خورده نگاش کردم و گفتم:» چیو؟ رضا-که میریم جاده.
-چرا؟
رضا-نمیخوام یه وقت فکر بکنه.
-چه فکری؟
«متین و آروم گفت:» دنبال حرفُ نگیر، فقط حرف گوش کن.
«با خنده گفتم:» مثلا رضا مخ پگاهو زده؟
هیچی نگفت، حرف بدی زدم! گوشه ی لبمو از حسم زیر دندون گرفتمو خجول گفتم:
-حرف بدی زدم؟
«بدون اینکه نگام کنه گفت:» دقیقا حرفو زدی.
ابروهامو بالا دادم و سرمو برگردوندم و به روبرو خیره شدم. برف پاک کن ها بارون رو پس میزد. تو سرم یه توده فکر بود، متضاد هم، مترادف هم…. یعنی قصد و غرضی نداره و برای همین نمیخواد ارسلان فکر بد بکنه؟! شاید الان توی موقعیتی نیست که بخواد به ارسلان بگه. یعنی از روی ترحم بهم محبت میکنه؟ چون میدونه چقدر محتاجم؟ محتاجم دیگه، اگر الان رضا اخم کنه دل من میترکه و هزار سو بهم لطمه وارد شده .
الان ظرفیتم به صفر رسیده، تموم دلخوشیم محبت رضا و همو طاهر و ارسلانِ. رومم نمیشه که باباجون و مادرجون زنگ بزنم که اوناروهم داشته باشم.
من نمیخوام رضا ترحم کنه، میخوام دوستم داشته باشه خدا، چقدر این حس که فکر کنم رضا دوستم داره برام لذت بخشه! نمیدونم حس و حالم چیه؛ انقدر غرق منفی بودم که الان این حس تنها نکته ی مثبت زندگی منه. چطوری؟ چطوری هضم کنم که رضا میخواد ترحم بکنه و از ته دلش نیست! نمیخوام حتی هضم کنم. میخوام اونجوری که فکر میکنم باشه.
به بیرون نگاه کردم، کاش میشد بگم” خب ارسلان فکر کنه برام مهم نیست!” اگر پگاه پارسال بودم میگفتما، میگفتم! اما الان لوح من سیاهه. اگر رضا بشکونتم من دیگه نمیتونم روپا وایستم مثلا بگه پگاه چه فکر کردی؟ من صبر کردم، اینه همه سال صبر کردم که به تو دل بدم؟ به تو آخه؟! که عالم دیدنت؟ آبروت هفته ها همه جا فور وارد میشد؟!
رضا-پگاه!!
-بله.
«حس میکنم از من تنها تر و بی پناه تر وجود نداره.»
رضا-من نمیخواستم ناراحتت کنم، فقط ارسلان خیلی شور مشعر گره، میشناسیش دیگه! نمیخوام فکر کنی حالا رضا داره یه جاده منو می بره ها سفارشم میکنه…
-من فهمیدم منظورت چی بود.
رضا-نفهمیدی.
«برگشتم نگاش کردم، نفسی کشید و ادامه نداد، بلندتر گفتم:»
-ارسلان نمی فهمه نگران نباش.
رضا-نگران نیستم، نگران افکاری ام که عوض شد.
-تو میخوای ارسلان حرف درست نکنه، منم نمیگم رفتیم جاده میگم اومدیم…
رضا-ارسلان حرف درست نمیکنه، نمیخوام بیشتر از چیزی که حدس میزنه بدونه.
گیج و مست حیرون بهش نگاه کردم، نمیدونم ضریب هوشیم پایین بود با رضا بالا بالا حرف میزنه و من نمیفهمم!!! هی جمله اشو توی یک دقیقه صدبار مرور کردم ،منظورش چیه؟ چرا اینطوری حرف میزنه؟ ترجیح دادم سکوت کنم، به دستم نگاه کردم. تاتو ها روی دستم بودن. آستینمو حسابی پایین کشیدم و گفتم:
-دوست دارم اینارو پاک کنم که کسی از روی اینا منو نشناسه.
رضا-اونا هم پاک بشن تو باید خودتو تغییر بدی، باید جلوی کسایی می شناسن بایستی. میدونی این خصلت ما ایرانی هاست! تغییر نمیکنیم، از تغییر میترسیم! مثلا مستندی که یه ایرانی توی غربت جلوی ایرانی هارو میگیره و میگه پاسپورت و پولامو زدن یه یه دلار به من میدین؟ هیچ کدوم کمکش نکردن! چرا؟! مگه نرفتن توی غربت که متمدن تر بشن؟ توی غربت کمک کردم جرمه؟! اتفاقی که برای توافتاده اگر توی بلاد کفر بیوفته یه کمپین می سازن که ازش حمایت کنند، مگه نمیگیم بلاد کفر؟چرا کافرا دارن راه پیغمبر رو میرن؟ مگه نه امام علی میگه اگر دیدید هم برای آبروی هم نوع خود بگید اما اون گناهو ما ندیدم! مگه نه که برای زن پیغمبر شایعه ساختن و پیامبر میگه اگر گناه بوده توبه کن و اگر نه به خدا بسپار! از این جماعت نترس. اونا همیشه حرف میزدن اما تو خودتو تغییر بده.تو راه آیین اتو برو، اشتباه کردی؟ باشه از اینجا به بعد دیگه سعی کن کمتر اشتباه کنی، اگر قربانی شدی نایست! تو از خیلیا خوشبخت تری میدونی چرا پگاه؟ چون تو یه خانواده پشتت داری پس برای قربانی های دیگه الگو شو؛ هرکی بهت حرف زد جای اینکه در بری و گریه کنی و خودتو بپوشونی محکم بایست و بگو آره منم اما اونی که باید انگشت اتهام طرفش باشه اون بی شرفان نه من! من یه آدمم خدا بهم حق زندگی داده. خدا به تو زبون داده و اگه بخوای مظلوم باشی گناهکاری! مظلوم بودن توی اسلام نقض شده؛ از حقت دفاع کن ،منم…یعنی ماهم پشتتم.
-بابا بیاد…
-من با عمو حرف میزنیم؛ تو نگران اینا نباش.
حرفای رضا تکراری اما تاکیدی بود، دلم میخواد اونی باشم که میگه. دم یه رستوران نگه داشت. باهم وارد رستوران شدیم، با اینکه ظهر بود اما موسیقی زنده و سنتی داشت. کنار آلاچیقی که توش نشستیم رودخونه بود و بارون هنوز می بارید. لرزم کرده بو، چه هوای خنکی بود! رضا صورتشو کمی جمع کرد و گفت:
رضا-اینجا توی این هوا فقط برگ مزه میده، چیه سردته؟ -وای اینجا زا تهران خنک تره.
رضا-من توی ماشین سویشرت دارم.
-نمیخوام عادت میکنم.
رضا-عه! سرما میخوری.
بلند شد رفت، با یه ذوقی لبمو زیر دندونم کشیدم، داشتم به رفتنش نگاه میکردم که گارسون اومد و گفت:
-خیلی خوش….
«تا نگاش کردم یکه خورده و با تعجب منو نگاه کرد. دستمو دراز کردم تا منو رو بگیرم و اون با تعجب به من زل زده بود. قلبم هری ریخت، یهو یادم افتاد که حتما اون منو شناخته، تا این به ذهنم رسید گفت:» -پگاه بلو؟!!!
خواستم بگم نه اشتباه گرفتی اما به جاش منو رو ازش گرفتم و به ضرب گفتم:» -تا همراهم بیاد طول میکشه بعدا سفارش میدم.
گارسون-تو پگاه بلویی؟ من فکر کردم فرار میکنی و خارج میری.
«با حرص و کینه در حالی که ضربان قلبم بالا رفته بود ترسیده بودم گفتم:»
-برای کی فرار کنم؟ برای امثال تو؟ که زل میزنی نگاه میکنی و میخوای حرف بزنی؟ مفت حرف بزنی! جای حرافی به کارت برس تا نرفتم به مدیریت شکایت بکنم.
تا اومد دهنشو باز کنه رضا اومد. برگشت رضا رو یه جوری نگاه کرد که انگار داره اسکنش میکنه. رضا هم جدی و سرد گفت:
-میای کنار برم داخل آلاچیق؟
«چثه رضا رو که دید یه قدم به عقب رفت، رضا بدون اینکه نگاش کنه گفت:» هر وقت انتخاب کردیم صدا میزنم.
رضا توی آلاچیق اومد و تا گارسون برگشت تند تند گفتم:
-منو شناخت، بهم گفت فکر کردم رفتی خارج گفتم برای کی فرار کنم؟ برای امثال تو که حرف مفت میزنی؟
رضا بدون اینکه نگام کنه منو رو ورق زد، با حرص منو رو ازش گرفتم.
-رضا!!!!
نگام نمیکرد و ظاهرا خونسرد بود اما دیدم که زیر گردنش قرمز شده. وقتی زبون چرخوند که حرف بزنه فهمیدم که ته صداش میلرزه.
رضا-مگه حرفتو نزدی؟ پس دیگه بهش فکر نکن.
-پس چرا تو بهش فکر میکنی…
«برگشت تیز و با چشمای با زنگام کرد و با صدای بسته و تن صدای بم شده گفت:»
-چون غیرتم درگیره و هیچ وقت به این موضوع عادت نمیکنه و هر چقدرم میگذره قوی تر میشه.
«با تعجبی که همراه یه خوف پنهان بود گفتم:» پس چطوری روزای اول تحمل کردی؟ چیزی نشون ندادی!
«با همون حال قبلی گفت:»
-از غیرتم مهم تر جون ناموسمه؛ تریجح دادم بعد از تو به غیرتم بها بدم.
چشمام پر اشک شد و دهنم باز که حرف بزنم اما صدام در نمی اومد. اشکم از پلکام سقوط آزاد میکردن و نگاه رضا همون نگاه بود و نگاه من…نمیدونم….نمیدونم اسمش چیه اما دلم داد میزنه “رضا” بدون هیچ جمله ای بدون هیچ پسوند و پیشوندی…
دلم می کوبید و با جرئت میگم فقط برای رضا می کوبید، ضربه ای و محکم… نگاهمو به سحتی ازش گرفتم. دلم میخواد خودمو به دیوونگی بزنم و بپرم بغلش کنم و بگم دمت گرم مرد، چقدر تو مشتی هستی پسر، شیر مادر جوون مرگ شده ات حلالت، دِ تو نبودی که من مرده بودم.
گارسون باز اومد، رضا بدون اینکه نگاش کنه گفت:
-تو این رستوران فقط تو یدونه گارسونی؟ گارسون با تردید جواب داد:
-نه آقا، من سفارشُ میگیرم.
رضا-دو برگف دوتا چلو، دوتا دوغ، یه سینی مخلفات از هرچی که هست.
چقدر صداش بم تر شده، خش داره، خشم داره، گارسون هم اینو فهمیده بود و موش شده بود اصلا نگام نمیکرد و به تبلت توی دستش زل زده بود. گارسون که رفت گوشیم زنگ خورد، به صفحه اش نگاه کردم، یه شماره از خط ثابت بود. تماسُ باز کردم:
-بله؟!
«صدای نگران و لرزون یه زن گفت:»
-پگاه؟!!! پگاه جان؟!!!!
«صدارو شناختم اما با دل سنگی و سرسختی و تلخی گفتم:» شما؟!
رضا سربلند کرد، منتظر و آماده باش. مامان بود! بعد این همه مدت با چه وریی زنگ زده؟!
-منم مامان، شهره ام.
«پوزخندی زدم:» ببخشید به جا نمیارم!
مامان-پگاه!!! پگاه؟!
«با گریه و زاری گفت:» من تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده، پگاه خوبی؟
-به شما ربطی داره؟
مامان-پگاه دلم داره میترکه، تروخدا حرف بزن، اینا کی بودن؟ چی شده؟ مگه پیش اون بی همه چیزا نبودی؟
«با عصبانیت و صدای خفه گفتم:»
-آی، درست حرف بزن، دهنتو آب بکش اسم خانواده امو بیار، اون بی همه چیزه تویی ،تف به روت تف به روت… تازه یادت افتاده؟ اوووه گذشت اون موقع که برادر شوهر جدیدت از من کش ساخت، اشک تمساح نریز پول پرست، تو همه چیو به دوزار فروختی، خودتو بابامو منو، خدا لعنتت کنه، هیچ وقت ازت نمی گذرم.
«با گریه گفت:» پگاه من خبر نداشتم…
-اسم منو نیار ببینم بابا، عالم و آدم فهمیدن تو نفهمیدی؟ کجا بودی مریخ؟ هر قبرستونی که باشی توی اون گوشی بی صاحابت اخبار من بود الان زنگ زدی پگاه های های های پگاه زار زار زار! گریه تحویل من میده، حالم از اون قسمت زندگیم که به نام توئه بهم میخوره، حالم از اون بچه ات که شیطان ذاته بهم میخوره، ببین منو ، بهشون بگو یه روز به عمرم مونده باشه یر به یر میکنم این بلایی که به سرم آوردن.
مامان-کی به تو گفته که کار ایناست؟!!!
«پوزخندی زدم و گفتم:» هر وقت داشتی می مردی از خودت بهم خبر بده در غیر این صورت صداتو، ریختتو، هیچ جا نبینم.
قطع کردم وسریع شماره رو توی بلک لیست گذاشتم.
رضا-خیلی بد حرف زدی.
-اگر ممکن بود بدتر هم حرف میزدم. بعد اینهمه مدت….
«هرچی خواستم خودمو حفظ کنم نمیشد، صدام میلرزید…دلم پر بود، به زور صدامو پایین نگه داشته بودم و گفتم:»
-زنگ زده که چی؟! من…. من هیچ وقت این وسط یادش نکردم، میدونی چرا؟
«رضا با سکوت غمگینی نگام میکرد و ادامه دادم:» رو دلم یه سنگ بزرگ گذاشتم و گفتم مادر ندارم، برای چی زنگ میزنه؟ دنبال چیه؟ داغ منو تازه کنه؟ تو باورت میشه که تا حالا نفهمیده باشه؟
رضا-شاید مثل مادرجون ازش پنهان کردن…
-مادرجون و باباجون گوشیشون ساده است، ما شک کردیم اونا هم بو بردن، طاهر و شماها ملتو تهدید کردید که کسی حرفی بهشون نزنه و بفهمند بعد مادر من مثلا اسم مادرِ نفهمیده؟؟؟ باورم نمیشه، حالا که فهمیده چطوری داره با اون مرتیکه زندگی میکنه؟
رضا-اون که نمیدونه کار اوناست.
«با حرص گفتم:»داداشی تبرئه اشون نکن.
«مچ دستمو توی دستش نگه داشت و آرومتر گفت:» تبرئه نمیکنم پگاه! میخوام تو آروم باشی.
صورتمو با دستم گرفتم و به خودم گفتم الان نباید بزارم اون اعصابمو خرد کنه، نباید بزارم! چندتا نفس عمیق کشیدم. وقتی مشکلاتت زیاد میشه باید مدیریت کنی. اگر مدیریت نکنی مشکلات قورتت میدن، نباید به مادرم فکر کنم. نمیشه ها!
مگه میشه آدم دلش نسوزه؟ مگه میشه حرص نخوره خودخوری نکنه؟ ولی الان وقت این بود که زندگیمو بازسازی کنم، درسته که کباب اون روز با دو مسئله حسابی کوفتم شد، هم مادرم هم یارو گارسونِ ولی اینکه با رضا بودم بهم چسبید. همون کوفت با رضا بهم چسبید!
رضا-حالا اخماتو یکم باز کن یکم عکس مدل تو بگیریم.
-مدل من؟!!!!
رضا-سلفی دیگه.
«اخم تصنعی کردم و گفتم:» تو هم آره؟
«خندید:» اخماتو باز کن.
«به کنارش اشاره کرد و ادامه داد:» بشین اینجا.
ازجام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم. به حس و حالی بود، با رضا اولین سلفی توی اولین سفر…. برای من میشد هزارتا معنی داشته باشه ولی برای رضا شاید برای حفظ لحظه ی آرامش من می بود! توی عکس رنگ پریده و غمگین بودم، قشنگ معلوم بود یکی حال منو از زندگی بهم زده.
بعد ناهار که با رضا رفتیم حساب کنیم همون گارسون رو دیدیم. رضا آروم بهش گفت:
-همیشه اینجا کار میکنی؟
«رنگ پسره پرید، وای چه حالی میکنم، یعنی غیر مستقیم پسره رو تهدید کرد که بخواد حرفی تو فضای مجازی بزنه ردشو اینجا میزنه، پسره با پته مته گفت:» -برای چی آقا؟
رضا-هیچی گفتم بدون جز اینجا جای دیگه ای هم کار میکنی؟ مثلا ادمین مدمین پیجی چیزی… هان؟
پسره با ترس بهم نگاه کرد، با جدیت و خشکی نگاش کردم و پسره گفت:
-نه آقا، یه گارسون ساده ام.
رضا با کف دستش آروم دو سه تا به کناره ی بازوی پسره زد و گفت:
-آفرین بچه، نون حلال خوردن داره، اما حرف حروف فقط کتک داره مگه نه؟ گارسون-بله آقا.
رضا-برو برو به کارت برس مزاحمت نشیم.
پسره تا رد شد آرنج رضا رو گرفتم، یکم جا خورده نگام کرد و گفتم:
-آخه من الان چطوری بهت بگم که “بابا ایول”؟
«رضا خندید:» چاکریم.
-من تورو نداشتم چیکار میکردم؟
سرمو تکون دادم، سنگینی نگاه رضا روی شونه ام بود، از این سنگینی چقدر حالم خوبه؛ سنگینی لذت بخشی که برای چند ثانیه تلفن مادرم از یادم میره. بعد از حساب و کتاب راهی تهران شدیم و رضا توی راه گفت:
-حالا امروز عجله ای شدآ پگاه خانم.
«با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:» چی؟ رضا-عه! ناسلامتی دانشجو شدی شیرینی ندادیا.
«خندیدم و گفتم:» خرج منو که خودت میدی از جیب تو شیرین بدم؟
«لبخند مهربونی زد:»
-جیب من و تو نداره، چه اشکالی داره؟ نیت از تو شیرینی از من.
«شاید بالغ بر یک دقیقه فقط بهش زل زدم که با خنده گفت:» تصادف میکنیما.
«خندیدم و زیر لب گفتم:» من که تصادف کردم.
به بیرون نگاه کردم.
رضا-حالا یک روز که یواشکی نیومده بودیم، حالا ارسلان اینا هم بودن می پیچونیم میریم کجا؟ -کجا؟!!
رضا-شمال دیگه، دریا.
-دریا؟! خیلی وقته نرفتم.
رضا-میبرمت، بزار….
«نفسی کشید و گفتم:» بزارم چی؟
رضا-حسابامون صاف بشه، میریم هرجا که بخوای.
لبخند تلخ زدمو به دستام نگاه کردم، باز تاتو هارو دیدم، نمیدونم چرا می دیدمشون بدم میومد دیگه! حالم از پوستی که روش تاتو بود بهم می خورد، مگه یه آدم چقدر عوض میشه؟ به بیرون نگاه کردم، به رضا ثابت میکنم زحمتاش بی فایده نبوده. درس میخونم، کار میکنم، اگر رضا زن نگیره زن زندگی هم میشم… خنده ام گرفت، رضا با تعجب شیرینی گفت:
-بگو ماهم بخندیم.
-نچ، خصوصی بود.
رضا-عه! خدا زیاد کنه خصوصی هاتو که بخندی.
«با خنده گفتم:» تو که نمیدونی چیه، چه دعایی میکنی؟ رضا-مهم نیست که؛ تو داری میخندی.
قلبم هری ریخت، این میخواد منو بکشه؟ من بی جنبه ام بابا این حرفا رو میزنی همینجا خفتت میکنم آ! یه لبخند شیطون روی لبش بود که دوست داشتنی ترش میکرد.
وقتی رسیدیم خونه ارسلان هنوز سرکار بود و رضا هم برگشت سرکار، چقدر انرژی داشتم.چقدر فکرم مشغول بود! چقدر بابت وجود رضا خوشحالم، چقدر از تماس مامان و کاراش و حرفاش و جودش بهم ریخته ام، شبیه بازار شام شده بودم.
شام آبگوشت درست کردم، رفتم نون گرفتم، شگرد یاد گرفته بودم و به کسی نگاه نمیکردم. جدی و اخم کرده و محکم حرف میزدم، تو محل دیدن که ارسلان و رضا با من هستن، بقالو نونوا و…. میدونند حرف بزنند کف دست اوناست، بشناسن هم کسی رو نمیکنه ولی چیزی که از ظاهر معلومه نشناختن….
خونه رو جمع و جور کردم و چای دم کردم. برای طاهر پیام زدم و نوشتم:
-شام تپل داریما، بیا اینجا.
طاهر-من عاشق شام تپلم.
فهمیدم باید زندگی کنم حتی اگر زندگی منو نخواد! اگر باهاش کج کنم، لج کنم ،بدذتر تا میکنه.برای مامان دارم، آینده امو برای مامان دارم، با من با زندگی من بد کرد ،منم نمی بخشمش ولی یه روز مقابلش می ایستم، حرفامو میزنم .
شب چهارتایی کنارهم بودیم،ارسلان دمغ بود ولی سعی میکرد جو رو خراب نکنه ،طاهر جلوتر خبر داده بود که پریا رو باز با نوید دیده و بهم ریخته، سر به سرشون نزار و حرفی هم ازشون نزن که داغش تازه بشه.
سر شام باز حرف عمو اسماعیل شد که دکتر گفته از زائده روی سینه اش باید نمونه برداری بشه، اونم اونقدر ترسیده بود که دو روزه سرکار نمیره. ارسلانم نه گذاشت و نه برداشت گفت:
-دل مردمو، خانوادگی کمتر به درد بیارن خدا کمتر درد بهشون میده، پسرش که چلاق افتاده، خودشم اینطوری!
طاهر-ارسلان! درسته دلت پره ولی عموته ها.
ارسلان-به ولله که عمو نبود، نوید نصف بود.
رضا-واسه چی؟ واسه خاط کی؟ واسه خاطر چی؟ ارسلان-دل خودم.
رضا-هرچی سبک تر باشه بادم جا به جا شمیکنه،د سنگین ها سرجاشون می مونند ،دنبال آدم سنگین باش نه سبک.
ارسلان یه نیم نگاه به من کرد و سرشو به زیر انداخت، دوباره سربلند کرد و نگام کرد و گفت:
-چیه؟
-هیچی.
ارسلان-آخه حرف نمیزنی! یه چی بگو خیالم راحت بشه، تو کل با من زنی من دلشوره میگیرم.
«به رضا و طاهر نگاه کرد و گفت:» چی بهش گفتید ساکته؟
-وا! !! مگه من وحشیم؟ حالا خوبه یه غریبه تو جمعمون نیست…
«ارسلان با خنده گفت:» خب آره وگرنه فکر میکردن این سکوت و این متانت واقعیه…
از این ور سفره به اونور سفره دراز شدم و محکم روی پاش زدم. طاهر کمرمو گرفت و نشوندم و گفتم:
-وحشی اون دختره است که هرجا….
طاهر تک سرفه ای کرد و ارسلان گفت:
-بابا طاهر هیچی نگو دیگه، من به جان تو این حرف نمیزد اصلا غذا بهم نمی چسبید ،بگو دختره چی؟ دیگه هرچی دلت میخواد بگو…
رضا پوزخندی زا خنده زد و طاهر گفت:
-دانشگاه چه خبر؟
ارسلان-دختر مختر خوب داره؟
-لامصب دو روز استراحت باش بعد شروع کن!
طاهر-فردا هم کلاس داری؟ -آره تا سه شنبه سرکلاسم.
طاهر-خونه ی بابا اینارو برای فروش گذاشتم.
رضا و ارسلان یکه خورده طاهرُ نگاه کردن.
طاهر-داداش توی اون محل برنگرده بهتره، رفتم یه جارو دیدم امروز، فعلا برای رهن صحبت کردیم، خونه که به فروش رفت همونجا رو می خریم.
رضا-بابجون اینا راضین؟
طاهر-راضیشون کردم، اما نمیدونید اسماعیل و زن داداش چیکار کردن.
ارسلان-دیگه ما که نباید غصه ی جای اونارو بخوریم؛ عمو صد سالشه عرضه نداره بیست میلیون جمع کنه الان جا کرایه کنه؟
طاهر-انقدر هوار هوار زدن که فشار مادر بالا رفت باز، آخر گفتم پول حجره که هست از سهم حجره اش بهش بدیم بره.
ارسلان-الکی؟ باید وکالت بگیریم، عمو زن داره عجوبه ها! با اون توله اش پس فردا توی جونمون می افتن طاهر!
طاهر-فردا میریم محضر!
رضا-میخوای منم بیام؟
طاهر-جفتتون بیاید، باباجون گفته سهم همه رو از حجره میده.
«رضا با اخم گفت:» ما که سهم نمی خواییم.
طاهر-واسه باباتونه.
ارسلان-بابامون! باباجون که هنوز زنده است، بزاره رو پول رهن حجره، پول عمو اسماعیل بدید قالش کنده بشه ما سهم نمی خواییم، پس فردا عمو صادق هم بیرون بیاد باید اونجا سرکار بره.
رضا-اونجا نیاد بهتره به نظرم از میدون هم بیرون بیاید. یه مغازه بگیریم، آدم یه جا قدیمی میشه حرف زیاد درمیاد.
«طاهر سری تکون داد و گفت:» راست میگی!
رضا-خودم با باباجون حرف میزنم.
حوالی ساعت دوزاده شب بود که من شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم ولی پسرا تا دو سه شب بیدار بودن و برای فردا باهم حرف میزدن. طاهر که رفت فهمیدم رضا اومد توی اتاق. پنجره رو بست و رومو کشید. توی کیفم پول گذاشت و دراز کشید. فکر میکرد خوابم اما توی تاریکی زیر چشمی نگاش میکردم. به پهلو رو به رضا خوابیده بودم. دستشو دراز کرد و دستمو گرفت.
واااای قلبم از جا داشت درمیومد، دلم میخواست با ذوق بگم آخه قربونت برم من خوابم هستم توی دستمو میگیری؟ تو عشقی به خدا تو عشقی، حالا مگه از ذوق خوابم می برد؟ یه حسی بهم میگفت رضا دوستم داره وگرنه چرا باید باز دستمو بگیره حالا که فکر میکنه خوابم! خب این که نمیتونه اتفاقی باشه! رضا دوستم داره اینو همون شب حس کردم. همه ی حرفاش، کاراش ….برام پر رنگ و بولد شده بود. قلبم از هیجان توی سینه ام بالا و پایین میکرد. هزارتا رویا توی سرم اومد. بدون حتی یک فکر منفی! کلا مامانُ فراموش کرده بودم. همه ی فکر من رضا شده بود و تا دم دمای صبح بیدار بودم.
صبح که بیدار شدم دیدم دوتاشون رفتن. امروز روز سختی برام بودو باید خودم به دانشگاه می رفتم ولی باید…باید…باید روی پای خودم وایستم!
استرس داشتم و صدبار خودمو توی آینه نگاه کردم، باز به فکرم زد عینک بگیرم. اعتماد به نفس قوی نداشتم. اخرم رفتم عینک فروشی و یه عینک دور زرشکی بزرگ گربه ای خریدم. چقدرم بهم میومد! خوب شد پول ماشینم توی حسابم بود!
اونو که زدم حس کردم قیافه ام بیشتر عوض شد. با چتری بلوند و عینک و آرایش خیلی کمرنگ و مقنعه خب صد البته قیافه ام عوض شده بود. سوار مترو شدم و همچنان استرس داشتم و زیر چشمی ملتو می پاییدم ولی هیچکس حواسش بهم نبود .
دو سه تا ایستگاه که رد شد یکم آروم تر شدم.
تا وارد دانشگاه شدم سحرُ دیدم، عین رادیو بود و انگار صدساله منو میشناسه و از همون اول بعد سلام شروع کرد!
سحر-رفتم آمار استاد این کلاس اولیه رو دراوردم میگن خیلی عقده ایه، عینکت چقدر بهت میاد! برای صورتت یکم بزرگه ها ولی بهت میاد! چشمت ضعیفه….
من فقط “آره یا نه” میگفتم و اصلا هم عین خیالش نبود که سرد جواب میدم که بیخیال من بشه! اون کار خودشُ میکرد و با زور هم شماره امو گرفت. کلاس اول پیشم نشست و کلاس دوم به هوای دستشویی رفتن دیر رفتم سرکلاس و یه جای دور از سحر نشستم ولی باز سر آنتراک جاشو عوض کرد و اومد پیشم نشست….هیچ جوره ول کن نبود! اصلا راه نداشت!
از ساعت ۱۱ تا ۶ عصر کلاس داشتم و حوالی پنج و نیم بود که ارسلان زنگ زد و منم سرکلاس بودم، با صدای خفه جواب دادم:
-بله؟
ارسلان-داریم میایم دنبالت، کی کلاست تموم میشه؟
-شش.
ارسلان-باشه ما پایینیم دیگه، ناهار خوردی؟ -اره.
ارسلان-باشه، چرا اونطوری حرف میزنی؟
«رضا گفت:» سرکلاسه، قطع کن میندازتش بیرون.
ارسلان-آهان آهان باشه خداحافظ.
گوشی قطع کردم و سحر گفت:
-دوست پسرته؟
-نه!
سحر با آرنجش به پلوم زد و با خنده گفت:
-خالی نبند بابا منم از خودتم دیگه.
«ادای منو درآورد و ادامه داد:» نه، چیه تاریک دنیای راهبه!
-نه دوست پسر ندارم اصلا، یعنی…دیگه هیچ وقت طرف پسرا نمیرم، از من میشنوی توهم نرو!
سحر-شکست عشقی؟
-نه…. اوضاع بده.
سحر-آهان….آهان…
«یکم ساکت شد و بعد گفت:» مامانم همیشه میگه سحر به کسی اعتماد نکن اوضاع بده البته منم دوست پسر اینا ندارما، یکی داشتم فهمیدم خودش دوست دختره…
خودش خندید و یکه خورده نگاش کردم و گفتم:
-یعنی دو جنسه بود؟

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن