رمان بلو blue پارت۱۱

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

با لگد به کنار باسنش زدم و شاکی گفت:
-رضا؟
رضا-ای بابا! چته؟
«ارسلان با خنده گفت:» صد بار میگم بچه دیر بخوابه بد قلق میشه بیا افتاده به جفتک انداختن.
«رضا از اتاق صدا زد:» پگاه!
-خاک تو سر من که دلم برای تو میسوزه.
به طرف اتاق رفتم. رضا دراز کشیده بود، با اخم گفتم:
-تو رو هم مسخره کرد نشنیدی؟ رضا با لبخند نگام کرد و گفتم: -اون فن که میزنی؛ رقیب زوزه میکشه چیه؟ رضا-هوشیار؟ هوشیار که نیست زوزه بکشه.
-برای ارسلان میخوام.
«با تعجب تصنعی و خنده گفت:» واقعا داره وقت خوابت میگذره ها.
«رضا رو که روم نمیشد بزنم برای همین با حرص گفتم:» داداشی؟ تو طرف منی یا داداشت؟
«لبخند مهربونی زد و گفت:»
رضا-مگه آدم میتونه طرف جفتتون نباشه؟ بیا بخواب حرفای ارسلانُ به دل نگیر.
دلم میخواست خدا بهم یه فرصت میداد و همه چی زندگیمو عوض کنم. مثلا رضا بابام باشه، ارسلان داداشم باشه، اینطوری همیشه داشتمشون. اینطوری برای بغل رضا آروزی یه لحظه توی خلوت ترین جای دلم نمیکردم، بهونه داشته باشم، بهونه! دستشو گرفتم ،لبه ی تخت رو به رضا خوابیده بودم.
-رضـ…
-جان؟!
«قلبم یه جوری فرو ریخت که تموم قفسه ی سینه ام تیر کشید، حتی نذاشت اسمشو کامل صدا کنم، منتظره؟ نمیدونم شاید خیلی حساس شدم یا…. یا رضا هم بهم حس داره. خدا کنه دومیش باشه. به خدا قدرت قتل دخترایی که طرف رضا و ارسلان بیان رو دارم. علی الخصوص رضا. خنده ام گرفت، جفتشونم میخواما، ولی خواستن ها فرق داره. ارسلانُ بیشتر از قبل دوست دارم اما رضا….رضا….اونُ تازه دوست دارم. رضا-خوابیدی؟
چشمامو سریع توی تاریکی بستم، فهمیدم بلند شد و پتو روم کشید و دوباره دراز کشید اما دستمو ول نکرد. کاش عادت داشتم از روی تخت غلت بزنم و توی جاش بیوفتم. وای خدایا چه فکرای خبیثی تو سرم میاد.
یاد هوشیار افتادم، وای دوباره حرصم از سر گرفته شد. دلم میخواد همین الان چاقو بردارم برم سراغش. فردا یه نیشی بهتون بزنم حالتون جا بیاد، کثافت. وایستا من نمیزارم خوب بشی. یه کاری میکنم که خوب شدی بازم سکته کنی…
انقدر حرص خوردم که خوابم برد و هرچی فکر کرده بودمو خواب دیدم. با چاقو به بیمارستان هوشیار رفتم و انقدر بهش چاقو زدم که تیکه تیکه شد. بعد اومدن بردنم زندان. حالا تو خواب هم غصه میخوردم که دیگه رضا و ارسلان پیشم نیستن. حالا شبو چطوری توی زندان بخوابم؟! انقدر گریه کردم و جیغ زدم که من بی گناهم و از خواب با همون حال پریدم.
توی اتاقم بودم و رضا هم پایین تختم بود. بلند شدم رفتم بالا سر رضا چمباتمه زدم و با صدای خفه صداش زدم:
-رضا؟ داداشی….داداش….
رضا یه جوری پرید که زهره ام آب شد. داشت روی تختُ نگاه میکرد و منم پشت سرش نشسته بودم. توی تاریکی با صدای خفه صداش کردم:
-داداشی؟
دوباره پرید و برگشت نگام کرد و گفت:
-زهره ام رفت دختر، اونجا چیکار میکنی؟
-من خواب بد دیدیم.
«یکه خورده و گیج با صورت درهم گفت:» چی؟!
-میگم کابوس دیدم ترسیدم.
رضا-آ….آهان خواب دیدی؟ نترس بابا من اینجام دیگه، آب میخوای؟ -نه.
سری به معنی “چی” تکون داد و گفتم:
-بیام اینجا بخوابم.
«به جاش اشاره کردم و گفت:» بالا با پایین چه فرقی داره؟
-ترسیدما.
رضا-بیا برو بخواب دستتو میگیرم.
-نه.
«با بغض نگاش کردم، دیدین آدم از خواب میپره هنوز تو حوالی موقعیت و احساسِ خوابه؟ من اونطوری شده بودمو عاصی شده گفت:» -پگاه نمیشه بیای پایین.
-چرا؟
«اومدم توی رختخوابش دراز کشیدم، خنده اش گرفت و با صدای خفه گفت:» دختر الان ارسلان بیدار میشه، زشته پاشو.
-بلند نمیشم، خواب؛ منو بردن زندان، هرچی جیغ زدم….
رضا-خواب دیدی بابا، زندان چیه؟ بیا بخواب رو تخت من بالاسرت میشینم.
-نه نشین، اینجا
«به کنارم اشاره کردم:» بخواب.
«به بیرون اتاق نگاه کرد و زیر گفت:» لااله الاالله.
«با حرص گفتم:»برای من ذکر نزنا، من بالا نمی خوابم.
رضا-هیس هیس الان بیدار میشه، خیله خب، بخواب.
-بخواب دیگه نشین، بخواب.
رضا-تو بخواب من بالا سرت نشستم.
دستشو با لجبازی کشیدم که بخوابه، بوی رضا میداد، این بوی رضا بود. یه عطر گس!
رضا طاق باز دراز کشیده بود و من به پهلو به بازوش چسبیده بودم. زمزمه کرد:
-پگاه درست بخواب، تا صبح میخوای اینطوری بچسبی؟
-میچسبم.
بیشتر خودمو بهش نزدیک کردم.
رضا-پگاه این کارت درست نیست، ببین گفتی بیا تو اتاقم من اومدم، دیگه اشتباه رو اشتباه که نمیشه.
«با بغض گفتم:» من اشتباهم؟
«یکه خورده گفت:» من میگم این خواسته ها اشتباهه.
«با صدای لرزون گفتم:» من میترسم، بعد تو میگی…
رضا-هیس هیس باشه، بیدارش میکنی.
-به درک که بیدار میشه اصلا، میرم پیش ارسلان می خوابم.
«تا خواستم بلند شم آرنجو کشید و به بالشت کوبیده شدم. با تعجب و چشمای گرد و بغض دار نگاش کردم. جدی گفت:»
-بخواب.
«با همون حال گفتم:» دستم درد گرفت.
«با حرص خفته دراز کشید و گفت:» خیله خب ببخشید، بخواب.
-اینطوری که بالا می خوابیدم.
«با حرص گفت:» چیکار کنم؟ بغلت کنم بخوابی؟
«حق به جانب گفتم:» بله.
رضا-پگاه دارم عصبانی میشم ها بخواب.
بدون اینکه بهش توجه کنم دستشو گرفتم بردم بالا سرم و رفتم چسبیدم بهش. محکم گفت:
-اووووف پگاه اووووف که اصلا آدمو نمیفهمی.
-الان میخوابم دیگه.
رضا-فقط خواب خودت مهمه؟
خوابم برد، واقعا خوابم برد! اما از قبل اینکه بیدار بشم انگار من بدتر ذهنم فعال شد که دیشب چه ادا ها از خودم درآوردم!!!! سریع از جا پریدم دیدم ر ضا روی تخت چسبیده به دیوار خوابیده. خاک بر سرم بدبختو به ستوه آوردم. دستمو به سرم گرفتم که رضا یهو برگشت نگام کرد. لبمو گزیدم و سریع گفتم:
-داداش ببخشید، دیشب خواب بد دیده بودم مغزم خواب بود.
پاشد نشست و قلنج گردنشو شکوند و گفت:
-تو اگر داداشمو با من درننداختی اسممو عوض میکنم.
«از جا بلند شد و دنبالش راه افتادم و گفتم:»
-داداشی گفتم ببخشید دیگه. بابا تو خودت خواب ندیدی تا حالا؟ آدم توی هوای اون خواب میمونه.
رضا-میزاری برم دستشویی؟
«از جلوی در دستشویی کنار رفتم، ارسلان بیدار شد و با تعجب نگام کرد و گفت:»
-دیگه توالتم نمیتونه بره نه؟ کناره ی ناخونمو جوییدم و گفتم:
-دیشب خواب دیدم هوشیارو کشتم و بردنم زندان.
ارسلان خندید و گفت:
-خب پس جای عمو تو زندان میری، برنامه ی ملاقات بهم نمیخوره.
«با تعجب گفتم:» من دیشب تو خواب سکته کردم تو مسخره میکنی؟
ارسلان-ولی بری زندان زن زندگی میشی ها، فقط اونجا جای دست رضا باید دست اعظم خط کشو بگیری.
«خودش خندید و با حرص گفتم:» کوفت، بیشعور.
رضا از دستشویی بیرون اومد و گفت:
-تو دهنت باز میشه کله سحر حرف بزنی بخندی؟ ارسلان-مگه توام؟
«باز خندید و گفت:» پگاه هوشیار کُشُ، یه چایی بذار بریم دنبال سگ دوییمون.
سفره صبحانه رو انداخت، روم نمیشد به رضا نگاه کنم، طاهر هم به جمع اظافه شد و خلاصه با رضا رفتن. ارسلان هم بعد دست انداختن های بسیار داشت میرفت که گفتم:
-خوبه انقدر شکست عشقی از پریا خوردی ضد ضربه شدی.
«زهرخندی کرد و گفت:»
دلیل نداره جلوی تو دردامو جار بزنم، تو خودت دردات زیاده.
«با غم گفتم:» ارسلان؟
«با زحمت لبخند تلخی زدم. ارسلان ایستاد و نفسشو مثل آه بیرون داد و گفتم:»
-ازم ناراحت نشو، خداروشکر که رفته دیگه این آخرین باریه که اذیت میشی.
«پوزخندی زد:» آخری و اولی نداره، دلم بدجور میسوزه، این که چاره نداره.
نقشه ای توی سرم مانور میداد، حتی خواب دیشب هم نمی تونست کینه امو کم کنه .
اون باعث و بانی آبروریزیِ منه مگه میشه بیخیالش بشم؟ مگه میشه زهر و نیش بهش نزنم؟ خدا زده ولی من که نزدم….
زیر پله ی خونه ای که بودم همیشه چندتا پیت پلاستیکی بود، نمیدونم به درد چی میخورد ولی میدونستم داخلشون بنزینه. احتمالا هرکی اونجا گذاشته توی بی بنزینی زیاد گیر کرده بوده.
دو سه تا شیشه نوشابه خانواده برداشتم و پر از بنزین کردم و توی کوله پشتیم انداختم .
مقنعه سر کردم و موهامو کامل داخل فرستادم و مقنعه امو جلو کشیدم و عینک آفتابی بزرگمم زده بودم و به سمت خونه ی خاله راه افتادم.کلیدای خونه اشو داشتم، چند وقت زندگی کردن توی خونه اشون باعث شده بود که کلیدشونو داشته باشم، سوار تاکسی شدم و سر راه از یه داروخونه یه ماسک هم گرفتم و زدم.
صورتم استتار شده بود. ساعت حوالی یک بود. در حیاطشو باز کردم و از تو کوله ام دستکش هامو درآوردم. ماشینشو نگاه کردم، در شیشه های بنزینو باز کردم و آروم بی سروصدا روی ماشین ریختم. خونه اشون ویلایی بود، ترجیحا همسایه ای ساکن در خونه اشون نبود.
بنزین هارو که تماما روی ماشین ریختم عقب رفتم و به ماشین خیره شدم. یاد روزایی که توی این خونه میگذروندم افتادم، یاد اون روزی که هوشیار اومد دم دانشگاه و در مورد سینا صحبت کرد، یاد اون روز مهمونی افتادم که اگر رضا نرسیده بود این اتفاقا زودتر می افتاد ….
کبریت کشیدم. وقتی که سینه ام جلوتر از دردی می سوخت، از کینه ای سیاه شده بود، با حرص به کبریت شعله ور توی دستام نگاه کردم. دیه ی من چقدره؟ مگه میشه با پول جبران کرد؟ نمیشه بیام بیمارستان بکشمت ولی جونت به این ماشین کروکت وصله. آتیشش میزنم…
کبریتُ پرت کردم و ماشین گر گرفت، خیلی آروم از در بیرون رفتم و خونسرد از کنار دیوار وارد خیابون اصلی شدم. سوار تاکسی شدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ببینم کسی دنبالم دوییده یانه. دنبالم نیومده بودن، هنوز زیاد دور نشده بودیم که صدای انفجار اومد. راننده تاکسی گفت:
-معلوم نیست باز کجا ترکید، بدبخت آتش نشان ها که قراره بسوزن و کباب بشن.
«راننده دلش پر بود و هی گفت و گفت و من توی انتقامم فرو رفته بودم.» این روزا
یه قاب عکس خالیم خالیم نمیدونی چه حالیم عالیم
درست مثل یه دیوونه
به بیرون نگاه کردم. یه جارو آتیش زدم ولی اصلا ناراحت نیستم. دلم خنک شد! از اینکه زندگیمو ازم گرفت و قصر در نرفت دلم خنک شد؛ برام مهم نیست که منو گیر میندازن یانه، حس میکنم تونستم حقمو بگیرم. حقمو از یه کثافت که به جونم و آبروم صدمه زد و من به مالش! حتی نگران نیستم که خونه اشونم میسوزه یا نه، خاله آواره میشه یانه….
جلوی در خونه پیاده شدم، ارسلان و رضا باهم برگشته بودن. رضا یکه خورده کف دستشو رو هوا گرفت و ارسلان گفت:
-دیگه تنها راه افتادی؟
«سرد و جدی نگاشون کردم و رضا گفت:»
-یا خدا، یا خدا چیکار کردی؟
-رفتم ماشینشو آتیش زدم.
«رضا و ارسلان یکه خورده و شوکه نگام کردن. همینطوری خشک شده منو نگاه میکردن، رضا به دورو بر نگاهی انداخت و ارسلان گفت:»
-رفتی ماشین یارو رو آتیش زدی؟! ماشین هوشیارُُ؟!!!!!! دختر مگه تو جومونگی؟!!!
رضا-بریم بالا بریم بالا، لااله الاالله خدا خدا…
رفتیم داخل خونه و ارسلان گفت:
-مگه تو مغزت سوخته؟ اگر گیر بیوفتی چی؟
-برام مهم نیست، منو میفروشه.
ارسلان-دمت گرم ولی؛ اصلا حال کردم…
رضا با خشم کنترل شده به ارسلان نگاه کرد و گفت:
-چی میگی؟ تشویق میکنی؟ اگر یکی دیده باشتش چی؟
-ماسک زده بودم.
رضا-کی جز تو کلید داره؟ هان؟ معلوم میشه تو بودی.
-دزد ها هم شاه کلید دارن.
«رضا شوکه با چشمای گرد گفت:» توی تبدیل به این شدی؟
-وقتی که منو تاراج کردن، میخوان ببرن؟ بگیرن؟ ببرن دیگه برام مهم نیست .
«چشمام پر اشک شد و گفتم:» منو قبلا بردن حتی حقمو تا این حد هم نگیرم؟ ارسلان-میگه صورتشو پوشونده، چیزی جا نزاشتی؟ «کوله امو کنار گذاشتم:» نه.
رضا-بهت گفتم ما….
«برگشتم نگاش کردم و شاکی گفتم:» تو نگفتی حساب هوشیار رو میرسی.
رضا-خدا زدتش دیگه، یه تیکه گوشت روی اون تخت.
«جیغ زدم:» منو فروخته، بمیره هم دلم خنک نمیشه.
رضا که موقع ادای جمله ی قبلیش دستشو بالا گرفته بود با جیغ من دستشو پایین آورد و آروم گفت:
-خیله خب….خیله خب….
صدای زنگ آیفون اومد و ارسلان گفت:
-طاهره حتما، حرفی جلوی طاهر نگیم بهتره. هرچی کمتر بدونند پگاه این کارو کرده بهتره.
«رضا رو به من گفت:»
-یه دوش بگیر بوی بنزین میدی؛ کوله اتم بشور. شیشه هاشم من سرنگون میکنم.
ارسلان-دیگه هیس داره میاد بالا.
رفتم توی حموم و زیر دوش نشستم.شبیه آدمی شده بودم که توی اون لحظه چیزی توی وجودش نداشت جز حرص و کینه و انتقام. چقدر طول میشه که آدم قبلی بشم؟ من دیگه هیچ وقت نمیتونم به زندیی قبلی برگردم. حقم بود که منم ضربه بزنم. ته دلم میترسه از اینکه منو پیدا کنند ولی کینه ام قوی تر بود. صدای در زدن اومد:
-بله؟ رضا-خوبی؟
«طاهر گفت:» مگه چیشده که خوب نباشه؟!!!
رضا-نه حمومش طول کشید نگرانش شدم.
«نگران شد؟!!! یاد دیشب افتادم، لبمو محکم روهم گذاشتم، این روزا فقط همینو کم دارم، رضا! رضا! رضا!رضا….
«دوباره در زد:» پگاه؟
-خوبم.
قلبم حتی وقتی پر کینه است، قلقلکش میاد وقتی اونو حس میکنم. اون حسُ نسبت به رضا نمیخوام به شیوه های مختلف توجیهش کنم. میخوام این حس باشه. تنها حس خوشایند زندگی منه. به دیشب فکر کردم، به اون لحظه ای که توی بغلش بودم، به گرما و انرژی و تشعشع ای که از وجودش بهم برخود میکرد….
چشمامو بستم و اون لحظه رو به یاد آوردم، همه ی استرس و ترس و حال خرابم انگار تسکین پیدا کرد؛ چقدر بهش نیاز داشتم… به این که شبیه آرامبحش، شبیه یه آب رو آتیش احساسم. میدونم ممکنه این آب نباشه! اصلا نفت باشه اگر رضا برعکس تصور من این حسو نداشته باشه من….روانی میشم، واقعا روانی میشم .
از زیر دوش بیرون اومدم و آبو بستم، شنیدم که ارسلان به رضا گفت:
-میخوای بری تو حموم؟! اونطوری نگاه نکن، چرا چسبیدی به در حموم الان طاهر از دستشویی بیرون میاد میبینه بابا.
رضا-آخه صدای آب نمیاد، بلا ملا سر خودش نیاره.
ارسلان-لابد شستنش تموم شده، رفته دوش بگیره آبزی که نیست زیر آب بمونه.
رضا-بگیرنش چه گلی به سر بگیریم؟
ارسلان-ولی تو اینو میگی من خوشم اومده، حداقل خشک و خالی با یه سکته قصر در نرفت.
رضا-اینارو جلوش نگو!!! تو انگار به سرت زده، هوشیار تکلیفش روشنه، خوب بشه اون پرونده اشو رو میکنیم. پلیس سرش درد میکنه برای اینطور جرائم. مسئله سینا….هیس ،طاهر اومد.
لباسمو پوشیدم و در حمومو باز کردم. رضا مثلا دم آشپزخونه ایستاده بود ولی فهمیدم که منتظر من بود و تا منو دید سرتاپامو نگاه کرد. نگاهمو ازش گرفتم، واسه دیشب خجالت کشیدم پسره رو وادار به کاری که میخواستم کردم.
طاهر-پگاه؟ -سلام عمو.
طاهر-چشمت روشن بابات هفته ی دیگه میاد.
«با بغض به طاهر نگاه کردم، از جاش بلند شدم و به طرفم اومد و گفت:» عه! عمویی چرا بغض میکنی؟
-بابام اون تو باشه خیال من راحت تره، بیاد بیرون دق میکنه.
طاهر بغلم کرد و رضا گفت:
-تا اون هفته دیگه ده روز مونده.
سرمو از بغل طاهر بیرون کشیدم و رضا گفت:
-عمو بیاد بیرون اعلامیه میبینه.
طاهر و ارسلان شوکه به رضا نگاه کردن.
رضا-براش برنامه چیدم.
ارسلان-چیکار کردی رضا؟!!
رضا-باهاش به جای خریدار قرار گذاشتم.
«از بغل طاهر بیرون اومدم و به رضا زل زدم، رضا به من خیره شده بود و میگفت:
-فکر میکنه قراره پای معامله بشینه؛ جلوی چشمات ازش عصاره میگیرم.
ارسلان-از کی؟
رضا-میگم چهارتایی میریم.
ارسلان-پگاه کجا بیاد؟!!!!
طاهر-پگاهُ ببریم پیش اون عوضی؟! رضا چی میگی؟ رضا-میخوام جلوی پای پگاه زوزه بکشه .
توی چشمای رضا خیره شده بودم، شاید اگر یه سال قبل بود به نظرم یه مرد مناسب یعنی قد قواره ی بلند و چهارشونه، قیافه اش کمه کم شبیه جرج کلونی باشه ،
پولدار…پولدار و پولدار… اما الان مقابل من یه کچل دوست داشتنی ایستاده که برای یه لقمه نون هم به قول خودشون سگ دویی میکنه اما، اما وااای که خدا یه پس گردنی بهم زده که دارم مردونگی این مردُ ستایش میکنم. وقتی فکر میکنم که واسه ی من داره این کارو میکنه قلبم براش تکون میخوره.
بغضمو قورت دادم، حس غرور کردم، لبخندی زدم که رنگ نگاه چشمای رضا عوض شد، انگار این حال و هوای اون لحظه داشت یه شعرو برام نجوا میکرد:
آروم آروم آروم خودمو تسلیم تو دیدم لحظه لحظه لحظه بیشتر با تو آرامش فهمیدم تاثیر تو دیگه غیرقابل انکارِ
درست میگن که عشق فقط یک باره سرنوشتم فقط به تو بستگی داره طاهر-کِِی قرار گذاشتی؟ رضا-سه شنبه ی هفته ی دیگه.
طاهر به ارسلان نگاه کرد و ارسلان گفت:
-پس یه چند روز دیگه وقت داریم پوست کنی رو راه بندازیم؛ یه کاری کنم آخ یه کاری کنم که فیلم گذاشتن یادشون بره کثافت های حروم زاده.
طاهر-فیلم بزاری؟!!!!
ارسلان-اعتراف میگیرم وایستا.
«چشماشو ریز کرد و ادامه داد:» ما پسر صالحیم، مگه میشه بریم توی رینگ و زمین نزنیم؟
با یه شوری بهشون نگاه کردم، شاید همین رفتارشون باعث شد شیر بشم و برم ماشین آتیش بزنم. هنوز خودمم باورم نمیشه. چقدر نترس شدم، آب از سرم گذشته یا چون پسرا هستن دلم قرصه و دست به کارای خطرناک میزنم؟!
اون روز ناهار نیمرو خوردیم، چقدر هم ارسلان سر به سرم گذاشت و یواشکی زیر لب میگفت:
-قبل از اینکه بری آتیش سوزی راه بندازی یه قیمه ای قورمه ای چیزی بار میزاشتی بابا، نمیرو چیه؟!
رضا هنوز سر سفره نیومده بود و توی اتاق داشت با تلفن صحبت میکرد. از جا بلند شدم، با کی حرف میزنه؟ اونم توی اتاقی که درشو بسته! ته دلم یه حالی بود! نه ته دلم نبود، حس مالکیت شدید میکردم، بدون هیچ منطق و توجیهی حس مالکیت اعظمی داشتم، یه خوفی توی دلم بود که نکنه دوست دختر گرفته، درو چرا بسته داره پچ پچ میکنه؟! قبل از اینکه درو باز کنم چند ثانیه پشت در ایستادم، طاهر با تعجب گفت:
-عه! پشت در چرا ایستاده؟!
هرچی گوش میگردم هیچی صدایی نمیتونستم بشنوم، کرِ کرِ کر! با تخسی و حق به جانبی درو باز کردم، یعنی خودم جای رضا بودم میگفتم به توچه؟ مارو که از زندگی انداختی، شب و روزمونو یکی کردی، آبرومونو بردی، اختیارمون دستته؟ ولمون کن دیگه.
«رضا برگشت جای تعجب گفت:» باشه خبر بده.
«گوشیُ قطع کرد و من چشمم به موبایل کنار گوشش بود تا دستشو آورد پایین و موبایلشو توی جیبش گذاشت. پرسشگرا نگاش کردم، اون قیافه ی رضا یادم نمیره ،ابروهاشو تصنعی با تعجب بالا داده بود و منو نگاه میکرد. با اینکه نمی خندید اما حس میکردم میخنده، اما گفت:»
-خیلی ازت عصبانیم.
من اصلا نشنیدم چی میگه، چشمم به جیبش بود و باز به خودش پرسشگرا نگاه کردم و رضا هم خودشو به علی چپ زد:
-فقط شانس بیاریم کسی ، تورو ندیده باشه.
-با کی….
«لبامو به زور روی هم نگه داشته بود که جلوی کنجکاویمو بگیرم اما نمیشد، دهنم که باز با تموم قوا جمله امو تغییر دادم:» بیا غذا بخور.
برگشتم ولی انگار روح من توی جیب رضا پیش گوشیش بود؛ درو باز کردم و رضا آروم گفت:
-زنگ زدم یکی بره طرف خونه ی خاله ات آمار بگیره.
«برگشتم بهش نگاه کردم، یه ابروشو بالا داد و با نگاهش هزار تا حرف مثل اینا که ” فهمیدم اومدی بفهمی با کی حرف میزنم!” یا”فهمیدم برات مهم شدم!” “فهمیدم
عصبی هستی و عصبانیتت با همه چی فرق داره!” و هزار تا حرف دیگه که من سرمو با اخم به زیر انداختم و خواستم برم که باز آروم گفت:»
-اینکه ماشین یه نفرو آتیش زدی و الان خیلی بی خیالی یعنی من باید بشونمت و کلی حرف باهات بزنم.
-پشیمون نیستم.
«جدی گفت:» من از پشیمون حرف نمیزنم، از عملی که عاقلانه نبود حرف میزنم، حالا بریم ناهار بعدا حرف میزنیم.
رفتیم سر سفره و طاهر مشکوک نگامون کرد و گفت:
-پگاه؟ مادرجون خیلی داره بی تابی میکنه یه زنگی بزن.
ارسلان-صدبار من گفتم.
-بگه کجایی چی بگن؟
طاهر-بابات که بیاد باید برگردی، تو چی فکر میکنی؟ طادق بیاد بگه خب پگاه همونجا پیش رضا و ارسلان بمونه جاش خوبه؟ اصلا نباید بگیم تو پیش پسرا بودی.
رضا-دروغ که نمیشه گفت، دروغ واسه عمو درمیاد.
طاهر-پس چی بگیم رضا؟ تو فکر کردی باید فکر شما موافق میشه؟
«رضا شاکی اما با صدای آروم مثل همیشه گفت:» چیکار کردیم؟ تو بگو راهش چی بود؟
طاهر همینطوری به رضا زل زده بود.
رضا-دیدی، راهی نبود!
«طاهر پلکی زد و گفت:»
-جواب صادق با خودتون اما الان حال مادر من بده، کل این فامیل یه دختر داره که الا ازش بیخبرن، رضا تو آقامو دیدی، اصلا باباجون ، باباجون چند ماه قبله؟ اینهمه مصیبت دید یه طرف، دخترش گم شده و نیست داره دیوونه میشه، به خدا که انصاف نیست.
«بغ کرده به طاهر نگاه کردم.»
طاهر-بابات نیومده برگردی بهتره پگاه، بیا ماست مالیش میکنیم.
ارسلان-الان میشه یه نمونه ماست مالی رو برامون اجرا کنی؟
«طاهر شاکی گفت:» ای بابا ارسلان! صادق بیاد بفهمه پیش شماها بوده بد میشه.
رضا-ارسلان درست میگه ولی نمیشه همینطوری هم رفت، اون ور قضیه عمو اسماعیلِ که جو گرفتش و یه سر قضیه هم مادر اینان که اگر بفهمند جریان چیه واویلا! در و همسایه ممکن نوچ نوچ کنند و زیر لب حرف بزنند ولی کسی روش نمیشه تو روی مادرجون و باباجون حرف بزنه.
طاهر-اون که آره اصلا من حواسم هست هرکی طرف بابا میاد چی میگه و چی میشنوه ولی آخه نفهمن الان این حرف و حدیث هارو پای…پای زن داداش گذاشتن .
«مادرمو میگفت!»
ارسلان-زن داداش چیه؟ اسمش شهره است، شهره!
رضا-ارسلان!
طاهر-میدونید باید چیکار کرد، باید از اون محل رفت اما با چه بهونه ای و چطوری راضی بشن.
ارسلان-واسه خاطر عمو، حالا آزاد بشه راه بره بگن قاتله؟
رضا-من با باباجون حرف میزنم، عموهم بسپار به من، اصلا من تعریف میکنم.
طاهر-این راه خوبی نیست رضا.
رضا-طاهر دروغ بگیم باید صدتا دیگه هم بگیم، عمو که مادر و بابا نیست، من النا استرس اینو دارم که عمو نیومده بیرون ما کار اونارو بسازیم.
ارسلان-مگه نمیگی سه شنبه است؟ رضا-منظورم اینه که وقتی بیاد که سینایی وجود نداشته باشه.
«با هول به رضا نگاه کردم و گفتم:»
-مگه میخوایید بکشینش؟
«با بغض ادامه دادم:» من نمیخوای جای بابا برید اون تو، به خدا اگر این قصدُ دارید من میگذرم.
«رضا با اخم و جدیت و تن صدای پایین گفت:» مگه هرته که تو بگذری؟ مگه بی کس و کاری که بگذری؟
«با همون صورت خیس گفتم:»
-نه پس بیوفتی اون تو؟ حالا نوبت اینه که تو بیوفتی اون تو ما کاسه ی چه کنم چه کنم دستمون بگیریم. میخوای مادرجون و باباجون و مارو دق بدی؟ من اصلا نمیخوام….
«ارسلان وسط حرفم پرید و ساعد دستمو گرفت و گفت:»
-پگاه؟ پگاه منو ببین، من قول میدم که نمیکشیم، تو خودت اونجایی مگه رضا نگفت؟ تو اون جایی.
«با چونه ی لرزون و گلویی که با بغض محاصره شده بود و تیر میکشید، نگران به رضا نگاه کردم. رضا با اخم نگاه ازم گرفت و از جا بلند شد و گفتم:»
-اگر قراره باشه یکیتو…یکی….یکه دیگه اتون بیوفته زندان به خدا خودمو میکشم،این زندگی کوفتی از نبود بابا اتفاق افتاد، از اون قتل غیر عمد، از اون….
طاهر-عمو منو ببین!
«به طاهر نگاه کردم:» من هم قول میدم، منو قبول داری؟
-اون که باید قول بده فقط نگاه میکنه.
«طاهر وا رفت، یه جوری ناخواسته گفتم حرفاتون یه طرف حرف رضا سنده، رضا بهم نگاه کرد. عمیق،ژرف، طولانی و معنا دار. آروم زمزمه کردم:» تو قول بده.
رضا لبشو با زبون تر کرد. به سختی نگاه از نگاهم گرفت و به یه طرف دیگه خیره شد و گفت:
-قول نمیدم تا دم مرگ نبرمش، فقط قول میدم بتونه نفس بکشه و ضربان قلبش بزنه.
نگران به طاهر نگاه کردم، طاهر شوکه به من نگاه میکرد. معلوم بود اصلا حرف رضا رو نشنیده و فکرش درگیر حرفای قبلی من بود! ارسلان پوزخندی از خنده زد و گفت:
-تازه اعضای بدنشم اهدا میکنند ثواب داره.
«به ارسلان نگاه کردم و گفتم:» داری میخندی؟ رضا میوفته زندان.
ارسلان-تو خودت جلوتر از رضا نیوفتی حالا.
رضا از پشت سر طاهر دستاشو تهدیدی برای ارسلان تکون داد که ارسلان داره سوتی میده. گوشی رضا زنگ خورد، نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و به طرف تراس رفت و طاهر از جاش بلند شد و گفت:
-من باید برم پیش اسماعیل.
ارسلان-پیش اسماعیل؟ مگه کجاست؟
طاهر-رفته بود از قفسه ی سینه اش عکس بگیره. انگار اذیت میشده رفته دکتر عکس و آزمایش نوشته.
ارسلان-زن و پسرش کجان؟ طاهر-نوید که پاش همونطوریه هنوز.
ارسلان-تیمور لنگ شده موغ توی خونه خودشو حبس کرده؟ سرکار هم نمیره که!
مرتیکه تسمه میخواد دیگه واشر هم جواب نمیده، فقط یاد گرفته ور دل ننه اش بشینه فتنه شدنو یاد بگیره.
طاهر-من برم، پگاه زنگ یادت نره، فعلا.
طاهر رفت و من ارسلان هنوز سر سفره بودیم، من که به غذام لب نزده بودم، ارسلان هم سرش توی گوشی بود. برگشتم به تراس نگاه کردم و ارسلان گفت:
-نمیخوری؟
«بدون اینگه نگاه کنم گفتم:» نه.
ارسلان-دختر نیست.
«یکه خورده برگشتم به ارسلان نگاه کردم. خندید و با مشت محکم به رون پاش زدم و گفت:»
-وحشی میگم نیست چرا میزنی؟
-به من چه که هست یا نه.
ارسلان-واسه همین عین غاز سرتو برگدوندی پشتتو می پای؟ -یکی رو فرستاده خونه ی خاله ام آمار بگیره منتظر اونم.
ارسلان-آهان.
«با خنده ادامه داد:» تو اتاق گفت دختر نیست.
با دهن کجی اداشو درآوردم.
ارسلان-انقدر دوست داشتم هنوز شاخ مجازی بودی یه عکس اینطوری ازت میگرفتم میگفتم این قیافه ی اصلی پگاه بلوئه نه اونی میبینید.
رضا از تراس بیرون اومد. با همون هول با زانو به سمتش رفتم و گفتم:
-چیشد؟
رضا یکه خورده منو نگاه کرد و نگاهشو به ارسلان کشوند و گفتم:
-منو دیدن؟
رضا-میگه از چند نفر سوال کرده هیچیکس چیزی نمیدونه، ماشین…
«گوشه ی لبشو جویید و ادامه داد:» ماشین منفجر شده و یه قسمتی از خونه هم رفته.
ارسلان-نه بابا؟!!!!! خاله اش توی خونه بوده؟
رضا-انگاری بردنش بیمارستان، این بدبختم تا بیمارستان رفته فهمیده انگار دود و اینا توی سینه اشون رفته.
ارسلان-چرا جمع میبندی؟
رضا-مشتری اینا داشته دیگه، میگه از یکی پرسیده گفته حتما دعا اشتباهی داده یارو اوضاعش بدتر شده اومده ماشین بچه اشو آتیش زده.
ارسلان-دوربین اینا اونورا نبوده؟
رضا-دیگه کاراگاه که نیست در این حد آمار بگیره.
گوشه ی ناخونمو جوییدم، استرس گرفته بودم. رضا گوشیشو توی جیبش گذاشت و گفت:
-نکن، نخوز ناخون هاتو، طاهر رفت؟
اون دوتا باهم حرف میزدن و منم تند تند سفره رو جمع میکردم که ارسلان با دهن پر گفت:
-دارم میخورما جمع میکنی، ناهار که ندادی، دوتا نیمرو داده اونم داره جمع میکنه.
بشقابو محکم جلوش گذاشتم که تخم مرغا بیرون پرید و ارسلان با همون دهن پر گفت:
-اََه اََه، به فامیلم قالبت کنیم برمیگردی، پاچید روی هیکلم.
رضا-انقدر شلوغش نکن، بخور زودتر پاشیم بریم.
ارسلان-ساعت سه کجا بریم؟ مگه جنگه؟ پگاه یه آب بیار گلومو گرفت….
***
درد و بلا کم بود استری آتیش سوزی هم اضافه شد، هنوز دو سه روز نگذشته بود که ادا بازی روند اداری شروع شد و ترخیص بابا به دو هفته بعد موکول شد. راستش جای ناراحتی خوشحال شدیم و گفتیم آبا از آسیا بیوفته بهتره.
هرچی به روز دانشگاه من نزدیک میشد بیشتر دلم میخوایت خونه بمونم و بیرون نرم .
یادمه اون شبی که فرداش قرار بود دانشگاه برم، چهار زانو وسط تخت نشسته بودم و با رضا چونه میزدم.
رضا-تو میدونی که به زور هم شده میبرمت.
-منو بشناسن چی؟
رضا-پس یه عمر خودتو واسه مردم زندونی کنی؟ -اگر حرف بارم کنند و خرد بشم، درست نمیشما.
«جفت دستاش که زیر سرش بود به پهلو چرخید و یکی از دستاشو زیر سرش جک زد و گفت:»
-تهدید میکنی؟
-تو فکر کردی من نمیخوام درس بخونم و کار کنم؟ کسی بشم؟ رضا-با این حرفات که نه.
-میخوام، میخوام ولی اگر یه پسر یه مردی حرف بهم بزنه از اون زن و دختره برام بدتره.
رضا-هرکی حرف زد با من ولی پگاه من همه جا با تو نیستم.
«قلبم هری ریخت و واررفته گفتم:» نیستی؟
رضا-نمیگم پشتتو خالی میکنما، وقتی میگی داداشی یعنی دین و ایمانمی.
«داداشی چیه بابا! چی میگه رضا؟ اصلا تو خود رضایی داداشی چیه؟» رضا-حواست هست چی میگم؟
«فقط نگاش کردم که گفت:» پگاه؟ اگر قراره خودتو آینده اتو نابود کنی اون عوضی هارو به خواسته اشون رسوندی میفهمی چی میگم؟ «سر تکون دادم و گفتم:» فردا برم، دنبالم میای؟
«رضا خندید و با طاق باز شد، اومدم پایین بغل دستش دو زانو نشستم و مستاصل گفتم:» هان رضا؟
خنده اشو جمع کرد و سرشو بگردوند وطرف هالو نگاه کرد. رد نگاهشو زد و به ارسلان که توی هال بود نگاه کردم. روی زمین خواب بود و پاهاش روی کاناپه بود. رضا برگشت نگام کرد. لبخند کمرنگی روی لبش بود. نگاهش ظاهرا شبیه نگاه همیشه اش بود اما اینبار نگاهش جون داشت. دست و پا داشت و تو چشمای من می دویید یا مثل یه دونه اشعه توی قلبم ریشه می دوند، آروم تر از همیشه گفت:
-دیگه رضا شدم؟
اول جا خوردم و نمیدونستم جمله اش باز خواسته یا شیطنت. نگاهش میگه شیطنت اما شناختی که ازش داشتم میگه رضا شیطونی نداره.
-ناراحت شدی؟
«آروم سرشو تکون داد:» نه؛ تعجب کردم!
«الکی میگفت، کو تعجبش؟»
-تعجب تو این شکلیه؟
«خندید و گفت:» بستگی به شخص داره.
حس میکردم گرمم شد، من چمه اََه. با حکیم هر غلطی میکردم هیچی نبود. رضا نگام میکنه تنم میلرزه، گُُر میگیرم، قاطی کردما. تا خواستم از جام بلند شدم فهمیدم پام خواب رفته. اصلا حواسم نبود از گزگز پام. دستمو گذاشتم روی سینه رضا و یه کله نق زدم:
-وای پام، پامو نمیتونم تکون بدم، گزگز میکنه.
رضا-ماساژ بده خون جریان پیدا کنه.
تا با دست آزادم به پامو لمس کردم، همه پامو انگار سوزن زدن و گفتم:
-واااای نه نه نمیتونم ماساژ بدم خیلی بدجور خواب رفته.
رضا-پاتو بدجور نزار، دوستم پاش خواب رفته بود بدجور روی زمین گذاشت مچش شکسته. دستتو بردار من درست کنم.
دستمو سریع عقب کشید، تو چهره اش یه خنده ی پنهان بود، اصلا من انگار با رضا ندارم شرم کارمو میکنم بعد یادم می افته که عه این رضاست بابا دوست پسرت که نیست! رضا پامو محکم کشید و ساعد دستشو گرفتم، آروم پامو ماساژ میداد. نه اینم “نداره” با من؛ لبمو گزیدم و معذب بودم. ولی….بدم که نمی اومد، متعجبم بودم که رضا داره اینطوری میکنه اما توجیه میکردم. پام آزاد شد و رضا گفت:
-خوب شد.
-نه.
«تو، پگاه اون درونِ تو زرده ، مگه مریضی/! چرا دروغ میگی؟ رضا با شیطنت نگام کرد ،این نگاهو فقط شبا داره ها، جلوی ارسلان یا طاهر عمرا….» رضا-فکر کنم گردش خونت زیاد شد.
-چی؟
«لبخند پر رنگ تری زد و گفتم:» دستم میندازی؟
«لبشو گزید و با همون لبخند گفت: خانم این حرفا چیه؟ داشت خوابت می برد اصلا.
-نه تازه باز شد میخواستم بگم که تو متلکتو انداختی.
دوباره دراز کشید اما اون لبخند پر رنگشو داشت. کف دستاشو زیر سرش برد و گفتم:
-باروم نمیشه؛ یعنی اگر الا دوتا چشمای خودم نبود باور نمیکردم.
ابروشو بالا داد و دوباره به پلو شد و دستشو زیر سرش جک زد:
رضا-چی؟!!
-اینکه توهم شیطنت داری؛ سر به سر میزاری.
«با مهربونی نگام کرد و گفت:» توهم؟ تو هم شیطنت داری؟ مگه من آدم نیستم؟
-نه نه…
«هول شده در حالی که دستامو تکون میدادم گفتم:» یعنی…. یعنی جدی هستی ،جدی!
«اخم کردم و رضا خندید و گفت:» نه دیگه اخمو نیستم، تو اصلا اخم منم دیدی؟
-من ؟
رضا-من به تو یه بار اخم کردم اونم وقتی بیگدار به آب زدی و ماشینو آتیش زدی.
آمار اخماشو به من داره؟!!! نگاش کردم، جزء به جزء صورتشو، سر بی موشو، ابروهای پهن و مرتب، بینی مردونه اش که بدنه ی قلبمو ولی سر پهن داشت، ته ریشش، به
….به لبی که لبخند میزد.
ابروهاشو بالا داد و یه جوری صورتشو فیگور داد که یعنی “چطوره؟” سریع و هول شده گفتم:
-چی؟
«رضا خندید و باز برگشت به هال نگاه کرد و گفت:»
-لااله الاالله تو داری نگاه میکنی به من میگی چی؟

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن