رمان بلو blue پارت۱۰

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

عمو-به نوید چه ربطی داره، یکی دیگه رفته زیر لحاف….
ارسلان-نمیفهمه رضا، عمو نمیفهمه…
«داد زد:» نفهم…نفهم….
«رضا، ارسلانُ عقب کشید و گفت:» عه! هیس هیس.
«ارسلان دست رضا رو پس زد و رضا گفت:»
-حواست به پسرت باشه عمو، میتونی بری.
عمو-خر کی باشید که به من دستور میدی….
رضا رفت سراغ عمو اسماعیل، گرده اش زد، من دو دستی به شیشه چسبیده بودم فیتیله پیچ شدن عمو رو میدیدم که رضا چطوری دستاشو غلاف کرده و عمو داد میزد:
-آآآآآآ رضـــــا، رضــــا دستم رضـــــا، بی پدر دستمو شکوندی…
«با خونسردی و صدای آروم گفت:»
رضا-فهمیدی خر کیم؟ عمو من از اون خرام که شاخ هم میزنند، خدا به من شاخ هم داده، مواظب شکم و دهن خبرچین زن و بچه ات باش، شاخ من ردیابی هم میکنه.
«به جلو هولش داد و گفت:» هری.
عمو با حرص و تهدید نگاش کرد و سری تکون داد و گفت:» هری؟ «رضا بلند گفت:» هـــــــــــــری.
عمو تا خواست از جاش بلند بشه نگاهش به من افتاد، سریع رفتم زیر، یعنی منو دید؟ صدایی نمی اومد و ارسلان گفت:
-سیگارتو توی راه بکش، یالا.
عمو-تره به تخمش میره، حسنی به باباش! باباتونم دهن پاره بود، بزرگی کوچیکی نمیفهمید، چوبشم خورد. جوون مرگ شد. نره غولاش شاخ شدن سنگ زن پتیاره هارو به سینه میزنند.
ارسلان-عجب…..لااله الاالله،عمو بیا برو میزنیم سیاهت میکنیما، بیا برو…
صدای موتورش اومد درحالی که میگفت:
-برید بیمارستان ملاقات.
«ارسلان و رضا با هول گفتن:»چیشده؟….بابا؟ عمو-طاهر رگشو توی سینه اش ترکونده.
رضا-یا ابوالفضل.
ارسلان-طاهر؟!!!! کدوم بیمارستان؟
«دو دستی توی سرم زدم و با هول بی صدا گفتم:» خاک بر سرم، خاک بر سرم…
محکم جلوی دهنمو گرفتم و بی صدا اشک ریختم،صدای گاز دادن موتور اومد و عمو رفت. ارسلان و رضا اومدن دم ماشین، رضا در عقبو باز کرد و گفت:
-پگاه برو بالا ما تا….پگاه؟!!!!!!
-به خاطر من افتاده بیمارستان….به خاطر من….
ارسلان-حالا بزار بریم بیمارستان، شاید چیزی نباشه.
رضا-ان شاء الله که هیچی نیست، پگاه؟ از جام بلند شدم و رضا گفت:
-برو بالا کاری هم نکن تا ما بیاییم باشه؟
«سری تکون دادمو رضا بازوهامو میون کف دستاش گرفت و گفت:»
-هر فکری توی سرت اومد یادت باشه که این یه اتفاق نبوده که مقصر صد در صد تو باشی؛ طاهر هم خوب میشه ،ما پشت توییم.
بهم با اطمینان نگاه کرد و به زور سرمو تکون دادم، پشتم از غصه خم شده بود؛ تا بالا برم سه بار سکندری خوردم. مثل مسخ شده ها روی کاناپه نشسته بودم و زانوهامو توی بغلم گرفته بودم… زندگیمو جلوی چشمم آتیش زدن و من روی خودم نفت ریختم تا آتیش بیشتر گُُر بگیره.
کاری نمیکردم، نه گریه میکردم و نه جیغ و هوار میزدم فقط داشتم از تو خورده میشدم. از تو خودمو میخوردم. مچاله شده بودم، حس میکردم دارم به سرعت نور پیر میشم… انقدر فشار بهم وارد شده بود که قبل اومدن پسرا بازم از حال رفتم و این دومین بار نبود بلکه روزها و هفته ها این روند طول کشید و حتی شنیدن خبر اینکه حالا دیگه طاهر فقط دچار یه حمله قلبی شده بود که رد شده و حالش خوب بود، حتی با وجود اینکه طاهر هم در بطن قضیه و در کنار ما بود….
هفته ی اول نوبتی کنارم بودن، هفته ی دوم کارم به قرص اعصاب رسید، هفته ی سوم حالم کمی بهتر شد…هفته ی چهارم وقتی با کلی حرف به خودم مسلط شدم به گوشیم سر زدم. تصویری از طاهر دیدم که داره صحبت میکنه و فیلمش همه جا پخش شده!!!!
طاهر اصلا آدم این حرفا نبود اما به خاطر من حرف زده بود حرفایی که خیلی موثر بود!
یه جا نشسته بود و به مدت همون یه دقیقه حرف زده بود:
-من از خانوده ی یه دختر قربانیم، دختری که ممکن بود خواهر یا دختر یا مادر شما باشه! من از خانواده ی یه قربانیم که یه مردی از جنس خود من نابودش کرده، من از کشته شدن یا طلاق یا اعتیاد حرف نمیزنم از چیزی که این روزا خیلی مریضشن حرف میزنم یعنی تجاوز، یعنی بازی با آبروی یه انسان! نه یه زن یه دختر! من دارم از یه انسان حرف میزنم، میدونید چه اتفاقاتی برای اون انسان می افته؟ چرا این فیلم ها و عکس هارو نگاه میکنید؟ چرا ریپورت نمیکنید؟ چرا به ادمینی که این فیلم ها رو میزاره اهانت نمیکنید؟ هشدار نمیدید که دست برداره؟ اگر این فیلم یا عکس اعضای خانواده ی خودتونم بود پخشش میکردید؟ در ازای چی؟ چندتا لایک و کامنت و فالور ؟! ما چمون شده؟ آبروی همدیگه رو تو دستمو میگیریم برای لایک و کامنت؟ چرا خودمونو جای قربانی ها نمیزاریم؟ چرا فرهنگی که داره ریشه امونو میزنه اصلاح نمیکنیم؟ یه دختر به خاطر پخش شدن فیلم تعرض بهش داره روانی میشه، رو به مرگِ! چه بسا خیلی ها خودکشی میکنند و شماها، دقیقا شما مقصرید شماها قاتلید. به این قتل فکر کنید،اون قربانی هرکس که باشه یه انسانه و شما قاتلش میشید!
من؛ من خودم کسی بودم که به خاطر لایک و کامنت و فالوور هرکاری میکردم و حالا….حالا خودم همون خبر سازم…. به کامنت ها نگاه کردم. اکثرا قبول کرده بودن ،خیلی ها مخالف بودن، یه سری فحش داده بودن، یه سری فهمیده بودن منو میگه و زیر کامنتش دعوا شده بود….
گوشیمو کنار گذاشتم، به خاطر من حرف زده بود. خودشو قاطی چیزی کرده بود که ازش متنفره؛ کار و زندگیشو یه ماهه ول کرده که هوای منو داشته باشه. خدایا من با تمام بدبختیام خوشبختم که اینارو دارم. طاهر، رضا…. وااای رضا یه چیز دیگه است، با اون قیافه ی جدیش یه کاری میخواد بکنه من غصه ام کمتر بشه و ارسلان؛ ارسلان جوشی و مهربون… که حتی اسم پریا رو هم نمیاره و معلوم نیست بعد جریان فیلم چه اتفاقی افتاد…
من باید جبران کنم؛ جونِ جبران ندارم، اما باید جبران کنم…..
از تخت پایین اومدم، خونه نبودن، خونه شبیه میدون جنگ بود، کیسه بوکسشون وسط خونه آویزون بود چون باشگاه نمیرفتن که پیش من باشن. لباساشون دور تا دور خونه ریخته. کم کم با همون حال نزارم جمعشون کردم. بدونم ضعف داشت و عرق میکردم ولی کاری کردم که میان بفهمند ازشون ممنونم. اون روز نتونستم شام درست کنم ولی وقتی خونه اومدن با دیدن خونه شوکه شدن.
فهمیدم که خوشحال شدن، طاهر بغلم کرد و سرمو بوسید و گفت:
-تنها نیستی، لازم باشه همه زندگیمونو پای ساختن دوباره ی تو میزاریم.
«به رضا نگاه کردم، قبلا این حرف رو اونم بهم گفته بود، رضا بهم لبخندی زد و گفتم:»
-دیدم برای من فیلم توی اینستاگرام گذاشتی.
«با بغض ادامه دادم:» من شرمنده اتون کردم اما شما طردم نکردین، اگر همه ی دخترا یه خانواده مثل من داشته باشن هیچوقت دختری قربانی نمیشه. به راه کج نمیره، عقده ای نمیشه…
رضا دستشو روی شونه ام گذاشت و ارسلان دست روی سرم کشید و گفت:
-خره ما که همین بودیم، تو مارو نمیدیدی.
«با اخم خندیدم و رضا گفت:»
-پگاه اگر ضعیف باشی باید قید زنده بودنو بزنی چون حرفا و نگاهای مردم میکشتت اما قوی باش، حق به جانب باش! به همه ثابت کن، ما کنارتیم! اگر مردم حرف بزنند و توهم گریه کنی و فرار کنی، سنگ هم برمیدارن با سنگ میزننت.
****
میدونید اینطور چیزا همیشه زمان میخواد، نمیشه یهو زمین تا آسمون تغییر کرد!
از حبس خونگی خودمو رها کرده بودم اما خدا میدونه که با چه استرسی اولین بار وارد خیابون شدم؛ میخواستم قیافه ام تغییر کنه. موهامو چتری زده بودم و بلوند کردم .
دیگه لنز نمیزاشتم. همه همیشه منو با لنز میدیدن و حالا نه مژه داشتم و نه لنز و این خودش کلی روی حالت چشم موثر بود. و الیته من همیشه با آرایش بودم! حالا با اون موها میخواستم آرایش نکنم، تو اولین دیدار که ارسلان دیدم یه جوری از جا پرید که خودمم پریدم و با اخم یکه خوردگی گفت:
-شبیه روح شدی بابا، ترسیدم.
رضا-امیر ارسلان!!!
«طاهر در حالی که میخندیدی گفت:» دهنت سرویس ارسلان؛ نه عمو خوبی.
ارسلان-نه بابا خوب نیستی حرف اینارو گوش نکن، به جان پگاه شبیه روح شدی، من خودم از خدامه که آرایش نکنی ولی الان خدایی باید آرایش کنه نه؟ رضا-بزا هر جور راحته.
طاهر-آره پگاه جا هرجور راحتی.
به خاطر تو ذوق زنی ارسلان کمی آرایش کردم اما نه به سبک قدیمم! قیافه ام کمی متفاوت تر شده بود. شالمو اینطوری سرم کرده بودم که فقط چتری هام بیرون بود و کناره های شال حتی گونه هامم پوشونده بود شاید اگر عینک آفتابی هم بزنم خوب استتار بشم. شاید اگر عینکی بگیرم که کمی بزرگ باشه بهترم هست! وقتی این فکرا رو به پسرا گفتم طاهر جمله ای گفت که تمام خیال پردازی هامو پوشوند.
طاهر-مثلا عینک زدی، یه ماه، یه سال… ولی پگاه اونی که باید تغییر کنه خود توییی ،تو باید یاد بگیری جواب مردمو بدی اگر بهت حرفی زدن!
رضا-بله باید جواب بده اما برای اولش باید زمان ببره، برای اون زمان هر کاری میخوای بکن ولی در طی راه خودتو بساز.
به ارسلان که با سکوت بهم زل زده بود نگاه کردم و گفتم:
-چی!!!
ارسلان-اینا هم میگذره اما دارم به این فکر میکنم که آدم توی شرایط حاد چقدر رنگ عوض میکنه و تغییر میکنه. اگر بیرون گود بودیم به خانواده ی قربانی اُُرد ناشتا میدادیم که باید ال کنن و بل کنند اما حالا که وسط گودیم روشن فکر شدیم، منطقی فکر میکنیم تا آسیب کمتری ببنیم. شبیه اون غریبه ای شدیم که یه بچه ی تخس میبینه میگه اگر بچه ی من بود دو تا تو دهنش میزدم که سرجا بشینه بعد که همین غریبه بچه دار میشه و بچه ی بدتری نصیبش میشه بچه اشو بغل میکنه میگه بچه رو بزنی پر رو میشه باید حواسشو پرت کرد و با محبت باهاش رفتار کرد… ما همون غریبه ایم! پگاه این جریان برای همه کهنه میشه. همین فردا یه اتفاقی می افته و همه ی نگاه ها طرف اون جلب میشه اما اونی که یادش نمیره به قول رضا فقط خودتی! رضا به من میگفت و من نمیفهمیدم اما حالا فهمیدم که فقط تویی پگاه.
نگاهمو از ارسلان گرفتم و به طرف اتاق رفتم. کیفمو برداشتم. حتما اگر کمی آمادگی داشتم خودمو میکشتم اما نمیخوام، میخوام برعکس باشم، چندسال قبل یه فیلمی از یه هنرپیشه ی زن پخش شد، اون از دست حرف مردم فرار کرد، زندگی و خانواده اشو ول کرد و فرار کرد. با اینکه خودش میگفت اون زنِ تو فیلم نبوده اما باز فرار کرد. من میخوام بمونم، مثل من زیر این سقف شهر زیادن که یا در سکوت میمیرند یا خفه اشون میکنند. کسی نایستاده اما من می ایستم. پگاه بلو می ایسته؛ با وجود اون مادر و پدری که در بند شرایط قاتل شده من میخوام بلند بشم.
نگاه های مردم اکثرا گذری بود اما وسواس خودم باعث جلب توجهشون میشد و بعضی ها میشناختن اما وقتی سه تا پسر با اون هیکل دورم میدیدن عقب میکشیدن. ارسلان و طاهر با هم حرف میزدن و رضا مثل اکثر اوقات ساکت بود. طاهر تعریف میکرد که پای نوید دوماهه شکسته و بدجایی بوده، تالوس پاش شکسته و جوش نمیخوره، دکترا گفتن اگر استخونش سیاه بشه تا ابد پاش لنگ میزنه.
ارسلان هم نه گذاشت و نه برداشت جریان اومدن عمو اسماعیلُ برای طاهر تعریف کرد و طاهرم عصبی شده بود… خلاصه بیرون شام خوردیم و انقدر این دو تا به همدیگه و به ما حرص وارد کردن که کوفتمون شد.
اون شب یکی از سخت ترین شبای زندگی من بود؛ بعد از یه ماه که از پخش اون فیلم ها گذاشته بود من بیرون اومده بودم اما خوب گذشته بود؛ هرشب سه تایی یا چهارتایی به یه بهونه ای بیرون میرفتیم. رضا روزهای بعد به زور گفت باید خرید کنم.
روز اول خودش دور از من مواظبم بود. دلم که گرم شد رضا هست میرفتم خرید. حالا بقال شقال و قصاب هیچکدوم منو نشناختن و فقط اگر نگاهیم میکردن از سر هیزی یا کنجکاوی یا نگاه عادی بود. ترسم ریخت، حداقل از دور و برم ترسم ریخت و باعث شد بیشتر به زندگی عادی برگردم.
تمام اکانتامو پاک کردم، خطمو عوض کردم و شروع به تقاشی کردن کردم…
همه ی این روزهای سخت رضا و ارسلان کنارم بودن، بیشتر رضا. وسط کارش هم اگر بهش زنگ میزدم میزاشت میومد و اون مسیر رو نمیدونم چطوری طی میکرد که ده دقیقه بعد خونه بود.
پنجره ی اتاقمو نرده زده بودیم ولی رضا هنوز توی اتاقم میخوابید. یکی دوبار ارسلان تیکه انداخت اما با جیغ من روبرو شد. طاهر هم که هیچ شبی نمی موند و نمیدونست رضا توی اتاق من میخوابه. عادت کرده بودم هرشب قبل خواب دستمو به سمتش دراز کنم و اون دستمو بگیره و بعد بخوابم. با اینکه پنجره نرده داشت اما اینکه دستمو میگرفت بهم اطمینان میداد. اونم شبم همینطوری بعد از اینکه دستمو گرفت گفت:
-یه دانشگاه بدون کنکور هست….
«با عجله گفتم:» من دانشگاه نمیرم.
رضا-یعنی چی؟ تو میری خوبم میری.
-برم که هرکی رد شد زر مفت بزنه؟
رضا-هرکی حرف زد من خودم فکشو پیاده میکنم.
-دانشگاه نرم چی میشه؟ رضا-باید بری باید بری پگاه.
«نیم خیز شدم، دستم هنوز توی دستش بود و گفتم:» چرا برم؟!!!!
«با جدیت گفت:» چون من میگم.
یکه خورده نگاش کردم و گفت:
-تو هرکاری بخوای میکنی حتی اگر ارسلان و طاهر مخالف باشن من پشتت درمیام ،نمیتونی رو حرف و خواسته ی من نه بیاری.
«با بغض گفتم:» برم برام اسم میزارن.
«با اخم گفت:» گه میخوره هرکی اسم روی تو بزاره.
-مثل عمو اسماعیل.
رضا-مگه نه احترامشو کنار گذاشتیم و چپ و راست خورد؟
لبمو محکم روی هم گذاشتم، نگاهش از چشمم به لبم کشیده شد، توی ذهنم هزارتا صحنه اومد که رضا نگاهشو از چشمم به لبم کشیده، قلبم هری میریزه وقتی اینطوری میکنه. من ها! من اینطوری میشم! از یه نگاه حالم زیر و رو میشه. لبامو باز کردم حرف بزنم انگار نگاه رضا با لب من گرم و سرد میشد. یه فکری از ذهنم عبور کرد و گفتم:
-باشه میرم ولی یه شرط دارم.
رضا پوخندی از خنده زد و کمی جا به جا شدم و جلوتر اومدم، به دستام نگاه کرد که رد نگاهشو زدم و محکم تر گفتم:
-منو باید ببری و بیاری.
ابروهاشو از سر تعجب کمی بالا داد و گفت:
-هم ببرم هم بیارم؟
«اخم کمرنگی کردم:» یعنی نمیبری بیاری؟!!!!
کناره های لبم کمی برگشت و رضا لبخند کمرنگی زد و گفت:» -قیافه ات چرا اینطوری شد؟
کمی نگاهم کرد، کمی! انگار عرض و طول و زاویه های صورتمو اندازه زد و آرومتر گفت:
-من میبرمت اگر کلاست صبح یا حوالی ساعت چهار باشه اما دیگه نمیتونم بیارمت.
«وارفته گفتم:» چرا؟!
رضا با لحنی که چاشنی لبخند کمرنگی داشت گفت:
-اون موقعه که نباید کارگاه برم باید سرویس مدرسه بشم.
خواستم با دست آزادم بزنمش تلپ از بالای تخت روش افتادم. چشمای جفتمون تا ته باز شده بود. حین افتادن با صدای تقریبا بلند گفتم:
-اِِوا اِِواااااا……
رضا جای اینکه منو پس بزنه سرشو به سمت هال برگدوند و منم بدتر جای اینکه از روش بلند بشم توی هالُ نگاه کردم و دیدم ارسلان پشتش به ماست. دلجویانه گفتم:
-ندید، ندید….
رضا هم خنده اش گرفته بود و هم میخواست جدی باشه که نمیشد و با همون لحن بینابین گفت:
-خب الهی شکر خیالمون راحت شد.
«یکه خورده نگاش کردم، شیطنت بلده؟!!!» رضا-تختت بالاست!!!
یکه خورده تر نگاش کردم، با این حرفش خجالتم داد، خب خودش منو پس بزنه. بلند شدم اونم تو دو ضرب اول سر و سینه امو بلند کردم، هنوز روش نشسته بودم و رضا با یه حالت بی طاقتی گفت:
-هووووف لااله الا الله پگاه!
«بلند شدم گفتم:» بله؟
حالا کش هم اومده بودم، از دستش ناراحت بودم چیه دوست داشتی همونجا بمونی؟ نه چرا تیکه میندازه خب؟ رفتم روی تختم و گفت:
-پتو بنداز رو خودت هوا خنک تر شده.
«با لج گفتم:» نمیخوام.
رضا-عه!
«نگاش کردم، خنده اش گرفته بود و با اخم گفتم:» به من میخندی؟
«با لبخند گفت:» چرا به تو بخندم؟
نیم خیز شدم و لبشو نشون دادم و انگشتم به لبش چسبوندم و گفتم:
-اینا.
«رضا پلکاشو روی هم گذاشت و سرشو کنار کشید و گفت:»
-لااله الاالله، دختر بگیر بخواب ببین امشب میتونی کار دست ما بدی.
=چه کاری؟!!!
«یکه خورده نگام کرد:» منظروم اینه که…. اینکه ارسلان یه وقت ببینه فکر بد میکنه بابا.
«سربلند کردم دیدم ارسلان پشتش به ماست و گفتم:» خوابه.
رضا که خنده اش گرفته بود با شیطنت گفت:
-خب پس راحت باش.
«با لحن مهربون و جدی ادامه داد:» بخواب بخواب بابا.
طاق باز دراز کشیدم و دستمو طرفش دراز کردم دیدم دستمو نگرفت. سرمو برگردوندم نگاش کردم به دستم خیره شده بود. دستمو با مکث گرفت، دستش داغه داغ بود .
نمیدونم تا کی اینجاییم، تا کی اینجا میخوابه ولی نمیخوام این حالت تغییر کنه.
صبح رضا ارسلانُ فرستاد کارگاه و به اجبار منو برای ثبت نام دانشگاه برد. همه ی موهامو توی مقنعه کرده بودم و مقنعه امو جلو کشیده بودم تا یکی منو نشناسه. رضا برگشت نگام کرد و گفت:
-چرا اینطوری کردی؟
-اینجا پر از دختر و پسرای جوونه حتما میشناسن.
رضا با یه غصه ی آشکار نگاهم کرد و وارد آموزش شدیم و مدارکمو تحویل مسئولش داد و خودمم که دور و برو می پاییدم که ببینم کسی منو میشناسه یا نه؟ جای من رضا جواب تمام سوالات مسئول ثبت نامو میداد و من هم به آرنج رضا چسبیده بودم عین این دلک دارا که هی سرش میچرخه سرم میچرخید که یکی از پشت بهم خورد، منم محکم به رضا گفتم:
– اِِواااااا!
رضا برگشت منو نگاه کرد و گفت:
-چیکار میکنی پگاه؟
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم و به دختری که بهم خورده بود گفتم:
-چیکار میکنی؟
«دختره خندید و گفت:»
-ببخشید، دیگه راه رفتن هم یادم رفته به خودم پشت پا زدم داشتم زمین میخوردم ،اینجا ثبت نام میکنند؟ چی میخواد؟ چی تحویل دادی؟ چقدر پول میخوان؟ «مقنعه امو جلوتر کشیدم و گفتم:» نفس بکش.
اصلا انگار نشنید و مدارکشو روی پیشخوان میز پخش کرد و از سر سوال پرسید. رضا جای من یکه خورده دختره رو نگاه میکرد و گفت:
-با شرط معدلِ دیگه!
«دختره به من نگاه کرد و با خنده گفت:»
-الان منو میندازن کهنه شوری با این معدلم که، تو چندی؟ هوم؟ مقنعه اتو چرا اینطوری سر کردی؟ «چقدر رک بود!!!»
-اینطوری راحتم.
دختره-چشمت میبینه اینطوری سایه افتاده بالای چشمت؟
«به پشت سرم نگاه کرد و گفت:» شوهرته؟ کلا مرخصی نه؟ داره جای تو ثبت و سند میزنه رگباری.
کمی اخم کردم و مسئول ثبت نام صداش کرد و رضا در حالی که فرم هارو پر میکرد آروم گفت:
-دیدی نشناخت، مقنعه اتو درست کن. دو سه ماه گذشته دیگه؛ موضوع کمرنگ تر شده. بیا امضا کن.
مدارکمو امضا کردم و پول دانشگاهم واریز کردیم و رفتیم برای ناهار.
رضا-دوست داری بریم کجا ناهار بخوریم؟
کجا دوست دارم؟!!! از رضا بعیده ها!!!! قبلا از این جمله ها مثلا استفاده میکرد: اینورا رستوران خوب سراغ داری؟ یه ذوقی توی دلم افتاده بود که یه لبخند مسخره ی کنترل نشدنی روی لبم بود. رضا مجدد بدون اینکه نگام کنه گفت:
-رستوران نمی شناسی؟
-میشناسم، یکم دوره.
رضا-خب کجاست؟ -جاده چالوس.
خنده اش گرفته بود، به سمت چپش نگاه کرد و خنده اشو جمع کرد و گفت: -یعنی تهران بلد نیستی؟
«ابروهامو بالا دادم و گفتم:» نوچ
بدون اعتراض راه افتادیم، بدون اینکه غر بزنه که راه دوره راهیِ جاده شدیم. تو مسیر به رضا گفتم:
-موزیک نداری؟
رضا-دارم ولی به سلیقه ی تو نمیخوره.
-سلیقه ی من مگه چیه؟!!!
رضا-منظورم اینه که از این مدرن ها و رپ ها اینا گوش میدی دیگه.
-تو چی گوشی میدی شاید من سلیقه ام عوض شد.
ضبطو روشن کرد و گفت:
-خب سلیقه ی من اینه.
یه لبخند مهربون که قبلا روی لبش نمیدیدم روی لبش بود، همگام با خواننده خوند:
به جز قصه ی این عشق چی گفتم چی شنفتم همش درد دلم بود اگر قصه میگفتم آخ قصه میگفتم
چه حرفا که نگفته هنوز رو لبامه
چه شعرا که نخونده هنوز تو صدامه
)حمیرا-عالم عشق(
ابروهامو با خنده بالا دادم و رضا گفت:
-بده؟
-نه، خوبه، میشناسم حمیراست، همون که موهاشو شونه نکرده جلوی دوربین میومد.
زد زیر خنده، قلبم هری ریخت، چرا اخیرا قلبم اینطوری میشه؟ خوشم میاد وقتی میخنده، با نمک میخنده، دلم میخواد لپشو بکشم؛ کچل با مزه! چقدر قبلا تلخ و جدی بود اما دوست داشتنی.
رضا-پس چرا تعجب کرده بودی؟ -تو میخوندی تعجب کرده بودم.
«لبخندشو جمع کرد و گفت:» چرا مگه من آدم نیستم؟!
-هستی، اصلا فرشته ای اینو خوب میدونم، اما تو جدی هستی مثل باباهای قدیم.
«پوزخندی از خنده زد و گفت:» بابا؟ اونم قدیم نه جدید؟
-عه داداشی نه منظورم اینه که…
«سری تکون داد:» فهمیدم، شوخی میکنم.
-دا….داداشی….یعنی رضا؟
«نیم نگاهی بهم کرد و گفتم:»
-رضا گفتم چون یه داداشم کاری که تو برای من کردی رو نکرده، من میفهمم همه اون چیزایی که فکر میکنید من نمیفهممُ میفهمم. ازت خجالت میکشم، از بقیه هم خجالت میکشم اما از تو بیشتر…
رضا-یه وقتایی باید قوانینُ به خاطر شرایط کنار گذاشت.
اول یکه خورده نگاش کردم، چیو میگه؟!!!! بعد یادم افتاد حموم هارو میگه. .واااای خاک بر سرم رضا منو دیده ها…رضا! رضا که دوست پسرم نیست بخوام مدرن و توجیه گرانه فکر کنم و تموم شرعو کنار بزارم! پسر عمومه… پســــر عمــــو!!!!!
یادم رفته بود هرشب ور دلم میخوابه. وای اینکه عجب صبری داره که تا حالا روی سر من نپریده. بنده خدا رو ولشم نمیکنم و الا و بلا باید پیش من بخوابی، خب نفهم این که سنسورای مردیش سوخت بس که سرکوبش کرد! من شب تنها نمیخوابما! الکی منطقی فکر نکن!
از کجا معلوم که از من خوشش میاد که حسی بهم داشته باشه و حالا اذیت بشه؟ مردا که شبیه زنا نیستن. کف دستمو جلو دهنم گرفتمو به پنجره نگاه کردم. ای وااای گُُر گرفتم. فرت و فرت هم دلم براش میریزه. دیشبم افتادم روش! وااااای؛ امروزم لفت داد فکر نکن همش تو مقصر بودی. حالا چه هوای خودمم دارم، یارو شستت. مثلا، مثلا میگما شوهر کنی بعد این پیش خودش تورو تجسم کنه وااای!
حالا بعد از اینهمه مدت الان یادت افتاده؟
رضا-پگاه میخوام یه چیزی بگم، راستش اون موقع حالت خوب نبود نگفتیم ولی حالا ممکنه به زودی همه چی به حالت اول برگرده.
پرسشگرا نگاش کردم و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-اون کثافتا نمیدونم چطوری، دقیق نمیدونیم این کارو کردن یا بابات شنیده، جریان تورو میگم!
«وارفته گفتم:» میدونه؟!!!
رضا-بهش گفتن که اذیتش کنند، باباتم خودزنی کرده بود. یعنی از زور عصبانیت سر و کله اشو تو در و دیوار کوبیده بود. سر و انگشتاش شکسته بود… یه مدت هم انفرادیش کردن.
«وارفته با بغض و غصه گفتم:» انفرادی چرا؟
رضا-چون اعصاب و روانش بهم ریخته بود، جدیدا بیرون آوردنش و طاهر هم رفته جریانُ براش تعریف کرده. انقدر حرف زده که خیالش یکم راحت شده و حالش جا اومده.
«با چشمای خیس از اشک گفتم:» من چطوری ببینمش؟
«جدی گفت:» یعنی چی؟
-خجالت….چطوری ببینم؟
رضا-بابات به اتفاق فکر نمیکنه، به بچه اش فکر میکنه. به تو که از همه بیشتر آسیب دیدی، حال بابات به تو بستگی داره.
اشکام بی وقفه بارید.
-نمیتونم ببینمش؛ چطوری مقابلش بایستم؟
رضا-یعنی چی؟ نبینیش؟ اون داره برای تو پرپر میزنه بعد نبینیش؟ اون عوضی ها رفتن شکایتشونو پس گرفتن…
«با شوک بلند گفتم:» چــــــــی؟!!!!!!!
رضا-دیگه انتقام گرفتن، مادرت اونور بچه دار شده، تو اینور حال و روزت، باباتو جای یه بار صدبار اعدام کردن.
«با خشم و صدای دورگه ادامه داد:» فکر کردن تموم شده؟ فکر کردن ما آروم میشینیم؟ صبر کردیم عمو بیرون بیاد. یه بلایی سرشون بیاریم که مرغای آسمون به حالشون زار بزنند.
«هاج و واج رضا رو نگاه کردم و گفتم:» بابا آزاد میشه؟
رضا-آره تا یه چند وقت دیگه بیرون میاد ولی باید یه سری کارا رو انجام بدیم تا بیاد.
«با حال ناخوشایندی گفتم:» مامانم زاییده؟
رضا سکوت کرد و با حرص نیم نگاهی به پنجره سمت چپش کرد، یه ماشین سبقت گرفت و رضا داد زد:
-هــــــــــــو یابو.
رضاست؟!!!!! رضا! اصلا این کارا رو نمیکرد، ببین به کجا رسیده که سر مردم داد میزنه ،بچه اش به دنیا اومده! سرم انگار یه کوه شده.
-داداش میشه نگه داری حالم داره بهم میخوره.
یه گوشه نگه داشت و پیاده شدم، یکم قدم زدم… کی از اتفاقات نامتعارف زندگیم خلاص میشم؟ رفته برای خودش زاییده، تو..تو اینستا گذاشتن دیگه وگرنه رضا از وضع مادر من چه خبری داره؟!!!
دستمو به سرم گرفتم، نمیدونم پوستم کلفت شده یا آستانه ی تحملم بالا رفته یا مغزم دیگه کار نمیکنه. دلم میخواد یکی توی سرم بزنه و حافظه امو از دست بدم.
رضا-عمو تا یه هفته ده روز دیگه درمیاد؛ تنها چیزی که دوباره قاتلش نمیکنه تویی پگاه.
برگشتم بهش نگاه کردم؛ قتل دوباره؟!!!!
رضا-من میدونم چیکار کنم که به گه خوردن بندازمشون اما عمو….عمو نمیتونه جلوی حد ضربه هاشو بگیره، پگاه باید حالت خوب باشه، نمیخواستم حال امروزتو خراب کنم ،از خدامه که بریم جاده، حال تو اونطوری باشه که میخندی، خنده ای که رنگش یادم رفته.
«مور مورم شد، رضا در مورد من حرف میزنه؟!!!! چقدر احساساتی! چشمام پر شد و رضا ادامه داد:»
-ولی اینکه این خانواده باز کنار هم باشه و تو باباتو داشته باشی، آینده اتو داشته باشی برام مهم تر از لبخند یه لحظه اته.
به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:
-من میترسم، از این دنیا و اتفاقاتی که رقم زده میترسم، از اینکه بابا رو ببینم، از اینکه باز یکی رو بکشه، مامانُ بکشه، از اینکه شماهارو از دست بدم، تو….تو نتونی جلوی خشمتو بگیری، نمیخوام از دستت بدم، تو…. تو باعث شدی روپا بشم، نمیدونم سمتمون چیه جای بابایی، بابایی، داداشی، اصلا خدایی، خدا توی تو بهم کمک کرد که نمیرم…
دستش دور کمرم حلقه شد، سربلند کردم، نگام میکرد.
-از اینکه….از اینکه مادرمو با اون بچه ببینم و سنگ بهش بزنم میترسم.
سرمو به سینه اش چسبوند و گفت:
-همه چی درست میشه قول میدم مادرت دیگه رفته، تا وقتی که نتونستی فقط مادر بودنشو ببینی اسمی ازش نبر، بهش فکر نکن.
-مگه میشه؟ مگه میشه؟ رفته بچه دار…..وااااای….واااای….
«از بغلش بیرون اومدم و گفتم:» خدایا مغزم داره میپوکه.
رضا-هوشیار بیمارستانه.
«چشمامو گرد کردم و گفتم:» وای نه، تروخدا بشه.
«رضا با خنده گفت:» ارسلان رفته سراغش، چندماه پِیِِش بودیم.
«نمیدونم چرا میخندید، یکه خورده گفتم:» چرا میخندی؟
رضا-مرتیکه از ترسش غایم شده بود، چندماه دنبالش بودم، ارسلان تو دیزین ردشو با یکی از دوستاش زد.
تموم من گوش شده بود که چی تعریف میکنه لبخندشو به زور جمع کرد و گفت:
-استغفرالله، خدا منو ببخشه ولی یادم میفته خنده ام میگیره، ارسلانُ که دیده سکته کرده لعنتی.
«با شوک و بلند داد زدم:» سکته کرده؟
رضا-ارسلان میگه نزاشته دستم بهش بخوره درجا سکته کرده، حالا لال شده، نه میتونه حرف بزنه نه راه بره.
-دروغ میگی، زدین ناکارش کردین.
رضا-بیمارستانه، به خدا که دوست دارم سر به تنش نباشه ولی بدبخت از ترس سکته مغزی کرده.
با اخم اینور اونورو نگاه کردم و گفتم:
-دوست دارم برم بزنمش حالا که نمیتونه تکون بخوره بزنمش.
رضا-اونو دیگه خدا زده.
«با حرص گفتم:» ولی من هنوز نزدم.
«به ساعتش نگاه کرد و گفت:» بهتری؟
-راستش دلم میخواد برم خونه بخوابم.
«سری تکون داد و گفت:» ولی شب میاییم رستورانی که گفتی.
-شما بیایید بهتون خوش بگذره.
رضا-پگاه تو چیزی رو نمیتونی تغییر بدی فقط باید منتظر باشی و باور داشته باشی که اتفاقات بهتری می افته.
-تو….تو جای من نیستی.
رضا-ولی اتفاقات بدی توی زندگیم افتاده که کمتر از تجربه ی تلخ تو نبوده.
-خب مرگ عمو…
رضا-بابا نه؛ چیزای دیگه بوده.
«با هیجان نگاش کردم:» چی؟!!!
رضا-حالا وقتش نیست، سوارشو بریم.
به قدری جدی شده بود که ترسیدم دوباره بپرسم و عصبانی بشه. تو خونه من در خودم فرو رفته بودم و رضا هم انگار سر جریانی خودخوری میکرد…به خونه رسیدیم. رفتم روی تختم ولو شدم و نوشخوار فکری رو از سر گفتم، بابا، مامان، جریانات پیش اومده …
رضا با ارسلان توی هال در مورد کار صحبت میکردن، در مورد هزینه های خانوادگی ،در اتاق باز بود، رضا رو به در نشسته بود و داشت میگفت:
-سفارش های آقای سرمُرُ…..
«نگاهش به من افتاد، دلم میخواست بگم بیاد بخواب دیگه، نمیترسیدما نه موضوع ترس نبود. موضوع این بود که دلم میخواست رضا بیاد توی اتاقم بخوابه و من خیالم راحت بشه. خیالم نه، شاید باید بگم دلم…. چیزی که قبلا فکر میکردم ترسِ در حقیقت ترس نبود! عادت به رضا بود. از نگاه رضا ، ارسلان برگشت به سمت اتاق نگاه کرد و گفت:
-پگاه صدا کردی؟
-نه، نمی خوابید؟
ارسلان-ساعت یازده است، مرغ الان تو لونه اش…
«رضا بلند شد و گفت:» اتفاقا من خوابم میاد.
ارسلان-دِِکی!
رضا-صبح باید با طاهر بریم به کارای اداری عمو رسیدگی کنیم، زودتر بخوابم بهتره.
رضا به سمت دستشویی رفت و ارسلان گوشیشو به دست گرفت.
-ارسلان؟
ارسلان بدون اینکه نگام کنه با خنده گفت:
-الان بابات میاد شیشه اتو میده.
-ارسلان! هوشیار سکته کرده؟
گوشیوش پایین آورد و نگام کرد، از جا بلند شدم وسط تخت نشستم و گفتم:
-سکته کرده واقعا؟ من باورم نمیشه حتما داره نقش بازی میکنه.
ارسلان-نه واقعا سکته کرده، رضا بهت گفت؟ -یعنی….
«با حرص و بغض ادامه دادم:» انقدرم نیست که تف توی صورتش بندازم؟
ارسلان-چرا اونقدر هست منتها کلا فلجه، هوشیاریش به هشت رسیده بود. تازگی ها یکم روبراه شده ولی هنوز بیمارستانه ولی اون ارزش تف هم نداره؛ به نظر من برو تو صورت خاله ات تف کن که پسش انداخته.
-خاله امم دیدی؟
ارسلان-خودم بیمارستان رسوندمش.
«پوزخد تلخی زد:» شانس ما رو میبینی؟ دم لونه ی دشمنیم میریم میوفته گردنمون .
حکایت اون یاروییم که همه گنج پیدا کردن و اون چک برگشتی های باباشو.
-دکترا گفتن خوب میشه؟ ارسلان-چیه دلت سوخته؟ -نه میخوام خودم بزنمش، خودم ناکا….
«با بغض گفتم:» خدا نزنه من بزنم.
ارسلان-تو بزنی دردش یادش میره، خدا بزنه کمرش دیگه صاف نمیشه.
-پس نتونستی ازش اطلاعاتی بگیری؟
ارسلان-از اون نه ولی از اون رفیقش که رفته بود پیشش آمار گرفتم.
-آمار از رفیقش گرفتی؟
ارسلان-به میخ کشیدمش، یه ربع نشد زبون باز کرد.
-آدرس داد؟ آدرس خونه ی اون کثافت عوضی رو.
عصبی با اخم به اینور و اونور نگاه کرد و گفت:
-آره دیگه.
از جام بلند شدم و به سمتش رفتم:
-چی گفته رنگت اینطوری شده؟ بدتر از اینکه یارو داداشِ مقتولِِ؟ ارسلان-پسرخاله ی کثافتت میدونی چیکاره است؟ -بوتیک….بوتیک دار…
ارسلان-این دوست حروم زاده اش که الان بازداشتگاهه آدرسِ آدم پولدار گیر می آورده، هوشیار )…( دختر جور میکرده.
«هنگ کرده به ارسلان نگاه کردم:» دوست دختر یعنی؟
ارسلان-میگم دختر پیدا میکرده، به دخترایی که محتاج سه چهار میلیون پول بودن دختریشونو در ازای پول میدادن. هوشیار و دوست کثافت هم دو تومن این وسط از اون پولداره و دختره میگرفتن و یکی دو تومن به دخترهی بدبخت میدادن. اون حرومزاده سینا استون از سر این جریان هوشیارو میشناختن.
هاج و واج نگاش کردم و گفتم:
-سر….سرمن….سر من معامله……
انگار از چشمام سرب داغ فرو میرخت، خنده ی عصبی ای کردم و گفتم:
-منو به خاطر چند میلیون فروخت؟
رضا از دستویی بیرون اومد و ارسلان عصبی با صدای آروم گفت:
-برای چی گهُ هم میزنی که بوی گندش همه جا رو برداره؟ به رضا نگاه کردم که با سکوت تلخ نگام میکرد، با خنده گفتم:
-دخترخاله اشو برای سه چهار میلیون پول دست یه لاش خور داده، به خدا که من فردا میرم بیمارستان، با همون حال میخوام بزنمش.
ارسلان-یارو نمیفهمه، مغزش ترکیده، اسکول تازه فهمیده چه غلطی کرده، فهمید دنبالشو تا منو طاهرو دید مرتیکه تشنج کرد، اول یه جور داد زد و روی زمین افتاد و کف کرد که طاهر دو سه تا هم زد تو سرش گفت پاشو مسخره بازی درنیار.
رضا باز زد زیر خنده، با اون حال برگشتم نگاش کردم، جلوی دهنشو گرفت و جدی تر گفت:
-ببخشید، یادم می افته از ترس سکته کرده خنده ام میگیره.
-من یادم می افته برای چی میترسیده دلم میخواد همه ی عالمو بکشم.
ارسلان-ببین منو پگاه.
«بهش نگاه کردم و گفت:» گیریم زدیش بعد چی میشه؟ چیش درست میشه؟
«با قصی الدل گفتم:» دل من، دل من که خنک میشه.
ارسلان-کج و کوله شده کجاشو بزنی؟ بزار خوب بشه دردو بفهمه.
رضا-اونُ باید زد که داره راست راست راه میره.
«با حرص گفتم:» حیوون.
«یه فکری عین برق از سرم رد شد، در حالی که به سمت اتاق میرفتم ارسلان گفت:»
-آدم با فال گیری و روح و جن ظاهر کردن و شیادی بچه بزرگ کنه این میشه، هی دعا خورد مردم داده، آه و ناله اشون دامن گیر شده.
«با حرص گفتم:» اگر به ایناست که مادر من خود جنِ، خودِ خودِ جن اونم از نوع بد و کافرش که من اینطوری شدم.
ارسلان-صبح منم باهاتون بیام؟
رضا-نه تو برو کارگاه، بالا سر بچه ها باش پیِ هیچی هم نگیر.
ارسلان-رضا من مغزم رد داده؛ رد! باورم نمیشه در خونه اشون دخیل نبستم. انقد این چندماه اتفاقات بد برامون افتاده که انگار آهن سرکج شدم دیگه هی توی سرم می زنند اینور میکنند اونور میکنند صاف نمیشم. دم عصری چشم تو چشم شدیم. «پوزخندی زد و گفت:» فکر کردم خجالت میکشه اما نکشید رضا! من خجالت کشیدم نگاهمو گرفتم.
رضا-تو خجالت نکشیدی، فهمیدی برای هر آدمی به یه اندازه باید مایه گذاشت.
«سریع از جا پریدم و گفتم:» چیشده؟ ارسلان چشماشو ریز کرد گفت:
-تو…. تو پگاه هر کاریت بکنند هرچی بشه شاخکت تو یه جریان خوب کار میکنه.
«به سمتش رفتم و اخم تصنعی کردم وگفتم:» فضول عمه اته، من…
«ارسلان با یه حرص واضح و لج گفت:» پریا رو با نوید دیدم، مچشونو با هم گرفتم.
«از هول و تعجب محکم دو کف دستمو به هم زدم و بلند گفتم:» چی؟!!!!!!!چی؟!!!!!!!!
«به رضا نگاه کردم و گفتم:» مچ پریا رو گرفته؟ آره اینو گفت؟ ارسلان با سکوت تلخ نگام میکرد و گفتم:
-دیدی؟ دیدی گفتم؟ به حرف من رسیدی؟ من آدم شناسم.
ارسلان-آدم شناس نیستی، ما خانوادگی یه خصلت داریم اونم اینکه حیوونا رو خیلی خوب جذب خودمون میکنیم.
رضا-خیله خب، بهتره بریم بخوابیم.
-فردا جای اینکه برم بیمارستان میرم پریا رو میزنم.
«رضا با زور جلوی خنده اشو گرفت و هدایتم کرد طرف اتاقو گفت:» قبل اینکه انقدر بزن بهارد بشی باید بهت فن یاد بدم.
-من خودم یه فن بلدم هلاک میکنه.
رضا در حالی که میخواست خودشو جدی نشون بده ولی نمیشد گفت:
-تروخدا راست میگی؟
«یکه خورده گفتم:» داری مسخره ام میکنی؟!
رضا لبشو گزید و تشکشو از تو کمد بیرون آورد و گفت:
-دنیا گرده، کسی آسوده است که خطا نکرده باشه؛ پریا هم خیانت میبینه. باید دلمون براش بسوزه.
-من اصلا هم دلم براش نمیسوزه، کاش شراره پدرشو دربیاره. نه اتفاقا….
«از جا بلند شدم رفتم بالا سر ارسلان که روی کاناپه دراز کشیده بود و ساعد دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و به سقف نگاه میکرد. نگاهشو با همون فیگور به سمتم برگردوند و گفتم:
-ببین ماها که ننه بابا نداریم، هرکی نصیبمون بشه تو دلش عروسیه، اون….
«با حرص ادامه داد:» اون سلیطه باید مادرشوهر داشته باشه اونم شراره.
«به بالا سرم نگاه کردم:» به خودت قسم که باورم شد هستی.
«رو به ارسلان که متعجب نگام میکرد گفتم:» من میدونم دوسش داری ها ولی ارسلان جان تو باید خوشبختیتو بیشتر دوست داشته باشی.
ارسلان-رضا؟ رضـــــا.
«از توی اتاق جواب داد:» چیه؟
ارسلان-بیا بچه اتو ببر بخوابون.
«خندید و موهاشو توی دستم گرفتم و گفتم:» برای تو دارم حرص میخورم، غصه ی تورو میخورم تو مسخره میکنی؟ ارسلان-رضا؟
-کوفت.
ارسلان-بابا موهام ریخت، الا میشم رضا.
«با خنده دستمو پس زد و گفتم:» دلتم بخواد
-نه دلم نمیخواد، بیا برو بخواب دیگه، جیش بوس لالا.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن