رمان بلو blue پارت۱

رمان بلو blue پارت۱

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

گوشیُ بالا سرم گرفته بودم، برای اون پونصد و هشتاد و نُُه هزار فالور لایو بگیرم که کافی بود من پست یا استوری بزارم که توی صفحه ام بریزن، تعداد فن پیج هام از دستم در رفته بود، یعنی من انقدر مهم بودم که فن پیج داشته باشم؛ چه حس قدرتی بهم میده!
وقتی “هوشیار” مهمونی میرفت، برای من اندازه ی یه پروژه ی پر پروبال اهمیت داشت چون هر مهمونی فالور های منو بالاتر میبردن، وقتی فالورها بالاتر بره محبوب تر میشی، حتی منفوری هم در این حالت یعنی محبوبی، وقتی تعداد فالورات زیاد باشن میتونی خوب تبلیغ کنی، خوب نرخ بالا ببری و با آدمای خاص آشنا بشی، بچه های بالا! و بچه های بالا یعنی تمام آرزوی من.
کاخ نشین ها، ماشین های لاکچری،سفر های اروپایی…
نمیخواستم تو جایگاه خودم بمونم یا کسی بفهمه که من دختر کی ام، چی به سر سرنوشتم اومده! از صفحه ی گوشیم خودمو میدیدم:
صورت لاغر، موهای مشکی، جثه ی ریز، چشمایی که همیشه لنز آبی داره…رقص نور و موزیک، فضایی که میخواستمو ایجاد میکرد، دونه دونه و تند تند کامنت ها روی لایو بالا اومد.
-پگاه باز مهمونی رفت
-جون بابا چه عروسکی
-لوکشین بفرست
-مست کن فیلمت دربیاد….
اون وسطا دوتا دوست و آشنا هم کامنت میزدن ما داریم میایم.
یه پیرهن دکلته ی سرمه ای مدل عروسکی پوشیده بودم، کاش یکم تو پرتر بودم اینطوری بهتر بود.
-بچه ها …«جیغ میزدم که صدام به گوش خودم برسه» اومدیم گودبای پارتی عسل جون…
گوشی رو برگردوندم سمت عسل، باهاش از طریق اینستاگرام آشنا شده بودم و بعد ما باهم چندتا کار مشترک تبلیغاتی انجام دادیم و بعد چندتا مهمونی جزو یکی از دوستای دخیره ایم شد، یعنی هر وقت دلم بخواد دوستمه و دلم نخواد آشغال در خونه امم نیست؛ چرا؟ چون توی مجازی باید همه رو زیر پات لِِه کنی تا خودتو بالا بکشی پس باید حواست باشه که آمار دست کسی ندی.
عسل دست تکون داد و کف دستشو بوسید و بوس فرستاد، دوباره چراغا خاموش شد و رقص نور، توی اون روشنی و تاریکی یکی از پشت گرفتم، اتفاقی که همیشه می افته وقتی شلوغ پلوغ میشد. چندتا سوءاستفاده گر می افتادن وسط و دستشونو به هرجا که دوست داشتن میکشیدن، وقتی برمیگشتی کسیُ نمیدیدی، حالم از این حرکت جلف و کثیف بهم میخورد.
اما اینبار فقط در حد یه دست کشیدن و رفتن نبود، جیغ کشیدم که ولم کنه، گوشی از دستم افتاد، صدا زیاد بود، حس میکردم بالا تنه ام داره به غارت میره، کسی رو توی تاریکی رقص نور و لیزر نمیدیدم که کمک بخوام. تقلا میکردم و جیغ میزدم اما جیغم میون جیغای دیگرون پنهون میشد.
دستشو میخواستم پس بزنم، دستم به انگشتر برجسته ی بزرگ روی دستش میخورد ،ابعاد انگشتاش توی ذهنم حک میشد، استخون بندی انگشتاش درشت بود شبیه یه آدم نابینا بودم که داره تصویر سازی میکنه، از اون آدمایی نابینایی شده بودن که قبلا قدرت بینایی داشتن، چنگش قفسه ی سینه امو بی رحمانه می درید.
ناخونام کاشت بود، ناخن کاشت شده تیزی نداره که توی پوست دست فرو بره اما با تموم قوا روی ساعد های برجسته اش ناخن کشیدم.، یه چیز عین برق از ذهنم عبور کرد. کفشان پاشنه بلند بودن، ساق پا نقطه ضعفه، با تموم نیرو پامو بالا آرودم پاشنه ی پامو به ضرب تو ساق یکی از پاهاش کوبیدم. صداشو توی گلو خفه کرد، ولم نکرد! هولم داد، به جلو پرتم کرد و به میز های گرد کوچیک وسط سالن خوردم، گیلاس ها روی سرم ریخت. سر ضرب سرمو برگردوندم، چراغا روشن شد.
چشم گردوندم، نفس نفس میزدم، اون لعنتیِ حرومزاده کو؟ به تنم نگاه کردن، وسط دکلته ی لباسم از هم باز شده بود انقدر که فشار آورده بود…
-پگاه! پگاه؟!!!!!
مونا دوست دختر هوشیار بود، بالاسرم اومد و یکه خورده گفت:
-چیشده؟!گردن و سینه ات چرا اینطوریه؟
«با حرص گفتم:» یه کثافت عوضی از پشت گرفته بودم…
«زیر آرنجمو گرفت و با خنده گفت:» تا این حد؟
-خنده داره؟ دستامو نمیتونم بالا ببرم، لعنتی آشغال عین غول بود، مردم انقدر جیغ زدم.
یکی صدام کرد برگشتم دیدم گوشی دستشه، سریع روی سینه امو پوشوندم که فیلم نگیره فردا برام داستان بشه…گوشیم هنوزم روی زمین بود، برداشتم و صفحه اشو بستم و مونا گفت:
-ندیدیش؟
-دِ دیده بودم که شلوارشو روی سرش میکشیدم.
با خنده و تمسخر گفت:
مونا-اوه اوه تروخدا تو خشن نشو.
«با حرص موهامو پس زدم و در حالی که به سمت اتاق میرفتم گفتم:»
-صدبار میگم هوشیار سوا کن جدا کن باز مهمون درو میکنه، معلوم نیست از کجا اومده بود کثافت زن ندیده.
مونا باز با خنده و تمسخر گفت:
-آخی، نه که تو هم جلوه های زنونه ات برجسته و سه بعدیه.
با حرص نگاش کردم و گفتم: نه واسه تو خوبه سیاه سوخته ی زغال.
مونا خنده اشو جمع کرد، در اتاقو با حرص باز کردم دیدم چندتا دختر وسط اتاق پایپ به دست دارن میکشن، مونا خندید و گیلاس توی دستشو بالا گرفت و گفت:
-به سلامتی.
«یکیشون گفت:» نمیزنی؟ مونا-گل زدم.
یکی دیگه اشون که روی تخت یه نفره ی توی اتاق ولو بود گفت:
؟blue چیه-
«بلو اسم مستعارم بود چون همیشه توی چشمم لنز آبی بود این اسمو روی گذاشته بودن، ادامه داد:»
-یکی شخمت زده؟ چی درآورده ازت دوتا جوونه.
«بقیه اشون خندیدن و با دهن کجی ادای خنده اشو درآوردم و گفتم:»
-آدرس تورو نداشت که با تو با دامداران قرار داد ببنده.
خواستم در کمدو باز کنم که لباس بردارم، تا باز کردم یکی افتاد، یکی نه… یه جسد …
همه جیغ زدیم و با وحشت به صورت کبودش نگاه میکردم، خفه شده؟!!!
مونا به پته مته گفت: مرده؟!!!!!
یکی از اون دخترا که شیشه زده میزد زد زیر خنده، نگاهمو با ترس و شوک از جسد پسر لاغر اندام و سبزه رو گرفتم، لباسش سفید بود. به دختره که میخندید نگاه کردم ،با زانو طرف جسد رفت، دو قدم به عقب اومدم و به مونا خوردم، مونا عقب تر رفت و گفت:
-پگاه این یارو مرده.
-زنگ بزن به هوشیار بریم.
مونا-پگاه این یارو مرده…
«برگشتم عصبی گفتم:» چِِت کردی، میگم زنگ بزن هوشیار….
مونا زد زیر گریه و دوباره و سه باره همون جمله رو تکرار میکرد، با حرص از رگال یه مانتو بیرون کشیدم. نمیدونم برای کی بود، زدم به سینه ی مونا و شماره ی هوشیار رو گرفتم، جواب نداد و براش مسیج زدم:
-هوا تاریکه، منو مونا رفتیم بیا خونه.
این یه جور رمز بود، یه جور غیرمستقیم حرف زدن، قبلا هم تو یه مهمونی سه چهار نفر باهم خودکشی کرده بودن پای همه گیر بود، از اون به بعد رمز گذاشتیم “هوای تایک” یعنی اوضاع قرمز بود، یعنی یه اتفاق بد افتاده و باید در بریم.
مونا روی دندن گریه و عر زدن افتاده بود، اون دختره هم هی میگفت مرده، ادای تیر زدنو درمیاورد و میخندید، از دست دردی که داشتم نمیتونستم دستامو بالا ببرم که لباس بپوشم. به زور مانتومو پوشیدم و کیفمو زیر همون کمدی که جسد کنار افتاده بود قایم کرده بودم، از جسد میترسیدم ولی باید فرار کنیم.
با پام زدم تو پای مرده که اونطرف تر بود تا بتونم کیفمو بردارم، تا خم شدم کیفمو بردارم این که مواد زده بود موهامو گرفت و هی میگفت: «تو کشتی؟ تو کشتی؟ من دیدم تو کشتی….» جیغ زدم: مــــــونـــا.
هرچی با دستم دختره رو پس میزدم زورم نمیرسید موهامو از توی دستش دربیارم ،کیفم کتابی بود. لبه ی کیفمو گرفتم و با درازای کیف کوبیدم تو سرش که تو زاویه ی پشتم بود، موهامو ول کرد. برگشتم دیدم مونا نیست، با تردید گفتم:
-این کو؟!!! خاک تو سرت مونا کجا رفتی؟!!!
همچنان مهمونی ادامه داشت، اتاقی که دیگه فقط یه جسد و دوتا دختر موادی که یکیشون روی تخت ولو بود و تکون نمیخورد و یکیشم درگیر خودش بود رو ترک کردم و به طرف بیرون رفتم. سالن بزرگ تو باغ تاریک بود، موزیک های ریمیکس لاتین و بیس پشت سرهم پخش میشد، همه در حال رقصیدن بودن.
هیچی نمیدیدم و به زور خودمو به فضای باغ رسوندم، باز گوشیمو نگاه کردم، هوشیار زنگ نزده بود. هوشیار پسر خاله ام بود، اگر تنها خونه برگردم حتما خاله ول نمیکنه و هی میخواد بپرسه پس هوشیار کو؟
منم که نمیتونم وایستم تا هوشیار برسه؛ منم برم ور دل بابام؟! گور پدر هوشیار، اون باباش کرور کرور پول میفرسته و غمی نداره. چشم گردوندم دیدم ماشینش تو پارکینگ باغه پس هنوز اینجاست.
سوار ماشین شدم، یه تیبا۲ نوک مدادی داشتم که از پول همین تبلیغات و مدل این آرایشگاه و اون آرایشگاه شدن تونسته بودم بخرم، سریع دورگیری کردم و از باغ بیرون اومدم، شماره ی هوشیار رو دوباره گرفتم و جواب نداد. با حرص گفتم:
-لعنتی داری چه غلطی میکنی که جواب نمیدی.
حالا مسیر باغ به تهرانم بلد نیستم، نرم گم و گور بشم؟ اومدنی پشت به پشت ماشن هوشیار بودم. همیشه آدرسم ضعیف بود، گوگل مپ، باید از گوگل مپ استافده کنم. یه گوشه نگه داشتم. سریع قفلای زدم یه وقت کسی توی ماشین نپره، چقدر درد دارم .
سینه ام تب کرده و نفس که میکشیدم درد داشتم. از سینم انگار سیخ داغ دارن فرو میکنند و میسوزه.
بی اختیار چشمام پر اشک شده بود، نمیدونم از درد بود یا ترس، از چی بود؟! اشکامو پس زدم و لوکشینُ زدم، این لعنتی چطوری کار میکنه؟ پس کجا می رویدش کو؟!
چندبار روی صفحه ی گوشی زدم جای اینکه مسیر رو نشونم بده هی زوم میشد. با هول گفتم:
-ای خــدا این چطوریه…برو….برو…
یهو یه چیزی با ضرب روی شیشه ی سمت چپ ماشین پرید، از ترس جیغ میزدم ،جیغ ممتد. چشمامو توی تاریکی تا ته باز کرده بودم که ببینم چیه، چراغای ماشینم خاموش کرده بودم، این چیه؟ این صدای چیه که اینطوری به ضرب توی شیشه میخوره؟ چندثانیه طول کشید تا تشخیص بدم سگ های هار اطراف باغن که حمله کردن.
از ترس گوشی پرت شده بود و دستام میلرزید. استارت زدم و با چنان گازی راه افتادم که یک به دو نرسیده دنده سه رفتم و فقط گاز دادم. از ترس گریه میکردم، وسطای جاده ی تاریک ضلمات فهمیدم چراغ ماشینو روشن نکردم، چراغ ماشینو روشن کردم و با همون گریه گفتم:
-خدایا تهران کجاست؟ تروخدا تهرانو نشونم بده….تهران چطوری برم دارم کجا میرم….
مگه این جاده تموم میشد؟ هی بالا و پایین، درازا و طول و طویل جاده تمومی نداشت ،تا رسید به یه میدون کوچیک ایستادم، چندتا ماشین رد میشد. اشکامو پس زدم، پگاه فکر کن از اینجا گذشتی؟ اینجا آشناست؟ هنگ کرده به اطراف نگاه میکردم، لامصب یعنی یه ذره هم آشنا نیست؟ مگه چشاتو بسته بودن که یادت نمیاد؟ مرده شور مغز سیاهتو ببرن چرا یادت نمیاد؟ یه تابلو وسط جاده ی سمت راسته برم شاید مسیری از تهران زده باشه .
رفتم جلوتر دیدم بله زده تهران به طرف گرمدرده. باز گاز دادم….فقط گاز میدادم، قیافه ی اون پسره که مرده بود مدام جلوی چشمم میومد، تو کمد چیکار میکرد؟ کسی اونجا نگذاشته بودش؟ وای قلبم داره میترکه، نفسم از درد بالا نمیاد، دستش بشکنه مرتیکه ی آشغال هرز.
نباید برم خونه ی خاله، خونه ی بابا جون اینا باید برم، اونجا امن تره. چیزی توی باغ جا نزاشتم؟ نه نه آوردم فقط مانتو و شالم جا مونده، اینا برا کیه من پوشیدم؟ شپش نداشته باشه بگیر؟ میگن شپش تن از سر بدتره.
هی رفتم و رفتم، جاده تاریک و بدون چراغ بود، دوباره راه به درازا کشید، من حتما گم شدم، نگه داشتم تا گوشیمو از کف ماشین پیدا کنم، دوباره این گوگل مپ هنگ کرده امو زدم. جاده ی هرازو نشونم میداد. دو سه تا زدم تو سرمو گفتم:
-هویج، آخه هویج چرا آدرس بلد نیست، خب الان چه غلطی بکنیم؟
صدای بوق ممتد یه ماشین اومد و یکم جلوتر نگه داشت، قلبم هری یخت و گفتم:
-این کیه؟!
یه میتسوپیشی شاسی مشکی بود، چهار پنج قدم جلوتر از من نگه داشته بود، لبمو با زبونم تر کردم و گفتم:
-این کیه؟ چرا پیاده نمیشه؟
کلاجُ گرفتم و دنده یک رو زدم اما پامو از روی ترمز برنداشتم، دستی رو هم نخوابوندم و هنوز منتظر بودم ببینم کیه. شیشه رو داد پایین و دستشو آورد بیرون، تو دستش یه سیگار بود که تو تاریکی جاده سوسو میزد، مرده پگاه، از اون مردای خطرناک که میتونه بهت تجاوز کنه و بکشتت و خاکت کنه. تنم یخ زد، گازو پر کن و فقط در برو …
فقط برو…
شالمو جلو کشیدم و چراغ ماشینو خاموش کردم تا تاریک بشه و منو نبینه، این ماشین بدبختو چنان گاز میدادم و عین چی هم عر میزدم، گریه نه ها، عر میزدم و میگفتم:
-خدایا غلط کردم، منو ببر تهران، بیا اصلا پشت فرمون بشین منو ببر تهران مگه تو خدا نیستی معجزه کن.
تو آینه نگاه میکردم پشت سر من میومد ولی با فاصله، زهره ام داشت میترکید، حس میکردم قلبم از قفسه ی سینه ی زخمی و درد دیده ام میخواد بیرون بزنه؛ یه آن به مغزم رسید به عمو زنگ بزنم، دیگه بدتر از این نیست که یه غریبه ی ناشناس منو بکشه. فوقش چهارتا تا توی گوشم میزنه و بابا جون هم ماست مالی میکنه و تموم میشه میره.
شماره ی طاهر….طاهر….طاهر…. شماره اشو پیدا کردم، حالا افتاده بود روی دندنه ی بوق زدن، فقط تلفن بوق آزاد میزد، با التماس گفتم:
-عمو تروخدا جواب بده تروخـــدا….
-الو؟
یــــــه، با هول و ترس بلند بلند گفتم:
-عمویی….عموییی…
-پگاه؟! پگاه چیشده؟ طاهر گوشیشو توی کارگاه من جا گذاشته، چیشد؟!
-امیر ارسلان؟!!!!
«یا خــــدا، یا خــــدا، حالا بین اون همه آدم ارسلان باید گوشی طاهر رو جواب میداد؟ اومدم قطع کنم بلند گفت:» -پگــــــــاه!!!
«یه بله کوتاه گفتم و از آینه ی وسط به پشت سرم نگاه کردم، یارو هنوز پشت سرم بود،دهنم از ترس خشک شده بود ولی باز ته مونده ی آب دهنمو قورت دادم و گفتم:» -یکی….یکی دنبالمه.
ارسلان، یکی چی؟
«با هول تند تند شروع کردم:»
-یکی دنبالمه، راهو گم کردم، نمیدونم کجا دارم میرم…
«تند تند گفت:» یعنی چی؟ یعنی چی نمیدونی کجا داری میری، قشنگ حواستو جمع کن ببین کجایی.
داد زدم: میگم نمیدونم، راهو گم کردم.
ارسلان-ای خـــدا، کجا رفته بودی؟ -طرف چهار باغ.
ارسلان داد زد:
-چهار باغ رفتی چه…. لااله الا الله…پگــاه پگـــــاه، تو آخر مارو روانی میکنی، از ورودی چهار باغ اومدی بیرون؟
«باز به آینه نگاه کردم، لعنتی چرا همینطوری دنبال من داره میاد؟»
-نمیدونم انقدر سوال پیچم نکن.
ارسلان- خب روانی من سوال پیچت نکنم چطوری پیدات کنم؟ ببین نت داری؟ «به صفحه ی گوشیم نگاه کردم و گفتم:» آره.
ارسلان-برو از تو تلگرام لوکیشن بفرست ببینم کجا رفتی، ماشینه نزدیکته؟ -نه نمیدونم کیه؛ نمیدونم چی میخواد.
ارسلان-چند نفرن؟
-نمیدونم به گمونم یه نفره، این جاده حتی چراغم نداره.
ارسلان-قفل فرمون داری؟
-قفل فرمون؟ قفل فرمون چیه این وسط؟ ارسلان با حرص گفت:
-که یارو اگه قبل من بهت رسید چیزی توی دستت داشته باشی.
«ناامید به روبرو نگاه کردم و گفتم:» نه ندارم.
ارسلان-خوب گوش کن چی میگم، اگر احیانا یارو گرفتت بچه بازی در نیار با هرچی میتونی از خودت دفاع کن، گاز لگد مشت نترس، بترسی حیوون رم میکنه میشنوی؟ از ترس دستام یخ کرده بود، یعنی چی میخواد بشه که ارسلان اینطوری روضه میخونه؟! یارو بهم برسه کارم تمومه… ارسلان بلند گفت:
-گوشت بامنه؟
-آ…آره آره…
ارسلان-نترس من خودمو بهت میرسونم ولی بهت برسم دوتا تو سری هم ازم میخوری دختره ی آسین سرخود. یارو بهت رسید کف دستتو باز میکنی انگشتاتو بهم
میچسبونی، دستتو منقبض میکنی با زاویه ی صدو هشتاد دستتو عقب میبری و با تمو قدرت میزنی به کنار گردن یارو دقیقا جایی که شاهرگشه.
وارفته با ترس گفتم: هــــــان؟!
ارسلان داد زد: پگــــاه حواستو جمع کن لعنتی یارو بهت میرسه هرگهی میخواد میخوره.
با هول گفتم: خب خب.
ارسلان-دستاتو غلاف کن با لگد بزن ولی سعی کن یکی از دستات آزاد باشه یا بزن تو چشمش یا با مشت بزن تو سیب گلوش فهمیدی؟
-آره آره…
ارسلان-لوکیشن بفرست…
دستام میلرزیدن، فکر کردن به اینکه ممکنه چند دقیقه ی دیگه یه تعرض بهم توسط یه مرد ناشناس یا دو مرد یا… نمیدونم هرچندتا اتفاق بیوفته تنمو میلرزوند. مدام کارایی که ارسلان گفته بودو توی ذهنم مرور میکردم و از آینه باز نگاه میکردم. نگاه که میکردم بیشتر مضطرب میشدم، بلاخره لوکیشن سند شد، زیر لب تند تند میگفتم:
-بسم الله، بسم الله،… بسم الله الرحمن الرحیم وای خدایا این یارو شرش کم بشه به قرآن دیگه آبروی کسی رو نمیبرم حتی اگر غلط زیادی بکنه براش پست نمیزارم…
یادم افتاد که با یه پسره دوست بودم اسمش “حکیم” بود چقدر مسخره اش میکردیم سر این اسمش ولی آقازاده بود و خیلی هم تلاش میکرد کسی نفهمه دوست دختر داره. به هر حال مادر و پدرش یه کاره ای از مملکت بودن و این تو زرد دراومده بود ،لعنتی تکون میخورد پول ازش میرخت، اصلا اُُکازیون از روی این درآورده بودن واااای که چقدر حال میداد توی اون بنز کروکش میشستم و اینور اونور آدما مات نگام میکردن.
حس فخری داشتم که انگار رفتم زن اسمی شاه شدم؛ برام اُوُوووور خرج میکردا منم درو میکردم، کیف کفش لباس اکستنشن مو مژه، از بالا تا پایین بدنمو سرویس میکردم. از دندون و تزریق ژل گرفته تا کاشت ناخن های پا، یعنی امان نمیدادم بهش ،اون عوضی هم در عوض به من امان نمیداد.
پدر بی صاحاب منو درآورده بود، نفهم نمیفهمید که از باباجون میترسم یهو رگ غیرتش بالا بزنه منو ببره دکتر بعد زنده زنده پوستمو بکنه، صدبار توضیح داده بودم که بابام گذاشته رفته الان سرپرستی من گردن بابابزرگمه. بابا بزرگم خیلی خوبه اما پسر عمو هام و دختر عموم مغزشو شست و شو میدن. مگه میفهمید، میخواست یه جوری مخشو بزنم که بتونم بابا رو از حکمی که در انتظارشه نجات بدم، اما خیلی )…( تر از این حرفا بود که دم به تله بده.
آخرم فهمیدم که آقا کلا نامزد داشته و علاوه بر من هم دوست دختر ها داره منم گفتم دارم برات. چه ها که نکردم با این، همه جا عکس شطرنجی با لفظ آقای “ح.م” پر کرده بودم و تا حرف میزد میگفتم عکسارو برای زنت میفرستما. همه غیرمستقیم فهمیدن که طرف کیه و چیشده، آخر یه تهدید قانونی و کیفری کرد که ولش کردم.
گوشیم زنگ خورد و از صداش شونه هام بالا پرید، گوشیُ برداشتم. ارسلان اینبار با خط خودش زنگ زده بود.
-پگاه؟ چند کیلومتر جلوتر میرسی به یه دو راهی سمت چپو برو فهمیدی؟ بعد که پیچیدی فقط مسیر مستقیم برو من راه افتادم خودمو بهت میرسونم.
«با هول و ترس گفتم:»
-باشه باشه.
«به آینه نگاه کردم، یارو بی خیال نمیشه ها همینطوری داره میاد!! بعد از چند دقیقه به اون دو راهی رسیدم و پیچیدم. اون ناشناسه هم پیچید، قلبم چنان میکوبید که صداشو واضح میشنیدم، انگار قلبم روی اکو رفته بود، صدای بلند و رسای بوم بوم، بوم بوم رو میشنیدم. حرف ها و فن هایی که ارسلان گفته بودو توی ذهنم مرور کردم، به آینه نگاه کردم دیدم ای واااای ای واااای یارو نزدیکم شده، دوبار نور بالا رو زد، گاز بیشتر دادم و اون هم بیشتر گاز میداد… زدم زیر گریه و شماره ی ارسلان رو گرفتم و با گریه گفتم:
-ارسلان منو پیدا کن، تروخدا من پیدا کن .
با هول گفت:
-پیاده شدی؟
-نه تو راهم ولی یارو بهم نزدیک شده.
ارسلان-شماره اشو میتونی بخونی؟ پلاک ماشینو.
به آینه نگاه کردم، چراغشو خاموش کرده بود. با نا امیدی گفتم:
-نمیبینم، چراغارو خاموش کرده جاده اش کم نوره.
ارسلان-لعنتی، دارم میام تو گاز بده.
تا گوشیُ رو قطع کردم کنار ماشینم اومد، قلبم از توی سینم ام داشت بیرون میزد. هی این ماشینو نزدیک من میکرد منم هول کرده بودم جیغ میزدم. هروقت ماشینشو
نزدیک ماشینم میکرد فکر میکردم الان بهم میزنه شوت میشم اون ور جاده و بعد هم سراغم میاد. عوضی میترسوندم….
نگاهم به روبرو افتاد، مسیر جاده هی می افتاد توی یه خاکی و بعدش یه دوربرگردون بود، تو خاکی باید سرعت پایین بیاد، یا خـــدا یا خــــدا…ارسلان…. ارسلان…. چرا نیومد….
یه ماشین از روبرو همون مسیر خاکی رو برعکس با سرعت با نور بالا پیچید، چشمام داشت از حدقه بیرون میزد، یه آن ابعاد ماشینو که دیدم نیسان انگار تو دلم نور امید روشن شد که ارسلانِ…با چه سرعتی داشت از روبرو میومد، نکنه ارسلان نیست و یه نیسان دیگه است داره میاد میزنه به من؟!
فرمونو پیچوندم ماشین کناریم دستشو روی بوق گذاشت و سرعتشو کم کرد، من رفتم توی خاکی نگه داشتم، تا برگشتم دیدم اون ماشین غریبه از کنارم با سرعت رد شد و آیبنه و در و همه رو داغون کرد. ماشین غریبه ایستاد.
از ماشین پیاده شدم و هاج و واج نگاه میکردم، ارسلان بود، الان مطمئن بودم، دور زد و اومد جلوی ماشین غریبه نگه داشت، از ماشین پیاده شد، لباس کارگاه تنش بود .
مشتشو با اون باندی که همیشه میبنده بسته بود. همیشه اون باندو از لای انگشتاش رد میکرد و کل مشتشو کاور میکرد. حتما بازم همینطوری بشه. از دور نور چراغ های ماشین فقط میتونم تشخیص بدم که مشتشو بسته.
«داد زد:» بیا بیرون…
«با انگشت از بیرون به راننده اشاره کرد و گفت:» جرئت داری ماشینو تکون بده ببین میکشمت یا نه، بیا بیرون.
طرف در رفت و با هول صدا زدم: ارسلان…
برگشت نیم نگاهی بهم کرد و گفت: بمون تو ماشینت.
در ماشین یارو رو باز کرد و گفت:
-د…ی؛ دنبال ناموس من میکنی بی ناموس، جنازه اتو بندازم رو دوش ننه ات که گه بارت آورده؟
با تموم قدرت نگاه میکردم که ببینم کیو از ماشین بیرون میکشه. از توی ماشین مثل یه آشغال بیرون کشیدش، جثه ی طرف لاغر بود. جلوتر رفتم، ارسلان یقه اشو گرفت و گفت:
-بمیری یا به زور زنده بمونی؟
«ترسیدم، نکشتش بره ور دل بابا؟ چه غلطی کردم بهش زنگ زدم.»
-ارسلان؟
«حرصم گرفت قیافه ی یارو دیدم و با حرص گفتم:»
-کثافت قیافه اشو انقدر خورده و کشیده…
ارسلان بدون اینکه نگام کنه داد زد: برو تو ماشینت.
-انقدر بزنش که ازش یه کوبیده بی استخون بمونه آشغال.
یارو مسخ شده گفت:» ولم… ولم کن.
ارسلان-ولـــــت کنم؟!
با ماشیت محکم توی صورتش کوبید، جلوتر دویدم و دیدم یارو کپ کرده، نه حرف میزد نه پلک میزد، عینک دور مشکیشم توی صورتش شکسته بود. با هول گفتم:
-امیر ارسلان، تروخدا…
«ارسلان از روی سینه ی یارو بند شد و بهش نگاه کرد، زد نگاهو ارسلانو گرفتم دیدم یارو خودشو خیس کرده، ارسلان با لحن منزجر کننده ای گفت:» -خاک بر سرت.
«با لگد توی پهلوش کوبید و ادامه داد:» دیگه از این گه ها نخوری ها، خواستی بخوری قبلش خودتو پوشک کن الاغ.
«یه لگد دیگه توی پهلوش زد و یارو از ترسش حتی آخم نمیگفت و زوزه میکشید .
ازسلان برگشت منو نگاه کرد، قلبمو یهو انگار از جا کندن. یه قدم به عقب رفتم و موهای جلوی صورتمو به پشت گوشم فرستادم، پاشنه ی بلند کفشم به سنگ ریزه ها گیر کرد و زمین خوردم. ارسلان عاصی شده یه سمت دیگه رو نگاه کرد و گفتم:» -آی آی آی دستم، وای کمرم، باسنم…
«با همون قیافه ی به طرفم اومد و گفت:»
-تو یه دونه دختر همه ی مارو میکشی بی مذهب،
«دستشو دراز کرد و زیر آرنجمو گرفت و بلندم کرد و تند تند گفتم:»
-چرا مگه چیکار کردم این عوضی بیشعور دنبال من راه….
با چشمای پر خشم نگام کرد و گفت:
-میزنم تو سرتا پگاه، پر رو بازی درنیار من باباجون نیستما…
با آرنجمو که تو دستش بود هولش دادم گفتم:
-با قلدری شروع شد؟من میدونستم این راننده اش این شکلیه اصلا زنگ نمیزدم.
«به اون مرده نگاه کردم، همونطور افتاده بود روی زمین و با چشمای باز به آسمون نگاه میکرد، بهش اشاره کردم و گفتم:» -اون چرا اونطوری بالا رو نگاه میکنه؟
ارسلان آرنجمو دوباره گرفت و برمگردوند طرف ماشین و گفت:
-بیا برو سوار شو پشت به پشت من بیا .«زیر لب ادامه داد:» تا بریم خونه تکلیفتو روشن کنم.
«جیغ کوتاهی زدم و دست به کمر شدم وگفتم:»
-برای من تعیین تکلیف نکنا من که بی صاحاب نیستم که تو بخوای برای من تعیین تکلیف بکنی.
ارسلان به ماشینم اشاره کرد و گفت:
-سوار شو سوار شو انقدر فک بیخود نزن؛ همون صاحبت تورو پر رو کرده که جرئت میکنی توی هر جهنمی بری و زنگ بزنی بگی بیا کمکم و بعد پررو پررو جواب منم بدی.
-اوهوووو، کمک! من به تو زنگ نزدم به عمو طاهر زنگ زدم.
ارسلان برگشت نگام کرد و گفت:
-اوشکول چه فرقی داره من یا طاهر منظورم اینه که…
«سری تکون داد و با حرص گفت:» کدوم منظور تو که شوتی.
»خواستم با حرص متمایز تر از حرص اون برم جلو بزنمش یا هولش بدم که لبه ی کفشم به خرده سنگ های زمین گیر کرد و صاف توی بغلش رفتم، یه جور که دماغم محکم به قفسه ی سینه اش خورد. حالا خوبه ارسلان رشید نبود وگرنه دماغم توی نافش میرفت!
ارسلان عقب کشیدم و گفت:
-شصت پات تو چشمت نره؛ بشین بابا، بشین الان فلج مغزیت به دست و پاتم میزنه دیگه رو دستمو میمونی.
بهش دهن کجی کردم و با صدای کلفت اداشو درآوردم. بِِر ِبِر نگام کرد و سری تکون داد و در حالی به طرف ماشینم برمیگشتم گفتم:
-همچین عاقل اندر سفیه نگاه میکنه که انگار خیلی عاقل و بالغِ قلدور.
سوار شدم و تا استارت زدم اومد دم پنجره و علامت داد پنجره رو پایین بدم. همیشه این مدلی حرف میزد که چشماشو یکم جمع میکرد و کنار لبشو منقبض میکرد و به طرف دیگه نگاه میکرد. وقتی سرشو برگردوند و به طرف خیابون نگاه کرد، گوشی شکسته اش بهم تذکر میداد که با ارسلان نباید زیادی یکه به دو کنم.
ارسلان-ببین پلنگ خانم، برای من جو زده بشی مثل اون سری تا مسیر رو دیدی لایی کشی کنی به ولله با همین نیسان میزنم لهت میکنم، میدونی که نیسان یعنی چی؟ اومدم اداشو با دهن کجی دربیارم، دیدیم نگاهش با یه من اخم و تعصب از گردنم به قفسه ی سینه ام کشیده شد، تا اومدم شالمو جلوی مانتوم ببندم مچ دستمو روی هوا گرفت و کشید. از توی پنجره داشت منو بیرون میشکید، جیغ زدم:
-آی آی دستم دستم…
با صدای خش دار گفت:
-دستت؟ میکشمت پگاه….
«دو سه تا تو سر و کله ام زد و نعره زد:»
-رفتی چه غلطی کردی سلطه ی کثافت؟
جیغ بلندی زدم و با کف دستم محکم توی صورتش زدم و خودمو عقب کشیدم ،دستمو که میکشید دردم شدید و شدید تر میشد. دستمو ول کرد و در ماشینو باز کرد ،سریع اومدم برم روی صندلی بغل زیر بغلمو گرفت و کشید. نفسم رفت، کله اش تو ماشین بود، عصبی مشت بسته شده اش رو جلوی صورتم گرفت و فگت:
-میزنم دکورتو میارم پایینا، چه گهی خوردی؟ ولت کردن هار شدی؟ دیگه رد دادی هان؟ هرزه شدی؟
-خفه شو ارسلان من کاری نکردم.
«کف دستمو جلوی مشتش گذاشتم که به عقب هول بدم و گفتم:» اصلا برای چی به من نگاه میکنی؟ برای چی میزنی مگه حیوونی؟ خب سوال کن اول میزنی؟ مگه حیوونم؟ آدم نیستی تو؟
با اون یکی دستش آروم سرمو هول داد و گفت:
-نفهم نفهم بی حیا این چیه؟
«به گردن و سینه ام اشاره کرد، جلوی مانتومو جمع کردم و با اخم نگا کردم و با صدای خفه گفت:» افتادی تو دست مردا؟
با دست آزادم هولش دادم و گفتم:
-خفه شو ارسلان فکر کردی….
ارسلان-فکر کردی چی؟
رفت بیرون و در دیگه ماشینو باز کرد و چراغ سقفو روشن کرد. فکمو گرفت و صورتمو اینور اونور کردو دستشو پس زدمو و با دندونای روهم گفتم:
-دستتو بکش، دنبال چی میگردی جای لب؟ خاک تو سر اون…
ارسلان سرشو با تاسف تکون داد و گفت:
روم نمیشه به خودم بگم این دختر از خون منه.
این سری سیلی رو زدم، نفس بلند از حرص میکشیدم، انقدر سریع که یه آن خودمم یکه خورده به چشمای شوک زده ی ارسلان نگاه کردم ولی سریع با حرص گفتم:
-آره همیشه پگاه اون دختر خیابونی هست، اون کثافت هست چون باباش قاتله و مادرشم جلوتر از زندان باباش رفته با یه گردن کلفت دیگه…
با حرص و صدای خفه گفت:
-آخه لعنت به ذاتت بیاد پس چی این چیه؟ داری پا میزاری جاپای مادرت؟
«با گریه و حرص و مشت شروع کردم به زدنش، عقب رفت و از ماشین پیاده شد و رفت و گفتم:» من کاری نکردم.
«دست به چیب اون شلوار و سرهمی کارگاهش پشت کرده به من ایستاد و گفت:»
-دیگه باید پیش دکتر و اینور و اوور آزمایش ببریمت…دیگه از تو گذشته.
«محکم سه چهار تا تو سر خودش زد و گفت:» خاک تو سر من و جد آبادم که تو (…) خیابونی شدی بعد تو محل ادعامون )…( خر پاره میکنه.
از ماشین پیاده شدم، همون اولم پام پیچ خورد ولی خودمو نگه داشتمو رفتم طرف ارسلان و از پشت هولش دادم و جیغ زدم:
-خفه شو ارسلان، ادعای غیرت میکنی مثل عموها مثل نوید مثل همه ولی همیشه بدترین حرفا و تهمت هارو شماها بهم میزنید…
با اخم گفت:
-مگه تو جای خالی گذاشتی؟ انقدر غیرت ترکوندم که بی بخار شدم، اول ها سرمو برای ناموسم میشکوندم، شکم همه رو سفره میکردم الان گردنو و سینه ات کبوده دستمو کردم تو جیبم و دارم از تو خودمو میخورم و میگم پگاهه دیگه.
حرصی با انگشت اشاره بهش اشاره کردم و گفتم:
-لعنت به تو ارسلان، خدا لعنتت کنه، پگاهه دیگه؟! آره پگاه بی پدر و مادرِ که افتاده دست همه، دست تو و اون نوید بی همه چیز، اون عموها، بابا بزرگم که اگر خوبم باشه شماها خرابش میکنید .«با بغض ادامه دادم:» حالا دیگه پگاهه؟ ارسلان-دست همه نه دست لاشخورا «سری تکون داد:» برای چن بار.
به زمین نگاه کردم، یه تیکه سنگ برداشتم و طرفش پرت کردم. جا خالی داد و داد زد:
-روانی.
-بیشعور خفتم کرده بودن نفهم نفهم من دوست پسرم داشته باشم اینطوری میکنند؟ جای خفت گیریه.
«ارسلان همونطور تو حالت خمیده کمی نگام کرد و آروم گفت:» کی؟ کِِی؟ کجا؟
«با حرص و دندونای روهم گفتم:»
-برو بمیر، مرده شور اون غیرتی که ازش دم میزنید رو ببرنف عرضه ندارید امانت عموتونو نگه داردی، اون از نوید کثافت که میاد زیر پستام فحش خوارمادر میزاره، اینم از تو…
«رفتم طرف ماشینم و تا در ماشینو باز کردم درو بست و گفت:»
-گفتم کی؟
-رگ هات میترکه زیادی زور نزن، همین الان منو به صدنفر پست کردی حالا ادای پسرعمو های با اصل و نسب رو درمیاری.
«آرنجمو محکم گرفت و جیغ زدم:» آیـــــــی ولم کن.
«از درد خم شدم و گفت:»
-دهنتو باز میکنی یا….
«ولم کرد کنارم زد و سرشو کرد توی ماشین و گوشیمو برداشت و گفت:»
-نگو میفهمم…
-ادای غیرتی هارو درنیار برای من، گوشیمو بده…
«دستامو دراز میکردم گوشیمو بگیرم و با دست دیگه ام قفسه ی سینه امو میگرفتم ،ارسلان هم هی عقب عقب میرفت یا بهم پشت میکرد، عصبیم کرده بود، جیغ زدم:» -ارســـــــلان.
صدای یه فیلم پخش شده توی گوشیم اومد، گوشثی رو آورد پایین، قد کشیدم ببینم چی رو نگاه میکنه… دیدم دوربین طرف عسل رفت، تا اومدم حرف بزنم اون یارو از پشت گرفتم و صدای جیغم توی فیلم افتاده بود، ارسلان نفسای بلند و عصبی میکشید .
صدای جیغم انقدر توی فیلم بود که انگار هیچ صدایی جز صدای من شنیده نمیشد. یه کله جیغ میزدم:
-ولم کن عوضی، این کیه؟ کمک، ولم کــــــن.
جیغ بنفش میکشیدم، گوشی از دستم افتاده بود دیگه تاریکی رو گرفته بود.
نگاهم بالای تصویر افتاد، ای وای این LIVE بود!!! الان…. یا خدا…یا خدا….
گوشی رو از دستای مسخ شده ی ارسلان قاپ زدم و سریع از روی صفحه ام پاکش کردم…
-میشناختی؟
«سر بلند کردم، صداش چرا اینطوری شد؟ صورتش انگار ورم کرده بود، ازش ترسیدم و لبمو با زبون تر کردم و گفتم:»
-اگر میشناختم که همون اول میگفتم کی بود.
ارسلان شروع کرد به عصبی راه رفتن، به صفحه یگوشیم نگاه کردم. توی EXPLORER اینستاگرامو نگاه کردم، واویلا… واویلا…. زدم تو سرم و گفتم:
-خاک بر سرم همه جا پخش شده که! بدبخت شدم!
ارسلان در حین رژه یهو ایستاد و گفت:
-صداشو نشنیدی؟ حرف نزد که یه جا بسنوی بفهمی کیه!
هاج و واج ارسلان رو نگاه میکردم و هنگ کرده بودم. با این فیلمایی که ازم پخش شده بود و زدن ” تجاوز به پگاه بلو” چه کنم؟! چطوری اینارو جمع کنم؟ ولای خونه… خونه ی بابا بزرگ رو بگو الان حتما نوید و اون مادر عفریته اش دیدن و بابا بزرگُ پر میکنند… آبروم رفته اینو بگو… تو کلاس آبروم رفته… تازه از هفته ی دیگه دانشگاهم هم شروع میشه اون وقتو بگو…
ارسلان با همون لحن و خشونت قبلی گفت:
-چرا مثل جغد فقط نگاه میکنی پلک نمیزنی؟ شنیدی؟
-ارسلان یارو رو ول کن ،live پخش شده.
ارسلان که کلا نه اهل گوشی بازی بود و نه دنیای مجازی، موبایلشم که یه گوشی ساده زپرتیه اصلا نمیگرفت live یعنی چی و چیشده، دست به کمر گفت:
-love چیه؟ مغزتو پروندی؟ میگم…
با حرص گفتم:
-چی میگی؟ من میگم فیلمم پخش شده.
ارسلان گیج نگام کرد و گفت:
-کدوم بی ناموس پخشش کرده؟
-کسی پخشش نکرده live بوده.
«ارسلان به طرفم پا تند کرد و عجول و پر تردید گفت:»
-لایو چیه؟ یعنی چیکار کردن؟ همین فیلمه رو؟ ببینم؟
-لایو یعنی من داشتم از مهمونی فیلم میگرفتم و اینم فیلم که میگیری میره روی صفحه ی ایسنتاگرامت و همه میبینند، بعد دیگه این یارو اومده منم حواسم به گوشی نبوده کلا سیو هم شده همه دیدن، هرکی هم ندیده دیگرون برداشتن پخش کردن.
ارسلان دو دستشو بلند کرد توی سرم بزنه خودمو جمع کردم، توی سر خودش زد و گفت:
-آخه احمق آدم فیلمو نگرفته میزاره دنیا ببیند؟ ای مرده شور اون اینستا و بینستا رو ببرن.
«باز با تردید گفت:» نمیشه پاکش کنی؟
-من پاک کردم اما مردم فیلمو برداشتن.
ارسلان یهو درجا دویید طرفم و منم دوییدم، گرفتم و با حرص داد میزد:
-بی شرف تورو باید همینجا بکشم بی آبرو.
دور ماشین می دوییدم و میگفتم: بابا، ارسلان من چه میدونستم این مرتیکه بلند میشه میاد…
ارسلان-گور پدر اون مرتیکه، فیلمتو همه دیدن آبرومون رفته؛ میخوای باباجونو بکشی؟ سرمونو توی محل چطوری بلند کنیم؟ تا حالا واسه مسخره بازیات حرف میشنیدیم حالا واسه دست مالی شدنت بشنویم؟
-مگه توی تخت یارو رفتم؟ اون اومده به من دست درازی…
ارسلان عصبی تر دنبالم دویید و گفت:
-جواب میدی؟ جواب میدی؟ میکشمت، دهنتو )…( میکنم، ببین توی خونه میبندمت یانه.
«یهو ایستاد و گفت:» کارگرام… اونا هم دیدین؟
«دست به سرش گرفت و گفت:» آخه لعنتی چرا همه رو باهم نابود میکنی؟ الان چه غلطی بکنیم؟ میدونُ بگو…
با گریه گفتم:
-ارسلان جون به خدا نمیخواستم اینطوری…
«محکم دو سه تا توی سرش زد و گفت:»
-بدبخت شدم “پریا”…مادرش اینا….
«پریا اون دختری بود که برای ارسلان خواستگاری رفته بودیم، چندسالی بود که پریا رو میخواست اما چون اوضاع مالیش و بعد عموم روبراه نبود نمیتونست جلو بره، پریا هم پاش مونده بود و قرار بود هفته ی دیگه نامزد کنند. لبمو گزیدم و ارسلان نگام کرد و گفت:»
-خونت حلاله پگاه.
با گریه گفتم: به خدا من که نمیدونستم….
دو دستی محکم توی سرش زد و گفت:
-جواب نده جواب نده، لال، لــــــال شو پگاه، آبرومو بردی لال شو.
همونجا پشت ماشین روی زمین نشستم، لبمو محکم گزیده بودم و گریه میکردم ،ارسلانم هی راه میرفت و زیر لب حرف میزد. تقصیر من چیه؟ اصلا دو روز دیگه یه سوژه دیگه پیدا میشه و تموم؛ پُُر پُُر دو سه ماه حرف میشنوم، تو اینطور مسائل نباید میدونو خالی کرد، بعد به مرورو حل میشه ولی اینو مگه ارسلان و بابا جون… وااای بابا جون الان بفهمه دیگه کلا همه چیزو کنار میزاره، جو زده هم هست، خر بیار و باقالی بار کن….
گوشی ارسلان به صدا در اومد و گفت:
-بابا جونه.
از جا بلند شدم و از بالای سفقف ماشین سرک کشیدم و گفتم:
-جواب نده.
ارسلان-جواب ندم چی درست میشه؟
-الان خونه جلسه است، نوید داره همینطوری برای من میزنه.
ارسلان-بدبخت تو زده شدی چه اونا پر بکنند چه نکنند تو خودت گند زدی یه تنه همه امونو بدبخت کردی.
-من باید خودم..
ارسلان-تورو جان مادرت دهنتو ببند دیگه پگاه،گند زده به همه چی حرفم میزنه، ببند دیگه بابا اََه… ال…. سلام بابا جون…میدونم میدونم…
«صدای داد بابا جون اومد:» میدونی و نشستی تو کارگاهت چی بشه؟
ارسلان با لحن تندی گفت: باباجون به اون نوید بگو دهنشو ببنده خبر نداره چی شده برای چی حرف مفت میزنه؟ باباجون-تو مگه خبر داری؟
رفتم بغل دست ارسلان، صدای باباجون یه جوری واضح میومد که انگار گوشی دست منه و داره با من حرف میزنه، ارسلان هم عصبی هی قدم رو میرفت و لحن حرف زدنش اینطوری بود که هی تند تند حرف میزد که آدم ناخودآگاه یاد مدل حرف زدن حامد بهداد می افتاد. تنها تفاوتش با هنرمندا قیافه اش بود وگرنه کپی برابر اصل.
ارسلان-دختره رفته مهمونی، یکی خفتش کرده، اینم داشته لی وِ، لیفِ…
-لایو.
«ارسلان خشن با دست علامت داد ” تو حرف نزن” و بعد دوباره ادامه داد:»
-لایو میگرفت.
باباجون-لایو چیه؟!
«صدای نوید میومد ولی من واضح نمیشنیدم، ارسلان باز صورتشو جمع کرد و بی صدا گفت:»
-خفه نمیشه راحت شیم دربه داغون، نه بابا جون
«بلند گفت:» جوونه دیگه از این قرتی بازی ها….

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن