رمان بلو blue پارت آخر

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بلو نوشته نیلوفر قایمی فر وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی کلید قسمت بعد و یا قبل ضربه زنید.

رضا-چی بگیرم برات؟ شام خورده مادر؟ مادرجون-همش گریه میکنه.

رضا-چی برم بگیرم؟ با بغض نگاش کردم و گفت:

رضا-نمیرم که، همین جام؛ چی بگیرم؟ برم کباب بگیرم؟ -نمیخوام پهلوم درد میکنه.

رضا برگشت عاصی شده کنارشو نگاه کنه نگاهش به نگاه یکه خورده بابا افتاد، انگار یهو یادش افتاد جلوی بابا و مادرجون حرف زدیم، خودشو جمع و جور کرد و گفت:

-من برم یه چیزی براش بخرم بیام.

رضا رفت  و بابا گفت:

بابا-منو به زور راه دادن، رضا چطوری اومده؟

مادرجون-چه میدونم مادر لابد پول داده نگهبان اونم گفته بفرما.

«مادرجون رو به من گفت:» مادر بسه دیگه مسکن زدن دردت کم میشه.

بابا-من برم با دکتر حرف بزنم.

تا بابا رفت به مادرجون گفتم عمو اسماعیل منو زده. طفلک وا رفت. فشارش نمیدونم بالا رفت یا یا پایین، زنگو ده بار زدم تا پرستار بالاسرش اومد و فشارشو گرفت و یه زیر زبونی بهش دادن. مادرجون های های گریه میکرد وعمو رو به زمین و زمان حواله میداد .رضا با یه طرف غذا برگشت و یکه خورده گفت:

-چیه؟ مادرجون؟

مادرجون-رضا؟ رضا میدونستی اسماعیل زده؟ رضا با غصه مادرجونو نگاه کرد و پرستار گفت:

-آقا کی شمارو راه داده؟ رضا-غذا براش آوردم.

پرستار-اتاق یه همراه داره.

رضا-اتاق خصوصی گرفتم که مشکل نباشه.

پرستار-خصوصی هست دیگه نه هرکسی.

رضا-هرکس نیستم، لابد کس و کارشم که جوششو میزنم و این وقت شب اینجام.

«پرستار با غرغر گفت:» کاروان سراست، بیمارستان نیست که.

مادرجون-درد و بلات تو سر اسماعیل بخوره، تو اینطوری اون اونطوری چطوری دلش اومد؟ ما یه دختر داریم.

«رضا زیر لب گفت:» دارم براش وایستا.

کنارم نشست و در غذارو باز کرد و گفتم:

-کوبیده است؟

رضا-ساعت دوازده و نیم دیگه غذا جایی نداشت.

 قاشقو پر کرد و جلوی دهنم نگه داشت و مادرجون گفت:

-خودمو کشتم یه لقمه نخورد…

-دهنم درد میکنه.

«رضا با غصه گفت:» پگاه جان سوپ جای نداشت، ببین کوچولو کوچولو بخور…

«با بغض گفتم:» من از صبح اینجام.

«آروم گفت:» نرفتم پی کارم که،رفتم حساب رسی کنم.

-وقتی من بیمارستانم!

اشکم فرت فرت میومد و رضا اشکمو پاک کرد و گفت:

-ببخشید گریه نکن. غذات توی گلوت گیر یمیکنه، آب بدم؟

-دکتره هی پهلومو فشار داد، هرچی جیغ زدم بابا بدتر از خودم فقط گریه میکرد، یه داد سر دکتره نزد که پهلوشو شکوندید.

رضا-چشم فردا پوست اونم میکنم، تو بخور.

عین ور ور جادو فقط شکایت کردم و رضا هم قول میداد همه رو غلُُغم کنه تا فقط دوتا قاشق غذا بخورم، نگام به مادرجون افتاد، هاج و واج مارو نگاه میکرد و رضا از جا بلند شد و گفت:

-مادر، من میرم یه پتو براش بگیرم.

مادرجون-پتو اینجاست که!

رضا-نه سرماییه، سردش میشه.

«مادرجون با تعجب گفت:» عه! من نمیدونستم!!!! تو چطور میدونی؟ رضا-مادر حالا ول کن سر فرصت باهم حرف میزنیم.

رضا تا رفت پتو رو بیاره بابا اومد، ظرف غذا رو که دید گفت:

-عه مادر دستت درد نکنه غذاشو دادی؟

مادرجون-از دست من که نمیخوره؛ آقا رضا اومد داد خورد.

«بابا نگام کرد و سرمو به زیر انداختم. رضا با پتو برگشت و گفت:» عمو صادق؟

«بابا برگشت رضا رو نگاه کرد و رضا گفت:» ما باید تو سالن باشیم، میگن فقط خانم باید مراقب باشه.

بابا-باشه.

رضا-بیا پتو اضافه.

«کنارم گذاشت و گفت:» مادر شما داروهاتو خوردی؟ مادرجون-آره مادر برو نگران نباش.

رضا-من پایینم، کار داشتی زنگ بزن مادرجونو بیدار نکن.

-راه نمیدن که.

رضا-من میام بالا.

بابا تک سرفه ای کرد و رضا بی توجه به بابا گفت:

-کیفت کو؟

«از توی کیفم گوشیمو درآورد و گفت:» زنگ بزن، میخوای برم آبمیوه اینا بگیرم؟

-نه.

«بی صدا لب زدم:» خونه نری ها.

رضا-پایینم خونه برم چیکار؟ با بغض نگاش کردم و رضا شاکی گفت:

-الان برای چی بغض کردی؟

«دلجویانه و آروم تر گفت:» چیکار کنم؟ بغض نکن…

«با بهونه گفتم:» پهلوم درد میکنه.

بابا-رضا؟ بیا بریم استراحت کنه دارو دادن بهش بیشتر از این نباید بخوره؛ بیا بریم باهات حرف دارم.

رضا با سر اشاره کرد “گریه نکن”. داروهام خواب آورد بود و رضا و بابا که رفتن من بیهوش شدم تا صبح که بیدارم کردن. بابا و رضا چشماشون قرمز بود و معلوم بود نخوابیده بودن و همون اول ورودشون رضا گفت:

-دیشب درد نداشتی؟

-خوابم برد اصلا؛ دارو داده بودن.

بابا-پگاه خانم زودتر خوب شو کار داری.

-چیکار؟!!! من با این پهلو دانشگاه نمیرما.

رضا-باز بهونه برای نرفتن پیدا کرد.

رضا-چطوری برم و بیام؟ رضا-من میبرم و میارم.

به بابا نگاه کردم و بهم چشمک زد، جلوی بابا میگه؟!!!! مادرجون از دستشویی بیرون اومد و گفت:

-وای مادر من دیشب رو این تخته خشک شدم.

بابا-الان میریم برگه ترخیص میگیرم.

 ***

توی بیمارستان دست و منو رضا رو شده بود. رضا برای بابا جریانُ گفته بود که ما همدیگه رو دوست داریم، بدون شک از نظر بابا کی بهتر از رضا بود؟ از طبقه بالا باید میومدن پایین برای خواستگاری، ارسلان و طاهر، رضا رو مجبور کرده بودن از بیرون زنگ خونه رو بزنه؛ باباجون و. مادرجون که در پوست خودشون نمی گنجیدن.

چه خواستگاری بود! فقط رضا با گل و شیرینی اومد بالا و منم چای آوردم. بعد زدن کانال ورزشی و مسابقه کیک بوکسینگ دیدن! مادرجونم باتنیشو می بافت و بابا جونم با برادرش تلفنی سروکله میزد. رضا کنار من نشسته بود و با اخم گفتم:

-رضا؟ رضا-جان؟

«نگام کرد و گفتم:» این چه جور خواستگاری؟ رضا-خب حرف نداریم برای زدن.

-قرار عقد و عروسی بزاریم خب.

«خندید و گفت:» بلدی ها.

-انگشتر تاجم کو؟ از جیبش یه جعبه درآورد:

رضا-یادم نرفته.

-بابا؟ باباجـــون….ای بابا خواستگاریمه ها.

ارسلان-ای بابا پگاه، رضا فردا ببرش عقدش کن برید سر خونه و زندگیتون مارو ول کنه.

صندلمو درآوردم و به سمتش پرت کردم.

-من عروسی میخوام.

رضا آرنجمو گرفت و گفت:

-تو به من خواسته هاتو بگو.

ارسلان-مگه عروس و داماد نمیرن توی اتاق حرف بزنن؟ برید دیگه! مسابقه است ها ،رضا که دیگه مسابقه نیمفهمه.

رضا لبخندی زد و مادرجون بلند شد و گفت:

-مادر انگشترو بده من دستش کنم.

رضا-عمو صادق؟

بابا بالاسرمون اومد و مادر جون انگشترِ توی دستم کرد، سرمو بوسید و گفت:

مادرجون-آخیش خیالم راحت شد، این بچه رو میگفتم به کی بدم که دلم قرار بگیره به تاج سریم دادم خداروشکر.

من و رضا مادرجونو بوسیدیم و باباجون گفت:

-رضا بابا کی میخوایید برید محضر؟

رضا-اگر همه موافق باشن یه جشن کوچیک بگیریم تموم بشه بره. هنوز اون خونه ای که پگاه توش بوده همونطوری هست.

باباجون-رضا جان، بنا به اتفاقات اخیر ترجیح من اینه که ارسلان بیاد پیش عمو صادقت، شماهم توی واحد بالا باشید، پیش خودمون باشید خیالمون راحت تره. رضا به من نگاه کرد.

-آره آره، باباجون خوب چیزی گفت، ما همینجا بمونیم بهتره رضا نه؟ رضا لبخندی بهم زد و چشماشو روهم گذاشت و ارسلان گفت:

-پگاه تو الان هرچی بگی رضا رو چشمشه.

-ارسلان کُُری نخون، متلک ننداز تلافی میکنم.

رضا دستمو به معنی سکوت گرفتو گفت:

-مادرجون پس زحمت خرید ها با خودتون.

مادرجون بشکن زنان گفت:

-چرا که نه، عروسی نوه هامه، اولین خوشی توی زندگیمه.

دیگه چی از این بهتر که قرار بود به رضا برسم؟ طبقه ی بالا رو خالی کردن. هرچی میگرفتیم میبردیم بالا میچیدیم. حیاط خونه هم بزرگ بود عروسی رو توی حیاط خونه گرفتیم. انقدر از صبح تا شب با مادرجون و سحر دنبال کارا بودیم که شب قبل از اینکه رضا بیاد خوابم میبرد .

اون صبح روز عروسی بود و تا چشمامو باز کردم دیدم رضا بالاسرم نشسته. سریع بوسیدم. وااااای واااای قلبم جا به جا شد، دستمو روی لبم گذاشتم و رضا با چشمای گرد و لبخند گفت:

-سلام عروس خانومم.

-قبول نیست.

رضا-چی؟!

«از جا بلند شدم و گفتم:» محرم نبودیم.

رضا-کی میگه محرم نیستیم؟ عقد پسر عمو دختر عمو تا آسمونا بسته شده.

-تو یه ماهه منو نصفه نیمه دیدی.

رضا-تو میخوابی من هرشب بالا سرت اومدم و بوست کردتم و رفتم.

«با ذوق گفتم:» ولی رضا من زن تو میشم فکر کن.

رضا گرفتم و روی پاش کشوند و گفتم:

-رضا عوض شدیا. روت باز شده.

زد زیر خنده و موهامو کنار زد و گفت:

-زنمی دیگه، خانوممی، اون موقع جاش نبود.

«به لبم نگاه کرد و ادامه داد:» با اینکه خیلی سخت بود اما تونستم، تونستم عاشق باشم و خودمو نگه دارم و نزارم ازم بترسی. بدون عشقت امنه، با تجربه ی زندگیت متفاوته.

محکم بغلش کردم و گفتم:

-تو مهربون تریت و عشق ترین کچل دنیایی.

«زد زیر خنده و گفتم:» رضا عاشقتم، اصلا دلم داره از دهنم برات درمیاد.

«منو از بغلش بیرون کشید و لبشو آروم روی لبم گذاشت و بوسید. انگار تموم استرس ها و خاطرات بد و تجربه های تلخ از دهنم رفت و همه چی رضا شد…. اصلا اشتباه

کردم گفتم شبیه مرد آروزها نیست، مگه میشه دوسش نداشت؟ انگشتای دستش زیر موهام بود و آروم زمزمه کرد:

-منم عاشقتم دختر کوچولوی من.

«سربلند کرد و گفت:» برو حاضر شو باید ببرمت آرایشگاه.

-رضا؟ میگم….عمو اسماعیل نمیاد؟

«اخم کرد و گفت:» اون برای چی بیاد؟

-خب عروسیمونه.

رضا-اون نیستش که بیاد.

-کجاست؟!!!

رضا- بعد جشن میگم.

-الان بگو.

رضا-نمیخوام روزمون خراب شه؛ پایین منتظرتم.

لباس پوشیدم ،خیلی خوشحال بودم، نه برای عروسیمونِ از این اینکه عمو اسماعیل نیست، ازش میترسیدم. خیلی بیشتر از همیشه ازش میترسیدم. حس میکنم خیلی برام خطرناکه. میتونه هرکاری بکنه.

رفتم پایین مادرجون برام اسپند دود کرد. باباجون بغلم کرده بود میگفت:

-دخرت کوچولوی ما عروس شده.

از بغل خودش به بابا پاس میداد و بابا غرق بوسه کردم و گفت:

-ما که نتونستیم ان شاء الله رضا خوشبختت کنه.

عمو طاهر بغلم کرد و گفت:

-مطمئنم کنار رضا از کنار هرکسی خوشبخت تر میشی خوشکل عمو.

رسیدم به ارسلان، چشماش پر اشک شده بود، خندیدم و گفت:

-آخه آدم قحط بود تو زن داداش ما بشی؟ دیگه نمیشه بهت حرفی زد که.

«زبون درازی کردم و گفت:» بیا، آخه این هنوز بچه است.

«با بغض ادامه داد:» نمیشه که باید بغلت کنم تحفه.

رضا-خیله خب بریم دیگه.

ارسلان-سر راه….

رضا-سحرم میبریم باشــــه باشــــه.

باباجون-تو غلط کردی انقدر اینو میخواستی رفتی سراغ اون سیاه سوخته.

ارسلان-ای بابا.

مادرجون-بایرام ول کن بچه امو، بزار رضا بره سر زندگیش خودم برات آستین بالا میزنم.

باباجون-من دیگه با پدر سحر حرف نمیزنم، ولله روم نمیشه.

بابا-من میزنم عمو، نگران نباش.

ارسلان-باباجون دیدی؟ جرئت نداری دیگه مگه بابا سحر کیه؟ برو مثل یه شیر حرف بزن.

«رضا دستمو گرفت و گفت:» بیا بریم دیر شد.

-ولی سحر خوب جاری میشه نه؟ رضا-آره باند خوبی میشید.

«خندیدم و گفتم:م نترس من طرف توام.

رضا-بر منکرش لعنت.

سر راه دنبال سحر هم رفتیم و رضا مارو آرایشگاه رسوند. مغز آرایشگر از حرف های من و سحر رفته بود. از همه چی من جمله خواستگاری ارسلان حرف می زدیم .

ساقدوشمون ارسلان و سحر بودن و البته خانواده ی سحر هم دعوت شده بودن.

حوالی ساعت یک نیم دو بود که رضا و ارسلان دنبالمون اومدن. موهامو مدل خاصی درست نکرده بودم فقط رنگشو قهوه ای کرده بودم و فر درشت برام زده بود. آرایشم بژ دودی بود با رژ قرمز. رضا وقتی توی اون لباس عروس دیدم چشماش برق زد و با خنده به ارسلان گفت:

-عقد بودیم از همینجا میبردمش.

ارسلان-من سر خواستگاری گفتم که فردا عقد کن بره.

«خندیدم و گفتم:» سحر این دوتا رو نمیکنند ولی خیلی شیطونند.

ارسلان- به به، به به، رخ یار دیدمو چشمم بهشت شد.

سحر تعظیمی کرد و ارسلان گفت:

-عروسیمون خانم!

«سحر با هول گفت:» یییه ارسلان، ارسلان بابا بزرگمم داره با بابام اینا میاد.

سحر و ارسلان کلا توی ماشین رفتم و رضا گفت:

-بیا بریم که از ساقدوشامون آبی گرم نمیشه.

تصمیم داشتیم فقط آتلیه بریم بعد کلی عکس وارد مجلس شدیم. بابا همچین محکم بغلم کرد و گریه میکرد که منم به گریه انداخت. مراسم عقدمون توی تراس بزرگ خونه که همه جاشو ارسلان وطاهر گل کاری کرده بودن برگزار شد، عاقد همون بار اولی که گفت:

-عرو خانم وکیلـ…

-بـــــــــــله.

عاقد-پدر بیامرز میزاشتی تا آخرش بخونم حداقل.

ارسلان-حاجی خیلی داداشمو دوست داره.

همه خندیدن و عاقد برای رضا خوند و رضا گفت:

-با اجازه ی باباجون و مادرجون که همه زندگی رو دوششون بود، با اجازه ی عمو صادق که عمو نه بلکه پدر بود بله.

همه کل کشیدن و آروم به رضا گفتم:

-رضا پاشو فرارا کنیم بریم ماه عسل.

«خندید و گفت:» الان آخه؟ تو نمیخوای برقصی؟ نمیخوای تو فیلم عروسیت باشی؟

-آخرش ولی فرار کنیم.

رضا-فرار میکنیم.

خوشحال ترین و قشنگ ترین روز زندگیم بود، انقدر خندیده بودم که فکم درد میکرد .

انقدر رقصیده بودم که پاهام به گزگز افتاده بود. خنده از روی صورت همیشه جدی رضا نمیرفت. همه خوشحال بودن، بابام…بابای بیچاره ام چقدر از ته دل الکی میخندید ،چقدر روزای سخت پشتمون بود اما بلاخره به نوک قله رسیدیم.

تو همون عروسی باباجون سحرُ خواستگاری کرد و فرصت دوباره خواست. قرار شد تا یک سال بدون هیچ عقدی زیر نظر خانواده ها رفت و آمد کنند. سحر هم مثل من خوشحال بود .

هنوز تک و توک مهمون ها بودن که من روی مبل خوابم برد، رضا بلندم کرد ببره بالا ،بیدار بودم و صداشونو میشنیدم ولی دوست داشتم خودمو به خواب بزنم، بابا با خنده گفت:

-خب رضا جان دیگه پدر خوبی باشی.

ارسلان-شانس آوردی سبکه رضا!

رضا-تازه از موقع عقد میگفت فرار کنیم بریم ماه عسل؛ حالا خوابش برده.

رضا منو برد خونمون و روی تخت گذاشتم. همینطوری آروم سر و صورتمو بوسید و گفت:

-عروس کوچولوی من با لباس عروس نمیخوابن.

-امشب عروسیمه همه چی آزاده.

«خندید و لبمو بوسید و گفت:» دیگه مال خودمی؛ نمیزارم احدی بهت نزدیک بشه. چشمامو باز کردم. کنارم دراز کشیده بود دستشو زیر سرش جک زده بود. دست دور گردنش انداختم و گفتم:

-رضا من زن هرکی میشدم فرار میکردم میومدم همینجا پیش تو، به خدا میگما.

«خندید:» مگه من مرده بودم که تو زن کسی بشی؟

«نیم خیز شدم:» رضا عمو اسماعیل کجاست؟ رضا-قول بده به کسی نگی.

-به جون رضا نمیگم.

رضا-از یکی از اون متجاوز ها نشونی داده بودی برآمدگی وسط سینه، بوی سیگار ،فندک….

«هاج و واج به رضا نگاه میکردم، انگار سطل آب سرد روی سرم ریختن. رضا منو توی بغلش گرفت و ادامه داد:»

-دزدی اون شب کار عمو و نوید بود، نوید میدونست، نرسیده بود، ترسید بفهمیم که اونم بوده، فکر کشتنت به سرش زده بود…. سینا قبلا توی اظهاراتش اسمشو نوشته بود ،پلیس دنبالش بود و من نمیخواستم بفهمید.

-کی اعتراف کرده بود؟ رضا-به تازگی، بعد دادگاه.

«با بغض و وحشت گفتم:» چطوری تونست؟ رضا چطوری تونست؟

رضا-علایم بیماری داره، ممکنه مجبور بشیم بریم دادگاه اما حتی اگر عمومون هم باشه نمیزارم حقت روی زمین بمونه.

-نوید چی؟

رضا-نوید ایران نیست، سینا رو گرفتن، نوید از ترسش در رفته، مادرشم رفته پیش خانواده اش.

رضا رو محکم بغل کردم:

-رضا من میترسم، باروم نمیشه عمو بتونه همچین کاری بکنه….

سرمو بوسید و گفت:

-من مراقبتم، من، بابات، باباجون….دیگه زمان به عقب برنمیگرده.

درد بزرگیه که نزدیکترین کس بهت چنین آسیبی بزنه، اما این درد آشنای خیلی هاست که حتی مجبورن برای تموم عمر از ترس آبرو، روش سرپوش بزارن و متجاوز هرگز به سزاش نمیرسه و به کاراش ادامه میده. پگاه های زیادی هستن که مثل پگاه بلو خوش شانس نیستن اما میتونند مثل پگاه روند زندگیشونو تغییر بدن یا تلاش کنند تغییر پیدا کنه و برای زندگی کردن تلاش مجدد کنند. به امید امنیت و آرامش همیشگی….

 

نیلوفر قائمی فر

 1:23 AM | 97/6/11

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن