رمان دومینو پارت۹

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

دیگه ساکت شده بود و سعی داشت نشون بده که داره خونسردیش رو حفظ میکنه! از جاش بلند شد و کتش رو از روی مبل برداشت و اشاره ای به من داد… انگار می خواست چیزی بگه اما از حرفی که میخواست بزنه پشیمون شد و بی هیچ حرف دیگه ای از اتاقم خارج شد.
بعد از خروج میعاد میکائیل رو به من کرد و گفت: میعاد چشه؟
– میعاد رو ولش کن… حرفای خودمونو بگو!
– با موفقیت از گمرک رد شدن.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم… با چشمای بسته گفتم: خوبه!
پوزخندی زد و گفت: البته اینو هم که میدونین! همه اش به لطف من بود!
سرم رو به طرفش چرخوندم و بعد از چند دقیقه که توی سکوت نگاهش کردم آروم گفتم:
زبونت رو نگه دار میکائیل! نگهش دار!
دو انگشتش رو به معنی اینکه زیپ دهنمو بستم روی دهنش کشید و پوزخند کوتاهی زد.
– این معاملات بیشتر از اونی که فکرشو میکنی سود داره میکائیل… خیلی حواست رو جمع کن… منوچهر خان به توانایی هات اعتماد داره اما…
– اما؟
– اما به خودت نه!
– اگه به خودم اعتماد نداره چرا دخترشو بهم داد؟
سری تکون دادم و یه سیگار از توی پاکت روی میزم برداشتم و گفتم: این فقط یه ازدواج نیست… یه معامله اس! تو هم قراره فقط برای پدر زنت یه چند تا کار کوچیک انجام بدی.
در حالی که داشتم سیگارم رو با فندک طلاییم آتیش می زدم ادامه دادم: تا ببینه چند مرده حلاجی!
خیره نگاهم کرد و پرسید: قصه ی سهند به کجا می رسه؟
دود توی ریه هامو بیرون دادم و گفتم: یه مارمولک… هرچقدر دمش رو ببری هم دم میاره… باید کلا از شرش خلاص شد!
– تو اجازه دادی اون راحت بره استانبول!
خنده ای کردم و گفتم: یه جوری حرف میزنی انگار این تو نبودی که کمکش کردی بره استانبول!!
هر کلمه ای رو از کلمه ی قبل عصبی تر می گفتم و میکائیل خونسردانه به من نگاه می کرد. عصبی ادامه دادم: تو واقعا می خواستی سهند بره استانبول تا از ستایش دورش کنی.
– اگه همچین برنامه ای داشتم می کشتمش تا شرش رو از روی زمین بکنم!!
خنده ی بلندی سر دادم و گفتم: ما هیچ وقت به توافق نمی رسیم میکائیل… هیچ وقت! تو در واقع دشمن منی و دشمنِ دشمنت هم دوست توئه!
چیزی نگفت و در سکوت به چشمای همدیگه نگاه می کردیم، میکائیل دشمن من بود! از همون اول که راه شرکت ما و بابای میکائیل جدا بود ما رقیب همدیگه بودیم و به نوعی سعی می کردیم اعتبار همدیگه رو به گند بکشیم؛ اما از روزی که شرکت های باباهامون تصمیم به یکی شدن گرفتن در ظاهر دوست اما در باطن هنوز دشمن هم بودیم و این دشمنی ادامه داره…
*****
تینا
مانتو و شلوارم رو پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم. بابا اینجا نبود و واسه همین مجبور نبودم به کسی جواب پس بدم که کجا میرم. نفسی از سر آسودگی کشیدم و از خونه زدم بیرون.
میعاد جلوی خونه منتظرم بود، خودمو توی ماشین انداختم و بی اختیار درو محکم بستم.
– اوخ… حواسم نبود!
کش دار گفت: ســـلام عزیــزم…
– سلام… حالت چطوره؟
– بد نیستم!
ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. بی هوا گفتم: میدونم تنهایی چقدر سخته! از وقتی مامانت…
حرفمو خوردم… از چیزی که میخواستم بگم پشیمون شدم. بدون اینکه نگام کنه گفت: چی میخواستی بگی؟
– هیچی…
– از وقتی مامانم مرده تنها شدم؟ آره… خیلی تنها شدم؛ اما من به خاطر شنیدن اون حقایق تنها شدم.
– باورش حتی برای منم سخت بود؛ با شنیدنش چند روزی توی شوک بودم. هنوزم باورم نشده.
– کمکم میکنی؟
با تعجب گفتم: درمورد چی؟
– می خوام برم ترکیه .
– ترکیه؟
سرشو به نشونه ی آره تکون داد و گفت: می خوام سهند رو پیدا کنم.
– چیز عجیبیه!
– چی عجیبه؟
– اینکه همه از سهند بدشون میاد… آخه چرا؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: خودت چی؟ تو هم که ازش متنفر بودی!
– آره بودم؛ اما نمیدونم چی شده که دیگه ازش متنفر نیستم! نه اینکه ازش خوشم بیاد… نه!
دیگه حس تنفری هم نسبت بهش ندارم… نمیدونم چرا شایدم به خاطر اینکه عصبانیتم نسبت به اون موضوع که منو پیش دوستام ضایع کرد، فروکش کرده.
میعاد پوزخندی زد و دنده رو عوض کرد. دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و به بیرون نگاه می کردم. احساسم می گفت منو میعاد ذره ای به هم علاقه نداریم فقط دلمون میخواد باهم باشیم! حس عجیبی بینمونه… یه چیزی ما رو به سمت همدیگه سوق میده اما علاقه ی شدیدی هم بینمون نیست!
با یادآوری تصمیم دیشبم گفتم: شاید تو این روزا برم پیش مامانم.
– مگه میدونی کجاست؟
– خونه ی خودش. درسته اون از من خبری نگرفته؛ اما من…
جمله مو ادامه ندادم چون یه جورایی غرورم بهم اجازه نداد بگم اما من دلم براش تنگ شده… فقط هم این نیست! از رفتارای بابا هم خسته شدم. ادامه ی حرفمو تغییر دادم و گفتم: می خوام یه چند روز پیش مامانم باشم و بعدش برم ایتالیا… برای همیشه.
چیزی نگفت فقط با حرص روی فرمون کوبید.
– میعاد؟
جوابی نداد… لبمو گزیدم و گفتم: من بهت کمک میکنم… به شرطی که تو هم به من کمک کنی!
نگاهی بهم انداخت و گفت: چه کمکی؟
کمی مکث کردم و قاطعانه گفتم: باهم ازدواج کنیم …
خنده ی کوچیکی کرد و گفت: هیچ می فهمی چی میگی؟
– آره… من نیاز دارم که ازدواج کنم! وگرنه بابام با این اخلاقی که داره به من اجازه ی هیچ کاری رو نمیده.
پوزخندی زد و گفت: چندتا رمان خوندی تا اینکه بفهمی چاره ی خارج رفتن در حالی که پدر اجازه نمیده ازدواجه؟
عصبی گفتم: من وقت رمان خوندن ندارم! تو چندتا رمان خوندی تا اینکه فهمیدی موضوع بیشتر رمانا همینه؟ ازدواج اجباری به هر دلیلی!!
– چرا میخوای بری ایتالیا؟
– نمیتونم ایران بمونم.
– چرا؟
– اینجا آزادی ندارم… نمیتونم نفس بکشم!
– مگه زیر غبار بمب و موشکی؟
عصبی گفتم: اه… نگفتم که نصیحتم کنی! بعدشم… تو اینا رو نگو دیگه… من که میدونم چقدر عاشق پول و قدرتی… دلت میخواد یکی باشی مثل سورن!
دندوناش رو روی هم فشار داد و گفت: خفه شو!!
– من نمیفهمم اصلا چرا با تو موندم… تویی که اخلاق نداری!
– اخلاق ندارم و میگی ازدواج کنیم؟
– قرار نیست تا آخر عمر مثل دوتا کرکس عاشق زندگی کنیم! پامون که برسه اون ور آب از هم جدا میشیم اونوقت بهت پول میدم برو ترکیه.
پوزخند کوچیکی زد و هیچی نگفت.
– هستی؟
– برو بابا دلت خوشه!
حرصم گرفت. در حالی که سعی داشتم خودم رو کنترل کنم گفتم: واسه من بلبل زبونی نکن! یه اشاره کنم بابام مثل سهند پرتت میکنه… این لباس های مارک دار و گوشی گرون قیمت و کوفتی هایی که مصرف میکنی همه وهمه شون از جیب من میاد!
– میخوای منت بزاری؟
– دارم یادآوری میکنم!
***** ستایش
پلو رو توی دیس کشیدم و روی میز گذاشتمش… میکائیل فورا برای خودش غذا کشید و با خوش رویی گفت: به به! عجب خورشت بادمجونی… مامانت نمیاد؟
سر تکون دادم و گفتم: چرا… الان میرم بهش میگم.
دستگیره رو روی میز گذاشتم و به سمت اتاقی که مامان توش خوابیده بود رفتم. آروم در زدم و وارد شدم. کنار مامان که داشت با گوشیش ور می رفت نشستم.
– بابات بود!
– چی می گفت؟
– می گفت دیگه بهم نمیگه بیا خونه! می گفت یه بار اومدم سراغت نیومدی… دیگه به درک که نمیای!
دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم: باور نکن مامان! بابا واقعا دلش میخواد کنارش باشی.
– من دیگه توی اون خونه نمیرم؛ از فردا میرم یه آپارتمان اجاره میکنم. دیگه پام رو توی خونه ای که منوچهر و سورن باشن نمیزارم.
– این چه حرفیه مامان؟ زندگی رو به خودت تلخ نکن!
پوزخند کوتاهی زد و گفت: یه عمر من دختر نصیحت کردم… حالا اون داره منو نصیحت میکنه!
خجالت زده سرمو پایین انداختم و گفتم: ببخشید مامان… قصدم نصیحت نبود.
– سنگ به سنگ و آجر به آجر اون خونه به من زور میگن! منو خفه میکنن! از پول حلال ساخته نشده اون خونه!
– مامان! نگو این چیزا رو… من و تو که از کار بابا و سورن و شرکت خبر نداریم که اینجوری قضاوت میکنی!
– همین دیگه! خبر نداریم که معلوم نیست از کجا اومدن.
با اینکه خودمم سر ماجرای سهند و خواهرش بهم ثابت شده بود که بابا و سورن تو کارای خلافی دست دارن اما توی این مدت که مامان از بابا و سورن دلخور بود و ازشون بیزار شده بود بدشون رو نمی گفتم و سعی میکردم رابطه ی بین مامان و بابا رو برگردونم؛ نمی خواستم از همدیگه جدا باشن.
– مامان! تمومش کن! سورن پسرته منوچهرخان هم شوهرته… نزار بین همه مون جدایی بیافته! هرچقدر هم که اوضاع قمر در عقرب باشه بازم باید خودمونو حفظ کنیم.
نفس عمیقی کشید و گفت: تو چقدر صبر داری ستایش!
توی سکوت بهش نگاه کردم و صدای میکائیل رو از آشپزخونه شنیدم که صدام می زد.
– ستایش… ستایش؟
مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: برو ببینم شوهرت چیکارت داره؟
– میگه بریم شام بخوریم .
– من شام نمیخورم… برو شاید یه کار دیگه باهات داشته باشه!
– چی چیو شام نمیخوری مامان؟ از بین میری .
بلند شدم و سعی کردم مامانو هم از جاش بلند کنم و به آشپزخونه ببرم، برخلاف حرفی که زد مخالفتی نکرد و هردومون به سمت آشپزخونه رفتیم. میکائیل غذاش رو تموم کرده بود و درحالی که از روی صندلی بلند می شد گفت: دستت درد نکنه. خیلی خوشمزه بود!
و بعد بدون اینکه منتظر جوابی بمونه رفت توی حال تا جلوی تلویزیون بشینه و اخبار ببینه. برای خودم و مامان غذا کشیدم و رو به روش نشستم.
– ستایش؟
– بله مامان؟
– توی این دو روزی که اومدم هیچ کششی بین تو و میکائیل ندیدم؛ انگار که نه انگار زن و شوهرید.
یه خورده خورشت روی بشقابم ریختم و قبل از اینکه مشغول بشم گفتم: مثلا باید چیکار کنیم؟
– وا… یعنی چی چیکار کنیم؟ یه گپ کوچیکی بزنید… دوتا فنجون چایی باهم بخورین… لبخندی… قربون صدقه ای… چیزی…
چیزی نگفتم و مشغول غذا خوردن شدم که مامان ادامه داد: وقتی که خونه نیست… که هیچی… وقتی هم که میاد خونه اصلا سمت همدیگه نمیرین… نکنه باهم قهرین؟ شما که چیز زیادی از زندگیتون نگذشته… همش پونزده روز.
– مامان!
– راست میگم دیگه… دلیل این همه سردی بین روابط شما دوتا رو نمی فهمم!
بی توجه مشغول غذا خوردنم شدم و حتی نیم نگاهی هم به مامان نکردم به امید اینکه دیگه حرفی در این باره نزنه. حق با مامان بود من زیاد سمت میکائیل نمی رفتم، علاقه ای بهش نداشتم. توی این مدت هم چیز بدی ازش ندیدم… اخلاقش باهام بد نیست. سرمون تو کار خودمونه… هر از گاهی سعی میکنه بهم نزدیک بشه اما وقتی علاقه ای نشون نمیدم و سعی میکنم ازش دور شم بیخیال میشه.
– من ظرفا رو می شورم تو برو پیش شوهرت!
– خودم میشورم مامان.
بلند شدم و ظرفارو برداشتم و به سمت ظرف شویی بردم. مامان دنبالم اومدم و ظرفا رو از دستم گرفت و گفت: بده من!
– خودم می شورم دیگه مامان…
– تو برو عزیزم!
از ظرفا دست کشیدم و به طرف میکائیل رفتم که جلوی تلویزیون نشسته بود و کانال ها رو عوض می کرد. کنارش روی مبل راحتی نشستم و کمی نگاهش کردم… منو نگاه نمی کرد و سعی می کرد نسبت به اینکه کنارشم عکس العمل نشون نده. انگشتر توی دستمو به بازی گرفتم.
– حرفای مامانت رو شنیدم! نه کامل… اما یه چند کلمه ای فهمیدم.
سرمو بالا اوردم و گفتم: خب؟ – فکر نمیکنی حق با اون باشه؟ به سمتم برگشت و گفت: ستایش! منو تو زن و شوهریم اما هیچی بینمون نیست! به نظر تو کی وقتش می رسه ما هم یه زن و شوهر خوشبخت باشیم؟
لبخند غمگینی زدم… من و میکائیل واقعا میتونیم یه زن و شوهر خوشبخت باشیم؟ چرا هیچ حسی بهش ندارم؟
دستشو روی دستم گذاشت و آروم کنار گوشم گفت: ستایش من دوست دارم! چرا تو نمیتونی دوسم داشته باشی؟ چرا همش به فکر اونی؟ این منم که کنارتم!
چشمامو بستم و بی هوا گفتم: تو به خاطر این به سهند کمک کردی که از من دور شه.
نفسش رو بیرون داد و گفت: تو این دور و زمونه ثواب هم کنی کباب میشی! خونه جاییه که مرد و زن باید آرامش داشته باشن… آرامش من توی دوست داشتن توئه و من توی این خونه آرامش ندارم!
خیلی دلم میخواد یه زندگی شاد داشته باشم؛ ولی نمیشه! دور از سهند هیچی بر وفق مراد نیست. از طرفی هم نمی خوام بهش فکر کنم چون من دیگه متعلق به میکائیلم نمی خوام فکرم جایی دیگه باشه و بهش خیانت کنم.
*****
استانبول سهند
ساعدمو روی پیشونیم گذاشتم و به سقف خیره شدم. به این سن رسیدم و هنوز نمی تونستم راه درست رو از غلط تشخیص بدم! حداقل توی این یه مورد نمی تونستم. با اینکه از امروز عصر تا الان که ساعت یک و نیم شبه همش به این مسئله فکر کردم؛ اما بازم به نتیجه ای نرسیدم. هیچ کدوم از حرفای عالیه خانوم رو به ویولت نگفتم، نباید هم می گفتم. بهم گفته بود خیلی تو فکرم… آره خیلی تو فکرم… باید حسام و حاجی رو در جریان میزاشتم…
گوشیم رو که توی دستم گرفتم تازه یاد اختلاف ساعت افتادم. اونجا احتمالا ساعت سه نصفه شبه؛ ای کاش می شد زنگ بزنم؛ اما ته دلم روشن نیست که حاج محسن و حسام هم بتونن راهی پیش روم بزارن .
نفس عمیقی کشیدم و به پهلو دراز کشیدم… دلم میخواست بزنم بیرون و یه هوایی بخورم اما ترس داشتم، ترس از اینکه اینجا زبون هیچکسو نمیفهمیدم.
یه بار دیگه گوشیمو برداشتم و این بار توی واتس آپم آنلاین شدم… ویولت
هم آنلاین بود. براش نوشتم: سلام.
طول کشید تا اینکه بالاخره جوابم رو داد.
– سلام مثل اینکه توهم بیداری.
– آره فکرم درگیر بود خوابم نگرفت. دیدم آنلاین بودی گفتم یکم باهات حرف بزنم.
فوری تایپ کرد…
– نکنه میخوای یه بار دیگه بهم بگی که عالیه خانوم گفته دور و ورت بچرخم؟
– نه! فقط برام عجیب بود که چقدر راحت باهام ارتباط برقرار کردی .
– من خصلتم همینه، خیلی زود با آدما آشنا میشم. به نظر تو خوبه یا بد؟
– میتونه خوب باشه…. و البته بد. می خوام برام یه کاری کنی.
– چی؟
– ترتیب ملاقاتمو با عالیه خانوم بده! ازش اجازه بگیر فردا به دیدنش بیام!
– باشه بهش میگم.
– میشه آدرس اونجا رو به ترکی برام بفرستی؟
*****
امروز یه کت جدیدتر پوشیدم و توی آینه به خودم نگاه می کردم.
– جایی میری؟
ویولت پشت سرم ایستاده بود و لیوان آب پرتقالش دستش بود.
– آره میرم اسکله… ازش خوشم اومده.
– پس صبر کن باهات بیام! بهت که گفتم، من چندین بار اومدم استانبول… اینجارو تا حدودی بلدم.
– آره میدونم؛ اما می خوام تنهایی برم!
از هتل که بیرون زدم یه تاکسی برام نگه داشت، لحظه ای که میخواستم سوار تاکسی شم به پنجره ی اتاقمون نگاه کردم… با همون لیوان آب پرتقال و همون حوله تنی پشت پنجره بود و منو نگاه می کرد.
خودمو روی صندلی عقب جا دادم و برگه ای که آدرس رو توش نوشته بودم به راننده دادم و راه افتاد. استانبول برام جای خوشایندی بود… همین که از آدمای تهران دور بودم برام کافی بود… اینجا میتونستم به دور از سورن و منوچهرخان یکم نفس بکشم!
اگه زندگی رو می شد به جلو برد یا به عقب… من حتما یه چند سال می بردمش جلوتر! الان این مهم نیست که چند سال از عمرم کم میشه… مهم اینه که از این وضعیتی که برام پیش اومده راحت میشم، البته اگه به آینده خوشبین باشم و اتفاقات و دل مشغولی های دیگه ای پیش نیاد
گوشیمو توی دستم گرفتم و به تصویر زمینه اش خیره شدم… ستایش… یه تجربه ی چند ساله ی تلخ… هنوز بیست روز نشده که ازش جدا شدم اما احساس میکنم سال ها ازش گذشته… احساس میکنم یه خاطره ی خیلی دور توی پرت ترین نقطه ی ذهنمه! گوشیم رو توی دستم فشار دادم و به آدمای بیرون نگاه کردم. من فراموش نکردم! هیچ وقت فراموش نمیکنم…. ستایش دیگه هیچ وقت سهم من نمیشه اما یادش سهم منه!
ماشین جلوی در خونه ی عالیه خانوم توقف کرد و فورا کرایه رو پرداخت کردم و پیاده شدم.
برای چند ثانیه ی نسبتا طولانی جلوی در خونه مکث کردم… خودت باش سهند! خالصانه… سهند واقعی باش… همونی که هستی… اما به اونی فکر کن که میخوای باشی!
زنگ عمارت رو فشردم و منتظر موندم…
– منتظر گذاشتن اصلا کار خوبی نیست!
با شنیدن صدای بانو به آیفون نگاه کردم و گفتم: ببخشید میدونم که نیم ساعتی تاخیر داشتم!
در رو باز کرد و وارد شدم.
وارد حیاط که شدم بانو به استقبالم اومده بود… با لبخند آرومی بالای پله ها منتظرم ایستاده بود.
– ببخشید که با خودم چیزی نیاوردم. نه این شهر رو بلدم، نه زبون مردمش رو.
لبخندش رو پررنگ تر کرد و گفت: مهم نیست… بیا تو!
پشت سرش راه افتادم و وارد همون سالن شدم که قبلا با ویولت اومدیم. جلوتر رفتم و عالیه خانوم رو دیدم. این بار روی ویلچر نبود و روی یه مبل یه نفره نشسته بود و عصای گرون قیمتش تکیه گاه دو دستش بود.
– سلام عالیه خانوم.
سر تکون داد و خیلی خونسرد گفت: سلام پسر …بشین!
روی همون مبلی که دفعه ی قبل نشسته بودم نشستم و بانو هم نزدیک ترین مبل به عالیه خانوم رو انتخاب کرد.
– نمیدونم چرا بانو که بهم گفت میخوای منو ببینی فورا قبول کردم و مثل دفعات قبل اجتناب نکردم!
– ممنون که قبول کردید.
– مثل اینکه اون دختره باهات نیومده.
– بهش گفتم میرم اسکله… نگفتم که میام پیش شما.
به نشونه ی تایید کارم سر تکون داد.
بعد از کمی سکوت که بینمون شکل گرفته بود گفت: به حرفای که بهت زدم فکر کردی و الان اومدی که جوابم رو بدی؟
کمی جا به جا شدم و گفتم: نه دقیقا… اومدم ببینمتون و بیشتر هم صحبتتون بشم.
دست چپش رو به گردنش کشید و من تازه متوجه ی انگشتر بزرگ و گرون قیمت یاقوتی شدم که توی انگشت اشاره اش خودنمایی می کرد. شاید همون انگشتر کافی بود تا یه نفر از فقر نجات پیدا کنه!
– یه سری سوالات هست که مدام توی ذهنم رژه میرن.
– چه سوالاتی؟
– نمیدونم… مثل اینکه قابل گفتن نیستن… یا اینکه حداقل روی زبونم جاری نمیشن…
– تو دقیقا چی از زندگیت میخوای سهند؟
– یه راه درست… یه آرامش ابدی…
توی چشمام خیره شد و گفت: بهت گفته بودم اگه میخوای بهم ثابت کنی که تو هم از خسرو متنفری از سهمت چشم پوشی کن؛ ولی این بار میگم کمکت میکنم تا به دستش بیاری! – چرا سعی دارین به من کمک کنین؟ اصلا چطور اطمینان دارید که من واقعا برادر زاده ی شما باشم؟ چرا از خسرو متنفرید و به من که از خونشم میخواین کمک کنید؟ شما واقعا کی هستین عالیه خانوم؟
نگاهی به بانو کرد و بانو سر تکون داد و به سمت پله ها رفت. عالیه خانوم نفسش رو بیرون داد و گفت: راز های سر به مهری هست که منو بانو می دونیم! من فقط بانو رو داشتم… پس طبیعیه که باهاش درد و دل کنم… اوایل خیلی باهاش درد و دل می کردم؛ ولی دیگه نه؛ چون اگه بازم این کار رو کنم حرفام تکراریه! چرا که درد های من هیچ وقت تغییر نکردن.
بانو با یک آلبوم بزرگ برگشت پیشمون و اون رو روی میزی که بین من و عالیه خانوم بود گذاشت.
عالیه خانوم: آلبوم رو بردار و به عکساش نگاه کن!
چند ثانیه توی سکوت به آلبوم خیره موندم و بالاخره دستم به طرفش لغزید. یه آلبوم بزر
گ پر از عکس…. باورم نمی شد! اینا عکس های منو مامانه! از نوزادی تا وقتی که مامانم زنده بود و بعدش تا همین دو سال پیش من تا وقتی که آقام زنده بود… باور کردنی نبود!
من فقط یه عکس از مادرم داشتم؛ ولی حالا عکس هایی ازش می دیدم که تا حالا ندیده بودم… این عکسا چرا اینجان؟ عجیب ترش این بود که حتی عکس های بیست و شیش سالگی منم بودن! اینا چطور به دست عالیه خانوم رسیده؟
– پس تعجب نکن که چرا باور دارم که تو واقعا پسر خسرو و آذر هستی! بدون اینکه خسرو بدونه کاملا تو رو زیر نظر داشتم چون من خیلی دوست داشتم! علاقه ی من نسبت به تو به خاطر اینکه برادر زاده ام هستی نبود به خاطر اینه که تو پسر آذری! آذر بهترین دوستم بود. توی یه کلاس آموزشی با هم آشنا شدیم… آموزش زبان فرانسه.
چشمام از آلبوم توی دستم دل کند و این بار به چشمای عالیه خانوم، منتظر خیره
موند…
– آذر به خاطر مشکلات مالی که داشت دیگه کلاس رو ادامه نداد… البته اینو بعدا فهمیدم چون آذر وقتی فهمید من از خانواده ی سرشناس ثروتمندی هستم اونم سعی کرد خودش رو هم پای من نشون بده؛ اما من از ظاهرش شک برده بودم هرچند به روش نمی اوردم تا مبادا غرورش خرد بشه… اون بهترین دوستم بود… یه روز به بهونه ی اینکه آذر رو به خسرو نشون بدم، آذر رو به خونه دعوتش کردم… قصدم این نبود که بینشون یه دوستی شکل بگیره، من میخواستم باهم ازدواج کنن! خسرو بهم گفت که از آذر خوشش اومده؛ ولی خواست که بیشتر باهاش آشنا شه و این آشنایی به جایی رسید که…
کمی سکوت کرد… دستشو مشت کرد و ناخن های لاک خورده اش رو توی پوست دستش فرو کرد، نفس نسبتا عمیقی کشید و ادامه داد: به جایی رسید که تو نتیجه ی رابطه شون شدی. اویل بارداری آذر بود… شکمش بزرگ نشده بود و کسی نمی دونست، حتی از گفتن این مسئله به من هم شرمسار بود. منم واقعا نمی دونستم برادرم ممکنه همچین کاری کنه، حتی تصورش هم برام امکان پذیر نبود. خیلی آبرو ریزی شد… هیچکس به چشمای کسی نگاه نمی کرد. آذر می خواست تورو سقط کنه، من مانع شدم. وقتی به دنیا اومدی دو ماه کامل پیش من بودی! خانواده ی آذر قصد جونش رو کرده بودن… حق داشتن… آذر رو مایه ی آبرو ریزشون می دونستن… تا اینکه پسر عموی آذر به اسم رحیم جلایی آذر رو به عقد خودش دراورد… مرد خیلی خوبی بود! نمی خواست کسی پشت سر دختر عموش حرف بزنه، از همون اولش هم به آذر علاقه داشت. تو این ماجرا کسی که خیلی ضربه خورد همین رحیم بود؛ بی آبرویی عشقش رو با چشمای خودش دید؛ اما باز هم اونو خواست. تا بیشتر از این از بی آبرویی که توسط خسرو برای اون زن به پا شده بود، حرفی زده نشه… رحیم واقعا مرد بود!
باز هم سکوت کرد… آلبوم رو بستم و روی میز گذاشتم. چشم ازش گرفتم و به قاب های روی دیوار خیره شدم. هر روزی که می گذره راز های تازه ای از این ماجرا برملا میشه
!
– ویولت اومده بود پیش من که از تو بدونه… بهش نگفتم که رحیم نام خانوادگیش رو به سپهراد تغییر داده یا حتی عکس های تو رو بهش نشون ندادم تا تورو بشناسه… امیدوار بودم که تو رو پیدا نکنه؛ نمیخواستم آرامش زندگیت بهم بخوره!
به ظرف شیرینی روی میز خیره موندم و گفتم: من هیچ وقت آرامش نداشتم و ندارم…
عالیه خانوم بی هیچ حرفی هنوز به من نگاه می کرد. اشاره ای به آلبوم روی میز داد و گفت: تمام این عکس ها رو رحیم برای من فرستاد تا وقتی که زنده بود منم از تو خبر داشتم از شنیدن خبر مرگش شوکه شده بودم. بهت تسلیت میگم!
آروم به نشونه ی تشکر سر تکون دادم و زیر لب گفتم: ممنون.
– تو رو رحیم بزرگ کرده پس خیلی به شناختنت نیازی نیست، مرد به اون خوبی نمیتونه یه پسر بد داشته باشه!
ناخودآگاه یاد میعاد افتادم…
– تو باید حقت رو به دست بیاری… تسلیم نشو!
بی هوا پرسیدم: دلیل نفرت شما از خسرو به خاطر مادر من بود؟
با حرص از من رو برگردوند و گفت: فقط این نه…
دوباره نگاهش رو به سمتم سوق داد و گفت: من اجازه نمیدم حق تو توی جیب های لباس هایی که از خسرو باقی مونده، بمونه!!
برای چند لحظه در سکوت کامل به همدیگه خیره موندیم…
– ویولت سراغ وکیل خسرو رفت؟
– هنوز نه.
– مراقب باش سهند! از همین حالا احساس قدرت کن و دیگه اجازه نده چیزی برخلاف میلت رقم بخوره!
چیزی نگفتم که دوباره ادامه داد: وکیل خسرو رو نمیشناسم؛ اما… بانو؟
– بله عالیه خانوم؟
– آماده شو و با سهند برین کارخونه پیش محمت .
– باشه.
بانو که رفت عالیه خانوم گفت: محمت پسر خوبیه و مثل پسر خودم میمونه… نیمی از کارخونه سهم اونه… نیمی هم سهم تو؛ از همون اولش هم سهم تو بود!
بانو از پله ها پایین اومد و بی هیچ حرفی کنارمون ایستاد.
عالیه خانوم: سهند؟ میتونی با بانو بری واسه تنوع کارخونه رو ببینی با محمت هم آشنا میشی، پسر خوبیه! دوستای خوبی برای همدیگه می شید.
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و بلند شدم. از عالیه خانوم خداحافظی کردم و پشت سر بانو به راه افتادم. ماشین بانو توی حیاط بود. هر دومون سوار شدیم و بانو درو با ریموت باز کرد و از خونه بیرون زدیم.
– تو ترکی بلدی؟
– نه.
– انگلیسی چی؟
– در حد چیزای ابتدایی.
شونه هاشو بالا انداخت و با لحنی سرزنش باری گفت: پس چطور توی شهر تنهایی می گردی؟
– نمیدونم همینجوری. توی هتل نمیتونم بمونم.
دنده عوض کرد و گفت: میخوای یه چند تا کلمه و جمله بهت یاد بدم؟ تکرار کن …Merh
aba Merhaba –
– یعنی سلام…
با تعجب کمی گفتم: جدا؟ فکر کردم یعنی آفرین.
خندید و گفت: نه… یعنی سلام. حالا اینو تکرار کن …Memnun odum
– یعنی ممنون؟ الُدوم چی میشه؟
– همش یعنی ممنون… قرار بود تکرار کنی! حالا بگو Nasılsınız. یعنی حالت چطوره؟
کمی فکر کردم و گفتم: Memnun odum
خندید و صدای خنده هاش توی ماشین پیچید، بدون اینکه بخندم فقط به خنده هاش نگاه کردم و بعد سرم رو به سمت پنجره چرخوندم.
– پس استعدادش رو داری! قبول میکنم که معلمت بشم!
*****
کارخونه ی بزرگی بود… به تمام کارکنانی که لباس فرم داشتن نگاه کردم، هرکی سرش تو کار خودش بود. پشت سر بانو قدم بر می داشتم هرکی به بانو می رسید باهاش سلام می کرد و بانو هم با خوشرویی جواب می داد.
مرد جوونی که لباس های رسمی تنش بود با دیدن ما به طرفمون اومد، حدس می زدم محمت باشه. محمت و بانو به همدیگه دست دادن و به ترکی چیزایی به همدیگه گفتن که من فقط کلمه ی سلام و حالت چطوره رو متوجه شدم و از بقیه حرفاشون سر در نیاوردم. در چنین مواقعی واقعا احساس حقارت می کردم؛ احساس می کردم از بقیه عقبم!
محمت به من نگاه کوتاهی انداخت و رو به بانو گفت: این همون پسره اس که درموردش باهام حرف زدی؟ – آره خودشه!
محمت دستشو به سمتم گرفت و منم بهش دست دادم.
– از آشناییت خوشحالم…
رو به محمت کردم و گفتم: منم همینطور!
محمت بیشتر از این نمی تونست به فارسی حرف بزنه به خاطر همین به ترکی از کارخونه می گفت و منم سعی می کردم ساکت نباشم این وسط بانو نقش مترجم رو داشت.
***** ستایش
در شیشه ای رو باز کردم و وارد مغازه شدم.
– سلام!
سرش رو بالا اورد و با دیدن من تعجب کرد، با دستپاچگی دفتر های حساب کتابش رو از جلوی دستش جمع کرد و گفت: خواهش میکنم بفرمایید!
جلوتر رفتم و روی صندلی که جلوی ویترینش بود نشستم. سعی کرد خودشو به اون راه بزنه…
– اجناس جدیدمون همین دیروز رسیدن هنوز بار رو باز نکردم اگه فردا تشریف بیارید…
حرفشو قطع کردم و با صدای آرومی گفتم: من برای خرید نیومدم آقا حسام!
سکوت کرد و نگاهش رو به پارچه ها دوخت… نگاهم سر خورد روی دست چپش و حلقه ای که توی انگشتش بود… کم و بیش شنیده بودم.
– تبریک میگم!
رد نگاهم رو تا حلقه اش تعقیب کرد…
– ممنون… منم به شما تبریک میگم!
لبخند بی روحی زدم و دست راستم ناخودآگاه به سمت حلقه ام رفت تا اونو به بازی بگیره؛ اما نبود! بازم یادم رفت تو انگشتم بزارمش.
– دیروز اومدم اما پدرتون توی مغازه بود… سلام نکرده برگشتم.
– چیزی شده؟
– شما…
سرم رو پایین انداختم و ادامه دادم: ازش خبر دارید… مگه نه؟
سرمو بالا بردم و دوباره بهش نگاه کردم…
– نگید نه! باورم نمیشه…
– نمیخواستم بگم نه!
منتظر بهش چشم دوختم…
– اتفاق خاصی نیافتاده که بخوام بهتون بگم .
چشم ازش برنداشتم… انگار امید داشتم حرفی بزنه؛ اما هیچی…
“هفته بدون تو شروع میشه”
از مغازه که نا امید بیرون زدم سرم رو پایین انداختم و به سمت اول خیابون قدم برداشتم..
.
“با شنبه ای که بدتر از مرگه
فرقی نداره تو کدوم فصلی
دنیای من بی تو پر از برگه”
اشکامو از روی گونه هام پاک کردم. دلم برات تنگ شده… سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم و برای کنترل بغضم آه کشیدم…. اما اشکام از روی دلتنگی می ریختن…
“یکشنبه رو باید مدارا کرد
با خاطراتی که پرم کردن
با آدمایی که تو این مدت
با حرفاشون دلخورم کردن
با هر دوشنبه اشک می ریزم
کی گفته دیوونگی حد داره
نیستی بگی خیلی دوسم داری
نیستی بگی امشب نود داره”…
)سهند(
توی اتاق محمت نشسته بودیم و بانو حرفای محمت رو برای من ترجمه می
کرد؛ اما من حواسم به هیچکدوم از حرفاش نبود! حس عجیبی بهم دست داده بود… حسی که منو به فکر فرو برده بود…
“بی تو که چیزی مثل سابق نیست
رفتی و با تو دلخوشی رفته
رفتیو تیکه تیکه ی قلبم
جا مونده بین روزای هفته .
.
.
)ستایش(
نمیدونستم داشتم کجا می رفتم. بدون اینکه بدونم دارم به کدوم سمت میرم، قدم بر می داشتم؛ دلم میخواست از تهران و آدماش دور شم… خیلی دور…
حافظ یا تجریش
سعدی یا ملت
امشب اگه بودی کجا بودی
با نصفه قیمت فیلم می دیدیم
ما هر سه شنبه سینما بودیم
جز لحظه ای که دست تکون دادی
از چهارشنبه چیزی یادم نیست ”
)سهند(
کناره ی پنجره ی بزرگ اتاقم ایستاده بودم و به شهر جدیدی نگاه می کردم که هنوز کلمه ای از حرف مردمش رو نمی فهمیدم…
“ابرای بارون زا رو برگردون
مردی که اشک نریزه آدم نیست”
)ستایش(
هوا تاریک شده بود و هنوز هم توی خیابونا قدم می زدم… مچ پاهام درد گرفته بود؛ میلی به خونه رفتن نداشتم…
“من موندمو این کوچه های خیس
من موندمو همراهی چترت
هر پنجشنبه شعر میخونم
تو سالنای خالی از عطرت
من تک تک بغضای دنیا رو
به آخر هفته بدهکارم
با هر غروب جمعه میمیرم
با هر غروب جمعه میبارم
از وقتی چشماتو رو من بستی
خورشید هم از دنیای من رفته
من موندمو دلواپسی هامو
دلتنگی های آخر هفته
)پایان قطعه ی هفته های دلتنگی با صدای رضا یزدانی(
ماشینی بوق زد. دنبالم می اومد و مدام بوق می زد… این صحنه رو توی فیلما دیدم! توی رمان ها هم خوندم! دختر قصه، غمگین و نا امید بی هدف توی خیابونا قدم می زنه و یه مزاحم براش بوق میزنه… اونقدر بوق میزنه تا قهرمان قصه از راه برسه و…
– ستایش…
با شنیدن اسمم از زبون راننده ی ماشینی که کنارم مدام بوق میزد به فکرای توی ذهنم خاتمه دادم و به سمتش برگشتم طول کشید تا ذهنم به حال خودش بیاد و چهره ی میکائیل رو تشخیص بده…
خم شد و در رو برام باز کرد و گفت: زود بیا بالا و ترافیک درست نکن!
از وجود ناگهانیش یکم تعجب کرده بودم!
– یالا دیگه دارن بوق میزنن…
به خودم اومدم و خودم رو توی ماشین پرت کردم و در رو بستم. هم من سکوت کرده بودم هم میکائیل. نگاهش کردم… اخماش توهم بود…
– تو اون مغازه چیکار می کردی؟
– من؟
– پس کی؟
کمی مکث کردم و گفتم: رفته بودم پارچه بخرم…
– خب…؟ کجاس پارچه هات؟
– پارچه هاش جدید نبودن گفتش که هنوز بارشون رو باز نکردن .
– عه؟ نمیدونستم از این ور شهر خرید می کنی!
شونه ای بالا انداختم و گفتم: چه فرقی داره؟
دنده رو عوض کرد و زیرلب گفت: هیچی…
مثل روز برام روشن بود که میکائیل میدونه من چمه؛ اما مگه می تونستم سر به راه باشم؟ دلم بدجور گرفته… خیلی دلم تنگ شده… خیلی…
– منوچهرخان اومد سراغ مامانت!
نگران به چهره ی میکائیل نگاه کردم ترسم از این بود که نکنه بابا مامان رو مجبور کرده که باهاش بره و مامان اذیت شده باشه؟ میکائیل نیم نگاهی بهم انداخت و منظور نگاهم رو فهمید و گفت: نترس هیچ اتفاقی نیافتاد! مامانت خودش راضی بود که رفت.
گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم و شماره ی مامان رو گرفتم. منتظر موندم و بالاخره صدای مامان جایگزین صدای بوق های پی در پی شد…
– الو ستایش جان؟
– سلام مامان خوبی؟
– آره دخترم! همین دو ساعت پیش بابات اومد سراغم…
– همین الان میکائیل بهم گفت.
– مواظب خودت باش. ستایش؟
– بله مامان؟
– مواظب شوهرت هم باش! بهش توجه کن! اون هر آدمی هم که باشه… باز هم شوهرته.
بی توجه به حضور میکائیل گفتم: شما خودتون چی؟ همین احساس رو نسبت به بابا دارین؟
آهی کشید و گفت: سعی میکنم داشته باشم! توهم سعی کن… سعی کن اونو از این راه بیرون بکشی دلم نمیخواد سرنوشتت مثل سرنوشت من شه! آرزو میکنم اگه خدا بهت پسر داد.
.. به داییش نره… نه به داییش نه به پدربزرگش!
– من و شما هیچ فرقی با همدیگه نداریم؛ شما بعد یه عمر زندگی فهمیدید… من از همین الان میدونم.
– سرنوشت تو و میکائیل بهم گره خورده بود! اول فکر می کردم بابات حق داره همیشه طرف باباتو می گرفتم و می گفتم صلاحتو می خواد؛ ولی حالا فهمیدم که…
توی جمله اش دویدم: ادامه نده مامان!
سکوت کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت: میکائیل میتونه مرد خوبی باشه! ستایش؟ قبل از اینکه خلاف چشم گوش شوهرت رو نبسته به خودش بیارش… کاری کن که همچنان عاشقت باشه.
دستم رو مشت کردم و گفتم: سعی خودمو میکنم!
****
یه دستمال توی دستم گرفته بودم و ظرف ها رو باهاش خشک می کردم. برام عجیب بود که چقدر اون لحظه فکرم آروم و بی دغدغه بود… صدای گوشی میکائیل رو که شنیدم از کارم دست کشیدم و به سمتش رفتم که روی یکی از مبل ها افتاده بود. اسم سورن رو که دیدم ناخودآگاه اخمی کردم. صدای آبگرمکن بهم نشون می داد که میکائیل هنوز از حمام بیرون نیومده. بی توجه به تماس سورن به آشپزخونه برگشتم و ظرف هایی که خشک کرده بودم رو جمع کردم ،صدای گوشی میکائیل هم قطع شده بود. این بار به سمت گوشی خودم رفتم تا توی شبکه های اجتماعی خودم رو سرگرم کنم.
بازم صدای گوشی میکائیل دراومد! بدون اینکه برم سراغش حدس زدم دوباره سورن باشه… اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم یا حتی صداشو بشنوم، مسبب جدایی منو سهند و زندگی بدون عشق من اون بود. هیچ وقت نمی بخشمش!
میکائیل در حالی که داشت موهاش رو با حوله خشک می کرد از اتاق بیرون زد و مستقیم به سمت گوشیش رفت که هنوز داشت زنگ می خورد…
– اینکه سورنِ… چرا جواب ندادی؟
بعدشم بدون اینکه منتظر جواب من بمونه گوشیش رو جواب داد.
– به به… ولیعهدِ منوچهرخان!
رفت سمت اتاق و در رو بست تا من نشنوم چی به همدیگه میگن!! بی توجه به این حرکتش دوباره سرم رو توی گوشیم فرو کردم. چند دقیقه گذشت و میکائیل سوت زنان اومد کنارم. بی هیچ حرفی دستشو دور گردنم انداخت و گونه ی چپم رو بوسید…
– باید یه سر برم خونه ی بابات اینا… اگه دوست داری بیای آماده شو.
– نه من جایی نمیام.
سری تکون داد و گفت: میل خودته!
گوشیم رو کنار گذاشتم و توی چشماش نگاه کردم.
– سورن چی ازت میخواد که چند روزه مدام بهت زنگ میزنه؟
– هیچی… فقط احوال پرسی!
– سورن برای احوال پرسی به کسی زنگ نمیزنه! بعدشم… مگه شما توی شرکت همدیگه رو نمی بینید؟
لبخند آرومی زد و گفت: نکنه خانوم دارن منو بازجویی میکنن؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: دلم نمیخواد با سورن ارتباطی داشته باشی!
بهش نگاه کردم و ادامه دادم: تو شوهر منی برام مهمه که شوهرم چجور آدمی باشه.
چند ثانیه به همدیگه خیره شدیم… لباشو به لبام نزدیک کرد و چندین بار منو بوسید. دست هام رو روی سینه اش گذاشتم و سعی کردم از خودم جداش کنم اما قدرتش اونقدر زیاد بود که دیگه مقاومت نکردم.
***** سورن
– با یه دختر خیلی می پلکه آقا! میره خونه دختره سراغش و با همدیگه میرن بیرون. راستی آقا؟ جریان اون…
حال و حوصله ی بقیه ی حرفاش رو نداشتم و تماس رو قطع کردم. سیگارمو به لب گرفتم و بعد از اینکه یه پک دیگه هم بهش زدم خاموشش کردم و دستامو توی هم قلاب کردم. اینکه گزاشتیم سهند بی دردسر بره ترکیه فکر نسبتا خوبی بود! سهند باید دور از همه باشه.
.. تک و تنها… استانبول که پیشکش… اون سر دنیا هم بری نمیزارم قسر در بری… نمیزارم!
گاهی وقتا حتی برای خودم سوال پیش میاد که چرا من این همه از این پسر متنفرم؟ تنفر من از بچگی شروع شد… وقتی می دیدم سهند از من بهتره! توی یه مدرسه و یه کلاس بودیم همیشه از من بیشتر درس می خوند. همه ی معلم ها سهند رو تو سرم می کوبیدن که از پسر خالت یاد بگیر! نمی دونستن که واقعا پسر خالم نیست. یادم میاد موقع امتحانات تقلب داشتم سهند منو لو داد! دعواش کردم که تو یه خود شیرینی! از همون روزای مدرسه نفرت من از سهند شروع شد… تا روزی که سر از کارام دراورد. یه ترسی مثل خوره منو می خورد. می ترسیدم منو لو بده؛ ولی سهند که مدرکی نداشت… مگه اون موقع که برای یکی از امتحانات خرداد ماه تقلب کرده بودم، سهند از من مدرک داشت که منو لو داد و باعث شد کارم به شهریور ماه بکشه؟ نفرت من از سهند مال امروز و دیروز نیست.
چند ضربه به در کوبیده شد و بدون اینکه اجازه ی ورود بدم میکائیل وارد اتاقم شد. یکم بو کشید و با دستش بوی سیگار رو پس زد و گفت: تورو سر جدت سیگار کشیدن توی فضای سر بسته رو ترک کن!
– زود اومدی!
با لحن خود شیرینی گفت: ولیعهد که احضار کنه باید هر جای دنیا هم که باشی خودتو بهش برسونی و بگی جانم؟
به چاپلوسی مضحکش پوزخندی زدم و گفتم: چرا نمیشینی؟
جلوتر اومد و روی نزدیک ترین صندلی به من نشست. یه دونه از میوه های روی میزم برداشت و گفت: چی میخواستی که گفتی تلفنی نمیشه؟
– می خوام یه کاری برام بکنی!
– چی؟
– یکی از افراد مورد اعتمادت رو بفرست ترکیه. یکی می خوام زبر و زرنگ دقیقا مثل خودت!
توی چشمای همدیگه خیره شدیم… بی هیچ حرفی… بالاخره ازم رو برگردوند و به فکر فرو رفت. نگاهم کرد… رنگ صورتش جدی شده بود.
– واس چی میخوای؟
– مشخصه. نیست؟ فقط می خوام میعاد بویی نبره. خودت که میدونی؟ میعاد… میعاد یکم..
.
یه خورده فکر کردم تا کلمه ای که میخواستم به زبون بیارم رو توی دایره لغتم پیدا کنم اما موفق نبودم.
دستاشو بهم مالید و گفت: خیلی خب… فقط بهم بگو باید چیکار کرد؟
– خسرو زنده اس… پدر سهند!
صورتش رو جمع کرد و گفت: چی؟
– پدر واقعی سهند زنده اس… اینا همش یه نقشه بود!
– نقشه به خاطر چی؟
– این نقشه از طرف دخترِ خسروِ.
– اینا رو از کجا میدونی؟ نکنه واسه تمام کارکتر های این قصه بپا گذاشتی؟
لبخندی زدم و گفتم: آره… چرا که نه؟
– خب؟ حالا برنامه ات چیه؟
– می خوام یکی باشه که راست راسکی دخل این بابا رو دربیاره! خیلی مریض احواله …
موضوع اینجوریه که خسرو وصیت شفاهی کرده که از اموالش چیزی هم به سهند برسه .
اینکه اون وصیت کتبیِ دروغه… این دختره ویولت میخواد سر سهند رو شیره بماله!
– واضح تر حرف بزن! چیزی از حرفات نمیفهمم.
– واضح تر اینکه خسرو وصیت کرده برخی از اموالش به سهند برسه و اگه به هر دلیلی به دست سهند نرسید صرف امور خیریه شه. ویولت هم برای اینکه اموال پدرش صرف امور خیریه نشه راه افتاد دنبال سهند تا ثلث اموال خسرو به نام سهند بشه و بعد سهند رو بکشه و به عنوان خواهرش وارثش بشه.
– خب؟ یه آدم مورد اعتماد زبر و زرنگ رو واس چی میخوای؟
– گفتم که! می خوام خسرو رو راستی راستی بفرسته اون دنیا چون سهند نامشروعه بعد از مرگ پدرش چیزی بهش تعلق نمی گیره.
– سهند که فکر میکنه پدرش مرده! یعنی اینو میدونه و رفته سراغ ارث
باباش؟
– یه وصیت نامه کتبی وجود داره که سهند به امید اون رفته.
– تو که گفتی شفاهی…
– آره چون اگه بخوام دیگه اون وصیت نامه کتبی وجود نداره! وکیل معتمد خسرو رو خریدم!
پوزخندی زد و گفت: منو باش که فکر می کردم ساکت نشستی!
بعد از سکوتی نسبتا کوتاه گفت: ولی یه چیزی رو نمیفهمم… چرا این دختر باید وانمود می کرد که پدرش مرده؟
– چون میخواست سهند رو تحت تاثیر احساساتش قرار بده… فقط همین.
– خیلی خب… پس بزار همین دختر هم کارش رو تموم کنه.
– من اطمینان ندارم که بتونه از پس سهند بر بیاد… درضمن! می خوام خودم سهند رو از بین ببرم. مزه ی این قصه به همینه اینکه سهند به دست من بمیره!
توی چشمام خیره شد و آروم گفت: تو پر کینه ترین آدمی هستی که من دیدم!
**** سهند
یه بار دیگه به ساعت مچی توی دستم خیره شدم. پنج و سی و پنج دقیقه ی عصر به وقت محلی استانبول! وارد تلگرام شدم و آنلاین بودن حسام رو که دیدم شروع به نوشتن کردم..
.
– دیگه خسته شدم… نمیدونم دقیقا چقدر دیگه باید صبر کنم.
– خیلی داره طول میکشه سهند!
– دلیل صبر ویولت رو نمیفهمم همه چیز رو کش میده.
و بعد از تلگرام خارج شدم و گوشیم رو توی جیبم گذاشتم.
از پنجره هتل به بیرون نگاه می کردم. دیگه حوصلم سر رفته بود، حوصله ی این شهر رو نداشتم دلم میخواست هر چه زودتر برگردم به همونجایی که بهش تعلق داشتم. تنها جایی که می شد برم خونه ی عالیه خانوم بود که اونم زیاد نمی تونستم برم چون نمی خواستم ویولت رو به این مسئله مشکوک کنم. نباید براش سوال پیش می اومد که چرا این همه میرم پیش عالیه خانوم؟ ممکن بود دردسر ساز شه… اینا رو عالیه خانوم بهم نمی گفت، خودم درک می کردم. الان آرزوم اینه که هرچه زودتر حقمو بگیرم و از این شهری که داره منو خفه میکنه بزنم بیرون و برم به همونجایی که توش نفس می کشیدم… هر چند به سختی!
احتمالا از این به بعد سخت تر هم باشه؛ بدون ستایش همه چیز سخت تر میشه… ستایش تنها حسرتیِ که توی زندگیم به دلم می مونه.
نفسمو با حسرت بیرون دادم و دست به سینه به دیوار تکیه زدم چشمامو بستم تا شاید از تاریکی زیر پلکم کمی آرامش بگیرم.
– برای فردا یه قرار گذاشتم!
– ویولت؟ میشه با همدیگه صحبت کنیم؟
– باشه درمورد چی؟
چشمامو باز کردم. روی مبل رو به روی من نشست و منتظر نگاهم کرد… هنوز هم به همون دیوار تکیه زده بودم.
– می خوام بدونم چرا این همه طول کشید؟ فکر می کردم همه چیز زود تموم میشه و بر می گردم تهران.
– وکیل بابا مصر بود دیروز برگشت و برای فردا قرار گذاشتیم. تو دیگه هیچ وقت برنمی گردی تهران!
بهش پشت کردم و به سمت پنجره برگشتم و با حرص و عصبانیت به خیابون شلوغ زیر پام نگاه کردم.
– اون دیگه دست خودمه!
– باید با من بیای انگلیس! دلم میخواد من تو و مامان یه خانواده باشیم تو چیزی توی ایران نداری که به خاطرش برگردی!
– چرا… دارم…
آهی کشید و گفت: گاهی وقتا دیوونه ام میکنی! سر سختی و یک دندگی بابا رو به ارث بردی.
بلند شد و در حالی که به سمت اتاق می رفت گفت: میرم بخوابم. لطفا اگه برای شام میری بیرون نزدیک ترین رستوران رو انتخاب کن.
منظورش رو گرفتم و گفتم: من بچه نیستم که گم بشم!
دلخور و عصبی ادامه دادم: خیلی این رفتارت رو مخمه.
شونه ای بالا انداخت و ازم دور شد، در اتاق رو هم پشت سر خودش بست. خودم رو روی مبل رها کردم و با چشم های بسته نفسم رو صدا دار بیرون فرستادم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی گفتگویی شدم. صدا خیلی ضعیف بود و حتی یه کلمه هم نمی فهمیدم. بلند شدم و آروم آروم به سمت در اتاقش قدم برداشتم و گوشم رو به در چسبوندم
– اون هدفش اینه که به اموالی که بهش وعده داده شده برسه و برگرده تهران.
کمی سکوت کرد و بعد ادامه داد: شاید نیاز باشه همین جا کار رو تموم کنیم!
– یکم بیشتر تحملش کن ویولت! باید توجهش رو به خودت جلب کنی. یه خواهر دوست داشتنی باش براش! اون فقط تو رو داره که نسبت خونی باهاش داشته باشه، تو نزدیک ترین شخص به سهندی! باید کاری کنی تا تو رو وارث خودش بدونه؛ بعدش کار تمومه! مهم نیست که با تو بیاد لندن یا نه… مهم اینه که اون به تهران برنمی گرده.
خودم رو از در اتاق جدا کردم. دستم مشت شده بود. تا حدی که برای تو دهنی زدن آماده بود!
کیف پول و ساعتم رو برداشتم و از هتل بیرون زدم. تا حد خیلی زیادی مسیر های نزدیک به هتل رو یاد گرفته بودم. از تاکسی گرفتن صرف نظر کردم و توی خیابونا راه افتادم… دلم هوس غذای خیابونی کرد… چند روزه که برای اولین بار دلم برای دستپخت طاهره خانوم تنگ شده…
حقم رو که بگیرم برمی گردم تهران. یه زندگی درست درمون و باحال می سازم… البته باید این یادم بمونه که نباید به پول توی جیبم مغرور شم!
اگه هوس مسافرت به کشور های خارجی به سرم بزنه اولین جایی که میرم اسپانیاست …
واسه دیدن ال کلاسیکو! هر سال هم به عالیه خانوم سر می زنم… کارخونه هم بمونه واسه بانو و محمت… مطمئنا اونا بهتر می فهمنش!
پام برسه تهران… میعاد رو به خاطر همه چیز می بخشم و میارمش کنارخودم.
زیپ کاپشنم رو بالا تر بردم و باز هم به قدم زدن نه چندان بی هدفم ادامه دادم…
سر به سر سورن و منوچهرخان هم نمیزارم همین که با موفقیت هام حرصشون بدم دیگه کافیه!
راستی حسام… یه کادو توپ هم میدم به حسام بابت ازدواجش با نگار. هر کاری هم که راه بندازم باید حسام باشه؛ اصلا بدون حسام مگه میشه؟
ایستادم و نفسم رو بیرون دادم… همه ی حرفا و فکرام مثل یه بخار از دهنم خارج شد… هرچقدر هم سعی کنی نمیتونی فکرت رو کنترل کنی سهند! نمیتونی به حرفایی که شنیدی فکر نکنی! هرچقدر تلاش کنی نمیتونی حقیقتی که بهت ثابت شد رو کتمان کنی!
به صورتم دست کشیدم و باز هم نفسم رو بیرون دادم. وقتی میگی مگه بدتر از اینم میشه؟ بدتر از این یه جوری خودش رو نشون میده که دهنت سرویس میشه! الان تو همچین وضعیتی ام…
صدای جیغ نسبتا کوتاه یه دختر توجه مو به خودش جلب کرد. یه پالتو بلند تنش بود و موهای بلند موج دارش رو روی پالتوش ریخته بود و یه کلاه زمستونه هم سرش بود. چهره اش رو نمیتونستم ببینم؛ ولی به سختی تلاش می کرد خودش رو از دست یه پسر مست فراری بده. وقتی اتفاقی به سمتم برگشت و تونستم چهره اش رو ببینم به سمتشون دوییدم و بی توجه به اینکه اون پسر چیزی از فارسی نمیفهمه بهش غرییدم: ولش کن عوضی!
انقدر مست بود که در مقابل من نتونست خودش رو کنترل کنه و به محض اینکه پسش زدم روی زمین افتاد. گوشه ی پالتوی بانو رو گرفتم و گفتم: پاشو بانو! آخه اینجا چیکار میکنی؟
به اطرافم که خوب نگاه کردم دیدم این منم که ناخواسته سر از بشیکتاش دراوردم؛ سویسوتل به بشیکتاش نزدیک بود!
با گریه از روی زمین بلند شد و گفت: پسره ی احمق… از اول شب هم نگاهش به من بود.
یه نگاه دیگه به پسره انداختم که هنوز روی زمین افتاده بود و دوستاش که تازه از دیسکو زدن بیرون به سمتش دوییدن و بلندش کردن. دنبال بانو راه افتادم…
– الان حالت خوبه؟
– دلم گرفته بود گفتم بیام یکم خوش باشم!
– تنهایی اومده بودی؟
جواب نداد، شاید نشنیده بود! قدم هام رو تند تر کردم بهش نزدیک تر شدم: پرسیدم تنهایی اومدی؟
– آره… تو چرا بیرون بودی؟
– میخواستم شام بخورم.
– کدوم رستوران؟
– دلم میخواست یه غذای خیابونی امتحان کنم .
یهو تغییر روحیه داد… با خوشحالی دستمو گرفت و به سمت خودش کشید…
– پس بیا دوتایی بهترین غذای خیابونی رو امتحان کنیم.
*****
– فردا همه چیز تموم میشه بعدش برمی گردم تهران!
– یعنی واقعا برمی گردی؟
– آره… اینجا چیزی ندارم که دلمو بهش خوش کنم!
– تهران چی؟ اونجا چیزی هست که دلتو بهش خوش کنی؟
سکوت کردم… برام سخت بود بگم نه هیچی نیست. یه صدایی توی سرم می پیچید که “همه چیز برای سهند سپهراد تموم شده اس” از تنهایی خودم افسرده شدم… لبامو با زبونم تر کردم… با انگشتام ور رفتم تا اینکه بالاخره به حرف اومدم: زندگی من خیلی پوچه!
– چرا سعی نمیکنی شاد باشی؟ توی این مدتی که شناختمت اصلا ندیدم حداقل یه بار بخندی! تو خیلی افسرده ای.
لبخند تلخی زدم و هیچی نگفتم. به یه گوشه چشم دوخت و غمگین گفت: وقتی بزرگ شدم و درک کردم که پدر و مادرم رو از دست دادم فکر کردم شاید غمگین تر از من وجود نداره. عالیه خانوم مثل یه مادر باهام رفتار می کرد؛ ولی من دلم یه مادر واقعی می خواست.
دلم بدجور شکسته بود؛ از زندگی نا امید بودم.
کمی خندید و ادامه داد: واسه همین کسی باهام دوست نمی شد! هفده سالم که شد تصمیم گرفتم خودم رو تغییر بدم…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن