رمان دومینو پارت۸

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

ستایش
میکائیل کنارم نشسته بود و من فقط به سفره ی عقد خیره شده بودم. عاقد روی یه صندلی نشسته بود و چیزی نمونده بود که شروع کنه. فکر و خیالم پیش سهند بود… دلم میخواست بدونم پروازش انجام شد یا نه؟ کاش می شد یه خبری بهم برسه!
میکائیل خودش رو بهم نزدیک تر کرد و آروم گفت: نمی خوام دیگه بدونم چی توی دلته؛ اما من می خوام خوشبختت کنم! هدفم فقط اینه چون لیاقتت خوشبختیه، فقط سعی کن دوستم داشته باشی!
و بالاخره عاقد شروع کرد تا همه چیز تموم شه! بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود هر کلمه ای که از خطبه جاری می شد بغض من شدید تر می شد اما نمی خواستم گریه کنم و مراسم رو با احساساتم بهم بزنم. وقتی عاقد منتظر بله ی من موند اصلا بله به زبونم نمی اومد. دلم می خواست فکر کنم که همه ی اینا یه خوابه دلم می خواست یه نفر من رو بیدار کنه حتی با یه سیلی محکم… فقط یه جوری بزنه که بیدار شم.
***** میعاد
مراسم که تموم شد بعضی از مهمون ها رفتن. البته دوستان و آشنایان نزدیک هنوز بودن و تو دسته های چند نفره دورهمی تشکیل داده بودن و هرهر و کرکر می خندیدن!
مامان که از مشروب خوردن بعضی مهمونا حرصش گرفته بود اومد سمتم و با عصبانیت گفت: بیا بریم میعاد!
دلم میخواست مخالفت کنم؛ اما نمیخواستم مامان رو به خودم حساس کنم واسه همین قبول کردم که بریم. به همراه مامان به سمت خروجی خونه راه افتادیم که سورن جلومون رو گرفت و گفت: کجا با این عجله؟
به جای من مامان جواب داد: دیگه باید بریم پسرم ان شاالله دامادی خودت رو ببینم!
سورن به حرف مامان خندید که خنده اش بیشتر شبیه به یه پوزخند بود. بعدش دستش رو روی کمر مامان گذاشت و اون رو دوباره به طرف جمع راهنمایی کرد و گفت: فعلا زوده که برین… بمونین فعلا اصل مطلب مونده!
با تعجب گفتم: اصل مطلب؟ – یه نمایش خاص دارم!
و بعد چشمک زد. نفهمیدم منظورش چیه و چی توی سرشه! من و مامان به سمت جای قبلیمون برگشتیم و من کنجکاو به سورن نگاه می کردم تا بفهمم منظورش ازنمایش چی بوده. سورن که از ما جدا شد به سمت جایگاه عروس و داماد رفت و با صدای بلند که همه بشنون گفت: خانوما و آقایون از این که به مراسم ازدواج خواهر کوچیکترم یعنی دختر منوچهرخان بزرگ اومدین ممنونم!
همه سکوت کرده بودن و به سمت سورن برگشته بودن تا حرفاش رو بشنون که سورن ادامه داد: امشب این مراسم ازدواج بهونه ای بود واسه دور هم بودنمون …
مکث کرد و به تک تک مهمون ها نگاه کرد و شمرده تر ادامه داد: امشب… جای یک نفر در بینمون خالی بود! یه نفر که مثل پسرخاله ی من بود! می خوام دلیل غیبتش رو با یه قصه شروع کنم… یه قصه که یه قصه نیست… یه واقعیته! چند سال پیش یه دختر معمولی عاشق یه پسر ثروتمند میشه…
ستایش وحشت زده گفت: سورن!
اما سورن توجهی نکرد و به حرفش ادامه داد: اما اون پسر اون دختر رو فقط به خاطر هوس می خواست نه عشق! مدتی که از دوستیشون گذشت دختر بیچاره به واسطه ی یه رابطه ی نامشروع از پسر قصه مون باردار میشه!
ستایش: سورن کافیه؛ تمومش کن!
سورن: خانواده ی دختر که این رسوایی رو میفهمن خیلی عصبی میشن یکیشون سکته میکنه… یکیشون هم چون تحمل این رسوایی رو نداشته گم و گور میشه… خلاصه هرکدومشون یه اتفاق براش می افته. پسره هم دختره رو ول میکنه و بهش میگه که باهاش ازدواج نمیکنه!
ستایش چشماش رو بست و به سورن که تقریبا کنارش ایستاده بود گفت: تمومش کن سورن خواهش میکنم!
و بعد قطره اشکی از چشم های بسته اش سر خورد پایین که از چشم من پنهون نموند. همه چشم به دهن سورن دوخته بودن تا این قصه ی جذاب رو از زبونش بشنون… عجیب بود! توی همچین مراسمی سورن شروع به قصه گفتن کرده!
سورن: پسرعموی اون دختر که می بینه اسم دختر عموش داره زبون به زبون توی محله شون می چرخه خونش به جوش میاد و با اون دختر ازدواج میکنه. یه ازدواج کاملا سوری و فداکارانه! بچه که به دنیا اومد پسرعموئه دوباره از خودگذشتگی کرد و با دست خالی شد پدرخونده ی اون بچه! مادر بچه هم وقتی فهمید عشقش برای همیشه رفته خارج از شدت غم و غصه خودکشی می کنه.
ستایش از جاش بلند شد و داد زد: کافیه دیگه سورن! میخوای به کجا برسی؟ این چرت و پرتا چیه که میگی؟
همه ی مهمون ها با تعجب به این عروس عصبی نگاه می کردن. سورن خنده ای کرد و گفت: می بینین؟ خواهرم یه آدم عصبیه! خدا بهت صبر بده میکائیل!
همه خندیدن و فقط من بودم که بی هیچ حرکتی عکس العمل های ستایش رو زیر نظر گرفته بودم. چرا هر لحظه که می گذره نسبت به حرف های سورن بیشتر بهم می ریزه؟ چی توی سرته سورن؟
ستایش که از چهره ی عصبیش مشخص بود چقدر حرص می خورد روی صندلیش نشست. خنده ی کوتاه حضار که تموم شد سورن ادامه داد: سال ها بعد وقتی پسر قصه ی ما به سن میانسالی رسید در اثر بیماری توی خارج مُرد درحالی که یه زن اجنبی داشت و یه دختر دو رگه. قبل از مرگش پرده از اسرارش برمی داره و برای زن و دخترش راز چند ساله اش رو فاش میکنه چون عذاب وجدان داشت! تقریبا هیچ وقت نتونست خبری از حال پسرش بگیره و پسر هم نمی دونست واقعا کیه و نمی دونست اون مردی رو که پدر خودش میدونه در واقع پسر عموی مادرشه!
ستایش با خشم به سورن چشم دوخته بود. اشک های بیشتری از چشماش جاری شده بود..
. هم عصبی بود هم گریون …
سورن: یه روزی رسید که پسر نامشروع قصه مون همه چیز رو فهمید و دقیقا روزی که عشق افسانه ایش ازدواج کرد رفت ترکیه دنبال سرنوشتش!
همه سکوت کرده بودن و به دهن سورن و کلماتی که ازش خارج می شد خیره شده بودن.
سورن رو به مامان کرد و بعد از مکث خیلی کوتاهی ادامه داد: سهند رفته ترکیه خاله طاهره! با خواهر دو رگه اش رفته ترکیه. این قصه ی سهند بود!
ستایش دست هاش رو روی صورتش گذاشت، همه توی شوک بودن! البته همه که نه… هر کی که خانواده ی ما و سهند رو می شناخت توی شوک بود! همهمه ی مهمون ها شروع شد. بی حرکت به سورن نگاه می کردم. هیچ حرفی نمی زدم… سورن الان درمورد سهند چی گفت؟ باورم نمیشه مگه همچین چیزی میشه؟ مگه میشه سهند برادر من نباشه؟ این امکان نداره. زبونم قفل کرده بود. سورن هنوزم چشم به مامان دوخته بود که با ناباوری بهش نگاه می کرد…
سورن: اصل ماجرا اینه خاله جان… آقا رحیم به تو دروغ گفته! سهند هیچ وقت پسرش نبوده… هیچ وقت!
سورن به بالا اشاره داد و داد زد: سهند این بالا تو آسمونه! داره میره ترکیه!
فریاد زد: سهند حلال زاده نیست!
و بعد دیوانه وار با صدای بلندی خندید! مامان دستش رو روی قلبش گذاشت و به لباسش چنگ زد. اسم بابا و کلمه ی دروغ رو که شنید به نفس نفس افتاد؛ تعداد نفس هاش رو حتی می تونستم بشمارم. من هنوز به سورن نگاه می کردم دستام یخ زده بود، نکنه سورن نقشه ای داره و داره دروغ میگه؟ اما اگه واقعیت داشته باشه چی؟
با دستای عرق کرده داشتم به سورن نگاه می کردم که در یک آن جمعیت به سمت مامان هجوم اورد… صدای جیغ خانوم ها تا خود آسمون می رسید. نگاهم رو به سمت مامان چرخوندم اما اینقدر اطرافش شلوغ بود که نمی تونستم ببینمش. این بار سورن خونسردانه همون جایی که بود ایستاده بود؛ به من زل زده بود. هر جیغی که زده می شد سر من بیشتر گیج می رفت… رفتم سمت مامان بدجور تلو تلو می خوردم… همه رو کنار زدم…
– مامان…
***** سهند
دستم رو زیر چونه ام گذاشته بودم و از بالا به پایین نگاه می کردم… منوچهرخان و سورن و همه ی آدماشون الان زیر پای منن!
)آغاز موسیقی بین متن…. به نام عقاب با صدای رضا یزدانی(
عقاب از شهرِ کلاغ ها پرید….
عقاب از شهرِ کلاغ ها پرید….
هیچکس آخر این قصه رو نشنید
هیچکس آخر این قصه رو نشنید
*
یه نگاه به ویولت انداختم که سرش توی تبلتش بود و یه بازی دخترونه رو انجام می داد…
لبخندی زدم و دوباره به ابرا نگاه کردم
*
ندونستن یه عقاب یه عقابه
پریدن تو ذات عقابه
ندونستن یه عقاب یه عقابه
پریدن تو ذات عقابه
عقاب از شهرِ کلاغ ها پرید….
عقاب از شهرِ کلاغ ها پرید….
هیچکس آخر این قصه رو نشنید
)پایان موسیقی بین متن… به نام عقاب با صدای رضا یزدانی(
*****
یک هفته گذشت….
چشمام رو که باز کردم نگاهم به سقف شیک و پیک اتاق افتاد… توی یکی از گرون قیمت ترین و مجلل ترین هتل های استانبول اقامت کرده بودیم… هتل سویسوتل استانبول! هتل به این مجللی توی خواب هم ندیده بودم چه برسه به اینکه بخوام یه مدت توش اقامت کنم!
صدای گوشیم رو که شنیدم تازه فهمیدم به خاطر صدای گوشیم بیدار شدم.
با صدای گرفته ای جواب دادم: الو؟
– بیدار شدی؟
– آره همین الان.
– خیلی خب پس بیا صبحانه بخور امروز دیگه باید بریم.
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: دیگه تمومش کن ویولت اون نمیخواد ما رو ببینه!
– نه! بالاخره قبول می کنه که ما رو ببینه.
– این بار چهارمیه که میگی بریم پیشش، اون از ما خوشش نمیاد. مگه ندیدی دفعه ی قبل که زنگ زدیم چیکار کرد؟
– ولی مجبوریم سهند! اون الان تنها کسیه که از خانواده ی پدرمون به جا مونده. این همه راه نیومدیم که پسمون بزنه. باید بریم پیشش تا بفهمیم چه اتفاقات دیگه ای افتاده که نمیدونی
م.
– ولی من دلم نمیخواد چیز دیگه بدونم.
– سهند! عمه ی ما یه پیرزن پولدار تنهاس… حالا فهمیدی چی بهت میگم؟ بزرگترین کارخونه ی نساجی ترکیه به نامشه.
اخمی کردم… من حریص نیستم! من چشم به مال اون پیرزن ندارم فقط می خوام سهم خودمو داشته باشم تا بتونم به نوایی برسم؛ تا بتونم از بالا به سورن و منوچهرخان نگاه کنم .
من فقط سهم خودمو می خوام.
– من آدم حریصی نیستم و نمی خوام اون خانوم رو ببینم!
– سهند از حرفم ناراحت نشو! من فقط می خوام بدونم عمه عالیه چرا از ما متنفره؟ از بابا از من از تو… فقط می خوام اینو بدونم! خواهش میکنم امروز هم با من بیا.
به گوشه ی تختم خیره شده بودم و سکوت کرده بودم.
– سهند؟
– باشه! میام صبحانه بخوریم.
گوشی رو قطع کردم و بعد از اینکه آبی به صورتم زدم لباسام رو پوشیدم. از اتاق که رفتم بیرون باز هم با اوج تجملات رو به رو شدم. آروم انگشتم رو به دیوار کشیدم… اینقدر سنگ ها و کاشی ها برق انداخته بودن که تصویر خودم رو توشون می دیدم.
همه توی لباس های گرون قیمت بودن؛ با ظرف های گرون قیمت صبحانه می خوردن. تو اوج شادی قهقهه میزدن!
داشتم به این جمعیت ثروتمند نگاه می کردم که ویولت برام دست تکون داد. رفتم سمت میزش و نشستم.
با خنده گفت: امروز هم مثل روزای قبل دیر از خواب بیدار شدی!
دلم میخواست بگم این تخت اینقدر گرم و نرمه که آدم دل ازش نمی کنه اما نباید نشون بدم که تا حالا روی همچین تختی نخوابیدم!
– من گاهی وقتا دیر بیدار میشم. ببخشید .
مشغول خوردن صبحانه ی مفصل و رنگارنگم شدم و اون با دستمال دهنشو پاک کرد و گفت: باید تا بیست دقیقه ی دیگه راه بیافتیم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: باشه!
صبحانه ام که تموم شد هر دومون بلند شدیم. قرار بود برای اولین بار به دیدن عمه عالیه بریم… عمه عالیه! چه زودم پسرخاله شدم! قبلا چند باری زنگ زده بودیم و درخواست ملاقات کردیم اما هر دفعه اجازه نداد بریم. بار اول که زنگ زدیم خدمتکارش گفت خانومش خونه نیست. بار دوم که زنگ زدیم نمی خواست ما رو ببینه. به ویولت گفتم بهش فرصت بدیم شاید امروز واقعا نتونه ما رو ببینه؛ اما بار سوم که با خدتمکارش صحبت کردیم صدای داد و بیدادش رو از پشت گوشی شنیدیم که می گفت نمی خوام ببینمشون. واقعا ته دلم میخواست بدونم چرا از ما متنفره و نمیخواد نه من و نه ویولت رو ببینه؟؟ ویولت میگه عالیه خانوم حتی از خسرو هم دل خوشی نداره… ولی آخه چرا؟ امروز تصمیم گرفتیم بدون اطلاع قبلی بریم بلکه شاید مثلا توی رودروایسی گیر کرد و ما رو توی خونه اش راه داد! البته من که برخلاف ویولت بعید می دونم.
به تمام این چیزا توی تاکسی فکر می کردم تا اینکه بالاخره رو به روی خونه ی بزرگش توقف کردیم. پیاده شدم و به راننده ای که پیاده شد تا در رو برای ویولت باز کنه توجه نکردم.
به سر تا پای خونه که نگاه کردم مخم سوت کشید. خونه؟؟ به این که خونه نمیگن بهش میگن کاخ! میگن عمارت! سه طبقه بود و سر تا سر سفید. گل های یاس تمام دیوار های حیاطش رو پوشونده بود و بوی خیلی خوبی توی فضای اطراف عمارت پخش شده بود. از لا به لای فرفورژه های در می تونستم داخل حیاط رو ببینم که ساختمون عمارت پنج پله ی خیلی عریض داشت تا احتمالا به در ورودی برسی.
رو به روی در خونه ایستادم ویولت هم که پیاده شده بود کنارم ایستاد و گفت: خب…؟ چرا جلوتر نمیری؟
– میدونم که بازم نمی خواد ما رو ببینه…
به سمت در قدم برداشت و زنگ آیفون رو فشرد و گفت: این بار هم امتحان می کنیم…
دختری آیفون رو جواب داد و به ترکی جمله ای گفت و من نفهمیدم
I don`t know Turkish – ویولت: ترکی نمیفهمم
این دفعه با لهجه ی ترکی به فارسی گفت: پرسیدم شما؟
– خواهش میکنم عمه مون رو راضی کن ببینیمش.
دختر با لحن آرومی گفت: بازم که شمایید! ولی متاسفم… اون راضی نمیشه.
– در رو باز کن ببینیمش! خواهش میکنم.
– نمیتونم در رو باز کنم… باور کنید!
– خواهش میکنم…
قبل از اینکه دختر ترکِ فارسی زبون چیزی بگه گفتم: ویولت! کافیه…
– اما باید ببینیمش سهند… باید بدونیم چرا از ما متنفره؟ اون تنها کسیه که ما داریم.
صدام رو تقریبا بالا بردم و گفتم: اما من میلی به دیدن پیرزنی که نمیخواد منو ببینه ندارم!
صدایی که بر اثر کهولت سن تا حدودی می لرزید از طریق آیفون گفت: بیاین تو!
شونه هام رو پایین انداختم و فقط به ویولت نگاه کردم، اونم به من نگاه می کرد. تحت تاثیر این صدا قرار گرفته بودیم… یعنی شنیده بود؟ صدای آیفون اومد که گوشیش رو سر جاش گذاشته بودن. در رو باز کردن و ویولت بهم اشاره داد که بریم داخل.
نفس عمیقی کشیدم و پشت سر ویولت راه افتادم. حیاط چندان بزرگی نداشت به جز سنگ فرشی که مشخصا برای رفت و آمد ماشین بود بقیه ی حیاط تماما چمن کاری بود. این سنگ فرش از در اصلی شروع می شد و به دری با کرکره ی سفید ختم می شد که مطمئنا پارکینگ بود. البته این سنگ فرش به صورت شاخه ای از وسط چمن ها هم رد می شد و به یک حوض بزرگ می رسید که اطرافش چهار نیمکت از جنس سنگ مرمر بود و وسط حوض هم یک فواره ی بلند. قسمت های چمن کاری شده هم پر بودن از درخت های چنار و سرو و بوته های گل که به جز سرو ها بقیه در حال خشک شدن بودن.
همونطور که از پشت در هم دیده بودم ساختمون پنج پله می خورد. تراس عریضی داشت که با چهار ستون برافراشته شده بود. ستون ها چنان به واسطه ی پیچک ها پوشیده شده بودن که ابدا نماشون دیده نمی شد! انگار که این پیچک ها بودن که سقف ساختمون رو نگه داشتن!! میز و صندلی چوبی توی تراس چیده شده بود و یه گلدون از گل های آفتاب گردان روی میز بود. با حیرت به همه جاش نگاه می کردم. اگه من همچین خونه ای داشتم چی می شد؟ خونه ی منوچهر خان و هدایتی عمرا اگه به پای این خونه می رسید. به نظرم خونه های اونا رو سر همدیگه هم بزارم به بزرگی نصف این خونه هم نمی رسه!
ویولت خیلی عادی رفتار می کرد و به سمت ورودی قدم بر می داشت و فقط این من بودم
که مثل ندید بدید ها به همه جای این عمارت بهشتی زل می زدم! خب طبیعیه… ویولت از بس همچین جاهایی دیده که براش جذابیتی نداره فقط منم که تو جمع آدمای اطرافم فلک زده ام!!
خدمتکاری به استقبالمون اومده بود. من و ویولت به انگلیسی سلام کردیم و اونم جواب داد. به داخل خونه راهنماییمون کرد یک سالن مربع شکل بود حدودا چهل و هشت متر کفش با پارکت های کرم رنگ پوشیده بود. گوشه و کنار سالن با مجسمه ی حیوانات تزئین شده بود. دقیقا رو به روی در ورودی پله های عریضی وجود داشت که به طبقه ی بالا راه داشت. از یک جایی به بعد مارپیچ می شدن و تعداد واقعیشون دیده نمی شد. هر دو سمت پله ها چند در وجود داشت. خدمتکار به سمت دری که سمت چپ پله های بود راهنماییمون کرد.
وارد سالن که شدیم چشمم اولین جایی که دید لوستر بلندی بود که از سقف آویزون بود. فرش بزرگ و دایره شکل زیبایی وسط سالن پهن بود که اطرافش یک دست مبل سورمه ای چیده شده بود. روی مبل تک نفره نشستم و ویولت هم روی مبل دو نفره ی کناریم نشست.
.. هیچکس پیشمون نبود. هیچ صدایی هم نمی اومد انگار که نه انگار دو نفر مهمان توی این خونه است. باز هم چشم چرخوندم و به اطرافم نگاه کردم. توجه ام به تابلوی بزرگی که به دیوار وصل بود جلب شد. یه عده آدم اروپایی و اشرافی که هرکدومشون مشغول انجام کاری بودن.
چند دقیقه ی کوتاه گذشت تا اینکه بالاخره دختر ترک جوونی که ویولت باهاش حرف زد عالیه خانوم رو که روی ویلچر نشسته بود رو به سمتمون راهنمایی کرد. موهاش یک دست سفید بودن و اطراف چشم ها و دهنش چین و چروک افتاده بود… نزدیک تر که اومد فهمیدم سنش هنوز از درخشش چشم های مشکی و درشتش کم نکرده! با دیدن عالیه خانوم من و ویولت از جامون بلند شدیم و آروم سلام کردیم.
جوابی نداد. دختر ویلچر عالیه خانوم رو رو به روی ما نگه داشت.
– بانو؟
– بله عالیه خانوم؟
– خودت برو و برای برادر زاده هام شربت بیار!
برادر زاده هام! یعنی منو هم برادرزاده خودش میدونه؟ انگار که نه انگار من این همه
ماجرا برام پیش اومده و ازشون دور افتادم! فورا منو به عنوان برادر زاده ی خودش قبول کرد. مگه از ما بدش نمی اومد؟ این که داره خیلی عادی برخورد می کنه و ما رو برادر زاده خطاب می کنه؟! بانو ازمون جدا شد و از سالن بیرون رفت. هنوز بینمون سکوت برقرار بود. من و ویولت هر از گاهی به همدیگه نگاه می کردیم و نمی دونستیم باید این سکوت رو بشکنیم یا نه؟ عالیه خانوم خیلی عبوس روی ویلچرش نشسته بود و ما دو نفر رو از نظر می گذروند. بانو با دو لیوان شربت برگشت و اونا رو روی میز گذاشت بعدشم روی نزدیک ترین مبل به عالیه خانوم نشست.
عالیه خانوم با بداخلاقی گفت: حالا که توی خونه ام راهتون دادم روزه ی سکوت گرفتین؟
ویولت: عمه جون ما فقط تعجب کردیم از اینکه بالاخره به ما اجازه دادین ببینیمتون.
– دفعه ی قبل که اومدی استانبول به دیدنم بهت گفتم که دیگه نیا!
– اما برادرم باید شما رو می دید.
عالیه خانوم به سر تا پام نگاهی کرد. سری تکون داد و گفت: پس پسر خسرو تویی! چقدر برازنده!
– خیلی ممنون.
سری تکون داد و گفت: آخرین باری که دیدمت یک سال و نیمت بود! اون روز به سمت ترکیه پرواز داشتم و اومده بودم ببینمت. خیلی دوسِت داشتم اما زمونه من رو تغییر داد؛ تا وقتی که توی ایران بودم تقریبا هر روز به دیدنت می اومدم. سی و سه سالم بود که برای همیشه اومدم استانبول. من از پدرت سه سال کوچیک ترم.
– شما آقام رو می شناختین؟
ابرو بالا انداخت و با تعجب گفت: آقات؟
– بابام رو میگم، اونی که من رو بزرگ کرده!
– آره، رحیم رو می شناختم. مرد فوق العاده ای بود! اینو از اونجایی فهمیدم که با آذر ازدواج کرد. آذر رو هم می شناختم… دختر احساساتی بود!
به من خیره شد و گفت: تو پسر خسرویی… خون خسرو توی رگ هات جریان داره… فقط اینه که خُردم میکنه!
– ولی نه… من سهندم… سهند سپهراد! شما هم منو نمیشناسید. میخواید تو همون نگاه اول هزارتا وصله بهم بچسبونید؛ من نمی خوام خودم رو به خانواده ی شما بچسبونم عالیه خانوم… اگه می بینید این همه راه اومدم فقط به خاطر دلمه… به خاطر مادرم! آقام می گفت آخرین باری که دیدمش یه بچه ی هشت ماهه بودم؛ ولی من هرشب دارم تو خواب می بینمش!
با تعجب گفت: تو به خاطر مادرت اومدی؟
مصمم گفتم: اومدم تا بفهمم چرا اون مرد همچین ظلمی در حقش کرد!
ویولت که انگار بهش بر خورده بود که از باباش اینجوری یاد کردم عصبی اسممو صدا زد که عالیه خانوم دستشو بالا اورد و ازش خواست ساکت بمونه بعد با لبخند محوی به من خیره شد. من توی چشمای اون نگاه می کردم و اون توی چشمای من… لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: خوبه… پس خوب گوش کن زاده ی هوس خسرو!
بهم بر خورد… سگ بهم می گفت اینقدر خونم جوش نمی اومد. بدنم از شدت خشم داغ شده بود هر آن ممکن بود خشم درونم عین آتش فشانی فوران کنه؛ ولی دم نزدم .
– میخوای بدونی پدرت واقعا کی بود؟ برادرم بود اما من هیچ وقت دوسش
نداشتم .
با حرص و نفرت ادامه داد: چون اون لیاقت دوست داشتن رو نداشت!
ویولت تندی از جاش بلند شد و عصبی گفت: شما حق ندارین اینقدر به پدر من بی احترامی کنید.
عالیه خانوم هم صداشو کمی بالا برد و با حالت طلبکارانه ای گفت: اینجا خونه ی منه …
تو میتونی جایی که برخلاف میلت صحبت میکنن نباشی دختر!
ویولت نفسش رو با حرص بیرون داد و به سمت در خروجی به راه افتاد. بلند شدم و گفتم:
ویولت؟ صبر کن خواهش میکنم!
لحظه ای کوتاه به سمتم برگشت و گفت: جلوی در خونه منتظرتم سهند.
در رو که پشت سر خودش بست منم آروم روی همون مبل نشستم. در سکوت نگاهی به عالیه خانوم انداختم که فقط به من نگاه می کرد.
عالیه خانوم: بانو!
– بله عالیه خانوم؟
– برو پیش ویولت تنها نباشه.
بانو که رفت عالیه خانوم به حرف اومد: این دختره ی سگ زاده )!( خیلی زود جوشه.
باورم نمی شد که این زن نسبت به برادر خودش با این بی رحمی حرف می زنه.
– چون شما به پدرش بی احترامی می کنید!
پوزخند کوچیکی زد و گفت: پدرش؟ پدر تو چی؟
– من هیچ علاقه ای به اون مرد ندارم. پدر من رحیم سپهرادِ.
– من هیچ وقت فرزندی نداشتم، البته تا قبل از بانو. شاید اگر منم فرزندی داشتم اینقدر جانب منو می گرفت!
– شما چرا اینقدر از برادر خودتون متنفرین؟
– این قصه سر درازی داره پسر جان… تو فقط یه چیزی رو به من اثبات کن!
بعد سکوت کوتاهی گفتم: چه چیزی؟
محکم و با صلابت گفت: اینکه تو هم مثل من از خسرو متنفری.
– چطور اثبات کنم؟
– از سهمت بگذر!
هر دومون در سکوت کامل به چشمای همدیگه زل زده بودیم. من باید از سهم ارثم بگذرم؟ برای چی باید بگذرم؟ اصلا چرا باید به این زن ثابت کنم که از خسرو متنفرم؟ من این همه راه رو نیومدم که از سهمم بگذرم.
– چرا باید همچین کاری کنم؟
– که به من اثبات کنی!
– و چرا باید به شما اثبات کنم؟
– که پسر من بشی!
پوزخندی زدم و پوزخندم تبدیل به خنده شد.
– ولی من این همه راه نیومدم که دنبال یه مادر بگردم.
– تو واقعا فکر کردی که ویولت این همه راه اومده ایران و این همه دردسر به جون خریده تا یه رقیب برای خودش و مادرش دست و پا کنه؟
– ولی اون به وصیت خسرو عمل کرده.
این بار اون بود که پوزخند زد و پوزخندش به خنده تبدیل شد!
– من حقیقت هایی رو میدونم که تو نمیدونی… چون بهت نفهموندن!
مشکوکانه بهش نگاه کردم. نمیفهمیدم طرف حق کیه؟ کی حرف درست رو به من میزنه؟ اصلا منظور این زن چیه؟
– فکر کردی ویولت و اون مادر فرنگیش دوستدار توان که خودشون رو به خاطر تو توی دردسر انداختن؟ یا فکر کردی دنبال یه مرد می گردن که بالای سرشون باشه؟ اصلا به خسرو نرفتی. اون خیلی باهوش و زبر و زرنگ بود!
– حرفاتون برام خیلی گنگه.
– پیش من بمون پسر. تو الان اول مرز اروپا ایستادی… بیشتر از این نرو که به ضررته!
سکوت کردیم و دوباره به چشمای همدیگه خیره موندیم که ادامه داد: من هیچکس رو ندارم جز بانو… اموالم رو برای تو میزارم. کارخونه ام… زمین های توی ایرانم… این خونه..
. همه شونو… سمت اونایی که میخوای بری نرو!
بی هیچ حرفی بلند شدم و به سمت در حرکت کردم که صداش متوقفم کرد…
– اونا فقط تو رو میخوان تا اموالی که خسرو برات به ارث گذاشته رو به دست بیارن، چون وکیل خسرو اون اموال رو فقط به تو تحویل میده!
یه قدم دیگه به سمت در برداشتم که دوباره گفت: به حرفام فکر کن سهند! منو تو یک حس مشترک داریم… نفرت! اونم از خسرو… اموال خسرو به درد تو نمی خوره تباهی به سراغت میاره.
کمی مکث کردم و دستگیره ی در رو توی دستم گرفتم و بدون اینکه کامل به سمتش بچرخم گفتم: من…
من چی؟ حرفی برای گفتن نداشتم… دستی به گردنم کشیدم و در رو باز کردم. ویولت به دیوار حیاط تکیه زده بود و بانو روی تاب نشسته بود. یه نگاهی به بانو انداختم و به سمت ویولت رفتم و گفتم: تو برو هتل! من میرم بیرون یه چرخی بزنم… از وقتی اومدم شهر رو ندیدم.
سری به نشونه ی باشه تکون داد و گفت: خیلی خب…
بی توجه به بانو از خونه زدیم بیرون و بعد از اینکه ویولت سوار تاکسی شد راه افتادم.
فصل پاییز از راه رسیده بود و هوا سرد شده بود. یقه ی سویشرتم رو بالا زدم؛ بخاری که از دهنم بیرون می اومد حتی به خودم ثابت می کرد که هوا چقدر سرده. من نمیتونستم با زندگیم بجنگم! هیچ وقت نتونستم؛ همیشه تسلیم شدم. هرکی هر چیزی که دلش خواست بهم گفت و من دم نزدم؛ هیچ وقت نتونستم از خودم دفاع کنم. درست وقتی که اومدم تا از خودم دفاع کنم دیدم باز هم نمی تونم! نمیتونم بفهمم راست وغلط زندگیم چیه؟ راهی که باید برم از کدوم وره؟ چرا همه منو به جاهایی می کشونن تا سردرگم بشم؟
مسیر ها رو بلد نبودم و به هر جایی کشیده می شدم. به خودم که اومدم دیدم کنار اسکله ام.
صدای پرنده های دریایی که به گوشم رسید سر بلند کردم و به آسمون نگاه کردم، تو دسته های چند تایی پرواز می کردن. آسمون آبی بود اما داشت کم کم رنگشو از دست می داد تا خورشید جای خودشو به ماه بده.
روی یه نیمکت نشستم و به کشتی های توی آب نگاه کردم. دیگه دارم کم کم از این زندگی زده میشم… دلم می خواست یه اتفاقی بیافته و جونمو بگیره. اگه حسام اینجا بود حتما می گفت این حرفو نزن داداش! دلم می خواست برگردم به گذشته ها… به زمانی که منو حسام دو تا پسر بچه ی ابتدایی بودیم و تنها دغدغه مون این بود که معلممون تکلیف زیاد نده! اون موقع ها همه چیز خوب بود؛ من یه پسر بچه ی هفت هشت ساله بودم و سورن هم همینطور اما یادم میاد از اون موقع ها هم زیاد با من حال نمی کرد!
– میتونم کنارت بشینم؟
سرم رو به سمت صدای کنارم چرخوندم و بانو رو دیدم! دختری با موهای بلند و صورت گرد. چشم هاش آبی بود… نمیدونم شایدم سبز! بی هیچ حرفی یکمی کنار رفتم و براش جا باز کردم و اونم کنارم نشست.
– عالیه خانوم گفتن دنبالتون بیام… وقتی بهشون گفتم تنهایی راه افتادین نگران شد.
احساس کردم یه بچه ام. پوزخند کوچیکی زدم و گفتم: از اینکه گم بشم؟
– خب… به هرحال تو اینجا رو نمی شناسی.
– اگه احساس کنم گم شدم میتونم به خواهرم زنگ بزنم میگه اینجا رو خوب بلده.
بلند شد و با حالتی که انگار بهش بر خورده گفت: خیلی خب… مثل اینکه من مزاحم شدمشب بخیر!
چند قدم ازم دور شد که با صدای من متوقف شد.
– صبر کن!
به سمتم برگشت و موهاش رو از جلوی صورتش کنار زد و بی هیچ حرفی منتظر موند…
– تو چطور میتونی اینقدر خوب فارسی حرف بزنی؟
پوزخند کوچیکی از روی تمسخر زد و به راهش ادامه داد. صدای چکمه های
پاشنه بلندش به خوبی به گوشم می رسید. چند قدم که برداشت دوباره ایستاد و به سمتم چرخید و از همون فاصله ی چند قدمی کوتاه گفت: تو واقعا برادر زاده ی عالیه خانومی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: اینطور میگن!
سرشو پایین انداخت و لبشو کمی جوید و به سمتم قدم برداشت و دستش رو به سمتم کشید و گفت: من بانو ام… بانو اوزتورک.
حرفی نزدم. منتظر شنیدن جوابی از من بود اما دید که چیزی نمیگم گفت: چهار سالم بود که پدر و مادرم مردن… برای کارخونه ی عالیه خانوم کار می کردن.
– نساجی؟
– تولید پارچه ترک.
مکثی کرد و ادامه داد: وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم عالیه خانوم منو مثل دختر خودش دونست. برام یه پرستار ایرانی گرفت الان زمانه ای شده که من پرستارش شدم.
صورتم رو به سمتش گرفتم و بی هیچ حرفی نگاهش کردم.
– عالیه خانوم یه زن تنهاست… هیچ وقت قوم و خویشی به دیدنش نیومد تا اینکه امسال خواهر تو چند باری به دیدنش اومد و حالا هم تو!
– چرا؟
– هیچکس از خانوادش براش نمونده.
گوشیم زنگ خورد… از توی جیبم بیرون کشیدمش و با دیدن اسم حسام بی اختیار بلند شدم و جواب دادم.
– الو ….
هر کلمه ای از حرفاش توی ذهنم سوت می کشید… بی حرکت ایستاده بودم و فقط به حرفای حسام گوش می دادم… بدون اینکه قطع کنم یا حرفی بزنم گوشی رو از گوشم جدا کردم و پایین اوردم… خبر تکون دهنده ای بود… خیلی تکون دهنده… و غیر قابل باور!
سر چرخوندم و به بانو نگاه کردم که با نگاهی آمیخته به تعجب به من زل زده بود… صدای محو حسام از اون سمت خط به گوشم می رسید.
– سهند… الو؟
گوشی رو دوباره به گوشم نزدیک کردم و خطاب به حسام گفتم: فهمیدم حسام!
گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم… دستم رو بین موهام فرو کردم و بعد دستمو به سمت گردنم کشیدم…
بانو نگران پرسید: ببخشید که می پرسم اتفاقی افتاده؟
نگاه کوتاهی بهش انداختم و آروم گفتم: زن بابام مرده!
خدای من باورم نمیشه… چند روزه که مرده و من الان فهمیدم! حسام هم خبر نداشته و امروز فهمیده، پس میعاد حتی به حاج محسن هم خبر نداده! حرف های حسام توی ذهنم مرور می شد…
” من واقعا خبر نداشتم! نه من نه حاجی. امروز اتفاقی از سر کوچه تون رد شدم دیدم پارچه ی سیاه بستن در خونه تون. رفتم جلوتر دیدم رو پارچه ها نوشته که درگذشت مادر گرامی تان را تسلیت می گوییم… از در و همسایه پرسیدم گفتن تو روز ازدواج خواهر زاده اش مرده یعنی دقیقا همون شبی که تو رفتی! اون شب توی جمع سورن نمایش برگزار کرده همه ی زیر و بم ماجرا رو ریخته تو دایره! طاهره خانوم هم که شنید طفلک قلبش طاقت نیاورد “…
هنوز بی حرکت به یه نقطه خیره شده بودم… بانو بلند شد و کنارم ایستاد.
– بهت تسلیت میگم!
بدون اینکه نگاهش کنم آروم سری به نشونه ی ممنون تکون دادم. خیلی شوکه شدم؛ اصلا انتظار شنیدن همچین چیزی نداشتم. فکرشو بکن! یک هفته اس که مرده و من تازه فهمیدم!
به خودم اومدم و رو به بانو گفتم: من باید برم خداحافظ!
به سمت ماشینش اشاره داد و گفت: ماشینمو اونجا پارک کردم، تو رو می رسونم.
به ماشینش نگاهی کردم و چیزی نگفتم، با همدیگه به سمت ماشین قدم برداشتیم که گفت:
میشه به یه شام دعوتت کنم؟
نگاهی بهش کردم و گفتم: عالیه خانوم بهت گفته دور و ور من باشی تا از چی سر دربیاری؟
اخمی کرد و گفت: منظورت چیه؟ اصلا همچین چیزی نیست، من فقط می خوام به یه غذای خوشمزه دعوتت کنم!
****
کمربند سفت و محکم منو روی صندلی نگه داشته بود. شیشه رو بالا داده بودم و از پشت شیشه به بیرون نگاه می کردم. بانو یه آهنگ ترکی گذاشته بود و آروم باهاش زمزمه می کرد و من هیچی ازش نمی فهمیدم. با صدای بانو که به رو به رو اشاره می داد به خودم اومدم.
– یه رستوران هست که من عاشقشم! خیلی مشتری داره و نزدیک هم هست. تا حالا کدوم از رستوران های اینجا رو رفتی؟
بی حوصله گفتم: هیچکدوم. همش توی رستوران خود هتل غذا می خوردم .
آروم خندید و گفت: وای پس باید این یکیو ببینی!
بی هوا گفتم: میشه یه سوال بپرسم؟
– بپرس!
– کارخونه ی عالیه خانوم رو کی می چرخونه؟
– یه آقایی به اسم محمت کریم اوغلو. شریک عالیه خانومه، البته سهم کمی از کارخونه داره؛ ولی خب… ظاهرا اون کارخونه رو می چرخونه. عالیه خانوم هم از راه دور نظارت می کنه. خیلی آدم قابل اعتمادیه!
– چطور بهش اعتماد داره؟
– خب عالیه خانوم اونو از پونزده سالگی تا الان که سی و یک سالشه میشناسه.
– پس یه مرد جوونه!
– آره.
– اونم مثل تو فارسی میدونه؟
سری تکون داد و گفت: یه چیزایی میدونه؛ اما نه به اندازه ی من که بتونه خیلی راحت فارسی حرف بزنه.
– تو چی؟ توهم توی کارخونه کار میکنی؟
– اوایل آره؛ ولی الان یک سال و نیمی هست که دیگه کار نمیکنم.
– چرا؟
– عالیه خانوم یه خورده ناتوان شده و بیشتر اوقات روی ویلچره دلم نمیخواست تنهاش بزارم. از طرفی هم به کسی اعتماد نداشتم که پرستارش بشه، خودشم اعتماد نداشت. البته این فقط یه دلیلش بود.
– و دلیل دیگه اش؟
– از کسی که باهام قرار می زاشت خوشش نمی اومد! اونم توی کارخونه کار می کرد.
چیز دیگه ای نگفتیم که ماشین رو متوقف کرد و با خوشرویی گفت: اینم از رستوران.
از توی ماشین یه نگاهی به رستوران انداختم… مشخص بود که مجلل بود. به همراه بانو از ماشین پیاده شدم .
دنبال بانو راه افتادم… رستوران خیلی شیکی بود و برخلاف اینکه دلم میخواست در و دیوارشو با نگاهم قورت بدم، سعی کردم ندید بدید بازی درنیارم.
بانو دستمو گرفت و با خوشرویی گفت: بریم توی تراس بشینیم، خیلی دوست داشتنیه… انگار که نیمی از شهر زیر پای توئه!
دستم رو به آرومی از دستش کشیدم و دوتایی به سمت تراس رفتیم. تراس رستوران خیلی شلوغ تر بود. هر کدوم از میز ها برای چهار نفر طراحی شده بود. به سمت میزی که بانو انتخاب کرده بود رفتم و هر دومون نشستیم.
– فکر نکن توی این رستوران یه میز اینقدر راحت به دست میاد! از قبل رزرو کرده بودم
!
روی پارچه ی سفید میز دست کشیدم و گفتم: از کجا می دونستی من باهات میام که یه میز رزرو کردی؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت: خب من مثل شب های دیگه یه میز رزرو کردم تو امشب چه مهمون من می شدی چه نمی شدی من این برنامه رو داشتم.
– پس هر شب میای اینجا .
– نه گاهی اوقات .
– تنهایی؟
لبخندی زد و گفت: اونم گاهی اوقات! بعضی وقتا هم با دوستام میام.
پیشخدمتی به سمت میزمون اومد و به ترکی چیزی گفت.
بانو: برای گرفتن سفارش اومده. چی میخوری؟
– من غذا های ترکی رو نمیشناسم تو برام انتخاب کن!
لبخندی زد و رو به پیشخدمت چیزهایی گفت و پیشخدمت هم بعد از یادداشت کردن سفارش با تعظیم کوتاهی ازمون دور شد…
– نظرت درمورد استانبول چیه؟
به ساختمون های اطراف رستوران نگاهی کردم و گفتم: قشنگه!
– ولی من نمیتونم بگم قشنگه!
– چرا؟
– چون هیچ خاطره ی خوبی ازش ندارم.
– واقعا هیچ خاطره ای؟
– نمیدونم شایدم دارم اشتباه فکر میکنم.
بعد از سکوت نسبتا طولانی که بینمون پیش اومد، ناخنم رو به دندونم گرفتم و بی هوا پرسیدم: تو همیشه انقدر خوب با آدما ارتباط برقرار میکنی؟
لبخند کجی زد و گفت: منظورت ارتباط برقرار کردن با خودته؟
غذا رو برامون اوردن و روی میز چیدن و با گفتن جمله ی کوتاهی ترکمون کردن. به غذای جلوی دستم نگاه کردم و گفتم: به نظر خوشمزه میاد!
– وای من عاشق اسکندر کبابم! تو غذای مورد علاقه ات چیه؟
– به غذای خاصی علاقه ندارم، همه رو دوست دارم.
هر دومون در سکوت مشغول خوردن غذا شدیم. فکرم درمورد این دختر درگیر بود؛ چرا باید یهو با من صمیمی بشه و منو برای صرف شام به همچین رستورانی دعوت کنه؟ برام غیر عادی بود. فکرم در چرخش بود… لحظه ای به حرفای عالیه خانوم فکر می کردم و لحظه ای دیگه به ویولت… و لحظه ای دیگه به دعوت این دختر… و لحظه ای دیگه به مرگ طاهره خانوم… آخ…! باورش سخته… کی فکرشو می کرد طاهره خانوم اینجوری بمیره. هیچ وقت فکر نمی کردم چنین روزایی هم بیاد! کاش بدونم داره چی به سر من و اطرافیانم میاد؛ نمیدونم آخرش قراره چی پیش بیاد؟ خوب تموم میشه یا بد؟ دردسر های من ادامه داره یا نه؟!
به یه گوشه خیره بودم و فقط به سرنوشت مبهم خودم فکر می کردم. دلم میخواست بدونم دیگه چی پیش میاد؟ خسته بودم از این همه اتفاقات ناخونده!
– چیزی شده؟
نگاهم رو به سمتش هدایت کردم و چیزی نگفتم .
– چرا نمیخوری؟
بلند شدم و گفتم: من باید برم.
ابرو بالا انداخت و گفت: بری؟ تو که چیز زیادی نخوردی. دوست نداشتی؟ میتونیم دفعه ی بعد بریم یه رستوران ایرانی.
دستم رو بالا اوردم و گفتم: نه ممنون اتفاقا خیلی هم خوشمزه بود. ذائقه ی ترک ها و ایرانی ها خیلی هم به همدیگه نزدیکه نیازی به یه رستوران ایرانی نیست!
اونم بلند شد و گفت: پس من می رسونمت!
– ممنون؛ ولی اگه میشه تنها باشم.
آروم سری تکون داد و گفت: خیلی خب… باشه.
از کیفش یه برگه و خودکار دراورد و روش یه شماره نوشت و برگه رو به من گرفت.
– اگه کمک خواستی میتونی بهم زنگ بزنی.
برگه رو ازش گرفتم و تشکر کردم. از رستوران که بیرون زدم خیلی حرفا به ذهنم هجوم اورد…
” تو واقعا فکر کردی که ویولت این همه راه اومده ایران و این همه دردسر به جون خریده تا یه رقیب برای خودش و مادرش دست و پا کنه؟”
” فکر کردی ویولت و اون مادر فرنگیش دوست دار توان که خودشونو به خاطر تو توی دردسر انداختن؟ یا فکر کردی دنبال یه مرد می گردن که بالای سرشون باشه؟ اصلا به خسرو نرفتی… اون خیلی باهوش و زبر و زرنگ بود! ”
” من فقط می خوام به وصیت پدرم عمل کنم”
“هیچ وقت دوست داشتی پسر یه مرد پولدار باشی؟”
خیابونا رو بدون اینکه بدونم کجام طی می کردم. دستی به پشت گردنم کشیدم و برای اینکه بتونم توی این خیابون شلوغ رد بشم به مردم تنه می زدم… هوا سرد بود و دستامو رو به روی دهنم می گرفتم و ها می کشیدم تا خودمو گرم کنم. حرفای که توی ذهنم بود برای دیوونه کردنم کافی بودن.
Ne oldu ümitlerine bu ne keder bu ne iç çekiş
چی شد به امیدهات این چه اندوه چه آه کشیدنی هست
Bu kadar erken susma biraz bekle
انقدر زود سکوت نکن تحمل کن کمی

*
به صورتم دست می کشیدم…
توی موهام دست می کشیدم…
توی دستام ها می کشیدم …
تک سیگار توی جیبمو روشن کردم و پکی زدم.
دیگه از این همه درد و رنج کشیدن خسته بودم… دیگه چقدر بگم خسته شدم؟ چقدر؟
به مردمی که از کنارم رد میشدن فقط نگاه می کردم. به حرفایی که به همدیگه میزدن و من هیچی ازشون نمیفهمیدم فقط گوش میدادم. نمیتونم به کسی اعتماد کنم؛ کاش می تونستم همین الان برگردم ایران.
*
Çok değil inan az kaldı az
زیاد نیست باور کن کم مونده کم!
****** ستایش
پودر نارگیل رو روی خرما ها ریختم و ظرف رو به دست میکائیل دادم و گفتم: ببرشون!
بدون اینکه چیزی بگه ظرف خرما رو از دستم گرفت و از آشپزخونه خارج شد. به سمت حلوا رفتم و یکم ازش چشیدم… خوب شده بود. باید می ریختمش توی یه ظرف.
دختر جوونی از خدمه هایی که برای مراسم گرفته بودیم به طرفم اومد و گفت: ما خودمون انجام میدیم ستایش خانوم شما بفرمایید!
– نه… نمی خوام برم توی جمع. اصلا حوصله ندارم .
– آخه اینجوری که نمیشه این وظیفه ی ماست!
– من راحتم خانوم لطفا شما هم به کارتون برسید .
مرگ خاله طاهره خیلی ناگهانی بود و همه رو به خصوص مامان شوکه کرده بود. مامان بدجور از سورن دلخور شده بود. حتی بهش نگاه نمی کرد چه برسه به اینکه بخواد باهاش حرف بزنه. همه اش گریه می کنه، بهش حق میدم تنها خواهرش رو از دست داد. گاهی وقتا که گریه هاش رو می بینم عصبی میشم، همه ی دنیام بهم می ریزه… می ترسم با این همه غصه خوردن یه بلایی سرش بیاد از وقتی که خاله رفته مامان از خونه ی خاله جم نمی خوره.
یه چایی واسه خودم ریختم و روی صندلی نشستم. به یه گوشه خیره شده بودم و چاییم رو آروم آروم سر کشیدم. دلم میخواست خیلی چیزا رو بدونم اما نمی دونستم. هیچی نمی دونستم. دلم هنوز پیش سهند بود! این وضعیت رو اصلا دوست نداشتم حس می کردم مرتکب یه خطای بزرگ شدم. یه گناه خیلی بزرگ… به اسم خیانت! چشمام رو بی اختیار بستم و اشکام جاری شدن…
– حالت خوبه؟
با شنیدن صدای میکائیل چشمامو باز کردم… رو به روی من نشسته بود و به من نگاه می کرد. نفهمیده بودم که اینجاس. از جام بلند شدم و به سمت سماور رفتم.
– کجا؟
– چایی برات بیارم.
– لازم نیست بیا بشین باهات حرف دارم!
مکث کوتاهی کردم و برگشتم و روی همون صندلی قبلی نشستم. دستامو زیر روسری م
شکیم بردم و به موهام دست کشیدم و بعد از اینکه مرتبشون کردم روسریم رو جلوتر کشیدم.
– امروز دیگه میریم خونه ی خودمون! دو روزه که اینجایی.
– به خاطر مامانم اینجام. تو که خودت میدونی چقدر ناراحته .
– به سورن میگم راضیش کنه ببرش خونه خودتون.
– تو که خودت میدونی مامانم دیگه چشم دیدن سورن رو نداره!
با عصبانیت ادامه دادم: اگه سورن اون چرندیات رو نمی گفت خاله سکته نمی کرد… سکته می کرد؟؟
– خیلی خب… تو عصبی نباش عزیزم!
صدام رو پایین اوردم و دلخور گفتم: نمی خوام مامانمو تنها بزارم!
– با خودمون می بریمش… چطوره؟
نگاهی بهش کردم و چیزی نگفتم.
– اینجوری راضی میشی؟
لبمو گاز گرفتم و بازم چیزی نگفتم… فقط سری به نشونه ی موافقت تکون دادم. میکائیل دستشو جلو اورد و روی دستم گذاشت.
– من نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره ستایش!
فقط توی چشماش نگاه کردم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم… از وقتی که ازدواج کرده بودم بدجور کم حرف شده بودم. دیگه حرفی برای گفتن به هیچکس نداشتم. فقط به یه گوشه خیره می شدم و همه چیز رو به یاد می اوردم، گاهی وقتا دلم می خواست برم پیش حسام و یه خبری از سهند بگیرم؛ اما نمیخواستم اینقدر آشکارا به میکائیل خیانت کنم… بازم اشک هام جاری شد… عذاب وجدان داشتم؛ خیلی عذاب وجدان داشتم! میکائیل که اشک هامو دید بلند شد و اومد روی صندلی کناریم نشست و بغلم کرد. سرمو روی شونه اش گذاشت و دستشو دور کمرم انداخت. حس می کردم خود میکائیل هم می دونست توی دلم چه خبره؛ اما چرا با اینکه می دونست توی دل من چه خبره بازم منو از بابا و سورن خواست؟ به این طور مسائل که فکر می کردم بیشتر از این دنیای کثیف متنفر می شدم… احساس می کردم یه وسیله ام که به خاطر منافع دیگران دارم دست به دست می چرخم .
میکائیل آروم بازوم رو نوازش می کرد و پیشونیم رو می بوسید. خودمو ازش جدا کردم و به سمت سماور رفتم… چند لیوان چایی ریختم، برای کسی چایی نمی ریختم و فقط میخواستم خودمو مشغول کنم و کنار میکائیل نباشم. دلم اینجا نبود… نه دلم نه روحم… فقط جسمم بود که اینجا بود.
میکائیل بلند شد و به طرفم اومد. بهم نزدیک شد تا گونه ام رو ببوسه اما من فورا ازش فاصله گرفتم و گفتم: الان یکی میاد!
– مگه چیکار کردم؟
خودمم می دونستم که اینا همش یه بهونه اس… من فقط نمی خواستم کنار میکائیل باشم. قوری رو از دستم گرفت و گفت: برای کی بیخودی چایی می ریزی؟ دیگه کسی نمونده همه رفتن! بعدشم مگه خدمه نگرفتن؟ دیگه تو چرا کار میکنی؟
– نمی خوام بیکار بشینم.
– بیکار نمیشینی… از مهمونا تشکر میکنی که اومدن.
– حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم.
– حتی من؟
نفسمو بیرون دادم… ای خدا… چی بگم یعنی؟
– منظورم این نبود!
– ستایش؟
– بله؟
– میشه دست از چایی ریختن برداری؟ یه دو ثانیه بیا پیش من بشین!
فنجونی که توی دستم بود رو کنار سماور گذاشتم و رفتم کنارش و بی هیچ
عشقی توی چشماش نگاه کردم.
– ستایش! میشه کنارم باشی؟ هم خودت هم دلت… این چیز زیادیه که من از تو می خوام؟
– میکائیل! نمی خوام از این حرفا بشنوم.
– آخه من چی برای تو کم دارم؟ تو ده روزه که زن منی… اما نمیزاری حتی یه ذره بهت نزدیــ…
حرفشو بریدم و گفتم: تمومش کن میکائیل!
توی چشماش خیره شدم و مصمم و قاطع گفتم: تو از همون روز اولش هم می دونستی که من نمیتونم بهت علاقه داشته باشم!
– هنوز چیزی هم نگذشته… فقط ده روز! من به اینکه تو میتونی یه روز دوسم داشته باشی ایمان دارم. وقت بیشتری بهت میدم.
سرمو آروم کمی به عقب بردم و صاف تر ایستادم. یعنی واقعا یه روز از راه می رسه که سهند از دلم بیرون بره و میکائیل به جاش بیاد؟ نه…. به اومدن همچین روزی خوشبین نیستم. دلمم نمیخواد همچین روزی بیاد؛ ولی… من الان زن میکائیلم و هیچ نسبتی با سهند ندارم… این خیانت نیست؟ این خیانت به میکائیل نیست؟ چه بخوام چه نخوام من زن میکائیلم… زنِ میکائیل…
ازش رو برگردوندم و از آشپزخونه خارج شدم. رفتم توی اتاقی که مامان توش نشسته بود چادر نماز خاله رو بغل کرده بود و آروم اشک می ریخت! اشک توی چشمام جمع شد. همیشه دلم میخواست یه خواهر داشته باشم… میگن خواهر خیلی خوبه؛ میتونه دلسوزت باشه… رازدارت باشه… غم خوارت باشه… اگه یه خواهر داری یعنی خیلی خوشبختی! حالا که می بینم مامانم خواهرشو از دست داده انگار خودم یه خواهر داشتم که از دستش دادم..
. با اینکه هیچ وقت خواهری نداشتم؛ اما خیلی خوب مامان رو درک می کردم. رفتم سمتش و بغلش کردم. مامان رو محکم بین بازو هام گرفتم و صورت خیس از اشکش رو بوسیدم. بغض خودمم ترکید و اشک هام روی صورتم شروع به غلت خوردن کردن.
– مامان؟ بسه دیگه… داری خودتو می کشی.
میون اشک و آهش گفت: ستایش؟
با گریه گفتم: جانم مامان جان؟
– دلم فقط به این یه خواهر خوش بود… تو که نمیفهمی! من دیگه هیچکسو ندارم تو این دنیا… فقط طاهره رو داشتم.
– این چه حرفیه مامان؟ تو بابا رو داری سورن رو داری منو داری…. کی گفته هیچکسو نداری؟ پس ماها چه کاره ایم؟
– اسم باباتو سورن رو نیار! اسم اونا رو نیار که هرچی می کشم از دست اوناس.
– مامان این گریه هاتو تموم کن… بخدا شدی یه پوست و استخوون. تمومش کن دیگه مامان! بخدا منم ناراحتم اما کاری نمیشه کرد… فقط باید صبور باشیم. شما هم دیگه اجازه بدین از اینجا بریم.
دستی به صورتش کشید و اشکاش رو پاک کرد.
– من که شما رو اینجا نگه نداشتم مادر… تو و میکائیل خودتون موندین!
– آره مامان خودمون موندیم… اما به خاطر شما موندیم.
یکم عصبی شد و گفت: مگه من گفتم به خاطر من بمونید؟ اصلا همین الان هر دوتون از این خونه برین بیرون.
– آخه مادر من… آروم باش یکم! بعدشم من که نمیتونم شما رو اینجا تنها بزارم، میدونم دوست ندارین برین توی اون خونه پیش بابا و سورن؛ پس حداقل با منو میکائیل بیاین بریم خونه ما.
– نه عریزم شما به فکر من نباشین. بالاخره شما هم تازه عروس دومادین درست نیست من بیام پیشتون… پس تو فکر من نباشین و برین سر خونه زندگیتون!
– آخه مگه میشه؟ چه حرفایی میزنی مامان! من وسایلتون رو جمع میکنم و شما هم خودتون رضایت بدین و با ما بیاین.
*****
سورن
خودکارم رو به بازی گرفته بودم و خودمو باهاش مشغول کرده بودم، میعاد روی مبل کنار میزم نشسته بود و به یه گوشه خیره شده بود و مدام غر می زد. پوستش از عصبانیت مسخره اش قرمز شده بود.
– همچین چیزی اصلا توی ذهنم نمی گنجید! فکر کن سهند برادر من نباشه!! می بینی سورن؟ من توی یه شب هم برادرمو از دست دادم هم مادرمو. ممان من به خاطر سهند مرد! به خاطر حرفایی که درمورد سهند شنیده بود مرد!! به خدا اگه سهند رو گیر بیارم با همین دستای خودم می کشمش!
– بس کن میعاد!
– اگه ببینمش می فرستمش اون دنیا.
با گریه ای که سعی می کرد کنترلش کنه ادامه داد: به قران سر به نیستش میکنم سورن …
فقط منتظر بمون و ببین چیکارش میکنم!
تلفن دفترم زنگ خورد و درحالی که گوشی رو بر می داشتم تا جواب منشیم رو بدم خطاب به میعاد گفتم: خفه شو دیگه! اه… هی زر مفت میزنه برا من.
گوشی تلفن رو به گوشم چسبوندم و گفتم: بله؟
– آقای خرسند تشریف اوردن.
بی حوصله گفتم: بفرستش داخل!
گوشی رو سر جاش گذاشتم و تکیه زدم و این دفعه صندلی چرخدارم رو به بازی گرفتم و خودمو می چرخوندم.
در باز شد و میکائیل اومد داخل با اومدنش میعاد خودش رو از روی مبل کند و رفت سمتش و روی سینه اش زد و گفت: ببینم میکائیل! تو هم از دست سهند شاکی؟ پام برسه ترکیه نفله اش میکنم… فقط بگو تو هم پایه ای؟
میکائیل نگاهی به من انداخت و گفت: چی میگه این؟
کلافه گفتم: هیچی بابا بیا بشین!
میکائیل اومد سمت مبل و میعاد هم پشت سرش می اومد. ادامه دادم: معلوم نیس باز چی مصرف کرده این بزغاله!
میعاد انگشت اشاره اش رو تهدید وار بالا اورد و رو به من عصبی گفت: من هیچی مصرف نکردم!!
این بار رو به میکائیل ادامه داد: راضی باشی با هم میریم ترکیه.
میکائیل این بار با خنده به میعاد اشاره داد و خطاب به من گفت: چی میگه این پسر خالت؟
به جربزه ی خیالی میعاد خندیدم و گفتم: میعاد تو رو سر جدت ولمون کن!
– نکنه سهند رفته استانبول بیخیالش شدی؟؟ نکنه یادت رفته قضیه چیه؟ سهند دشمن همه ی ماست… سهند هم دشمن توئه هم دشمن من هم دشمن میکائیل… بودن سهند یعنی نبودن ماها… فقط کافیه بخواد اونوقته که همه مون رو می فرسته زندون! گذاشتی بره که دمُ کلفت کنه؟ آره سورن؟
کاسه ی صبرم رو دیگه لبریز کرده بود، عصبی داد زدم: من میفهمم چیکار میکنم… پس فقط ازت می خوام که اون دهنتو ببندی!
رو به میکائیل کرد و گفت: بزار به تو بگم میکائیل… سهند عاشق ستایش بود؛ مطمئن باش هنوزم هست! تو که نمیخوای یه مرد دیگه عاشق زنت باشه؟؟ پس شاید تو بفهمی من چی میگم.
دیگه خیلی داشت پیش می رفت تندی خودم رو از صندلیم جدا کردم و با تمام عصبانیتم به سمتش حمله کردم و گفتم: خفه میشی یا خودم خفه ات کنم بی وجود؟؟ هرچی تا الان گه خوردی بسه دیگه.
قبل از اینکه به میعاد برسم میکائیل سریع بلند شد و جلوم رو گرفت و گفت: کوتاه بیا سورن! این داغ کرده نمیفهمه چی به چیه کلش باد داره.
با جلوگیری میکائیل خودمو کنترل کردم وگفتم: هیچی بارش نیست و زر مفت میزنه.
خودمو عقب کشیدم و میعاد هم خودشو روی مبل انداخت و دیگه حرفی نزد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی کوتاه به میکائیل انداختم و تازه یادم افتاد میکائیل برای چی اومده… میعاد نباید اینجا می موند و به حرفای ما گوش می داد به خاطر همین رو به میعاد گفتم: پاشو گم شو بیرون!
تکونی نخورد و این بار داد زدم: دِ یالا!
دیگه ساکت شده بود و سعی داشت نشون بده که داره خونسردیش رو حفظ میکنه! از جاش بلند شد و کتش رو از روی مبل برداشت و اشاره ای به من داد… انگار می خواست چیزی بگه اما از حرفی که میخواست بزنه پشیمون شد و بی هیچ حرف دیگه ای از اتاقم خارج شد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن