رمان دومینو پارت۷

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

چقدر این روز رو با سهند می دیدم؛ اما نشد! الان مردی درست جای سهند نشسته، روی همون مبلی که سهند روش نشسته بود و من رو برای آخرین بار از بابا خواستگاری کرده بود… مردی به اسم میکائیل خرسند رو به روی من نشسته بود و همه از من می خواستن که باهاش ازدواج کنم… حتی خودم! خودمم از خودم می خواستم که باهاش ازدواج کنم…
به خاطر سهند… فقط به خاطر سهند و خواهرش! از بابا و سورن قول گرفته بودم! قول گرفته بودم که سهند رو به خواهرش برسونن و راحتشون بزارن منم در عوض سهند رو از زندگیم خارج میکنم و تسلیم خواسته هاشون میشم. بغض سختی گلوم رو گرفته بود… اشک توی چشمام جمع شده بود… از جام بلند شدم و زیر لب ببخشیدی گفتم و خودم رو به پنجره ی آشپزخونه رسوندم. پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. نگاهم رو به بیرون دوختم و آروم اشک ریختم. حالم اصلا خوب نبود دلم میخواست برم توی اتاقم و بخوابم. اصلا حوصله ی اون جمع رو نداشتم… دلم میخواست برم توی اتاقم و بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم!
– ستایش؟ پس چرا اومدی اینجا؟
با شنیدن صدای مامان اشکام رو پاک کردم و به طرفش برگشتم و گفتم: الان میام…
– دیگه چرا گریه میکنی؟
– شما برین منم الان میام!
– ببین چی دارم بهت میگم! تو و این پسره قراره الان برین توی اتاقت باهم حرف بزنید…
همه ی انتظاراتت رو از زندگی مشترک بگو… باشه؟
سرم رو به نشونه ی باش تکون دادم و راه افتادم. رفتم پیششون و همون جایی قبلی نشستم… مامان هم بعد از من اومد .
بابای میکائیل کنار بابا نشسته بود و با همدیگه حرف می زدن… مردی بود با موهای بلند و بسته شده… سنش هرچقدر که بالا هم بود زیاد پیر نشون نمی داد چون اصلا شکسته نشده بود؛ موهاش یکدست سفید بودن که به نظرم رنگ شده بودن. مادر میکائیل یه چند سالی از مامان من جوون تر می زد… صورتش برخلاف مامان چروک نیافتاده بود و وقتی با مامان از بهترین دکتر های پوست و مو حرف میزد دلیل شادابی پوستش رو فهمیدم!
توجه ام رو به حرف های بابا و آقای خرسند دادم…
– منوچهرخان! میکائیل نیازی به معرفی نداره… چون از بچه های شرکت خودتونه… دختر شما هرچقدر طلا و جواهر بخواد به پاش میریزیم!
– دختر من توی ناز و نعمت بزرگ شده؛ به همین خاطر خیلی چیزا به مزاقش خوش نمیاد

– متوجه ی منظورتون هستم! منم خدمتتون عرض کردم که… هرچقدر بخواد براش طلا و جواهر میگیریم!
– خیر مثل اینکه واقعا متوجه نشدین! یه آپارتمان کوچیک برای دختر من کافی نیست! ساختمون چهار طبقه ی الهیه باید مهر دخترم بشه… به همراه هزار سکه ی طلا…
ذره ای تعجب و مخالفت نشون ندادم. وقتی اون مرد رو به روم سهند نیست؛ پس برام هیچی اهمیت نداره. نسرین خانوم مامان میکائیل جا خورد و گفت: ساختمون چهار طبقه ی الهیه؟ آقای همایونفر چی دارن میگن خرسند؟
– بعدا برات توضیح میدم نسرین!
بابا پوزخندی زد و گفت: مثل اینکه خانومتون از تمام اموالتون در جریان نیستن؟
آقای خرسند عصبی شده بود اما سعی می کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه. این پا و اون پایی کرد و گفت: بهتر نیست اول میکائیل و ستایش با همدیگه صحبت کنن بعد حرف مهریه رو وسط بکشیم؟
بابا دستی تکون داد و گفت: حرفی برای گفتن نیست؛ اما به خاطر شما اشکالی نداره میتونن صحبت کنن!
بعد به من اشاره ای داد و من از از روی مبل بلند شدم. نگاه کوتاهی به میکائیل انداختم و منتظر ایستادم. وقتی از جاش بلند شد به طرف اتاقم رفتم و اونم به دنبالم اومد.
به سمت تختم اشاره دادم و نشست خودمم به طرف صندلی میز کارم رفتم و نشستم… چند باری حرفم رو مزه مزه کردم که بگم یا نه؛ اما تصمیم رو گرفتم و گفتم: حرفی هست که بزنی؟ چون من هیچ حرفی ندارم!
– من میدونم که تو با این ازدواج مخالفی! میدونم که یه نفر دیگه رو دوست داری… یه نفر به اسم سهند سپهراد. با ازدواجمون میتونم جایی توی قلبت داشته باشم؟
اصلا بهش نگاه نمی کردم و نگاهم رو به دیوار سفید رنگ اتاقم دوخته بودم. سکوت کرده بود و منتظر جواب سوالش بود.
– نمیدونم…
– واقعا نمیدونی؟
میکائیل یکی از آدمای باباس و توی شرکتش کار میکنه… یه لحظه ترسیدم به خاطر حسادت بلایی سر سهند بیاد به خاطر همین گفتم: من دیگه کسی رو به اسم سهند نمی شناسم!
چند لحظه طولانی حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اینکه سکوت رو شکست و گفت: اون کسی که به سهند گفت خواهرش کجاست… من بودم!
به طرفش برگشتم وبا تعجب نگاهش کردم… چطور ممکنه؟ آخه چرا باید همچین کاری کنه؟
– تو بهش گفتی؟
به نشونه ی تایید سر تکون داد و گفت: آره… اون روزی که توی خیابون دیدمت و گفتی که نامزد داری خیلی تعجب کردم؛ زیر زبون منشی منچهرخان رو کشیدم و بهم گفت ماجرا از چه قراره… اینکه پسری به اسم سهند سپهراد دوست پسرته و منوچهرخان با ازدواجتون مخالفه!
بهم بر خورد و تندی گفتم: اون دوست پسرم نیست!
چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد: آدرس خونشون رو پیدا کردم و رفتم سراغش…
” میکائیل
زنگ خونه رو فشار دادم و بعد از چند لحظه خانومی حدودا چهل و هشت ساله در رو باز کرد و بد از اینکه سر تا پام رو برانداز کرد مشکوکانه گفت: بفرمایید؟
– سلام خانوم!
– سلام… امرتون؟
– منزل آقای سپهراد؟
– درست تشریف اوردین.
– آقا سهند هستن؟
– یه لحظه تشریف داشته باشین… الان میگم بیاد خدمتتون.
در رو تا نیمه بست و صدای قدم هاش اومد که به سمت خونه رفت. صدای محوش به گوشم رسید که آروم آروم دور می شد…
– سهند… سهند؟ پاشو بیا یه آقایی دم در کارت داره… نمیدونم کیه…
این بار صدای قدم های یه مرد اومد که دمپایی هاش رو تقریبا روی موزاییک های کف حیاط می کشید… دلم میخواست هرچه زودتر این شازده رو ببینم… در حیاط باز شد و پسری که تقریبا یک سر و گردن از خودم بلند تر بود رو به روم ایستاد…
– بفرمایید!
– سهند سپهراد؟
– خودم هستم. شما؟
– من میکائیل خرسند ام.
– متاسفانه به جا نمیارم.
– توی شرکت واردات و صادرات منوچهرخان کار میکنم… ایشون رو که دیگه میشناسین
؟
اخمی کرد و بی حوصله گفت: بله… فرمایش؟
– حرفای خیلی مهمی باهات دارم!
– من هیچ حرفی با منوچهرخان و آدماش ندارم!
خواست در رو از روم ببنده که مانع شدم و گفتم: صبر کن! من از طرف خودم اومدم نه کسی دیگه. چیز هایی درموردت شنیدم… شنیدم که منوچهرخان و سورن سر مسائلی که نمیدونم باهات مشکل دارن! یه ضرب المثل هست که میگه دشمنِ دشمنم دوست منه…
– ولی من با کسی دشمنی ندارم!
– تو هرچقدر هم با کسی دشمن نباشی اما یه عده هستن که باهات دشمنن… من آدم بدی نیستم!
– تو واسه منوچهرخان کار میکنی… پس هستی!
– خیلی خب باشه هستم؛ ولی خداییش نه خیلی!
مکثی کردم و گفتم: خیلی چیزا رو درموردت فهمیدم!
آروم تر ادامه دادم: اینکه تو یه نسبتی با هدایتی داری!
عصبی اما آروم گفت: چی میخوای بگی؟ منظورت رو نمیفهمم…
– میدونم خواهرت کجاست!
خون جلوی چشماش رو گرفت و به سمت یقه ام پرید و بهش چنگ زد و گفت: چیکارش کردی عوضی؟
یقه ام رو از دستش رها کردم و گفتم: نکن این کار رو در و همسایه تون می بینن واسشون سوال میشه” ستایش
میکائیل ادامه داد: یقه ام رو که ول کرد بهش گفتم که آدمای سورن دزدیدنش و الان خواهرش توی یه عمارت خارج از شهره.
اخم کردم و گفتم: تو از کجا می دونستی کار سورن بوده؟
– وقتی فهمیدم اونی که دوسش داری کیه تصمیم گرفتم درموردش تحقیق کنم؛ فهمیدم که نسبتی با هدایتی داره… به یکی از آدمای سورن پول دادم و همه چیز رو درمورد سهند فهمیدم… اینکه پسر نامشروع مرد ثروتمندیه به نام خسرو… و اینکه سورن و منوچهرخان از این حقیقت وحشت دارن و سعی می کردن سهند این حقیقت رو نفهمه.
سر در گم گفتم: آخه چرا بابام و سورن نباید اجازه می دادن سهند بفهمه پدر واقعیش کیه؟ – به خاطر اموالی که قرار بود به سهند برسه! منوچهرخان و سورن نمیخوان که سهند با ثروتی که بهش می رسه دم در بیاره!
– خب؟ حالا از کجا فهمیدی که ناپدید شدن ویولت کار سورن بوده؟
– درست وقتی که سهند ماجرا رو فهمید خواهرش ناپدید شد… حالا به نظر خودت کار کی میتونه باشه؟ اولین و تنها گزینه ای که به ذهنم رسید سورن بود! درسته که منوچهرخان همیشه مهره ی بزرگی بوده اما سورن خیلی زبر و زرنگ تره… اون از منوچهرخان خطرناک تره… چند نفر رو مامور کرده بودم سورن رو زیر نظر بگیرن؛ باید چند نفر رو انتخاب می کردم چون سورن خیلی تیزه! از اونجا مطمئن شدم که کار سورن بوده و اون دختر دقیقا کجاست!
سرم رو به نشانه ی تاسف به اطراف تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم برای همه متاسف بودم…
– امشب دختره رو آزاد میکنن!
به سمتش رو برگردوندم و نگاهش کردم… یه نگاه با چاشنی تعجب…
***** سهند
همه وارد خونه شدن و از منم خواستن که وارد شم. تشکری کردم و گفتم که باید برم یکم قدم بزنم… حسام که این رو شنید جلو اومد و گفت: پس باهم میریم.
رو به حاج محسن و سیما خانوم گفتم: با اجازه تون!
– برین پسرا به سلامت.
من و حسام راه افتادیم و قدم زنان از خونه دور شدیم. کوچه تاریک بود و خلوت… با مغازه فقط دو کوچه فاصله داشت و ناخواسته داشتیم به سمتش می رفتیم. با آرنجم به بازوی حسام زدم و گفتم: داری میری قاطی مرغا ها… هیچ حواست هست؟
لبخندی زد و گفت: بیا یه دست بکشم رو سرت بلکه تو هم داماد شی!
خنده ی تلخی کردم و گفتم: از ما گذشت!
پوزخندی زد و گفت: آره دیگه… به یه پیرمرد خمیده که دیگه زن نمیدن!
– دیشب مخفیانه ستایش اومده بود پیشم.
– دیشب؟ چرا؟
غمگین گفتم: داره ازدواج میکنه حسام!
توقف کردم و دستم رو توی موهام فرو کردم… نفس عمیقی کشیدم تا از ریزش احتمالی اشکم جلوگیری کنم اما خیلی موفق نبودم. حسام از شنیدن خبر ازدواج ستایش جا خورده بود. توی پیاده رو نشستم و به دیوار یکی از خونه ها تکیه زدم. سحسام هم کنارم نشست .
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: داره ازدواج می کنه حسام می فهمی؟ دختری که این همه آرزوش رو داشتم داره ازدواج می کنه…
دست روی شونه ام گذاشت و گفت: آروم باش سهند!
آخه چطوری آروم باشم؟ می دونی امشب چقدر خود خوری کردم که مشکوک به نظر نیام؟ تو اصلا می فهمی درد شکست عشقی چیه؟ نهُ ساله که آرزوش رو به دل داشتم…
نه ساله که واسش جنگیدم. به خاطرش همه کاری کردم… حتی ونداد هم به خاطر ما مُرد!
بغضم کاملا شکسته شد و به شدت گریه هام اضافه کرد. جمله ی آخرم دیگه امونم رو برید و من رو کاملا به گریه انداخت!
تو اوج جوونیم شدم قاتل! بعد یه عمر فهمیدم پدر واقعی ام یکی دیگه است و من یه حروم زاده ی لعنتی ام… بعد نه سال عاشقی ستایش رو از دست دادم… دو هزار پول هم که تو جیبم نیست! حالا که فهمیدم یه خواهر دارم که می خواد من رو از این فلاکت نجات بده سر جونش شرط گذاشتن واسم. دِ آخه به چی این روزگار دل خوش کنم حسام؟
– با این حرف ها چیزی درست نمیشه داداشم!
دست بزار روی زانوت بلند شو! مرد باش پسر! حالا بگو ببینم منظورت چیه که میگی سر جونش واست شرط گذاشتن؟
– عوضیا باهام معامله کردن… گفتن باید بین ویولت و ستایش یکی رو انتخاب کنم!
– منظورشون چی بود؟
– گفتن اگه ستایش رو انتخاب کنی ویولت رو می کشیم اگه هم ویولت رو انتخاب کنی ستایش رو از دست میدی و ازدواج میکنه… می دونستم فقط می خواستن که من از ستایش دست بردارم وگرنه می تونستن بی هیچ معامله ای هرکاری که دلشون می خواست انجام بدن
!
– تو چی گفتی؟
توی چشماش نگاه کردم و گفتم: گفتم ویولت رو آزادش کنید. چاره ای نداشتم چی باید می گفتم؟
دستش رو نوازش گونه روی شونه ام کشید و نفسش رو بیرون داد و گفت: ای کثافت ها…
حالا ستایش داره با کی ازدواج می کنه؟
همونی که اومد در خونه.
***** ستایش
زیر لب طوری که بشنوه گفتم: اون واقعا آزاد میشه؟
– شایدم شده…
***** سهند
– یه خانومی در مغازه اس…
حسام به سمتی که اشاره می دادم نگاهی انداخت و گفت: آره یعنی کیه؟ بریم جلوتر ببینم…
کوچه نسبتا تاریک و چهره ی خانوم اصلا دیده نمی شد؛ اما جلو تر که رفتیم تونستیم ببینیمش… باور کردنی نبود! هر دومون تعجب کرده بودیم. خود ویولت بود! باید خدا رو هزار مرتبه شکر می کردم که این وقت شب مسیر ما رو به سمت مغازه کج کرد… ویولت با دیدن حسام به سمتمون اومد و گفت: فکر نمی کردم بیای! تنها جایی که بلد بودم همین جا بود اما وقتی دیدم مغازه تون بسته اس به کلی نا امید شدم…
حسام ابروهاشو بالا انداخت و گفت: شما حالتون خوبه؟
– ممنونم… اتفاقاتی افتاد که باید براتون توضیح بدم؛ اما قبلش باید منو ببرین پیش برادرم چون می ترسم بازم دیر بشه. ازتون خواهش میکنم همین الان این کار رو بکنید!
حسام زبونش بند اومده بود و انگشتش رو بین من و ویولت می چرخوند .
می خواست ما رو بهم معرفی کنه اما به لکنت افتاده بود… برای خودم هم سخت بود… اینی که رو به روی من بود خواهرم بود! برای اولین بار نبود که می دیدمش؛ اما از وقتی که شناختمش این اولین باره… وقتی دیدم حسام نمیتونه من رو معرفی کنه خودم گفتم: من…
من سهند ام…
ویولت با تعجب به من نگاه کرد و دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت: خدای من… تو واقعا سهندی؟ یعنی واقعا تو برادر منی؟
– بله…
بغض کرد و با گریه گفت: من توی تمام این مدتی که از مادرم دور بودم به خاطر تو خیلی اذیت شدم…
به طرفم اومد و خودش رو توی بغلم انداخت! شوکه شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم… حسام بهم اشاره داد که منم بغلش کنم و منم با اکراه همین کار رو کردم. ویولت توی بغلم گریه می کرد و به زبان آلمانی کلمه هایی می گفت که من اصلا نفهمیدم یعنی چی… از توی بغلم بیرون اومد و گفت: چقدر دلم میخواست یه برادر و یه خواهر داشته باشم! حالا یه برادر دارم.
– من هیچ وقت خواهر نداشتم…
با خودم فکر کردم که اگر به جای ویولت پدر واقعیم رو میدیدم حتما یه صحنه ی احساسی رخ می داد؛ اما نه! من هیچ احساسی به خسرو ندارم که تصور یه صحنه ی احساسی رو داشته باشم. هنوز مونده بود تا ویولت رو خواهر خودم بدونم؛ اما اون خواهرم بود و می خواستم که دوسش داشته باشم چون اگه اون من رو دوست نداشت نمی اومد ایران تا این همه دنبالم بگرده!
– احساس میکنم تو رو قبلا دیدم!
لبخندی زدم و گفتم: آره… توی تولد تینا، دختر هدایتی. حتی با همدیگه حرف زدیم .
آهی از روی تعجب کشید و گفت: آه… راست میگی!
حسام: بهتر نیست بریم خونه؟ ویولت به یه جایی نیاز داره که استراحت کنه…
ویولت حرفی نزد و فقط به من نگاه کرد و منم گفتم: آره باید بریم خونه!
سه تایی به سمت خونه ی حاج محسن راه افتادیم و ویولت تمام مدت راه رو به من نگاه می کرد. با لبخند بهش نگاه کردم… لبخندم رو که دید اونم لبخند زد و گفت: دارم به این فکر می کنم که تو چقدر شبیه جوونی های پدرمون هستی! البته اون مثل تو ریش نداشت …
خط ریش های بلند داشت با یه سبیل؛ عکسش رو دارم بهت نشون میدم… آه فقط… به اینترنت نیاز دارم!
حسام: گوشی من به اینترنت وصله؛ وقتی رسیدیم خونه بهتون میدم باهاش کار کنید.
به در خونه که رسیدیم حسام رو فرستادم داخل تا با ویولت توی حیاط تنها باشم. رو به ویولت گفتم: متاسفم که این همه اذیت شدی…
– اما بالاخره پیدات کردم. پیدا شدنت خیلی عجیب بود!
– پیدا شدن تو هم خیلی عجیب بود؛ چون من و حسام هم دنبال تو می گشتیم.
یهو بغض کرد و دوباره با گریه گفت: من رو دزدیده بودن… خیلی ترسیده بودم.
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: میدونم؛ اما من دیگه اجازه نمیدم کسی خواهرم رو اذیت کنه!
با لبخند قدرشناسانه ای به من نگاه کرد و گفت: باید فورا از اینجا بریم. باید بریم ترکیه …
وکیل ایرانی پدرم اونجاست. باید با اون برگردیم ایران تا به وصیت بابا عمل کنم؛ ولی اولش باید پول هایی که توی بانک اینجا دارم رو بگیرم.
بوی اسفند من رو متوجه ی سیما خانوم کرد. همیشه یه چادر گلدار به کمرش می بست …
اسفند رو با خوشحالی به طرفمون اورد و گفت: خدا رو شکر! چشم حسودا کور که شما بالاخره همدیگه رو پیدا کردین… سلام دخترم!
ویولت که بوی اسفند اذیتش می کرد مشکوکانه گفت: سلام!
– هزار ماشاالله… خواهرت فارسی بلده؟
با خوشحالی نگاهی به ویولت انداختم و گفتم: بله…
ویولت: پدرم بهم یاد داد.
حاج و محسن و حسام هم وارد حیاط شدن. حاج محسن تعجب کرده بود که چطور اینقدر ناگهانی ویولت پیدا شده و ازمون خواست بریم خونه تا ویولت همه چیز رو برامون تعریف کنه.
***** ستایش
خانواده ی خرسند که رفتن روی یکی دیگه از مبل ها نشستم و به یه گوشه خیره شدم… میز پر بود از ظروف میوه و شیرینی. اصلا حوصله نداشتم چیزی رو جمع کنم و مامان خودش به تنهایی همه رو جمع کرد. بابا و سورن هم احتمالا توی اتاق بابا جلسه گرفته بودن
!
دستم رو زیر سرم گذاشته بودم و تنها حرکتی که می کردم پلک زدن بود. مامان اومد کنارم نشست و دستی به بازوم کشید و با شادی و اشتیاق گفت: پاشو دخترم… پاشو عروس خانوم!
حرکتی نکردم. حتی چیزی هم نگفتم… باورم نمی شد تا این حد غیر منتظره ازش جدا شم.
.. یه جاهایی خونده بودم تا زمانی که نفر قبلی رو فراموش نکردین ازدواج نکنید چون شدیدا آسیب روحی می بینید؛ ولی مگه گذاشتن؟ مگه گذاشتن حداقل فراموشش کنم… دلم برای خودم می سوخت… میکائیل ظاهرا پسر بدی نبود اما من دلم پیش سهند بود! وقتی به این مسئله فکر می کردم حتی دلم برای میکائیل هم می سوخت! اون حق داشت با کسی ازدواج کنه که عاشقش باشه… حق نداشت؟ اون که میدونه من عاشق سهندم پس چرا اومد خواستگاری من؟ – ستایش جان؟
– خستم مامان ولم کن!
– باید به فکر جهیزیه باشم برات… تمام چیزا رو لیست کن که چیزی از قلم نیافته، نباید کم و کسری داشته باشه بالاخره تک دختر منوچهرخانی!
حرفی نزدم و مامان هم کمی سکوت کرد و گفت: شنیدی که آقای خرسند چی گفت؟ مراسم عقد و عروسی رو میخوان زود برگزار کنن. باید همه چی رو آماده کنیم که… بعدش تو هم ان شاالله بری دنبال لباس عروس و این طور چیزا دیگه…
بازم حرفی نزدم و بی هیچ فکری فقط به حرفای مامان گوش می کردم. مامان هرکاری می کرد تا من به حرف بیام اما موفق نمی شد…
– میگم لباس عروست رو بدوز! یه مدل خوشگل گیر بیار بدیم همون رو بدوزن. نظرت چیه؟
کلافه و بی حوصله از جام بلند شدم و در حالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم: نمیدونم مامان. بزارش برای یه وقت دیگه…
– باید یه روز هم مراسم نامزدی بگیریم که فک و فامیل بدونن تو نامزد کردی!
– خیلی خب… باشه!
به اتاقم که رسیدم و در رو بستم تمام بغضی که تا اون لحظه توی گلوم نگه داشته بودم رو آزاد کردم و خودم رو خالی کردم. دلم میخواست الان پیش سهند باشم… دلم میخواست بدونه که من چه حالی دارم…
*****
سهند
– اون روزی که می خواستم از مغازه ی شما برگردم دو نفر جلوی راهم رو گرفتن و گفتن از طرف سهند اومدن و سهند گفته که با هتل تسویه حساب کنم و برم پیش خودش… منم واقعا باور کرده بودم! اینقدر تو این مدت اذیت شده بودم که خیلی ساده لوحانه دروغشون رو باور کردم. فکر کردم واقعا از طرف سهند اومدن واسه همین خیلی خوشحال شدم و فورا با هتل تسویه کردم و دنبالشون راه افتادم. تمام مدت با من رفتار خوبی داشتن و من هم کاملا باورشون کرده بودم که دوست های سهند هستن. به من یه لیوان آب دادن و من خوابم برد… چشمام رو که باز کردم توی یه زیر زمین بودم! دست ها و پاهام رو به صندلی بسته بودن… یه پسر خیلی جوون هم پیشم بود و مراقب بود من فرار نکنم… یه پسر جوون دیگه هم چند وقتی یه بار می اومد و به من سر می زد. نمیدونم چرا می اومد.
حاج محسن: اینا رو باید به پلیس گزارش بدیم!
حسام: آخه با چه مدرکی؟ ما هیچ نشونی از اون عمارت خارج از شهر نداریم… تازه چی باید بگیم؟ بگیم یه دختر رو دزدیدن بعد از چند روز بدون اینکه چیزی ازمون بخوان یا بلایی سرش بیارن آزادش کردن؟
– اما این طوری نمیشه!
ویولت رو به حاج محسن گفت: این طوری بهتره آقا… من نمی خوام درگیر مسئله ی دیگه ای بشم از طرفی هم نمی خوام اونا رو به دشمنی با خودم ترغیب کنم. من الان فقط باید هرچه سریع تر با برادرم برم!
تمام طول مدتی که با همدیگه حرف می زدن سکوت کرده بودم… فکرم یه جای دیگه بود.
.. پیش ستایش… یعنی امشب اونجا چه اتفاقی افتاد؟ چه ساده و ناگهانی از دستش دادم! روحیه ی هیچی رو ندارم…
بلند شدم و گفتم: من باید برم!
حسام: کجا سهند؟
– خونمون .
سیما خانوم هم بلند شد و گفت: بمون پسرم…
– نه سیما خانوم باید برم خونه! فقط یه زحمت دارم براتون…
– اختیار داری عزیزم… هرچی هست رو چشمم.
– اگه میشه ویولت اینجا بمونه.
قبل از اینکه سیما خانوم حرفی بزنه ویولت با اعتراض بلند شد و گفت: من می خوام بیام خونه ی تو…
– معذرت می خوام نمیشه… نامادری من نمیدونه که تو خواهرمی!
سیما خانوم دست ویولت رو گرفت و گفت: سهند درست میگه دخترم! بهتره امشب همینجا بمونی .
ویولت حرفی نزد و رو به همه خداحافظی کردم. رفتم توی حیاط که کفشام رو بپوشم خواستم در حیاط رو باز کنم و از خونه بزنم بیرون که صدای حسام رو شنیدم.
– سهند! یه لحظه وایسا!
بی هیچ حرفی منتظرش موندم و خودش رو بهم رسوند و پرسید: حالت خوبه؟ امشب خیلی توی خودت بودی.
مظلومانه گفتم: مگه میتونم خوب باشم حسام؟ تو این دنیای پر از قهر و دشمنی تنها کسی که فقط به خاطر اون نفس می کشیدم رو امشب خیلی ساده از دست دادم! تازه می پرسی حالت خوبه؟ چه خیال خنده داری…
– اما تو قوی هستی سهند!
– تا وقتی که ستایش رو داشتم آره؛ اما الان خیلی ضعف دارم… من مثل یه میز محکم بودم که چهار پایه قوی من رو نگه داشته بودن؛ اونقدر قوی بودم که هیچ مشکلی نداشتم و کسی نمی تونست دشمنم باشه… آقام یکی از اون پایه ها بود که مُرد! با سه پایه سخت بود خودم رو نگه دارم اما بازم شدنی بود… امشب یکی از اون پایه ها رو از دست دادم! الان فقط تو و حاج محسن رو دارم…
با گریه ادامه دادم: دارم می افتم حسام… دارم می افتم…
پشت دستم رو روی دهنم گذاشتم و با هق هق خفیفی نفس نفس زدم… حسام دست روی شونه ام گذاشت و گفت: من همیشه باهات بودم و از این به بعد هم هستم… سهند! من و تو همیشه برادر بودیم… هر اتفاقی که بیافته من بازم با تو ام!
سرم رو به نشونه ی قدر دانی تکون دادم و گفتم: مراقب ویولت باشین! فردا میام.
– خیالت راحت باشه داداش.
از خونه بیرون زدم… با ذهنی مشغول شروع به قدم زدن کردم. دلم می خواست فورا به آخرش برسم! کنجکاو بودم بدونم آخرش خوب تموم میشه یا نه؟ احساس آرامش نمی کردم.
.. خیلی وقت بود که احساس آرامش نمی کردم. از وقتی که ونداد مرد. یا شایدم قبل ترش.
.. از وقتی که ونداد رفت پیش منوچهرخان. حالا هم احساس میکنم میعاد داره همون راهی رو میره که ونداد چند سال پیش رفت…
خودم رو توی تاکسی که جلوی پام توقف کرد انداختم و به فکر کردن هام ادامه دادم …
نمی دونم با رفتن ستایش چی به سرم میاد. حسام ازم میخواد بازم قوی باشم… یعنی میتونم؟ بعد از چند سال ستایش رو از دست دادم… این روز برام کاملا قابل پیش بینی بود؛ ولی حالا که رسیده برام باورکردنی نیست! هیچکس توی دنیا برای من جای اون روو نمی گیره… دلم می خواست زار زار گریه کنم اما نمیتونستم. نفس عمیق کشیدم تا به بغضم غلبه کنم اما نمی شد! بازم بغض داشتم… انگشتامو روی چشمام گذاشتم و اونا رو کشیدم تا از ریزش اشک هام جلوگیری کنم.
*****
در رو باز کردم و وارد هال شدم. یه نگاه به ساعت انداختم که یازده و نیم شب بود. طاهره خانوم با تلفن حرف می زد…
– وا خواهر؟ حالا ما غریبه بودیم؟
– …

آخه مگه من جز این دوتا خواهر زاده ای دارم؟ من و تو خواهر نیستیم تهمینه؟ نباید یه خبر می دادی که ستایش داره شوهَـ…
جلوتر رفتم و با دیدن من حرفش روعوض کرد و گفت: حالا گفتی سه شنبه شب؟ آره چرا نیام… میام ان شاالله! به همه سلام برسون خداحافظ.
گوشی تلفن رو سر جاش گذاشت و به من نگاه کرد. منم بی هیچ حرفی نگاهش می کردم .
سکوت رو شکست و گفت: از شام مونده… برات گرم کنم؟
چشم ازش برداشتم و گفتم: گشنم نیست!
– چند وقته نمی بینم بری میدون تره بار. نکنه دوباره اخراج شدی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم: چرا همش دنبال اخراج شدن منی؟
– آخه این چه حرفیه؟ من فقط سوال پرسیدم!
– نه اخراج نشدم… خودم نمیرم.
– دِ آخه چرا؟ میخوای تو خونه بمونی؟
در اتاق میعاد باز شد و میعاد از اتاقش بیرون اومد و بدون اینکه به من نگاه کنه رفت توی آشپزخونه…
لبام رو تر کردم و گفتم: یه چند وقت می خوام برم مسافرت!
طاهره خانوم مشکوکانه گفت: مسافرت؟ مسافرت واسه چی؟
– کار دارم…
میعاد با لیوان آب توی دستش اومد کنار اپن و رو به من گفت: کجا میخوای بری؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: فضولیش به تو نیومده!
با حالت خماری گفت: عه؟ چطوره که من هر کاری کنم فضولیش به تو میاد؟
با عصبانبت داد زدم: چون تو هر غلطی که دلت بخواد میکنی!
طاهره خانوم که ترسید دعوامون بشه اومد بینمون و گفت: بسه دیگه! باز میخواین شروع کنید؟ هر جا میری برو به سلامت سهند.
میعاد دست توی شلوارش کرد و یه بسته ده هزاری بیرون کشید و رو به طاهره خانوم گفت: بگیر مامان!
طاهره خانوم مشکوکانه گفت: این چیه دیگه؟
– پوله دیگه… هشتصد هزار تومن پول.
– میدونم… این همه رو از کجا اوردی؟
با اوقات تلخی و عصبانیت گفت: کار کردم دیگه… ای بابا…
– چه کاری؟ چه کاری کردی که این دستمزدت بوده؟ الان که فصل مدرسه نیست که بگم دختره رو بردی مدرسه و این حقوقته!
– مگه من فقط سرویس مدرسه اش ام؟
از جام بلند شدم و گفتم: نه خب… دوست پسرش هم هستی!
به سمت در رفتم و گفتم: من باید برم وسایلم رو جمع کنم.
***** تینا
گوشیم رو توی دستم گرفته بودم و توی پیج های اینستاگرام سرک می کشیدم و هر عکس و فیلمی که دوست داشتم رو لایک می کردم. رفتم سراغ دایرکتم… اه لعنت به اونی که واسه اینستا دایرکت گذاشت… پر شده از پیشنهاد! یه هفت هشت تایی بودن… همه رو خوندم؛ ولی به هیچکدوم جوابی ندادم. یه سر به پیج مامان زدم که ماه ها بود پست جدید نداشت.
.. چرا مامان از وقتی که از بابا جدا شد هیچ وقت سراغم رو نگرفت؟ حتی هیچ جایی اتفاقی ندیدمش! دلم براش تنگ شده بود! دلم می خواست تو این روزا برم خونه ی بابا بزرگ و ببینمش. دلم برای دوستام هم تنگ شده بود… نامردا از وقتی که تابستون شروع شده تا حالا سراغم رو نگرفتن! شماره ی هستی رو گرفتم و منتظر موندم جواب بده…
با خوشحالی و جیغ جواب داد: سلام تینا…
– سلام هستی…. حالت چطوره؟
– خوبم عشقم… تو چطوری؟
– هیچ خبری ازت نیست، باز خوبه سارا یه چند باری زنگ زد!
– باور کن درگیر کلاس های کنکورم. حتی وقت سر خاروندن هم ندارم!
ای بابا… من دلم میخواست یه روز منو تو و سارا سه تایی بریم بیرون.
– پایه ی بیرون رفتن که هستم فقط چه روزی؟
– جیــــــغ… جون من؟
– زهرمار کر شدم… آره بابا منم دلم پوسیده تو خونه… راستی؟ آخر هفته که هستی؟
بی خبر پرسیدم: کجا؟
– تولد مینا…کیارش براش تولد گرفته همه رو هم دعوت کرده. میخواد مینا رو سوپرایز کنه!
حالم گرفته شد… خداییش حسادت می کردم! نه به اینکه دلم میخواست جای مینا باشم که دوست پسرم کیارش باشه! من بهش کوچک ترین علاقه ای نداشتم و ندارم .به این حسادت میکنم که همیشه دلم میخواست یه نفر رو داشته باشم مثل کیارش… یکی که خیلی دوسم داشته باشه و برام هرکاری بکنه… مرده شور میعاد رو ببرن!
با یادآوری دلیل حسادتم گفتم: نه من رو دعوت نکردن!
– ای بابا… واقعا؟ باور کن اگه خود مینا بود حتما دعوتت می کرد که به خیال خودش بترکی!
– آخه… آخه یه جشن تولد پیزولی ترکیدن داره؟
– تینا؟
– هان؟
– میگم شاید میعاد رو دعوت کرده باشه، اگه دعوت کرده باشه که میعاد باید با یه همراه بیاد… خب تو باهاش میای خره!
– احساس میکنم اینجوری به غرورم بر می خوره.
– بابا ولمون کن با اون غرور چندش عقب افتاده ات! تو بیا حالا تازه هم من هستم هم سارا.
– آخه میعاد…
– میعاد چی؟
خواستم بگم میعاد معتاد و بدبخت شده! پسره ی بی جنبه توی این مهمونیا هرچی بهش تعارف کردن کشیده… می ترسم خانوادش یقه ی منو بگیرن! خواستم همه ی اینا رو بگم اما نتونستم پشت گوشی دونه دونه شون رو با جزئیات بگم واسه همین گفتم: زنگ میزنم بهش ببینم دعوت شده یا نه!
– خیلی خب… خوبه دیگه منو تو و سارا هم میریم خرید.
– باشه.
– کاری نداری؟ باید برم بیرون.
– نه خداحافظ.
– خبر اومدنت رو بهم بده حتما… خداحافظ .
گوشی رو قطع کردم و بعد از مکث کوتاهی شماره ی میعاد رو گرفتم… طول کشید تا جواب بده.
– الو؟
– الو سلام… خوبی میعاد؟
– سلام خانوم کوچولو… من خوبم خودت چطوری عزیزم؟
لبخندی زدم و گفتم: منم خوبم… مثل اینکه حال تو واقعا خوبه!
خندید و گفت: چطور مگه؟ – آخه صدات انرژی داره!
با خودم گفتم مواد دو روزش تامینه! بایدم برخلاف بعضی روزا انرژی داشته باشه… هیچ جوابی نداد که خودم گفتم: یه خبر!
– چه خبری؟
– تولد میناست؛ کیارش میخواد سوپرایزش کنه و براش تولد بگیره… تو دعوت شدی؟
– آره همین دیروز کیارش بهم زنگ زد. مگه تو رو هم دعوت نکرده؟
از سوالش حرصم گرفت… غرورم اجازه نداد بگم دعوتم نکرده… پسره ی احمق! اصلا اون کی باشه که بخواد منو دعوت کنه؟
– چیزه… عه… آره بهم گفت اما من زیاد مطمئن نیستم برم یا نه…
چرا؟
– آ… حوصله ندارم…
– می خوام باهام بیای… من نباید تو این مهمونی که همه با عشقشون هستن یه همراه داشته باشم؟
شیطون ادامه داد: اگه تو نیای یکی دیگه…
عصبی تو حرفش پریدم و گفتم: کی مثلا؟
خندید و گفت: شوخی کردم بابا! تولد پس فردا خونه ی کیارشه. با همدیگه میریم میگم… تینا؟ – بله؟
– بابات ماشینش رو بهمون قرض میده؟
– دیوونه ای؟ اگه بابام بفهمه که نمیزاره بریم…
نا امید گفت: باشه!
***** سهند
چشماش از خوشحالی برق میزدن! وقتی توی دستم گرفتمش چشمای منم از خوشحالی برق زد! باورم نمیشد… همه چیز جور بود… جورِ جور.
حسام: اینم از پاسپورت!
– باورم نمیشه حسام همه چیز داره درست میشه!
– باید سریع خودت رو آماده رفتن کنی سهند… هم پاسپورتت آمادس هم بلیطت. باید برای فردا شب آماده باشی.
طاهره خانوم با سینی چایی وارد اتاق شد… سریع بحثمون رو قطع کردیم و من پاسپورت رو زیر لباسم پنهون کردم. سینی رو جلوی دستمون گذاشت و گفت: براتون چایی هل دار درست کردم.
حسام: ممنون خاله طاهره!
در قندون رو باز کردم و گفتم: دستت درد نکنه.
– نوش جونتون…
طاهره خانوم که رفت بیرون حسام یکم خودش رو نزدیک تر کرد و آروم گفت: چرا بهش نمیگی؟
– نمیدونم… واقعا نمیدونم. احساس میکنم اگه نگم بهتره.
– ولی اون باید بدونه… باید بدونه که تو داری میری خارج و برای چی میخوای بری .
دستی به گردنم کشیدم و نفسم رو بیرون دادم…
– بالاخره خودش می فهمه.
چاییش رو سر کشید و گفت: چیزای ضروریت رو جمع کن… من فردا شب میام سراغت.
– باشه خودم رو آماده میکنم اما…
– دیگه چی؟
نفس عمیقی کشیدم. چشمم به تقویم نصب شده ی روی دیوار افتاد که نشون می داد امروز دوشنبه اس… یاد چند شب پیش افتادم…
” طاهره خانوم: حالا گفتی سه شنبه شب؟ آره چرا نیام… میام ان شاالله”….
– با توام سهند! اما چی؟
هنوزم نگاهم به تقویم بود… گفتم: می خوام یه بار دیگه ببینمش!
– کیو؟
سکوت کردم و جوابی ندادم. مثل اینکه خودش منظورم رو فهمید.
– خیلی خب… شاید فردا بتونی ببینیش. یه جوری درستش می کنیم.
بلند شد و گفت: من دیگه میرم باید برم مغازه حاجی منتظره.
– باشه برو به سلامت.
– خداحافظ.
تا در حیاط بدرقه اش کردم و برگشتم. رفتم سمت خونه و توی هال نشستم. طاهره خانوم

توی آشپزخونه نشسته بود و سبزی پاک می کرد. نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول کارش شد. دست کشیدم روی فرش و با گل هاش بازی کردم. فکرم درگیر هیچی نبود… نه اینکه واقعا هیچی… درگیر ستایش بود اما این درگیری فایده ای نداشت! واقعا نمی تونستم برم داد و بیداد راه بندازم که ستایش مال منه؟ بعدش چی؟ مگه بهم میدنش؟ فقط آبرو ریزی میشه. هنوز یک بار هم بهش زنگ نزدم… هنوز یک بار هم بهم زنگ نزده …
– سهند؟ سهند با توام! یه ساعته دارم صدات میزنما…
سر بلند کردم و رو به طاهره خانوم گفتم: بله؟
– راستش… راستش باید یه چیزی بهت بگم… شاید خودت هم فهمیده باشی .
بی حوصله و بی هیچ حرفی فقط منتظر نگاهش کردم که گفت: درمورد ستایشه…
سر تکون دادم و گفتم: خودم همه چیز رو میدونم.
– دنیا به آخر نرسیده پسر …
– آخه تو از کجا میدونی آخر دنیای من کجاست؟
بلند شدم و از خونه بیرون زدم. نمیخواستم حالم رو ببینه؛غم بزرگی داشتم. دلم می خواست فقط تنها باشم. رفتم توی اتاقم و در رو بستم. روی زمین نشستم و با مشت چند بار به روی پیشونیم کوبیدم! همیشه یه حسی بهم می گفت همچین روزی پیش میاد اما من حتی نمی خواستم بهش فکر کنم. حالا میفهمم که من خیلی ها رو توی زندگیم از دست دادم… مادرم رو… آبرو و اعتبارم رو)با مرگ ونداد(… آقامو… پدر واقعیم رو… عشقم رو…
گوشیم رو توی دستم گرفتم و به عکس ستایش خیره موندم. توی مخاطبینم گشتم و شماره ی ستایش رو پیدا کردم. چند باری دستم رو روی اتصال گذاشتم اما فشار ندادم… توان حرف زدن رو نداشتم اما دلم چی؟ دلمم توان نداشت؟ دل من هزاران حرف داشت… هزاران حرف ناگفته…
چشم بستم و تماس گرفتم…
بوق…
بوق…
چشم بستم و دونه دونه بوق ها رو با عشق گوش دادم…
بوق…
بوق …
این بوق ها چقدر می تونن دوست داشتنی باشن و من تازه فهمیدم!
بوق…
بوق…
گوشی رو بردار… خواهش میکنم… می خوام برای آخرین بار با صدات آروم شم…
بوق…
با چشمای بسته نفس های عمیق و منظم کشیدم… هم منتظر شنیدن صدای بوق بودم هم منتظر شنیدن صدای ستایش! هیچکدومشون به گوشم نمی رسید… به صفحه ی گوشی نگاه کردم که مدت تماس به کار افتاده بود… سه ثانیه… چهار ثانیه …
پنج ثانیه… پس برداشته بود! گوشیم رو روی گوشم گرفتم و با صدای لرزونی گفتم: الو؟
منتظر جواب موندم اما جوابی نشنیدم .نمیدونستم چی باید بگم یا اصلا کلماتی برای بیان عشق و احساس و شکستم پیدا نمی کردم. هیچ وقت تا این حد سردرگم نبودم! خدای من… من کی ام؟ یه پسر ناتوان از همه چیز! بازم به صفحه ی گوشیم نگاه کردم… سیزده ثانیه…
چهارده ثانیه… پانزده ثانیه…
– سِ… ستایش…
کاش بدونی چقدر مشتاق شنیدن صداتم… لعنت به تو سهند… یه چیزی بگو تا اونم به حرف بیاد… چرا زبونت قفل کرده؟
با گریه گفت: نمیدونم چی داره سرمون میاد… تو میدونی؟ میدونی سهند؟ داریم جدا میشیم.
.. برای همیشه… تا آخر عمر تا ابد…
دستی به ریش کوتاهم کشیدم و گفتم: می دونستم که این روز بالاخره میاد! اما …
تو حرفم پرید و گفت: اما نه اینقدر ساده! نباید اینقدر ساده همه چیز به هم می ریخت…
هر دومون سکوت کردیم… یهو از دهنم پرید: شاید این آخرین تماسمون باشه!
– می دونستم خیلی زود باهاش کنار اومدی!
– نه… تو… تو…
توی زبونم نمی چرخید که بگم تو مال یه نفر دیگه میشی و من… و من از این به بعد یه اضافه ام!
دستم رو مشت کردم و گفتم: فردا شب میرم استانبول! نمیدونم چقدر طول بکشه. ستایش تو… تو از هر دومون گذشتی تا خواهرم آزاد شه… نمی خوام بگم ای کاش این کار رو نمی کردی چون در اون صورت ویولت از دست می رفت؛ اما ای کاش توی این شرایط قرار نمی گرفتیم.
– حتی اگر زمان رو هم به عقب برگردونیم نمیتونیم سرنوشتمون رو تغییر بدیم… ما محکوم شدیم سهند.
با صدای آروم تری گفتم: من فردا شب میرم استانبول… شاید برای یه مدت طولانی… شاید هم برای همیشه… بعدش تو از دست میری و من از یاد…
نفسش رو بیرون داد و چقدر پر از بغض بود…
*****
یه چمدون جدید گرفته بودم. گذاشتمش وسط اتاقم و وسایلم رو جمع کردم .
طاهره خانوم اومد کنارم و پرسید: حالا نمیگی کجا میری؟
– چند بار بگم طاهره خانوم؟ میرم یه چند روز شیراز حال و هوام عوض شه.
– تا شیراز که خیلی راهه…
جوابی ندادم که دوباره پرسید: نکنه تنها میری؟
– نه… با حسام میرم!
– آها… خوبه. سوغات یادت نره! یه دیوان حافظ هم خوبه هرچند چشمم نمی بینه بخونم! تخت جمشید رفتی عکس بگیر! پاسارگاد یادت نره بری… یادش بخیر یه بار با آقات رفتم..
. اون موقع که دوربین نبود یه عکس یادگاری بگیریم… یعنی نه اینکه نبود… بود… ما نداشتیم. یه بار باهم رفتیم مشهد… یه بار شیراز… یه دو سه باری هم شاه عبدالعظیم …
بی توجه فقط مشغول بستن چمدونم بودم… ناخواسته هم حرفاش رو می شنیدم… ته
دلم یه کوچولو سوخت. طفلک من که برم، چشم به راه دیوانِ حافظِ…
لباسام رو از قبل پوشیده بودم. کار بستن چمدونم هم تموم شد. چند دقیقه ای منتظر تماس حسام موندم که بالاخره زنگ زد… فورا جواب دادم: الو؟
– الو داداش؟ آماده ای؟
– آره آماده ام.
– ما سر کوچه منتظریم…
سرکوچه؟ نکنه طاهره خانوم از دم در که سر کوچه رو نگاه کنه ویولت پیدا باشه؟ یه نگاه به طاهره خانوم انداختم و خطاب به حسام رمزی گفتم: دقیقا سر کوچه ای دیگه؟!
– نه داداش سر کوچه نیستم از بابت ویولت خیالت راحت!
– خیلی خب اومدم.
تماس رو قطع کردم و گفتم: من باید برم…
– بروبه سلامت! حالا چند روز میمونی؟
– معلوم نیست!
میعاد توی حیاط بود و داشت کفش می پوشید… انگار می خواست بره بیرون. یه لحظه دلم شور افتاد… نکنه ویولت رو با ما ببینه! دلم رو زدم به دریا و خودم رو آروم و بی تفاوت نشون دادم. طاهره خانوم می خواست چیزی بگه اما انگار وجود من معذبش کرده بود …
آروم و با من من گفت: اِ… میعاد؟ کجا داری میری؟ مگه امشب دعوت نبودیم؟
– یادم نرفته… می خوام برم بنزین بزنم زود میام.
چمدونم رو به دنبال خودم کشیدم و گفتم: من دیگه میرم…
طاهره خانوم: برو به سلامت!
قبل از اینکه برم بیرون برگشتم و به ساختمون کوچیک خونه نگاه کردم… توی این خونه بزرگ نشدم اما یه هفت سالی که اینجا زندگی کردم… آقام سال های آخرش رو که اینجا بود! نمیدونم دلم برای این خونه و دو ساکنش تنگ میشه یا نه؛ اما برای بهشت زهرا و دو ساکنش)رحیم و آذر( تنگ میشه!
از در خونه بیرون زدم… همسایه ی کناری داشت جلوی در خونه اش رو آب پاشی می کرد… طاهره خانوم با دیدنش گفت: ای وای… برم برات یه کاسه آب بیارم پشت سرت بریزم!
دستمو بالا نگه داشتم و مانع شدم… گفتم: لازم نیست طاهره خانوم… فقط مواظب خودت و میعاد باش!
بی هیچ حرف دیگه ای ازشون جدا شدم… چمدونم رو همچنان با خودم می کشیدم…
***** میعاد
پشت سر مامان ایستاده بودم و به رفتن سهند نگاه می کردم… نمیدونم قصدش از سفر چیه؟ سهند زیاد اهل مسافرت رفتن نبود. اونم با همچین بار و بندیلی! اگه می رفت یه ساک کوچیک بیشتر نمی برد… نمیدونم واقعا قصد و نیتش چیه…
***** سهند
به سر کوچه که رسیدم یه ماشین برام بوق زد. به اطرافم نگاه کردم و چشمم به ماشین ح
سام افتاد و رفتم سمتش. به خاطر وجود ویولت پشت یه ماشین پارک کرده بود تا زیاد دیده نشه. از پنجره به حسام گفتم: در صندوق رو بزن تا چمدون رو بزارم!
قبل از اینکه حسام کاری کنه ویولت گفت: بزارش عقب پیش من، اذیت نمیشم!
مکثی کردم و همین کار رو کردم. سوار ماشین شدم و حسام خواست استارت بزنه که ویولت به رو به رو اشاره داد و با دستپاچگی گفت: او… اون… خودشه…
من و حسام هردومون از این حرکتش جا خوردیم که دوباره به جلو اشاره داد و گفت: خودشه مطمئنم!
من و حسام به جلو نگاه کردیم. میعاد سوار ماشینش بود و داشت با احتیاط از کوچه خارج میشد، ما رو ندید.
ویولت: خودشه… باور کنید راست میگم!
بدون اینکه نگاهش کنم با تعجب گفتم: مگه اون کیه؟ – همون پسری که می اومد پیشم. وقتی که گروگان بودم.
خون به صورتم دوید… میعاد؟ این چطور ممکنه؟ هم شوکه شده بودم هم عصبی… تند و خشمگین خواستم از ماشین پیاده شم که حسام مچ دستم رو گرفت و گفت: بشین سهند! خونسرد باش پسرهمه چی رو خراب نکن!
دندونام رو بهم فشار دادم و آروم غریدم: آخه این لعنتی دیگه خیلی داره پیش میره.
وقتی ماشین میعاد به سمت یه خیابون دیگه پیچید و از جلوی چشمم دور شد چشمام رو بستم؛ نفس های عصبی می کشیدم.
– آروم باش سهند! این چیز عجیبی نیست، میعاد رو جون به جونش کنن طرفِ سورنِ.
سرم رو تکیه دادم و به موهام چنگ زدم و گفتم: داره دیوونم میکنه!
حسام بی هیچ حرفی راه افتاد. ویولت گفت: باور کنید راست میگم… خودش بود!
حسام از آینه نگاهی بهش انداخت و گفت: میدونیم… اما نباید کاری کنیم.
ویولت که میعاد رو نمی شناخت گفت: باید اون پسر رو تحویل پلیس بدیم! باید تعقیبش کنیم!
حسام: نمیتونیم این کار رو کنیم… الان فقط باید پرواز شما دوتا توی اولویت باشه… با دستگیری اون پسر چیزی درست نمیشه فقط دل یه مادر می شکنه و سفر شما عقب می افته!
**** میعاد
باک ماشین رو که پر کردم به سمت خونه اومدم. از قبل به مامان زنگ زده بودم و ازش خواسته بودم تا من میام آماده باشه. به در خونه که رسیدم توقف کردم و بوق زدم. چند ثانیه ی بعد در باز شد و مامان اومد بیرون. توی ماشین که نشست گفت:
حتی نمیدونم این پسره که قراره ستایش باهاش ازدواج کنه کی هست!
– از دوستای سورنِ.
– آدم خوبیه؟ تو میشناسیش؟
– نمیدونم زیاد نمیشناسمش… فقط چند باری دیدمش، میکائیل خرسند اسم و فامیلشه.
– چه میدونم والله! تهمینه که به من چیزی نمیگه فقط میگه ستایش داره شوهر میکنه! انگار که نه انگار من تنها خاله ی ستایشم.
بعد از سکوت نسبتا طولانی که بینمون بود گفتم: سفر سهند عجیبه!
– وا… چیش عجیبه؟
– سهند زیاد نمیره مسافرت… این بار هم خیلی ناگهانی تصمیم گرفت بره.
– هیچ جاش عجیب نیست! تو که خودت میدونی سهند چقدر ستایش رو دوست داشت! حتما رفت مسافرت که هم اینجا نباشه هم اینکه روحیه اش عوض شه. وگرنه چرا باید دقیقا امروز می رفت؟
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: نمیدونم!
به حرف مامان که فکر کردم دیدم بی راه هم نمیگه اما باز ته دلم قبول نمی کرد. شاید باید به سورن می گفتم… من و مامان دیگه حرفی نزدیم.
وقتی رسیدیم در خونه شون باز بود و سر در خونه رو چراغونی کرده بودن. توی حیاط رو هم همینطور. ماشین رو پارک کردم و به همراه مامان پیاده شدم و باهم رفتیم داخل. مامان به سمت خاله تهمینه رفت و بعد از احوال پرسی و تبریک رفت سمت ستایش… ستایش لباس شب بلندی پوشیده بود و با لبخند تلخی جواب مامان و بقیه ی مهمونا که بهش تبریک می گفتن رو می داد.
رفتم سمتش و دستم رو جلو کشیدم و اونم دستم رو فشرد …
– بهت تبریک میگم ستایش. امیدوارم روزای خوبی رو داشته باشی!
– ممنونم میعاد. اما همه میدونن که روزای خوبی در کار نیست!
– فقط کافیه فکر کنی که خوشبخت میشی!
سری به اطراف تکون داد و گفت: دلم به این موضوع روشن نیست.
– کنار سهند بودن مشکلات خودش رو داشت.
– و کنارش نبودن یه مشکلات دیگه!
خواستم بگم سهند رفته مسافرت اما صدای دختری مانع شد که با حرص و شادی پیروزمندانه ای گفت: بهت تبریک میگم ستایش جون!
صدای تینا بود که کنار من و رو به روی ستایش ایستاده بود. دستش رو جلو اورده بود و منتظر بود که ستایش بهش دست بده. ستایش بدون اینکه دستش رو بگیره با لبخند کم رنگی گفت: ممنون.
تینا: فکر کنم تمام این جمع قصه ی عشق افسانه ای تو رو شنیده باشن!
ستایش حرفی نزد و فقط به اجزای صورت تینا خیره مونده بود. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: کافیه تینا!
– چیزی نیست میعاد! من و ستایش جون فقط داریم با همدیگه خوش و بش می کنیم!
و بعد یه بار دیگه به چشمای همدیگه خیره موندن. بیشتر از این اهمیتی ندادم و رفتم کنار مامان که با تعجب داشت به میکائیل نگاه می کرد!
چیزی شده مامان؟
به شوخی ادامه دادم: مثل اینکه نپسندیدی!
هنوز هم با تعجب به میکائیل نگاه می کرد. انگشت اشاره اش رو به سمتش کشید و گفت:
من این پسر رو می شناسم!
انگشتش رو پایین اوردم و گفتم: مامان نکن زشته!
اومد در خونه خودم در رو واسش باز کردم!
برو هام رو بالا انداختم و گفتم: در خونه ی ما؟ واسه چی اومد؟
می گفت با سهند کار داره فکر کردم از دوستای سهندِ؛ اما تو که گفتی از دوستای سورنِ!
دستی به چونه ام کشیدم و به میکائیل خیره موندم. چند مرد اطرافش رو گرفته بودن و همگی می خندیدن. چرا میکائیل باید بیاد سراغ سهند؟ یعنی از طرف سورن رفته؟ اگه از طرف خودش رفته باشه چی… شاید به ستایش ربط داشته باشه!
رو به مامان گفتم: چیا گفتن به همدیگه؟
شونه ای بالا انداخت و گفت: من که نشنیدم پسرم!
***** ستایش
انگار همه علیه من بودن… علیه من و سهند! انگار همه منتظر چنین روزی بودن. روزی که راه من و سهند رسما از هم جدا میشه. تینا هنوز دستش رو مقابل من گرفته بود… دستم رو بالا اوردم و بالاخره بهش دست دادم. لبخند پیروزمندانه ای روی لباش بود… به حدی احساس پیروزی می کرد که انگار اون مسبب جدایی من و سهند بوده! حداقل که دلش خنک شده… نشده؟ تو چقدر کینه ای دخترِ هدایتی!
***** سهند
برای سومین بار با حسام و حاجی خداحافظی کردم. سیما خانوم هم اومده بود و برام قران گرفته بود. قران رو بوسیدم و ویولت با اینکه مسیحی بود به تقلید از من همین کار رو کرد. بهش لبخندی زدم و اونم با لبخند بهم جواب داد.
*****
میعاد
به دیوار تکیه داده بودم و به تینا که کنار یه دختر نشسته بود و هرهر می خندیدن نگاه می کردم؛ اما فکرم درگیر سهند بود. دلم میخواست بدونم واقعا چرا رفته مسافرت؟ چرا میکائیل اومده بود سهند رو ببینه؟ یه دیدار مسخره به خاطر رقابت عشقیشون بوده یا یه چیز دیگه؟ باید به سورن بگم! چشمم به سورن افتاد که یه نفر اومد و توی گوشش یه چیزی گفت و سورن هم با چشمای بسته پوزخند آرومی زد.
***** سورن
امشب مراسم جالبی از آب درمیاد! میکائیل رو به روی من کنار ستایش نشسته بود؛ قولی که در رابطه با انتقال محموله ها به اون ور آب به ما داده بود رو به خوبی انجام داد… نه خوشم اومد! ثابت کرد که روی حرفی که میزنه هست. ما هم روی حرفی که زدیم موندیم!
ازدواج ستایش با میکائیل فقط یه معامله ی بزرگ و پر سود بود!
دست به سینه نشسته بودم و یه دستم رو بالا اورده بودم و چونه ام رو باهاش نگه داشته بودم، مستقیم به میکائیل نگاه می کردم که یکی از بچه ها بهم نزدیک شد. با نزدیک شدنش چشمام رو بستم و کنار گوشم آروم گفت: پرید!
پوزخند آرومی زدم و ازم دور شد…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن