رمان دومینو پارت۶

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

فنجون چای رو به لبم نزدیک کردم. داغ بود اما پس نکشیدم و ذره ذره ازش خوردم… چای فقط داغش خوردن داره! ستایش رو به روم نشسته بود و یه کتاب نسبتا قطور توی دستش بود و بهش چشم دوخته بود. مامان هم واسه منوچهرخانی که چشمش به شبکه ی خبر بود میوه پوست می کند. حمله تروریست ها به سوریه از زبون این شبکه نمی افتاد و هر دفعه تعداد کشته ها و زخمی ها رو اعلام می کرد، الانم که داشت زخمی های روی زمین رو نشون می داد! ستایش با ناراحتی گفت: بابا تو رو خدا بزن یه شبکه ی دیگه!
مامان یه قاچ سیب به دست بابا داد و گفت: ستایش راست میگه، این مردم گناه دارن ما که کاری از دستمون برنمیاد فقط داریم از طریق تلویزیون زجر کشیدنشون رو می بینیم!
بعد سر پایین انداخت و آروم ادامه داد: به قول طاهره خواهرم… خدا حفظ کنه اونایی که واسه امنیت کشور خودمون تلاش میکنن.
ستایش: اینقد این رو نگو مامان؛ خدایی نکرده چشم می خوریم!
پوزخند زدم و یه قلوپ دیگه از چاییم خوردم. صدای آمبولانسی که از شبکه ی خبر پخش می شد با صدای زنگ خونه قاطی شد…
تصویر آیفون کاملا توی دیدم بود. اما تصویر پسری که نشون می داد رو از این فاصله نمی تونستم تشخیص بدم. ستایش خواست از جاش بلند شه اما پیش دستی کردم و با قدم های بلند به سمت آیفون قدم برداشتم. هرچقدر نزدیک تر می شدم تصویر برام عجیب تر می شد! همه منتظر به من نگاه می کردن و منم که مثل همیشه کاملا خونسرد…
– بله؟
با آرامش گفت: یه حرفایی هست که باید بزنم!
یه نگاه به مامان و بابا و ستایش که چشمشون به من بود انداختم… به همشون پشت کردم و با صدای آرومی که سعی کردم نشنون به سهند گفتم: اصلش این بود که حتی گوشی آیفون رو هم بر ندارم؛ ولی…
تو حرفم پرید و گفت: در هنوز باز نشده!
پوفی کردم… آخه یه آدم چقدر می تونه پررو باشه؟ بدون اینکه در رو باز کنم گوشی رو سر جاش گذاشتم و به سمت در ورودی خونه راه افتادم…
مامان کنجکاو پرسید: کیه سورن؟ – چیز خاصی نیست میام الان.
رفتم سمت در حیاط و وقتی بازش کردم سهند مثل اجنه پشت در بود و به من زل زده بود.
.. به تمسخر گفتم: از این طرفا؟
نگاهش رو از چشمام گرفت و پایین رو نگاه کرد و مظلومانه گفت: می خوام با منوچهرخان حرف بزنم! حرفام مهمه.
– منوچهرخان وقتی برای صرف کردن با هرکسی رو نداره!
– گفتم حرفام مهمه؛ وگرنه این طرفا پیدام نمی شد.
صدای بابا رو از آیفون شنیدیم: بزار بیاد داخل سورن!
مکث کوتاهی کردم و راه رو برای سهند باز کردم. در رو پشت سر هر دومون بستم و جلوتر از سهند راه افتادم… همیشه میگن قبل از مهمان حرکت کن تا بهش احترام گذاشته شه؛ اما غرور همایونفر ها این چیزا رو نمی فهمه!
وارد خونه که شدیم ستایش با دیدن سهند با تعجب از جاش بلند شد. مامان هم ابروهاش رو بالا انداخته بود. همه سکوت کرده بودیم. بی هیچ حرفی رفتم سر جای قبلیم نشستم. سهند هم بدون اینکه کسی تعارفش کنه جلو اومد و روی مبل تک نفره ی رو به روی بابا نشست! با نشستنش ستایش هم روی راحتی افتاد… حتی یه لحظه هم ازش چشم بر نمی داشت و فقط با تعجب بهش خیره شده بود! بابا مستقیم به سهند نگاه می کرد و اخم خاصی روی صورتش بود؛ اخمی که بدجور غرور ذاتیشش رو به رخ می کشید. هنوز هیچکس حرفی نمی زد… حتی تلویزیون هم صداش تا آخر قطع شده بود…
توی این سکوت سنگین سهند دست به ساعت مچیش برد و از دستش جداش کرد و گذاشتش روی میز…
دست به جیب راستش برد و چندتا ده تومنی و پنج تومنی بیرون کشید و گذاشت کنار ساعت…
دست به جیب پیراهنش برد و یه سکه پونصد تومنی به همراه یه کارت بانکی دراورد و اونا رو هم کنار ساعت و پولا روی میز گذاشت…
انگشتر نقره اش رو از دستش بیرون کشید و اتفافا اون رو هم سر میز گذاشت!
سر بلند کرد و به چشمای بابا نگاه کرد. هیچکدوممون از کارش سر در نیاوردیم که خودش آهسته گفت: از دار دنیا فقط همینا رو دارم با دو تا سنگ قبر!
کارت بانکی رو بلند کرد و گفت: سه میلیون و شصت تومن پول حلال توشه… قبلا یه پس اندازی واسه خودم دست و پا کرده بودم که متاسفانه خرج زندون شد و الان دارم از صفر شروع می کنم! یه خونه ای هم هست که اون به نام من نیست و به نام من هم نمیشه؛ یه مغازه هم هست که اتفاقا اونم همینطور! بعد از اینکه آقای هدایتی اخراجم کرد توی میدون تره بار کار پیدا کردم، اونجا کارم حمل و نقله. درسته پدر ندارم اما یتیم نیستم؛ چون بعد خدا بیامرز آقام، حاج محسن داره واسم پدری میکنه! اومدم بگم من همینم که دارین می بینین… با کسی دشمنی ندارم؛ ولی اگه کسی سر مسائلی که هنوز نمیدونم چی ان با من دشمنی داره… فقط خودش میدونه و خدا! من آدم پولداری نمیشم؛ اما همیشه تلاشم اینه که دستم تو جیب خودم باشه و به دهنمم برسه… چشم به مال کسی هم ندارم…
یه بار دیگه سر بلند کرد و ادامه داد: اومدم برای آخرین بار ستایش رو خواستگاری کنم!
هیچکس حرفی نمی زد. سکوت همه رو که دیدم گفتم: نمایش مضحکی بود!
– من نمایشی برگزار نکردم!
بابا بالاخره به حرف اومد. بدون اینکه ذره ای تکون بخوره خشمگین اما با صدایی آروم رو به سهند گفت: می تونی به سلامت بری بیرون!
سهند نفسش رو خیلی عمیق بیرون داد… نگاه همه توی سکوت به روی همدیگه می چرخید…
***** سهند
در خونه رو بستم و وارد خیابون شدم. چند قدم برداشتم و گوشیم زنگ خورد… حسام بود.
– الو داداش؟
– سلام سهند… شب بخیر!
– شب بخیر! خبری نشد؟
– نه. انگار آب شده رفته زیر زمین! هر چقدر زنگ میزنم میگه خاموشه… الانم از اون هتلی که آدرسش رو داده بود برگشتم؛ گفت تسویه کرده و رفته…
– رفته؟ کجا رفته؟
– نمیدونم والله… اونجوری که تاریخ داد فهمیدم همون روزی که اومده بود پیش من وو بابا، همون روز هم با هتلی که توش اقامت می کرده تسویه کرده!
– یعنی چی…
– خیلی عجیبه سهند! کم کم دارم نگران میشم.
– یعنی آدرس دیگه ای نداد؟ هیچی دیگه نگفت؟
– نه فقط شماره اش رو داد با آدرس هتلش. از اون روز تا حالا همش دارم شماره اش رو می گیریم؛ ولی هر دفعه خاموشه.
بی حوصله گفتم: خیلی خب… ولش کن مهم نیست!
– چی چیو مهم نیست؟ میفهمی چی میگی؟ حداقل باید بفهمیم چه بلایی سر اون دختر اومده یا نه؟ اون خواهرته سهند!
اون دختر… واقعا خواهرمه؟ من هیچ وقت خواهر نداشتم… نفس عمیق کشیدم….
– الو… سهند؟ می شنوی چی میگم؟
بی اختیار گفتم: می خوام تنها باشم حسام!
بی هیچ حرف دیگه ای مکالمه رو قطع کردم. دستام رو توی جیبای شلوارم فرو کردم. بی حوصله و با ذهنی خسته از فکر های عجیب و غریب… تکراری و جدید راه افتادم …
فکر کردن به اینکه من متعلق به آدمای دیگه ام برام عجیب بود! اینکه من پسر مردی به نام خسرو ام… یا اینکه کسی که فکر می کردم پدرمه در اصل پسرعموی مادرمه و البته شوهر سوریش! یا اینکه من یه خواهر دو رگه دارم و اموالی که انتظارم رو می کشن و من هنوز نمی دونم چی ان! خونه؟ زمین؟ دقیقا چی؟ فقط هرچی هست پول زیادیه! گذشته از اینا… من یه پسر نامشروعم و این عذاب داره من رو به شدت شکنجه میده.
نفس عمیقی کشیدم و دستی به موهام کشیدم. تا همین دیروز مال پایین پایین ها بودم؛ ولی حالا فهمیدم مال یه جای دیگه ام اونم به واسطه ی پسر مردی به نام خسرو بودن… به واسطه ی نامشروع بودنم!
آقام همیشه بهم می گفت دلت می خواست پسر یه مرد پولدار باشی؟ هر مشکل مالی که پیش می اومد بالافاصله این جمله رو از آقام می شنیدم. اوایل می گفتم نه؛ اما بعد ها این سوالش بدجور امان از کفم برید! یه بار داد زدم آره می خواستم اما پسر یه مرد پولدار نیستم!
اما حالا می بینم که هستم… پسرِ نامشروعِ یه مرد ثروتمندم!
یه لحظه از حرکت ایستادم و چشمام رو بستم. وای… وای سهند! این کلمه داره تو رو از پا درمیاره… نمیتونم بهش فکر نکنم!
دستم رو بلند کردم…
برای یه تاکسی تکونش دادم…
جلوی پام توقف کرد و سوار شدم…
گفتم بهشت زهرا و جواب داد این وقت شب آقا؟
چشم بستم و وقتی باز کردم رسیده بودم… پیاده شدم
به سمت قبرش قدم های خسته برداشتم
توی روشنایی نور مهتاب روی سنگ قبر نام “آذر سپهراد” به چشم می خورد…
نشستم و انگار تمام این ها فقط توی یک ثانیه اتفاق افتاد…
به سنگ سرد خیره شدم و گفتم: همیشه می ترسیدم از اینکه نکنه کاری کنم که روح مادرم سرزنشم کنه؟ ولی حالا اومدم که من سرزنشت کنم! اومدم بگم تمام این سال ها درموردت اشتباه فکر می کردم!
با بغض و صدای آروم تری ادامه دادم: چرا این کار رو کردی مامان؟
بغضم ترکید… دست چپم رو روی صورتم گرفتم و خودم رو خالی کردم.
– حالا میگی چیکار کنم؟ میگن خسرو مرده… قبل از مرگش نسبت به من احساس مسئولیت کرده.. این یعنی چی؟ چرا یه بچه توی بغلت گذاشت و بعدشم دِ برو که رفتیم؟ میدونی!
اگه یه خواهر مثل تو داشتم استخوناش رو خرد می کردم!
یاد دختری افتادم که میگن خواهرمه… کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟
– باید یه تصمیم جدی بگیرم. می خوام با… با…
مطمئن نبودم… برای گفتنش مطمئن نبودم… اما باید مصمم بودن رو تمرین کنم! ادامه دادم: می خوام با خواهرم برم! برم ترکیه… بعدشم احتمالا انگلیس! میرم ترکیه تا شخصا حقیقت رو بشنوم… حالا که آقام و حاج محسن هم گفتن پس حقیقت داره!
*****
کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم. چند روزی بود که طاهره خانوم یکی از کلید های خونه رو بهم داده بود. وارد اتاق کاملا تاریکم شدم و کلید تک لامپ اتاقم رو که زدم چشمم به میعاد افتاد که روی تخت فلزیم نشسته بود! تعجبم رو مخفی کردم و هیچ عکس العملی نشون ندادم. فقط گفتم: اینجا چیکار میکنی؟ – نگرانت شده بودم، هیچ میدونی ساعت چنده؟
لبخند محوی از روی تمسخر زدم. میگه نگرانم شده!
– کسی نیست نگران تو باشه بدبخت! تو بیشتر به نگرانی نیاز داری!
عصبی بلند شد و به سمتم اومد و گفت: من نیازی به نگرانی ندارم!
بازوش رو گرفتم و سمت آینه پرتش دادم و عصبی و تند تند گفتم: زیر چشمات گود افتاده و خود چشمات هم خمار شدن، صورتت تکیده و استخونی شده، لاغر شدی… مردنی شدی… از ریخت و قیافه افتادی….خجالت بکش میعاد! این روزا داری چه غلطی میکنی؟
سرید و خودش رو از دستم رها کرد. با صورتی درهم رفته گفت: ولم کن بابا!
دستم رو بالا بردم و به سمت پایین تکون دادم و گفتم: خاک تو اون سرت! فقط میتونم بگم خاک تو اون سرت!
از اتاق بیرون زد و در رو پشت سرش تقریبا بهم کوبید… روی زمین نشستم و زانوهام رو کنارم جمع کردم. آرنج ام رو روی زانوم گذاشتم و پنجه ی دستمو لای موهام فرو کردم. فکرم دیگه به جایی قد نمیده که برای میعاد کاری کنم!
اصلا چه کاری از دستم برمیاد؟ بزنم تو گوشش درست میشه؟ میعاد رو که اینجوری می بینم دلم واسه طاهره خانوم می سوزه. گاهی وقتا از خودم می پرسم یعنی دلش رو به چی خوش کرده؟ به میعادی که این همه کله اش باد داره؟
بی رمق شماره ی حسام رو گرفتم و گوشی رو مقابل خودم قرار دادم و منتظر موندم… بعد از چند ثانیه ی کوتاه که جواب داد گوشی رو روی گوشم گرفتم.
– جونم داداش؟
– میدونم نصفه شبه… ببخشید.
– مهم نیست بیدار بودم.
– فردا خیلی جدی دنبالش می گردیم… بیمارستانا… پلیس… پزشک قانونی… همه جا رو می گردیم!
– مطمئنی سهند؟
– خواهرمم که نباشه یه دختر تنهاس که توی غربت گم شده.
– خیلی خب… پیداش می کنیم.
هردومون کمی مکث کردیم… نفسم رو حسرت بار بیرون دادم و گفتم: خیلی خسته ام حسام… دارم همه چیو بالا میارم.
– نقطه ی اوج زندگیت همینجاست… قوی باش پسر!
– از خودم متنفرم… احساس میکنم یه موجود نحس و نجسَـ…
تو حرفم پرید و گفت: زهرمار!
پوزخندی زدم و برای چند لحظه سکوت کردم و گفتم: امشب خونه ی منوچهرخان بودم…
هرچی از دار دنیا داشتم روی میز جلوی دستش گذاشتم، فایده نداشت حسام… هیچی فایده نداره!
– همین منوچهرخان یه روز به پای تو می افته! تو خیلی میری بالا سهند… فقط به خودت اعتماد کن. دست از تلاش برندار… تو یه حقی داری که باید بگیریش. میفهمی؟
***** ستایش
سهند که از خونه بیرون زد کسی حرف نمی زد. بابا فنجون خالی توی دستش رو انقدر فشار داد که توی دستش شکست و چند تیکه شد. مامان با شنیدن صدای شکستن فنجون هینی کشید و گفت: منوچهر؟ حالت خوبه؟
بابا خورده های فنجون رو با شدت به سمت دیوار پرتاپ کرد و فریاد زد: پسره ی لعنتی..
.
پوستش قرمز شده بود و رگ گردنش متورم. از لای دست مشت شده اش قطرات خون می چکید و روی پارکت می ریخت. مامان نگران شده بود اما جرئت نزدیک شدن به بابا رو نداشت؛ منم همینطور! سورن پا روی پا انداخته بود و خونسرد به بابا نگاه می کرد…
بابا دوباره عصبی داد زد: سورن؟
سورن بدون اینکه جوابی بده هنوز توی همون حالت خونسردانه به بابا نگاه می کرد که بابا ادامه داد: فردا میگی میکائیل بیاد! همین فردا شب فهمیدی؟
مامان منتظر به سورن خیره موند که سورن گفت: میکائیل یکی از بچه های شرکته. چند وقتیه که خواستگار ستایشه…
خیره ی دهنش شدم که همینجور کلماتی که دوسشون نداشتم ازش خارج می شد… هرچقدر بیشتر از این میکائیل حرف می زد گوشای من کمتر می شنید! چهره ام کم کم در هم می رفت بغض عجیبی توی گلوم در حال شکل گرفتن بود.
از روی مبل بلند شدم و هنوز خیره ی سورن بودم. قصد نداشتم چیزی بگم اما نگاه خیره ی من انگار خیلی حرفا داشت… سورن خیلی آروم گفت: برای فردا شب آماده باش ستایش!
با صدای لرزونی از سر عصبانیت گفتم: امکان نداره… امکان نداره… حتی فکرشم نکنید.
فریاد بابا عین یه سیلی محکم توی گوشم خورد: تو گه میخوری دختره ی احمق!
اشکم دراومد و داد زدم: دست از سرم بردارین! خستم کردین دیگه…
گریون به سمت اتاقم حرکت کردم و در رو پشت سر خودم بستم. روی تختم افتادم و از ته دل گریه کردم… دلم می خواست بیشتر خودم رو خالی کنم. به جایی رسیده بودم که دلم می خواست هرچقدر که گریه میکنم بازم بیشتر گریه کنم. دیگه نمی کشم. بدجور خسته شدم. یکی دوبار فکر فرار به کله ام خورد اما جرئت نمی کردم. انقدر گریه کرده بودم که تمام صورتم و حتی گردنم خیس شده بود. موهام به صورتم چسبیده بودن و یکی یکی کنارشون می زدم. دلم نمی خواست خودم رو کنار کسی جز سهند تصور کنم. غیر قابل تحمل بود! حتی فکر کردن بهش از توان من خارج بود.
*****
با زحمت چشمام رو باز کردم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم که نه و چهل دقیقه ی صبح رو نشون می داد. یعنی من دیشب رو تونستم بخوابم؟ باور کردنی نبود! به گوشیم که نگاه کردم هیچ پیامی نداشتم… چقدر دلم میخواست حداقل یه پیام داشته باشیم… هرچند تبلیغاتی!
دست و صورتم رو شستم و رفتم سمت آشپزخونه برای صرف صبحانه. خبری از هیچکس نبود. برای خودم کره و مربا و چایی آماده کردم. با بی میلی شکر رو توی چاییم حل کردم. دستم رو زیر گونه ام گذاشته بودم و به یه گوشه خیره شدم. صدای برخورد قاشق کوچیک با لیوان تنها صدایی بود که شنیده می شد. هرچند که از این صدای اول صبحی بیزار بودم اما ناچارا تحملش کردم و بعدش مشغول خوردن شدم.
لیوان چاییم رو به دستم گرفتم و کنار پنجره ی آشپزخونه ایستادم… خیابون کاملا خلوت بود و فقط چند تا پرنده در حال پرواز بودن.
– صبحانه ات رو خوردی؟
با صدای مامان که پشت سرم ایستاده بود از جا پریدم و نگاهش کردم. بی حال و بی جون گفتم: دارم میخورم.
– باید برم خرید. تو نمیای؟ یه تغییر روحیه بدی بد نیست!
مشکوک پرسیدم: خریدِ چی؟
– میوه و شیرینی و اینطور چیزا… واسه پذیرایی!
– مگه مهمون داریم؟
– وا… ستایش؟ یادت رفته دیشب بابات و سورن چی گفتن؟
لب هام رو روی هم فشار دادم. واقعا یادم نبود… عجیب بود که یادم نبود! انگار خواب دیشب همه چیو از سرم پرونده بود. لیوان چاییم رو روی میز کوبوندم و با حرص از آشپزخونه خارج شدم…
– ستایش بابات بد تو رو نمیخواد که!
با بغضی که توی گلوم بود داد زدم: دست بردار مامان! همش طرف بابا و سورن رو می گیری پس من چی میشم این وسط؟
به پیروی از من با صدای بلند تری داد زد: تو مشکلت با تصمیم بابات چیه؟
– فقط بزارین واسه خودم تصمیم بگیرم… منو به حال خودم بزارین!
– به حال خودت بزاریمت که بشی زن اون سهندِ بی همه چیز؟
– سهند بی همه چیز نیست… معرفت داره… مردونگی داره… پاکه .
– رو حرف بابات حرف نزن ستایش! واسه خودت شر درست نکن دختر.
– من دلم به هیشکی جز سهند راضی نیست…. به هیشکی… اینو بفهمین!
دست مامان روی صورتم کوبیده شد و صدای عصبی و بلندش پرده ی گوشم رو آزار داد.
.. اما بیشتر قلبمو.
– این سهندی که میگی پاکه؛ پاک نیست! نامشروعه!
چشم هام گرد شده بودن و برای لحظه ای توی بهت فرو رفتم. دستم رو روی دهنم گذاشتم و هینی کشیدم… معلومه که دروغه… یه دروغ جدید درمورد سهند! این امکان نداره. با جیغ گفتم: بس کنید دیگه! میفهمین چی میگین؟ شما با این حرفتون حتی به آقا رحیم هم تهمت می زنید…
داد زد: حقیقت داره ستایش! این رو نگفتم که آزارت بدم، گفتم تا حقیقت رو بدونی و فراموشش کنی .
روی زمین نشستم و دستام رو روی صورتم گذاشتم و اشک ریختم… با صدای بلند گریه می کردم و می گفتم این دروغه… باور کردنی نبود. همیشه حرفاشون درمورد سهند اشتباه بوده… این یکی هم حتما اشتباهه! هیچ زمانی فکر نمی کردم کار به جایی برسه که همچین چیزی درمورد سهند ازشون بشنوم…
– واسه بدنام کردن سهند چه تهمت هایی که نمی زنید!
کف خونه نشستم. زانو هام رو بغل کردم و سرم و روی دستام گذاشتم… مامان روی مبل نشسته بود و بی هیچ حرفی دستش رو زیر چونه اش زده بود. صورتم خیسِ خیس شده بود. باور نکردنی ترین جمله ای بود که تا حالا شنیده بودم… باید واقعیت رو می فهمیدم. باید از سهند می پرسیدم… اما چطوری؟ این چیزی نیست که راحت بشه پرسید. شبیه توهینه!
*****
در رو که بستم نفس عمیقی کشیدم… وقت رو تلف نکردم و دوییدم سمت خیابون اصلی …
چند ثانیه ی خیلی کوتاه گذشت تا اینکه اولین ماشین رد شد و براش دست تکون دادم. آدرس خونه ی خاله طاهره رو دادم و ماشین راه افتاد. امشب شب خواستگاری من بود و من فرار کردم! نه اینکه برای همیشه فرار کرده باشم، نه! من از اون دخترا نبودم. هیچ وقت نبودم! فقط دلم میخواست سهند رو ببینم… میدونستم که نمیتونم روی حرف بابام حرف بزنم؛ اما می خواستم سهند رو ببینم تا بهش بگم داره چه اتفاقاتی می افته و من چه چیزی درموردش شنیدم… شاید سهند برخلاف من بتونه کاری کنه… یا حداقل این دیدار آخرین دیداره… مژه هام کاملا خیس شده بود… احساس می کردم روزایی نزدیکه که من ازشون وحشت داشتم!
کرایه رو پرداختم و پیاده شدم. ماشین که رفت برای چند ثانیه به در خونه ی خاله طاهره خیره شده بودم… گوشیم رو از جیب مانتوم در اوردم و نگاهش کردم… هیچ تماس بی پاسخ و یا حتی پیامکی نداشتم. هنوز نفهمیده بودن که من از خونه بیرون زدم؟ برای سهند پیامک فرستادم که پشت درم و در رو باز کنه. بعد از اینکه تحویل داده شد گوشیم رو خاموش کردم؛ نمی خواستم کسی از خانواده ام زنگ بزنه. من برای چند ساعت از خونه فرار کرده بودم و می دونستم آخر شب که برگردم چی در انتظارمه!
در باز شد و قامت بلند سهند برام نمایان شد… با همون موها و چشم های قهوه ای تیره که توی تاریکی نه و نیم شب کاملا مشکی به چشم می خوردن. سهند از قبل خبر داشت که میام اینجا؛ اما اینکه برای چی قراره بیام رو ابدا نمی دونست! با صدای آرومی گفت: سلام.
..
– سلام…
کنار رفت و داخل شدم. هر دومون وارد اتاقش شدیم. همون اتاق نه متری… در اتاق رو پشت سرمون بست و رو به روی من ایستاد. توی چشمام نگاه کرد و گفت: چرا نمی شینی؟
به معنای نه سرم رو به اطراف تکون دادم.
– سهند …
– زیاد سابقه نداشته که اینجوری مخفیانه بیای! چیزی شده؟
بغضی که توی گلوم داشتم شدید تر شد و رفته رفته اشک های بیشتری توی چشمام جمع شد.
– سهند… من…
نگران گفت: چی شده ستایش؟
– از خونه فرار کردم… برای چند ساعت!
اخم کرد و گفت: منظورت چیه؟ چی داری میگی؟
– واسه اینکه یه سری چیزا رو بدونم و یه سری چیزا رو بگم فرار کردم.
سرش رو به اطراف تکون داد و زمزمه وار گفت: تو چیکار کردی ستایش!
– حرفایی توی دلم دارم که پدر دلمو دراوردن…
دیدم کاملا تار شده بود… چشمام رو بستم اشکایی که توی چشمام جمع شده بودن بالاخره جاری شدن… با چشمای بسته گفتم: تو کی هستی سهند؟ بهم بگو کی هستی… بگو چیزی که درموردت شنیدم حقیقت نداره!
توی نگاهم خیره بود و حرفی نمی زد… هیچ گونه تعجب و علامت سوالی توی چهره اش دیده نمی شد. من با چشمایی پر از اشک خیره ی چشماش بودم و اون بدون اینکه حتی ذره ای گریه کنه به چشمای خیس من نگاه می کرد…
– چی شنیدی ستایش؟
– البته من باور نکردم ولی…
– فقط بگو این بار در مورد من چی شنیدی؟ خواهش میکنم!
یه بار دیگه چشمام رو بستم تا اشکام جاری شه و بتونم بهتر بینمش…
*****
سورن
سکوت سنگینی بود… حتی خانواده ی میکائیل هم فهمیده بودند که ستایش توی خونه نیست. پامو روی پام انداخته بودم و دستم رو زیر چونه ام زده بودم. پدر و مادر میکائیل به همدیگه نگاه می کردن و اشاره هایی می دادن.
مامان بالاخره سکوت رو شکست و گفت: میوه میل کنید!
***** ستایش
چشمام رو باز کردم و گفتم: تو… تو نامشــ…
نزاشت جملم رو کامل کنم و به نشونه ی تایید سر تکون داد و گفت: آره… حقیقت داره!
باز صورتم از گریه مچاله شد و گفتم: نه… تو باید بگی دروغه!
به هق هق افتادم و مدام تکرار کردم: باید بگی دروغه… تو باید بگی دروغه…
– حقیقت داره ستایش! از هرکی شنیدی بهت دروغ نگفته… تو این بار هیچ دروغی نشنیدی! اگه خودمم نمی فهمیدم بهت می گفتم که حقیقت نداره؛ اما داره!
– باورم نمیشه سهند… اصلا باورم نمیشه! چه اتفاقی افتاده؟
– منو ببخش ستایش! باید همون روزی که این رو فهمیدم بهت می گفتم؛ اما نگفتم. واقعا نمیدونم چرا نگفتم؟ شاید به خاطر این بود که می ترسیدم منو پس بزنی یا شایدم به خاطر این بود که خجالت می کشیدم از اینکه بگم من حاصل یه رابطه ی پرُ هَوسم!
– سهند… بس کن خواهش میکنم!
– مگه نیومدی همین رو بشنوی؟ من پسر آقا رحیم نیستم ستایش! من پسر مردی ام به نام خسرو… پسرِ پسرعموی هدایتی!
با چشمایی اشک بار تماشاش می کردم. چطور همچین چیزی واقعیت داره؟ دارم خواب می بینم… این واقعیت نداره… هیچکدوم از حرفای امشبش واقعیت نداره… هیچکدومشون!
چشم ازم برداشت و سرش رو پایین انداخت و خیلی آروم گفت: منو ببخش ستایش! ببخش اونی نبودم که این همه مدت فکر می کردی… حتی اونی نبودم که خودم فکر می کردم! حتی برای خودم هم سخت بود!
به صورتش سیلی زدم و به چشمام نگاه کرد…
– فکر کردی برام مهمه که این حرفا رو زدی؟ فکر کردی گناه دیگران برای من مهمه؟ من خودت رو می خوام… مهم نیست دیگران چقدر گناهکار بودن تو گناهی نداشتی سهند.
– اما من یه پسر…
تو حرفش پریدم و گفتم: امروز چیز عجیبی درموردت شنیدم… عجیب ترش رو الان شنیدم که تو تاییدش کردی… خانواده ام تمام اینا رو میدونن… انگار خیلی وقته که میدونن. سهند باید خیلی مواظب خودت باشی!
چیزی نگفت و نفس کوتاهی کشید…
– سهند… من… من اومدم چیزی رو بهت بگم!
دوباره سر بلند کرد و توی چشمام منتظر نگاه کرد. سخت بود توی چشماش نگاه کنم و حرفم رو بزنم. سرم رو پایین انداختم و گفتم: امشب… قرار بود اتفاق غیر منتظره ای بیافته.
..
– چه اتفاقی؟
– دلم راضی نیست سهند… راضی نیست!
– بگو چی شده ستایش؟
آب دهنم رو به زحمت قورت دادم و بعد از کمی مکث گفتم: امشب… امشب شب خواستگاری من بود!
اخم کرد و فقط توی صورتم نگاه کرد… سر بلند کردم و با حالت عجیبی نگاهش کردم.
– منظورت چیه؟
– بابا و سورن میخوان من به اجبار با میکائیل ازدواج کنم.
با سردرگمی گفت: میکائیل؟
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم: یکی از دوستای سورنه. همه چیز داره تموم میشه سهند!
چونه ام از بغض می لرزید…
– نمیتونم جلوشون بایستم، زورم بهشون نمی رسه!
– اونا نمیتونن تو رو به کاری مجبور کنن…
آهی کشیدم و چیزی نگفتم.
– خسته شدم سهند… خیلی خستم.
– تمام درهایی که برای تو زدم بسته بود!
با اینکه اشک هام سرازیر بودن اما هنوز هم چونه ام از بغض می لرزید. سریدم و متکی به دیوار نشستم؛ اون هم مقابلم نشست و دست هام رو توی دست هاش گرفت و بهشون بوسه زد.
غصه نخور نفس من! حتما راهی هست!
دست هام رو از روی صورتم برداشتم و غمگین گفتم: چه راهی؟ دارم از دستت میدم می فهمی؟ *****
از خونه بیرون زده بودم و توی خیابون ها قدم برمی داشتم تا یه تاکسی بگیرم… حرفاش توی ذهنم مرور می شد و من برای کاری که می خواستم انجام بدم مصمم تر می شدم…
” – یه نفر رو گم کردم… آب شده رفته زیر زمین!
– کی؟
– کسی که باید منو ببره پیش یه نفر تا حقایق بیشتری بفهمم.
– اون یه نفر کیه؟
– خواهرِ خسرو.
– خب بگرد و پیداش کن!
– پیداش کردم” …
)قطعه ی “رفت که رفت” با صدای رضا یزدانی(
تو اوج تنهایی هام سر کشید
روی بی کسی های من پا گذاشت
یه عمر آرزوشو به دل داشتم
چقدر خوب با همه فرق داشت
مثل خواب بود یا یه کابوس بود
مثل برق اومد مثل باد رفت
مثل اون که بعد از یه عمر زندگی

نه درگیر بودیم نه اذیت شدیم
نه صحبت نه دعوا فقط رفت که رفت
آخه چیزی از بودنش موندنش
نفهمیدم اما فقط رفت…. که رفت
.
توی خیابون قدم برمی داشتم و به حرفای اون فکر می کردم…
” – پس چرا نمیری سراغش؟
– یه چیز عجیبی فهمیدم… البته برای خودم نه برای تو عجیبه!
– چی؟
– اونو دزدیدن!
تعجب کرده بودم… از اینکه شنیده بودم یه دختر جوون رو توی یه کشوری که براش یه کشور غریبه اس دزدیده بودن ترسیدم…
– کی این کار رو کرده؟
– سورن!
– سورن؟؟ از کجا میدونی؟
– یکی از زیر دست های خودش بهم لو داد! مدرکی هم ندارم… اما مطمئنم. اونا قبل از اینکه من حقیقت رو بفهمم فهمیده بودن” .
.
چقدر حال و روزم باهاش خوب بود
چقدر بگذره تا که یادم بره
چقدر بگذره تا من آروم بشم
آخه خاطره از جنون بدتره
نه چیزی رو اورد نه چیزی رو برد
فقط عطرشو روی میز جا گذاشت
تا فهمید دیوونشم کم اورد
هنوز میگم با همه فرق داشت
نه درگیر بودیم نه اذیت شدیم
نه صحبت نه دعوا فقط رفت که رفت
آخه چیزی از بودنش موندنش
نفهمیدم اما فقط رفت…. که رفت
.
.
)پایان قطعه ی رفت که رفت با صدای رضا یزدانی(
*****
جلوی در خونه ایستادم، حالم بهم می خورد از این خونه! از وقتی که فهمیدم دست به آدم ربایی زدن حالم بیشتر بهم می خورد… وقتی سهند بهم گفت چه اتفاقی برای خواهرش افتاده و کار کی بوده تعجب کردم اما حرفش برام غیر قابل باور نبود چون می دونستم بابام و سورن چقدر برای سهند خطرناک ان! اوایل فکر می کردم این هدایتیِ که آدم خیلی خلافکاریه و بابا و سورن به پاش نمی رسن؛ اما بعدش فهمیدم که اتفاقا برعکس! هدایتی فقط یه عضو کوچیک از این باندِ… برای بابام متاسفم… برای سورن هم همینطور؛ ولی برای مامانم هزار بار متاسفم که زن همچین آدمیه! پدر واژه ی مقدسیه… برای بابای منم همینطور؟
دستم رو بالا بردم و زنگ خونه رو فشار دادم… چند دقیقه طول کشید تا اینکه بالاخره یه نفر در حیاط رو باز کرد و رو به روم ایستاد… سورن بود که خشمگین به من نگاه می کرد. دستش رو بالا برد و من بدون اینکه ذره ای از جام تکون بخورم فقط چشمامو بستم… وقتی هیچ سیلی روی صورتم احساس نکردم چشمامو آروم باز کردم… دستش رو مشت کرده جلوی من گرفته بود… مثل اینکه از سیلی زدن پشیمون شده بود!
– تو باعث آبرو ریزی همایونفر هایی!
بی حرکت با نفرت توی چشماش خیره بودم و با نفرت گفتم: حتی بیشتر از تو؟
این بار سیلی محکمی روی صورتم زد و دستمو روی پوست صورتم گذاشتم… توی این هوای گرم اول تابستون انگشت های من سرد بود!
– فکر کردی در رفتی؟
– من نه از کسی در رفتم نه از چیزی! اگه همچین نقشه ای داشتم الان نمی اومدم خونه.
– میدونم کدوم گوری بودی! یکی از بچه ها رو فرستادم دنبالت؛ اما به خاطر آبروی خاله طاهره گفتم کاری باهات نداشته باشه!
پوزخندی زدم و گفتم: تو به فکر آبروی دیگرونی؟ جوک نگو جناب ولیعهد! تو اگه به فکر آبرو بودی که یه دخُتـَـ…
خواستم بگم چطور دوست دختر هاش رو بی آبرو می کنه اما صدای بابا حرفم رو قطع کرد: سورن برو کنار بیاد داخل!
سورن کنار رفت و من بدون اینکه یه قدم به سمت داخل بردارم بی حرکت به پدری نگاه کردم که رو به روی من روی پله ها کنار ستون ایستاده بود و چیزی حدود شیش متر با من فاصله داشت… شاید بیش از هر روزی عصبی بود. مامان کنارش ایستاده بود و نگران نگاهش می کرد… انگار می ترسید که بابا بلایی سرم بیاره!
بابا: چرا نمیای تو؟
فریاد زد و ادامه داد: هان؟ با توام!
سرم رو پایین انداختم و چند قدم به سمتش برداشتم و سورن در رو پشت سرم بست… هنوز سرم رو بالا نگرفته بودم که مامان جیغ می زد و از بابا می خواست که این کار رو نکنه… با اینکه نمی دیدمش اما خوب می دونستم که داره کمربندش رو باز می کنه. چشمامو بسته بودم و هیچ حرکتی نمی کردم. بابا به سمت من قدم برمی داشت و مامان به دنبالش می اومد و با جیغ التماس می کرد! ضربه های کمربند به بدنم اصابت می کرد و من گریه می کردم. نه به خاطر اینکه درد می کشیدم… به خاطر زندگی خودم… به خاطر سهند… به خاطر جدایی مون… به خاطر گناهی که مادر و پدرش مرتکب شده بودن… به خاطر خواهرش… به خاطر مامان… حتی به خاطر بابا و سورن!
حسی توی بدنم نداشتم و روی زمین افتادم…
*****
مامان با گریه لباس هام رو عوض می کرد… خودم رو که توی آینه نگاه کردم کبودی های روی بدنم رو دیدم…
– ببین با خودت چیکار کردی دختر!
مامان با چشمای گریون گونه ی راستم رو بوسید و گفت: آخه چرا این کارا رو میکنی؟ امشب خیلی بد کردی… تو که اخلاق بابات رو می دونی.
کمی سکوت کرد و بعد ادامه داد: قرارمون این شد که فردا شب بیان! فکرش رو بکن! بی احترامی بزرگی دیدن اما بازم میخوان بیان… ببین چقدر تو رو میخوان!
عصبی گفتم: از بس پررو ان میخوان دوباره بیان!
نچی کرد و گفت: این حرفا رو نزن! اتفاقا خیلی هم آدمای خوبی بودن… پسره که دیگه نگو!
پوزخند زدم و گفتم: دلت خوشه مامان!
تصمیم بزرگی گرفته بودم… حتی ذره ای هم به این میکائیل علاقه نداشتم؛ اما می خواستم یه معامله ای کنم… توی مسیری که می اومدم همش داشتم به این مسئله فکر می کردم …
دلم میخواست کاری انجام بدم… در حق سهند… حتی در حق خودم! کبودی هام درد می کردن و پوستم بنفش شده بود. خودم رو از زیر دست مامان فراری دادم و با تندی از اتاقم زدم بیرون…
مامان انگار شصتش خبر دار شده بود سعی کرد دستم رو بگیره اما بدون اینکه حرکت زیادی بکنه سر جاش ثابت موند و گفت: کجا میری ستایش؟ نری یه حرفی بزنی!
بی توجه به حرف مامان در اتاق رو با سرعت باز کردم و رو به روی بابا و سورن که عصبی روی مبل ها نشسته بودن ایستادم و بهشون زل زدم… اونا هم عصبی به من خیره شده بودن…
از حرفایی که می خواستم بزنم اشک توی چشمام جمع شده بود… مامان پشت سرم ایستاده بود و دستش رو روی بازوم گذاشته بود و زیر لب صدام زد: ستایش…
– واسه ازدواج با این پسره موافقم اما یه شرط دارم! نه مهریه می خوام نه چیزی فقط… فقط سهند رو به خواهرش برسونید و کاری با کارش نداشته باشین!
هیچ حرکتی نمی کردن… انگار انتظارش رو نداشتن که من ماجرا رو فهمیده باشم!
سورن نگاهش رو ازم گرفت و به گوشه ای از دیوار خیره شد. مامان یه قدم جلوتر برداشت و با تعجب گفت: منظورت چیه؟ به اینا چه ربطی داره که سهند رو به خواهرش برسونن؟
– مثل اینکه بابا و سورن همه چیز رو درمورد سهند بهتون گفتن الا این یکی! خبر نداشتین برای اینکه سهند به هدفش نرسه خواهرش رو ازش گرفتن؟
بابا با عصبانیت تمام داد زد: دهنت رو ببند دختره ی احمق!
احساس می کردم لوستر از شدت صدای بابا لرزید! بدون اینکه ذره ای از عصبانیت بابا بترسم رو بهش گفتم: این شرط منه! پس همین فردا بهش عمل کنید وگرنه من راضی به ازدواج نمیشم!
سورن: آخه تو به چه حقی واسه ما شرط می زاری؟
– این حق منه که برای ازدواجم شرط بزارم شرط منم همینه که شنیدین.
بابا این بار آروم گفت: کی همچین مزخرفاتی تحویل تو داده دختر؟
سورن پوزخندی زد و گفت: خب معلومه کی!
– کسی که حرفاش رو تا حد جونم قبول دارم!
سورن: آخه حرف هاش هم مسخره ان! چرا باید خواهرش رو از ما بخواد؟
با جیغ گفتم: چون این شما هستین که اون رو دزدیدین!
سورن: آخه چی حرف اون یالغوز رو ثابت می کنه؟
– سهند هیچ وقت دروغ نمیگه… هیچ وقت!
– بعد توِ ساده هم باور کردی!
– آره… باور کردم… چرا نباید باور می کردم؟
– چرا باید حرفای اونو قبول داشته باشی؛ ولی حرفای مایی که خانوادتیم نه؟
– چون حق با اونه!
– تو داری احساسی حرف میزنی…
– من احساسی حرف نمیزنم!
سورن دهن باز کرد یه چیز دیگه بگه که بابا فریاد زد: تمومش کنید!
***** میعاد
– هنوزم توی دست و بالت داری؟
– بس کن میعاد؛ مصرفت خیلی بالا رفته!
دو دستم رو به گردنم کشیدم و با چشمای بسته عمیق نفس کشیدم…
– نمیتونم تینا… مگه نمی بینی حالمو!
– کمترش کن میعاد؛ من به خاطر خودت میگم.
نعره ای زدم و گفتم: دِ نمی فهمی… چون تو اهلش نیستی! اهلش نیستی که بدونی وقتی دیر بهت برسه لعنتی دمار از روزگارت درمیاره!
– اتفاقا اگه زود به دستت برسه دمار از روزگارت درمیاره بدبخت!
با تمام قدرت فریاد زدم: خفه شو…
ساعت ده شب بود و کسی توی پارک نبود. اطرافمون تا حد زیادی خلوت بود. این بار با صدای آرومی گفتم: تو اهلش نیستی که بفهمی چه حالی دارم!
رنگش پرید و عین فنر از جاش پرید و گفت: کی گفته من اهلش نیستم؟ هستم ؛ ولی مثل تو نه!
– فکر کردی نمیدونم؟ به خیالت من نمیدونم که داری سرم رو شیره می مالی؟ واقعا فکر کردی من گلابی ام؟ چون سهند باعث شد توی روز تولدت جلوی دوستات ضایع شی این کار رو با برادرش کردی!
اخم کرد و گفت: چرا چرت و پرت میگی؟
– چرت و پرت نیست!
– اصلا اینی که میگی واقعیت نداره… گیرم که واقعیت هم داشته باشه تو که می دونستی چرا تو این دام افتادی؟؟ هان؟
بی حوصله گفتم: دست از سرم بردار تینا!
دوباره کنارم نشست و دست توی کیفش کرد و یه بسته ی کوچیک بیرون اورد و جلوی صورتم گرفت و گفت: بیا… بگیرش دیگه!
خودش بود… همون چیزی که نیاز داشتم! دستم رو جلو بردم و گرفتمش…
– فقط همینو دارم …دیگه می خوام برم خونه!
بلند شد بره که دستش رو گرفتم و گفتم: صبر کن! باهم مصرفش می کنیم!
صورتش رو توی هم کشید و گفت: چی؟ – اگه دوسم داری خب این کار رو بکن!
روی سینه ام زد و گفت: جمع کن بابا دیر به دستت رسیده قاطی کردی!
راهش رو کشید و رفت.
******
ماشین رو جلوی در عمارت پارک کردم و پیاده شدم. از هیچکدوم از کارایی که می کردم پشیمون نبودم چون تازه داشت وضع مالیم خوب می شد… مامان جدیدا خیلی روی سورن حساس شده… اوایل اینجوری نبود و هروقت منو با سورن می دید تازه خوشحال هم می شد و بهم می گفت تو که درس نخوندی پس سعی کن به کار و بار منوچهرخان و سورن بچسبی! ولی حالا عوض شده… شده یه آدمی مثل سهند! سهند همیشه از رابطه ی دوستی من و سورن ناراضی بود و همیشه بهم می گفت ازشون فاصله بگیر اما من میدونستم که علت اصلی این حرفش چیه؟ چون خودش باهاشون مشکل داشت می خواست من طرف اون باشم نه طرف سورن و باباش. شایدم چون می دونست اگه با اونا باشم به ثروت می رسم حسادت می کرد! به هرحال مهم نیست، از روزی که من جایگزینش شدم رابطه مون به هم خورد… از اون روز به بعد کم کم ازش متنفر شدم… نه دقیقا تنفر! ولی یه چیزی مثل همین کلمه… شاید چند درجه پایین تر! موی دماغم میشه. نمیزاره به کارام برسم.
دارم بین آدمای منوچهرخان و ولیعهدش اسم و رسم پیدا میکنم. سورن سگ تر از باباشه اینو همه میدونن. غیرقابل پیش بینیه… عوضیه! آدمایی ان که حتی پلیس هم ازشون مدرک نداره اما فقط یه نفر… یکی از بچه های خودشون که منم نمی شناسمش… فقط میدونم یکی هست که از خودشون هم سگ تره!
وارد زیرزمین شدم… طبق معمول همه جا بهم ریخته بود… یاد سریالایی که تلویزیون نشون میده افتادم. یه انباری بهم ریخته و یه صندلی که یه گروگان با دهن تقریبا بسته رو نشسته و سعی میکنه فریاد بزنه و همون جمله ی نوستالژیک گروگانگیر که “هرچقدر جیغ و داد کنی کسی صدات رو نمی شنوه!”
– ناهار خورده؟
– بله آقا!
– خیلی خب برو بیرون!
سینا یه پسر هجده ساله بود که هروقت منو آقا صدا می زد میزان غرورم بیشتر می شد! احساس می کردم دقیقا شدم یکی مثل سورن! پسره که بیرون رفت با این دختر دو رگه تنها شدم. پارچه ای که روی دهنش بود رو پایین اوردم از لهجه ی فوق العاده غلیظش خوشم می اومد! پارچه رو که از روی دهنش برداشتم نفسش رو بیرون داد و عمیق نفس کشید…

– تا کی میخواین منو اینجا نگه دارین؟
– هیــــس! داد نزن دختر …آروم هم حرف بزنی می شنوم!
– ولم کنین برم…
– اون رو من تعیین نمی کنم… هرچی دستور بدن همون میشه.
– یعنی میخوای بگی تو زیر دستی؟ ببین پسر! رئیس خودت باش و به اون پیشنهادی که دادم فکر کن! الان کسی اینجا نیست که حرفامون رو بشنوه.
یاد جمله ی سورن افتادم” دیوارای این عمارت موش دارن… موش هم گوش داره!”
اسلحه ام رو به سمتش گرفتم و داد زدم: خفه شو!
– من به تو وعده ی پول زیادی دادم… یادت نیست؟
– خفه شو و حرف نزن!
**** سهند
به دیوار تکیه داده بودم و پاهام رو کشیده بودم تا راحت باشم. طاهره خانوم سینی چایی رو کنارم گذاشت و گفت: پس گفتی امشب خواستگاری حسامه؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و چیزی نگفتم…
– چاییت رو بخور سرد میشه!
– بزار سرد شه… داغ نمیخورم.
– خب… نگفتی دختر کی رو میخوان واسش خواستگاری کنن؟
– از محله خودشونه!
– خب بگو شاید بشناسم… ناسلامتی چند سال با حاج محسن هم محل بودیم!
ای بابا از دست این خانوما… عشق خبر خواستگاری و این جور مسائل دارن… در قندون رو برداشتم و گفتم: دختر آقای کریمی. می شناسین شما؟ نمیشناسی که! تازه چند ساله که اومدن توی اون محله.
– ان شاالله که هرچی خیره… راستی از میعاد خبر داری؟
– نه طاهره خانوم. من هیچ کاری با کار میعاد ندارم.
– وا… ناسلامتی برادر بزرگترشی!
چاییم رو سر کشیدم و بلند شدم و گفتم: با اجازه!
از جاش بلند شد و دنبالم اومد و گفت: کجا میری سهند؟ صبر کن!
پام رو گذاشتم روی سکو تا پاشنه ی کفشم رو با پاشنه کِ ش بالا بکشم. سر بلند کردم و رو بهش گفتم: میرم خونه حاج محسن… حسام ازم خواسته امشب باهاشون برم خواستگاری .
به طعنه اضافه کردم’: برادرمه ها!
– بیا برو یه سراغی از برادر خودت بگیر! سهند با توام صبر کن! این بچه هیچ معلوم نیست سرش با چی گرمه… کله اش بوی قورمه سبزی میده هیچ نمیفهمه چیکار میکنه.
قبل از اینکه در حیاط رو باز کنم برگشتم طرفش و گفتم: من الان شدم برادر بزرگه ی میعاد؟ چقدر زدم تو سر خودم که میعاد با این سورن نپلک… تو خودت طرفشو گرفتی گفتی مگه سورن چشه؟
– آخه من از کجا باید می دونستم آخر عاقبتش چی میشه.
– خداحافظ!
در رو پشت سر خودم بستم و پیاده راه افتادم. ذهنم دیگه گنجایش میعاد رو نداشت… نه اینکه کلا نداشته باشه، بیشتر از این نداشت. خودمم احساس میکنم خیلی ازش غافل شدم. درسته برادر خونی من نیست؛ اما یه عمر فکر می کردم هست! فکر می کردم درسته از یه مادر نیستم اما از یه پدریم… حالا می فهمم که از یه پدر هم نیستیم! هیچ نسبت خونی با هم نداریم. میعاد میشه پسرِ پسرعموی مادرم! با فهمیدن این حقیقت که من دقیقا کی ام خیلی از نسبت ها عوض شده. تازه فهمیدم همه، چه نسبت دوری با من دارن و اون هدایتی و دخترش که هیچ نسبتی با من نداشتن حالا می فهمم که اتفاقا نزدیک ترین نسبت رو اونا با من دارن! همه چیز پیچیده شده… همه چیز بهم ریخته…
توی تاکسی نشسته بودم که برام یه پیامک اومد. با زحمت دستم رو توی جیب شلوارم بردم و از بغل دستیم به خاطر تنه ای که بهش زدم معذرت خواهی کردم. گوشیم رو بیرون کشیدم و پیامک رو باز کردم …
” بیا شرکت! هرچه زودتر بیای مطمئنا به نفع خودته چون منوچهرخان میخواد ببینتت …
سورن”
گوشی رو توی دستم گرفتم و به رو به روم نگاه کردم… منظورشون چیه؟ نمی فهمم. نمی دونستم باید چیکار کنم. می ترسیدم تله باشه… من… من واقعا می ترسیدم! اما نه… چرا باید برای من تله بزارن؟ یعنی باید می رفتم؟ ” هرچه زودتر بیای مطمئنا به نفع خودته”…
این جمله چند باری توی ذهنم مرور شد… تاکسی مسافر داشت و نمی تونستم از همین جا دربست بگیرمش بنابراین گفتم: آقا من همینجا پیاده میشم!
از تاکسی پیاده شدم و فورا یه تاکسی دربست گرفتم. دلیل اینکه فورا تصمیم گرفتم برم شرکت منوچهرخان این نبود که ازشون حساب بردم… فقط به خاطر ویولت بود …
گتمام طول مسیر فکرم فقط پیش سه نفر بود… ستایش… ویولت و حسام .
ستایش بهم گفته بود که همدیگه رو از دست میدیم!
از ویولت خبر ندارم ببینم هنوز زنده اس یا اینکه بلایی سرش اوردن.
حسام هم بهش قول داده بودم که امشب توی مراسم خواستگاری باشم… حسام تک پسره و برادر نداره، من رو هم برادر خودش میدونه. هر اتفاقی که بیافته امشب سر حرفم هستم…
به ساعت مچیم نگاه کردم… شیش و ده دقیقه ی عصر… حدودا تا ساعت نه و نیم وقت داشتم.. شماره ی حسام رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده…
– بله؟
– سلام حسام…
– سلام جونم داداش؟
– یه کاری برام پیش اومده نمیتونم برای شام بیام شرمندم.
– چی شده؟
– چیز خاصی نیست؛ اما سعی میکنم خودم رو برسونم که باهاتون بیام خونه ی آقای کریمی .
– اگه کمک میخوای بیام؟
– نه داداش… فقط از سیما خانوم معذرت خواهی کن.
– خیلی خب باشه؛ اما منتظرتیم که توهم بیای بعد بریم.
– باشه خداحافظ.
– خداحافظ!
گوشی رو قطع کردم و از راننده خواستم به راست بپیچه. روی زانوم ضرب گرفته بودم..
. یه حالی داشتم مثل استرس… هر وقت قرار بود با منوچهرخان رو به رو بشم همین حال رو داشتم. این دفعه بیشتر بود شاید چون خودش خواسته بود من رو ببینه .
تاکسی جلوی ساختمون چند طبقه توقف کرد. از توی ماشین به این ساختمون بلند چند طبقه نگاه کردم و روی طبقه ی پنجم مکث کردم… مردی پشت پنجره ی تمام قدی ساختمون چشمش به تاکسی بود که من توش نشسته بودم… مردی شبیه به سورن!
کرایه رو پرداختم و از ماشین پیاده شدم… تاکسی که رفت یه بار دیگه سرم رو بالا گرفتم و به همون پنجره نگاه کردم… نبود!
وارد ساختمون که شدم به سمت یکی از آسانسور ها رفتم و طبقه ی پنجم رو انتخاب کردم. پیامکی به دستم رسید…
” کاملا به موقع…” فرستنده سورن…
در آسانسور که باز شد خودم رو توی شرکت منوچهرخان دیدم. به سمت منشی که داشت با تلفن صحبت می کرد رفتم و منتظر موندم تا تماسش رو قطع کنه…
– امرتون؟
– با آقای منوچهر همایونفر قرار دارم!
– شما؟
– سهند سپهراد.
به سمت در اتاق منوچهرخان دست کشید و گفت: بله ایشون منتظرتون هستن… یه لحظه اجازه بدین…
از جاش بلند و به سمت اتاق منوچهرخان رفت. بعد از اینکه در زد وارد شد و گفت: آقای سهند سپهراد تشریف اوردن!
– بگو بیاد!
منشی به طرفم برگشت و بدون اینکه در اتاق رو ببنده گفت: میتونین برین تو!
سرم رو به نشانه ی تشکر تکون دادم و وارد شدم. سورن هم اونجا بود و روی یه مبل تک نفره نشسته بود. منوچهرخان روی صندلی چرخدارش لم داده بود و با دیدن من عکس العملی نشون نداد فقط گفت: در رو پشت سرت ببند پسر!
در رو بستم و دوباره همونجایی که ایستاده بودم موندم…
دستی به صورتش کشید و به سمت مبل دونفره ی کنار میزش اشاره داد و گفت: پس چرا نمیای بشینی؟
– فقط اومدم حرفاتون رو بشنوم! یه جایی کار مهمی دارم باید فورا برم.
– ده دیقه باهات کار دارم… چه اونجا وایسی چه بیای بشینی این ده دیقه همون ده دیقه اس.
پس بیا بشین!
چند ثانیه ی خیلی کوتاه روی صورتش مکث کردم و رفتم سمت همون مبلی که بهم اشاره داده بود نشستم..
– چی میخوری بگم برات بیارن؟
منوچهرخان آروم بود. این اولین باری بود که با آرامش رفتار می کرد و تحویلم می گرفت! شایدم این آرامش قبل از طوفان بود. واسه منی که می شناختمش تعجب آور بود اگه از رفتار امروزش تعجب می کردم!
– چیزی میل ندارم… فقط اومدم بشنوم و برم!
سورن پا روی پا انداخته بود و به من نگاه می کرد. با ناخن انگشتش ور رفت و گفت: جدال های بین تو و من خیلی بچه بازیه! ازت می خوام امروز رو با من جدی در بیافتی!
منظورش رو اصلا نفهمیدم… اخم کوتاهی کردم و گفتم: فقط یه بار… یه بار برای همیشه به من بگین که مشکلتون با من چیه؟ چرا نمی زارین راحت زندگیم رو بکنم؟
از روی مبل بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. دستاش رو به پشتش برد و گفت: امروز می خوام باهات یه معامله کنم…
– جواب سوال من رو ندادین! می خوام یه نفس راحت بکشم!
سورن به نزدیک مبل دو نفره اومد و دستاش رو روی مبل گذاشت و سرش رو بهم نزدیک کرد و نجوا کنان گفت: آرامش داشتن تو غیرقابل تحمله!
چشمام رو از سر کلافگی برای چند لحظه ی خیلی کوتاه بستم و دستم رو روی چونه ام گذاشتم و ته ریشم رو لمس کردم…
– برای چی خواستین که بیام اینجا؟
سورن نگاهی به منوچهرخان انداخت و منوچهرخان گفت: دو راه داری… یا خواهرت یا ستایش! انتخاب کن!
بازم روی صورتم اخم نشست… اصلا معنی حرفاشون رو نمی فهمیدم… باید چی رو انتخاب کنم؟ دستی به موهام کشیدم… خدایا کی تموم میشه؟
– منظورتون چیه؟
– امشب خواستگاری ستایشه!
یه پتک محکم توی سرم خورد… منوچهرخان ادامه داد: از طرفی خواهر دو رگه ات هم تو چنگمونه؛ اگر ستایش رو انتخاب کنی خواهرت همین امشب کشته میشه و اگر خواهرت رو انتخاب کنی… ستایش از امشب مال میکائیل میشه…
دستام رو مشت کردم و غریدم: دِ آخه لعنتی ها شما دوتا مشکلتون با من چیه؟
سورن: اینجا رو روی سرت نزار عوضی!
تمام بدنم از شدت عصبانیت می لرزید. توی موهام دست کشیدم و چشم بسته گفتم: لعنتی ها… لعنتی ها شما دارین با من چه غلطی می کنید؟
منوچهرخان با همون آرامش ظاهری گفت: همین الان وقت داری که تصمیم بگیری… اگه بدون تصمیم گیری از این در خارج بشی خواهرت کشته میشه… کسی هست که منتظر دستورمه!
خدایا کمکم کن! تنها آرزوم اینه که از دست همایونفرها خلاص شم؛ دلم میخواست برم یه جایی که چشمم به چشمشون نیافته! من اولین کسی بودم که فهمیدم تو کار خلاف ان… واقعا به خاطر همین دشمنم شدن؟ من که هیچ وقت مدرکی ازشون نداشتم…
سورن: خب؟
– آخه مگه من باهاتون چیکار کردم عوضی ها؟
– تصمیمت رو گرفتی؟
این دیگه چه مسخره بازیه؟ این دیگه چه نوعشه… فکر می کردم این جور چیزا فقط مال فیلماس… من نمی خواستم بلایی سر ویولت بیاد. خواهرمم که نباشه جون یه آدم وسطه! ستایش به هیچ طریقی مال من نمیشه. این معامله ی عجیب فقط یه بهونس که من دست از ستایش بکشم!
– ویولت رو ولش کنید بره… آزادش کنید!
*****
به نقش های جور واجور فرش خیره شده بودم و معنی هیچکدوم از حرفای حاج محسن و آقای کریمی رو نمی فهمیدم…
سیما خانوم که کنارم نشسته بود آروم کنار گوشم گفت: سهند؟ اتفاقی افتاده پسرم؟ خیلی تو فکری…
– نه سیما خانوم… چیزی نشده .
– خواهرت پیدا شد؟
– گمون کنم آره!
حسام و دختر آقای کریمی که اسمش نگار بود داشتن توی اتاقی باهم حرف می زدن. نگار یه برادر از خودش بزرگتر داشت که شغلش آزاد بود و یه برادر کوچیکتر که سرباز بود و خواهرش هم کلاس شیشم ابتدایی…
حاج محسن دونه های تسبیح رو یکی بعد از دیگری کنار می زد و رو به آقای کریمی گفت: من دوتا پسر دار! یکی حسام یکی هم سهند؛ سهند مثل پسر خودم میمونه. اون و حسام از بچگی باهم بودن و الان همدیگه رو داداش صدا میزنن… یه دختر هم دارم که کوچیک شماست و با شوهرش توی شهرستان زندگی میکنه. شما که محل زندگی ما رو می دونید آقای کریمی… هم محل هستیم… اگه هم به تحقیقاتی نیاز دارین حتما انجام بدین.
– ارادت داریم حاج آقا… خانواده ی شما به پاک بودن و نجیب بودن توی این محل شناخته شده هستن. ما کاملا شما رو می شناسیم حاج محسن… ما که همیشه خدمت شما و دوست مرحومتون ارادت داشتیم!
حسام و نگار از اتاق بیرون اومدن… حسام جلوی لبخندش رو گرفته بود! نگار هم پوستش قرمز شده بود… شاید از خجالت بود. با دیدن چهره ی حسام که سعی می کرد خودش رو جدی بگیره خندم گرفت؛ اما من هم جلوی خودم رو گرفتم… می دونستم که خوشحال بود؛ واسه همین یه لحظه همه چیز رو فراموش کردم و خوشحال شدم. حسام تنها کسی بود که خالصانه طرف من بود… مثل یه برادر واقعی…
آقای کریمی: دخترم؟
نگار که منظور باباش رو فهمیده بود گفت: هرطور شما صلاح بدونین بابا!
خانوم کریمی با خوشحالی رو به دختر کوچیکش گفت: هدا جان شیرینی ها رو تعارف کن عزیزم!
همه تبریک گفتیم و شیرینی برداشتیم… بی اختیار یه لحظه خودم رو به جای حسام تصور کردم و ستایش رو به جای نگار…
***** ستایش
مثل یه مرده روی مبل نشسته بودم و به ظرف پر از میوه ی روی میز خیره شده بودم …
چقدر این روز رو با سهند می دیدم؛ اما نشد! الان مردی درست جای سهند نشسته، روی همون مبلی که سهند روش نشسته بود و من رو برای آخرین بار از بابا خواستگاری کرده بود… مردی به اسم میکائیل خرسند رو به روی من نشسته بود و همه از من می خواستن که باهاش ازدواج کنم… حتی خودم! خودمم از خودم می خواستم که باهاش ازدواج کنم…
به خاطر سهند… فقط به خاطر سهند و خواهرش! از بابا و سورن قول گرفته بودم! قول گرفته بودم که سهند رو به خواهرش برسونن و راحتشون بزارن منم در عوض سهند رو از زندگیم خارج میکنم و تسلیم خواسته هاشون میشم. بغض سختی گلوم رو گرفته بود… اشک توی چشمام جمع شده بود… از جام بلند شدم و زیر لب ببخشیدی گفتم و خودم رو به پنجره ی آشپزخونه رسوندم. پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. نگاهم رو به بیرون دوختم و آروم اشک ریختم. حالم اصلا خوب نبود دلم میخواست برم توی اتاقم و بخوابم. اصلا حوصله ی اون جمع رو نداشتم… دلم میخواست برم توی اتاقم و بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم!

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن