رمان دومینو پارت۵

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

به صندلی رو به روش اشاره داد و گفت: بشین دخترم!
روی صندلی نشستم و منتظر بهش چشم دوختم .سر پایین انداخته بود و دونه های تسبیح قرمزش رو یکی یکی توی یه دسته ی دیگه می انداخت و آروم لب می زد و من نمیفهمیدم معنی این کار چیه…
– از هرکی پرسیدی حق داشته نشناسه… مردی که تو باید دنبالش بگردی رحیم سپهرادِ…
نه رحیم جلایی!
نا خودآگاه اخم کردم… صدایی یه جمله رو بهم یادآوری کرد… ” یه آقا رحیم دیگه هم داشتیم چند ماه پیش عمرش رو دادن به شما؛ ولی ایشون هم جلایی نبودن… سپهراد بودن!”
زیر لب تکرار کردم: عمرش رو دادن به من؟
و نمیدونستم معنی حرفش چی بود! سر بلند کردم و به پیرمرد رو به روم چشم دوختم: منظورتون چیه باید دنبال رحیم سپهراد بگردم نه جلایی؟
– شما اصلا با ایشون چیکار دارین دخترم؟
– یه آشنای قدیمیه؛ آشنای قدیمی پدرم که …
نمی خواستم موضوع رو کاملا براش شرح بدم و بگم برادری که اسمی ازش نمیدونم به دست اون بزرگ شده و الان برای پیدا کردن برادرم اینجام به همین جهت اینطور ادامه دادم: یه امانت دستشه!
با تعجب گفت: امانت؟ چه امانتی؟
یکم فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم که چی بگم بنابراین گفتم: شما فقط به من کمک کنید لطفا! بعد از چندین سال به خواست پدرم از اروپا تا اینجا اومدم که اون رو پیدا کنم . نفسش رو با حسرت بیرون داد و گفت: پس ای کاش زودتر می اومدی دختر!
– چیزی شده؟
– رحیم الان چند ماهه که دستش از این دنیا کوتاهه… هر امانتی دستش دارین حلالش کنید
! نمیدونم اون امانتی که میگی چیه و اصلا چرا تو دست رحیم موند و تا وقتی که بود پسش نداد؛ ولی مرد نمونه ای بود! حتم دارم ناخواسته امانتش رو پس نداده…
گنگ بودم… چند ماهه دستش از دنیا کوتاهه؟ چرا منظورشونو واضح نمیگن؟ این اصطلاحاتی که میشنوم برام نامفهومه…
– ببخشین… آقا رحیم چی شده؟
– گفتم که دخترم… چند ماهه که فوت شدن.
نا امید چشمام رو بستم. خدایا حالا باید چیکار کنم؟ تو فکر سرگردونیم بودم که دوباره صدای پیرمرد رو شنیدم و با شنیدن صداش چشمام رو باز کردم.
– آقا رحیم خیلی سال پیش… شاید حدود سی سال پیش نام خانوادگیش رو از جلایی به سپهراد تغییر داد! به خاطر همین الان همه اون رو با نام رحیم سپهراد میشناسن… نه جلایی.
نا امید اما یه جورایی هم امیدوار پرسیدم: من باید پسرش رو پیدا کنم… پسر رحیم سپهراد
!
یکم مکث کرد و با تردید گفت: من دیگه از چیزی خبر ندارم!
از روی صندلی بلند شدم و گفتم: آخه چطور ممکنه خبر نداشته باشین؟ شما سی و پنج ساله که اینجا کار می کنید… چطور می تونید بگید دیگه چیزی نمی دونید؟
– چندین مغازه پایین تر… یه مغازه ی پارچه فروشه که الان صد در صد بسته اس! کرکره هاش سبزه… به هرکی بگی پارچه فروشی حاج محسن و پسرش حسام رو می خوام بهت نشون میده. حاج محسن دوست دیرینه ی آقا رحیم بود. هر سوالی داشته باشی… اون میتونه بهت جواب بده.
به نشونه ی تشکر سر تکون دادم و فورا از مغازه بیرون زدم. خیابون نسبتا خلوت بود از یکی دو رهگذری که می گذشت آدرس مغازه ی حاج محسن رو از بین این همه مغازه پرسیدم… حق با پیرمرد بود و مغازه بسته بود. به ساعت مچیم نگاه کردم… یک و سی دقیقه ی بعدازظهر.
کنار مغازه روی زمین نشستم. نمیخواستم برگردم هتل، می ترسیدم بازم یه نفر منو تعقیب کنه! گذشته از این نمی خواستم برم که وقتی که بخوام دوباره بیام اینجا بازم توی ترافیک گیر کنم. تصمیم داشتم همینجا بمونم تا صاحب این مغازه از راه برسه. از دور چشمم به اون دوتا دختر بچه افتاد که هنوز هم داشتن با همدیگه بازی می کردن. بلند شدم و رفتم کنارشون. می خواستم معاشرت با اونا رو بهونه ی سرگرمی خودم کنم. بهشون که رسیدم لبخند زدم و اونا هم که فهمیدن قصد دارم باهاشون حرف بزنم منتظر نگاهم کردن.
– سلام دختر کوچولوها… هیچ میدونید هوا چقدر گرمه که اومدین بیرون؟
یکیشون که موهای بلند صافش رو باز گذاشته بود گفت: مامانامون اجازه دادن.
جلوتر رفتم و گفتم: میشه کنارتون بشینم؟ منو هم تو بازیتون راه میدین؟
هر دو به نشونه ی رضایت سر تکون دادن و منم کنارشون نشستم. یه بالشت کوچولو زیر سر عروسکشون بود و یه پارچه هم به عنوان پتو روی اون کشیده بودن. ظروف کوچولوی پلاستیکی شون رو اطرافشون پخش و پلا کرده بودن و من یک لحظه به این فکر کردم که چه بازی قشنگ و جالبی. دختر بچه های اینجا با این سن کمشون دلشون میخواد هرچه زودتر مثل یک خانوم به تمام معنای ایرانی رفتار کنن.
– شما اسمتون چیه بچه ها؟
بازم همون دختر جواب داد: من ستاره… اینم دختر خاله ام ساراست. تازشم این مغازه ی رو به رویی مال بابابزرگمونه قول داده مراقبمون باشه!
با دختر بچه ها مشغول بازی شدم اما چشمم همش به اون مغازه بود و انتظار می کشیدم .
ستاره و سارا خیلی وقت بود که رفته بودن خونه و من تنها توی اون خیابون نشسته بودم تا اینکه بالاخره یه مرد میانسال و یه پسر جوون پیدا شدن و رفتن سراغ همون مغازه که بازش کنن… یعنی اون مرد خودشه؟ دوست صمیمی رحیم؟ خودم رو از جا کندم و دوییدم طرفشون و داد زدم: آقا…
***** سورن
سینی چایی رو از دست مامان گرفتم و در اتاق بابا رو با پام بستم. رفتم سمت میز بابا و با حرص گفتم: این میکائیل خیلی دم کلفت شده! شیطونه میگه بفرستمش اون دنیا.
سیگار برگش رو از لبش جدا کرد و گفت: چی میگه واس خودش؟

تهدید میکنه عوضی.
– چه غلطی میکنه؟
و بعدش پوزخند زد و سیگار رو روی لبش گذاشت. پای راستم رو روی پای چپم گذاشتم و تند تند تکون دادم و آروم گفتم: مدرک خروج اون اسلحه ها از مرز دستشه!
بابا مثل جن زده ها از جاش پرید و روی میزش خم شد. خون صورتش رو گرفته بود و فقط به من نگاه می کرد. انتظار شنیدن همچین چیزی رو نداشت اما این لعنتی واقعیت محض بود… فریاد زد: چی میگی سورن؟
برخلاف بابا که عصبی بود و فریاد می کشید آروم و به ظاهر خونسرد گفتم: می دونید با وجود این مسائل سیاسی اخیر اگه یه دونه اسلحه غیر قانونی از کشور خارج بشه یعنی چی؟
سرش رو پایین انداخت و دستاش رو بین موهاش فرو برد و گفت: از بین ببرش! این حروم زاده رو از بین ببر سورن!
نچی کردم و به سر و صورتم دست کشیدم: نمیشه منوچهرخان! اگه می شد که تا الان این کار رو کرده بودم.
سر بلند کرد و چشماش رو باز کرد. منتظر نگاهم می کرد. می خواست بدونه چرا…
– مدارکی دست یه شخص با نفوذه… یه شخصی که اگه بلایی سر میکائیل اومد… همه رو بلافاصله رو می کنه.
– دست کی؟
چشمام رو بستم و کلافه سر تکون دادم… نمیدونستم اما مطمئن بودم میکائیل دروغ نگفته.
کپی تمام اون مدارک رو نشونم داده بود و اگه اصلشون لو می رفت بیچاره بودیم.
– در ازای چی تهدید کرده؟ بگو چی دهن این پدر سوخته رو می بنده سورن؟
خم شدم و دستام رو روی زانوهام گذاشتم. شقیقه هام رو ماساژ دادم… داد زد و صداش مثل یه پتک زد تو سرم: بگو چی دهنش رو می بنده؟ چقدر میخواد؟
فریاد زدم: نـــــه….
با صدای فریاد هر دومون در اتاق کار بابا به سرعت باز شد و مامان وارد شد. ترسیده بود… خیلی ترسیده بود!
چی شده منو…
قبل از اینکه اسم بابا رو کامل کنه بابا با پرتاب فنجون چای به سمت در تو حرفش پرید و فریاد زد: برو بیرووون…
مامان جیغ زنان در اتاق رو بست و من هنوز هم دستام رو روی شقیقه هام می کشیدم.
– دِ زبون باز کن لعنتی!
بی اختیار داد زدم: فقط ستایش!
و چقدر خوب که ستایش خونه نبود تا صدای من رو بشنوه! بابا نگاهش روی دهنم خشک شد. لب باز کردم و خونسرد و آروم گفتم: فقط ستایش میتونه دهنش رو ببنده! فقط اون!
با صدایی که به زور از حنجره اش خارج می شد گفت: غلط کرده مرتیکه ی …
تو حرفش پرسیدم و گفتم: الان وقت این حرفا نیس منوچهرخان!
به یه گوشه خیره شده بود و دستاش رو با عصبانیت مشت کرده بود. رگ های دستش بیرون افتاده بود. صورتش و به خصوص چشماش از شدت خشم قرمز شده بود. احساس کردم به یه فریاد از ته دل نیاز داره تا یه وقت منفجر نشه!
مبلی که روش نشسته بودم رو به سمت میزش کشیدم و با صدای آهسته گفتم: اگه با ازدواجشون موافقت کنی برای همیشه از شر سهند خلاص میشیم. اگه موافقت کنی دیگه حق نداره اسم ستایش رو به زبون بیاره… اگه موافقت کنی مدارکی که ازمون داره رو که نمیشن هیچ… توی رد شدن کشتی ها از گمرگ هم کمک می کنه! بهتر از همه ی اینا اگه موافقت کنی… سهند از پا درمیاد!
ازش فاصله گرفتم و وسوسه انگیز ادامه دادم: البته اگه موافقت کنی!
با چشمای سرخش به من خیره شده بود و حرفی نمی زد. هرچند میل باطنیم اصلا اینو نمیخواست اما به خاطر لو نرفتن ماجرای اون اسلحه ها مجبور بودم… مجبور بودم که تهدید میکائیل رو جدی بگیرم و برای رسیدن به مقصودش تلاش کنم. اگه اون مدارک لو بره…
پای من گیر بود. بدجورم گیر بود. چندین لحظه ی طولانی منو بابا به چشمای هم خیره بودیم تا اینکه بالاخره زنگ تلفن همراهم سکوت بینمون رو شکست… یکی از بچه ها بود.

– الو؟
آقا دختره در رفت!
ابروهامو توی هم کشیدم و گفتم: چی؟
– اصلا نفهمیدم…
داد زدم: خاک تو سرت نفهم!
گوشی رو قطع کردم و مثل فنر از جام پریدم… کتم رو از روی مبل برداشتم و بابا گفت:
چی شده سورن؟
– دختره از چنگ پرید!
بابا هم که تا اون موقع به اندازه ی کافی عصبانی بود، عصبانی تر شد. دست کشید و تمام وسایل روی میزش رو روی زمین ریخت. با عجله از خونه زدم بیرون و توی ماشین پریدم. پام رو روی گاز گذاشتم. عصبی بودم و به همه فحاشی می کردم. این دختره نباید بفهمه اون پسری که دنبالش می گرده سهندِ. نباید اجازه بدیم که یه وقت سهند دمُ دربیاره. باز هم صدای زنگ تلفن…
این بار خیلی عصبی جواب دادم: الو؟
– آقا سورن این دختره شایانو قال گذاشته… میگین چیکار کنیم؟
گوشی رو جلوی دهنم گرفتم و داد زدم: پیداش کنین زود باشید بی عرضه ها… مگه دستم به این پسره نرسه خودم خلاصش می کنم!
گوشی رو پرتاب کردم روی داشبورد… دیگه فایده نداشت. شاید تنها راه از بین بردن این دختره ی سمج بود. عوضی… مادرتو به عزات می شونم شایان!
**** حسام
عصبی بودم… اولش تعجب کرده بودم اما بعد از این که این واقعیت رو به خورد باورم دادم عصبی شدم. توی مغازه قدم می زدم و گفتم: چطور… چطور تونستی حاجی!
از وقتی که دختره رفته بود بابا کاملا سکوت کرده بود. باور نکردنیه؛ اما واقعیت داره!
سهند پسر خدا بیامرز آقا رحیم نبوده و بابا تمام این مدت خبر داشته… تمام گذشته رو می دونسته و سکوت کرده! وقتی دختره پرسید چرا سکوت کرده گفت به خواست آقا رحیم این راز رو نگه داشته. بهش گفته فعلا چیزی نگه تا وقتش… یعنی تمام این سی سال که از

عمر سهند گذشت وقتش نرسیده بود؟
بازم بهش نگاه کردم و گفتم: چطور تونستی مشکلات سهند رو ببینی و چیزی نگی حاجی
؟ میدونین این ارث و میراثی که این دختره ازش حرف زد چقدره؟
سرم رو به اطراف تکون دادم و دستام رو به کمر زدم… پریشون بودم… دیوونه شده بودم… دلم می خواست عالم و آدم رو مقصر بدونم! باور این که سهند یه پسر نا مشروعه عذاب آور بود! طول مغازه رو قدم می زدم و زیر لب چیزایی می گفتم که خودمم معنیشون رو نمی دونستم! زنی وارد مغازه شد و بعد از اینکه سلام کرد به سمتش رفتم و درحالی که بیرونش می کردم گفتم: امروز چیزی نمی فروشیم خانوم… بفرمایید…
– وا… این چه طرز برخورد با مشتریه؟
در رو پشت سرش بستم و بابا فقط نگاه معنا داری بهم انداخت. گفتم: چیه حاجی؟ پس چرا ساکت شدی؟ آخه چرا سکوت کردی پدر من؟ چرا تو و آقا رحیم سکوت کرده بودین؟
در پشت سرم باز شد و وقتی به طرفش برگشتم با چهره ی سهند رو به رو شدم… برادر خونیم نبود؛ ولی برادرم بود! با دیدنش غم توی دلم نشست. اگه می دونست واقعا کیه چیکار می کرد؟
بابا که خودش رو حفظ کرده بود گفت: بیا تو سهند… خوش اومدی!
با دیدن چهره ی سهند چند دقیقه ی پیش جلوی چشمم اومد… وقتی که دختره اینجا بود… خواهر سهند! وقتی بابا بهش گفت اون پسری که دنبالش می گرده اسمش سهند سپهرادِ تعجب کرد و گفت چقدر این اسم براش آشناست… احساس می کرد یه نفر رو با این اسم دیده؛ اما دقیقا چیزی یادش نمی اومد. آدرس سهند رو خواست اما بابا ازش خواست فعلا بازم صبور باشه… بابا بهش گفت اجازه بده سهند حقیقت خودش رو از زبان ما بشنوه. حق با بابا بود؛ اگه از زبان اون دختر می شنید حقیقتا باور نمی کرد. اون خانوم هم آدرس هتلی که توش اقامت می کرد رو به همراه شماره اش بهمون داد تا خبرش کنیم. دختر خیلی عجله داشت و گفت باید هرچه سریع تر به وصیت پدرش عمل کنه و بابا که از قبل هم این دختر رو می شناخت حرفش رو قبول کرد و گفت آقا رحیم ازش قول گرفته که به محض اینکه از طرف پدر واقعی سهند خبری شد همه چیز رو به سهند بگه… واسه همین به سهند زنگ زد و ازش خواست بیاد مغازه. سخت ترین مسئله هم اینکه به بهونه ی برادری بین من و سهند این وظیفه رو به گردن من گذاشت.
– چیزی شده حسام؟
خودم رو جمع کردم و در جوابش گفتم: نه چطور مگه؟
– آخه خیلی تو فکری.
قبل از اینکه لب باز کنم و چیزی بگم بابا رو به هردومون گفت: بهتره برین بیرون و یه چرخی بزنید!
واضح بود که می خواست برام شرایطش رو مهیا کنه؛ اما آخه چطور ممکنه چیزی که هنوز خودم توی باور کردن یا نکردنش موندم سعی کنم به خورد باور یکی دیگه بدم؟ اگه هر کس دیگه ای به جای حاجی بود ذره ای هم به حرفاش اهمیت نمی دادم. اما بابا گفته بود مدرک بزرگی برای اثبات این مسئله داره که سهند با دیدن اون همه چیز باورش میشه.
سخت بود… خیلی سخت بود. من همبازی دوران بچگی سهند بودم. از اون موقع تا الان پشت هم بودیم. منی که سهند رو به طور کامل می شناختم برام سخت بودم بعد از گذشت این همه سال از آشناییمون تازه بفهمم بهترین رفیقم اونی نیست که فکر می کردم و سخت تر اینکه… سخت تر اینکه سهند نا مشروعه! آخه سهند که گناهی نکرده… سهندی که من می شناسم حلال بزرگ شده و حلال زندگی میکنه؛ اما اینکه حلال به دنیا نیومده… باور نکردنیه!
– حسام؟ امروز چت شده تو؟
این بار که با صدای سهند به خودم اومدم دیدم هردومون توی پیاده رو ایم… یه لحظه یادم رفت کی از مغازه زدیم بیرون!
– چیزی نیست…
– پس چرا اینقد تو خودتی پسر؟
حرفش رو نشنیده گرفتم. دستم رو پشت کمرش گذاشتم و گفتم: راستی از کارت توی میدون تره بار راضی هستی؟
سر پایین انداخت و گفت: آره خداروشکر. پول حلال سخت به دست میاد؛ ولی خوبیش اینه که شرمنده خدا و مردم نیستی دیگه.
– دایی هم می گفت خوب کار می کنی .
لبخندی زد و گفت: ما اینیم دیگه …
فکرم رو به کار انداختم و تصمیم گرفتم موضوعی که تا حالا بهش نگفته بودم رو بگم… – راستی ما هم داریم میریم قاطی مرغا!
خندید… اما جا خورد: جون من؟ چطوره که نگفته بودی؟
– وقت نشد. فعلا چیزی هم قطعی نشده، فقط معرفی کردن ما هم پسندیدیم!
– کی هست حالا؟ من می شناسم؟
– از دخترای محله خودمونه …مامانم باهاشون آشنایی کامل داره.
– پس داری ازدواج میکنی!
– حالا فعلا بریم خواستگاری ببینم چی میگن.
چیزی نگفت و فقط آروم خندید… با آرنجم به بازوش زدم و گفتم: ها؟ چیه؟
– باورم نمیشه داری ازدواج میکنی. انگار همین دیروز بود که توی کوچه ها فوتبال بازی می کردیم.
– روزا زود می گذره.
نفسی از روی حسرت کشید و گفت: خیلی زودتر از اونی که فکرش رو می کنیم.
گرفته و غمگین توی پیاده رو شلوغ قدم بر می داشتیم و من همش تو فکر این بودم که چطور باید این مسئله مهم رو بگم. ای کاش می شد نگفت؛ ولی بابا به آقا رحیم قول داده که هروقت خبری از پدر واقعی سهند شد همه چیز رو براش توضیح بده… گذشته از این… با این اتفاق سهند به نداشته هاش می رسه. حتی می تونه به ستایش هم برسه! دیگه منوچهر خان نداشته هاش رو به رخش نمی کشه؛ البته هرچند که همه مون خوب میدونیم این فقط یه بهونه اس .
– هرجایی میرم یکی از آدمای منوچهرخان بیخ ریشمه.
– چطور؟
– یکی از غرفه های رو به روی غرفه ی داییت مال یکی از آدمای اونه. مخفیانه مواد رد و بدل میکنه ناکِس… میدونم از آدمای اونه خودم بین آدماش دیدمش.
– آخه منوچهرخان که نیازی به این خورده فروشی ها نداره!
پوزخندی زد و گفت: تعجب میکنم بعد این همه مدت نمی شناسیش!
باز هم سکوت…باید یه جوری آمادش کنم و بعدش همه چی رو بسپارم به بابا…
با صدایی که به زور از گلوم خارج می شد گفتم: سهند؟
– ها؟
شنید! انقدر با صدای آروم صداش زدم که برام جای تعجب داشت که شنید. گفتم: آقا رحیم همیشه یه جمله ای بهت می گفت؟
– کدوم جمله؟
– گاهی وقتا که دلت می گرفت… به بن بست می خوردی… کم می اوردی… قرض و قوله امونت رو می برید؟ یا وقتی که…
زبونم از حرکت باز موند…
مصرانه پرسید: یا وقتی که چی؟
– یا… یا وقتی که باید پول دیه رو جور می کردیم …آقا رحیم یه جمله ای همیشه بهت می گفت… تکرارش کن برام.
– دست بردار حسام!
– می خوام یه خورده تجدید خاطره بشه از اون روزا …
– نمیشه از روزای خوب تجدید خاطره بشه؟
پوزخند زدم و گفتم: روزای خوب؟ تو هر وقت می خواستی روز خوب داشته باشی منوچهرخان و سورن به حسابت رسیدن!
تلخ خندید و ادامه داد: دیگه عادت کردم!
– باهات حرفای خیلی مهمی دارم سهند.
کنجکاو پرسید: در چه مورد؟
سکوت کردم… چشمام رو بستم اما با تنه ای که به یکی از رهگذرا خوردم بازشون کردم.
باید بگم در چه مورد؟ اصلا من مطمئنم این مسئله واقعیت داره؟ اگه واقعیت نداشت چرا بابا باید تاییدش می کرد؟ حاجی که دروغ نمیگه… وقتی دختره اومد و در این رابطه با ما حرف زد اولش هم من ترسیدم هم بابا… من از اینکه نکنه این نقشه ی جدید منوچهرخانه؟ و بابا هم… نمیدونم شایدم اون نترسیده بود و فقط جا خورد بود. من پدر واقعی سهند رو دیدم! دختره عکسش رو نشون داد؛ به نظرم سهند خیلی شبیه پدر واقعیشه. بیشتر از خیلی .
تنها تفاوتشون در پیر و جوون بودنه.
– حسام؟
باز از فکر بیرون پریدم و گفتم: ها؟
– میگم چته امروز؟ چرا اینقد میری تو فکر؟
– چیزی نشده آخه…
– هرچی هست بگو و خودت رو راحت کن! کجای کارت گیره؟ خب بگو بدونم .
این اولین بار بود که توی زندگیم آرزو می کردم که ای کاش یه جایی از کارم گیر بود! یه جایی از کارم گیر بود اما همچین مسئله ای واقعیت نداشته باشه. حالا می فهمم چرا آقا رحیم موقع مشکلات به سهند می گفت هیچ دلت می خواست پسر یه مرد پولدار باشی؟
– سهند… میگم هیچ دلت میخواست پسر یه مرد پولدار باشی؟
نفسش رو بیرون داد و گفت: تو چرا امروز گیر دادی به این جمله ی بابام؟
– آخه می خوام… می خوام بگم…
ایستاد و منم ایستادم. از مغازه خیلی دور شده بودیم. توی چشمام نگاه کرد و گفت: حسام تو چته؟
سرم رو پایین انداختم… سهند… سهند تو پسر آذر خانوم هستی اما… پسر آقا رحیم نیستی .
دِ دهن باز کن و یه چیزی بهش بگو لعنتی.
دست روی شونه ام گذاشت و گفت: حسام داداش واسه خواستگاری به مشکل مالی بر خوردی؟ یه پونصد هزار تومن توی بانک دارم بهت میدم بقیه اش هم جور میشه ان شاالله.
– نه مسئله این نیست.
سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: پس چی؟
می دونستم هر چقدر هم بیشتر تلاش کنم توانایی اینکه واقعیت رو بهش بگم رو نداشتم. دستم رو روی کمرش گذاشتم و به سمت مغازه ترغیبش کردم و گفتم: بهتره برگردیم… حاجی باهات حرف داره.
– حاج محسن؟
– آره.
به سمت مغازه قدم برداشتیم که گفت: درمورد چی؟
خودم رو به اون راه زدم و گفتم: نمیدونم!
به در مغازه که رسیدیم بابا داشت واسه یه مشتری پارچه می برید. مشتری که رفت در مغازه رو از داخل بستم که کسی داخل نیاد. من و سهند سلام کردیم و بابا خیلی آروم جوابمون رو داد. روی صندلی های رو به روی ویترین نشستیم و به حاجی چشم دوختیم.
سهند: در خدمتم حاجی… حسام گفت با من امری داشتین!
– کار و بارت چطوره؟
– خدا رو شکر! بهترم میشه.
– ان شاالله…
سهند خندید و گفت: حسام بهم گفت قراره ازدواج کنه…
– تا ببینم قسمت چی باشه پسرم! ان شاالله زمان ازدواج تو هم سر می رسه.
– ای بابا حاجی! این همه پسرا مشکل دارن. خیلی ها بیکار… نه اینکه کاری نباشن هاا …
کار نیست! مگه میتونن زن بگیرن؟ بعد میگن چرا آمار ازدواج پایینه؟
– این مشکلات هم حل میشن بالاخره… زمان قدیم که ما که ازدواج می کردیم هیچی نداشتیم اما به مرور زمان با تلاش خودمون و خانوممون به همه چی رسیدیم. شما هم مثل ما…
اول زندگی یکم سخته اما رفته رفته همه چی حل میشه!
پام رو روی پام انداختم و گفتم: آخه حاجی قربونت برم! همین جانان خودمون؟ از بس رمان عجیب غریب میخونه سطح توقعاتش رفته بالا. میگه پسر باید پولدار باشه… سیکس پک دار باشه… چش رنگی باشه…
بابا و سهند خندیدن. صدای موتور هایی که توی خیابون رد می شدن بین خنده هاشون پارازیت می انداخت…
بابا: آخه همه که اینطوری فکر نمی کنن! عوضش بعضی پسرا هم انتظار دارن خانومشون مثل این… استغفرالله!
هر سه تامون سکوت کردیم و این بحث کوتاه که نا خواسته به وجود اومد فروکش کرد. بابا بعد چند ثانیه ی کوتاه رفت یه گوشه از مغازه و یه موزاییک رو جا به جا کرد! من و سهند خیلی تعجب کردیم. وقتی دیدیم بابا یه جعبه چوبی خیلی کوچیک بیرون اورد بیشتر تعجب کردیم. قبل از ما سهند و آقا رحیم توی این مغازه کار می کردن از تعجب سهند فهمیدم حتی اونم از این جعبه ی چوبی کوچیک زیر موزاییک خبر نداشته. بابا با یه پارچه کوچیک دم دستی خاک روی جعبه رو تمیز کرد و اومد سمت ما.
– این دیگه چیه بابا؟
نگاهش به جعبه بود و بعد از اینکه نفس عمیقی کشید گفت: می خوام به وصیت رفیق خدا بیامرزم عمل کنم.
یه برگه ازش بیرون کشید و رو به سهند گرفت وگفت: اینو آقا رحیم واسه تو جا گذاشته…
یه نامه اس! گذاشتیمش اینجا که یه وقت دست کسی نیافته چون خیلی مهمه!
سهند با تعجب یه نگاه به من انداخت و با دستای لرزون نامه رو از دست حاجی گرفت. چهره اش بغض درونش رو نشون می داد…
***** سهند
نامه رو از دست حاج محسن گرفتم. دستم لرزید… دلم لرزید… شاید از سر دلتنگی واسه آقام… شایدم از سر اینکه یعنی چی میتونه توی این نامه نوشته باشه. نامه رو باز کردم و با یه متن طولانی رو به رو شدم… بغض گلوم رو فشار می داد… هر سطر از نامه بغض جدیدی به اون همه بغض گیر کرده توی گلوم اضافه می کرد…
” سهند پسرم!
وقتی که این نامه رو برای تو نوشتم خودم رو برای مرگ آماده کرده بودم .
بیماری من عود کرده بود و من می دونستم هر چقدر هم بیشتر عمر کنم از چند ماه بیشتر نخواهد شد. وجدانم از همه نظر آسوده اس اما با این حال خودم رو برای محاکمه ی که در انتظارمه از هر جهت آماده کردم. تو داری این نامه رو می خونی و من زیر خروار ها خاک برای همیشه خوابیدم. اگر خدا به من لطف کنه و من بعد از مرگم در آرامش باشم فقط یک چیز میتونه آرامش من رو برهم بزنه”…
اشکام روی صورتم می اومدن… لعنت به تمام قوانین دنیا اگه توشون نوشته باشه مرد حق گریه نداره… آقام همیشه می گفت ” میگن مرد گریه نمیکنه؛ ولی وقتی که گریه کنه یعنی واویلا شده!”
” …. اونم اینکه تو هیچ گاه از هویت واقعی ات باخبر نشی! حرف های حاج محسن رو باور کن. خودت هم میدونی حاج محسن رفیق همیشگی من بوده؛ من و حاجی همیشه آرزو داشتیم بین تو و حسام همون رفاقتی شکل بگیره که بین خودمون شکل گرفت. حقیقتی از همه پنهان شده که اون حقیقت رو فقط من و حاج محسن می دونیم و احتمالا عده ی خیلی کمی دیگه. حتی طاهره هم بی خبره!
حدود سی سال پیش دختر عموی من با مرد غریبی آشنا شد و پس از مدتی مرتکب گناهی شد. گناهی بزرگ… و وقتی اون مرد ترکش کرد و برای همیشه به اروپا سفر کرد، مرتکب گناهی بزرگتر شد. دختر عموی من آذر بود! مادر تو”…
دستم رو لای موهام فرو کردم و گریه کردم. هنوز نامه رو تموم نکرده بودم اما بستمش…
بستمش چون می خواستم تا اینجای نامه خودم رو خالی کنم… نمیخواستم همه چی رو باهم بخونم و همه چی رو توی دلم انبار کنم تا مجبور بشم با شدت بیشتری خودم رو خالی کنم! بازم به نامه نگاه کردم و با چشم خطوط رو دنبال کردم…
” …. وقتی آذر از اون مرد باردار شد حتی خودش هم پشیمون بود. عموم که شنید دخترش مرتکب چه گناهی شده سکته کرد و مرد! می گفت یک عمر با آبرو زندگی کرده و یک شبه تمام اون آبرو از بین رفت. برادر آذر نمی دونست از آذر عصبی باشه یا اینکه به خاطر مرگ پدرش عزاداری کنه… مادر آذر با فهمیدن این بی آبرویی و مرگ همسرش دق کرد و چند روز پیش از اینکه تو به دنیا بیای از دنیا رفت. من اون زمان مجرد بودم. اصلا طاقت دیدن این وضعیت رو نداشتم. و از طرفی تحمل شنیدن حرف هایی که پشت سر آذر زده می شد برام سخت شده بود. به خاطر همین با وجود مخالفت ها آذر رو به عقد خودم دراوردم و بعد از پنج ماه فرزند آذر به دنیا اومد. آذر دختر بسیار خوبی بود و اینکه با رضایت به خواسته ی اون مرد تن داد چیز عجیبی بود. اون مرد که خسرو نام داشت چند روز قبل از خروجش از ایران با من ملاقات کرد. گفت به دلایل سیاسی قراره برای همیشه از ایران بره و از من خواست قبل از رفتنش یک بار برای همیشه پسرش رو ببینه.
سرزنشش کردم و گفتم تو آذر رو برای هوس های خودت خواستی و حتی حاظر نشدی با اون ازدواج کنی. گفت با این وجود پسرم رو از صمیم قلب دوست دارم و اگه اون رو از آذر نمی گیرم به خاطر اینه که آذر با این اتفاق شکسته شده و من نمیتونم با گرفتن فرزندش شکسته ترش کنم! اما خوب فهمیدم که اون حاظر نشد زیر بار مسئولیت پسرش بره!
من و آذر شرعا زن و شوهر بودیم اما مانند یک زن و مرد نبودیم. ما هیچ وقت به سمت همدیگه کشش نداشتیم و من فقط به خاطر اینکه دخترعمویم را از حرف مردم خلاص کنم به عقد خود دراوردم. چه باید می کردم؟ دخترعمویم بود… آبرویش آبرویم بود. آذر همیشه در فکر خسرو بود به همین دلیل من سفر همیشگی خسرو را از او پنهان کردم اما زمانی که آذر حقیقت را فهمید آخرین جفا را هم در حق خودش کرد. روزی که از مغازه به خانه امدم آذر را حلق آویز دیدم و تو به دلیل اینکه چندین ساعت شیر نخورده بودی گریه می کردی. سهند پسرم! من به تو دروغی گفته ام… مادرت به خاطر تصادف نمرد”
هنوزم نامه ادامه داشت…. سر بلند کردم و به سقف مغازه نگاه کردم مژه هام کاملا خیس شده بود و تا اینجای نامه رو هم به زور خونده بودم. چشمام رو بستم تا اشکام بریزن. این دومین بار بود که صورتم تا این حد از اشک خیس شده بود. حسام که از متن نامه خبر نداشت روی صندلی خم شده بود و دستاش رو روی صورتش گذاشته بود. با صدای بلند گریه می کرد… یعنی حسام هم چیزی می دونست؟ باور کردنی نیست… این دستخط بابا نیست… یه بار دیگه به نوشته ها نگاه کردم… ولی نه دستخط خودشه! بازم سر بلند کردم و به پنکه ی سقفی بالای سرم چشم دوختم. دستم رو روی سرم گذاشتم و بر خلاف حسام بی صدا گریه می کردم… من پسر کی ام؟ من باید پسر رحیم باشم… رحیم سپهراد نه یه مرد غریبه به نام خسرو…
با فکر کردن به این مسئله صدام دراومد. با صدای بلند و از اعماق وجودم گریه می کردم… اطراف پیشونیم درد گرفته بود. نامه رو محکم توی دستم گرفته بودم و به حال خودم گریه می کردم…
من حروم زاده ام!
نا مشروعم!
پسر آقا رحیم نیستم!
یه آدم حال بهم زن ام!
اینا درد کمی نیست… نامه رو روی صورتم گرفتم و توی سر خودم زدم. جمله ی “هیچ دلت می خواست پسر یه مرد پولدار باشی” عین پتک به سرم می زد. این جمله پدر منو دراورد و من تازه فهمیدم! دستی روی شونه ی چپم حس کردم. حس دست های آقام رو داشت

– سهند! پاشو بابا… خودت رو جمع کن پسر!
صدای حاج محسن هیچ شباهتی با صدای آقام نداشت اما امروز بدجور شبیهش شده بود …
از جام تکون نخوردم. تواناییش رو نداشتم. من امروز با چیز عجیبی مواجه شده بودم و اگر این رو با دستخط آقام نخونده بودم باورش نمی کردم… اصلا مگه حالا باورش کردم؟ خیلی عجیبه… این چطور ممکنه؟ این واقعیت رو چرا حالا فهمیدم؟ حالا که سی سالمه. چرا آقام از همون اول بهم نگفت که حالا این همه شوکه نشم؟ نامه رو رو به روی چشمام گرفتم و ادامه اش رو خوندم…
“…. اون روز یکی از بدترین روز های زندگی ام بود. مادرت من را با تو تنها گذاشته بود و من نمی دانستم باید چگونه تو را بزرگ کنم. تویی که یک ماه بیشتر نداشتی! مردم به من می گفتند تو را تحویل پرورشگاه دهم. حتی دو بار تو را به در پرورشگاه بردم اما پشیمان شدم و بازگرداندم. مادرم از تو محافظت کرد و زمانی که با طاهره ازدواج کردم تو را نزد خودم بردم و به طاهره گفتم تو پسر خودم هستی و قبلا دختر عمویم همسرم بوده.
هیچ وقت از خسرو به طور مستقیم خبری نشد. فقط فهمیدم که او بعد از اینکه از ایران رفت فورا ازدواج کرد. خسرو و خانواده اش بسیار ثروتمند بودند. خواهر خسرو عالیه بود این خواهر با خسرو زمین تا آسمون تفاوت داشت. تو رو دوست داشت و بعد از مرگ آذر ازم خواست که سرپرستی ات رو به عهده بگیره اما من قبول نکردم. حالا عالیه در ترکیه زندگی می کند و زن ثروتمندی است و زمانی که تو ناخواسته مرتکب قتل شدی ناچار به عالیه خانوم خبر دادم چرا که سخت به پول دیه نیاز داشتیم و عالیه تمام آن را پرداخت. آن پول در هیچ گلریزانی جمع نشد! یک روز خسرو برام نامه فرستاد و به من گفته بود که به خاطر آذر و سهند سخت عذاب وجدان دارم. خسرو ممنوع الورود است و آرزوی دیدن تو را دارد. عالیه هم بار ها از من خواست که تو را به ترکیه بفرستم تا با او زندگی کنی اما وابستگی که به تو پیدا کرده بودم مانع شد. اینکه به دیدن پدرت بری یا نه به خودت مربوطه اما عالیه خانوم زن قابل اعتمادی است.
رحیم سپهراد”
حاج محسن یه لیوان آب قند بهم داد و همه اش رو خوردم. از جام بلند شدم و تلو تلو خوران به سمت در رفتم…
صدای لرزون حسام که از پشت سرم می اومد رو شنیدم که: سهند …
حاج محسن: بزار تو حال خودش باشه حسام!
نامه هنوز توی مشتم بود که از مغازه زدم بیرون. توی پیاده رو قدم بر می داشتم و نگاهم به هیچ بود… شده بودم مثل یه نابینا که بدون عصاش بیرون اومده بود. هر کی از کنارم رد می شد ناخواسته بهم برخورد می کرد. یعنی حاج محسن همه ی این سالها می دونسته من کی ام و به روم نزده؟ می دونسته من حلال زاده نیستم و با من مثل حسام رفتار می کرد؟ فرق بین من و حسام چیه؟ بین من و میعاد؟ یا حتی بین من و سورن؟
مات و مبهوت شده بود. شوک خیلی بد و بزرگی به زندگیم وارد شده بود! خدایا من چی بودم و تازه فهمیدم… این دیگه چه دردی بود خدا؟ به آدمایی که از کنارم رد می شدن نگاه کردم… احساس کردم نوع نگاهشون نسبت به من تغییر کرده! شایدم همیشه یه جوری بوده و من نمی دونستم! مگه اونا هم می دونستن؟ یا الان با من فهمیدن؟
– سهند!
صدای حسام بود که داشت دنبالم می اومد. بدون ذره ای توجه به راه بی هدفم ادامه می دادم. خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت. منو به سمت خودش کشید و گفت: سهند!
چشماش به خون نشسته بود. درست مثل وقتی شده بود که قرار بود توی دادگاه حکم نهایی رو برام اعلام کنن… اینکه من بالاخره به اعدام محکوم میشم یا نه…
– آروم باش داداش.
بی حال گفتم: هستم… نمی بینی؟
– باطنت رو آروم کن! میدونم دلت آشوبه؛ ولی خودت رو آروم کن!
– حسام می دونی من چی ام؟
عصبی جواب داد: هیولا؟ یا دراکولا؟ تو چی هستی؟ هان؟ فکر کردی چی هستی؟
– من حرو …
عصبی تو حرفم پرید و گفت: غلط اضافه ممنوع! تو همون سهندی هستی که تا چند دقیقه پیش بودی با این تفاوت که الان باید به خاطر یه سری مسائل دست بجنبونی.
چیزی از حرفاش سر در نیاوردم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه سومین قدم رو هم بردارم دوباره من رو نگه داشت و گفت: گوش کن چی میگم سهند! یه خانومی چند ماهه تو ایران در به دره. به خاطر پیدا کردن تو در به دره می فهمی؟ مثل آدم رفتار کن!
بازم بی حوصله چند قدم به جلو برداشتم و بازم متوقفم کرد و گفت: درسته خیلی غمگینی.
قبول دارم اینو؛ ولی سهند فکرش رو کنی شانس بهت رو کرده. می فهمی چی میگم؟ بابا بفهم!
تقریبا داد زدم: دِ آخه چیو؟ هر چی قرار بود بفهمم رو فهمیدم؛ من یه بچه ی نامشــ…
از لحظه ای که شروع به داد زدن کردم همه به طرفم برگشتن… به اینجای حرفم که رسیدم حسام فورا دستش رو روی دهنم گذاشت و ساکت شدم.
– دهنتو ببند! این یه چیزیه که فقط به خودت مربوطه نه به آدمای دیگه! نزار به گوش منوچهر خان و سورن برسه که تو واقعا کی هستی! نزار به گوششون برسه که تو پسر خسرو هدایتی هستی…. میفهمی چی میگم؟ اگه اینو بفهمن احساس خطر میکنن چون پدرت برات میراث بزرگی گذاشته. می تونی باهاش دهن همه رو با غلتک صاف کنی!
– بیخیال حسام اون پدر من نیست که ازش چیزی به من برسه.
– احمق نباش سهند! یک سوم اموالش رو واسه تو گذاشته!
عصبی داد زدم: دِ آخه غلط کرده به گور باباش خندیده!
– صدات رو بیار پایین مردم دارن نگامون میکنن… عه… این چه طرز حرف زدنه؟ پدرته!
چند بار رو سینه اش کوبیدم و گفتم: بابای من رحیم سپهرادِ… نه کسی دیگه.
– خیلی خب باشه… فقط گوش کن چی میگم! مال و املاک زیادی هست که مال توئه…. حق توئه سهند… میفهمی؟ حق! خسرو مرده… به دخترش وصیت کرده حقت رو بهت برسونه.
خسرو مرده؟ واقعا مرده؟ هیچ حسی بهم دست نداد که مرده. اصلا تاسف نخوردم! اصلا برای دیدنش هم کنجکاو نشدم…
– فهمیدی؟
از فکر مرگ خسرو بیرون اومدم و گفتم: چی رو؟
– ای بابا…
***** ستایش
– در ابتدای قرن بیستم وقتی کمونیست ها روی کار میان ادبیات تاجیکستان رو به افول میره… اما با این حال باز هم شاعران و نویسنده هایی هستن که تونستن آثار خوبی رو ارائه بدن… توی کتابتون یکی از اشعار اسکندر ختلانی اومده که مهناز جان میخونه… بخون مهناز جان!
– در خون من غرور نیاکان نهفته است
خشم و ستیز رستم دستان نهفته است
در تنگنای ….
****
از آموزشگاه بیرون زدم… تابستون بود و توی کلاس های آموزشی تدریس می کردم. تنها دلیل اینکه این کار رو انتخاب کردم این بود که توی خونه نمونم. اصلا دوست نداشتم زیاد با بابا و سورن رو به رو بشم. از اینکه سورن همیشه بد سهند رو پیش من میگه عصبانی میشم… سورن برام غیر قابل تحمل شده. رابطه ی چندانی با بابا ندارم وگرنه اونم همین حرفا رو می زد. مامان هم که همیشه میگه به حرفشون گوش کن… بد تو رو نمیخوان .
واقعا نمیدونم مشکل سهند چیه؟ هنوز هم نفهمیدم. چون پولدار نیست؟ یعنی واقعا دلیلشون همینه؟
خیلی وقته که من و سهند جایی قرار نزاشتیم. دلم لک زده واسه اون روزایی که دوتایی با هم بودیم… چقدر خوش بودیم… البته تا قبل از اینکه به گوش بابا و سورن برسه. واقعا نمیدونم چرا هر دفعه می فهمیدن. انگار توی تمام این شهر واسه من و سهند دوربین کار گذاشته شده. آخرین باری که باهم رفته بودیم بیرون بعد از اینکه از همدیگه جدا شدیم سه نفر ریختن سر سهند و تا اونجایی که می تونستن کتکش زدن.
به سرم زد برم میدون تره بار. بدجور دلم می خواد ببینمش. دلم براش یه ذره شده. استارت زدم اما قبل از اینکه ماشین روشن بشه یه نفر روی شیشه ی پنجره زد… سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم. شیشه رو پایین اوردم و مشکوکانه بهش نگاه کردم.
– بفرمایین؟
– به جا نیاوردین؟
– خیر امرتون؟
– من یکی از دوستای سورنم.
چهره ی ملموس و معصومی داشت؛ دوستای سورن قیافه هاشون غلط انداز و خشک و جدی بودن ولی این یکی نه! هنوز با همون حالت مشکوکانه نگاهش می کردم. گفتم: من دوستای برادرم رو نمی شناسم!
– بله حق دارین… من میکائیلم… میکائیل خرسند.
– امرتون رو بفرمایین؟
– راستش… صحبت مهمی دارم خدمتتون. اگه میشه یه جای مناسب باهم صحبت کنیم؟
یه نگاه به سرتا پاش انداختم… شیک و مرتب اما چون از دوستای سورن بود اصلا بهش اعتماد نداشتم… گفتم: در نظر من همینجا مکان مناسبیه.
یه نگاه به اطرافش انداخت و بعد از مکثی گفت: اولین باری که دیدمتون تولد دختر هدایتی بود؛ بعد از اون شب خیلی وقتا در نظرتون داشتم. با برادرتون هم درمیون گذاشتم؛ اما می خوام نظر خودتون رو بدونم… با من ازدواج می کنید؟
از پررو بودنش نسبت به اینکه خیلی راحت حرفش رو زد هیچ خوشم نیومد. از پیشنهادش هم همینطور. با حرص چونه ام رو بالا کشیدم و گفتم: وسط خیابون جای خواستگاری کردن نیست!
بله درست میگین واسه همین گفتم بریم یه جای مناسب!
یاد حرف سورن افتادم که یه شب توی اتاقم بهم گفت ” یکی از دوستام از تو خوشش اومده.” پس اون دوستی که سورن ازش حرف زده بود همین پسره میکائیل بود.
نگاهم رو ازش گرفتم. یکم دستپاچه بودم… نه به خاطر پیشنهاد اون! به خاطر حرفی که خودم می خواستم بزنم. نفسی گرفتم و گفتم: من …من نامزد دارم!
با تعجب گفت: نامزد؟ اما خانواده تون چیزی در این مورد به من نگفته بودن.
مکثی کردم و گفتم: به خاطر اینه که… فعلا نامزدیمون رو رسمی نکردیم؛ اما میخوایم باهم ازدواج کنیم. من رو ببخشین دیگه باید برم.
هیچ حرفی نمی زد فقط چند قدم با ماشین فاصله گرفت. دور زدم و به سمت میدون تره بار حرکت کردم… برام غیرمنتظره بود! یهو کنارم ظاهر شده بود. دلم نمی خواست از این ماجرا چیزی به سهند بگم. خودم رو به اون راه زدم و سعی کردم فراموش کنم که چه اتفاقی افتاد. گوشیم رو توی دستم گرفتم و عکس سهند که روی بکگراندش بود نگاه کردم… به لنز دوربین نگاه می کرد و لبخند می زد… وقتی این عکس رو ازش گرفتم و روی بکگراندم گذاشتم گفت پس من چی؟ اونم از من عکس گرفت… در حالی که دستام فرمون رو کنترل می کرد اما گوشی رو هم توی مشتم گرفته بودم… حس خوبی بهم دست می داد.
هر چقدر نزدیک تر می شدم قلبم تند تر و با هیجان بیشتری می زد. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. چه جای شلوغ و پر صدایی! این اولین بار بود که می اومدم میدون تره بار. به سمت آقایی رفتم و آدرس صاحب کار سهند رو ازش گرفتم یه آقایی به اسم اکبر معینی. بعد از اینکه آدرس گرفتم به سمت غرفه اش راه افتادم. اصلا دور نبود… انواع میوه جات و سبزیجات اینجا بود… چند تایی گوجه زیر پای رهگذرا له شده بودن… یکی پلاستیک می خواست… یکی بار سیب زمینیش ریخت وسط خیابون… چندتایی هم سر قیمت چونه می زدن…
جلوی یه غرفه ایستادم و به فروشنده اش که حواسش به من نبود خیره شدم. به سمتم که برگشت گفتم: سلام…
– سلام خانوم. بفرمایید؟
– شما آقای اکبر معینی هستین؟
کنجکاو جواب داد: بله خودمم. امرتون؟
– من با آقای سهند سپهراد کار دارم. باید ببینمش.
– چیکارش دارین؟
– باهاشون حرف دارم. شخصیه.
– سهند رفته بار ببره. اگه بخواین می تونین منتظرش بمونید.
به نشونه ی باشه سر تکون دادم و یه جای خلوت تر ایستادم. منتظر سهند بودن کار همیشگی منه… این همه منتظر روز دیدنش بودم حالا چند دقیقه یا چند ساعت هم روش… به عکس روی بکگراند گوشیم خیره شدم. اشک تویی چشمام جمع شد. حالا که فکرشو می کنم می بینم چقدر دلتنگشم! هیچ آرزویی جز کنارش بودن ندارم…
اشکام رو قبل از اینکه بریزه پاک کردم. نمی خواستم سهند منو اینجوری ببینه… دلم می
خواد وقتی منو ببینه خوشحال باشم. به یه گوشه خیره شده بودم و تو فکر این بودم الان که با سهند رو به رو شدم از چی باهاش حرف بزنم؟
صدای پارک شدن یه ماشین رو که شنیدم بی اختیار چشمم به سمت غرفه ی صاحب کار سهند چرخید… خودش بود و من با دیدنش پشت فرمون که داشت ماشین رو خاموش می کرد با شادی عجیبی از جام پریدم و سیخ شدم. اونقدر با دیدنش پاهام قدرت حرکت رو از دست داده بود که انگار فراموش کرده بودم برای دیدن اون به اینجا اومدم! پاهام قدرت حرکت برای قدم برداشتن به سمت سهند رو ابدا نداشت. از ماشین پیاده شد و صاحب کارش زمزمه ای کرد و بعدش هم به سمت من دست کشید. سهند هم با دیدن من خشکش زده بود.
مثل اینکه واقعا انتظار دیدن من رو نداشت! بهش حق میدم! بایدم این انتظار رو نداشته
باشه آخه این اولین باره برای دیدنش تا اینجا میام. وقتی دیدم داره به سمتم قدم بر می داره پاهام قدرتشون رو جمع آوری کردن و منم به سمتش قدم بر داشتم.

سلام …
ماتش برده بود و فقط من رو نگاه می کرد. هیچ حرفی نمی زد و فقط مردمک چشماش روی طول و عرض چشم های من در حرکت بودن…
لبخندی زدم و گفتم: میگن جواب سلام رو باید داد… حتی اگه به نماز ایستاده باشی!
– سلام.
سر تکون دادم…
– تو اینجا چیکار می کنی ستایش؟
– اومدم ببینمت!
آروم خندید. خندید اما چرا خنده اش اینقدر تلخ شده بود؟ – فکر کنم امروز با دیدنت عجیب ترین اتفاق برام افتاد.
سر به زیر نفس عمیقی کشید… از اون لحظه به بعد هیاهوی هیچکس به گوشم نرسید جز نفس عمیق سهند…. صدای هیچکس شنیده نمی شد… نه صدای فروشنده ها نه خریدار ها..
.. شنیده نمی شد مگر در دوردست ها…
– منم انتظار نداشتم به این سمت کشیده بشم. یهو دلم هوای دیدنت رو کرد.
چرا هر زمان که می بینمت غم بزرگی توی دلم می شینه؟ و شاید توی دل تو هم! یا چرا هر زمان می بینمت چشمام هیچی رو نمی بینه جز دوتا مردمک سیاه…
– خدا رو شکر.
– خیلی غمگین به نظر می رسی… غمگین تر از هر زمانی که دیدمت.
حرفی نزد و همچنان سر پایین انداخته بود. صدای خنده هامون توی چرخ و فلک خیلی محو به گوش رسید… من جیغ می کشیدم و تو می گفتی نترس! اگه اوج بگیریم به زیر میایم. و اگه به زیر بیایم دوباره اوج می گیریم!
به یاد اون روز گفتم: الان به زیر اومدیم… یعنی یه بار دیگه اوج می گیریم؟
سرش رو به اطراف تکون داد و در حالی که سر بلند می کرد تا به چشمام نگاه کنه گفت:
دیروز حرفایی به گوش خودم شنیدم که تا حالا نشنیده بودم…. بدجور به زیر کشیده شدم ستایش… بدجور!
یادمه همیشه می گفتی نباید زود تسلیم شد؛ باید مثل یه کوه استوار بود!
– ولی حالا نه!
چشماش رو بست و ادامه داد: احساس میکنم بازم حلقه ی طناب دور گردنمه؛ اما این بار به خاطر دو نفر دیگه مجرم شناخته شدم نه به خاطر اعمال خودم! حس میکنم دارم بدجور تاوان میدم.
– تاوان چی رو؟ سهند زندگی همیشه هم سخت نیست.
– یادمه هر زمان که از کلوپ محله فیلم می گرفتم و سی دی خط خطی بود آقام می گفت برو یه خورده مایع ظرف شویی بزن و با پنبه بشورش… تا یه حدی خوب میشه؛ ولی سی دی زندگی ما با مایع ظرف شویی و پنبه هم خط خطی هاش خوب نمیشه. دیروز فهمیدم رسیدم به تهِ دیگ…
ترسیدم… یه عالمه ترس به اعماق وجودم هجوم اورد… با ترس اما کنجکاو و آروم پرسیدم: دیروز چی شنیدی سهند؟
– روزای سختی رو داشتم و احتمالا پیش رو دارم؛ اما قراره یه سری زخم ها مداوا شن دیشب هیچی نداشتم جز فکر و خیال… حتی خواب هم به چشمام نیومد. می خوام دوباره پاشم. می خوام مثل یه مرد قد علم کنم!
لبخند روی لب هام نشست… بالاخره امروز یه حرف نویدبخش از سهند شنیدم!
– می خوام… می خوام یه بار دیگه و برای همیشه تو رو از منوچهرخان خواستگاری کنم
… میدونم خواب محالیه اما می خوام یه بار دیگه این کار رو کنم!
توی چشمام نگاه کرد و هیچکدوممون حرفی نزدیم. من با لبخند توی چشماش نگاه می کردم و چشمام بی شک می درخشیدن اما اون خیلی جدی و قاطع به من نگاه می کرد.
*****
سورن
با چشمای بسته روی صندلی چرخدارم نشسته بودم و خودکارم رو توی دستم تکون می دادم… در زدن.
دماغم رو بی اختیار بالا کشیدم و گفتم: بیا تو!
صدای منشی توی گوشم پیچید: آقای میرزایی تشریف اوردن شما رو ببینن.
بفرستش داخل!
به چند ثانیه هم نکشید که صدای یه جفت کفش مردونه توی دفترم شنیده شد و در با صدای تقی بسته شد.
لکنت زبان مادرزادیش چشم بسته بهم ثابت می کرد که این خود میرزاییه: سَ…سَ…سلام آ…آقا…
چشمام رو باز کردم و با غرور سر تا پاش رو بر انداز کردم.
– چی…چی…چیزایی ک….ک…که خواسته بودین اَ….اَ….انجام ش…شدن… قَ….قَ….قبر خااا…لی که پِ…پدرتون…
با فریادم صداش رو بریدم: خفه شو مرتیکه!
از تکیه گاه صندلی جدا شدم و یه بار دیگه به سر تا پاش نگاه کردم… اون قبر خالی دیگه به چه کاری میاد؟ اون قبر خالی قرار بود به جای سهند تحویل اون دختره ی دو رگه بشه که نشد…
پوزخندی زدم و گفتم: بگو از اون شاهزاده ی ولیعهد چه خبر؟
– نِ… نِ… نمیدونیم که هَ…هَ…همه چیز رو فَ…فَ…فَ…فهمیده یا… یا…یا…یا نه… نِ…
نِ…نمیشه بلایی هم سَ…سَ…سَ…سَ…سرش اورد… شُ…شُ…شما خو…خودتون که دَ..
.در جریانید… اَ…. اَ…اَ….انگشتش زَ….زخم بشه تَ…تموو…وم شهر می…می فهمن کا…
کار کیه.
از سر خشم در خودکار رو توی دستم شکوندم و زیر لب با غرشی هر چند آروم گفتم: اون قبر خالی رو آماده نگهش دارین که یه روز راستکی پر میشه!
دستپاچه گفت: آ… آ…آ…
داد زدم: دِ بنال!
– آ…آ…آقا می….می… میکائیلو چی…چی…چیکارش کُ…کنیم؟ حَ….حَ…حمل و نَ…نَ…
نقل مَ…مَ…محموله با…با اونه…
– تو توی این کارا دخالت نکن میرزایی…. حالام دیگه برو رد کارت!
– چَ… چَ چشم آقا.
از اتاق بیرون زد. روی میزم خم شدم و به فکر فرو رفتم. دو انگشتم رو روی چشمام گذا

شتم و آروم ماساژ دادم… بعد چند ثانیه شماره گرفتم تا پیام منوچهرخان رو برسونم…
– به به! سورن عزیز!
– تا همین چند وقت پیش آقا سورن از زبونت نمی افتاد! این دمُ رو کی به تو داده توله سگ؟
حتی از پشت گوشی هم پوزخند هاش رو حس می کردم… زبون باز کرد و گفت: شما بال و پر رو میدین… یهو بدون اینکه بدونین دمُ هم میدین!
هه… پوزخند صدا داری زدم! گفتم: زنگ زدم بگم منوچهرخان گفته آخر هفته بیا واسه تشریفات… آخر هفته که میگم یعنی پس فردا!
موذیانه گفت: رو چشمم!
– ما زیاد اهل رسم و رسومات نیستیم… فورا قال قضیه کنده شه؛ اما …
– اما؟
– اما باید قال تمام قضایا کنده شه!
تهدید وار ادامه دادم: من و بابام صبور نیستیم میکائیل این رو توی گوشت فرو کن!
تمام مدارکی که نشون می داد ما چه موقع و کجا محموله های مواد مخدر رو وارد ایران کردیم؛ در دست میکائیل بود. خدا می دونست که میکائیل واقعا کی بود! این بار از سر اجبار باهاش معمله کرده بودیم و ازش می خواستیم یه محموله رو برامون جا به جا کنه… یه محموله که جا به جا کردنش فقط از دست میکائیل بر می اومد… اعتراف میکنم که میکائیل فوق العاده عمل می کرد… هیچکس بویی نمی برد… به خاطر همین بهش نیاز داشتیم.
– خیلی خب… همین فردا دنبالش رو می گیرم!
هشدارگونه ادامه داد: با همدیگه وظایفمون رو انجام میدیم! یه معامله ی جدی!
کمی مکث کردم و بی هیچ حرف دیگه ای گوشی رو قطع کردم. گوشی تلفن رو برداشتم و به منشی وصل کردم و گفتم: پس چی شد خانوم؟ هنوز نیومده؟
– نه متاسفانه!
قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم بلافاصله ادامه داد: آ همین الان وارد شرکت شد …
– بفرستش تو!
گوشی رو گذاشتم سر جاش و منتظر به در چشم دوختم. در باز شد و میعاد وارد اتاقم شد .
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و روی یه خط منظم شصتم رو روی پوستم می کشیدم و در سکوت نگاهش می کردم.
– سلام.
با اشاره ی سر سلام کردم و گفتم: بشین!
روی مبل تک نفره ی کنار میزم نشست و حرف نمی زد. از جام بلند شدم و با قدم های آروم خودم رو به مبل دو نفره ی رو به روش رسوندم و خودم رو روش ولو کردم…
– کارم داشتی که گفتی بیام؟
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم: آره!
– خب؟ میشنوم .
– واست یه کار نیمه وقت جور کردم!
با اخمی آمیخته به تعجب گفت: چه کاری؟
نگاهم رو ازش گرفتم و در حالی که انگشت اشاره ام رو روی دسته ی مبل می کشیدم گفتم: آ… یه نفر هست که… نیاز به مراقبت داره.
– مگه من پرستارم؟
شونه بالا انداختم و گفتم: پرستار بودن همچین هم کار سختی نیست به شرطی که اگه فقط مراقب باشی طرفت عین بچه آدم بشینه سر جاش و نره بیرون!
مشکوکانه پرسید: منظورت چیه؟
تو صورتش خیره موندم و گفتم: یه نفر هست که نمی خوام فرار کنه؛ از جاش جم نخوره!
دستمزدش هم به نسبت به زحمت خیلی کوچولویی که داره واسه تو پول خوبیه.
توی سکوت خیره نگاهم کرد… منم همینطور. میعاد آدم ساده ای بود! بوی پول که به مشامش می رسید…
– مگه دستمزدش چقدره؟
از فکر خودم و حرف میعاد پوزخند زدم و جواب دادم: هشتصد هزار تومن پول رایج کشور… برای هر یک روز! حالا این شانس توئه که تعیین میکنه اون آدم رو چند روز بخوام نگه دارم!
*****

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن