رمان دومینو پارت۴

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

ماشین بابا که پیچید و از خیابون خارج شد، پرده رو کشیدم و از پنجره دور شدم. با عجله رفتم سمت اتاق ویولت و در زدم و با آرامش گفتم: ویولت؟ آماده شو… قرارمون که یادت نرفته؟
صداشو از پشت در شنیدم: معلومه که یادم نرفته…
بعد درو باز کرد و ادامه داد: الان حاظر میشم .
با شوق و ذوق گفتم: پس منم برم حاظر شم…
دوییدم سمت اتاقم و تند تند لباسامو پوشیدم و آرایش کردم. نمیدونم چرا بابا این همه اصرار می کرد که ویولت بیخیال این ماجرا شه… بابا اگه بدونه دارم بهش کمک می کنم احتمالا یه دعوای حسابی راه بندازه. مهم نیست… فوقش میرم پیش مامان…
با گفتن مامان فکرم رفت طرفش…غمگین شدم. رژم رو از لبم جدا کردم و پایین اوردم …
به چهره ی غمگین خودم توی آینه نگاه کردم… چرا از وقتی که از بابا طلاق گرفت هنوز سراغی از من نگرفته؟ واقعا چرا؟ چطور میتونم برم پیشش و بهش تکیه کنم در حالی که از من هیچ سراغی نگرفته…
با شنیدن صدای ویولت که از پشت در گفت تینا حاظری، از فکر مامان بیرون اومدم. حاظر بودم… فورا یه کیف دستی برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
– باید به آژانس زنگ بزنم… یه کوچولو طول میکشه بیاد.
– باشه.
شماره ی آژانس رو گرفتم و یه ماشین خواستم. کمتر از ده دقیقه ی بعد ماشین رسید و منو ویولت سوار شدیم. از راننده ی آژانس خواستم امروز رو دربست در اختیارمون باشه و پولش هرچی باشه قبوله اونم از خدا خواسته قبول کرد .
اولین کاری که باید می کردیم این بود که به دنبال قبر معشوقه ی بابای
ویولت بگردیم. به بهشت زهرا که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم. رو به راننده گفتم: همینجا منتظرمون باش.
– چشم خانوم.
از ماشین که دور شدیم ویولت گفت: تو که یه راننده داری… پس چرا نگفتی اون بیاد؟
آره می تونستم به میعاد بگگم اما اصلا دلم نمی خواست یه وقت به گوش بابا برسه… واسه همین گفتم: فکر کردم اگه با آژانس بیایم بهتره .
دیگه حرفی نزدیم و با همدیگه رفتیم سراغ یه اتاقی که توی قبرستون بود… اونجا مرد پیری بود که خیلی از قبر ها رو می شناخت. رو به ویولت گفتم: اینجا قبر های زیادی هست.
نمیشه همه رو دونه دونه نگاه کرد. باید از این آقا بپرسیم شاید این قبر رو بشناسه و بلد باشه.
– آره فکر خوبیه.
رفتیم سمت اتاق اما قبل از این که بهش برسیم یه پیرمرد با فلاکس چاییش از اتاق زد بیرون. قدم هامونو تند تر کردیم و بهش رسیدیم.
– ببخشید آقا…
با دیدنمون سر جاش ایستاد و به سر تا پامون نگاه کرد… یه جوری بهمون نگاه می کرد که انگار خلافکار دیده. عینک آفتابیم رو بالا زدم و گفتم: ما دنبال یه قبر می گردیم…
– یه قبر؟ قبر کی؟
– قبر یه خانوم… یه خانوم که توی جوونیش مرده.
یه نگاه دیگه بهمون کرد و بعدش یه نگاه به پشت سرمون و گفت: اون آقا هم با شماست؟
فکر کردم راننده ی آژانسو میگه خواستم بگم آره اما وقتی برگشتم و به
جهت نگاه پیرمرد نگاه کردم یه مرد دیگه رو دیدم که با ما فاصله نسبتا زیادی داشت اما نگاهش به ما بود. تا نگاه منو دید رو برگردوند و کنار یه قبر نشست و مشغول فاتحه خوندن شد.
به پیرمرد نگاه کردم و گفتم: نه….میشه بگی کمکمون میکنی یا نه؟ – قبر کیو میخواین؟ اون خانومی که میگین اسم و رسمش چیه؟
– آذر…
نام خانوادگیش رو نمی دونستم واسه همین ویولت جمله ی منو تکمیل کرد و گفت: آذر جلایی.
پیرمرد دست به ریشاش برد و تو فکر فرو رفت و زیر لب گفت: آذر جلایی… معروف
بوده؟
– نه… یکی از مردم عادی شهر بوده.
مشکوک گفت: اصلا اون قبرو واسه چی میخواین؟
ای بابا چرا مشکوک میشه… مثلا یه مرده رو میخوایم چیکار کنیم! به ویولت اشاره دادم و به پیرمرد گفتم: این خانوم از خارج اومده و دنبال یکی از اقوامش می گرده. میخوایم اون قبرو پیدا کنیم و پنجشنبه جمعه دوباره بیایم شاید اون شخصی که دنبالش می گردیم رو بتونیم اینجا پیدا کنیم.
پیرمرد که با دیدن ظاهر ویولت حرفمو باور کرد گفت: حالا این خانومی که میگین چند وقته مرده؟ اگه تازه مرده باشه میتونم قبرای جدید رو بهتون نشون بدم.
ویولت با نا امیدی گفت: نه… بیشتر از بیست ساله که مرده…
– من سی ساله که اینجام دخترم… تو این سی سال هم آدمای زیادی مردن و
اینجا خاک شدن… بهشت زهرا هم خیلی بزرگه همه رو که یادم نمونده .
ویولت: بله شما درست میگین؛ ولی ما باید چیکار کنیم تا اون قبر رو پیدا کنیم؟ خیلی برام مهمه.
– چی بگم دخترم… بهتره از آدمایی که ممکنه بشناسنش دنبال قبرش بگردین اگه بازم پیدا نشد فراموشش کنید بین این همه قبر نمیشه پیداش کرد…
ویولت با نا امیدی تشکر آرومی کرد و هر دومون از پیرمرد جدا شدیم… یه جا ایستاده بودیم و به قبرا نگاه می کردیم. نا امیدی ویولت به منم منتقل شده بود. حق با این پیرمرد بود بین این همه قبر نمیشه دنبال اون گشت.
آروم آروم حرکت کردیم که بریم سمت ماشین که ویولت گفت: باید رحیم رو پیدا کنم… همونی که برادرم رو بزرگ کرده.
– آره همین کار رو باید بکنی؛ ولی آخه چطوری.
– نمیدونم ؛ ولی تلاش میکنم.
– اگه اونم پیدا نشد ممکنه بیخیالش بشی؟
– نه به هیچ وجه… پدرم برام خیلی عزیز بوده تینا… باید به تنها وصیتش عمل کنم.
یه لحظه ایستادم و به قدم برداشتنش نگاه کردم. برام سوال پیش اومد که چرا مادرش به خودش اجازه داده که تنها دخترش برای مدت خیلی طولانی ازش دور باشه و توی یه کشور دیگه به دنبال پسری باشه که شاید اصلا دیگه وجود نداشته باشه… خودم چی؟ مامان منم منو ول کرده و تا الان ازم هیچ سراغی نگرفته.
از فکرم بیرون اومدم و دوییم طرفش و باهاش هم قدم شدم. به ماشین که رسیدیم اون زودتر سوار شد. قبل از اینکه من سوار بشم چشمم به همون مردی افتاد که پیرمرد پرسیده بود با ماست یا نه… کنار یه موتور ایستاده بود و نگاه منو که دید رو برگردوند. بی اهمیت سوار ماشین شدم .
***** سهند
یه لنگه کفشمو توی دستم گرفته بودم و آروم واکس می زدم… یادم نمیاد آخرین بار کی کفشامو واکس زدم… از بس پی کار بودم نگاهم به کفشام نیافتاده بود.
اون یکی لنگ کفشم رو گرفتم که گوشیم زنگ خورد. با دست سیاه شده در اثر واکس گوشیو جواب دادم…
– الو حسام؟
– سلام داداش… مژده بده!
– چی شده؟
– کارت جور شد.
با تعجبی آمیخته به خوشحالی گفتم: کارم؟ کدوم کارم؟
– تو میدون تره بار… کارت اینه که تره بار جا به جا کنی.
با نا امیدی پوزخند زدم و گفتم: خدا خیرت بده پسرِ حاجی! ماشینم کجا بود…
– تو فقط بگو قبول میکنی… ماشین از من .
– خیلی خب… قبوله. حالا ماشین؟
*****
به جایی که حسام گفته بود رفتم…. فوق العاده شلوغ بود. تره بار همینه دیگه…. دنبال حسام می گشتم که یه نفر سر شونه ام زد و گفت: بیا سهند… از این ور.
صدای خود حسام بود. به طرفش برگشتم و دنبالش کردم. داییش توی
میدون تره بار کار می کرد و شاگرد می خواست… حسام هم منو معرفی
کرده بود. پیش داییش که رسیدیم سلام کردیم و دست دادیم.
حسام: دایی جان اینم سهند …همون دوستم که قبلنا هم چندین بار دیدیش.
دایی حسام یه بار دیگه بهم دست داد و با خوشرویی گفت: این جوون رو خاطرم هست …
خدا پدرت رو بیامرزه آقای سپهراد… چه مرد خوب و حلالی بود.
دست رو سینه گذاشتم و گفتم: شما بزرگین.
حسام: سهند هم پسر آقا رحیمه دیگه… پی نون حلاله… هرکاری که حلال باشه انجام میده.
دایی حسام که آقا اکبر باشه دست روی شونه ی من گذاشت و گفت: آفرین پسر… یه شاگرد داشتم رفت پی یه کار دیگه واسه همین دست تنها موندم یکی باید باشه که کمکم کنه و واسم تره بار جا به جا کنه. تو که راننده هستی آقا سهند؟
– بله آقا اکبر.
– خوبه… ماشین من اون طرف پارک شده…
به سمتی که دستش اشاره رفته بود نگاه کردم… یه وانت بار سفید دیدم و دوباره صداشو شنیدم: صبح زود بیا و هر کاری بود انجام بده… دستمزد هم روزانه بهت میدم… خدا خودش روزی می رسونه.
*****
سورن
بابا با اخم به سعید که یکی از بچه های خودمون بود گفت: رفته بهشت زهرا؟
– بله آقا …
بابا تو فکر فرو رفت… پوزخندی زدم و گفتم: می بینی… دختر هدایتی هم باهاش رفته!
– این هدایتی طرف کیه…
– هدایتی کسی نیست که ازش ترسید… هدایتی هم مثل ماست. خودش خیلی خوب میدونه این ماجرا به ضرر اونم هست.
بابا بدون توجه به حرف من رو به سعید گفت: سهند چی؟
– بچه ها گفتن رفته سمت میدون تره بار.
بابا با اشاره ی دست سعید رو رد کرد و گفت: این نفله از هیچی خبر نداره… وگرنه اینقدر بیخیال نبود.
حق با بابا بود. سهند هیچی نمیدونه وگرنه یه کاری می کرد. تولد دختر هدایتی این دختره ویولت هم بود… می تونست همون جا باهاش یه قرار ملاقات بزاره یا اصلا اگه خبر داشت کیه… الان آمار این دختره رو داشت که توی ایرانه و یه کاری می کرد… یا اصلا می فهمید که اونم داره دنبالش می گرده… به یه گوشه خیره شده بودم و فکر می کردم. دهن باز کردم و بی اختیار لب زدم: شاید بشه یکی دیگه رو سهند جا زد!
با شنیدن این جمله به طرفم برگشت و منتظر نگام کرد…
– اگه سن و سال ونداد با سهند همخونی داشت… ونداد بهترین گزینه بود. تازه می تونستیم این دختره رو علیه سهند کنیم و بگیم که قاتل برادرشه.
بابا به فکر فرو رفت و گفت: یه قبر خالی میخوایم.
****
کنار در آسانسور ایستادم و دکمه رو فشار دادم که یه نفر دست روی شونه ام گذاشت: سورن …
صدای میکائیل یکی از بچه ها بود. به طرفش برگشتم و سرمو بالا گرفتم
و با غرور نگاهش کردم. منتظر موندم به حرف بیاد…
– قرارمون چی شد سورن؟
– کدوم قرار؟
– یکی از قرارامون این بود که رو حرفمون بمونیم!
ابرو بالا انداختم و گفتم: آفرین… آفرین! پس روی حرفت بمون!
دستی به یقه اش کشیدم و رفتم توی آسانسور. دنبالم اومد و دکمه ی طبقه ی اول رو فشار داد… در آسانسور که بسته شد گفت: من که گفتم برات محموله رو جور می کنم…. تو فقط رو حرفت بمون.
با بی حوصلگی گفتم: من رو حرفم هستم میکائیل… پس انقد رو اعصابم ندو…
پوزخندی زد و با تمسخر گفت: نکنه می ترسی پلیسا از اون قضیه بویی ببرن و پای شما هم بیاد وسط؟
با چشمای گشاد شده از فرط عصبانیت بهش نگاه کردم… دندونامو روی هم فشار دادم …هنوزم با حالت پوزخند بهم نگاه می کرد که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم… تو یه حرکت سریع یقه اش رو توی مشتام گرفتم و با کله رفتم توی صورتش… آخ گفت و دستش رو به سمت پیشونی خونینیش برد… توی آسانسور به جونش افتاده بودم. پرتش کردم کف آسانسور و مشت هامو روی بدنش فرود اوردم. هیچ صدایی ازش در نمی اومد و فقط کتک هامو تحمل می کرد. از هر جایی که عصبی بودم اون لحظه سر میکائیل خالی کردم… حرفی که زده بود برام کافی بود تا تمام خشمم رو سرش خالی کنم… خون از دماغش جاری شده بود و آخرین لگدی که بهش زدم در آسانسور باز شد و رفتم بیرون. سهیل یکی از بچه ها پشت در بود و با دیدن میکائیل نگرانش شده و خواست بلندش کنه که میکائیل دستشو رد کرد و گفت: خوبم…
سهیل خوب می دونست که نباید از میکائیل طرفداری کنه …
*****
سهند
امروز صبح که رفته بودم میدون تره بار… همه چی خوب پیش رفت و قرار شد از فردا برم سر کار. به ستایش هم زنگ زدم و به خاطر کار پیدا کردنم خیلی خوشحال شد. برام جای تعجب بود که اصلا براش مهم نبود چه کاری پیدا کردم… اینکه اون یه دختر پولداره و من راننده ی یه وانت بار اصلا براش اهمیت نداشت و فقط گفت خیلی خوشحاله که دیگه بیکار نیستم.
طاهره خانوم روی زمین دراز شده بود و روسریش رو دور سرش پیچونده بود… سرش درد می کرد انگاری… رفتم توی آشپزخونه و از توی یخچال بطری آب رو برداشتم. یه خورده توی لیوان ریختم و مشغول آب خوردن شدم. از توی لیوان شیشه ای یه دفعه چشمم به یه گوشی جدید افتاد که روی اپن بود. لیوان آب رو پایین اوردم و روی میز گذاشتمش …
به سمت اپن رفتم و گوشی رو توی دستم گرفتم. ظریف بود و خوش دست… توی دستم جا به جاش کردم و لوگوی سیب گاز زده رو پشتش دیدم… این اینجا چیکار میکنه… تو این خونه کسی پول گنده و اضافه نداره که به جای اینکه بزنه به یکی از زخم های زندگی …
بده به یه گوشی گرون قیمت.
روشنش کردم و با دیدن تصویر زمینه خون به صورتم دوید…. میعاد و دختر هدایتی دست تو دست هم…
دندونامو از فرط عصبانیت روی هم ساییدم و با اینکه بهم ثابت شده بود گوشی کیه اما رو به طاهره خانوم گفتم: این گوشی کیه؟
طاهره خانوم سر بلند کرد و با دقت به گوشی توی دستم نگاه کرد. بعدشم با بیخیالی گفت:
مال میعادِ.
با عصبانیت به سمت اتاق میعاد قدم برداشتم… گوشی رو یه جوری توی دستم گرفته بودم که هر آن خطر خورد شدنش توی دستم بود! با دیدن تصویر زمینه اش دیگه واسم رو شده بود که این گوشی چجوری نصیب میعاد شده. طاهره خانوم که قدم های عصبی منو دید تندی اومد دنبالم و با ترس گفت: باز چی شده سهند؟
جوابش رو ندادم و در اتاق میعاد رو عصبی باز کردم… یه تی شرت مارک دار تنش بود و داشت درش می اورد… حتما اینو هم این دختره براش گرفته! با دیدن من هم ترسیده بود هم تعجب کرده بود…
گوشی رو پرت کردم طرفش و توی بغلش افتاد. آروم اما عصبی پرسیدم: این چیه؟
جا خورده بود… قیافش مثل کسی بود که در حال جرم مچش رو گرفته باشن و دستگیرش کرده باشن.
– پرسیدم این چیه؟
صدامو بالاتر بردم و گفتم: این لعنتی از کجا اومده میعاد؟ نکنه میخوای بگی تو پول خرید همچین چیزیو داشتی و رو نمی کردی؟
طاهره خانوم که پشت سر من ایستاده بود جلوتر اومد و وارد اتاق شد… دستشو روی دهنش گذاشته بود و با بغض به میعاد نگاه می کرد… گریون گفت: سهند چی میگه میعاد؟ مگه پولش چقدره؟ دزدی کردی؟!
جمله ی آخرش رو که گفت بغضش ترکید و گریه کرد… میعاد هم از شوک بیرون اومد و گفت: دزدی چیه… مگه من نون حروم خوردم!
داد زدم: تو این خونه سر سفره آقاجون نه نخوردی… تو خونه ی منوچهر خان که…
طاهره خانوم با گریه حرفمو قطع کرد و گفت: سهند!
چشمامو بستم و چند بار به صورت و موهام دست کشیدم. با چشمای بسته و خیلی آروم گفتم: خاک تو اون سرت کنن میعاد… به خاطر پول؟
چشمامو باز کردم و با تاسف بهش گفتم: یعنی واقعا به خاطر پول رفتی سراغش؟
وقتی دید آروم شدم اونم با صدای آروم گفت: خود تو چی؟ تو به خاطر پول نرفتی سراغِ..
.
تو حرفش پریدم و گفتم: دهنتو ببند…
اما اهمیتی نداد و ادامه داد: … ستایش؟
این بار داد زدم: گفتم دهنتو ببند!
بعد صدامو پایین اوردم و ادامه دادم: من به خاطر پول سراغ کسی نرفتم میعاد… خوتم اینو خوب میدونی… میدونی امروز صبح کجا کار پیدا کردم؟… تو میدون تره بار… قراره از فردا تو اوج گرمای خرداد ماه… برم توی یه وانت بار بشینم و بار بکشم… که چی؟ که پول حلال بزارم توی جیب… چند روز پیش میدونی چه کاری می تونستم پیدا کنم؟ یه رفتگر نارنجی پوش! که اگه می رفتم سراغش و لجن جوب کنار خیابون روی لباس نارنجیم می نشست… شرف داشت به اون لجنی که قرار بود بشینه رو دلم!!
با صدای آهسته تری در حالی که سرمو به نشانه ی تاسف تکون می دادم گفتم: تو چطور بار اومدی میعاد… یه روز هفته رو سر سفره آقاجون بودی و شیش روز بعدش ور دست سورن!
آروم شده بود و هیچ حرفی نمی زد. منم آروم شده بودم… دلم غصه دار بود ؛ ولی ظاهرم آروم شده بود. از اتاقش زدم بیرون و رفتم توی حیاط نشستم.
چشمامو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. در بسته بود اما صدای طاهره خانوم می اومد که داشت با صدای بلند میعاد رو سرزنش می کرد. گاهی وقتا از زندگی خسته میشم. گاهی وقتا هم امید می گیرم. کی بشه میعاد به راه بیاد….
چند دقیقه ای توی حال خودم بودم که در پشت سرم باز شد و طاهره خانوم اومد و کنارم نشست. آهی کشید و گفت: سهند؟
جوابی ندادم و فقط چشمام رو باز کردم… از جواب دادنم که نا امید شد خودش دنباله ی حرفشو گرفت و گفت: خدا بیامرزه آذر رو که همچین پسری به دنیا اورد… میعاد خواسته و ناخواسته در حق تو بدی میکنه و تو بازم نگرانشی! تازه دارم به حرفات درمورد سورن می رسم… خوب که فکرشو میکنم می بینم سورن پی بدبختی میره…. هر کی ام پی سورن بره غیر مستقیم پی بدبختی رفته. تو گوشش نمیره سهند! میعاد پسر آرومیه دنبال شر نیست… اما ناخواسته دنبال شر رفته. گاهی وقتا احساس میکنم… بوی پول توی جیبای سورن و دار و دسته اش مستش کرده و چشم و گوشش رو بسته… نمیدونم اگه تهمینه میدونه منوچهر خان پی معملات حروم هم میره عکس العملی نشون میده یا نه… تو پدرمو ندیدی سهند! منو تهمینه دو تا دختر جوون بودیم که مرد… آقام خدا بیامرزتش مرد شریفی بود و حلال و حروم می فهمید. همه مون رو مثل خودش بار اورد. من… تهمینه… برادر شهیدم!
حالا چی شد که تهمینه قسمتش همچین مردی بود خدا عالمه…
منو به سمت خودش کشوند و پیشونیم رو بوسید و گفت: خدا عاقبت به خیرت کنه سهند! از سر تقصیراتم بگذر تا خدا هم بگذره…
حرفی نزدم… هر روزی که می گذره مشکلات زندگی انقدر زیاد میشه که بدگویی های طاهره خانوم رو درمورد خودم به کلی فراموش کردم. با پشیمونی سر پایین انداخته بود و با گریه و تردید گفت: سهند… من… من یه بدی دیگه هم در حقت کردم که خودت نمیدونی!
با تعجب سرمو به سمتش چرخوندم و منتظر نگاهش کردم… منظورش چیه… چه بدی که خودم نمیدونم؟ سرشو پایین انداخته بود و با صدای تقریبا بلند گریه می کرد. دلم به شک افتاد… تازه داشتم بی دردسر از اول شروع می کردم… وقتی دیدم چیزی نمیگه پرسیدم: منظورت چیه؟ چه بدی؟
بازم گریه می کرد و با صدای بلند تری گفتم: حرف بزن طاهره خانوم… میگم چیکار کردی؟
سر بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد… چشماش پر از اشک بود و قرمز…
– تو رو خاک رحیم حلالم کن…
چشم بستم و با اخم گفتم: خیلی خب… فقط بگو چه بلایی سرم اوردی…
منتظر نگاهش کردم. میون هق هق گریه هاش گفت: اون روزی که… که… خیرات درست کرده بودم… اِ… اِ… اجازه دادم سورن…
به شدت گریه اش اضافه شد و حرفشو قطع کرد. با شنیدن اسم سورن لرزش خفیفی بدنمو گرفت. از خود سورن نمی ترسیدم از اینکه بازم با آبروم بازی کنه می ترسیدم…
– سورن چی؟ دِ بگو طاهره خانوم!
– گذاشتم بیاد اتاقتو بگرده…
دستمو روی سرم گذاشتم… وای… نکنه اومده باشه موادی چیزی تو اتاقم جا ساز کرده باشه… مثل فنر از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم… آخه چرا باید اتاق منو بگرده… جز اینکه واسه جا ساز کردن مواد اومده واسه چی میتونه اومده باشه… اتاقمو بهم ریختم و اصلا به گریه های طاهره خانوم توجه نکردم… بدبخت میشم… اگه بهم تهمت بزنه چی… فقط همینو کم داشتم… اگه مامور بیاره و مواد تو اتاقم پیدا کنه چی… تمام وسایلمو بهم ریختم. هر سوراخ سمبه ای که توی اتاقم بود گشتم …اگه اونقدری گذاشته باشه که اعدامم کنن چی…
خدا نابودت کنه سورن…. آخه من
چه بدی در حق تو کردم… مگه گناه کردم دلم پی ستایشه…
شروع کردم و زیر لب سورن رو فحش می دادم… فحش می دادم و هراسون اتاقمو بهم می ریختم.
طاهره خانوم اومد و پیش در ایستاد… هنوزم گریه می کرد. گفت: چیکار میکنی… تو چرا اتاقتو بهم می ریزی؟
اتاقم تو همین چند ثانیه بازار شام شده بود. همه چیزو به اطراف پرت می
کردم و بعضی از شکستنی ها می شکستن… میعاد هم مثل اینکه این صدا ها رو شنیده بود آخه از سر وحشت از خونه زده بود بیرون و کنار مادرش ایستاد و گفت: چه خبره؟
هنوزم داشتم می گشتم… با صدای بلند گفتم: کو؟ کجاست؟
طاهره خانوم: چی….؟ چی کجاست؟
نبود… باورم نمی شد… کجای این اتاق قایمش کرده… مگه میشه یه جایی از این اتاق باشه و من نتونم پیداش کنم؟! سورن که تو زندگیش همون یه بارو اومده توی اتاقم تونسته یه مخفیگاه واسه بیچاره کردنم پیدا کنه و من نمیتونم؟
درمونده گوشه ی اتاق نشستم و به وسایل در هم ریخته ام نگاه کردم… سورن چرا اومده اینجا… چرا این اتاقو گشته؟ واقعا به خاطر جا ساز کردن مواد؟ پس چرا هیچی نیست… طاهره خانوم که انگار ذهنمو می خوند گفت: نه دیدم چیزی برداره… نه دیدم چیزی بزاره. فقط اومد یه خورده اینجا رو بهم ریخت و رفت.
نای پرسیدن چرا رو نداشتم… اینکه بپرسم چرا طاهره خانوم؟ چرا از غیابم سو استفاده کردی؟ چرا همچین اجازه ای دادی… چرا نمیتونم حرف بزنم… عربده بکشم و بگم دست از بیچاره کردن من بردارین… چرا تواناییش رو ندارم؟ مگه حق من خورده نشده… چرا باید نا مادری من اینجوری از پشت بهم خنجر بزنه و دشمن مو تو اتاقم راه بده… به حرف اومدم و آروم گفتم: چرا اومده بود اینجا؟
– به روح آقات اگه بدونم!
بلند شدم و در حالی که می رفتم بیرون گفتم: انقدر روح اون خدا بیامرز رو قسم نخور طاهره خانوم …
*****
میعاد
سهند از کنار من و مامان رد شد و رفت بیرون. سرم رو پایین انداختم. خجالت کشیدم به مامان نگاه کنم… سر خورد و روی زمین نشست و به گریه هاش ادامه داد. هر چقدر جلوی خودم رو گرفتم نتونستم و آخر سر پرسیدم: واقعا چرا سورن اومد اتاق سهند رو گشت؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مگه ندیدی روح بابات رو قسم خوردم که نمیدونم؟
چیزی نگفتم و روم رو از مامان گرفتم و روی زمین نشستم. واقعا چرا اتاق سهند رو گشته… سابقه نداشته درمورد وسایلش کنجکاوی کنه. چونه ام رو توی دستم گرفته بودم و بی هیچ حرفی فکر می کردم. چرا… واقعا چرا؟
از جام بلند شدم و گفتم: من میرم بیرون.
عصبی پرسید: کجا؟ – زود بر می گردم!
لباسام رو پوشیدم و ماشین رو از توی حیاط بیرون بردم. اعصابم داغون میشه وقتی پیاده میشم و در رو پشت سر خودم می بندم. چی می شد ما هم مثل منوچهر خان و هدایتی یه در کنترلی داشتیم و خلاص می شدیم از این در باز کردن و در بستن!
به در خونه ی منوچهر خان که رسیدم به سورن زنگ زدم. میدونستم الان خونه اس. خیلی طول کشید اما بالاخره جواب داد: الو…
– سلام سورن.
– چی میخوای میعاد؟
– می خوام ببینمت. الانم در خونتون ام .
– حال ندارم میعاد… ولم کن!
– خیلی مهمه آخه …
بی حوصله و کلافه گفت: بگو کارت چیه و سریع قطع کن!
– درمورد سهندِ.
کمی مکث کرد و گفت: دارم میام دم در…
بدون هیچ حرف دیگه ای گوشی رو قطع کرد و منم منتظر موندم… خیلی طول نکشید که در خونه شون باز شد و سورن اومد بیرون. به سمت ماشین قدم برداشت و بدون اینکه سلام کنه… یا حتی منو دعوت کنه برم تو پرسید: کارت چی بود؟
– درمورد سهندِ.
– خب؟ چی میخوای بهم بگی؟
فقط محض کنجکاوی نبود که اومده بودم پیش سورن… گاهی وقتا عجیب دلم برای سهند می سوخت. در مقابل سورن و منوچهرخان مظلوم بود اما نمیدونم چرا با دونستن این به سمت سورن کشش بیشتری داشتم… مجبور بودم که به این سمت کشش داشته باشم چون دلم نمی خواست یه پسر بدبخت باشم .بی مقدمه و هر حرف اضافه ی دیگه ای پرسیدم: چرا اتاقش رو گشتی؟
اخم کرد و گفت: منظورت چیه؟
– خودت رو به اون راه نزن سورن… مامانم همه چی رو گفت… به سهند گفت که تو اتاقش رو گشتی. پشت در بودم و همه ی حرفاشون رو شنیدم.
پوزخند زد و گفت: باز اومدی طرف اون رو بگیری؟ طرف برادرت؟
کلمه ی برادرت رو شدیدا با لحن تمسخر آمیزی گفت. لبام رو به دندون گرفتم و در حالی که داشتم به خونه های اطراف نگاه می کردم گفتم: جواب من رو بده سورن… باز سهند چیکار کرده؟ چی از اتاقش برداشتی که دنبالش می گشت و می گفت نیست؟
این رو که شنید با چهره ای درهم و عصبی بهم نگاه کرد… یه جوری بهم نگاه می کرد که انگار می خواستم بهش تهمت دزدی بزنم! از نگاهش ترسیدم و خفه شدم که داد زد: چی گفتی؟
وحشت زده گفتم: به خدا منظوری نداشتم سورن…
– یه بار دیگه تکرار کن!
– به جان سورن منظوری نداشتم… من… من…
بی توجه به حرفام عصبی و با تعجب گفت: دنبال چی می گشت؟
با شنیدن لحن متعجبش منم درمورد سهند کنجکاو شدم… حدس زدم یه چیزی تو سر سورن باشه. به اطراف سر تکون دادم و آروم گفتم: نِ… نمیدونم!
– بگو میعاد! هرچی میدونی بگو!
– من چیزی نمیدونم.
– پس چرا به خاطر طرفداری از سهند اومدی اینجا…؟
داد زدم: گفتم که چیزی نمیدونم…
بعد با لحن آروم تری ادامه دادم: فقط دیدم که خیلی وحشت زده اتاقشو گشت. نفهمیدم دنبال چی بود تا مامان گفت سورن نه چیزی برداشته نه چیزی جا گذاشته آروم گرفت…
به صندلی تکیه داد و چشماشو بست… دستشو روی پیشونیش می کشید و حرفی نمیزد.
– حالا تو بگو قضیه چیه… چرا اتاقشو گشتی؟
بازم جوابی نداد و از ماشین پیاده شد… داشت می رفت سمت در خونه که فورا پیاده شدم و گفتم: با تو ام سورن!
– به تو مربوط نیست.
در خونه رو گه پشت سرش بست روی صندلی ماشین افتادم و درو بستم .
*****
خیابونا شلوغ بود و ترافیک هم که مثل همیشه رو اعصاب. رسیدم به اونجایی که با همدیگه قرار داشتیم. کنار خیابون ایستاده بود و با بوقی که زدم به طرفم برداشت. شیشه رو پایین دادم و با لبخند گفتم: سلام تینا خانوم!
با لحن کشداری گفت: سلام…
و بعد درو باز کرد و نشست. به سمتم خم شد و تندی گونه ام رو بوسید. از حرکتش جا خوردم و با خنده گفتم: زشته وسط خیابون…
عینک دودیش رو که برداشت آرایش تند و تیزش بیشتر برام مشخص شد. بی توجه بهش راه افتادم و گفتم: احوال خانوم خانوما؟
– عالی… تو چطوری؟
با یادآوری اتفاق امروز گفتم: من…
تو حرفم پرید و مثل کسی که انگار یهو یاد چیزی افتاده باشه جیغ خفیفی کشید و گفت: میعاد؟ – بله؟!
– تو امشب با این لباسا میخوای بیای؟
– ایرادی دارن؟
– خیلی ایراد دارن… آخه این لباسای تاریخ مصرف گذشته چیه…
بهم بر خورد… این دیگه بهترین لباسای من بودن. در نظر خودم که هیچ
ایرادی نداشتن ؛ ولی به امید اینکه بگه باهم بریم خرید پرسیدم: پس میگی چیکار کنم؟ – باید بریم لباس بخریم… من نمیتونم امشب تو رو اینجوری به دوستام معرفی کنم!
با لحن غمگینی گفتم: من واقعا نمی خوام تو ناراحت بشی از طرز لباس پوشیدن من… قبوله! بریم خرید .
لبخندی از سر رضایت زد و گفت: پس برو همون مغازه ای که قبلا هم ازش خرید کردیم.
– راستی تینا… باید یه چیزی بهت بگم…
با بیخیالی گفت: چی؟ – امروز یه اتفاقی افتاد.
– خب بگو چی شده…
– سهند همه چیز رو فهمید!
– خب؟ بفهمه!
چرا نمیتونی درک کنی احمق… اون نباید بفهمه! سهند نباید می فهمید چون اینجوری مانع من می شه…
– چرا تو فکر رفتی؟ میگم خب بفهمه… چه اهمیتی داره؟
– حالا که فهمیده ممکنه یه وقت مانع باهم بودن ما دوتا بشه… اونوقت من بدون تو نمیتونم دووم بیارم…
با حالت متفکرانه اخم کرد و چیزی نگفت. من نمی خوام این روزای خوب رو از دست بدم. با وجود تینا به همه چیز می رسم. تینا تک فرزند یه مرد پولداره… تک فرزند! چی از این بهتر… ای کاش سهند هم این چیزا حالیش می شد .
رو به روی بوتیک مورد نظرمون پارک کردم و گفتم: خیلی خب… دیگه رسیدیم!
انگار اصلا حواسش نبود… حرکتی نکرد و گفتم: پس چرا پیاده نمیشی؟
به خودش اومد و آروم و بی صدا از ماشین پیاده شد. بوتیک پر بود از لباس های شیک مردونه… لباسای مارک دار گرون قیمتی که…. بگذریم! گفتن نداره بگم تو عمرم نپوشیدم..
. یعنی گاهی وقتا لباسای سورن رو پوشیدم… اما مال خودم که نبودن. اینا قراره مال خودم بشن!
هر دومون وارد بوتیک شدیم و بعد از احوال پرسی با فروشنده مشغول دیدن لباسا شدیم…
امشب قرار بود بریم مهمونی… و تینا می خواست توی این مهمونی منو به دوستاش معرفی کنه. قبلا هم با سورن مهمونی رفته بودم اما این اولین بار بود که قرار بود رسما یه خانوم رو همراهی کنم…
***** سهند
با پای راستم روی زمین ضرب گرفته بودم. فردا صبح زود اولین روز کاریم بود و من هنوز نخوابیده بودم. ساعت از دوازده شب گذشته بود و میعاد هنوز پیداش نشده بود. طاهره خانوم یه گوشه از خونه نشسته بود و آروم اشک می ریخت و هر از گاهی ازم می پرسید
” یعنی کجا مونده این وقت شب؟” و من هیچ جوابی برای سوالش نداشتم.
دستم رو روی پیشونیم ستون سرم قرار دادم و دست از ضرب گرفتن برداشتم. چشمام بدجور خمار شده بود و شدیدا به خواب نیاز داشتم. این بچه کی میخواد بزرگ شه؟ شاید دختر هدایتی بدونه کجاست… بی اختیار و خلاف تفکرم گفتم: شاید سورن بدونه کجاست…
انگار هیچ حواسش به من نبود چون برگشت سمتم و خیلی آروم و ناامید گفت: هان؟
– خواهرزادت رو میگم… شاید اون بدونه میعاد کجاست!
بی هیچ حرفی به سمت تلفن خونه رفت و شماره گرفت…
– الو سلام پسرم!
– ….
– هیچ خبر داری برادرت کجاست؟
برادرت؟ هه… پوزخند زدم و طاهره خانوم هم متوجه پوزخندم شد!
– آخه عصری رفت بیرون هنوز نیومده خونه، گوشی خودش رو هم اصلا جواب نمیده .
صدای در خونه و ماشین که به گوشم رسید دوییدم سمت پنجره. میعاد بود که تازه اومده بود خونه. به ساعت روی دیوار نگاه کردم، یک و بیست دقیقه ی بامداد!
رو به طاهره خانوم گفتم: میعاد اومد!
و اونم شنید و به سورن گفت: مثل اینکه اومد… مزاحم تو هم شدم. خواب بودی ببخشید عزیزم. به خانواده سلام برسون… خداحافظ.
گوشی رو قطع کرد و به سمت در رفت و بازش کرد و رو به میعاد که تازه ماشین رو اوده بود داخل و داشت پیاده می شد گفت: کجا بودی تا حالا؟
تصمیم گرفتم هیچ مداخله ای نکنم و ساکت بمونم. طاهره خانوم که جوابی نشنید دوباره سوالش رو تکرار کرد: با تو ام بچه! میگم تا الان کجا بودی؟
میعاد کلافه برگشت سمتمون و داد زد: پیش دوستام!
– صداتو ببر همسایه ها رو بیدار کردی! تو غلط میکنی تا این وقت شب پیش دوستات می مونی…
میعاد بدون اینکه ذره ای توجه کنه از کنارمون رد شد که بره توی اتاقش. بو می داد… بوی دود… این بو رو به خوبی حس کردم و هیچ حرفی نزدم؛ اما طاهره خانوم آستینش رو گرفت و کشید تا نگهش داره…
– وایسا ببینم! این بوی چیه میدی ذلیل مرده؟
خمار بود و حس کردم الانه که بیافته! با بیحالی گفت: سهند بگو بزاره برم جون مادرت!
حالش اصلا دست خودش نبود. چطور تا اینجا رانندگی کرده خدا میدونه. طاهره خانوم به میعاد توپید که: سهند و مرض! مگه نگفتم حق نداری جون مادرش رو قسمش بدی؟ هان؟ اولین بار و آخرین باری که اینجوری قسمش دادی یازده سالت بود؛ یادت رفته داغت کردم گفتم از این غلطا نکن دفعه ی دیگه… اگه یادت رفته بیا ببینش!
لباسش رو بالا زد و جای سیخ داغی که روی شکمش بود رو نشونش داد و گفت: دیدی؟
میعاد طاهره خانوم رو هل داد توی بغل من و عصبی و بی حوصله داد زد: ولم کن مامان!
این رو گفت و فورا رفت توی خونه. طاهره خانوم از بغلم بیرون اومد و روی زمین نشست و گریه هاش رو شروع کرد و گفت: من از دست تو پیر میشم میعاد…
دستام رو به پشت بردم و به دیوار تکیه زدم. به یه گوشه از حیاط خیره شده بودم و هیچ حرفی هم برای دلداری طاهره خانوم نمی زدم. خیلی سر به هوا شده و من نمیدونم آیا کاری از دستم ساخته هست یا نه. چیکار کنم که هم میعاد رو نجات بدم هم اینکه دردسر تازه ای به وجود نیاد؟ چیکار کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب؟
گریه های طاهره خانوم داشت قلبم رو به درد می اورد. اگه مادرم زنده بود… اگه به دست های اون بزرگ می شدم… اونم مثل طاهره خانوم که غم میعاد رو میخورد، غم منو می خورد؟ قلبش واسه من به درد می اومد که از همه ضربه دیدم؟ چشم به آسمون سیاه دوختم. ستاره ی زیادی دیده نمی شد جز یه دونه که بدجور چشمک می زد. ستاره ی بخت و اقبال هرکی که هست خوش به سعادتش!
یه بار دیگه به طاهره خانوم نگاه کردم که هنوز به همون حالت نشسته بود و با سری پایین انداخته اشک می ریخت. بی هیچ حرفی قدم برداشتم و به سمت اتاق میعاد رفتم. بدون اینکه در بزنم آروم در اتاق رو باز کردم و وارد شدم. بسته ی کوچیکی توی دستش بود و با دیدن من فورا پنهونش کرد. جلوتر رفتم و بی حاشیه گفتم: اینقدر عذابش نده!
– مگه چیکار کردم؟
– تا دیروقت بیرون نمون! تو یه پسر خیلی جوونی بهش حق بده که نگرانت باشه. بعد آقامون مسئولیتش در قبال تو خیلی بیشتر شده. البته… هرچند که اون باید مورد حمایت تو باشه دیگه… می فهمی اینا رو میعاد؟
– برو بیرون!
اخم کردم و گفتم: یه زمانی داداش داداش از زبونت نمی افتاد… حالا چی شدی؟
– اومدی از این حرفا بزنی؟
دستگیره ی در رو گرفتم که برم بیرون و قبل از خروجم گفتم: من فقط می خوام بگم اینقدر مادرت رو اذیت نکن! مگه نمی بینی بعد آقامون چقدر زود داره شکسته میشه؟
چند ثانیه ای توی سکوت نگاهش کردم و اون سرش رو پایین انداخته بود. بی هیچ حرفی از اتاقش زدم بیرون و به سمت اتاق خودم توی حیاط رفتم. دیروقت بود و باید می خوابیدم که فردا زود بیدار شم. روز اول کار خوب نیست آدم رو حرفش نباشه.
طاهره خانوم رو فرستادم توی خونه و ازش خواستم در رو قفل کنه. خودمم رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم. شدیدا خوابم می اومد به محض اینکه دراز کشیدم چشمام گرم شدن. نه خواب بودم نه بیدار… هم می دیدم هم نمی دیدم… هم می شنیدم هم نمی شنیدم …
هم هشیار بودم هم نبودم… یه جایی تو حالت خلسه… صداهایی شنیدم… صداهایی که کم کم بهم نزدیک می شدن…
سهند؟ سهند؟
یکی من رو صدا می زد. دلم می خواست چشم باز کنم و بلند شم و بشینم اما تواناییش رو نداشتم.
سهند؟
این صدای مردونه مال کیه؟ کیه که منو صدا میزنه؟ دلم می خواست بگم کی هستی که من رو صدا میزنی اما توانایی حرف زدن نداشتم! حس می کردم کاملا معلقم چیزی زیر پام احساس نمی کردم… نه مریضم نه اهل مصرف کردن چیزی… پس این چه حالیه؟
– سهند پسرم… می شنوی صدامو؟
اگه می تونستم لب بزنم حتما می گفتم تو باید مرده باشی… صدای نفس های خودم رو به وضوح می شنیدم. نفس های عمیق و منظم… در آرامش مطلق!
– سهند… یه لحظه هم آرومت نمیزارن سهند! به این آسونی دست از سر تو برنمی دارن .
یه موجی منو گرفت… مثل وقتی که نارنجک میزنن و به موجش گرفتار میشی. از جام پریدم و تازه متوجه شدم که گوشام تا چه حد دارن سوت می کشن. سرم یه خورده گیج می رفت و دیدم تار شده بود… فشارم افتاده بود؟ چه مرگم شد؟ دستام رو به زحمت بالا اوردم و روی سرم گذاشتم. چند دقیقه ای گذشت و آروم گرفتم. همه چیز به حالت اولش برگشته بود. به ساعت نگاه کردم و پنج صبح رو بهم نشون می داد. سه ساعت خوابیده بودم و چقدر زود گذشت.
*****
بعد از صبحانه ی مختصری که خوردم لباسام رو عوض کردم و راه افتادم سمت میدون تره بار. توی تاکسی نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. حسام بود…
– الو؟
– سلام سهند آقا!
– سلام داداش.
– میری میدون تره بار دیگه؟
– آره تو تاکسی ام.
– پس دیر نرسی هاا… دایی من از آدم هایی که سر وقت نباشن خوشش نمیاد!
– خیلی خب باشه.
– منم برم مغازه… دیروز با حاجی نرفتم بدجور عصبی شد. کاری داشتی زنگ بزن!
– قربانت.
*****
یک ماه بعد…
ویولت
مخالفت های بی حد و بی جهت هدایتی بدجور مانع کار من شده بود .
اونقدری که تصمیم گرفته بودم از خونش برم و توی یه هتل اقامت کنم. نمی فهمم دلیل این همه اصرارش چیه؟ توی این مدت خیلی زیادی که از استانبول برگشتم با اینکه حقایقی رو فهمیدم اما به جای اینکه حتی یک ذره از سردرگمی خلاص بشم، این ماجرا برام بیشتر به یک معما تبدیل شده. تقریبا یک ماه و دو هفته است که من از استانبول به تهران برگشتم و هنوز چیزی که باید بفهمم رو نفهمیدم. عمه عالیه زن خوش برخوردی نبود. عبوس و دمدمی مزاج بود و من اصلا احساس خوشایندی نداشتم. تصادفا از من هم متنفر بود! از من… از پدرم… حتی از برادری که دارم به دنبالش می گردم. خیلی برام جای تعجب داشت که چرا باید بی دلیل از من و برادرم متنفر باشه. به محض اینکه فهمید کی و چرا به دیدن
ش اومده عصبی شد و حتی از دختر خونده اش خواست که من رو به خونه راه نده اما من مجبور بودم که عمه عالیه رو ببینم. به سختی تونستم دلش رو نرم کنم تا برام از روز های توی ایرانش بگه… از برادرش خسرو یعنی پدر من و از دوست دخترش آذر و بچه ای که حاصل یک رابطه ی نامشروع بود و بعد از پسرعموی آذر به نام رحیم که با آذر ازدواج میکنه و بعد از مرگ آذر اون بچه ی نامشروع رو به فرزندی قبول میکنه!
مشخص بود که عمه عالیه خیلی چیزا بیشتر از این می دونست اما نگفت و من هرچقدر خواهش می کردم باز هم برام حرفی بزنه اون اطلاعاتش رو در رابطه با این موضوع انکار کرد و سعی داشت با تند خویی به من بقبولونه که چیزی نمیدونه.
هتلی که توی اون اقامت کرده بودم خیلی راحت بود و نسبت به خونه ی هدایتی بیشتر من رو راضی می کرد. یکم شربت آلبالو توی یه لیوان بلند ریختم و رفتم که کنار پنجره بشینم. پنجره ای بزرگ که به سمت یکی از خیابون های عریض و پر رفت و آمد تهران باز می شد.
از شربتم می نوشیدم و به بیرون نگاه می کردم که ناگهان چشمم به مرد قد بلند و لاغر اندام خورد… همون مردی که چند روزه که زیر پنجره می بینمش و پنجره ی منو زیر نظر گرفته. تا نگاه من رو دید فورا رو برگردوند. این بار اول نیست و این مرد تنها مردی نیست که منو زیر نظر داره… مدت خیلی زیادیه که احساس میکنم افرادی منو تعقیب میکنن اما هر دفعه فکر کردم خیالاتی شدم!
به سمت لپ تاپم رفتم تا ایمیل هام رو چک کنم. چشمام از خوشحالی برق زد. بعد از خواهش و تمنا های بسیار از عمه عالیه، بالاخره برام آدرس یکی از خیابون های تهران رو فرستاده بود که توی اون خیابون می تونستم نشونی از رحیم جلایی پیدا کنم. وقتی آدرس رو خوندم کم مونده بود از شادی جیغ بزنم از اینکه عمه عالیه بالاخره دلش به رحم اومده بود و یه بار دیگه بهم کمک کرده بود. فورا آدرسی که فرستاده بود رو روی یه برگه نوشتم. باید همین الان می رفتم سراغش. دقیقا همین الان! راستش دیگه خسته شدم. دلم می خواست هرچه زودتر برگردم پیش مادرم. گاهی پیش می اومد کاملا نا امید می شدم و فشار خستگی باعث می شد که من بیخیال همه چیز بشم اما این مادرم بود که همیشه از من می خواست به جستجو ادامه بدم تا تنها وصیت شوهر عزیزش یعنی پدر خودم انجام بشه.
یه بار دیگه از پنجره به اون مرد نگاه کردم… بازم با دیدن نگاه من رو برگردوند. عجیب بود! کی باید براش مهم باشه من دارم به دنبال کی می گردم؟ یا اصلا من کی ام؟ باید می رفتم سراغ اون خیابون اما هیچ دلم نمیخواست کسی تعقیبم کنه برای همین باید این بار خیلی جدی تصمیمی بگیرم. به سمت لباسای جدیدم رفتم و لباس هایی رو پوشیدم که تا حالا نپوشیده بودم. باید نسبت به تمام روز ها متفاوت به نظر برسم تا کمتر شناخته شم. تصمیم گرفتم به مسئولین هتل در این باره گزارش بدم و برام امنیت رو فراهم کنن. وقتی کاملا آماده شدم پایین رفتم. برای هتلدار شرایط رو کاملا توضیح دادم و ازش خواستم چاره جویی کنه. توی همون لحظه که مامورین به سراغ اون مرد رفتن و ازش سوال و جواب کردن فورا از نگاه های مرد فرار کردم و تاکسی گرفتم. توی تاکسی نشستم و به پشت سرم نگاه کردم هیچکس حواسش به من نبود و من خیالم راحت شد که کسی من رو تعقیب نمیکنه! دلم می خواست این حرکات مشکوک رو به پلیس گزارش بدم اما هیچ مدرکی مبنی بر اینکه مورد تعقیبم نداشتم.
– کجا میرین خانوم؟
با شنیدن صدای راننده چشم از اتفاقات پشت سرم برداشتم و برگه ی کاغذی که همین چند دقیقه پیش از دفترچه یادداشتم کنده بودم و آدرس رو روش نوشته بودم به سمت راننده گرفتم. یه نگاهی به آدرس انداخت و گفت: از اینجا خیلی دوره… خیلی هم توی ترافیک می افتیم!
مصمم گفتم: اشکالی نداره آقا هرچقدر پول بخواین میدم!
در طول این مدتی که توی تهران بودم تا حدود خیلی زیادی با ترافیک های سر سام آورش آشنا شده بودم. اونقدر ترافیک زیاد و خسته کننده اس که آدم مقصدش رو فراموش میکنه و یه لحظه با خودش میگه: راستی؟ کجا میخواستم برم؟
بعد از مدتی خیلی طولانی و عبور از ترافیک های زجر آور بالاخره به جایی که می خواستم رسیدم. از ماشین پیاده شدم و تمام پولی که ازم میخواست رو دادم. به ساعت مچیم نگاه کردم که عقربه هاش هر لحظه داشت به ساعت یک بعدازظهر نزدیک می شد. هوا گرم بود و من زیر این همه لباسی که به خاطر قوانین این کشور پوشیده بودم داشتم تلف می شدم. آفتاب مستقیم توی صورتم می خورد و صدای قیژ قیژ موتور ها روی اعصابم بود. چندتا دختر بچه هم جلوی در یه خونه زیر سایه ی درخت زیرانداز پهن کرده بودن و اسباب بازی هاشون رو پخش زمین کرده بودن. صحنه ای بود که لبخند رو به لبم اورد.
همه ی مغازه های اون خیابون به جز یه عده ی خیلی محدود بسته بودند. به سمت نزدیک ترینشون قدم برداشتم و وارد شدم. صاحب مغازه مرد جوونی بود که با گوشی موبایلش صحبت می کرد…
– دارم میام خونه عزیزم! امروز یه خورده جنس برام اورده بودن…
سرم رو به پایین تکون دادم و زیر لب گفتم: سلام.
با بستن چشماش و تکون سرش به من اشاره ای داد که نفهمیدم اما بی توجه به من باز هم مشغول حرف زدنش شد: … که باید مرتبشون می کردم… می رفتی خونه ی مامان اینا. اونجا برای ناهار دعوت بودیم هاا… ای بابا دست بردار مهناز!
بی توجه به حرف های مغازه دار جوون از شیشه ی مغازه به بیرون نگاه کردم. درست همونجایی که همون دو دختر بچه مشغول بازی بودن. بالاخره از مکالمه اش دل کند و رو به من گفت: بفرمایید خانوم؟ امرتون؟
نگاهم رو از بچه ها گرفتم و رو به مغازه دار گفتم: من دنبال یه شخص می گردم؛ آدرس این خیابون رو بهم دادن و گفتن میتونم اینجا نشونی ازش پیدا کنم!
– دنبال کی می گردین؟
– رحیم جلایی… شما میشناسینش؟
یه لحظه خیلی کوتاه فکر کرد و گفت: نه… من شیش ساله تو این مغازه کار میکنم همه ی آدمای این خیابون رو میشناسم دیگه… ما اینجا الان یه رحیم آقا داریم… آقا رحیم رضایی.
یه آقا رحیم دیگه هم داشتیم چند ماه پیش عمرش رو دادن به شما؛ ولی ایشون هم جلایی نبودن …سپهراد بودن!
نا امید سر پایین انداختم و گفتم: ممنون آقا…
– خواهش میکنم!
به سمت در قدم برداشتم که برم بیرون. دوباره صداش رو شنیدم: حالا می تونید از بقیه هم پرس و جو کنید. فقط به گفته های من اکتفا نکنید شاید از آدم های قدیم اینجا بودن.
از مغازه بیرون زدم .حق با اون بود باید از بقیه هم می پرسیدم؛ ولی الان فقط چهار مغازه ی باز دیگه هم بود به طرف یکیشون رفتم و داخل شدم.
– سلام.
یه ماشین حساب دستش بود و تند تند حساب کتاب می کرد و زیر لب اعداد و ارقام می گفت. بدون اینکه نگاهم کنه خیلی سریع جواب سلام داد:
سلام خانوم …
– من دنبال یه آقایی می گردم…
با حالت گرفته ای گفت: خانوم وقتم رو نگیر! اگه مشتری هستی امرتون رو بفرمایید اگرم نه که به سلامت!
– خیلی مهمه آقا… لطفا جوابم رو بدین. من دنبال آقایی به اسم رحیم جلایی می گردم.
دست روی پیشونیش گذاشت و گفت: نمیشناسم خانوم بفرمایید! هوووف حساب کتابمم بهم ریخت…
از مغازه اش بیرون اومدم و به اطرافم نگاه کردم… نمی دونستم این دفعه کدوم مغازه رو انتخاب کنم و به اینکه حتما بهم جواب درست حسابی میده اطمینان داشته باشم. سومین مغازه رو هم داخل شدم…
– سلام آقا.
صاحب مغازه که تا اون لحظه داشت یه اخبار ورزشی رو با دقت نگاه می کرد به سمتم اومد و گفت: سلام خانوم… چه خوب موقعی اومدین! جنس های جدیدمون همین امروز رسیدن…
– من برای خرید نیومدم آقا… متاسفم.
– پس بفرمایین امرتون چیه؟
– من دنبال شخصی می گردم. بهم گفتم تو این خیابون میتونم نشونی ازش پیدا کنم.
– مشخصاتش چیه؟
– رحیم جلایی.
دستی به چونش کشید و تو فکر رفت: رحیم جلایی… آدرس درست بهتون دادن؟ گفتن بیاین اینجا؟
با خودم فکر کردم آدرس که درسته… نکنه راننده ی تاکسی منو اشتباهی اورده اینجا؟ بدجور مشکوک شدم. تند تند دنبال همون برگه ی آدرس توی کیفم گشتم و وقتی پیداش کردم مقابل مرد گرفتم و گفتم: این آدرس رو بهم دادن!
برگه رو از دستم گرفت و آدرس رو خوند و گفت: نه آدرس درسته! خیابونی که گفته همین خیابونه؛ ولی راستش رحیم جلایی نمیشناسم!
یه خورده فکر کرد و دوباره گفت: این مغازه ی کناری من یه پیرمرده که سی وپنج ساله اینجا رو میشناسه. الانم اتفاقا مغازش بازه برین از اون بپرسین… اگه همچین شخصی رو بشه اینجا پیدا کرد اون حتما میدونه!
چشمام از خوشحالی برق زدن و لبخند زدم: ممنون آقا.
برگه ی آدرس رو به دستم داد و گفت: خواهش میکنم. ان شاالله که پیدا میشه.
سریعا از اون مغازه بیرون زدو و رفتم توی مغازه کناریش. یه پیرمرد قد بلند که یه کلاه مشکی سرش بود. ریش و سبیلش سفید شده بود. اون قسمتی از موهاش هم که زیر کلاه معلوم بود همین رنگی بودن.
– سلام.
– سلام دخترم .
– من دنبال یه شخصی می گردم …الان دیگه چند ماهه که اینجا سرگردونم و از مادرم دورم. خواهش میکنم اگه چیزی می دونید کمکم کنید.
– مشکلت چیه؟
– من دنبال یه مرد می گردم. مردی به اسم رحیم جلایی. بهم گفتن تو این خیابون میتونم نشونی ازش پیدا کنم.
ابرویی بالا انداخت و گفت: با ایشون چیکار داری دخترم؟
نمیدونم چرا؛ ولی یه لحظه امیدوار شدم و گفتم: ازتون خواهش میکنم اگه می شناسینش کمکم کنید… از هرکی پرسیدم اون رو نشناخت. مغازه ی کناریتون گفت شما حتما می شناسین.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن