رمان دومینو پارت۳

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

حرفی نزدم و روی یه چهارپایه ی چوبی نشستم. حاج محسن دستی به ریش های جو گندمیش کشید و گفت: این پنجشنبه که گذشت سر قبر آقات بودم.
بی هیچ حرفی زل زده بودم به یه پارچه ی سرمه ای که روی میز زیر دست حاجی بود .
جای آقام خالیه… خیلی خالی…
– تو اونجا نبودی؛ ولی طاهره خانوم رو دیدم.
بدون اینکه از اون پارچه ی سرمه ای چشم بردارم گفتم: این هفته نشد که برم.
بی توجه به حرفم دنباله ی حرف خودش رو گرفت: از تو حرف می زد!
چشمامو بستم و انگشتامو روی گوشه های چشمام گذاشتم. طاهره خانوم از من حرف زده؟ از چی گفته یعنی؟
– سهند! پسرم! به روح پدر خدا بیامرزت قسم تو رو به اندازه ی حسام پسرم دوست دارم.
من و پدرت سی و چهار سال باهم رفیق بودیم. منوچهر رو هم بهتر از تو می شناسم. بهتر و بیشتر! گردن کلفتی که کسی نمیتونه اسمش رو جلو قانون بیاره… خود قانون هم ازش مدرک نداره که بخواد دستشو رو کنه. آدماش می گیرن خفتت می کنن پسرم!
چطوره که کل شهر میدونن؛ ولی ستایش نمیدونه پدرش واقعا چجور آدمیه؟ تهمینه خانوم چی؟ اون می دونه؟ میدونه شوهر و پسرش چجور آدمایی ان؟
– آقات که فهمید چیزی به مرگش نمونده و سرطان داره اونو از پا درمیاره حرفای زیادی به من زد. بهم گفت که بهت بگم بیشتر از اینا مراقب خودت باشی! اینا برای تو فامیل نیستن که باهاشون وصلت کنی.
– پس چرا وقتی زنده بود واسم رفت خواستگاریش؟
نفس عمیقی کشید و سر پایین انداخت. دونه های تسبیح رو با انگشت شصتش یکی یکی کنار می زد…
– رحیم خدا بیامرز تو رو دوست داشت. میخواست بدونی حداقل اون حمایتت می کنه… می دونست منوچهر روشو زمین می اندازه اما فقط به خاطر تو این کار رو کرد.
آروم چشم چرخوندم و به موزاییک های کف مغازه نگاه کردم… انگار داشتم دنبال چیزی می گشتم. سر بلند کردم و رو به حاج محسن گفتم: طاهره خانوم هم همین حرفا رو می زد؟ اینکه اینا واسه من فامیل نیستن؟
– لا الله الا اله…
– اون دختر پاکیه حاجی… به خاطر منوچهرخان قضاوتش نکنید!
– استغفرالله… من که اونو قضاوت نکردم. من فقط دارم بهت میگم منوچهر و سورن واست دردسر درست میکنن.
یه نگاه به حسام انداختم که سرش رو با مرتب کردن پارچه ها سرگرم کرده بود؛ ولی هر چند لحظه ای هم به ما گوش می داد. یه خانوم جوون به همراه دختر کوچیکش وارد مغازه شدن و حاجی و حسام مشغول راهنمایی شون شدن… از جام بلند شدم و زیر لب خداحافظی کردم.
حاجی که یه قواره پارچه دستش گرفته بود صدام زد: کجا میری سهند؟
حسام: بشین بابا یه چایی بخوریم…
– ممنون… با اجازه!
دستام رو توی جیبام فرو کردم و به سمت جایی که ماشین رو پارک کرده بودم راه افتادم..
.
خواستم قفل ماشینو بزنم اما پشیمون شدم. بازم دستام رو توی جیبام فرو کردم و راه افتادم و واسه اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادم. باید برم یه جای آروم… هوا تقریبا تاریک شده بود…
از ماشین پیاده شدم… تهران و آدماش زیر پاهام بود… تهران و آدماش… تهران و منوچهر و سورن… اصلا بام تهران رو به خاطر همین دوست داشتم؛ هر وقت که می اومدم اینجا خودم رو بزرگ احساس می کردم؛ بزرگ و قدرتمند! اینجا تنها جایی بود که منوچهر و سورن زیر پاهای من بودن!
خردتون میکنم… شاید خیلی تا اون روز طول بکشه؛ ولی خردتون میکنم!
روی نیمکت نشستم و دستامو از هم باز کردم…
پوزخند زدم… منوچهر خان و اون پسرش الان میدونن که زیر پاهای منن؟
بی هیچ فکری به رو به روم خیره شده بودم… چراغ های زردی که تمام شهر رو روشن کرده بودن و سوسو می زدن. واقعا بی هیچ فکری؟
دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم…
بازم به عادت همیشه دستام رو توی جیبام فرو کردم و از سرازیری پایین اومدم؛ اما تو زندگیم پایین نمیام… محاله! اگه پایین بیام اونا رو هم با خودم پایین می کشم! خنده داره… کاش می شد واقعا این کار رو کرد!
******
تینا
هندزفری توی گوشام بود و یه آهنگ از وان دایرکشن در حال پخش بود. چشمامو که باز کردم بابا رو توی چارچوب در دیدم! کی اومده بود که من نفهمیدم؟ آروم و با ترس هندزفری رو از گوشام جدا کردم. گاهی وقتا یه جورایی ازش حساب می بردم… یه مرد خیلی جدی بود. هرچی ازش می خواستم تقریبا بهم نه نمی گفت؛ ولی خب ازش حساب هم می بردم.
زیر لب گفتم: سلام …
سر تکون داد و گفت: سلام دخترم!
پاهام رو ناخودآگاه جمع کردم و بدون اینکه چیزی بهش بگم آروم آروم جلو اومد و کنارم روی تخت نشست. منتظر بهش نگاه کردم… هردومون ساکت بودیم. نگاهش پایین بود و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: منو مادرت… فردا داریم از هم جدا می شیم. توافقی…
ناراحت بود؟ معلومه که نه… من می شناسمش.
– قبلا درمورد تو باهم حرف زدیم و قرار شد که تو پیش من باشی؛ اما هر وقت هم دلت بخواد می تونی بری مامانت رو ببینی!
ابرو هاش رو بالا انداخت و ادامه داد: حتی می تونی یه چند روزی هم پیشش بمونی؛ اما یه مسئله ی دیگه هم هست!
بی هیچ حرفی منتظر نگاهش کردم…
– تصمیم گرفتم مدرسه ات رو عوض کنم!
اخم کردم… یعنی چی؟ آخه مدرسه ی من چه مشکلی داشت؟ اصلا مگه من تصمیم گرفتم؟
– فردا پرونده ات رو می گیرم!
عصبی گفتم: آخه این دیگه چیه؟ چرا باید بدون اینکه نظر منو بپرسین همچین تصمیمی بگیرین؟
– من به خاطر خودت این تصمیم رو گرفتم!
عصبی تر از قبل گفتم: ولی من دلم نمیخواد مدرسه ام عوض بشه… می خوام همونجا بمونم.
داشت از عصبانیت من کلافه می شد…
– ولی این امکان نداره تینا! تو میری اون مدرسه ای که من میگم؛ همین فردا پرونده ات رو می گیرم و فورا یه مدرسه ی دیگه ثبت نامت می کنم.
این چه وضعیه؟ خون خونم رو می خورد… چرا باید از این مدرسه برم؟ چرا باید از دوستام جدا بشم؟ چند ثانیه با عصبانیت نگاهش کردم و با نفرت گفتم: چرا بدون اینکه نظرم رو بپرسی تصمیم گرفتی؟ من از اون مدرسه جایی نمیرم!
دستش رو بالا اورد و گفت: کافیه تینا! تمومش کن!
– چرا باید تمومش کنم؟ به چه حقی همچین تصمیمی گرفتی؟
با تمام عصبانیتش داد زد: به حق اینکه پدرتم!
با شنیدن صدای بلندش که خونه رو به لرزه دراورد ناخودآگاه از ترس زبونم بند اومد و خفه شدم.
چند ثانیه ی کوتاه هر دومون سکوت کردیم. سکوت من رو که دید خیلی آروم گفت: فردا میام مدرسه ات… از اونجا میری!
هنوزم تو شوک صدای بلندش بودم… بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از جاش بلند شد و از اتاق زد بیرون. درو که پشت سر خودش بست از اعماق وجودم یه جیغ کشیدم و خودمو روی تخت پرت کردم. تا جایی که می تونستم گریه کردم. دلم نمی خواست از اون مدرسه برم… اونجا پیش دوستام بودم دلم نمی خواست ازشون جدا شم. از این همه دستور شنیدن داشت حالم بهم می خورد. از موقعی که یادم می اومد داشتم دستور می شنیدم یه بار از طرف مامان یه بارم از طرف بابا و چون باهم اصلا تفاهم نداشتن همیشه ی خدا دستورات متفاوتی نسبت به همدیگه می دادن و من این وسط مونده بودم به ساز کدومشون برقصم؟
اشک های روی صورتم رو پاک کردم می دونستم مخالفت با حرفای بابا به هیچ وجه شدنی نبود پس به نظرم رسید از این وضعیت پیش اومده به نفع خودم استفاده کنم. از روی تختم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه… موقع شام بود و حتما الان سر میز غذا خوری نشسته بود .
حدسم درست بود. بابا زیاد غذا می خورد اما مرد چاقی نبود. یعنی زیاد چاق
نبود. با دیدنم صندلی کنار خودش رو کشید و گفت: بیا بشین دخترم!
– میل ندارم.
سرش رو بالا اورد و بهم نگاه کرد. با ابرو های بالا انداخته گفت: مگه میشه؟ آدم که غذا نخوره ضعیف میشه. تو که بچه نیستی این چیزا رو برات بگم.
بدون اینکه فکر کنم گفتم: فردا پرونده ام رو بگیر .
یه بار دیگه نگاهش رو از بشقابش گرفت و به من نگاه کرد. یه خورده تعجب کرده بود .
چند ثانیه توی سکوت بهم نگاه کرد و بالاخره گفت: چطور انقدر زود راضی شدی؟
– راضی نشدم. راضی شدنم شرط داره!
چشماش رو برای چند لحظه از سر کلافگی بست. شایدم می خواست عصبانیتش رو کنترل کنه. بعد چند لحظه چشماشو آروم باز کرد و با همون صدای گرفته ی ذاتیش گفت: ببین تینا! من پدرتم… هر چی میگم واس خاطر خودته. به خاطر خودم نیست که واسم شرط می زاری.
– اما شما باید به شرط من گوش کنید.
– فعلا بیا غذاتو بخور.
نشستم روی صندلی. بابا هنوز داشت ادامه می داد: این دختره هم چند ساعته رفته تو اتاقش بیرون هم نیومده… مثل اینکه قراره بره ترکیه.
اصلا حوصله نداشتم به ویولت فکر کنم. آخه اون به من چه ربطی داره؟ گور باباش و اون داداش گور به گور شدش. با ظاهر آرومی رو به روی بابا نشسته بودم. کاملا بیخیال داشت غذاشو می خورد. اصلا انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش عصبی بود و سر من داد می زد. خیلی آروم گفتم: میشه حالا شرطم رو بگم؟
بدون اینکه به من نگاه کنه یا حتی دست از غذا خوردنش بکشه گفت: می شنوم!
بعد از چند ثانیه سکوت گفتم: سپهراد رو اخراج کن؛ من یه راننده ی دیگه می خوام.
سرش رو بالا گرفت و با لبخند به من نگاه کرد و گفت: فقط همین؟
آره خب… این واسه ما یه مسئله ی پیش پا افتادس؛ ولی اون سهند لعنتی باید از این به بعد دوباره بیکاری و بی پولی بکشه.
– فقط همین!
– خیلی خب… مسئله ای نیست اگه تو می خوای. چیزی که زیاده راننده!
شام رو که خوردم رفتم سمت اتاق ویولت. زیاد حوصله اش رو نداشتم اما اینطور که بابا میگه میخواد بره پس خوبه که حداقل واسه بار آخر هم باهاش حرف بزنم. در زدم و منتظر شنیدن لهجه ی مسخره اش شدم.
– لطفا بیاین تو.
دستگیره در رو به آرومی چرخوندم و سعی کردم با لبخند وارد شم. داشت چمدونش رو می بست.
– سلام.
سر بلند کرد و با لبخند گفت: سلام تینا… بیا بشین.
جلو رفتم و درحالی که رو به روش روی تخت می نشستم پرسیدم: داری میری؟
– آره اما خونه نه. میرم استانبول.
با یه تعجب ساختگی گفتم: برادرت رو پیدا کردی؟
– نه دقیقا؛ ولی احتمالا اونجا زندگی میکنه. تازه فهمیدم که یه عمه دارم اونجا .
با تعجب گفتم: جدا؟ پس عمه ی تو باشه که دختر عموی بابای منم هست! نشنیده بودم که بابا یه دختر عمو داره که توی ترکیه اس!
با لبخند گفت: اصلا تعجب نکن که چرا نشنیدی؛ چون پدرت قبلا بهم گفته با خانواده ی پدرم هیچ در ارتباط نبوده.
با بی تفاوتی سر تکون دادم و گفتم: آهان… پس به خاطر همون! پس حالا میری پیش عمه ات.
– آره مادرم آدرسش رو پیدا کرده و برام فرستاده. اون از برادرم خبر داره…
بعد با خنده ادامه داد: اصلا شاید باهم زندگی میکنن.
*****
بابا گفت خودش ترتیب انتقالم رو داده و من باید از فردا برم مدرسه ی جدید… اونم کدوم مدرسه! مدرسه ای که ستایش خانوم یکی از دبیر های ادبیاتشه! از روز تولدم که فهمیدم اون سهند احمق به خاطر ستایش من رو ضایع کرد ازش متنفر شدم و الان که فهمیدم قراره برم تو اون مدرسه شدید عصبی شدم؛ ولی خب زیادم اهمیت نداشت .
قبلا تصمیمم رو گرفته بودم اصلا همین که سهند اخراج میشه خودش یه دنیا می ارزه… اگه تا الان باهاش مخالفت می کردن از این به بعد که بیشتر مخالفت می بینه.
***** سهند
امروز هم یه روز دیگه است… گاهی وقتا که چشم باز می کنم میگم به امید
چی؟ به امید چی هر روز سالم از خواب بیدار میشی؟ من… سهند سپهراد… فقط یه چیزو میدونم… اونم اینکه هر روزی که بگذره… یه روز بیشتر به مرگ نزدیک تر میشم .توی موهام دست کشیدم… به ته ریشم دست کشیدم… پلک زدم و به سهند سپهراد توی آینه نگاه کردم. به سهندی که همیشه روی پاهای خودش ایستاده… یعنی همیشه که نه یه چند وقتیه که تنها تکیه گاهش رو برای همیشه از دست داده و میخواد روی پاهای خودش بایسته.
مثل بیشتر پسرای دیگه خیلی سریع حاضر شدم. باید می رفتم سراغ دختر هدایتی. سوییچ ماشین که افتاده بود گوشه ی اتاق رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. میعاد توی حیاط نشسته بود و با گوشیش ور می رفت. یه نگاه بهش انداختم و گفتم: سحرخیز شدی!
یه خورده با ترس گفت: جایی میری؟
ابرو بالا انداختم و با تعجب گفتم: خب معلومه این موقع صبح کجا میریم!
ازم چشم برداشت و با حالت عجیبی سرشو پایین انداخت. رفتارش کنجکاوم کرد. منتظر تو صورتش دقیق شدم بلکه حرفی بزنه اما چیزی نمی گفت.
– این چه حالیه پسر؟ چیزی شده؟
– نه داداش .
– پس این چه ریخت و قیافه ایه… نکنه طاهره خانوم چیزیش شده؟
– نه هیچی نشده. برو به سلامت.
می ترسیدم دیر بشه واسه همین نتونستم بیشتر از این اعتنایی کنم. فورا از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و حرکت کردم. به در خونه ی هدایتی که رسیدم توقف کردم و منتظر موندم. چند دقیقه ای گذشت اما هیچ خبری نشد. با خودم گفتم شاید دختره امروز نمیره مدرسه؛ ولی در این صورت باید به من خبر می دادن. بازم منتظر موندم… بیست دقیقه ای گذشت که هدایتی و دخترش از خونه زدن بیرون و به سمتم اومدن. دختره فورا سوار ماشین شد و آقای هدایتی به سمت من اومد. خواستم به احترامش از ماشین پیاده شم و بهش دست بدم که مانع شد و گفت: راحت باش…
دختره لبخند عجیبی روی لباش بود. تعجب کرده بودم. نه به خاطر لبخند این دختر به خاطر اینکه این اولین بار بود که هدایتی دخترشو بدرقه می کرد. پرسیدم: مسئله ای هست آقای هدایتی؟
سر تکون داد و گفت:دخترم دیگه اون مدرسه نمیره.
بعد دست توی جیبش کرد و یه کاغذ بیرون کشید و رو به روم گرفت.
– این آدرس مدرسه ی جدیدشه. از امروز میره اونجا.
آدرسو که نگاه کردم دیدم همون مدرسه ای هستش که ستایش دبیر ادبیات اونجاس. چشمام از خوشحالی درخشید. نگام به آدرس بود که دوباره صدای آقای هدایتی رو شنیدم: تینا رو که رسوندی سوییچ ماشین رو بهش بده.
سر بلند کردم و با حالتی گنگی به چشماش نگاه کردم. نمیفهمیدم چرا باید این کار رو می کردم. انتظارو که تو چشمام دید ادامه داد: راننده ی جدید میاد سوییچ رو ازش می گیره!
جمله اش که تموم شد بهم پشت کرد و رفته سمت خونه که بره تو… نگاهم خشک رفتنش شد… هیچی نداشتم بگم حتی نتونستم بگم چرا؟ چه خطایی از من سر زده؟ هیچ فکری منو مشغول نکرد… این که از این به بعد باید دوباره در به در پیدا کردن یه شغل بشم هیچ فکرمو درگیر نکرد. اینکه بی پول میشم هیچ فکرمو
درگیر نکرد… فقط… فقط چرا؟ چرا باید این اتفاق می افتاد؟ اونم الان که محتاج پولم واسه سر و سامون گرفتن. به صندلی تکیه زدم. انقدر غرق این
چرا شدم که یادم رفته بود این دختره صندلی عقب نشسته. از آینه چشمم بهش افتاد که مستقیم منو نگاه می کرد و همون لبخند رو میزد… تازه فهمیدم این لبخند شیطانیش یعنی چی!
به خودم اومدم و راه افتادم. بی حوصله چشم به جلو دوخته بودم. نه من حرفی می زدم نه دختر هدایتی. کاری که از دستم بر نمی اومد… اونقدر شوکه شده بودم که حتی نتونستم التماسش کنم… التماس؟ اصلا غرورم می زاشت؟ لعنت… لعنت به این شانس لعنتی. آرنجمو روی شیشه ی پایین اومده گذاشتم و دستمو تکیه گاه پیشونیم کردم. حس کردم تو همین چند لحظه سرم به شدت درد گرفته. ای کاش همین یه بارو هم نمی اوردمش و می گفتم به راننده ی جدید خبر بدین؛ ولی نه شاید ستایش رو دیدم. یعنی ممکنه؟ مدرسه رو از قبل هم بلد بودم ؛ ولی امروز انگار مسافتش طولانی شده بود. ماشین رو یه جای مناسب پارک کردم و با اعصابی داغون آروم ترمز دستی رو کشیدم.
– چرا وایسادی؟
– مگه مدرسه ی جدیدتون همین نیست؟
نگاهش نمی کردم ؛ ولی می تونستم حس کنم که داره به اطراف نگاه می کنه…
– چرا… همینه!
پیاده که شد منم پیاده شدم… ماشین رو باید تحویل بدم دیگه؟ چیزی از وسایل شخصیم توش نبود. دیروز همه رو دراورده بودم که ماشینو تمیز کردم… نمیدونم شایدم یه حسی بهم می گفت نباید چیزی از من توی این ماشین باشه.
منتظر ایستاده بود و با تحقیر به من نگاه می کرد. ماشین رو قفل کردم و سوییچ رو مقابلش قرار دادم. دستشو جلو کشیده بود و با یه لبخند پیروزمندانه به من نگاه می کرد. سوییچ رو که توی دستش انداختم
دستشو مشت کرد و پوزخند زد و به سمت در مدرسه رفت. قبل از اینکه بره
تو به سمتم برگشت و گفت: آهان راستی! به برادرت میعاد بگو به محض تعطیل شدنم دم مدرسه باشه… اصلا خوشم نمیاد معطل راننده شم… خودت که اینو میدونی …
بعدشم چشمکی زد و رفت تو… باورم نمیشه… منظورش چی بود؟ میعاد چرا باید بیاد. کم مونده بود شاخ دربیارم. دلم میخواست برم سراغش و بگم وایسا ببینم منظورت چیه… اما ورود به مدرسه ی دخترونه خلاف قانون بود. حتی چند قدم هم به جلو برداشتم اما با یادآوری این مسئله خودمو کنترل کردم. تندی برگشتم و لگد محکمی به چرخ ماشین زدم که دزدگیرش به صدا دراومد. عصبی بودم اما بازم مثل همیشه تصمیم گرفته بودم که آرامش خودمو حفظ کنم. به میعاد چه ربطی داشت؟ این دیگه چه بازی ایه؟ حتی یک لحظه ی کوتاه هم نمی تونستم از ذهنم عبور بدم که ممکنه میعاد جایگزین من شده باشه. نه میعاد همچین کاری در حق من نمی کنه اون برادر خوبی برای منه. صدای دزدگیر ماشین داشت توی سرم هلهله می کرد. با قدم هایی که نه آروم بودن و نه تند از مدرسه دور شدم. باید چیکار می کردم؟ چرا باید اینطوری می شد.
« فکر کردی منو خرد کنی بازم از جیب بابام پول درمیاری؟ »
صدای دختر هدایتی که توی گوشم پیچید منو سر جام متوقف کرد. یاد آوری این جمله اش باعث شد بی حرکت شم. چشامو از ناچاری بستم. سرمو به اطراف تکون دادم و زیر لب گفتم: لعنت به تو دختر.
با صدای بوق ماشینی که بهم می گفت از سر راهش برم کنار به راهم ادامه دادم. تا خونه فاصله ی خیلی زیادی بود اما من الان فقط پیاده روی یه خورده آرومم می کنه.
*****
تینا
وقتی اومدم تو حیاط مدرسه قبل از اینکه وارد ساختمون بشم صدای دزدگیر ماشینی به گوشم رسید. از اونجایی که فقط ماشین ما جلوی
مدرسه پارک شده بود حدس زدم اون باشه واسه همین تا صداش صدای کسی رو درنیاورده فوری رفتم و قعطش کردم. یه نگاه به سر خیابون که انداختم سهند رو دیدم که تازه پیچید و از خیابون مدرسه خارج شد .
برگشتم سمت ساختمون مدرسه. یکم معذب بودم چقدر خوب می شد که بابا اینجا بود. قرار شده بود روز اولی که میام این مدرسه چهارشنبه باشه. چون کلاسی که قرار بود کلاس من باشه چهارشنبه ها زنگ اول با ستایش ادبیات داشت در نتیجه ستایش هم اینجا بود. بابا این برنامه رو چیده بود تا به خیال خودش من با وجود ستایش کمتر احساس غریبی کنم. حالم ازش بهم می خوره چون به خاطر اون بود که سهند منو جلوی اون دوتا خرد کرد.
یه نگاه به اطرافم انداختم… با مدرسه ی قبلیم برابری می کرد. نه کوچیکتر بود نه بزرگتر. یکم حیاطش خوشگل تر بود ؛ ولی ظاهر ساختمونش تا حدودی در همون حد بود. فورا دفتر مدرسه رو پیدا کردم و رفتم تو. چند نفری اون تو مشغول بودن. خبری از ستایش خانوم نبود!
بی هیچ حرفی دم در ایستاده بودم. فکر می کردم هیشکی حواسش به من نیست تا اینکه یکی از خانوم هایی که پشت یه میز نشسته بود چشمش به من افتاد و از پشت عینکش گفت:
دخترم؟ با کسی کار داری؟
– سلام.
– سلام عزیزم… بفرمایید.
آب دهنمو به آرومی قورت دادم و گفتم: من دانش آموز جدیدم.
– دانش آموز جدید؟ اسمت چیه دخترم؟
– تینا هدایتی.
ابروهاشو بالا انداخت و گفت: آها… تینا هدایتی! فعلا بیا بشین عزیزم.
جلوتر رفتم و روی نزدیک ترین صندلی به میزش نشستم اونم از جاش بلند شد و بین قفسه ی پوشه ها پوشه ی مدارک منو جستجو کرد تا اینکه
بالاخره یه پوشه بیرون کشید و گفت: پدرت مراحل ثبت نامت رو انجام داده .فقط مونده یه سری تعهدات رو امضا کنی…. معدل دی ماهت چند شده بود عزیزم؟
– باید بدونید که.
– بله اما متاسفانه یادم رفته .
احساس کردم یادش نرفته و میخواد از زبون خودم بشنوه. اما به هرحال معدلم رو بهش گفتم: هجده و سی و پنج صدم.
– خب… ابدا معدل بدی نیست اما باید بدونی که دانش آموزان اینجا رقابت تنگاتنگی باهم دارن. برای ترم بعد باید تمام تلاشت رو بکنی که معدلت رو به نوزده و یا حتی به بیست ارتقا بدی!
پوزخند کوچیکی زدم و آروم گفتم: به بیست!
– بله چرا که نه…
یه برگه جلوی دستم گذاشت و گفت: لطفا قوانین مدرسه رو بخون و امضا کن عزیزم.
حوصله ی خوندن نداشتم واسه همین فقط یه نگاه سر سری انداختم و یه امضا زیرش زدم.
برگه رو از دستم گرفت و گفت: به اینجا خوش اومدی عزیزم… کلاست رو می تونی طبقه ی بالا پیدا کنی کلاس دویست و دو.
هنوز ازش چشم نگرفته بودم که یه صدای نسبتا شاد از پشت سرم شنیدم که گفت: من راهنماییش می کنم خانوم سلوکی!
به طرف صدا که برگشتم ستایش رو دیدم که لبخند می زد. لبخندی بزرگ که کم از خنده نداشت. اومد سمتم و دست منو گرفت و به سمت خودش کشید. مخالفتی نکردم؛ ولی از دفتر که زدیم بیرون عصبی دستمو کشیدم و با نفرت تو چشماش نگاه کردم. از کارم جا خورده بود .
– اصلا دلم نمیخواد برام ادای آدمای مهربون و دلسوز رو دربیاری خانوم همایونفر! فکر کردی به میل خودم اومدم تو این مدرسه ی خراب شده؟ مجبورم کردن وگرنه اصلا دلم نمی خواست تو مدرسه ای باشم که تو هستی.
با تعجب گفت: تینا جان؟ چی شده عزیزم؟
– من نه تینا جان توام… نه عزیزت. شنیده بودم بابات با ازدواجت با یه نفر مخالفه ؛ ولی فکر نمی کردم اون یه نفر سهند سپهراد باشه. محض اطلاعت هم بگم سهند امروز اخراج شد. فکر نمی کردی اوضاع از این بدتر شه… هان؟
هاج و واج مونده بود و منو نگاه می کرد. بدون اینکه بهش فرصت حرف زدن بدم یا
اینکه خودم چیز دیگه ای بگم دوییدم سمت پله ها تا خودم کلاسم رو پیدا کنم .
ستایش هنوز همون جا سر جاش خشکش زده بود.
***** میعاد – کیه؟
– سهندم.
صداشو که شنیدم قلبم به تپش افتاد… یعنی ممکنه فهمیده باشه؟ حتما فهمیده. با استرس دکمه رو فشار دادم و آیفون رو سر جاش گذاشتم. بی حرکت سر جام ایستاده بودم و به آیفون خیره شده بودم. صدای مامانو که توی آشپزخونه مشغول بسته بندی یه سری حبوبات بود رو شنیدم: کی بود میعاد؟
برگشتم سمتش و با ترس گفتم: میگه سهندِ…
– خب باشه …تو چرا رنگت پریده؟ نکنه بازم دسته گل به آب دادی؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم که در باز شد و سهند اومد تو خونه. با چشمایی که از فرط عصبانیت قرمز شده بودن به من نگاه می کرد. زیر لب گفتم: س… سلام داداش.
جواب سلام نداده با لحن تهدید آمیزی آروم گفت: چی شده میعاد؟ این دفعه چه کاری در حقم کردی؟
دست خودم نبود که لکنت گرفتم… گفتم: اَ اَ اَ… از چی حرف می زنی داداش؟
مامان که حسابی کنجکاو شده بود حبوباتش رو ول کرد از جاش بلند شد. چند قدم به سمت ما برداشت و پرسشگرانه نگاهمون می کرد. نگاهم هنوز به سهند بود که عصبی به من نگاه می کرد .
– دختر هدایتی گفت که بهت بگم سر وقت در مدرسه باشی… راننده ی جدیدش تویی. نه؟
مامان جلوتر اومد و با ناباوری پرسید: باز چه خبره؟ میعاد؟ مادر کاری کردی؟
زبونم بند اومده بود. هیچ نمی دونستم جواب عصبانیت سهند رو چی بدم. جرئت نداشتم اسم سورن رو پیشش بیارم و بگم پیشنهاد اون بود. می دونستم اگه اسمشو بشنوه دیوونه میشه. آتیش می گیره. سکوتم رو که دید داد زد: فقط می خوام بدونم برادرم این وسط چیکار کرده.
ناخودآگاه داد زدم: هیچی… به خدا هیچی. کار سورن بود…
وقتی به خودم اومدم تازه فهمیدم اسم سورن از دهنم پریدده. چشمای سهند گرد شد و گفت:
چی گفتی؟
دستشو مشت کرد و داد زد: باز این بازی ختم شد به سورن؟
– بخدا من هیچ تقصیری نداشتم …
چشاشو بست و گفت: وای میعاد… وای… تو کی قراره آدم شی؟
– من هیچ تقصیری نداشتم سهند… سورن دیشب بهم زنگ زد گفت برات کار گیر اوردم .
گفتم چه کاری؟ گفت قراره راننده ی یه نفر شی… گفتم من که ماشین ندارم گفت خودشون بهت میدن… حتی منم گفتم چقدر خوب… مثل سهند! بعد امروز صبح بهم زنگ زد گفت سهند قراره اخراج بشه و تو راننده ی دختر هدایتی شدی. به روح بابا دیشب نمی دونستم قراره جایگزین تو بشم… به خاک بابا سهند… به مولا علـ…
مامان با گریه داد زد: بسه…
سهند با ناتوانی روی صندلی قدیمی میز تلفن خونه افتاد. دستشو روی پیشونیش گذاشت و سرشو پایین انداخت. گفتم: به جون سهند تازه از سورن خواستم از هدایتی خواهش کنه حقوق این ماهتو کامل بهت بده!
پوزخندی زد و با طعنه گفت: خدا ازت راضی باشه!
از جاش بلند شد که بره تو اتاق خودش دنبالش رفتم و گفتم: سهند …
توی چارچوب در آهنی نشیمن ایستاد و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: حتی نزاشتن خودم سوییچ رو بهت تقدیم کنم… راننده ی جدید!
– من نمی خواستم این طوری بشه سهند… باور کن… من اگه دیشب می دونستم قراره تو اخراج شی و من جایگزینت شم به ارواح خاک آقا جون قبول نمی کردم… من اصلا فکرمم به این قضیه نمی رسید.
حرفی نزد و از خونه زد بیرون که بره تو همون اتاق کوچیکش توی حیاط. اعصابم داغون بود… از دست خودم سهند همیشه همین بود انگار بلد نبود عصبی بشه نمی تونست درست حسابی داد بزنه یا حتی بزنه تو گوش یه نفر… مرگ ونداد… چیز عجیب غریبی بود.
از اون روز به بعد سهند آروم شده بود همیشه تو خودش بود. دیگه نمی خندید اما لبخند می زد. لبخند هایی که دیگه اون لبخند ها هم نبودن. الان باید می زد تو گوشم اما نزد…
سر خوردم و روی زمین نشستم. به یه گوشه خیره شده بودم. گاهی وقتا اتفاقاتی می افته که به حرفای سهند درمورد سورن اعتماد می کنم اما بازم شک می کنم اینکه حتما به خاطر مرگ ونداد بین سهند و سورن تا این حد شکرآبه. مامان که حالمو دید کنارم نشست و با بغض گفت: چیکار کردی میعاد؟
حرفی که نزدم بازوم رو چنگ زد و با بغض و گریه داد زد: میگم چه غلطی کردی میعاد؟ با سهند چیکار کردی…؟
ازش فاصله گرفتم و داد زدم: هیچی…. بخدا هیچی.
– پس این حرفا چی بود؟ از کار بی کارش کردین؟
با ناراحتی و کلافگی گفتم: مامان تو چرا امروز طرف سهند رو گرفتی؟
– چون حق با اونه… من که به ناحق حق رو به تو نمیدم!
از خونه زدم بیرون و رفتم در اتاق سهند. باید بهش می گفتم که همین الان میرم و به سورن حالی می کنم… باید می گفتم که منو ببخشه و اینکه من نمی خواستم همچین اتفاقی بیافته. وضع سهند رو از اینی که بود بدترش کردم؛ ولی من که مقصر نبودم؟ سورن باید به من می گفتم که ماجرا چیه… خب هرکی هم که به جای من بود پیشنهادش رو قبول می کرد .
پشت در اتاقش ایستادم. در رو از پشت بسته بود و نمی شد بازش کرد. در زدم…
– سهند؟
هیچ صدایی نیومد؛ ولی می دونستم که این توئه… بازم در زدم و اسمشو صدا زدم…
– سهند؟ میشه درو باز کنی؟ بخدا من تقصیری نداشتم داداش. حلالم کن سهند بخدا من نمی دونستم ماجرا چیه… بابا به کی قسم بخورم که تو باور کنی؟ نمیدونم چرا این کار رو با تو کردن اصلا نمیدونم چرا اومدن سراغ من… چرا نرفتن سراغ یه غریبه… اصلا به فکرمم نرسید که سورن برای دختر هدایتی راننده می خواد… پیش خودم فکر کردم اون که راننده داره… سهند رانندشه. حتما واسه یه نفر دیگه می خواد… سهند؟ من میدونم که بین تو و سورن شکرابه…
صدای پوزخندش رو که شنیدم حرفمو قطع کردم. چند لحظه ی خیلی کوتاه منتظر موندم که آروم گفت: شکراب؟ رابطه ی منو سورن انقدر شکرابه که دیابت گرفته! کبوده… باید قطعش کرد تا خوب شه!
چند دقیقه ای توی سکوت پشت در نشسته بودم. هم من سکوت کرده بودم هم سهند… پا شدم و رفتم سمت در حیاط… باید برم به سورن حالی کنم که نباید این کار رو می کرد. نباید نون سهند رو می برید.
به نزدیک ترین آژانس رفتم و یه ماشین گرفتم. امروز حتما سورن توی شرکت تجاریشونه. شرکتی که تقریبا توی همه چیش هدایتی و منوچهر خان شریک بودن. منوچهر خان، بابای سورن و شوهر خاله ی من مرد گردن کلفتی بود. خرش همه جا می رفت. هر کسی از ظاهرش می فهمید کیه. یه مرد با موهای جو گندمی و سبیل های بزرگ و تابیده. با اون چشمای ترسناکش به هرکی که نگاه می کرد، وجودش رو پر از استرس می کرد. زیر دستاش همه ازش حساب می بردن… سورن پسر جوونی بود و تقریبا همسن سهند. قد بلند و ورزیده. از سهند ما یه کوچولو قد بلند تر بود… خوشتیپ تر هم بود. البته سهند که فقط یکی دو دست لباس مرتب بیشتر نداره وگرنه اگه مثل سورن لباس بپوشه و ورزش کنه …
سورن در مقابلش هیچه! توی ذهنم همیشه از این مقایسه ها بود. به خصوص بین این دو نفر… سورن و سهند تا ابد رقیب می مونن…! حتی الان که خون خونمو می خورد داشتم مقایسه می کردم!
از ماشین پیاده شدم و وارد ساختمون شدم. آسانسور پر بود و مجبور شدم پله ها رو بالا ببرم… سورن روی لبه ی یه میز نشسته بود و به همراه منشی باباش که یه خانوم جوون بود سرش توی کامپیوتر بود و داشتن یه سری حساب و کتاب می کردن. دست روی شونه اش گذاشتم و به سمتم برگشت.
– به به! آقا میعادِ گل… پسر خاله ی عزیز!

باید باهات حرف بزنم …
یه نگاه به ساعت مچیش انداخت و گفت: دیرت میشه ها… باید بری سراغ دختر هدایتی.
دست به کمر ایستادم و مستقیم توی چشماش نگاه کردم و بعد چند لحظه گفتم: پشیمون شدم
.
اخم کرد و گفت: چی؟
بازوم رو گرفت و درحالی که به سمت خودش می کشید گفت: بیا اینجا ببینم…
رفتیم توی دفترش و قبل از اینکه در رو ببنده به منشی گفت: خانوم کسی نیاد تو.
در رو بست و اومد سمت من و گفت: بشین!
حرکتی نکردم که گفت: بشین دیگه…
روی صندلی چرخدارش نشستم و اونم روی مبل رو به روی میزش نشست و گفت: چی میخوری بگم بیارن؟
– سورن نیومدم چیز میز بخورم…
– خیلی خب حالا… مگه اسم مواد اوردم که میگی چیز میز…
– من پشیمون شدم سورن… این کار رو نمیکنم.
ابرو بالا انداخت و گفت: چرا مثلا؟
– هیچ میفهمی؟ سهند از کارش اخراج شده!
شونه بالا انداخت و با بیخیالی گفت: خب؟
– یعنی چی خب؟ میگم من این کار رو نمیکنم. باید دیشب بهم می گفتی قراره چی بشه .
– امروز صبح که بهت گفتم! چرا امروز صبح نرفتی به سهند جونت بگی
قراره تو جایگزینش شی؟!
ابرو بالا انداخت و سرزنش بار ادامه داد: هان؟
بی هیچ حرفی نا امید بهش نگاه کردم. حق با سورن بود چرا امروز صبح بهش نگفتم؟ من که می دونستم پس چرا بهش نگفتم؟ اصلا چرا امروز صبح که سورن بهم زنگ زد و گفت قراره جایگزین سهند شم، چرا همون موقع با خود سورن مخالفت نکردم؟
چشامو بستم و انگشت شصت و اشاره ام رو گذاشتم روی چشمام. سورن بلند شد و اومد سمتم. صندلی چرخدار رو توی دستاش گرفت و خم شد. کنار گوشم گفت: میعاد! به خودت بیا… یه ذره فکر کن ببین چی به نفعته. سهند کافیه بخواد… خیلی زود میره سر یه کار؛ ولی تو چی؟ شرایطشو داری؟ یه پسر دیپلم ردی بیست و سه چهار ساله میتونه کار پیدا کنه؟ باز خوب یه سربازی رفتی.
منو به سمت آینه چرخوند. نگام به تصویر خودمو سورن افتاد که پشت سرم ایستاده بود…
باز کنار گوشم آروم گفت: به فکر دختر سبک سر هدایتی باش! این دختر انقد احمقه که فقط یه اشاره از تو به اون بسه…. یه خورده نرمش نشون بدی میاد طرفت… میعادِ احمق؟ حداقل احمق تر نباش! یکم فکر کن! یه اشاره به این دختره کنی جذبت میشه… بعد می دونی چی میشه؟ تو پول غلت میزنی!
هنوز توی آینه به خودم خیره بودم. به من کار میدن؟ نه معلومه که نه… راننده ی این دختره بشم چی نصیبم میشه؟ اگه بتونم کاری کنم که از من خوشش بیاد زندگی راحتی دارم. پول تو جیبم میاد!
– ببین میعاد! به فکر خودتو خاله باش… اگه این دختره از تو خوشش بیاد نونت تو روغنه
. تک فرزند یه مرد پولداره می فهمی یعنی چی؟ یعنی اگه دخترشو بده به تو و دو روز دیگه سر بزاره زمین… یوهوو…
هدایتی و منوچهر خان شرکای خوبی بودن. به هم وفادار بودن ؛ ولی با این وجود سورن همیشه منافع رو در نظر می گرفت… نه وفاداری!
– من واسه خودت میگم خره! میگم تو هم به یه جایی برسی… این سهند که عرضه نداشت
.
– بحث عرضه نیست. سهند دلش گیر یه نفر دیگه اس.
سرشو کلافه تکون داد و گفت: اهَهه… اون که غلط کرده… مگه ما وصله ی همیم؟ دوماد ما نباید قاتل باشه!
اخم کردم و گفتم: اون کار عمدی نبود… تو هم که همیشه دادگاه بودی… حکم قاضی رو که شنیدی… غیر عمد بود. دیه اش هم که توی یه گلریزون جمع شد.
پوزخند عصبی زد و گفت: آره… بعدشم رفت تو حلق یه مفت خور! من نمی فهمم اون از کدوم گوری پیداش شد. میعاد؟
– هان؟
سر وقت بری سراغش ها…
با حواس پرتی گفتم: سراغ کی؟
– ای بابا…
تازه فهمیدم منظورش دختر هدایتی… واقعا بهتره که برم؟ شونه پایین انداختم و سورن که اینو دید گفت: دِ هَه… چرا اینطور میکنی تو؟ ببین میعاد! تو نری یکی دیگه میره خره. هدایتی دیگه سهند رو نمیخواد. دِ آخه بفهم نفهم!
به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم… من واقعا باید چیکار کنم؟ سهند به پول نیاز داره؛ ولی آخه منم همینطور! من یه پسر بیکارم که مامان همیشه میزنه توی سرم و میگه به درد هیچ کاری نمیخوری… از سهند یاد بگیر که همیشه در تلاشه!
– میعاد؟… میعاد؟ هوی میعاد؟
سر چرخوندم و توی چشماش نگاه کردم که گفت: چرا متوجه ی شرایطت نیستی؟
بهم نزدیک شد و ادامه داد: تو سهند واقعی رو نمیشناسی …
ازم فاصله گرفت و در حالی که قدم می زد ادامه داد: همین روزاس که سهند پای ارث و میراثو وسط بکشه و بعدش…. اون مغازه پارچه فروشی و خونه رو درسته قورت بده! تو و خاله رو هم بیرون میکنه… آواره میشین بدبخت! مگه نه اینکه سهند پسر دردونه ی بابات بود؟
قاطعانه گفتم: سهند همچین کاری نمیکنه.
پوزخندی زد و گفت: بدبختِ ساده! سهند آدم کشت و قاضی به نفعش حکم داد این که دیگه مال پدرشه… پاش که بیافته همین اندک مالو میکشه بالا… بعد تو نشستی اینجا و براش دلسوزی میکنی! هه… جالبه.
دسته های صندلی رو محکم توی دستام گرفته بودم… کف دستام عرق کرده بود. بی اختیار پرسیدم: میگی چیکار کنم؟
لبخند زد.
*****
حرفای سورن منو تا حدود زیادی راضی کرد. پس تصمیم گرفتم خودم برم. ساعت دو برای اولین بار جلوی در اون مدرسه کنار ماشین ایستاده بودم تا اینکه مدرسه تعطیل شد و دختر هدایتی اومد طرف ماشین. یه نگاه بهم انداخت ؛ ولی حرفی نزد. سر تکون دادم و آروم گفتم: سلام… من میعاد سپهرادم. برادرِ…
حرفمو قطع کرد و گفت: برادر سهند سپهراد! خودم شناختم.
کیفشو باز کرد و دنبال چیزی گشت. بعد از چند دقیقه سوییچ ماشین رو
بیرون اورد و رو به روی من گرفت. از دستش گرفتم و هر دومون سوار
شدیم و من راه افتادم. چند باری از آینه ماشین بهش نگاه می کردم ؛ ولی اون نگاهش به بیرون بود. بعد واسه اینکه حرفی بزنم و بحثی رو شروع کنم گفتم: فکر نمی کردم مدرسه تون قبول کنه یه پسر جوون مجرد راننده سرویستون باشه! حتی اون موقع هم که سهند راننده بود واسم جای سوال بود.
– به مدرسه ربطی نداره. تو از طرف بابام انتخاب شدی نه از طرف مدرسه .
هر چه قدر فکر کردم دیگه نمی دونستم چی بگم فقط گهگاهی از توی آینه بهش نگاه می کردم. دختر خوش قیافه ای نبود… همچین بدم نبود. یکم صورتش بی روح بود. متوجه ی نگاهام شده بود.
– شما دوتا برادر اصلا شبیه هم نیستین!
خوش حال شدم از این که بالاخره خودش یه چیزی گفت. لبخند زدم و گفتم: همه همینو میگن. شاید سهند شبیه مامانش باشه.
– مامانش زن خوبی بود؟
– نمیدونم. خیلی وقته که مرده.
به سمت راست اشاره دادم و پرسیدم: باید از این ور برم دیگه؟
– آره…
***** سهند
– اِ اِ اِ…. یعنی هیچ کاری نکردی؟
انگشت شصتم رو کنار لبم گذاشته بودم و به زمین نگاه می کردم.
– آخه سهند واسه یه بارم که شده تو زندگیت از حقت دفاع کن برادر من!
دلت خوشه حسام… تو اینا رو نمی شناسی.
– اتفاقا می شناسم خیلی هم خوب می شناسم. می دونم چه کارایی در حقت کردن… میدونم این لطف هاشون هنوزم ادامه داره ؛ ولی تو هم به خودت بیا خواهشا…
– میگی چیکار کنم؟؟
– برو در خونش!
خنده ی عصبی کردم و گفتم: حسام تو اصلا متوجه نیستی!
نزدیک تر اومد و کنارم نشست… صداشو پایین تر اورد و گفت: دِ آخه چرا این کارا رو می کنی… کارتو ازت گرفتن و صدات در نیومد؟ بابا می رفتی یه التماسی چیزی… یه بار غرور لعنتیت رو زیر پا می زاشتی.
– به دست و پای شریک همایونفر ها بیافتم؟ فکر کن یه درصد! محاله…
– اِ….؟ به دست و پاش نمی افتی؟ پس به دست و پاش نمی افتی که میری و میگی ببخشید راننده می خواین؟
– تو دیگه نمک به زخمم نپاش حسام.
– حداقل می پرسیدی چرا؟
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: می پرسی چرا؟ دختر هدایتی بهم گفت فکر کردی اگه خردم کنی بازم از جیب بابام پول درمیاری؟ اینم چراش…
سکوت کرد. منم بلند شدم و به سمت در مغازه رفتم که صداشو شنیدم: حالا کجا میری؟
– پی بدبختی…
– وایسا منم میام …
بعدش با صدای بلند تری به حاجی گفت: حاج محسن با سهند میرم بیرون.
از مغازه زدم بیرون که خودشو بهم رسوند و گفت: خدا از منوچهر خان و پسرش نگذره..
. ببین سهند! اینا فقط میخوان تو رو از پا در بیارن…
– آخه من که بهشون هیچ بدی نکردم…
منو نگه داشت و رو به روم ایستاد. پیاده رو زیاد شلوغ نبود. تو صورتم نگاه کرد و گفت:
تو که خودت میدونی قضیه چیه! اینا با ازدواج تو و ستایش مخالف ان چرا؟ چون تو مثل خودشون اهل پنهون کاری از قانون نیستی… چون چیزایی درموردشون میدونی که نباید بدونی .
– آخه من که مدرکی ندارم.
– نداری؛ اما شاید به دست بیاری!
با صدای آروم تری گفت: اگه تا الانم تو رو نکشتن به خاطر اینه که کل تهرون میدونن تو دشمنی نداری جز همایونفرها. اگه سر ناخنت کج شه همه می فهمن کار اوناس.
– پس همه میدونن آدم کش ان…
– نه؛ ولی میدونن که ممکنه ازشون بر بیاد.
– هر لحظه فکر میکنم الانه که آدمای منوچهر خان بریزن سرم.
نا خواسته گفتم: ونداد رو واسه جا به جایی مواد می خواستن… می ترسم میعاد رو هم واسه این بازی های کثیف شون بخوان… از خر، خرتر میعادِ!! هیچ وقت یادم نمیره زمان دادگاه منوچهر و پسرش چقدر خودشونو به آب و آتیش زدن که منو بفرستن پای چوبه ی دار…
چشامو بستم و یه لحظه ی کوتاه لرزیدم. از یاد آوری اون روزای لعنتی به خودم می لرزیدم. گاهی وقتا برام اعصابی نمی موند. گاهی وقتا شب خواب نداشتم و تا خود صبح گریه می کردم. به اینا میگن عذاب وجدان؟ یا اینکه دلم به حال خودم می سوزه؟ کدومشون؟
راه افتادیم و کنار یه دکه روزنامه فروشی ایستادیم و من صفحه ی نیازمندی ها رو خریدم. نباید از خودم ضعف نشون بدم و باید پی یه کار جدید برم.
*****
تقریبا دو هفته ای از اخراج شدنم می گذشت و هنوز کار پیدا نکرده بودم. هر چقدر صفحات نیازمندی رو می گشتم کار مناسبی پیدا نمی کردم. کاری که درآمد خوبی داشته باشه .
زنگ رو فشار دادم و در جواب طاهره خانوم که گفت کیه خودمو معرفی کردم. وارد حیاط کوچیکمون که شدم اونم از خونه زد بیرون و نگام کرد.
با صدای نسبتا چروکیده اش گفت: شام باقالی پلو بار گذاشتم. امشبو بیا توی آشپزخونه پیش خودمون شام بخور .
– میل ندارم طاهره خانوم.

خواستم برم توی اتاقم که دوباره صداشو شنیدم. مثل اینکه از گفتنش اکراه داشت.
– آ… یه خورده حلوا درست کردم بین در و همسایه خیرات کنیم. هم واسه بابات هم… واسه مادر خدا بیامرزت.
بی حرکت ایستاده بودم و به شیشه ی در آهنی اتاقم نگاه می کردم… خیرات واسه مامانم؟ این اولین بار بود که طاهره خانوم این کار رو می کرد. خیلی آروم تشکر کردم و خواستم برم توی اتاقم…
– آ… آ… سهند؟
– بله؟
– میعاد رفته بیرون هنوز برنگشته. خودت بیا حلوا رو خیرات کن… یه مقدار هم واسه تهمینه خواهرم کنار گذاشتم اونو هم براشون ببر .
کلافه نفسمو بیرون دادم و به طرفش برگشتم و گفتم: شما که میدونی من اونجا نمیرم.
– آره… میدونم؛ ولی به خاطر این خیرات.
یکم فکر کردم و گفتم: خیلی خب… می برم!
پیروزمندانه گفت: دستت درد نکنه… پس اول مال اونا رو ببر تا دیر نشده.
لباسامو عوض کردم و آبی به دست و صورتم زدم. طاهره خانوم ظرف حلوا رو به دستم داد. ته دلم راضی نبودم به این کار. یه حسی بهم می گفت نرو… بازم میخوای تحقیرت کنن؟ چپ چپ نگات کنن؟ واسه چی میخوای بری؟ اما من دیگه نمی خواستم ازشون فرار کنم. دلم نمی خواست بدونن تیر خلاص رو زدن و منو از پا دراوردن می خواستم برم و سرمو بالا بگیرم.
سر خیابون یه ماشین گرفتم. به خونه ی منوچهر خان که رسیدم مردد موندم زنگ رو بزنم یا نه… چند باری دستمو روی زنگ آیفون گذاشتم و بعدش فورا پشیمون شدم. پوزخندی زدم و با خودم گفتم حالا منوچهر خان میخواد واسه مامان بابای من فاتحه بخونه؟ من چقدر احمقم که تا اینجا اومدم! از در خونه شون جدا شدم و به اطرافم نگاه کردم. پسر بچه ی هفت ساله ای با دوچرخه اش بازی می کرد. جلو رفتم و کاسه ی حلوا رو بهش دادم و گفتم: اینو ببر بده مامان و بابات بگو فاتحه بخونن!
با تعجب گفت: فاتحه؟!
دستی به موهاش کشیدم و گفتم: دِ آخه بچه ی هفت ساله نمیدونه فاتحه چیه؟؟
کمی فکر کرد و گفت: فکر کنم بدونم عمو!
آ باریکلا!
***** سورن
ته کوچه توقف کرده بودم. به محض اینکه پسره از کوچه زد بیرون ماشینو حرکت دادم و رفتم در خونه. می دونستم خاله پشت دره واسه همین خیلی آروم در زدم و خیلی هم سریع درو برام باز کرد. حیرون بودم… نمی دونستم قراره چه اتفاقی بیافته… اگه حقیقت باشه همه چی خراب میشه. سرگشته وارد خونه شدم و خاله با دیدنم حسابی ترسید .
– سورن؟ چی شده پسرم؟
به حرفش توجه نکردم و رفتم سراغ اون اتاق کوچیکی که می گفتن مال این پسره اس. رو به روی در آهنیش ایستادم و دسته اش رو کشیدم باز نمی شد. حسابی هول کرده بودم… این اولین بار بود که از این پسره ی بی همه چیز می ترسیدم… اولین بار بود که ازش وحشت داشتم. قلبم از شدت هیجان تند تند می زد. اگه حرفای این هدایتی بی پدر حقیقت داشته باشه چی… مادرشو به عزاش می شونم اگه دروغ گفته باشه… اما آخه چرا باید هدایتی درمورد همچین چیزی دروغ بگه. غیر قابل باوره….
داد زدم: چرا این در لعنتی باز نمیشه؟
خاله طاهره از حال و روزم حسابی ترسیده بود. اومد کنارمو بازوم رو گرفت بعدش با ترس و التماس گفت: سورن؟ پسرم! چی میخوای؟ بگو چی می خواستی که گفتی سهندو بفرستم بیرون؟
بلند تر داد زدم: خاله رو اعصاب من ندو! فقط بگو در این مرغدونی چرا باز نمیشه.
خودشو جمع کرد و گفت: وایسا… قلق داره!
درو که برام باز کرد با عجله رفتم تو. خاله هم پشت سرم وارد شد. همه چی به ظاهر مرتب بود؛ ولی بهم میریزم زندگیت رو اگه بخوای بهم بزنی اعصابمو… اولین جایی که رفتم کمدش بود. خاله پشت سرم می اومد… هر جایی می رفتم پشت سرم می اومد و با حرفاش عصبیم می کرد…
– سورن؟ تو رو خدا بگو چی شده؟ سهند بازم کاری کرده؟ اومده سراغ ستایش؟ مگه خودت نگفتی حلوا خیرات کنم که بره پیش ستایش مشغول حرف شه و دیر بیاد خونه؟ اصلا قلم پاشو می شکنم…. بخدا سهند پسر مظلومیه سورن!
بدجور داشت کلافه ام می کرد. دست گذاشتم روی سرم تا یه لحظه به خودم بیام و اعصابم بیاد سر جاش. بازم گشتم… باید یه نامه رو پیدا کنم .
باید ببینم همچین نامه ای دست سهند هست یا نه… همه جا رو گشتم اما هیچ چیز به درد بخوری پیدا نشد. چیزی که بهم یه سرنخ بده… اما هیچی. هر چیزی بر می داشتم سعی می کردم همونطور سر جاش بزارم که وسایلش بهم نخوره هرچند که خیلی موفق نبودم. داشتم زیر تخت قدیمیش رو می گشتم که خاله طاهره واسه هزارمین بار گفت: سورن پسرم!
زود باش الان سر می رسه.
عصبی داد زدم: اهَه…. خیلی خب!
می دونستم که زود نمیاد. فقط مامان و ستایش خونه بودن. اگه ستایش درو باز می کرد مطمئنا سهند چند دقیقه ی طولانی معطل می شد. بعد از نیم ساعت جستجو وقتی هیچی دستگیرم نشد بلند شدم و با عجله از مرغدونیش بیرون زدم! خاله دنبالم می اومد و هی تکرار می کرد که حالا واسه چی اومدی وسایلشو گشتی؟ هیچ جوابی بهش ندادم و به سمت ماشینم رفتم و راه افتادم. فقط همینو کم داشتیم. نمی فهمم چرا این بلای آسمونی باید تا این حد رو مخ باشه. اگه چیزایی که هدایتی فهمیده درست باشه چی…
جلوی در شرکت پارک کردم و با آسانسور خودمو به طبقه ی پنجم برج رسوندم. بدون اینکه در بزنم وارد دفتر بابا شدم. هدایتی هم پیشش نشسته بود. هر دو با جدیت تمام اخم کرده بودن و به فکر فرو رفته بودن. با ورود من پرسشگرانه بهم نگاه کردن. شونه بالا انداختم و گفتم: چیز خاصی پیدا نکردم. مثل اینکه مدرک خاصی نداره. این نامه ای که میگی دست سهند نیست… حداقل اینکه تو اتاقش نبود.
بابا دستشو مشت کرده بود و آروم روی میز می زد. یهو داد زد: اگه خودش باشه چی ….

هدایتی؟ – بله آقا؟
– بگو بینم دیگه چیا فهمیده؟
– فکر نمی کردم عالیه رو پیدا کنه… اصلا آقا مگه من کف دستمو بو کرده
بودم که همچین میشه؟
اصلا نمی تونم باور کنم… دستمو بین موهام بردم و فکر کردم…. چطور میشه که جلوش رو گرفت؟ به حدی از شنیدنش شوکه شده بودیم که حتی نمی تونستیم فکر کنیم که چیکار کنیم… دستامو به پشت بردم و به دیوار تکیه زدم. سرمو بالا گرفته بودم و چشامو بستم …
پای راستم عصبی ضرب گرفته بود…
هدایتی عصبی پوست لبش رو می کند و به یه گوشه خیره شده بود… بعد چند دقیقه سکوت گفت: سهند احتمالا اون نامه رو پنهونش کرده… باید بفهمیم کجاس.
پوزخندی زدم و گفتم: فکر می کنی اگه اون نامه دستش باشه هیچ کاری نمیکنه؟
– اون که برای صحت نامه مدرک نداره. نمی تونه اثباتش کنه.
بابا از پشت میزش بلند شد. شروع به قدم زدن کرد و دست به کمر یه مسیر کوتاه رو می اومد می رفت. انگشتش رو روی لبش کشید و به هدایتی گفت: الان این دختره کجاست؟
– تو خونه. تینا هم پیششه.
– نکنه به دخترت هم چیزی گفتی؟
– نه آقا… فقط گفتم خسته اس مراقبش باش از خونه بیرون نزنه.
بابا خودشو روی مبل رو به روی هدایتی انداخت و گفت: خیلی خب… یه بار دیگه بگو این دختره چی گفته؟
– می گفت عمه اش رو پیدا کرده. یه پیرزن که توی استانبول زندگی میکنه. گفته خسرو انقدر توی فرار کردن عجله داشته که حتی واسه پسرش اسم هم نزاشته. اسم مادرِ پسرش آذر بوده…. آذر هم که می فهمه خسرو از ایران فرار کرده خودکشی میکنه و پسر عموش سرپرستی پسرش رو به عهده می گیره. پسر عمویی به اسم رحیم جلایی .
منو بابا با دقت تمام به حرفای هدایتی گوش می دادیم. آروم گفتم: پس اگه این
توجه لباسامو عوض کردم که برم تو آشپزخونه شام بخورم. به طاهره خانوم گفته بودم میل ندارم ؛ ولی الان احساس گرسنگی می کردم.
طاهره خانوم و میعاد تو آشپزخونه شام می خوردن. رابطه ی منو میعاد بعد از اون ماجرا تقریبا قطع شده بود. نشستم و واسه خودم غذا کشیدم. بی هوا پرسیدم: امروز کسی رفته تو اتاق من؟
میعاد عکس العملی نشون نداد و با بی تفاوتی همچنان غذاشو می خورد. طاهره خانوم یکم با دستپاچگی گفت: چطور مگه؟ – بعضی از وسایلم بهم ریخته اس…
– آ… آهان… من امروز رفته بودم اتاقتو مرتب کردم.
با تعجب نگاهش کردم… اتاق منو مرتب کرده؟ تا الان از این کارا نکرده. امروز عجیب شده بود. واسه مادرم خیرات می داد و اتاقمو مرتب می کرد!
– ولی چیزی که مرتب و تمیز نشده!
– پس… فردا هم مرتب می کنم.
– خیلی ممنون نیازی نیست.
– باشه… خودت میدونی.
مشغول غذا خوردن بودم که طاهره خانوم پرسید: حلوا رو دادی به تهمینه جون؟
پوزخند زدم و گفتم: تازه کلی فاتحه خوندن و گفتن خدا بیامرزه و جاش تو بهشت باشه!
سر بلند کرد و معنا دار بهم نگاه کرد که ادامه دادم: نه بهشون ندادم.
– چرا؟
– لازم نمیدونم اونا واسه پدر و مادرم فاتحه بخونن… دادم به یه پسر بچه.
دست بلند کرد و گفت: ثوابش به دستشون برسه ان شاالله. سهند؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بله؟ – جدیدا خطایی ازت سر زده؟
صاف ایستادم و در حالی که به چشماش نگاه می کردم با سردرگمی پرسیدم: منظورتون چیه؟
– هیچی… همینطور پرسیدم…
جمله ی “جدیدا خطایی ازت سر زده” رو با نگرانی ادا کرد…
چند لحظه ی طولانی بهش خیره موندم تا بلکه شاید منظورش رو از چهره اش بفهمم. موفق که نشدم با بیخیالی سر پایین انداختم و بقیه ی غذام رو خوردم. طاهره خانوم حوصله دردسر نداشت واسه همین همیشه از این بابت نگران بود. با این حال بعضی وقتا خواستهیا ناخواسته برام دردسر می ساخت.
*****
پاکت سیگارم که روی ویترین بود رو به بازی گرفته بودم و به یه گوشه زل زده بودم. نمیدونم تو فکر چی یا کی بودم. فکرم درگیر مسئله ی نا معلومی بود. حسام داشت قفسه ها رو مرتب می کرد و باباش حاج محسن هم کلا امروز نیومده بود.
– چیکار کردی بالاخره؟
بدون اینکه از اون نقطه ی نامعلوم چشم بر دارم گفتم: چیو چیکار کردم؟
– کار… پیدار کردی؟
– نچُ…
– یعنی هیچ موردی هم نبود که سر زده باشی؟
– یه تهیه غذا پیک می خواست ؛ ولی حقوقی که می داد کم بود.
اومد کنارم و گفت: چقدری بود حالا؟
جواب ندادم. چه فرقی میکنه. کم بود دیگه… هیچکدوممون حرف نمی زدیم و من همچنان پاکت سیگار توی دستمو به بازی گرفته بودم. کلافه از دستم کشیدش و گفت: بیخیال این کوفتی شو سهند .
بعدشم انداختش توی سطل. همون پاکت سیگاری که تازه گرفته بودم. مگه حسام نمی دونست من الان تو وضعیت بد مالی ام که اونو انداخت دور؟ اهمیت نداشت! انگشت شصت و اشاره ام رو از هم فاصله دادم و ستون پیشونیم قرار دادم.
– حالا چیکار میکنی؟
– اگه یه راه پیش روم باشه… همونو انجام میدم.
دستمو از روی پیشونیم برداشتم و روی پام کوبیدم.
– پاشو مغازه رو ببندیم بریم بیرون.
– کجا؟
– حالا تو پاشو… می فهمی.
بلند شدم و دم در مغازه ایستادم و حسام چراغا رو خاموش کرد و بعدشم کرکره رو پایینکشید. راه افتادیم سمت پراید حسام و سوار شدیم.
– حالا کجا میریم؟
– هر جایی که بتونه حال و هوای سهند خان رو عوض کنه!
پوزخند زدم و شیشه ی پنجره رو پایین دادم.
– راستی میگم چطوره که بیای تو مغازه و شریک ما شی؟
– تو که اوضاع رو میدونی چرا همچین پیشنهادی میکنی؟
– تو شریک ما میشی… شریک طاهره خانوم که نمیشی.
– بیخیال حسام… طاهره خانوم فقط ظاهرش آروم و مظلومه.
– اون که آره… اما سهند دست خودش نیست از سادگیشه… میعاد هم فوق العاده سادس. اونا اصلا نمیخوان به تو آسیب بزنن اما سورن از سادگیشون سو استفاده میکنه… مارمولکیه این سورن .
از آینه جلو به ماشین های پشت سرمون نگاه کرد. این چندمین بار بود که این کار رو می کرد. چشمش به آینه بود و گفت: این ماشین یکم مشکوک نیس؟
به حرف احمقانه اش اهمیت ندادم و به ماشین های جلو که حرکت می کردن نگاه کردم.
– هرطور شده باید یه کاری جور کنیم بری سر کار… حالا حقوقش هرچی که باشه… از هیچی بهتر نیست؟ ***** ستایش
جدیدا بازم از بچه ها امتحان گرفته بودم و داشتم تصحیح می کردم. چند برگه ای تصحیح کردم و برگه ی تینا رو جلو دستم گذاشتم. برگه رو سفید داده بود. وقتی سر کلاس برگه اش رو بهم تحویل داد و نگاهش کردم تعجبی نکردم. همون لحظه اول هم فهمیدم به خاطر لجبازی این کار رو کرده نه به خاطر این که هیچی نخونده… به برگه ی امتحانیش خیره موندم و به یاد رفتاراش افتادم. می دونم که اصلا از من خوشش نمیاد ؛ ولی چرا… چرا از منو
سهند خوشش نمیاد؟ هیچ بدی بهش نکردم. برگه رو روی تختم گذاشتم و
دستمو به سمت چشمام بردم. چند لحظه ای توی اون حالت موندم که گوشیم لرزید و من تازه فهمیده بودم که اونو روی ویبره گذاشتم. سهند بود!
– الو سهند؟
– سلام ستایش.
– سلام… خوبی؟
فقط یه نفس عمیق کشید و حرفی نزد…
– الو سهند؟
– ستایش!
ترسیدم… بی حرکت به یه گوشه نگاه کردم و گفتم: چیزی شده؟
– نمیدونم چرا هی نمیشه…
نفسشو با هق هق فرو خورد و ادامه داد: یادمه هفت سالم که بود بچه های محل همه دوچرخه داشتن الا من…. آقام پول نداشت چند وقتی بود بازار بدجور کساد بود. وقتی دید چطور دارم به دوچرخه سواری بچه ها نگاه می کنم اومد پیشم و گفت… هیچ دلت می خواست پسر یه مرد پولدار می بودی تا یه دوچرخه داشته باشی؟ گفتم نه… درسم که تموم شد نتونستم دانشگاه رو تا آخر برم و ولش کردم چون پول شهریه در کار نبود… اونجا بود که بابام یه بار دیگه بهم گفت سهند… دلت می خواست پسر یه مرد پولدار می بودی؟ بازم گفتم نه… چون با هیچی عوضش نمی کردم ؛ ولی حالا نیست که تو این موقعیت بازم اون سوالش رو تکرار کنه تا بازم بهش بگم نه هیچ دلم نمی خواست…
اشک روی گونه ام رو پاک کردم. منتظر موندم تا درد و دلاش رو ادامه بده… می دونستم دلش از چیا گرفته .
– ستایش؟
– جانم؟
– حتی بعد از این همه سال… هنوزم نتونستم در شان تو و خانوادت باشم…
شونه هامو با نا امیدی و ناراحتی پایین انداختم و با حالت دلسوزانه ای گفتم: سهند… این چه حرفیه…
– حقیقت همینه… من هیچ وقت پسر پولداری نبودم که خانوادت منو قبول کنن. من حتی تحصیل کرده هم نیستم. یادمه روزی که بهم گفتی دانشگاه قبول شدی اولش خیلی خوشحال شدم… بعدش که اومدم خونه خیلی فکر کردم. با خودم گفتم ستایش کجا و من کجا…! منوچهرخان حق داره نخواد حتی ریختمو ببینه.
– اون روزا مخالفت بابام به شدت مخالفت الانش نبود.
– الان هفت سال گذشته! هفت سال گذشته و من هنوز ایده آل نشدم.
چشامو بستم… اگه سهند هنوز ایده آل نشده به خاطر سنگ هایی هستش که بابا و سورن سر راهش می اندازن… منشی یه وکیل بود. سورن به خاطر مسئله ای موکل
اون وکیل شد و سهند رو پیشش خراب کرد… اینقدر بد سهند رو پیشش گفت که
بیرونش کرد… بعدشم سهند توی مغازه ی باباش کار کرد. مغازه ای که به اسم خاله طاهره بود… عمو رحیم که مرد سهند چند روزی مغازه رو تنهایی چرخوند… سورن زیر پای خاله نشست که این مغازه فروش نداره اجارش بده و کرایه ماهانه بگیر… خاله هم قبول کرد و سهند رو بیرون کرد. بعدشم که راننده ی تینا شد… مطمئنم این بار هم سورن توی اخراجش دست داشت.
– امروز با حسام رفتم یه چند جا دنبال کار… موارد جالبی نبودن .
– بازم تلاش کن سهند… خواهش میکنم نا اُ…
خواستم بگم نا امید نشو که در اتاقمو زدن و صدای سورن رو از اون طرف در شنیدم: ستایش…
هول شدم و خیلی سریع به سهند گفتم: من باید قطع کنم…
فوری قطع کردم. صدامو صاف کردم و گفتم: بله سورن؟ بیا تو…
در باز شد و خیلی آهسته وارد شد… از همون نیشخند های زیرکانه روی لبش بود. سر پایین انداختم و با گوشی توی دستم ور رفتم… گوشیمو هی از این دست به اون دست انداختم که گفت: مثل اینکه داشتی با کسی حرف می زدی!
بدون اینکه نگاهش کنم استرس وار پرسیدم: چطور مگه؟
شونه بالا انداخت و کنارم نشست… به تک تک وسایل توی اتاقم نگاه کرد و گفت: با اون پسره حرف زدی!
سر تکون دادم و عصبی نگاهش کردم. ابروهاشو به منظور “حالا مگه چی گفتم” بالا انداخت!
– اصلا حوصله ات رو ندارم سورن.
– می خوام بهت یه پیشنهاد بدم.
تند گفتم: پیشنهاد های تو به درد من نمی خورن.
– یکی از دوستام از تو خوشش اومده.
– بیخود .
به حرفم خندید و بعد چند لحظه کوتاه گفت: دوماد همایونفرا شدن افتخاره! این افتخار هم نصیب کسی میشه که در شانش باشه.
پوزخند زدم و گفتم: و حتما در شان دوست توئه …
– نه…
نگاهش کردم تا حرف تازه ای بزنه…
– ستایش من فقط می خوام تو ازدواج کنی.
بازم پوزخند زدم و گفتم: و این خواسته ی تو خیر خواهانه است! خیر خواهانه یا سودجویانه؟ کدومش؟ چی تو سرته؟
– ای بابا تو چرا باید اینطوری فکر کنی… هفت هشت ساله که به پای این پسره موندی… تو الان یه خانوم متشخصِ بیست و پنج ساله ی تحصیل کرده ای… اینا رو بفهم!
هیچی نگفتم. گوشم پر بود از این حرفا که هیچ علاقه ای به شنیدن و تکرارشون نداشتم.دستمو زیر چونه ام گذاشتم و چشمامو بستم. فقط تحمل کردم.
– به چی این پسر دل خوش کردی ستایش؟
دلم می خواست بگم به پاکی و مردونگی ای که تو نداری اما جراتش رو نداشتم. یاد حرف سهند افتادم که عمو رحیم چه جمله ای رو براش تکرار می کرد… به یه گوشه خیره شدم و پرسیدم: اگه سهند پسر یه مرد پولدار بود چی؟
اخم کرد و با شک پرسید: منظورت چیه؟
– منظورم اینه که اگه اون پسر عمو رحیم نبود و پسر یه مرد پولدار می بود… بازم مخالفت می کردین؟ بازم بهش می گفتین هیچی نداره و در شانمون نیست؟ مگه برای تو و مامان بابا همه چیز پول نیست؟
پرسشگرانه پرسید: چرا اینو گفتی؟؟
نچی کردم و کلافه از این که منظورم رو نمی گیره رومو ازش گرفتم …
– تو چیزی میدونی؟!
کلافه گفتم: چی داری میگی سورن…اه
*****
تینا
– حالا باید چیکار کنی؟
با حالت خستگی دستشو ستون سرش قرار داد و گفت: معلومه… بازم باید بگردم. دیگه خسته شدم تینا.
– خب چرا بیخیال نمیشی و نمیری پیش مامانت زندگیت رو بکنی؟
– نمیتونم اینقدر ساده بگذرم… این آخرین خواسته ی پدرم بود.
– اما تو تلاشت رو کردی… تو حتی نمیدونی اسم اون پسر چیه…
– اما اسم مادر و کسی که بزرگش کرده رو میدونم… این خودش خیلی کمک میکنه.
باهاش که حرف میزنم اعصابم بهم می ریزه… آخه آدم اینقدر احمق؟ من اگه جای این دختر بودم کاری می کردم که وکیل بابام تمام اموال بابامو به اسمم بزنه. اصلا نمی فهمم چرا اینقدر گیر داده که این برادر مفت خورش رو پیدا کنه… فکر کن! یه نفر پیداش شه که یه سری مال و اموالو مفت و مجانی تصاحب کنه! آدم حرصش می گیره. اصلا از کجا معلوم؟ شاید این پسره هم داره تو پول شنا می کنه و اصلا به این پولا نیاز نداشته باشه… اصلا شاید مرده. یه عکس از توی لب تاپش بهم نشون داد و گفت: ببین… این مادر برادرم بوده
… آذر! کسی که پدرم خیلی دوسش داشته اما ولش میکنه و میره خارج.
به عکس آذر دقیق شدم. زیاد نمیشه گفت زن زیبایی بوده اما خب همچین بدم نبوده… یه دختر ساده با ابرو های کشیده و چشم های درشت… یه روسری زده بود و موهاش هم زیاد بیرون نبودن. نمیدونم چرا با دیدنش دلم سوخت… با دیدن زنی که چند سال پیش پسر نامشروعش رو به تنهایی بزرگ کرده و
بعد چند ماه به خاطر جدا شدن از عشقش خودکشی می کنه، دلم سوخت…
بی هوا گفتم: قبر این زنه رو پیدا کن… پسرش اگه زنده باشه میره سر قبر مادرش …
اونجا می تونی پیداش کنی… تو الان یه هفته اس که داری دنبالش می گردی این راهو هم امتحان کن.
با خوشحالی بغلم کرد و گفت: وای تینا راست میگی… همین امروز میرم دنبال قبرش می گردم.
با دلسوزی گفتم: من کمکت می کنم.
با اینکه بابا بهم گفته بود بهتره قانعش کنم که بیخیالش بشه و اینقدر خودشو اذیت نکنه من دلم ماجراجویی می خواست به خاطر همین تصمیم گرفتم هر طور شده کمکش کنم. ذاتا فضول بودم و دلم می خواست بفهمم این پسر خوشبخت کیه که قراره مفت خوری کنه.
ویولت یه لحظه تو فکر رفت و گفت: قبر رو چطور پیدا کنیم؟
– قبرستون معروف اینجا بهشت زهرا است میریم اونجا یه آقایی هست که اونجا زندگی میکنه معمولا خیلی از قبر ها رو می شناسه شانس بیاریم این یکی رو هم بشناسه… هر چقدر بیشتر از این آذر بدونی راحت تر می تونیم پیداش کنیم.
با تکون دادن های سرش بهم گفت که حرفامو فهمیده. تو دلم قند آب می کردن که بالاخره یه مورد برای فض؛ ولی پیدا کردم. فقط باید کاری می کردم که بابام بویی نبره چون چندین بار برام تاکید کرده بود که به هیچ وجه کمکی نکنم و ویولت رو قانع کنم برگرده. بابا می گفت ممکنه برامون دردسر پیش بیاد.
همش تو فکر این بودم که چطور بابا رو دست به سرش کنم نباید بفهمه اصلا حال و حوصله ی سر و کله زدن با بابا رو ندارم .
*****

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن