رمان دومینو پارت۲

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

دیدم حوصله توضیح دادن نداره منم زیاد مشتاق نبودم. دوباره به نیم رخ ستایش نگاه کردم، اصلا حواسش به من نبود. ستایش هیچ وقت اطرافش رو نگاه نمیکنه. صدای قهقهه یه دختر و پسر جوون رو شنیدم که به میزم نزدیک میشد. تینا هنوز کنار من خودش رو روی یه صندلی جا داده بود؛ دختره رو به تینا با خنده گفت: پس دوست پسرت اینه!
سرم رو به سمت صدا چرخوندم. دختره دستش رو دور بازوی پسره حلقه کرده بود و هردوشون با لحن خاصی می خندیدن. دختر هدایتی وحشت زده به من نگاه می کرد. دوست پسر؟! منظورش من که نبودم؟ آخه به من نگاه می کرد!
تینا سعی کرد لبخند بزنه، لبخند زورکیش کاملا مشخص بود. خودش رو جمع و جور کرد و گفت: بشینید بچه ها!
هردوشون کنارمون نشستن و دختره گفت: چه دوست پسری واسه خودت دست و پا کردی تینا!
کاملا گیج و منگ بودم. با تعجب گفتم: ببخشید مَـ…
دختر هدایتی تو حرفم پرید و رو به دختره گفت: آره دیگه…
ملتمسانه به من نگاه کرد و بین چهار نفرمون سکوت ایجاد شد. منظورش از این حرکات چیه؟ یعنی چی؟ ذهنم پر از سوال بود… چشمم بین سه نفرشون می چرخید دهن باز کردم و گفتم: اِ… ببخشید من واقعا مُـ…
دختر هدایتی دوباره تو حرفم پرید. با لبخند گفت: سهند جان. مینا و کیارش… همونایی که درموردشون باهات حرف زدم!
بعد رو به دختر و پسر ادامه داد: از شما پیش سهند تعریف کردم …
سهند جون؟ مینا و کیارش؟ با من درموردشون حرف زده؟ چیزی نگفتم .
واقعا گیج شده بودم. نمیدونستم الان باید چی بگم. بگم منظورت چیه من اصلا نمی فهمم؟ یا اینکه… یا اینکه یه جورایی نقش بازی کنم؟ اصلا چرا باید نقش بازی کنم؟ دختره لبخند مشکوکی زد و گفت: پس امشب سهند احتمالا برات یه غافلگیری داره!
کیارش ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: بله احتمالا… درسته سهند خان؟
– آآآ….
چی بگم؟ اصلا یعنی چی؟ یه نگاه به دختر هدایتی انداختم که رو به پسره گفت: سهند قبلا منو غافلگیر کرده.
کیارش با خنده گفت: ای بابا تینا… بزار سهند یه کلمه حرف بزنه!
به نظرم بهترین کار این می اومد که اونجا رو ترک کنم. حداقل برای یه لحظه ی کوتاه. از جام بلند شدم و گفتم: من الان برمی گردم… ببخشید!
از جام که بلند شدم صدای دختره رو شنیدم که پوزخندزنان گفت: چی شد تینا؟ دوست پسرت که رفت!
تینا: الان میام.
رفتم سمت پارکینگ. دختر هدایتی هم پشت سر من می اومد. از پشت بهم رسید و دستم رو گرفت و سعی کرد من رو به سمت خودش برگردونه …با حالت طلبکارانه ای گفت: چیکار میکنی؟
برگشتم سمتش و گفتم: تو داری چیکار میکنی؟
– تو رو خدا این یه بار رو بیخیال اخلاق گندت شو وگرنه آبروم میره.
– منظورت چیه؟
با عصبانیت گفت: یعنی اینکه این یه بار اخلاق سگیت رو نشون نده!
چشم ازش گرفتم و با پوزخند خندیدم: هه …
– چرا میخندی؟
دیگ به دیگ میگه روت سیاه… نگاهش کردم و گفتم: ببین خانوم هدایتی! من نامزد دارم.
نامزدمم توی همین مراسم تولد جنابعالیه…
با دلخوری آروم گفت: تو نامزد داری؟
– نه دقیقا.
– یعنی چی؟
– یعنی یه نفر هست که بهش تعهد وفاداری دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم.
چند ثانیه با عصبانیت نگاهم کرد. زد رو سینه ام و گفت: مرده شور جفتتون رو ببرن… یه امشب رو دوست پسر من باش بعد برو ور دل همونی که بهش تعهد داری… فکر کردی عاشق چشم و ابروتم؟
– متاسفم که نمیتونم بهت کمک کنم.
با عصبانیت گفت: متاسفی؟ آخه تاسف تو به چه درد من می خوره؟ میگم آبروم میره چرا نمیفهمی؟ اصلا میدونی ماجرا چیه؟ من به اینا گفتم تو دوست پسرمی حالا اگه تو بزنی زیرش میدونی چقدر من خجالت زده میشم؟
– باید قبلش به من می گفتی… اونوقت شاید می تونستم بهت کمک کنم.
– مگه تو میزاری کسی باهات حرف بزنه؟ تو اصلا یه بار درست حسابی به من نگاه کردی؟
محکم و قاطع گفتم: نمیتونم کمکت کنم.
– گندت بزنن الهی… پسره ی گوه!
این رو گفت و با عجله ازم دور شد. از همونجایی که ایستاده بودم به میزم خیره شدم. دختره و پسره به تینا خندیدن و از اونجا رفتن .
*****
تینا
با عصبانیت گفتم: گندت بزنن الهی… پسره ی گوه!
بدون اینکه منتظر جوابی بمونم ازش دور شدم. اعصابم رو داغون کرد… لعنتی. با خودش چی فکر کرده؟ پسره ی بیچاره… بی لیاقت. از خداتم باشه که من دوست دخترت باشم.
آخه تو چی داری که واسه من خودت رو می گیری؟ حالا جلوی این مینا چی بگم؟ دلم میخواست برگردم پیش سهند و التماسش کنم که این یه بار رو بهم کمک کنه و نزاره ضایع شم؛ ولی غرورم به هیچ وجه اجازه نمی داد. از کنار میز که رد شدم صدای مینا رو شنیدم که با خنده بهم گفت: چی شد تینا؟ نکنه با دوست پسرت بهم زدی؟
بعدشم با کیارش هر هر خندیدن. دلم میخواست برگردم و یه چیزی بهشون بگم اما میدون
ستم اگه حرفی بزنم به حدی عصبی میشم که جشن تولدم رو خراب می کنم. کیارش و مینا از میز سهند بلند شدن و رفتن سر جای خودشون. هنوزم داشتن می خندیدن… خدایا خرد شدم! روی یه صندلی نشستم که هستی و سارا اومدن طرفم و گفتن: چی شد؟
دلم میخواست یه عالمه گریه کنم؛ ولی نمیشد… نمیتونستم گریه کنم فکر کن توی تولدت جلوی این همه مهمون گریه کنی. هستی به شونه ام زد و گفت: با توام تینا؟ میگم چی شد؟
– پسره ی بی شعور… گفت من نامزد دارم نمیتونم کمکت کنم.
سارا با تعجب گفت: نامزد داره واقعا؟
– من چه میدونم بابا… گفت عاشق یه دختره و نمیتونه بهش خیانت کنه…
با صدای بلندتری ادامه دادم: حالا انگار من ازش خواستم تا ابد باهم باشیم… آخه چه خیانتی عقب افتاده ی ذهنی!
هستی با مشتش زد روی میز و گفت: خیلی پر روئه بخدا …
بعد کمی سکوت که بینمون بود سارا گفت: این پسره هیچی نداره… اگه بابای تو بهش کار نمیداد چی بود؟ هیچی نبود… به بابات بگو ردش کنه پی کار خودش و یه راننده ی دیگه برات بگیره… ماشین رو که از زیر پاش بکشه بیرون و خبری هم از پول نباشه به دست و پات می افته!
به سارا نگاه کردم و به حرفاش فکر کردم… اگه بابام از سهند نمی خواست راننده ی من بشه الان سهند بیکار بود… حق با ساراست اگه سهند برگرده به روزای بی پولیش به دست و پام می افته. زن باباش هم که نمیزاره تو مغازه شون کار کنه… شنیدم زن باباش مغازه شون رو اجاره داده و پول اجاره ای که میگیره رو میزاره تو جیبش… لبخندی گوشه ی لبم نشست که صدای مامان رو شنیدم، همونطور که بهم قول داده بود برای تولدم اومده بود.
– تینا عزیزم؟ نوبت به کیک تولدت رسیده.
یه کیک خیلی خیلی بزرگ و دخترونه بود… همه برام دست می زدن و تولدت مبارک می خوندن. شمع هامو که فوت کردم شدت دست زدن بیشتر شد… بعضی ها هم سوت می کشیدن. داشتم کیک رو می بریدم که یه صدای بلند همه مون رو شوکه کرد… دعوا شده؟
****** سهند
دختره ی پررو که رفت به دیوار تکیه زدم. توی زندگیم اینقدر زخم زبون شنیدم که حرفای چرت و پرت این دختره ناراحتم نمی کرد فقط بدجور حرص می خوردم. با میز کیک تولد و کادوها فاصله ی نسبتا زیادی داشتم. از دور به میز نگاه کردم به بسته ای که به عنوان کادو خریده بودم. بسته ی کوچیکی که نسبت به بعضی کادوها کوچیکتر بود و نسبت به بعضی دیگه بزرگتر… محو تماشای کادوها بودم و فکرم یه جای دیگه بود… نمیدونم دقیقا کجا بود… اصلا نمیدونستم دقیقا دارم به چی فکر میکنم. صدای آرومی شنیدم که باعث شد ضربان قلبم بالا بره…
– سهند!
به طرف صدا برگشتم، ستایش بود. چشمام فقط چشماش رو میدید… اونم مستقیم به چشمای من نگاه می کرد. تمام لحظاتی که نشسته بودم و از دور نگاهش می کردم یه طرف و این لحظه هم یه طرف… با دیدنش حسی بهم دست داد که بهم اجازه نمی داد حتی یه قدم به جلو بردارم و بهش نزدیک بشم. بعد از لحظاتی که هردومون بهم خیره شده بودیم سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد… منم سرم رو پایین انداختم و لبخند آرومی زدم… هروقت خیره نگاهش می کردم خجالت می کشید و همین عکس العمل رو نشون می داد. سر بلند کردم و دوباره نگاهش کردم …
هنوزم سر به زیر انداخته بود. گفتم: حالت خوبه؟
توی چشمام نگاه کرد و سرش رو به نشونه ی بله چند بار تکون داد. وقتی سرش رو بالا اورد دیدم چقدر اشک توی چشماش جمع شده! با دیدن چشماش ناخودآگاه صورتم حالت غمگینی به خودش گرفت. چند ثانیه توی سکوت به اشکاش نگاه کردم و برای اینکه بهش نهیب بزنم که دلم نمیخواد گریه اش رو ببینم محکم گفتم: ستایش!
با پشت دستش اشکاش رو پاک کرد و گفت: سهند خیلی دلم برات تنگ شده بود… خیلی داره سخت می گذره… خیلی.
نگاهم رو ازش گرفتم و به جمعیت نگاه کردم… به منم داره سخت میگذره. فقط چون من یه مردم و تمام غصه هام رو توی دلم می ریزم کسی باورش نمیشه! دستی به ته ریشم کشیدم و رو به ستایش گفتم: ستایش! واسه وضعیتی که قراره تغییر کنه خودت رو ناراحت نکن.
– یعنی تو واقعا ناراحت نیستی؟
– نه! چون ایمان دارم که با همین دستای خودم میتونم زندگیم رو تغییر بدم.
– ای کاش میتونستم مثل تو فکر کنم.
– ستایش فقط بهم مهلت بده… همه چیز رو حل میکنم. سخت کار میکنم و پول درمیارم… این مشکل من که حل بشه دیگه بابات اینا دلیلی برای مخالفت ندارن .
– دیشب یه دعوای حسابی توی خونه مون راه افتاد… گفتن باید فکر تو رو از سرم بیرون کنم!
– چون من پسری ام که هیچی نداره! من هیچی از خودم ندارم؛ ولی خیلی چیزا رو میتونم داشته باشم… خیلی ها اول زندگی هیچی نداشتن بعدا دوتایی به دست اوردن… قرار نیست همه پولشون از پارو بالا بره.
– طرز تفکر من و خانواده ام زمین تا آسمونه …
سری به نشانه ی تاسف تکون دادم و چیزی نگفتم. هردومون سکوت کرده بودیم و به یه گوشه خیره شده بودیم. یهو یه صدا شنیدم که با طعنه گفت: به به آقا سهند! احوال شریف؟
به طرف صدا که برگشتم سورن رو دیدم. درحالی که دستاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود بهمون نزدیک می شد. چنان اخمی به ستایش کرد که ستایش سرش رو پایین انداخت و به یه سمت دیگه چرخید ؛ ولی همچنان کنار من ایستاده بود.
سورن بهم نزدیک شد و انگشتش رو روی کت توی تنم گذاشت و پوزخند زنان گفت: خوشتیپ کردی!
ازش فاصله گرفتم و حرفی نزدم. چشمش رو از یقه ی کتم گرفت و به چشمام نگاه کرد .
لبش رو با دندوناش گرفت و گفت: حدت کو؟
با خونسردی گفتم: کمه کمم که باشم… کمتر از تو نیستم!
دستاش رو بالا اورد و گفت: به خون کسی آلوده نیستن!
با ابروهاش به دستام اشاره داد و گفت: ببینم دستاتو!
عکس العملی نشون ندادم که پوزخند زد و گفت: که گفتی کمتر از من نیستی!
چشام رو بستم. سعی کردم عصبی نشم… باز میخواد بحث اون خدا بیامرز رو پیش بکشه… چشمام رو باز کردم و گفتم: من کسی رو نکشتم .
– پیش کدوم روانشناس رفتی که اینقدر خوب واسه وجدانت لالایی خونده؟
ستایش پا درمیونی کرد و با بغض گفت: سورن… خواهش میکنم!
سورن: تو یکی ساکت!
– لازم ندیدم پیش کسی برم که وجدانم رو بخوابونه!
ابرو بالا انداخت و خیلی جدی گفت: چون اصلا وجدان نداری…
ستایش تقریبا محکم با صدای نسبتا بلندی گفت: سورن!
سورن هم با اخم چشماش رو بست و خطاب به ستایش داد زد: گفتم تو یکی ساکت!
با خشم و عصبانیت توی چشمام نگاه می کرد… بی هیچ حرفی؛ ولی هردومون خوب می دونستیم که توی دلمون چه غوغایی به پا شده… غوغایی از خشم و نفرت. اونا از من بدشون میاد چون من خیلی چیزا رو درموردشون میدونم. از من متنفرن چون من هیچی ندارم و خیلی چیزا رو میدونم… زد و بند بازی ها رو من میدونم! قاچاق مواد رو من میدونم!
کلاه برداری ها رو من میدونم! همه ی اینا رو من میدونم و رو نمیکنم. رو نمیکنم چون مدرک ندارم… یه دلیل محکم تر… رو نمیکنم چون دختر منوچهر و خواهر سورن رو می خوام! همینجوریشم هزارتا مانع هست وای به روزی که رو کنم! چشمای سورن هنوز به من بود. سرش رو یکم بالا تر گرفت و گفت: تو یه چهل تیکه ای… پر از وصله های رنگارنگ!
آروم و شمرده گفتم: هیچ وصله ای به من نمی چسبه… الا اینکه بهم وصله ی ناجور قتل زدن!
صورتش از خشم جمع شد و توی یه حرکت ناگهانی یه مشت محکم به صورتم زد. انتظارش رو نداشتم واسه همین بدجور روی زمین افتادم. ستایش جیغ زد و همه ی نگاه ها به سمت ما چرخید. انگار همه تازه متوجه ی من و سورن شدن. پشت دستم رو روی صورتمگذاشتم و همون جا روی زمین نشستم که سورن گفت: تو فقط یه قاتل نیستی! تو یه پسر پا پتی هستی که فقط رو مخی!
پوزخندی زد و برای اینکه همه بشنون با صدای بلندتری ادامه داد: تو حتی پول خریدن یه کت رو هم نداری و کت منو پوشیدی بیچاره!
نگاه همه روی سرم آوار شد… من… کت کیو پوشیدم… حس کردم… چه احساسی؟ ته دلم خالی بود… یه چیزی خورد شد به اسم غرور. یه لحظه حس کردم همه دارن با نگاهشون منو می خورن… کت منو پوشیدی بیچاره… صدای میعاد توی گوشم زمزمه کرد: یه کت اسپرت از دوستم گرفتم اگه میخوای بپوش… یه کت از دوستش… چطور من فکرم به سورن نرسید؟ خون توی تمام صورتم در جریان بود… احساس میکردم از عصبانیت شدید تمام خونم داره از چشمام بیرون میزنه… و تمام این احساسات من فقط در یک ثانیه اتفاق افتاد.
حسین به طرفمون اومد و سورن رو کنار زد و گفت: چته تو؟ چیکار میکنی؟
بعدشم به طرف من اومد و سعی کرد از روی زمین بلندم کنه. با تندی دستم رو از دستش بیرون کشیدم… من امشب به خاطر این کت لعنتی غرورم خرد شده بود! برای من چه ننگی بالا تر از این که ندونسته کت دشمنم رو پوشیدم؟ بلند شدم و مقابل سورن ایستادم. چشمای ستایش پر از اشک بود. چشم تو چشم سورنی شدم که فقط چند ماه از من بزرگتر بود…
چشم تو چشم سورن همایونفر. فقط نگاه مهمونای اون جشن تولد به من بود؛ ولی من به حدی غرورم شکسته شد که احساس کردم نگاه تمام دنیا به منه! کت رو از تنم بیرون کشیدم و محکم به سینه ی سورن کوبیدمش و چون عکس العملی نشون نداد درست روی کفشاش افتاد. هیچ حرفی بین کسی رد و بدل نمی شد. اون لحظه با اینکه دوست داشتم یه بار دیگه به ستایش نگاه کنم؛ ولی این کار رو نکردم… ترسیدم اون به جای سورن خجالت بکشه؛ ستایش روحیه ی خیلی حساسی داشت! کت رو که به سمت سورن پرت کردم یه نگاه خیلی کوتاه به جمعیت انداختم و از حیاط بزرگ خونه ی هدایتی زدم بیرون .
صدای ستایش که منو صدا زد و می خواست دنبالم بیاد و صدای منوچهر که سرش داد کشید که سرجاش بمونه آخرین صداهایی بودن که شنیدم.
حتی سراغ ماشین هم نرفتم… اونم الان مثل اون کت لعنتی بود… اونم مال من نبود. غرورم بدجور شکسته شده بود اونقدر که بیشتر از این تحمل اون جمع رو نداشتم. درمونده تر از هر روزی بودم… ای کاش اون کت لعنتی رو نمی پوشیدم. یه چیز کم ارزش باعث شد جلوی اون همه آدم غرور من شکسته بشه. حال خودم رو نمی فهمیدم. توی خیابون ها تلو تلو می خوردم. تو کل زندگیم هیچی نداشتم جز یه غرور که امشب از دستش دادم. واسه یه مرد چه چیزی مهمتر از این؟ حال کسی رو داشتم که توی یه معامله ی بزرگ شکست خورده.
به سر خیابون که رسیدم دست تکون دادم و اولین تاکسی برام نگه داشت. این غرور لعنتی چه مسئله ی مهمیه لا مصب…. دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و به بیرون نگاه می کردم .
لرزش گوشیم رو حس کردم که داشت توی جیبم وول می خورد… ستایش بود …اصلا دوست نداشتم با کسی حرف بزنم… حتی اگه ستایش باشه. بعد از چند دقیقه ی کوتاه یه پیام از طرفش دریافت کردم.
– ازت نمی خوام که برگردی خونه ی هدایتی. چون میشناسمت و میدونم الان چه حالی داری. سهند من ازت معذرت می خوام به خاطر تمام اتفاقاتی که امشب افتاد. باور کن نمیدونستم سورن همچین آبرو ریزی راه می اندازه!
گوشی رو توی دستم نگه داشتم و دوباره به خیابون ها چشم دوختم. به در خونه که رسیدم کرایه رو حساب کردم. پشت در که ایستادم صدای قدم های یه نفر توی حیاط به گوشم رسید. فهمیدم یه نفر توی حیاطه. تا در زدم طاهره خانوم در رو باز کرد قبل از اینکه کنار بره اطراف رو نگاهی کرد و گفت: ماشینت کو؟
میگه ماشینت! رفتم توی حیاط. خبری از کفشای میعاد نبود یه حسی بهم می گفت کسی جز طاهره خانوم خونه نیست. گفتم: میعاد کو؟ – من میگم ماشینت کو… تو میگی میعاد کو؟
در حالی که می رفتم سمت خونه گفتم: گذاشتمش خونه ی صاحابش… حالا میعاد کو؟
بهم نزدیک شد و با نگرانی پرسید: نکنه اخراجت کرد؟
– دِ آخه چرا باید اخراجم کنه؟
– پس کو ماشــ…
کلافه با عصبانیت داد زدم: اهَ…
نشستم رو سکوی توی حیاط و دستم رو روی چشمام گذاشتم. وقتی حال نداری عالم و آدم سوال پیچت میکنن… اونم که دید اعصابم سر جاش نیست دیگه حرفی از ماشین نزد. با فاصله کنارم روی سکو نشست و دستاش رو گذاشت روی زانوهاش پشت دستم رو گذاشتم روی دهنم و به یه گوشه خیره شدم… امشب به حدی داغون شدم که حتی حال نداشتم خودم رو خالی کنم. ذهنم پر از خلا بود که طاهره خانوم با صدای بغض داری گفت: امشب که تو اینجا نبودی و میعاد هم رفت بیرون… فهمیدم چقدر تنها شدم… دلم هوای باباتو کرد.
فکرم رفت طرف بابا… الان پنجاه روزه که کنارمون نیست! نمیدونم احتمالا یکی دو روز هم بیشتر. طاهره خانوم آهی کشید و گفت: سهند نمیدونم چرا بعد این همه سال هنوزم نسبت به من بدبینی.
– من نسبت به تو بدبین نیستم. هیچ وقت نبودم.
– پس چرا هیچ وقت منو مادر خودت ندونستی؟
– مگه بودی؟
– من به تو هیچ بدی نکردم .
– آره خب… تو هیچ وقت بد منو پیش خانواده ی خواهرت نگفتی!
– اونا خودشون کلا مخالفن… من چه خوب تو رو بگم چه بدتو فایده ای نداره. من تو رو مثل میعاد میدونم… تو دو سالت بود من زن بابات شدم… خیلی تعجب میکنم منو مثل مادرت نمیدونی!
– تو رو مثل اون نمیدونم چون نمیدونم اون چه طور مادری بود…! اون چطور مادری بود؟ تو میدونی؟
– اون موقع هم که زنِ بابات شدم هیچکس درموردش حرف نمیزد. منم مثل تو فقط عکساش رو دیدم. چهره ی مهربونی داشت… تو خیلی به اون رفتی.
دستام رو به عقب بردم و ستون خودم قرار دادم. سرم رو بالا گرفتم و به آسمونی که فقط چند تا ستاره توی خودش داشت نگاه کردم. مطمئنا که ستاره ی من نمیتونن باشن… دوباره یاد میعاد افتادم. آروم گفتم: میعاد کجاست؟ – با دوستاش رفتن بیرون… نمیدونم والا…
– خیلی مراقبش باش! من نصیحتش میکنم بهش بر میخوره…
– مگه اتفاقی افتاده؟
– اگه با سورن و دو سه تا از اون دوستای آشغالش نپلکه اتفاقی نمی افته…
– وا… تو با سورن مشکل داری چرا به میعاد گیر میدی؟
از جام بلند شدم و گفتم: من با کسی مشکل ندارم!
کلید توی در چرخید… پشت سرم رو که نگاه کردم میعاد رو دیدم. چشمش به من بود و با تردید وارد خونه شد. ناخودآگاه با دیدنش اخمام تو هم رفت. یه نگاه کوتاه به طاهره خانوم انداخت و دوباره به من نگاه کرد… آروم اومد توی خونه و در رو پشت سرش بست. زیر لب سلام کرد…
– سلام… زود اومدی داداش!
یه جوری رفتار می کرد که انگار می دونست چه مرگمه… ترسیده بود. یه قدم جلو برداشتم و صاف توی چشاش نگاه کردم. طاهره خانوم شصتش خبر دار شد که از دست میعاد یه جورایی کفری ام… اونم از جاش بلند شد و زل زد به ما دوتا .
خیلی آروم نفس تقریبا عمیقی کشیدم و گفتم: اون کت مثل اینکه خیلی هم اندازه ام نبود!
با صدای آروم تری که خودمم به زور شنیدم ادامه دادم: چرا نگفتی مال کیه؟
آب دهنش رو قورت داد و گفت: مگه چی شده؟
بیشتر عصبی شدم… آقا داره می پرسه چی شده؟! یعنی واقعا نمیفهمه؟ داد زدم: چرا به من نگفتی اون لباس لعنتی مال سورن عوضیه؟
جا خورد… مثل آدمایی که انتظار چیزی رو ندارن… گفت: من…من… یعنی سورن گفت..
. منم گفتم…
– سورن چی گفت؟
– گفت این کت رو بدم تو بپوشی که تو جمع اونا…
حرفش رو بریدم و عصبی داد زدم: که تو جمع اونا خرد شم؟
کلافه داد زد: نـــه…. که تو هم مثل اونا یه دست لباس شیک بپوشی!
عصبی خندیدم و گفتم: تو به اون آشغال اعتماد کردی؟ فکر کردی اون دل نگرون منه؟
– خب چی شده مگه؟
– ندونم کاری تو غرور منو جلو بچه مایه دارا خرد و خاکشیر کرد!
طاهره خانوم هیچ حرفی نمی زد و فقط با نگرانی به ما نگاه می کرد… یه خورده گیج و منگ بود. مثل اینکه نمیدونست ماجرای کت چیه چون پرسید: بگین ببینم چه خبره؟
دو دستم رو روی صورتم کشیدم… بعدشم دست راستم رو روی پیشونیم نگه داشتم. زیر لب گفتم: آخه تو چرا اینقدر ساده ای میعاد؟
آروم آروم قدم برداشتم سمت همون سکوی توی حیاط و روش نشستم. دستم رو بالا اوردم و دو انگشتم رو روی لبم گذاشتم. دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم. یه جوری آروم بودم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. به گردنم دست کشیدم… انگشتام رو بین موهام فرو کردم… دو دستم رو پشت گردنم بردم و توی هم قلابشون کردم. سرم رو پایین انداختم و به نوک کفشام نگاه کردم… چشامو بستم و سورن پوزخند زد …
چشمامو بستم و چشمای ستایش پر اشک شد… دست سورن با حالت تمسخر روی یقه ام کشیده شد… بازم پوزخند زد ؛ ولی این بار همزمان شد با افتادن کت روی کفشای برق افتاده اش… همه ی اینا رو از روی کفشام دیدم…
سر بلند کردم و مستقیم به میعاد نگاه کردم. اونم بدون اینکه حرفی بزنه به من نگاه می کرد. میدونستم میعاد از روی قصد و منظور این کار رو نکرده… میعاد یه برادر ساده اس که سادگیش واسه برادرش گرون تموم میشه… فقط همین! طاهره خانوم وقتی دید هردومون آرومیم سری تکون داد و رفت توی خونه. به ظاهرش می اومد برخلاف چند دقیقه ی پیش اصلا هم ذهنش درگیر نیست که چه اتفاقی افتاده. زن عجیبی بود. طاهره خانوم که رفت میعاد آروم قدم برداشت و به سمتم اومد. دستشو روی شونه ی من گذاشت و گفت: معذرت می خوام…
دستشو پس زدم و چیزی نگفتم. نه اینکه نبخشیده باشمش… فقط حوصله ی این حرفا رو نداشتم. کنارم نشست و بعد نفس عمیقی گفت: دیشب خواب بابا رو دیدم. به مامان نگفتم با خودم گفتم اگه بگم غصش می گیره…
– پس چرا به من گفتی؟ من غصم نمی گیره؟
– مرد اگه غصش بگیره که زندگیشو باخته. سهند ببخش جون بابا…
از جام بلند شدم و درحالی که می رفتم سمت اتاقم زیر لب گفتم: بابا خیلی وقته دیگه جون نداره!
***** ستایش
بغض سختی گلوم رو گرفته بود سهند از جاش بلند شد و کت رو محکم به سینه ی سورن کوبید. دنیا رو سرم آوار شد. می تونستم خیلی خوب تصور کنم سهند چقدر شکسته شد. غرورش فقط برای خودش مهم نبود برای منم مهم بود. دلم میخواست بمیرم. دستامو روی صورتم گذاشتم و با دو انگشت اشاره ام اشک های زیر چشمم رو پاک کردم. چشمامو که باز کردم دیدم سهند بدون اینکه به کسی نگاه کنه داره میره… یه قدم به جلو برداشتم و صداش زدم…
– سهند …
میخواستم جلو تر برم که با شنیدن صدای داد بابا که با تحکم گفت بمون سر جات دیگه جُم نخوردم. وقتی سهند از جلوی چشمم دور شد سرمو پایین انداختم و دستمو روی دهنم گذاشتم… چشمامو بستم و گونه هام خیس شد. همش تقصیر من بود نباید می اومدم پیش سهند.
اگه من نمی اومدم تو جمع شرمنده نمی شد. به جمعیت پشت کرده بودم و صدای محو بقیه به گوشم می رسید… صدای آقای هدایتی که نزدیک می شد و خطاب به بابا می گفت: چی شده منوچهر خان؟
– ای کاش می گفتی این پسره هم دعوته هدایتی!
– سهند رو میگی؟ اون که با کسی کاری نداشت…
سورن آروم در گوش آقای هدایتی چیزی گفت و دیگه کسی حرفی نزد. دستامو از صورتم برداشتم و رفتم سمت تینا. یه جوری شده بود… معلوم بود که حسابی تو ذوقش خورده بود. اولش حواسش نبود ؛ ولی وقتی دستاشو
توی دستام گرفتم به خودش اومد و بی هیچ حرفی توی چشام نگاه کرد. دستاشو آروم فشار دادم و گفتم: معذرت می خوام که این اتفاق توی تولد تو افتاد… امیدوارم ما رو ببخشی و از کادویی که برات گرفتم راضی باشی… تولدت مبارک عزیزم خداحافظ…
اینقدر بی حوصله شده بود که جواب هیچ کدوم از حرفامو نداد و فقط زیر لب خداحافظی کرد. تندی رفتم سمت میزم و کیف و مانتوم رو برداشتم… جایی که سهند به خاطرش رنجیده خاطر شده باشه دیگه جای منم نیست. مامان صدام می زد و ازم می خواست نرم. اما اهمیت ندادم. سورن و بابا هم همینطور؛ ولی من به اونا هم اهمیت ندادم. حتی سورن اومد دست منو بگیره ؛ ولی بابا جلوش رو گرفت و گفت حالا که میخواد بره بزار بره!
وقتی رفتم توی پارکینگ با دیدن ماشین سهند آه کشیدم. کنارش ایستادم و به و ان یکادی که به آینه ی ماشین آویزون بود چشم دوختم. به اون نگاه می کردم و فکرم پیش سهند بود. اینکه الان در چه حالیه خارج از تصور بود… یعنی حال دقیقش خارج از تصور بود. سهند مردی بود که تمام غصه هاش رو توی دلش می ریخت. امشب هم من شک ندارم که همین کار رو کرد. بازم توی دلش ریخت. گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم و انگشت شصتم شروع به نگارش یک پیام کوتاه کرد… پیام کوتاهی که کوتاه نبود… تمام روح من توش بود. بازم به و ان یکاد خیره شدم که صدای یه نفر رو شنیدم …
– ستایش!
برگشتنم به سمت صدا مصادف شد با چشم در چشم شدن سورن. برادری که امشب عشقمو بدجور رنجوند. گاهی وقتا با خودم فکر میکنم اگه قرار باشه بین سهند و خانوادم یکی رو انتخاب کنم واقعا این کدومه که انتخاب میشه؟ خیلی آروم به سمتم قدم برداشت و دوباره صدام زد… من که ایستادم… چرا دوباره صدا می زنی؟
– اومدم سراغت بهت بگم آبرو ریزی نکن و برگرد… ای ی ی… این دختره میخواد شمع هاشو فوت کنه و کیکشو ببره.
واقعا چرا باید برگردم؟ یه دلیل بده تا برگردم به این مهمونی کوفتی. اصلا
چرا باید تو صورت تویی نگاه کنم که امشب غرور یه مرد رو جلوی همه شکوندی… واقعا شرم نداری سورن؟ یه درصد به این فکر نکردی یه نفر پیدا شه غرور تو رو بشکنه؟
هنوز توی چشماش نگاه می کردم و این جملاتی بودن که با نگاهم می خواستم بهش بفهمونم… چرا به زبون نیاوردم؟ دسته ی کیفم رو محکم تر گرفتم و مصمم از سورن رو برگردوندم. بدون اینکه حرفی بزنم به سمت در خروجی پارکینگ قدم برداشتم. صداش که تقریبا داد می زد توی فضای پارکینگ پیچید: میخوای بری؟ اونم به خاطر یه پسر بی شعور؟ به جهنم…
زیر لب غریدم: خود بی شعور که تویی…
از خونه که زدم بیرون آروم آروم به طرف خیابون اصلی قدم برداشتم. نگام به قدم هایی بود که بر می داشتم. واقعا مامان و بابا براشون اهمیت نداشت دختر جوونشون این وقت شب داره توی خیابون می چرخه؟ کی براش مهمه که من الان اینجا توی خیابون دارم قدم می زنم اونم این وقت شب… کی براش مهمه؟ سهند؟ اگه حتی فقط اون براش مهم باشه منو راضی میکنه… ماشینا دارن برام بوق میزنن… کی براش مهمه ماشین هایی که مدلشون دهن آدمو پر میکنه و لبخند راننده هاشون دل آدمو از ترس خالی میکنه دارن برای من بوق میزنن؟ سهند؟ اگه حتی فقط اون براش مهم باشه منو راضی میکنه.
یه تاکسی جلوی پام ایستاد. دربست گرفتم و ناخودآگاه آدرس خونه ی خاله طاهره رو دادم… واقعا ناخودآگاه بود؟ نه…نه واقعا نبود… منی که از اوضاع خبر داشتم چرا باید ناخودآگاه تصمیم بگیرم؟ ماشین جلوی در خونه متوقف شد. پیاده شدم و ماشین که حرکت من چشم دوختم به خونه ی خاله طاهره… یعنی سهند برگشت
خونه؟ چرا قبل از اینکه بیام اینجا به این مسئله فکر نکرده بودم که شاید اصلا خونه نیومده باشه… حالا که شک دارم دیگه دلم نمیخواد بهش زنگ بزنم که بفهمه من اینجام.
کوچه ی نسبتا باریک کاملا خلوت بود… کیفم رو محکم تر گرفتم و جلوی
در ایستادم. دستمو مشت کرده بالا اوردم که در بزنم. ؛ ولی… من که گفتم اگه اینجا نباشه دلم نمیخواد بفهمه که اومدم… دستمو پایین اوردم. نفسمو تو سینه حبس کردم… دلم بدجور می خواست کنارش باشم… بدون لحظه ای فکر دستمو بالا اوردم که اونو روی در بکوبم.
قبل از اینکه دستم با در اصابت کنه در باز شد و میعاد توی چارچوب در ظاهر شد. هم من با دیدنش تعجب کردم هم اینکه اون تعجب کرد… حتما به خاطر اینکه انتظار دیدن منو این وقت شب نداشت. منم واقعا از باز شدن ناگهانی در جا خورده بودم. چند ثانیه کوتاه توی صورتم خیره موند و با تعجب گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟
آروم و بی حوصله گفتم: سلام…
– کیه میعا….
توجه ام به سمت صاحب صدا جلب شد… سهند بود… که با دیدن من جمله اش نیمه کاره موند. هرچقدر میعاد کنار می رفت زاویه ی دید منو سهند بیشتر می شد. اونم جا خورده بود…. میعاد من منی کرد و گفت: من… من داشتم می رفتم بیرون… با اجازه!
اما منو سهند بدون توجه به حرفش هنوزم تو چشمای هم خیره بودیم. با تعجب به من نگاه می کرد و حرفی نمی زد.
– چرا نمیای تو…
غمگین گفتم: سلام…
سرش رو به نشونه ی سلام تکون داد و چیزی نگفت. سرمو پایین انداختم و چند قدم به جلو برداشتم و رفتم توی حیاط.
*****
تقریبا کنار هم با فاصله توی حیاط نشسته بودیم… پیشنهاد کرد بریم توی خونه بشینیم ؛ ولی من هوای بیرونو ترجیح دادم. هنوز هیچ حرفی نزده بودیم و فقط به آسمون نگاه می کردیم. بدون اینکه نگاهش کنم بالاخره
صداش رو شنیدم: فکر نمی کردم بیای اینجا.
– منم فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیافته که من دلم آروم نگیره و بیام اینجا.
کمی مکث کرد و گفت: اگه واقعا به خاطر اون قضیه اومدی باید بهت بگم فراموش کردم!
همین چند دیقه پیش.
به نیم رخش نگاه کردم و گفتم: تو چرا همه چی رو اینقدر سریع فراموش می کنی؟
– همه چی رو نه… فقط بعضی چیزا رو.
– میدونم کار سورن خیلی اشتباه بود…
تو حرفم پرید و با تحکم گفت: ستایش!
سر پایین انداختم و حرفمو ادامه ندادم. حق با سهندِ من نباید این بحث رو ادامه بدم. اون امشب جلوی یه عده آدم غرورش شکسته شده… نباید با دلداری های بیخودم نمک روی زخمش باشم. کیفم رو که کنار پام گذاشته بودم توی دست گرفتم و از جام بلند شدم.
– من دیگه باید برم.
– من می رسونمت.
– آخه تو که…
– این وقت شب تنهایی؟ اصلا حرفشم نزن. میرم لباسامو عوض کنم.
دیگه مخالفتی نکردم و همون جا منتظرش موندم تا برگرده. با خودم گفتم… چرا سورن و بابام نگفتن این وقت شب تنهایی؟ سهند که برگشت گفت به آژانس زنگ زده و الان می رسه. خیلی آروم یه مسیر خیلی کوتاه رو برای چند بار طی کردم… مکثی کردم و به چشمای سهند نگاه کردم که داشت به
گلدونای شمعدونی گوشه ی حیاط نگاه می کرد. صدای بوق یه ماشین که
اومد سهند به خودش اومد و گفت: فکر کنم آژانس اومد …
پشت سرش راه افتادم و از خونه زدیم بیرون. حق با سهند بود آژانس اومده بود و منتظر ما بود. هر دو نشستیم. سهند جلو و من عقب. بعدشم سهند آدرس داد و راه افتادیم. یه آهنگ غمگین پاپ در حال پخش بود. صدای ضبط خیلی کم بود اما آهنگ قابل شنیدن بود. ؛ ولی الان کی حوصله ی آهنگ شنیدن داره! دقیقا پشت سر سهند نشسته بودم. چقدر دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم ؛ ولی حرفی برای زدن نداشتم. یه جورایی کم حرف بودم. سهند هم کم حرف تر از من! گاهی به انگشتام نگاه می کردم و گاهی هم به چراغای توی خیابون تا اینکه انتظار رسیدن به پایان رسید. که ای کاش هیچ وقت به پایان نمی رسید! ماشین توقف کرد اما سهند تکونی نخورد. فقط گفت: برو ستایش شب بخیر… منم با همین آژانس برمی گردم.
تعارف کردن سهند به خونه اصلا امکان نداشت واسه همین سری تکون دادم و زیر لب گفتم: شب بخیر.
از ماشین که پیاده شدم چند ثانیه بی هیچ حرفی تو چشمای هم نگاه کردیم. دلم می سوخت از اینکه سهند یه بار دیگه توسط خانواده ی من خرد شده بود و من نمی تونستم کاری کنم .
چشم ازش بر داشتم و به سمت در خونه رفتم. کلید رو توی در انداختم و درو باز کردم. برگشتم و یه بار دیگه توی چشماش نگاه کردم. یعنی هیچ حرفی برای گفتن نبود؟ سر پایین انداختم و رفتم توی خونه. درو که پشت سرم بستم صدای ماشین رو شنیدم که راه افتاد. دسته ی کیفم هنوز توی دستم بود و من محکم تر فشارش می دادم. به ساعت توی دستم نگاه کردم که از یازده گذشته بود. مسئله ی گذر زمان چیز بی تفاوتی میشه برات وقتی از همه چیز بریده و نا امید باشی. اینکه میگن گذشت زمان همه چیو درست میکنه احتمالا برای آدمای امیدوار و خوشیبینه… نه شایدم برای آدمای بدبین و تنبل که برای حل مشکلشون کوچک ترین تلاشی نمیکنن و از گذشت زمان کمک می خوان. همه چیز از مرگ ونداد شروع شد. یعنی… یعنی همه چیز که نه. بیشترِ اون همه چیز از مرگ ونداد شروع شد. از وقتی که اتفاقاتی افتاد که من نمیدونم. نداری سهند بهونس من مطمئنم که مسئله یه چیز دیگس .
قدم برداشتم و به سمت خونه رفتم. در نشیمن رو باز کردم و چشم چرخوندم بین اعضای خونه که فقط سه نفر بودن و روی راحتی های چلوی تلویزیون ولو شده بودن. بابا، مامان و سورنِ… حرفمو خوردم و نفس نسبتا عمیقی کشیدم تا چلوگیری کنم از اون خشمی که داشت به سراغم می اومد. به سمت اتاقم قدم برداشتم. قدم
برداشتنم مصادف شد با صدای بابا که عصبانیتی توش نبود ؛ ولی قدرتی که توی صداش موج می زد کم از عصبانیت نبود…
– نگفتی کجا بودی! اونم این وقت شب… تنهایی!
به سمت صدا که برگشتم چشم تو چشم هایی شدم که صاحب صدا نبودن… چشمای مامان و برادر خودخواهم به من بود و چشمای بابا به فاکتور های توی دستش. سکوتم به قدری طولانی شد که چشم های بابا دل از فاکتور ها کند و منتظر تو چشمای من غرق نگاه شدن
.
– نشنیدم چیزی بگی! فکر کردی اینجا کجاست که بی خبر بری و نصفه شب برگردی؟ فاحـ….
صدای بغض آلودی فریاد زد: منوچهر!
خون توی صورتم که نه… توی چشمام دوید! چی باعث میشه اساس یه خانواده تا این حد از هم بپاشه که پدر خانواده درمورد تک دخترش اینطوری فکر کنه؟ هنوزم سکوت کرده بودم زبونم برای دفاع نمی چرخید. چون خوب می دونستم اگرم بچرخه فایده ای نداره… بار اول و دوم نیست که این کلمه ی زننده رو از زبونش می شنوم. چرا باید این خونه برای پدر بد دهن من اینقدر بی حرمت باشه که به من بگه تو اینجا رو با فاح** خونه اشتباه گرفتی!
بی هیچ حرفی رفتم توی اتاقم و سر اتاق شانزده متریم آوار شدم. نه حالا که خوب فکر م
یکنم می بینم بابا حق داره اینقدر به این خونه ای که سرپناهمونه بی حرمتی کنه. هیچ میدونه وقتی بعد چند روز برمی گرده خونه تخت تک پسرش بوی عطر زنونه می ده؟ به خودم لرزیدم ….
*****
تینا
اهَ… لعنت به این شانس… همه چی خراب شد. خرد و خاکشیر شدم جلوی اون کیارش و مینای از خود راضی دماغ عملی! به حرفای بچه ها که فکر می کنم یه بار دیگه مطمئن میشم که حق با اوناس… سهند به پولی که از طریق رانندگیش درمیاره نیاز داره اگه از دستش بده تنبیه خوبیه براش. پسره یِ…. موهامو کشیدمو جیغ خفیفی کشیدم. بره بمیره و شرش از روی زمین کنده شه. پشه هم تو جیبش پر نمی زنه
اونوقت واسه من طاقچه بالا می زاره. دیشب بدترین جشن تولد زندگیم بود. ای
کاش اصلا نمی اومد حداقل برای نیومدنش یه بهونه ای جور می کردم. باید حقشو بزارم کف دستش… باید بهش بفهمونم هیشکی نیست. از رو تختم بلند شدم که برم به بابا بگم اخراجش کنه اما به محض اینکه درو باز کردم ویولت با غذا پشت در غافلگیرم کرد. منو که دید با اون لهجه ی غلیظش گفت: داشتی می اومدی پایین؟
– آ… نه صدای تورو شنیدم گفتم برات درو باز کنم.
دروغمو باور کرد چون با خوش رویی لبخندی زد و گفت: آه مرسی تینا!
به داخل اتاق اومد و ادامه داد: عمو می خواست به یکی از خدمت کار بگه بیاد تو رو برای ناهار صدا بزنه اما من گفتم غذا می برم بالا دوتایی باهم می خوریم.
لبخند زورکی زدم و گفتم: کار خوبی کردی بیا بشین. ظرف بزرگ غذا رو روی میز تحریرم گذاشت و خودش روی صندلی نشست منم فورا صندلی کامپیوترم رو به سمت صندلیش کشیدم و نشستم.
– مامانت امروز صبح با یه چمدون رفت. می رفت مسافرت؟
قاشقم رو پایین اوردم و با تعجب گفتم: رفت؟
– آره همین امروز صبح. با من خداحافظی کرد و بعدشم اظهار امیدواری که بتونم وصیت پدر رو به خوبی انجام بدم.
سری به اطراف تکون دادم. پس رفت که به زودی از بابا جدا بشه. تعجبی نکردم از اینکه برای خداحافظی پیش من نیومد. بیخیال بابا… قاشق و چنگالم رو یه بار دیگه توی دست گرفتم و دوباره مشغول شدم. این بار با بیخیالی کامل. ویولت مثل من با اشتیاق غذا نمی خورد شاید به خاطر اینکه به غذاهای ایرونی عادت نداشت .بی میلیش رو که دیدم با جدیت پرسیدم: از غذا های ایرونی خوشت نمیاد؟
– برعکس. خیلی خوشمزه هستن. پدر خیلی قورمه سبزی درست می کرد می گفت غذای محبوب ایرانی هاست.
– درست گفته… راستی با مادرت تماس گرفتی؟
موهاشو کناری زد و گفت: آره… دیشب باهاش حرف زدم. هنوز هیچ چیز نمی دونه.
– چرا اول مطمئن نشدین بعد بیای ایران؟
کمی فکر کرد و گفت: متوجه ی منظورت نمیشم.
– اوممم… منظورم این بود که چرا اول از وجود برادر گمشده ات مطمئن نشدی؟ اینکه دقیقا کیه… اسمش چیه…
سرشو پایین انداخت و نسبتا غمگین گفت: فکر می کردم اگه بیام ایران زودتر می تونم پیداش کنم.
– تو می دونستی یه برادر داری؟
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: آره… اما پدر هیچ وقت درموردش چیزی نمی گفت. می گفت حتی اسمش رو هم نمیدونه! فقط میدونه یه
پسر داره که توی ایران زندگی می کنه .
خیلی تعجب کردم. این دیگه چه جورشه؟ احساس کردم دوتا شاخ رو سرم سبز شده مگه میشه اسم پسرشو ندونسته باشه؟ اصلا چرا باید پسرش توی ایران تنها باشه و خودش اون ور دنیا عشق وحال؟ چه مرد مزخرفی بوده این پسر عموی بابا. با تعجب گفتم: چرا اسمشو نمیدونسته؟
آروم سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. هرچند فض؛ ولیم خیلی گل کرده بود اما بهتر دونستم چیزی نپرسم. هر دومون بی هیچ حرفی مشغول خوردن شدیم که اون دست از غذاش کشید و لپ تاپش رو روی پاهاش گذاشت و گفت: باید با مادرم تماس بگیرم. امیدوارم تو شرایطی باشه که جواب بده!
بلند شدم و ظرف های غذا رو برداشتم و گفتم: منم اینا رو می برم تو آشپزخونه.
***** ویولت
تماس که با مادرم برقرار شد تصویرش برام پخش شد. براش دستی تکون دادم و گفتم: سلام مامان!
– سلام عزیزم حالت چطوره؟
– من خوبم مامان می خواستم از حال شما با خبر بشم.
– منم خوبم. چقدر خوب که تماس تصویری برقرار کردی چقدر دلم می خواست
ببینمت .
– منم دلم براتون تنگ شده بود.
– برام تعریف کن توی ایران چی می گذره؟
– هیچ چیز خوب پیش نمیره مامان. من هیچ چیز نفهمیدم .
– پس آقای هدایتی چی شد؟
– اون هیچ چیز از گذشته ی بابا توی ایران نمیدونه. میگه با وجود نسبت خویشاوندی نزدیکی که داشتیم ؛ ولی خانواده هامون باهم در ارتباط نبودن.

اصلا متوجه نمیشم چرا پدرت وقتی زنده بود هیچ وقت از گذشته اش حرفی نزد و روزهای آخرش هم همه چیز رو نگفت.
– غیر از اینکه یه پسر داره که توی ایران زندگی میکنه و خیلی نسبت بهش بی توجه بوده و پشیمونه.
– من درمورد این مسئله با یکی از دوست های ایرانی پدرت صحبت کردم. جلال رو میگم! میدونی جلال اولین دوست پدرت توی انگلیس بود… باورم نمی شد اون چیزایی می دونست که ما نمی دونستیم.
وقتی اینو شنیدم بی اندازه امیدوار شدم. چشمام برق می زد. با اشتیاق پرسیدم: اون چی می دونست؟
– اینکه پدرت قبل از اینکه برای همیشه به اروپا بیاد توی ایران با یک دختر روابط عاشقانه داشته.
ابروهامو از تعجب بالا انداختم و گفتم: واقعا این حقیقت داره؟
– بله حقیقت داره.
– خب اون کیه؟ اون دختر…
– خیلی سال ها پیش خودکشی کرد. چون فهمید پدرت اونو رها کرد. وقتی پسرش به دنیا اومده بود این اتفاق افتاد…. پدرت روز های آخر زندگیش عذاب بزرگی به خاطر این مسئله داشت اما ما هیچ وقت نفهمیدیم!
– این خیلی عجیبه باید یه چیزی باشه که بشه فهمید!
– ما هرطور شده باید به وصیت پدرت عمل کنیم شاید اینطوری روحش در
آرامش باشه. یادت که نرفته روز آخر عمرش ازمون خواست پسرش رو پیدا
کنیم و املاکی که توی تهران داره به اون برسه. اون فکر می کرد اگه این اتفاق بیافته اشتباهش جبران میشه.
از حرفای مادرم خیلی گیج شدم. باید همه چیز رو می فهمیدم. احساس می کردم یه معمای بزرگ وجود داره که هرطور شده به خاطر آرامش روح پدر باید حل بشه.
– مامان من باید دنبال اقوام دیگه ی پدر توی ایران بگردم.
*****
ستایش
– اون شب خونه ی طاهره بودی؛ نه؟
داشتم صبحانه می خوردم و اون رو به روی من نشسته بود. سر بلند کردم و تو چشمای مامان نگاه کردم که خیلی آروم اما خیلی جدی این سوال رو از من می پرسید. از منی که دیوونه ی سهندم! یعنی نباید می رفتم پیشش؟ اون به خاطر خانواده ی من دلش شکست؛ خیلی وقته به خاطر خانواده ی من دلش می شکنه اما به روی خودش نمیاره… همش می ریزه توی دلش. سهند واقعا تبدیل شده به یه آتشفشان خاموش! هنوز بی حرف داشتم تو چشمای مامان نگاه می کردم… بی حرف که نه. با نگاهم کلی حرف زدم! همه اینایی که توی دلم بود رو با نگاهم گفتم و از جام بلند شدم.
– من دیگه باید برم مدرسه!
داشتم از آشپزخونه میزدم بیرون که صداش رو از پشت سرم شنیدم: جواب منو ندادی ستایش!
ذهنم از خستگی داشت فریاد می کشید… خستگی از اینکه من چقدر به این مسئله فکر کرده بودم و حالا مامان با پرسیدن این سوال خاطره ی چهارشنبه رو به جون دیواره ی افکارم انداخت. سه شب خودم رو توی اتاقم حبس کردم و تا خود صبح گریه می کردم حتی دیشب هم با چشمای اشک آلود سوالات امتحانی بچه ها رو طرح کردم. هنوز به ستون اپن تکیه زده بودم که مامان کنارم ظاهر شد. وجودش رو که کنارم احساس کردم چشمام رو باز کردم. بدون اینکه نگاهش کنم حرفاشو می شنیدم …
– طاهره تو و سهند رو پشت پنجره دیده بود که توی حیاط نشستین و دارین حرف می زنین…
لبخند تلخی که کم از پوزخند هم نداشت زدم و گفتم: چقدر خوبه که خاله طاهره همه چیز رو به شما میگه!
– بهم بگو چرا رفتی اونجا؟
سرم رو کلافه به اطراف تکون دادم و درحالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم: شما دیگه توضیح نخواین توروخدا!
تا توی اتاقم دنبالم اومد… داشتم تند تند لباس هام رو می پوشیدم… امروز بچه های کلاس دویست و دو امتحان داشتن؛ نباید فکر می کردن من مدرسه نیومدم و از امتحان خلاص شدن!
من به خاطر خودت میگم ستایش! نمی خوام به خاطر این پسره با منوچهر و سورن اینقدر درگیری داشته باشی.
مقنعه به دست آروم و بی حرکت کنار آینه ایستاده بودم و نگاهم به فرشِ کفِ اتاق بود. انگار این من نبودم که چند ثانیه ی پیش داشتم تند تند مانتو و شلوارم رو می پوشیدم. گوشم به حرفای مامان بود. با اینکه علاقه ای به شنیدنشون نداشتم! تو چارچوب در اتاق نظاره گر ایستاده بود. نظاره گر درموندگی من که علاقه ای به شنیدن پند و نصیحت های مادر نداشت. حرفایی که من قبولشون نداشتم و مادر به عنوان یک مادر اسمشون رو نصیحت های مادرانه می گزاشت!
– آخه من نمیفهمم تو چرا باید به اون پسر علاقه مند باشی! تو یه دختر تحصیل کرده ای و از یه خانواده ی محترمی!
پوزخند کوچیکی زدم و گفتم: دارین رسما به خانواده ی خواهرتون می گین محترم نیست؟

مامان که انگار تازه متوجه ی حرفش شده بود من منی کرد و گفت: اِ… اون… اون که پسر طاهره نیست!
رو به آینه ایستادم و تندی مشغول پوشیدن مقنعه ام شدم و گفتم: پسر شوهرش که هست …
سر سفره ی اونا که بزرگ شده… تو خونه ی اونا که بزرگ شده… نشده؟ – تو درست بشو نیستی ستایش! نمی فهمی دنیای اطرافت چه خبره …
فارغ از پوشیدن مقنعه ام جلوش ایستادم و گفتم: خب بگو تا بدونم مامان جان!
انگشتش رو تو هوا تکون داد و گفت: خوب میدونی چه خبره؛ اما عشق این پسره کورت کرده!
تندی تکون خوردم و با عجله کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون… قدم هام تند بود نباید فکر می کردن که امتحان امروزشون لغو شده! مامان همچنان پشت سرم می اومد…
– یکم به خودت بیا ستایش! تو خواستگارای خوبی داری… همین پسر معاون بابات… بهتر از اون کی بود که تو جواب رد دادی؟
دندونام رو بهم فشار دادم… دلم می خواست غرش وار بگم بهتر از اون سهندِ! بهتر از همه سهندِ! ولی سکوت کردم. این بار اولی نبود که مامان از این حرفا می زد همیشه جیب بابا رو می زد تو سر سهند! همیشه نداری سهند نقل مجالس خونه ی ما بود! واقعا کی می خواستن از این تبعیض قائل شدن بین جیب پر و خالی دست بردارن؟
بی توجه به حرفای مامان که هنوزم ادامه داشتن از خونه بیرون زدم و رفتم سراغ ماشینم.
استارتی زدم و راه افتادم. فکرم درگیر بود… البته باید بگم همیشه درگیر بود. اون روزای اولی که فهمیدم دارم کم کم عاشقش می شم هیچ فکر نمی کردم اینقدر دردسر داشته با
شه. می دونستم بابا از سهند خوشش نمیاد؛ ولی موضوع اینقدرا هم حاد و جدی نبود. فکر می کردم من اشتباه می کنم و اگه سهند پا پیش بزاره بابا با روی باز قبول می کنه و میگه کی بهتر از سهند؟ ولی این یه خیال باطل بود که ذهن من چهار سال رو دوش خودش حملش می کرد… بعد چهار سال همه چی تغییر کرد. ورق برگشت. عمو رحیمِ خدا بیامرز که برای اولین بار منو برای سهند خواستگاری کرد حقیقت رو فهمیدم. حقیقت این که بابا واقعا از سهند خوشش نمیاد. حتی سورن! وقتی که ونداد مُرد اوضاع بدتر شد. بخدا تقصیرِ سهند نبود. بخدا تقصیر اون نبود… ونداد خودش مُرد!
یه دختر کوله پشتی دار با لباسای مدرسه، توی پیاده رو با اون قدم های لرزون و کم جونش توجه ام رو به خودش جلب کرد. چقدر شبیه ترانه حکیمی یکی از دانش آموزان مدرسه راه می رفت! هر چقدر سعی کردم چهره اش رو ببینم نشد… به پیاده رو نزدیک شدم و بوق زدم… بعدشم اسمش رو صدا زدم.
– ترانه؟
به سمتم که برگشت دیدم مثل همیشه رنگ پریده بود… رنگ پریده و نحیف. با دیدنم سر پایین انداخت و غمگین و شرم آلود گفت: سلام خانوم!
– سلام عزیزم… بیا بالا با هم بریم مدرسه.
سرش رو پایین تر انداخت شرم آلودتر گفت: نه خانوم مرسی دیگه نمی خوام مزاحم شما بشم.
– این چه حرفیه عزیزم؟ بیا بالا!
در رو براش باز کردم و خودش رو توی ماشین انداخت. حرکت کردم… دیگه فکرم مشغول مشکلات خودم نبود و هر چند لحظه ای یه بار نیم نگاهی به ترانه می انداختم که غمگین با انگشتای دستش بازی می کرد. سعی کردم لبخند بزنم… یه نگاه کوتاه دیگه بهش انداختم و گفتم: چی شده خانوم خانوما؟
آه پر دردی کشید و گفت: چی بگم خانوم همایونفر؟ همون ماجرای همیشگی.
– چیز تازه ای هم هست؟
عموم هر روز میاد همون حرفا رو می زنه… دیشبم خونمون بود. مامانم اما راضی نمیشه. حقم داره خب… نداره خانوم؟
– چی بگم والله…
– الان دیگه سه ساله که هی میاد خونمون و به مامانم میگه زنم شو .میگه نمیتونه بزاره زن و بچه ی برادرش بی سرپرست باشن؛ من رو هم که میخواد به زور شوهر بده! واقعا نمیدونم چیکار به کار ما داره… آرامش رو از منو مامانم گرفته.
– ترانه جان تو هنوز برای ازدواج خیلی سنت کمه. تو فقط شونزده سالته!
بازم با انگشتای کشیده و استخوونی اش بازی کرد و گفت: عموم که این چیزا حالیش نمیشه… میگه دختر رو هرچه زود تر باید شوهر داد!
با صدای بغض داری ادامه داد: از همون روزی که بابام از داربست افتاد فهمیدم چقدر بدبختیم و خدا ما رو دوست نداره… انگار واسه سرگرمی خودش ما رو آفریده!
محکم ولی آروم گفتم: ترانه؟ این چه حرفیه؟ داری کفر می کنی ها…
– مامانمم میگه نگو خدا قهرش می گیره…
– خدا با هیچکس قهر نمی کنه ترانه جان.
و بالاخره به در مدرسه رسیدیم. چند تا از بچه های مدرسه در رو برام باز کردن و ماشین رو بردم توی مدرسه و یه گوشه از حیاط پارکش کردم .ترانه تشکری کرد و گفت: امروز امتحان می گیرین دیگه؟ درسته؟ – درسته عزیزم… تو که درس خوندی؟
– بله خانوم…
دور شدن ترانه مصادف شد با هجوم بقیه ی بچه های کلاس به طرفم که از سوالات امتحانی ازم می پرسیدن… نگران بودن. حق داشتن امتحان میان
ترمشون بود. با حوصله به تک تک سوالاتشون جواب دادم و بعدشم رفتم دفتر که بعد چند دقیقه برم سر کلاسم…
*****
چشمم به تک تک بچه ها بود و همگی سرشون تو برگه های خودشون بود؛ گه گاهی هم که شیطنت می کردن با تذکر های من آروم می گرفتن. یه نگاه به ساعتم انداختم، یک ساعت و ربع از شروع امتحان گذشته بود… صدای بلندم سکوت رو شکست: خیلی خب بچه ها وقت تمومه!
صدای اعتراض از بعضی از نقاط کلاس شنیده می شد؛ اما وقت تموم شده بود و برگه ها باید جمع می شدن. چند دقیقه ی بعد زنگ تفریح زده شد و جواب سوالات بین بچه ها دهن به دهن چرخید و توی دسته های چند نفری مورد بررسی قرارشون دادن. داشتم وسایلم رو از روی میز جمع می کردم که یکی از بچه ها سراغم اومد.
– خانوم همایونفر؟
قد راست کردم و به سمت صدا چرخیدم و گفتم: بله؟
– یه خانومی اومدن با شما کار دارن، فکر کنم مامان یکی از بچه هاست.
– کجاست؟
– پیش تابلو اعلانات توی سالن.
سری به نشونه ی باشه تکون دادم و برگه های امتحانی رو توی کیفم گذاشتم. از کلاس خارج شدم و به سمت تابلو اعلانات حرکت کردم. زن بلند قدی پشت به من رو به تابلو ایستاده بود و نوشته ها رو می خوند. چقدر برام آشنا به نظر می رسید! جلوتر رفتم و گفتم: من همایونفرم… با من امری داشتین؟
با شنیدن صدای من چرخید و من تازه چهره اش رو دیدم و شناختم… زنِ هدایتی! چشماش در اثر حساسیت به ریمل و خط چشم تا حدودی قرمز شده بود.
– سلام ستایش جان!
– سلام فرزانه جون… اینجا چیکار می کنید؟ تشریف می بردین منزل خدمت می رسیدم.
– تا اون موقع که تو تعطیل کنی طاقت نداشتم…
با لحنی نسبتا نگران پرسیدم: چیزی شده؟
سری به اطراف تکون داد و لبای درشتش رو داخل داد. اصلا فکرم کار نمی کرد برای چی اومده منو ببینه… فرزانه هیچ وقت به کمک من نیازی نداشته! مات چهره ی پر از عملش شدم و یه بار دیگه پرسیدم: فرزانه جان؟ تورو خدا بگو چی شده؟
– هدایتی داره طلاقم میده!

این که مسئله ی جدیدی نبود! دو سالی می شد که تصمیم قاطع گرفتن که طلاق بگیرن اما هر دفعه به تعویق می انداختنش… اصلا درک نمی کردم چرا طاقت نیاورده و اومده مدرسه که اینو به من بگه! شایدم کسی بهتر از من رو واسه درد و دل پیدا نکرده… نمیدونم.
– کاری از دست من بر میاد فرزانه جان؟
– تمام نگرانی من به خاطر تیناست، تا الان فقط به خاطر دخترم اون مرتیکه رو تحمل کردم!
دو دستی به خودش اشاره داد و گفت: فکر کردی من تحمل کارای کثیف هدایتی رو دارم؟!
کارای کثیف هدایتی! تعجبی نکردم… این مسئله به روی کسی پوشیده نبود، حداقل خانواده ی ما… کاملا با روش کثیفش توی تجارت آشنا بودم. کلاه برداری ها… پول دیگرون رو بالا کشیدن… راند خواری… زد و بند… قاچاق…
– نگران تینام ستایش، فقط نگران اونم!
همیشه از این می ترسم که نکنه بابا و سورن هم مثل هدایتی غیر قانونی کار کنن؟ همین که گاهی وقتا باهاش شریک میشن غیرقانونیه دیگه؟ بابا و سورن که میگن شراکتمون قانونیه… نمیدونم…
– می خوام با منوچهر خان از طرف من حرف بزنی! بگی با هدایتی حرف بزنه و تینا رو از اون مدرسه بیاره این مدرسه، اینجا پیش تو باشه خیالم خیلی راحت تره!
از فکرای خودم درمورد بابا و سورن بیرون اومدم و به حرفای فرزانه دقت کردم…
– به نظرتون تینا قبول می کنه؟ اون دختر سر سختیه شما که باید بهتر بشناسینش!
– اون مدرسه براش مثل سم می مونه به خصوص دوستاش! خیلی تغییر کرده اصلا قابل کنترل نیست، می خوام یکم آدم شه!
حق با اون بود. تینا واقعا تغییر کرده، پررو و وقیح شده! سری تکون دادم و دستم رو بالا اوردم و بازوش رو نوازش کردم. گفتم: نگران نباشین با پدرم صحبت می کنم.
لبخند کم جونی زد و گفت: قربونت برم ممنون!
***** سهند
ماشین رو نگه داشتم و منتظر موندم… تکون نمی خورد. از آینه بهش نگاه کردم که با عصبانیت به من زل زده بود …
– پیاده نمی…
– فکر کردی خیلی زرنگی؟
ابرو هام تو هم گره خورد… یعنی چی؟
– منظورتون چیه؟
– فکر کردی منو خرد کنی بازم از جیب بابام پول درمیاری؟
– این طرز فکرتون اصلا…
بازم حرفم رو برید و عصبی گفت: چیه نکنه میخوای بگی درست نیست؟ طرز حرف زدن تو خیلی درسته که دیگران رو خرد کنی؟ فکر کردی کی هستی؟ یه پسر پا پتی فکر کرده کیه؟
بدنم از شدت عصبانیت تا آخرین درجه داغ شد… فرمون رو اونقدر توی دستام فشار داده بودم که کف دستام عرق کرده بود و دندونام روی هم قفل شده بود. به چه حقی؟ به چه حقی تا این حد وقیح؟
با تمام قدرتی که توی بدنم داشتم کلمات رو از بین دهن قفل شدم خارج کردم…
– لطفا بفرمایین پایین رسیدیم!
– فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدم؟ حالت رو می گیرم حالا می بینی!
از ماشین پیاده شد و مثل همیشه در رو بهم کوبید. نفسم رو با قدرت بیرون دادم… دیگه چقدر صبر… چقدر؟ چند بار نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط شم. همیشه همین بود! روزی یه نفر به شیوه ی خودش می زد تو سر و کله ی منِ بدبخت. حرصم رو روی پدال گاز خالی کردم و راه افتادم… دست راستم رو توی موهام فرو کرده بودم و آرنجم رو روی شیشه ی پایین اومده ستون قرار دادم. دست چپم فرمون رو هدایت می کرد و افکارم بدبختی هامو…
دستمو از موهام جدا کردم و چشمامو بهم مالیدم… صدای بوق یه ماشین هشیارم کرد و فورا فرمون رو یه ذره چرخوندم و راه رو براش باز کردم… از کنارم رد شد و عصبی گفت: کجایی عمو؟
بی اهمیت راهم رو ادامه دادم… دستمو جلوی دهنم گذاشتم و پوست انگشت وسطم رو به دندون گرفتم… سرعت کم کردم و پشت چراغ قرمز ایستادم… همیشه احساس می کردم یه چیزی رو تو گذشته جا گذاشتم… یه چیز مهم که اونقدر ذهنم رو درگیر کرده که نمی گذاره به آینده یا حدقل به حال فکر کنم. شایدم ونداد؟ ولی من نکشتمش! دستام شل کنارم افتاد و ناخودآگاه زار زدم! سرم رو به صندلی تکیه دادم و بی توجه به موقعیتم گریه کردم… اونم نه بی صدا! یه مرد پشت چراغ قرمز این شهر داره زار می زنه که چرا احساس آرامش نداره؟ یعنی ممکنه اسمش عذاب وجدان باشه؟ بی توجه به آدمای اطرافم _که شاید با تعجب به من نگاه می کردن یا شایدم اونقدر درگیر مسائل خودشونن که منو نمی بینن_ اشک هام از کنار صورتم پایین می اومدن. ولی من که عمدا این کار رو نکردم!
– آقا؟ یه گل می خرین؟
سرم رو از صندلی جدا کردم و به دختر بچه ی کنار ماشین نگاه کردم… چند شاخه گل رز دستش بود و با چشمای درشتش به من نگاه می کرد. پلک زدم و با هر پلک زدن خیسی چشمام رو حس می کردم.
– شاخه ای چند عمو؟
مظلوم گفت: سه هزار تومن!
دست تو جیب بردم و سی و پنج هزار تومن توی دستم اومد. پنج هزاری شیک و مجلسی رو بین سه تا ده تومنی رنگ و رو رفته بیرون کشیدم و گفتم: بیا عمو…
صدای بوق ماشین های پشت سرم نگاهم رو به سمت چراغ کشوند… تازه سبز شده بود…
دختر بچه خیلی سریع یه شاخه گل جدا کرد و به همراه بقیه پولم به سمتم گرفت؛ شاخه گل رو ازش گرفتم و گفتم: بقیه اش رو ببر!
خیلی سریع راه افتادم و به بوق زدن ماشین های پشت سرم پایان دادم. ماشین رو تو یه کوچه فرعی پارک کردم و تا مغازه پیاده رفتم. همون مغازه ی پارچه فروشیمون که الان دست دو نفر اجاره اس. قدم توی مغازه ای گذاشتم که پر از پارچه های رنگارنگ و طرح دار بود… حسام داشت برای یه مشتری مُسن پارچه می برید که با دیدن من هل کرد و گفت:
به به آقا سهند!
سر تکون دادم و با صدای آرومی گفتم: سلام…
چشم چرخوندم… حاج محسن نبود! مرد حدودا پنجاه و پنج ساله ای بود که با اینکه توی پارچه فروشی سابقه داشت اما هنوز از خودش مغازه ای نداشت!
– حسام!
– جونم داداش؟
– آقات کو پس؟
– گفت میره بانک الان برمی گرده.
زن پارچه ای که تازه بریده شد بود رو توی کیسه ی نایلونی انداخت و گفت: اینو هم بنویس رو حساب پسرم!
– آخه…
– آخر این ماه حساب میکنم.
– حساب دفتری نداریم آخه… جمعش کردیم.
یه نگاه بهش انداختم و به نشونه ی این که قبول کن صداش زدم: حسام!
سری به اطراف تکون داد و رو به پیرزن گفت: خیلی خب… به حاج محسن میگم. مبارکه
!
– خدا خیرت بده پسرم. به حاجی سلام برسون.
از مغازه که زد بیرون حسام نفس عمیقی کشید و گفت: همینه! از صبح تا شب جون می کنیم و آخرش هم هیچ به هیچ…
– خیلی خب حالا… میاره پولش رو .
– وضعیت بازار خیلی وخیمه؛ مردم قدرت خریدشون پایینه. مغازه هم بالا شهر نیست که حداقل دو تا مشتری مایه دار داشته باشیم!
– گرونی بیداد میکنه ملاحظه ی مشتری هاتون رو بکنید!
– دِ آخه قربونت برم… ما ملاحظه ی مشتری رو می کنیم پس کی ملاحظه ما رو می کنه؟
– یا الله…
به سمت در مغازه که چرخیدم حاج محسن رو دیدم که تازه وارد شده بود. به سمتش رفتم و با خوش رویی بهش دست دادم و گفتم: سلام حاجی.
– سلام پسر… چند وقتی هست که سر نمی زنی.
– از کم سعادتیمه که خدمت نمیرسم!
– دور از جونت پسر… همین الان بانک بودم اجاره ی مغازه رو به حساب مادرت ریختم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن