رمان دومینو پارت۱۵

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه گوشی رو قطع کرد. گوشیم رو آروم پایین اوردم و به مامان نگاه کردم. اونم به من خیره شده بود. بی هیچ حرفی و در سکوت کامل. سر پایین انداختم و دلم برای تینا سوخت. ای کاش می تونستم با این مسئله کنار بیام و باز هم برم پیش تینا ؛ ولی چیز ساده ای نبود همه ی ترسم از این بود که نکنه این تصمیم رو هم سورن گرفته؟! من دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.
– تینا بود؟
با شنیدن صدای مامان سرم رو بالا اوردم و گفتم: آره.
– واسه چی زنگ زده بود؟
– دلیل نرفتنم رو پرسید.
برای اینکه مامان سوال دیگه ای نپرسه به سمت مواد کتلت رفتم و بی هوا پرسیدم: راستی مامان خیار شور هم داریم؟؟
***** سهند
مشت هام روی صورت و بدن حریفم پایین می اومدن. عصبی بودم و خشمگین. مثل همیشه! همیشه فکر می کردم اگه پولدار می بودم دیگه هیچ دردی نداشتم ؛ ولی حالا می فهمم که پول هیچ دردی از من دوا نکرده! از دست رفتن ستایش من رو به جنون رسونده.
مشت می زدم و به تمام کسانی که باعث شدن همچین سهندی به وجود بیاد فحش می دادم .
اول از منوچهرخان شروع کردم. کسی که ونداد رو به سمت خودش برد و ازش یه آدم دیگه ساخت و به جون من انداختش تا به دست من کشته بشه! مشت زدم و این بار به سورن فحش دادم. اون باعث شد من همیشه سر خورده باشم، حتی به خاطر یه کت! به میعاد فحش دادم. همیشه سادگیش واسه من دردسر ساز می شد! مشت زدم و این بار رسیدم به پدر و مادرم! من همیشه تاوان گناه اونا رو پس دادم!
این بار با تمام قدرتی که داشتم مشتم رو روی صورت حریفم زدم. این بار به میکائیل هم فحش دادم! اون از من قوی تر بود و ستایش رو به دست اورد. اون همیشه از من قوی تر بود!
– سهند!
صدای جیغ مانند بانو توی جمعیت پیچید و پیچید و به گوش من رسید. واقعا بانو اینجاست یا من دچار توهم شدم؟؟ اون اینجا چیکار می کنه؟ هیچکس خبر نداشت من کجام.
– سهند…
چشم چرخوندم و خارج از رینگ پیداش کردم که با چشم های گریون من رو صدا می زد.
– سهند خواهش می کنم!
یک آن چشمم به بانو بود و حریفم از این فرصت استفاده کرد و مشت محکمی رو صورتم پیاده کرد. خونی که از دهنم بیرون پرید رو با چشم های خودم دیدم. مشتش انقدر محکم و قوی بود و من انقدر از مرور خاطراتم ضعیف شده بودم که چشم هام تار شد. بانو جیغ کشید و گریه هاش شدت بیشتری گرفت. چشمم به بانو بود و مشت های حریف روی تن و بدنم می نشست. به پشت روی زمین افتادم و بانو مدام جیغ می کشید. صدای تماشاچی ها اوج گرفته بود! خیلی ها روی من شرط بسته بودن…
حریفم روی من نشست و همچنان مشت می زد. مربیم فریاد می زد و ازم می خواست دستم رو بالا ببرم و باختم رو اعلام کنم اما غرورم اجازه نمی داد. کمرم زیر خاطراتی که توی ذهنم عبور می کردن و مرور می شدن بدجور شکسته بود. برای سرکوب کردنشون به مسابقه اومده بودم اما حالا اونا داشتن من رو سرکوب می کردن. مربی من که بدجور نگران شده بود مدام فریاد می کشید و می گفت دستت رو بالا بیار پسر! می خوای کشته شی؟؟ اما گوش من شنوا نبود. بانو جیغ می کشید. انقدر جیغ کشید تا بالاخره توانم رو جمع کردم و علی رغم میل باطنیم دستم رو بالا اوردم. حریفم بلند شد و به نشانه ی پیروزی مشت هاش رو بالا اورد و طرفداراش هورا کشیدن!
بانو و مربیم به سمتم دویدن و سعی کردن از روی زمین بلندم کنن اما قبل از اینکه کمکم کنن خودم بلند شدم و از رینگ خارج شدم.
روی سکویی نشسته بودم و بانو زخم های صورتم رو مداوا می کرد.
– خیلی بی عقلی سهند! واقعا چی شد که فکر کردی بیای همچین جایی؟ میدونی اگه خبرش پخش بشه چه اتفاقی می افته؟ اگه عالیه خانوم بفهمه خیلی از دستت ناراحت میشه. این کار غیر قانونیه و اصلا در شان موقعیت اجتماعی تو نیست. میدونی چقدر…
تو حرفش پریدم و عصبی گفتم: بانو!! اصلا حوصله ندارم نصیحتم کنی! اگه نمی اومدی الان نفله اش کرده بودم!
پنبه ی آغشته به بتادین رو روی سینه ام کوبوند و گفت: خیلی بی لیاقتی!
و بعد با ناراحتی رفت. دست توی موهام کشیدم و به ساعتم نگاه کردم. یازده شب بود. مربی به سمتم اومد و گفت: حالت خوبه پسر؟
– خوبم!
– پول زیادی از دست دادیم؛ ولی جون تو برام مهم تر بود!
– پولتون رو جور می کنم و بهتون میدم!
نمیدونستن که این پول برای من پول خرده! فکر می کردن یه جوون فقیرم که به خاطر پول میام و مسابقه میدم؛ مثل بقیه!
– نیازی نیست! همین که زنده ای کافیه.اگه زودتر دستت رو بالا می اوردی انقدر کبود و زخم و زیلی نمی شدی!
رو به روم نشست و ادامه داد: این یارو اصلا قوی نبود! نمیدونی چه ترسی کرده بود وقتی فهمید با تو مسابقه داره! چی شدی یهو؟
بلند شدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: بیخیال سعید آقا!
لباسم رو تنم کردم و رفتم بیرون. ماشین بانو چند متر دور تر از در باشگاه پارک شده بود. می تونستم توی این فاصله ببینمش که توی ماشین نشسته و به من نگاه می کنه. به سمتش رفتم و نشستم توی ماشین.
– ببخشید!
حرفی نزد و ماشین رو راه انداخت.
– چطور من رو پیدا کردی؟
– فکر می کردم بتونی حدس بزنی که تعقیبت کردم!
سری تکون داد و گفت: واقعا نا امیدم کردی!
– گفتم که معذرت می خوام! ولی نباید تعقیبم می کردی. منو ببر آپارتمان خودم!
طلبکارانه گفت: پس فکر کردی با این ریخت و قیافه ای که برای خودت درست کردی می برمت پیش عالیه خانوم؟!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: واقعا خوبه که به فکرمی!
– من نمیدونم تو چرا باید همچین جاهایی پیدات بشه! واقعا یه لحظه به این فکر نکردی که پلیس ها بریزن اونجا و اعتبارت از دست بره؟؟
– بانو… بانو!! توروخدا تمومش کن. حوصله ی سرزنش ندارم.
به جلوی در آپارتمان رسید و توقف کرد. پیاده شدم و گفتم: بیا بالا.
– ممنون ؛ ولی باید برم بخوابم خیلی خسته ام. تو ام مواظب خودت باش!
سری به معنی باشه تکون دادم و چیزی نگفتم. وقتی که رفت منم به سمت خونه ی خودم راه افتادم. خداروشکر کسی توی لابی نبود که کبودی روی صورتم رو ببینه از فرصت استفاده کردم و خیلی سریع خودم رو توی آسانسور انداختم و طبقه ی ششم رو انتخاب کردم.
با همون لباس ها خودم رو روی تخت خواب انداختم و به تاریکی خیره شدم. صحنه های مبارزه ی امشب جلوی چشم هام رژه می رفت. غلتی زدم تا شاید بتونم از صحنه های شکست و کتک خوردنم فرار کنم.
*****
صبح با روشنایی روز از خواب بیدار شدم. صورتم رو شستم و مقابل آینه ایستادم. به سمت گوشیم رفتم یه پیام از بانو داشتم.
“خیلی مواظب خودت باش. خواهش می کنم!”
دیشب برام فرستاده بود؛ ولی من خوابم برده بود! صبحانه خوردم و لباس هام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم. دلم یه پیاده روی توی ساحل رو می خواست. امروز خیلی دلم گرفته بود! برام یه روز عجیب بود… امروز بر خلاف همیشه حتی پرنده های دریایی هم توجه ام رو به خودشون جلب نکردن!
امروز روزی بود که برای اولین بار به عشق تمام زندگیم از علاقم گفتم. چقدر اون روز دوست داشتنی شده بود! ستایش همیشه برای من بهترین دختری بود که توی تمام دوران زندگیم دیده بودم!
)آغاز موسیقی saçlarını yol getir از ابراهیم تاتلیس(
“روی یه نیمکت نشستم و به تصویر خیالی ستایش نگاه می کردم! درست رو به روی من نشسته! می خنده! مثل همیشه که برام می خندید! موهای بلندش رو کنار می زنه و به روم لبخند می زنه… خیالاتم انگار که واقعیت دارن! ولی ستایش حتی واقعیش هم برام غیر قابل لمسِ! غیر قابل لمس.” Tabib sen elleme benim yaramı
ای طبیب به زخم من دست مزن
Beni bu dertlere salanı getir
کسی که این درد را به من داده نزد من بیاور Kabul etmem birgün eksik olursa
قبول نمی کنم اگر روزی دیر بشود Benden bu ömrümü çalanı getir
آن کس که جوانیم را ازمن گرفت بیاور
Git ara bul getir saçlarını yol getir
برو بگرد بیاب موهایش را پریشان کن و برایم بیاور
Benden bu ömrümü çalanı getir
آن کس که جوانیم را ازمن گرفت بیاور
Git ara bul getir saçlarını yol getir
برو بگرد بیاب موهایش را پریشان کن و برایم بیاور
” ستایش
توی همون کافی شاپی بودم که قرار گذاشته بودیم! همون میز رو هم انتخاب کردم. قهوه سفارش دادم. گفتم کم شکر باشه! مثل همون روز که کم شکر خوردیم! سرنوشتمون هم تلخ شد! امروز ده سال از اون روز می گذره… همش هجده سالم بود. چشم های خیسم رو از فنجون سفید رنگ جلوی دستم گرفتم و به صندلی رو به روم خیره شدم! سهند جلوی چشم هام بود! خودشه… نیست؟ اشک های بیشتری روی گونه هام جاری شد. سرم رو آروم به اطراف تکون می دادم و اشک می ریختم. قلبم شکسته… هزار تکه شده! سوخته” …
Bir kor oldu gövünüyor özümden
او تبدیل به هیزمی شده که از درون مرا می سوزاند
Name name iniliyor sazımdan
مانند یک ملودی ناله می کند
Dünyayı verseler yoktur gözümden
حتی اگر دنیا را به من بدهند هم به چشمم نمی آید
Dili bülbül gaşı kemanı getir
کسی که صدایش مانند بلبل است وابروانش کمانی پیش من بیاور
Git ara bul getir saçlarını yol getir
برو بگرد بیاب موهایش را پریشان کن و برایم بیاور.
Dili bülbül gaşı kemanı getir
کسی که صدایش مانند بلبل است وابروانش کمانی پیش من بیاور
Git ara bul getir saçlarını yol getir
برو بگرد بیاب موهایش را پریشان کن و برایم بیاور.
” سهند
دستی توی موهام کشیدم و با چشم های پر از حسرت به عاشق هایی نگاه می کردم که دستاشون توی دستای همدیگه قفل شده بود! بازم به رو به روم نگاه کردم. ستایش هنوز هم مقابلم ایستاده بود و برام می خندید! این بار لبخند کم جونی روی لب هام نشست”.
merhamet etmiyor gözün yaşın
اشک چشمم مرا یاری نمی کند sen derman arama boşu boşuna
طبیب تو بیهوده دنبال درمان درد من نباش ölür isem mezarımın başına
اگر من مردم بر سر قبرم …
hayatıma sebep olanı getir
دلیل زندگی مرا بیاور
“ستایش
دفترچه ی یادداشتم رو از توی کیفم دراوردم و شروع به نوشتن کردم. مدتی بود که کارم شده بود نوشتن برای سهند. فقط این آرومم می کرد.
)پایان موسیقی saçlarını yol getr از ابراهیم تاتلیس(
به ساعت مچیم که نگاه کردم دیدم نیم ساعته که توی این کافی شاپ نشستم. بلند شدم و صورت حسابم رو حساب کردم. از کافی شاپ بیرون زدم و با خودم عهد بستم که دیگه این طرفا نیام! پوزخند کوچکی به خودم زدم. تا حالا چند بار به خودم قول دادم که دیگه نرم سمت مغازه ی حاج محسن؟؟
از بدبختی خودم گریه ام گرفت حتی نمیتونم روی حرفم بمونم! انقدر چشم هام از اشک خیس شده بودن و همه جا رو تار می دیدم که وسط خیابون ایستاده بودم و انگشت هام رو روی چشم هام فشار می دادم!با بوق ماشینی که پشت سرم بود به خودم اومدم و فورا به سمت ماشینم رفتم که اون طرف خیابون پارک شده بود.
از روزی که سورن اومده بود خونه ام و بلیط ها رو پاره کرد چهار روز می گذشت و من دوباره اینترنتی بلیط گرفته بودم. مطمئن بودم که سورن برامون بپا گذاشته بود ؛ ولی من اهمیت نمی دادم. من باید از اینجا برم!
در خونه رو باز کردم و کفش هام رو با دمپایی عوض کردم.
– مامان؟
– اومدی ستایش؟ توی اتاقم.
با شنیدن صداش خیالم راحت شد. از روزی که سورن رو توی خونه ام دیده بودم همیشه نگران بودم. رفتم توی اتاقی که صدای مامان ازش می اومد. به چارچوب در تکیه زدم و با دیدنش خنده ی کوچکی زدم.
– بازم دارید چیزاتون رو جمع می کنید؟
– شونه بالا انداخت و گفت: کار دیگه ای باید می کردم؟
سر تکون دادم و با لبخند گفتم: نه.
– تو امروز کجا بودی؟ میدونی چقدر بهت زنگ زدم و جواب ندادی؟
– آخ مامان واقعا ببخشید گوشیم روی سایلنت بود.
– خیلی خب مهم نیست. ستایش من خیلی نگرانم.
جلوتر رفتم و کنارش نشستم. دستش رو توی دستم گرفتم و با اطمینان خاطر گفتم: برای چی نگرانی قربونت برم؟ ما فردا توی استانبولیم!
***** سورن
بابا گوشی تلفن رو به گوشش چسبونده بود و فریاد می زد.
– یه لیست از تمام پرواز های فرودگاه می گیری! می خوام بدونم کدوم طیاره می پره سمت ترکیه!
– …
– من این چیزا حالیم نیست. گفتم یه آمار از پرواز ها بگیر.
و بعد گوشی رو کوبوند سر جاش. با ظاهری خونسرد به دیوار تکیه زده بودم و به منوچهرخان زل زده بودم. ابرو هاش توی همدیگه گره خورده بودن. سر بلند کرد و با دیدن من بهم توپید: چی میخوای سورن؟
– گفتم که! بزار ستایش بره استانبول.
– دِ مرتیکه تو انگار حالیت نیست! من نمیزارم زنم و دخترم برن پیش اون حروم زاده!
من خونسردانه حرف میزدم و اون عصبی داد می زد.
– مامان دیگه زن شما نیست! باید با این مسئله کنار بیاید.
تهدید وار با انگشتت روی میز ضربه زد و گفت: تمام هوش و حواست رو جمع کن پسر!
نباید بزاری اونا برن.
خونسردانه جواب دادم: ولی اونا الان توی هواپیما هستن و فاصله ی زیادی با استانبول ندارن!
با عصبانیت میز رو به جلو هل داد و بلند شد. داد زد و گفت: لعنت به تو پسر!
به سمتم هجوم اورد و یقه ی منو توی مشت هاش گرفت.
– مگه نگفتم اونا نباید برن؟ چرا گذاشتی احمق؟
– این تنها راهیه که می تونیم سهند رو گیر بندازیم!
یقه ام رو ول کرد و گفت: احمق! ببین به خاطر کینه ی بچگانه و احمقانه ی تو این پسره رو چقدر برای خودمون بزرگ کردیم!
– سهند فقط به واسطه ی ستایش به دام می افته! آخ اگه این عشق نبود بابا… آخ!
بابا روی صندلی نشسته بود و به فکر فرو رفته بود. انگشت اشاره اش رو روی سبیل هاش تکون می داد. ادامه دادم: همه ی کسانی که ما رو می شناسن ازش حرف می زنن! شده قصه ی لیلی و مجنون! کم مونده توی کتاب ها بنویسنش!
– ببین این مرتیکه رو چقدر گنده کردیم! اگه همون موقع جلوی رفتنش به استانبول رو می گرفتیم الان برامون به یه هیولا تبدیل نشده بود!
برخلاف میل باطنیم زیر لب اعتراف کردم: سهند شده یه کابوس!
منوچهرخان انگار نشنیده بود. به یه گوشه خیره شده بود و توی فکر فرو رفته بود. بی هوا گفتم: سهند معامله رو فسخ کرد!
به سمتم برگشت و خشمگین نگاهم کرد. ادامه دادم: دیگه هیچ شراکتی بین مسلمی و سهند صورت نمی گیره!
– چرا این کار رو کرد؟ اونا که معامله رو قبول کرده بودن!
شونه بالا انداختم و گفتم: نقطه ضعف سهند فقط ستایشِ منوچهرخان!
***** ستایش
چمدون هامون رو از قسمت بار تحویل گرفتیم و به سمت در خروجی فرودگاه رفتیم. چقدر خوشحال بودم! غیر قابل وصف بود. بی اختیار می خندیدم و خوشحال بودم. مامان بهم لبخند می زد. آزاد شده بودیم! تاکسی گرفتیم و به سمت هتل راه افتادیم. مدام نفس های عمیق می کشیدم تا بلکه عطر سهند رو پیدا کنم و به ریه هام بفرستم! قدم به شهری گذاشته بودم که نیومده کلی از خاطره داشتم. خاطرات تلخ؛ ولی حالا اومده بودم که خاطرات خوشم رو بسازم. به سمت مامان برگشتم و به روی همدیگه لبخند زدیم دستم رو توی دستش گرفت و گرم فشرد.
با خوشحالی زیر لب گفتم: آزاد شدیم!
چشم هاش رو روی هم فشار داد و لبخند زد. به هتل که رسیدیم کرایه رو پرداخت کردیم .
فورا یه اتاق دو نفره برای چهار شب اجاره کردم.
مامان پرسید: چهار شب؟؟
– حالا چهار شب بگذره ببینم چی میشه دیگه… اگه نیاز بود تمدید می کنیم.
امیدوار بودم که توی این چند روز سهند رو پیدا می کنم و دیگه نیازی به تمدید اتاق نیست! دلم می خواست از همین امروز شروع کنم و دنبالش بگردم ؛ ولی نمیشد و باید تا فردا صبر می کردم.
*****
پشت پنجره ی نسبتا بزرگ اتاق ایستاده بودم و به بیرون نگاه می کردم. گفتم: چقدر شب های استانبول قشنگه!
مامان که بی حوصله روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود گفت: هیچ فرقی نداره! چون برات تازگی داره اینو میگی!
یه خورده از چایی داغ توی دستم خوردم و گفتم: شایدم! ولی ببین.. تنگه ی بسفر، نور فانوس دریایی، سوسوی چراغ کشتی ها… همه ی اینا از این فاصله پیدان و خیلی قشنگ ان.
مامان تلویزیون رو خاموش کرد و عصبی کنترل رو روی زمین انداخت و گفت: اصلا معلوم نیست چی میگن!
خندیدم و رفتم کنارش نشستم. تلویزیون رو روشن کردم و شبکه ها رو بالا و پایین کردم .
رسیدم به یه سریال آشنا و گفتم: عه مامان نگاه کن این همون سریاله اس که پارسال نگاهش می کردیم!
مامان کمی نگاه کرد و گفت: نه بابا کجاش همونه؟ فقط این هنرپیشه اونجا هم بازی می کرد.
– راست میگی ها… تو لحظه اول فکر کردم همون سریاله.
سرم رو گذاشتم روی شونه ی مامان و هر دومون به صفحه ی تلویزیون خیره شدیم.
– حالا برنامه ات چیه؟
خودم رو به اون راه زدم و گفتم: چه برنامه ای؟
– وا… پس واسه چی اومدی اینجا؟
لبام رو داخل دادم و بعد از چند ثانیه سکوت گفتم: فردا صبح میرم دنبال آدرسی که نگار بهم داد. پیدا میشه…
زیر لب امیدوارانه تکرار کردم: پیدا میشه…
چشم هام رو بستم و به لحظه ای فکر کردم که قرار بعد از سه سال با سهند رو به رو بشم! حتی فکرش هم لبخند به لبام میاره. فکر کنم اون لحظه که ببینمش چشم هام از خوشحالی برق بزنه. شایدم اون لحظه نتونم نیشم رو ببندم. وای خدا کی میشه من ببینمش! انگار توی تهران صبرم بیشتر بود ؛ ولی حالا احساس می کنم هرچقدر که بیشتر بهش نزدیک میشم تحملم هم کمتر میشه! انقدر به لحظه ی رو به رو شدنمون فکر کردم که همون جا روی کاناپه کنار مامان خوابم برد.
*****
چشم که باز کردم ساعت نه صبح بود. اختلاف ساعت استانبول با تهران برام اونقدری نبود که بخواد خوابم رو بهم بریزه. بلند شدم و نشستم. مامان هم کنار من خوابش برده بود با تکون های من بیدار شد و به اطرافش نگاه کرد.
– مثل اینکه همین جا خوابمون برده!
صورتم رو شستم و یکم آرایش کردم. لباس پوشیدم و برای سومین بار داخل کیفم رو چک کردم و از وجود کاغذی که آدرس سهند توش نوشته بود مطمئن بودم.
– مامان من دیگه باید برم. بیرون یه چیزی می خورم.
– صبر کن باهات بیام اینجوری که دلم هزار راه میره تا برگردی! یه وقت گم نشی.
گونه اش رو بوسیدم و گفتم: نگران نباش مامان زود بر می گردم. اگه بازم نگران شدی بهم زنگ بزن.
– خیلی خب… برو به سلامت فقط مواظب خودت باش.
مثل یه پرنده به پرواز دراومدم. من خیلی منتظر این لحظه بودم بایدم با این عجله شروع می کردم و دنبالش می گشتم. از منشی هتل خواستم که برام یه آژانس بگیره و بعد آدرس رو بهش دادم تا مقصدم رو به آژانس بگه
کمتر از ده دقیقه ی دیگه توی آژانس نشسته بودم و داشتم باز هم به سهند نزدیک تر می شدم. یعنی حسام بهش گفته که من اومدم استانبول؟ اگه ندونه با دیدنم سوپرایز میشه؟ با دیدنم بعد از سه سال دوری چه شکلی میشه؟ اونم بعد این مدت با دیدنم ذوق می کنه؟ من که اون لحظه شاید نتونم روی پاهای خودم بایستم!
یه بافت صورتی پوشیده بودم و کت پشمی صورتی هم روش. فکر کنم برای اولین دیدار بعد از سه سال مناسب باشم .خیلی طول کشید تا بالاخره تاکسی جلوی یه خونه ی بزرگ و شیک توقف کرد. از توی ماشین یه نگاه به عمارت انداختم .عجیبه! خونه ی بابا اینا در مقابلش هیچه! کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم و مقابل در نرده ای عمارت ایستادم. چند نفری توی حیاط مشغول تمیز کاری بودن. از یونیفرم هاشون می شد فهمید که خدمتکار های خونه هستن. با دو دستم دسته ی کیفم رو گرفته بودم و به خونه ی با شکوه رو به روم خیره شده بودم! این واقعا خونه ی عمه ی سهندِ؟
یکی از خدمتکار ها چشمش به من افتاد و جلو اومد. بدون اینکه در رو باز کنه چیزی به ترکی بهم گفت که هیچی نفهمیدم. به انگلیسی سلام کردم و گفتم: من دنبال یه نفر می گردم.
دختری خدمتکار رو صدا زد و توجه هردومون به سمت صدا جلب شد. خدمتکار چیزی گفت و رفت. صاحب صدا که یه دختر جوون و شیک پوش بود به سمتم اومد .بهش می اومد هم سن و سال خودم باشه. زیبا بود و یه جورایی به قول خودمون با کلاس! روی شلوار کرم رنگش لباس سفیدی پوشیده بود که سر شون هاش لخت بودن. موهای روشن بلندش فرق انداخته بود و به عقب برده بود و پشتش انداخته بود. رنگ رژش رو با گوشواره های بزرگ قرمزش ست کرده بود. صورت گرد و زیبایی داشت.
در رو باز کرد و مقابلم ایستاد. از من بلند تر بود. به انگلیسی باهام صحبت کرد.
– بفرمایید؟
-من از ایران اومدم!
کمی براندازم کرد و به فارسی گفت: شما؟
وقتی فهمیدم فارسی میدونه انگلیسی رو کنار گذاشتم و خودم رو معرفی کردم.
– من ستایش همایونفر هستم!
سکوت کرد و بهم خیره شد. با شنیدن اسمم جا خورد یا اینکه من اینطوری احساس کردم؟ با شنیدن اسمم چشم هاش غمگین شد؟ شاید دارم اشتباه می کنم چرا باید غمگین بشه؟ دستش رو به سمتم گرفت و گفت: من بانو هستم! خوشحال شدم.
با شنیدن اسمش فهمیدم چرا باید جا خورده باشه. بهش دست دادم و با لبخند گفتم :منم همینطور!
کنار رفت و گفت: بفرمایید داخل!
.با اکراه وارد شدم و بانو با نهایت احترام من رو به سمت سالن پزیرایی عمارت راهنمایی کرد. حس و حالی که داشتم خیلی برام عجیب بود همش انتظار داشتم هر آن با سهند برخورد کنم ؛ ولی این اتفاق نیافتاد.
هر دوتامون توی سالن رو به روی همدیگه نشستیم. کمی معذب بودم و دعا دعا می کردم که این مسئله توی ظاهرم پیدا نباشه. بانو سفارش دو تا قهوه داد و رو به من گفت: منو ببخشید واقعا انتظار نداشتم باهاتون رو در رو بشم!
لبخند کوچکی زدم و برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم: فکر می کردم شاید حسام یا نگار به شما خبر داده باشن.
کمی سکوت کرد و گفت: نه… چیزی به من نگفتن. اما به هرحال خوشحالم می بینمت. یه خورده از دیدار ناگهانیت شوکه شدم ؛ ولی خوشحالم بابت اومدنت!
با لبخند جوابش رو دادم و گفتم: خیلی ممنون!
سرش رو پایین انداخت و متاسف گفت: بابت از دست دادن همسرتون بهتون تسلیت میگم!
سرم رو تکون دادم و گفتم: خیلی ممنون.
سرش رو بلند کرد و گفت: اون روز من هم اونجا حضور داشتم. خیلی روز غم انگیزی بود. برای همه مون روز بدی بود.
کمی سکوت بینمون جاری شد که یه دفعه ادامه داد: نمی خوام ناراحتتون کنم. فقط می خواستم بهتون تسلیت بگم.
– نه نه! خیلی ممنونم بابت تسلیتتون.
خدمتکار قهوه ها رو اورد و هردومون برداشتیم.
با اکراه پرسید: اوم… میگم… سهند از اومدن شما خبر داره؟
سرم رو بالا اوردم و فنجونم رو روی نعلبکی توی دستم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: راستش نه! البته اگه حسام بهش خبر نداده باشه!
– نه فکر نمی کنم حسام بهش چیزی گفته باشه! اگه گفته بود من می فهمیدم. تونستید به راحتی اینجا رو پیدا کنید؟
– راستش آدرس رو از نگار گرفتم به خاطر همین خیلی راحت تونستم این خونه رو پیدا کنم. شماره ی شما رو هم بهم داد تا در صورت لزوم تماس بگیرم.
لبخندی زدم و ادامه دادم: از شما تعریف می کرد.
– سهند باید امروز توی کارخونه باشه. عالیه خانوم هم برای نظارت رفته! در سال دو یا سه بار میره کارخونه.
سکوتم رو که دید ادامه داد: خب… مطمئنا شما اومدید اینجا که سهند رو ببینید!
چیزی نگفتم که ادامه داد: من ترتیب ملاقاتتون رو میدم!
قلبم به تپش افتاد. انقدر تند می تپید که ترسیدم فنجون توی دستم بیافته روی زمین. با دست های لرزون فنجون قهوه رو روی میز گذاشتم و گفتم: نمیدونم درسته بدونه من اینجام یا نه!
لبخندی زد و گفت: نگران نباش! کاری می کنم همین امروز همدیگه رو ببینید!
و بعد چشمک زد و با تلفن همراهش شماره ای گرفت و منتظر موند. تمام بدنم یخ کرده بود! احساس می کردم دارم نفس کم میارم! تا حالا شده عشقت رو بعد از چند وقت سختی و دوری بخوای ببینی؟ چه حالی بهت دست داده؟ شده تا حالا یه نفر مقابل تو با کسی که سال ها دلتنگش بودی تلفنی صحبت کنه و صدای محو معشوقت به تو برسه؟؟ ظربان قلبت بالا نرفت اون لحظه؟ من دارم همه ی اینا رو توی این لحظه تجربه می کنم. کف دست هام یخ زده اما کمی عرق هم کردن! اینا نشونه ی یه استرس واقعیه! باپرش سخته اگه بگم به حدی گوش هام تیز شده بودن که صدای سهند رو بهتر از صدای بانو می شنیدم!
– الو سهند؟ سلام حالت خوبه؟
– …
– ممنون منم خوبم! می خواستم ببینمت.
– …
– نه عزیزم اتفاقی نیافتاده فقط حرف های مهمی دارم باهات. راستش…
به من نگاهی انداخت و ادامه داد: می خواستم در مورد رابطه ام با محمت باهات صحبت کنم!
سر پایین انداخت و غمگین ادامه داد: شاید بخوام این رابطه رو جدی کنم!
– …
خوشحال گفت: خیلی خب پس تا نیم ساعت دیگه توی رستوران خودم می بینمت! ممنون.
قطع کرد و رو به من گفت: تو آماده ای؟
کف دست هام رو روی صورتم گذاشتم. لپ هام سردِ سرد بودن. فکرشو نمی کردم بخوام انقدر زود با سهند رو به رو بشم. البته این رو مدیون نگار بودم. اگه اون آدرس این خونه رو به من نمی داد محال بود به این زودی بتونم سهند رو ببینم.
بانو بلند شد و گفت: منتظر چیزی هستی؟
به خودم اومدم و از جام بلند شدم و گفتم: نه نه… منتظر چی باید باشم؟
– پس باید بری رستوران! اصلا وقت نداری.
چشمکی زد و ادامه داد: ناهار رو باهم باشید!
**** بانو
ستایش لبخندی زد و هر دومون رفتیم توی حیاط. راننده ام رو صدا زدم و ازش خواستم در اختیار ستایش باشه و اونو به رستوران ببره. به احمد و هاکان هم زنگ زدم و ازشون خواستم دورادور مواظبشون باشن. ستایش در یک حرکت ناگهانی منو توی آغوشش گرفت و از من تشکر کرد. دستم رو روی بازوش گذاشتم و کمی نوازشش کردم و گفتم: من که کاری نکردم! امیدوارم همه چیز خوب پیش بره. مطمئنا وجود تو توی استانبول خیلی چیزا رو بهتر می کنه!
لبخندی زد و سوار ماشین شد. برای همدیگه دست تکون دادیم و ازم دور شد. نفسم رو حسرت بار بیرون دادم و دلشکسته در رو پشت سرم بستم. دویدم و رفتم توی اتاقم. خودم رو روی تخت پرتاپ کردم و بغضی که توی این یک ساعت مدام به گلوم چنگ می زد رو شکوندم و زار زدم. بالاخره این عشق یک طرفه ی من به سهند با اومدن ستایش تموم شد! تموم شده می دونستمش! حتی اون لحظه توی رستوران که سهند عشق من رو رد کرد هنوز هم امیدوار بودم که می تونم باز هم تلاش کنم!
از ته دل برای این عشق ناکام اشک می ریختم. نشستم روی تخت و تکیه زدم. یاد لحظه ای افتادم که با ستایش رو به رو شدم…
” – من ستایش همایونفر هستم!”
با یادآوری اون لحظه ی شوک آور اشک هام با شدت بیشتری روی گونه هام افتادن. لعنتی خیلی خوشگله!
لحظه ی اولی که خودش رو برام معرفی کرد انگار دنیا برام نابود شد! فکر می کردم ستایش یه عشق تموم شده اس اما نه! اون با پای خودش به سمت سهند اومد.
” دستش دورم پیچید تا از سقوطم جلوگیری کنه. توی بغلش افتاده بودم. توی چشم هاش زل زده بودم.
– منو ببوس سهند… سهند…
چشم ازم گرفت و سرش رو بالا گرفت. به اطرافش نگاه می کرد و من یه قطره اشک از چشمم سر گرفت و رفت سمت گوشم”.
با یادآوری اون شب توی کشتی گریه هام شدت گرفت و هق هق کردم.
***** ستایش
ماشین مقابل یه رستوران توقف کرد و راننده به انگلیسی گفت که همین جاست. پاهام سست شده بودن و توان پیاده شدن نداشتم. از پشت شیشه ی رستوران به مشتری ها نگاه کردم تا بلکه شاید اون مردی که به خاطرش این همه استرس به جونم افتاده بود رو پیدا کنم!
)موسیقی saçlarını yol getir از ابراهیم تاتلیس(
چشم چرخوندم بین مشتری ها و بالاخره مرد گمشده ی این روز هام رو پیدا کردم! پشت به شیشه ی رستوران منتظر نشسته بود. خودشه! اون سهندِ! توی اون لحظه تمام سختی هایی که توی این مدت کشیده بودم به نظرم هیچ اومدن… الان فقط مهم سهندِ نه چیز دیگه ای
Tabib sen elleme benim yaramı
طبیب بر زخم من دست نزن
Beni bu dertlere salanı getir
کسی که مرا به این مصبت ها گرفتار کرده را بیاور
Kabul etmem birgün eksik olursa
حتی اگر یک روز ) از زندگی ام ( را از دست داده باشم ، قبول نمیکنم
Benden bu ömrümü çalanı getir
کسی را که زندگی ام را دزدید را بیاور
Git ara bul getir saçlarını yol getir
به دنبالش بگرد و پیدایش کن و موهایش را پریشان کن و به اینجا بیاور
****
تمام توانم رو جمع کردم و از ماشین پیاده شدم.قدم برداشتم و با هر قدمم تپش قلبم بالا تر می رفت! قراره بعد از این همه دلتنگی باهاش رو به رو بشم. چیز کمیه؟؟ مدت ها بود که دلم برای آغوشی تنگ شده بود که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم! وارد رستوران شدم و تصویر سهند برام واضح تر شد! چقدر تغییر کرده… چقدر باشکوه شده! خدایا چقدر عوض شده. اشک هام بی اختیار جاری شدن.
باز هم قدم برداشتم تا بالاخره خودم رو کنارش احساس کردم. اشک توی چشمم اجازه نمی داد تصویرش رو واضح ببینم. سنگینی سایه ی من رو که روی خودش احساس کرد سر بلند کرد و با دیدنم تعجب کرد! اشک هام رو کنار زدم تا بتونم بهتر ببینمش
Bir kor oldu gövünüyor özümden
او تبدیل به هیزمی شده که از درون مرا می سوزاند
Name name iniliyor sazımdan
مانند یک ملودی ناله می کند
Dünyayı verseler yoktur gözümden
حتی اگر دنیا را به من بدهند هم به چشمم نمی آید
Dili bülbül gaşı kemanı getir
کسی که صدایش مانند بلبل است وابروانش کمانی پیش من بیاور
Git ara bul getir saçlarını yol getir
برو بگرد بیاب موهایش را پریشان کن و برایم بیاور
*****
سهند
این خود ستایش یا باز هم خیالاتی شدم؟ اشک توی چشم هاش نشسته بود و مردمکش بین اون همه اشک می لرزید.
واقعیه؟ خودشه؟؟ از روی صندلی بلند شدم و بهش خیره شدم. از تعجب زبونم بند اومده بود. باور نمی کنم که خودشه! این یه بازیه؟؟ دستش رو گذاشته بود روی صندلی تا ستون بدنش باشه. دستم رو جلو بردم اما نزدیکی دستش متوقف شد. دستم رو جلوتر بردم و نوک انگشت هام رو به روی دستش زدم و فورا عقب کشیدم. مثل کسی که وحشت داشت یه روح جلوش ظاهر شده باشه!
– سهند!
صدای آروم و لرزونش من رو به سمت صورتش کشوند. اشک هاش پایین ریختن و با دیدن این همه حجم از واقعیت دلم تاب نیاورد و اشک های من هم جاری شدن!
merhamet etmiyor gözün yaşın
اشک چشمم مرا یاری نمی کند
sen derman arama boşu boşuna
طبیب تو بیهوده دنبال درمان درد من نباش ölür isem mezarımın başına
اگر من مردم بر سر قبرم …
hayatıma sebep olanı getir
دلیل زندگی مرا بیاور
Git ara bul getir saçlarını yol getir
برو بگرد بیاب موهایش را پریشان کن و برایم بیاور
*****
دستم رو روی چشم هام گذاشتم و بی صدا اشک ریختم. این اشک شوقه یا اشک دلتنگی؟ این اشک برای چیه مرد؟ چرا جلوی یه زن به زانو در میای؟ تو که هیچ وقت جلوی هیچکس خم نشدی چطور جلوی این زن فراموشت میشه ک کی هستی؟ براندازش کردم و گفتم: تو واقعا خودتی؟
چشم هاش رو بست و آروم سر تکون داد. می دونستم که تمام نگاه های جمع به ماست. تمام مشتری های دیگه با تعجب به ما نگاه می کردن. اگه درد عشق و دوری و دلتنگی رو کشیده باشن ما رو درک می کنن!
بی اختیار جلو رفتم بازوهاش رو توی دست هام گرفتم و پیشونیش رو طولانی بوسیدم. توی تمام مدتی که عاشقش بودم این اولین بار بود که می بوسیدمش و دست خودم نبود. انگار که اختیار و عقلم از دستم در رفته بودن!
)پایان موسیقی saçlarını yol getir از ابراهیم تاتلیس(
صندلی رو عقب کشیدم و به نشستن دعوتش کردم خودمم رو به روش نشستم. چند قطره اشکی که ریخته بودم رو با سر انگشتام پاک کردم. این خود ستایش بود!
– واقعا نمیدونم چی بگم! نمیدونی یه دفعه ای با دلم چیکار کردی!
خنده ای کردم و ادامه دادم: خدایا باورم نمیشه!
– همین چند دقیقه ی پیش قبل از اینکه بیام کنارت همش داشتم نگاهت می کردم. نمی دونستم باید چطور خودم رو کنترل کنم که با دیدنت از پا نیافتم.
و بعد ریز گریه کرد! دستمالی از جا دستمالی روی میز بیرون کشیدم و مقابلش گرفتم.
– ستایش کافیه! مردم دارن نگاهمون می کنن.
دستمال رو از دستم گرفت و گفت: این مردم که نمیدونن من چقدر بهم سخت گذشت.
– به هر دومون سخت گذشته به این… به این…
جمله ام رو قطع کردم و گفتم: من هنوز باورم نمیشه تو کنارمی آخه چطور می تونم برات حرف بزنم!
میون گریه هاش خندید و گفت: منم باورم نمیشه!
با لبخند به همدیگه خیره شدیم…
– دلم می خواد تا سال های سال همین جا بمونیم و من انقدر بهت نگاه کنم تا شاید این همه دوری برام جبران بشه.
– باید از بانو کلی تشکر کنیم که این لحظه رو برامون ساخت! اون به خاطر من قرار گذاشت.
لبخندی زدم و حرفی نزدم. بانو همیشه به من کمک می کرد! دستم رو جلو بردم و دستش که روی میز بود رو توی دستم گرفتم. گفتم: همش می خوام باور کنم که خیالاتی نشدم!
خندید و گفت: نشدی!
– کی اومدی استانبول؟
– با پرواز دیشب اومدیم!
ابرو بالا انداختم و گفتم: اومدید؟
لبخندی زد و گفت: با مامانم اومدم. اگه بفهمه پیدات کردم حتما خیلی خوشحال میشه.
تعجب کردم و ابروهام بیشتر بالا رفت. تهمینه خانوم که از من خوشش نمی اومد!
– میدونم ممکنه به چی ها فکر کنی! ولی اوضاع خیلی تغییر کرده سهند.
غمگین ادامه داد: خانواده ی ما از هم پاشیده!
– چه اتفاقی افتاده؟
سری به اطراف تکون داد و گفت: مامان و بابام از هم جدا شدن.
اخمی کردم و خودم رو متعجب نشون دادم. پرسیدم: چرا؟
– به خاطر… یعنی خودت که باید بدونی کارای بابام… سورن… مامانم که فهمید اوضاع دقیقا از چه قراره دیگه تحمل نداشت. توی مراسم ازدواجم با میکائیل یه اتفاق خیلی بد افتاد
.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خودم خبر دارم.

مامانم نتونست با مرگ خاله طاهره کنار بیاد. اگه سورن اون نمایش مسخره رو برگزار نمی کرد برای خاله طاهره اتفاقی نمی افتاد. از اون روز به بعد رابطه ی مامان با بابا و سورن بهم ریخت. بعد از… بعد از مرگ میکائیل هم جدی شد که می خواد طلاق بگیره. قبل از اون هم می گفت اما بیشتر از روی ناراحتی اینو می گفت؛ ولی بعد میکائیل جدی تر شد.
سرم رو پایین انداختم و گفتم: من خیلی متاسفم ستایش. اون روز هیچ کاری از دستم بر نیامد. ما خیلی امنیت رو در نظر گرفته بودیم. بچه ها فکر می کردن میکائیل از طرف سورن اومده که منو بکشه. به خاطر همین حتی به پلیس هم خبر دادن و ازشون خواستن دورادور مواظب صحنه باشن ؛ ولی واقعا نفهمیدیم ک یه نفر دیگه هم توی اون حوالیه.
با یادآوری مرگ ناجوانمردانه ی میکائیل بغضی توی گلوش نشست و گفت: اصلا باورم نشد! رفتم پیش سورن و تا تونستم فحشش دادم. سرزنشش کردم که به تو هم میشه گفت مرد؟ سورن حتی به من هم رحم نکرده بود سهند!
اشک روی گونه هاش چکید اما سعی کرد بغضش رو فرو بده تا بتونه راحت حرف بزنه.
– ولی اون کار سورن نبود!
از سر تعجب اخمی کردم و دقتم رو برای شنیدن ادامه ی حرف هاش بیشتر کردم.
– سورن فقط براش بپا گذاشته بود. اون مرد سر خود شلیک کرده بود!
میون گریه های بی صداش عصبی خندید و گفت: برای اولین بار سورن بی گناه بود. باورت میشه؟!
چیزی نگفتم و ستایش ادامه داد: آقای خرسند اول نمی دونست موضوع از چه قراره و از قاتل شکایت کرده بود… وقتی اشک های منو می دید می گفت غصه نخور قصاص میشه!
می گفت الکی که نیست! ولی بعدش یهو همه چیز تغیر کرد… همه شون به وحشت افتاده بودن. حتی خود آقای خرسند. وقتی فهمید قاتل از خودشونه حتی اون هم وحشت کرد! ترسیدن پسره لج کنه و همه رو لو بده. به خاطر همین ازم خواستن که رضایت بدم!
گریه هاش شدت گرفت و ادامه داد: اون سورن پست فطرت حتی تهدیدم کرد! بهم گفت اگه رضایت ندم حتی برای سهند هم بد میشه! انگار همه نقطه ضعفم رو می دونستن! من نگران شدم. نخواستم خون یه نفر دیگه هم ریخته بشه… خیلی با خودم کلنجار رفتم. اون روز ها حالم اصلا خوب نبود! داشتم شریک ریخته شدن خون میکائیل می شدم. چیکار باید می کردم؟؟ اگه رضایت نمی دادم شاید الان تو هم نابود شده بودی!
دستش رو روی دهنش گذاشت و چشم هاش رو بست. اشک هاش پایین می ریختن. نفس عمیقی کشیدم و توی دلم رکیک ترین فحش ها رو نثار سورن کردم. انگشت هام رو روی شقیقه هام گذاشتم و آروم ماساژ دادم. این کابوس کی می خواد تموم بشه؟ با صدای گارسون که برای گرفتن سفارش اومده بود سر بلند کردم و گفتم: ببخشید مشغول صحبت بودیم به کلی فراموشمون شد!
و بعد بهترین و خوشمزه ترین غذای اون رستوران رو سفارش دادم. گارسون که رفت رو به ستایش گفتم: گریه نکن عزیزم! همه چیز تموم شد.
سر بلند کرد و با چشم های خیس بهم نگاه کرد. دستش رو توی دستم فشردم و گفتم: از این به بعد من کنارتم. اجازه نمیدم آب توی دلت تکون بخوره!
– حتی اومدنم به اینجا با مکافات بود. سورن فهمید و اومد خونه ام. بلیط هامون رو پاره کرد. می گفت اجازه نمیده بیایم پیش تو. ولی حالا که اومدیم؛ نمیدونم چطور متوجه نشد!
مدتی طول کشید تا بالاخره سفارش هامون رو اوردن و دوتایی مشغول شدیم. گفتم: الان میریم هتل! وسائلت رو جمع می کنی و به همراه مادرت میایید خونه ی عالیه خانوم.
– نه نه نمیخوایم مزاحمتی برای کسی ایجاد کنیم.
– اینطوری خیالم راحت تره و می تونم ازتون محافظت کنم. لطفا موافقت کن.
کمی مکث کردم و بدون اینکه توی چشم هاش نگاه کنم گفتم: دیگه نمی خوام ازم دور باشی!
نیم ساعت بعد صورتحساب رو پرداختم و انعام دادم. ستایش رو به سمت ماشینم راهنمایی کردم و براش در رو باز کردم. هر دومون نشستیم توی ماشین و به سمت هتل به راه افتادیم.
– خب… این همه من حرف زدم تو چرا چیزی نمیگی؟
لبخندی زدم و گفتم: الان دیگه هیچی اهمیت نداره. بعد هر سختی یه آسونی هم هست! منم توی این مدت کم سختی نکشیدم! برای من هم سخت بود.
شونه بالا انداختم و ادامه دادم: به این دم و دستگاهی که واسم جور شده نگاه نکن منم بدبختی کشیدم اینجا! از ویولتی که برای نجات جونش ما از هم جدا شدیم رو دست خوردم!
با تعجب پرسید: مگه چه اتفاقی افتاد؟
اون نه دلش به حال من سوخته بود… نه اینکه می خواست به وصیت پدرش عمل کنه! پدرش وصیت کرده بود اگه اون قسمت از اموالش به هر دلیلی به من نرسید صرف امور خیریه بشه به خاطر همین ویولت خودش رو به آب و آتیش زده بود تا اون ارثیه به من برسه.
– خب چه فرقی به حال اون داشت؟
– نکته اش همین بود! میخواست خودش رو به عنوان خواهر وارث من قرار بده و بعد از سر به نیست شدن من اموال رو به جیب بزنه. معلومه که اگه به خیریه می رسید دیگه هیچ وقت دستش بهشون نمی رسید.
ستایش هینی کشید و گفت: خدایا… چه آدم هایی پیدا میشن!
– اگه عمه عالیه منو از این خواب بیدار نمی کرد احتمالا الان اون دنیا بودم!
کمی سکوت کردم و ادامه دادم: عمه ی من همیشه مراقب من بوده. بدون اینکه خودم بفهمم. همیشه آقام واسش عکس های منو می فرستاد و از حال من با خبرش می کرد. وقتی یه روز رفتم خونشون یه آلبوم گذاشت جلو دستم که پر از عکس های من بود.
– جدا؟
– آره. خودمم کلی تعجب کردم. بهترین دوست مادرم بوده به خاطر همین من رو خیلی دوست داشت هرچند که از بابای واقعیم همیشه متنفر بوده.
– چرا؟
– اول به خاطر بهترین دوستش که مادر من بود! به خاطر بلایی که سرش اورد… به خاطر اینکه بی آبرو شد… به خاطر اینکه ولش کرد و رفت خارج. و دلیل دومش هم اینکه عمه عالیه از یه نفر خیلی خوشش می اومد برادرش مخالف صد در صد ازدواجشون بود و اونا هیچ وقت بهم نرسیدن و عمه عالیه هم هیچ وقت ازدواج نکرد!
به فکر فرو رفت و چیزی نگفت.
کمی خندیدم و گفتم: البته این مورد دوم رو فقط من می دونم! یه روز درموردش پیشم دردودل کرد. پیرزن بیچاره هنوز تو فکرشه و نتونسته برادرش رو ببخشه.
بالاخره به هتل رسیدیم و هردومون پیاده شدیم. هر دومون به سمت سوئیتی رفتیم که توش اقامت داشتن. ستایش رو به روی یه در ایستاد و گفت: همینه.
کارت زد و در رو باز کرد.
– مامان؟
دم در منتظر موندم تا هردوشون بیان. حدود ده دقیقه گذشت تا اینکه بالاخره در سوئیت که نیمه باز بود کاملا باز شد و تهمینه خانوم با چشم های گرد شده خارج شد. با دیدنش هول کردم و زیر لب سلام کردم. کمی براندازم کرد و گفت: سلام پسرم!
حتما این تعجب به خاطر سر و وضع شیک و مرتب این روز هامه!
هنوز هم متعجب به من نگاه می کرد. ستایش با یه چمدون نسبتا بزرگ پشت سر مادرش ایستاده بود. با دستپاچگی رو به تهمینه خانوم گفتم: لطفا قبول کنید و به همراه ستایش خانوم تشریف بیارید خونه ی ما!
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: خونه ی شما؟
فورا منظورش رو فهمیدم و در حالی که بیشتر هول شده بودم گفتم: نه نه …خونه ی من که نه! خونه ی عالیه خانوم منظورمه.
– بله! خیلی هم از لطفتون ممنونیم. هرچند که راضی نیستیم اسباب زحمت بشیم.
– نه این چه حرفیه!
و بعد کمی به جلو خم شدم و چمدون رو از دست ستایش گرفتم و گفتم: من براتون می برم
.
چمدون رو گرفتم که ستایش رو به مادرش گفت: مامان شما با سهند برید منم کارای هتل رو انجام بدم اومدم.
سه تایی رفتیم طبقه ی پایین به یکی از نگهبانا اشاره دادم و گفتم: پسر؟ بیا اینو ببر سمت اون ماشین.
و بعد به ماشینم اشاره دادم و ادامه دادم: می بینیش؟
– بله آقا.
به سمت پذیرش رفتم و گفتم: سلام داداش!
مرد که انگار من رو شناخته بود گفت: سلام آقای سپهراد بفرمایید.
– اتاق سی و چهار بیست و دو تخلیه شد. این خانوم به همراه مادرشون مهمان من هستن. الان چک می کنم.
و بعد با لپ تاپش کار کرد. ستایش گفت: نیازی نیست سهند خودم انجامش میدم!
– شما مهمون من هستید اجازه بده کارم رو بکنم.
هتلدار سرش رو از لپ تاپ بیرون کشید و گفت: برای یک شب میشه ششصد تا.
کارتم رو مقابلش گرفتم و گفتم: کارت بکش داداش.
– چشم.
پنج دقیقه ی بعد هر سه تامون توی ماشین نشسته بودیم. ستایش پیش مادرش عقب نشسته بود.
ستایش: بخدا راضی نبودم اقامتمون رو تو حساب کنی!
تهمینه خانوم: وا… مگه آقا سهند حساب کرد؟
– من کاری نکردم شما مهمون هستید.
تهمینه خانوم با خنده گفت: میگم آقا سهند چقدر تغیر کردید! انگار که دنیا زیر و رو شده باشه. اصلا لحظه اول نشناختمتون!
و بعد ریز خندید. ستایش رو از توی آینه پاییدم که حرصش گرفته بود و به مامانش تشر زد: مامان!
لبخندی زدم و با خودم فکر کردم که این ثروت چه احترامی میاره! یه روز همین تهمینه خانوم هم چشم دیدن منو نداشت.
ستایش: میگم چقدر خوب ترکی حرف می زنی!
– به هرحال سه سال مداوم توی این مردم زندگی کردم. ترکی خیلی زبان آسون و شیرینی هستش به خاطر همین سریع یاد گرفتم. هنوز هم هستن اصطلاحات و کلماتی که گاهی وقت ها برای اولین بار می شنومشون. البته بانو هم خیلی کمکم کرد که ترکی یاد گرفتم. مثل یه معلم خصوصی بود.
تهمینه خانوم با شنیدن اسم بانو مشکوکانه پرسید: آه… بانو؟ نامزدتونه؟ یا خدایی نکرده دوست دختَ…
ستایش باز هم به مادرش تشر زد: مامان!!
این بار دیگه لبخندم به خنده تبدیل شد ؛ ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم: بانو دختر خونده ی عمه ی من هستن!
حرف زیادی نزدیم و باقی راه به سکوت گذشت. ستایش و مادرش به خیابون ها نگاه می کردن و با هم حرف می زدن. ستایش گهگاهی حواسش رو به من می داد و من هم گاهی از طریق آینه باهاش چشم تو چشم می شدم و این نگاهِ ناگهانی ابخندی به لب هر دومون می اورد.
جلوی در خونه توقف کردم و منتظر شدم تا در رو به روم باز کردن و وارد شدم. هر سه تامون پیاده شدیم و سوییچم رو به راننده دادم تا ماشین رو ببره پارکینگ. راه رو نشون می دادم و سعی می کردم پشت سرشون قدم بردارم.
– لطفا از این طرف!
تهمینه خانوم هاج و واج به عمارت عالیه خانوم خیره شده بود. حتما براش عجیب بود که چطور من یهو به همچین آدمی تبدیل شدم! وارد سالن که شدیم عمه عالیه به همراه بانو و چند تا از خدمتکار ها مقابلمون ایستاده بودن. معلوم بود که منتظر ورود ما بودن.
عمه عالیه با دیدنمون به روی ستایش و مادرش لبخند زد و گفت: خیلی خوش اومدید!
ستایش و مادرش با نهایت احترام جواب لبخند و خوش آمد گویی عمه رو دادن.
عمه دستش رو مقابل تهمینه خانوم گرفت و گفت: من عالیه هستم عمه ی سهند!
– خوشوقتم! منم مادر ستایش هستم. یه جورایی شاید بشه گفت خاله ی سهند!
– بله شما رو می شناسم!
ستایش جلو تر رفت و با عمه عالیه دست داد و عمه هم پیشونی ستایش رو بوسه زد و یک بار دیگه بهش خوش آمد گفت و ادامه داد: قطعا با وجود تو خیلی چیز ها بهتر پیش میره!
و بعد به من نگاه کرد. از یکی از خدمتکار ها خواستم تا یکی از راحت ترین اتاق ها رو برای ستایش و مادرش آماده کنن.
*****
– به نظر تو چی باعث شده که ستایش و مادرش انقدر راحت بتونن بیان استانبول؟
کمی از قهوه ام سر کشیدم و گفتم: راحت؟ شاید ما خبر نداشته باشیم!
از اون سورنی که تو برای من گفته بودی بعیده بزاره خواهرش و مادرش بیان پیش تو!
– من فکرم درگیر همین مسئله اس بانو!
به فکر فرو رفتم و ادامه دادم: ستایش می گفت سورن وقتی فهمیده میخوان بیان ترکیه اومده سراغشون و بلیط هاشون رو پاره کرده! ولی ستایش دوباره بلیط گرفته و این بار حتی سورن متوجه هم نشد! این خیلی عجیبه.
– تو باید با نماینده ی سورن قرارداد می بستی. باید به حرف محمت گوش می کردی.
فنجونم رو روی میز گذاشتم و گفتم: من دیگه نمی خوام خودم رو درگیر سورن کنم!
– اون چی؟ اون هم دیگه درگیر تو نیست؟
– برام مهم نیست دغدغه های سورن چی هستن. من دغدغه های خودم رو دارم!
– اما بچه های ایران میگن سورن خیلی خطرناک شده! مثل مار دور خودش می پیچه و تمام فکر و ذکرش شده نابودی سهند سپهراد! مطمئن باش وجود ستایش کنار تو سورن رو خیلی بیشتر مجاب می کنه که علیه تو نقشه بکشه!
– من زندگی خودم رو می کنم بانو! برای موفقیتم تلاش می کنم. تمام سعیم رو می کنم که عالیه خانوم از لطفی که در حقم کرده پشیمون نشه! من دارم برای موفقیت همه مون می جنگم و با دعای گربه کوره هم بارون نمیاد!
صاف زل زد توی چشم هام و گفت: تو باید خیلی مواظب ستایش باشی! اون از همه ی نا امیدی هاش به تو پناه اورده چون الان تو رو تنها حامی و پناه خودش میدونه! سورن حتی برای خواهر خودش هم خطرناکه. میکائیل رو که یادت نرفته؟
پا روی پا انداختم و گفتم: اعتراف کردنش خیلی برام دردناکه ؛ ولی باید بگم که سورن توی مرگ میکائیل دست نداشته! اما سورن یکی از کسانی هستش که مرگ میکائیل رو نادیده گرفت.
– منظورت چیه؟
تمام حرف هایی که ستایش در این مورد بهم گفته بود رو برای بانو توضیح دادم و گفتم: با بد جونوری درافتادم… ولی عادت کردم!
لبخند زدم و از روی صندلی بلند شدم و گفتم: باید برم آپارتمان خودم.
– اینجا نمی مونی؟
– نه… برم خونه ی خودم بهتره. احساس می کنم مادر ستایش هنوز روی من حساسه، امشب رو اینجا نباشم بهتره!
شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت: خیلی خب… خودت میدونی!
به سمت عمارت رفتم تا کیفم رو که توی اتاقم بود بردارم. به ساعت مچیم نگاهی انداختم .
در اتاق رو بستم و شماره ی حسام رو گرفتم.
– الو؟
– سلام پسر حاجی!
– سلام. احوال داداش؟
سیگاری از توی پاکت سفید روی میز برداشتم و به لب گرفتمش.
– سلامتیت. شما ها چطورید؟
فندک زدم و شعله ی آبی رنگ رو زیر سیگارم گرفتم. انگار صدای فندک به گوش حسام رسیده بود.
– نکش اون لعنتی رو!
بی توجه به نصیحت حسام گفتم: چرا نگفتی داره میاد اینجا؟
– کی؟
پکی به سیگارم زدم و پنجره ی اتاق رو باز کردم تا دود رو بفرستم بیرون.
– امروز اگه بگم شاخ دراوردم دروغ نگفتم! توی رستوران بودم سر بلند کردم دیدم ستایش بالای سرمه!
– پس اومد استانبول.
– آره الان اینجاست. توی خونه ی عمه عالیه.
چشمم به میز و صندلی توی بالکن طبقه ی پایین افتاد که بانو هنوز همون جا نشسته بود و ستایش داشت به سمتش می رفت.
– چند روز پیش اومده بود مغازه آدرس تو رو می خواست. نگار بهش داد.
پکی دیگه به سیگارم زدم و در حالی که خیره ی ستایش بودم گفتم: نباید می اومد حسام! ا

ینجا کلی دردسر واسش هست. نمی خوام بهش آسیبی برسه.
ستایش پشت به من رو به روی بانو نشسته بود و معلوم بود که من رو اصلا ندیده بود.
– خب… پس ازش محافظت کن!
خاکستر سیگارم رو تکوندم و پکی دیگه زدم.
– مادرش رو به عزاش می شونم اونی که بخواد حتی سایه اش از کنار ستایش رد بشه!
و تصویر سورن توی ذهنم تداعی شد.
– خب؟ پس غمت واسه چیه؟
چیزی نگفتم که ادامه داد: بجنگ سهند! سورن رو دست کم نگیر اون هنوز بیخیالت نشده!
– تو دیگه از کجا میدونی؟
– از سکوتش میشه فهمید! تجربه ثابت کرده سورن وقتی سکوت کرده بعدش اتفاق مهیبی افتاده! مرگ ونداد… از دست دادن ستایش… مرگ میکائیل! یادت نرفته که؟
هنوز هم خیره ی ستایش بودم. از گوشه ی چشمم متوجه شدم که نگاه بانو به من افتاد.
– نه! یادم نرفته.
با حسام مشغول حرف های عادی شدیم و بعد از چند لحظه خداحافظی کردیم. سیگارم رو خاموش کردم و کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم به ستایش و بانو که رسیدم مکثی کردم. بانو با دیدنم رو به ستایش گفت: میرم یه قهوه ی دیگه برای خودم بریزم. تو هم می خوای؟ – نه ممنون!
بانو با فنجون توی دستش ازمون دور شد و رفت. با رفتن بانو ستایش کمی سرخ شد و سرش رو پایین انداخت. جلو رفتم و روی صندلی رو به روی ستایش نشستم.
– همه چیز خوبه؟
لبخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: اصلا مگه میشه بد باشه؟ همه چیز خوبه. بانو یکی از خدمتکار ها رو که انگلیسی میدونه در اختیار منو مامان گذاشته. عالیه خانوم هم که خیلی با ما رفتار خوبی داره ؛ ولی خب…
انگشتش رو دور لبه ی فنجونش کشید. سکوت کرده بود.
– چیزی شده؟
سری تکون داد و گفت: ما که نمیتونیم همیشه اینجا بمونیم! توی این خونه… و بدتر اینکه توی ترکیه!
اشک توی چشم هاش حلقه بست. باید فکر می کردم. باید ستایش رو برای خودم نگه دارم.
دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم: همه چیز رو بسپار به من ستایش! قبلنا کاری از دستم بر نمی اومد؛ ولی الان همه چیز فرق کرده! طبق قانون حداکثر تا سه ماه می تونید اینجا بمونید توی این سه ماه همه چیز رو حل می کنیم!
ناگهان دلم هوای یه شب گردی کرد. یه نگاه به ساعت انداختم و گفتم: وقت داری؟
– برای چی؟
– دلم می خواد باهم بریم یه جایی.
شونه ای بالا انداخت و گفت: ولی الان بانو میاد. زشته ببینه منتظرش نبودیم.
– بانو دیگه نمیاد! اون به خاطر ما رفت.
سری تکون داد و گفت: پس بریم.
با ماشین از خونه بیرون زدیم. یه آهنگ جدید ایرانی گذاشتم و صداش رو کم کردم.
– کجا میریم؟
– ماشین رو که توی پارکینگ پارک کنیم میریم یکم توی شلوغی شهر قدم بزنیم.
خندید و چیزی نگفت. یادم میاد یه روزی آرزوش این بود که بدون استرس سورن و دار و دسته اش توی شلوغی شهر قدم بزنیم! به اولین پارکینگ که رسیدم ماشین رو پارک کردم و دوتایی رفتیم توی خیابون. خودم رو بهش نزدیک کردم و دستش رو توی دستم گرفتم.
محکم و گرم!
هر دومون به روی همدیگه لبخند زدیم. چطور یه زمانی فکر می کردم که دیگه ستایش رو نمی خوام؟ حق با حسام بود. ستایش همیشه ارزش جنگیدن رو داره!
– انگار روی ابر هام!
– امروز بهترین روز زندگیم بود… یعنی هنوز رو دستش نیومده!
آروم آروم قدم می زدیم و هرچیزی که توجه مون رو به خودش جلب می کرد با انگشت به همدیگه نشون می دادیم. حرف می زدیم… می خندیدیم. همه چیز همونی بود که همیشه آرزوش رو داشتیم. شرمم میاد وقتی یادم می افته که یه مدت از ستایش دست کشیده بودم!
واقعا اون شخص من بودم؟ حالا که ستایش کنارمه می فهمم اصلا نمی تونم از دستش بدم.
تازه امروز فهمیدم که دنیا هنوز قشنگی هاشو داره!
یه دکه کوچیک کنار خیابون بساط پهن کرده بود و به مشتری هاش کوفته می فروخت. روی یکی از میز ها نشستیم و گفتم: داداش دوتا کوفته هم بیار واسه ما!
رو به ستایش گفتم: توی ایران که بودم گاهی وقتا از دست فروش ها ساندویچ و سمبوسه و این طور چیزا می گرفتم الانم توی استانبول گاهی وقتا غذای خیابونی می خورم!
لبخند گرمی زد و گفت: خوبه که هنوز همون سهند سابقی و تغییری نکردی!
– نه! من خیلی تغییر کردم ستایش.
لبخندش محو شد و منتظر بهم نگاه کرد.
– من دیگه اون سهند سابق نیستم. هر چیزی که توی ایران بهم گذشت رو فراموش کردم .
من اینجا درگیر یه زندگی جدید شدم.
– من توی زندگی جدیدت جایی دارم؟
با حسرت به چشم هاش خیره شدم و گفتم: تو هنوزم برای من یه آرزوی دست نیافتنی هستی!
کوفته ها رسیدن و دوتایی مشغول خوردن ساندویچ هامون شدیم.
– راستش…
مکثی کرد و به ساندویچش خیره شد. سر بلند کردم و منتظر نگاهش کردم.
– چیزی هست که باید بگی؟
– خب… منو مامان نمی تونیم توی خونه ی عالیه خانوم بمونیم. اینطوری معذبیم.
کمی فکر کردم و گفتم: نگران نباش میرین خونه ی من.
– نه اصلا نمیخوایم تو رو توی دردسر بندازیم! من… یعنی…
– چیزی نگو! من میام خونه عمه عالیه شما هم میرید خونه ی من. اگه هم دوست داشته باشید یه واحد آپارتمان براتون اجاره میکنم. هرکجای شهر که خودتون بپسندید. فکر می کنم یکی از واحد های آپارتمانی که توش زندگی می کنم خالی باشه. دوست داشته باشید همون رو اجاره می کنیم.
***** سورن
خودم رو روی خوشخوابه ی تخت پرتاب کردم. اسلحه ی نیمه پرم رو زیر بالشتم گذاشتم.
سهند برام بپا گذاشته! مگه میتونه نسبت به من بی تفاوت باشه؟ اون منو می کشه!
قطرات عرق روی سر و صورتم می سریدن. به سقف زل زده بودم اون موتوری مشکوک رو روی سفیدی سقف دیدم که داشت به سمتم می اومد. کل روز رو داشت تعقیبم می کرد! بالاخره سهند یه روز من رو می کشه.
صدای قهقهه ی میکائیل هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. وحشت زده به ملحفه سفید روی تخت چنگ زدم.
– چی از جونم میخواید لعنتی ها…
حال روحی خوبی نداشتم. از روزی که مشت های ستایش روی سینه ام فرود اومدن حال خوبی نداشتم.
صدای سهند که از طریق شنود شنیده بودم مثل همیشه به ذهنم فشار اورد..
” شما ها مثل قطعه های دومینو می مونید! همه وصلید به هم! یکی تون که بیافته…. بقیه هم یکی یکی می افتن!”
من به دست تو نابود نمیشم مرتیکه ی بی وجود!
” فقط یه بازیکن ماهر میخواد تا اولین قطعه رو بندازه؛ و تو کسی هستی که این بازی رو خوب بلده!”
با یادآوری صدای میکائیل به موهام چنگ زدم. مثل فنر از جام پریدم و نشستم. با تمام قوایی که اون لحظه داشتم موهام رو توی مشت هام گرفته بودم.
– نه… نه… لعنتی تو دیگه راحتم بزار!
لمس دستی من رو از خواب پروند. در یک حرکت سریع دست بردم زیر بالشت و اسلحه ام رو خارج کردم و به سمت مرد رو به روم گرفتم. صدای بابا من رو به خودم اورد.
– سورن چه مرگت شده؟؟
طول کشید تا ذهنم چهره ی منوچهرخان رو آنالیز کرد و شناخت. اسلحه ی نیمه پرم رو پایین اوردم و خودم رو رها کردم روی بالشت نرم و بزرگم. من خواب بودم؟
– تو چت شده پسر؟
بی اختیار گفتم: سهند میخواد منو بکشه! هر جا که میرم دنبالم میاد!
مشکوکانه پرسید: تو حالت خوبه؟
جوابی ندادم. لیوانی آب برام ریخت و مقابلم گرفت. لیوان رو از دستش گرفتم و در حالی که به سمت در می رفت گفت: این جنون مسخره رو بزار کنار و بگیر بخواب! سورن …
سورن؟ شنیدی چی گفتم؟
آب توی لیوان رو سر کشیدم و جوابی ندادم. بابا از اتاقم بیرون رفته بود. گوشیم رو از روی پا تختی برداشتم و شماره گرفتم. صدای هراسون و خواب آلود یکی از بچه ها از اون ور خط به گوشم رسید.
– چیزی شده آقا سورن؟
گوشی رو محکم توی مشتم گرفته بودم. دستم می لرزید.
– کاری که بهت سپرده بودم چی شد؟
– آخه جناب همایونفر شما همین پنج ساعت پیش به من گفتید چی می خواید! الانم که ساعت سه نصفه شبه!
فریاد زدم: من این چیزا حالیم نیست… فردا صبح اون شماره سر میزم باشه! فهمیدی؟؟ سگم نکن مرتیکه!
– چَ… چَ… چشم آقا!
تماس رو قطع کردم و گوشیم رو به طرفی انداختم.
******
با ماشینم از پارکینگ خارج شدم. همه چیز خوب بود تا اینکه توی بزرگراه دکتر شریعتی پیچیدم! این بار با یه پژوی دویست و شش نقره ای داشت تعقیبم می کرد. هر جا که می رفتم پشت سرم می اومد. هر دفعه با یه وسیله ی جدید تعقیبم می کرد که مثلا شک نکنم! آینه جلو رو تنظیم کردم تا راحت تر ببینمش. لعنتی هنوز هم پشت سرم بود! سرعتم رو بالا بردم و توی یه حرکت ناگهانی پیچیدم سمت چپ. صدای بوق ماشین های پشت سرم بلند شده بود. گاز دادم و از فرعی به شرکت رسیدم. توی آینه نگاه کردم و لبخندی روی لب هام نشست. خبری ازش نبود پس گمم کرده بود!
نگهبان اهرم قرمز و سفید رنگ پارکینگ رو بالا برد و ماشین رو پارک کردم.
خودم رو به اتاق بابا رسوندم و روی مبل نشستم. پا روی پا انداختم و استرس وار تکونش دادم.
– تو چت شده سورن؟ اون از دیشبت اینم از حال امروزت!
انگشتم رو روی لب هام کشیدم و گفتم: داره تعقیبم میکنه! چرا باور نمیکنی؟
عصبی گفت: به جای این مزخرفات مراقب ارزش سهام شرکت باش که یه وقت سقوط نکنه! نمی بینی تو چه وضعیتی هستیم؟؟
بلند شد و با عصبانیت بیشتری فریاد زد: چکت برگشت خورده احمق! حسابت خالیه. میفهمی؟؟!
به یه گوشه خیره بودم و در سکوت کامل به کسانی فکر می کردم که توی این چند روز تعقیبم می کردن! منوچهرخان که انگار از سکوت من حرصش گرفته بود دوباره فریاد زد: چرا با حساب خالی چک می کشی پفیوز؟؟ اینو هر ننه قمری که از پشت کوه اومده باشه هم میدونه که با حساب خالی چک نکشه! آخه تو چه مرگت شده؟؟
از فکر های خودم جدا شدم و رو به بابا گفتم: این مسئله ای نیست که به خاطرش حرص خورد! پولشو میدم.
– تو مریضی سورن! دیگه از پس ساده ترین مسائل شرکت هم بر نمیای. تمام زندگیت شده نابود کردن سهند! همه ی ما رو هم داری به باد میدی!
بلند شدم و بی هیچ حرفی از اتاقش خارج شدم و رفتم اتاق خودم. کاغذی روی میز نظرم رو جلب کرد. به سرعت به سمتش رفتم و تای کاغذ رو باز کردم.
“اینم شماره اش آقا!”
پوزخندی زدم و در حالی که داشتم شماره رو می گرفتم گفتم: بچرخ تا بچرخیم!
چند تا بوق خورد تا بالاخره صداش توی گوشم پیچید.
– الو بفرمایید!
– سلام خانوم.
– سلام بفرمایید آقا؟ شما؟
– من کسی ام که می تونه با شما به توافق برسه! بلکه شاید زندگی هامون از این رو به اون رو بشه!
– متوجه منظورتون نمیشم!
لبخندی زدم و گفتم: متوجه تون می کنم!
***** سهند
برگه ها رو امضا زدم و رو به منشی گرفتم. تشکری کرد و از اتاق بیرون رفت. بانو و محمت توی دفترم نشسته بودن. منتظر تماس مهمی از حسین بودم. خودکار توی دستم رو به بازی گرفته بودم و هنوز هم انتظار می کشیدم تا اینکه تلفن روی میز شروع به زنگ خوردن کرد. تندی به سمتش خیز برداشتم و پس از خوندن شماره جواب دادم: الو حسین؟
محمت و بانو با شنیدن اسم حسین نگاهی به همدیگه انداختن و چیزی نگفتن.
– سلام سهند خان!
– زود بگو چه خبر؟
– بابا سهند این سورن انگار دیوونه شده! توهم برداشته که آدم فرستادی تعقیبش کنی!
با دهن بسته خندیدم و گفتم: خوبه بزار همینجوری فکر کنه!
-امروز می گفت دوربین های مدار بسته رو به سیستم اتاقش وصل کنن! می گفت خودم شخصا می خوام کنترل کنم.
– خوبه! حالا که خودش توهم زده فرصت خوبی هم هست! میشه ازش استفاده کرد. بگو بچه ها بی دلیل تعقیبش کنن. می خوام بیشتر از این به جنون برسه!
– امشب هم هدایتی و خرسند شخصا میرن برای تحویل اون محموله ها..
توی حرفش پریدم و گفتم: پس فرصت بی نظیری نصیبمون شده!
– آره فرصت خوبیه ولی نمی خوای بیشتر فکر کنی؟
– نه دلیلی نمی بینم بیشتر فکر کنم به هیچ وجه نمی خوام این فرصت رو از دست بدم بالاخره همه باید به سرانجام کار هاشون برسن!
– خیلی خب هرچی تو بخوای! من ترتیب همه ی کار ها رو میدم.
– خوبه!
گوشی رو قطع کردم و رو به محمت گفتم: از دو روز دیگه امتحاناتم شروع میشن. می خوام مراقب کارای کارخونه باشی.
– باشه مشکلی نیست تو روی درست تمرکز کن!
بلند شدم و اورکتم رو از روی میزم برداشتم و گفتم: من دیگه باید برم. ستایش و مامانش برای ناهار منتظرم هستن!
خداحافظی کردم و به سمت آپارتمانم راه افتادم. دو سه روزی بود که ستایش و مامانش رفته بودن توی آپارتمان من زندگی کنن.
*****
کوبه ی در رو به صدا دراوردم و چند ثانیه طول کشید تا بالاخره ستایش در رو برام باز کرد. یه پیراهن صورتی کم رنگ پوشیده بود و موهاش رو یه طرف شونه اش انداخته بود. به روی هم لبخندی زدیم.
– خوش اومدی!
دسته گل رز قرمز رو مقابلش گرفتم و گفتم: برای تو!
با اشتیاق گل ها رو ازم گرفت و گفت: ممنون خیلی قشنگ ان!
تهمینه خانوم به سمت در ورودی اومد و گفت: دخترم آقا سهند تشریف اوردن؟!
و بعد با دیدنم خندید و گفت: وای آقا سهند! خوش اومدید. بفرمایید لطفا خونه ی خودتونه.
دستش رو روی دهنش گذاشت و ریز خندید. ادامه داد: وای خدا چه تعارف هایی می کنم ها!! خب معلومه که خونه ی خودتونه.
و بعد سرخوشانه خندید. لبخندم به خنده تبدیل شد و وارد خونه شدم. سه تایی راهررو رو طی کردیم و وارد نشیمن شدیم. روی مبل سه نفره نشستم. تهمینه خانوم هم روی مبل رو به روم نشست. ستایش هم دسته گل رو توی یه گلدون آب گذاشت و به طرفمون اومد.
تهمینه خانوم: والله ما که راضی به این زحمت نبودیم که شما خونه تون رو در اختیار ما بزارید؛ ولی مردونگی کردید بخدا.
نگاهی به گل ها انداخت و ادامه داد: آییی.. چه گل های قشنگی! دستتون درد نکنه.
– خواهش میکنم. قابلتون رو نداره.
– نگو سهند آقا! لطف بزرگی در حقمون کردی.
و بعد به اطرفش دست کشید تا نشون بده منظورش خونه است!
از روی مبل بلند شد و گفت: من برم میز ناهار رو بچینم. قورمه سبزی درست کردم! فکر کردم شاید توی این سه سالی که ترکیه زندگی می کنی غذای ایرونی نخورده باشی و دلت تنگ شده باشه. اینطور نیست سهند آقا؟
با اینکه هر هفته به رستوران ایرانی توی استانبول سر می زدم و غذای ایرانی سفارش م
ی دادم دلم نیومد حرفی که می زنم توی ذوق بزنه بنابراین گفتم: همینطوره! واقعا که دلم تنگ شده.
تهمینه خانوم به نشونه ای پیروزی خنده ای سر داد و سبکبال به سمت آشپزخونه رفت. ستایش انگشتش رو روی لبش گذاشته بود و آروم می خندید.
– مامانم هل شده! همش ازم می پرسید چطوری باید توی خونه ی خودش ازش پذیرایی کنیم!
کمی خندیدم و گفتم: خواهش می کنم دیگه این حرف رو نزنید! تا وقتی که اینجا هستید این خونه مال شماست.
لبخند از روی لب هاش محو شد و چند لحظه به فکر فرو رفت. بلند شد و بی هیچ حرفی به سمت آشپزخونه رفت و گفت: مامان کاری هست که کمک بدم؟
– نه دیگه! می بینی که میز رو چیدم. یه پارچ آب بیارم تموم میشه. شما هم تشریف بیارید آقا سهند!
بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و یه صندلی رو کنار کشیدم. از وقتی ستایش و مادرش اومدن استانبول تهمینه خانوم با احترام غیر قابل وصفی با من برخورد می کنه! البته خیلی هم عجیب نیست شدم همونی که می خواستن. البته به گفته ی ستایش مادرش با گذشته خیلی فرق کرده!
ناهار تقریبا در سکوت صرف شد.
– خیلی ممنون واقعا قورمه سبزی خوشمزه ای بود!
– خواهش می کنم عزیزم! نوش جان.
– فکر می کنم آخرین باری که دستپختتون رو خوردم ده دوازده سالم بود!
– آره اون موقع ها گاهی وقتا با خواهرم می اومدی ؛ ولی چه کنیم دیگه؟ یهو همه چیز قاطی پاتی شد!
ستایش بلند شد و بشقاب خالیش رو توی دستش گرفت. مشخص بود که می خواست مانع ادامه ی صحبت هامون بشه!
– مامان تو برو بشین. من ظرف ها رو میزارم توی ماشین.
– باشه دخترم!
ستایش ظرف ها رو یکی یکی تمیز کرد و توی ماشین ظرف شویی چید .بلند شدم و کمکش کردم.
– امروز باید برم یه خورده خرید کنم.
– اگه چیزی برای خونه نیازه لیست بگیر میگم یکی از بچه ها تهیه کنه و بیاره.
– نه نه! می خوام خرید بهونه ای باشه تا تنهایی برم یه خورده توی شهر وقت بگذرونم.
– خیلی خب. پس میگم راننده بیاد سراغت. من فقط می خوام که مراقبت باشم!
توی چشم هاش خیره شدم و ادامه دادم: نمی خوام دیگه از دستت بدم!
لبخندش بزرگ تر شد و چشم هاش رو برای لحظه ای بست و گفت: میدونم عزیزم!
نگاهی به ساعت مچیم انداختم و گفتم: تا یک ساعت دیگه باید خودم رو برسونم به کارخونه! امروز قراره نماینده ی یه شرکت خارجی از کارخونه بازدید کنه! یه چند روزی می خواستم به خودم مرخصی بدم و برای امتحاناتم آماده شم؛ ولی می بینی که؟ نمیشه!
– تو توی هر کاری موفق میشی سهند! مطمئنم.
انگار تمام خاطرات عاشقانه و مخفیانه ای که با هم داشتیم برای لحظه ای از توی مردمک هاش عبور کردن و من همه رو به خوبی دیدم! ترسیدم فاصله ی کمی که بینمونه کار دستم بده و بی اختیار توی آغوشم بگیرمش! نگاهم رو از چشم هاش گرفتم و سرم رو چرخوندم. چشمم به مادرش افتاد که اون سمت کانتر توی سالن نشسته بود و از فاصله ی نسبتا دور به ما زل زده بود. چند لحظه سرم رو پایین انداختم و بعد رو به ستایش گفتم: بهتره بریم و پیش مادرت بشینیم.
نیم ساعت بعد به خاطر نماینده ای که قرار بود از اروپا بیاد بلند شدم و با معذرت خواهی بابت وقت اندکی که گذاشته بودم و تشکر به خاطر زحمت های تهمینه خانوم از خونه بیرون زدم و به سمت کارخونه حرکت کردم.
***** سورن
صدای موزیک به حدی زیاد بود که سرم کم کم داشت درد می گرفت، رقص نور ها توی چشمم می زدن و به راحتی نمی تونستم باز نگه شون دارم! با وجود این اما دوست داشتم بمونم و از فضای کسل کننده ی خونه دور باشم. همیشه مهمونی هایی ک سروش می گرفت برام مسخره و چیپ بودن هر دفعه با خودم می گفتم این آخریه باریه که میام ولی هر بار به فضای سوت و کور خونه ترجیحش می دادم!
وسط سالن پر بود از دختر و پسر های جوون که با موزیک بیس داری که در حال پخش بود به طرز جلفی می رقصیدن. توی این شلوغی سه تا دختر پشت کانتر آشپزخونه نشسته بودن و در حالی که ویسکی می خوردن نگاهشون به من بود و هر از گاهی چیزی با هم زمزمه می کردن و با صدای بلند می خنیدن. یکی شون بلند شد و در حالی که دو تا لیوان کوتاه تپل توی دستش بود؛ به سمتم اومد. موهای بلند بلوندش رو پشت کمرش ریخته بود و با پوست برنزه اش نسبتا جور بود. چشماش آبی بودن و چند خال سیاه روی صورتش داشت که به طرز عجیبی به جذابیتش اضافه می کرد! پیراهن سفیدش خیلی کوتاه و چسبیده بود و اندامش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود. از اول شب تا الان بدون اینکه متوجه بشه با چند نیم نگاه خیلی کوتاه کل قیافه و هیکل جذابش رو از نظر گذرونده بودم. به کنارم رسید و لیوان حاوی ویسکی رو مقابلم گرفت و منم از دستش گرفتم که گفت: ببین چه افتخاری نصیبم شده که با تک پسر همایونفر ها توی یه مهمونی شرکت کردم!
رد رژ رو که روی لیوان توی دستم دیدم پوزخندی زدم و گذاشتمش روی میز جلوی دستم و گفتم: مثل اینکه خیلی اعتماد به نفس داری!
نگاهش رفت سمت لیوان و شروع به فیلم بازی کردن کرد: ای وای ببخشید منظوری نداشتم!
نگاهم رو ازش گرفتم و به صحنه ی رقص دختر ها خیره شدم اما منتظر بودم این دختر جذاب چیزی بگه. فاصله اش رو باهام کم کرد و کنارم نشست. پا روی پا انداخت و دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: با دوست دخترت نیومدی؟
نگاهم رو به چشم هاش دوختم و گفتم: در حال حاظر دوست دختر ندارم.
چشماش درخشیدن و لبخند به لبش اومد که ادامه دادم: اما نمی خوام فعلا وارد یه رابطه ی جدید بشم!
بر خلاف انتظارم لبخندش محو نشد و حتی بیشتر خودش رو بهم چسبوند و گفت: همچین پسرایی وقتی دوباره عاشق میشن جذاب ان جناب ولیعهد!
با شنیدن لفظ ولیعهد خیره ی چشماش شدم. این شوخی بود که بیشتر توی شرکت شنیده می شد و تا حالا سابقه نداشت کسی غیر از اطرافیان و زیر دست هام از این کلمه برام استفاده کنه!
دستم رو لا به لای موهاش بردم و شروع کردم به نوزاششون. لبخندش رفته رفته پهن تر می شد. آروم گفتم: تو واقعا جذابی!
این بار خندید! در یک حرکت غافلگیرانه به موهاش چنگ زدم و اونا رو توی مشتم گرفتم و کشیدم خنده اش به جیغ بلندی تبدیل شد که نظر همه رو جلب کرد و حتی موزیک رو قطع کردن. با عصبانیت کنار گوشش داد زدم: کی بهت گفته به من نزدیک بشی؟ هان؟ با تو ام!
با دو دستش دست هام رو گرفت و سعی کرد موهاش رو از چنگم خلاص کنه اما موفق نبود. با گریه گفت: چیکار می کنی عوضی ولم کن!
هیچکس جرئت نزدیک شدن به ما رو نداشت چون همه من رو می شناختن و ازم به کلی حساب می بردن. داد زذم: بگو کی بهت گفته نزدیکم بشی و واسش آمار ببری؟! اون بی همه چیز گفته؟
– چی داری میگی نمیفهمم!
با پشت دست سیلی محکمی به صورتش زدم و ضربه انقدر زیاد بود که دختر روی زمین افتاد و شدت گریه هاش بیشتر شد! همه ی دخترا با دیدن این صحنه جیغ زدن و چند قدم عقب رفتن. پسرا به سمتم دویدن و صاحب خونه گفت: آروم باشید سورن خان!
چند نفر به سمت دختر رفتن و از روی زمین بلندش کردن. دختر به سمتم چرخید. موهاش روی صورتش ریخته بودن و به صورت خیس از اشکش چسبیده بودن. پوستش کبود شده بود! انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با نفرت گفت: نتیجه ی کارت رو می بینی پست فطرت!
آتیشم بیشتر شد و تندی از روی مبل بلند شدم تا حسابش رو برسم اما پسرا فورا جلوم رو گرفتن.
– چه گوهی خوردی؟! انگار نمیدونی من کی ام!
دختر که از خونه بیرون زد منم روی مبل ولو شدم. جو خونه رفته رفته آروم شد و بدون اینکه کسی چیزی بگه چند نفری لباس پوشیدن و رفتن. در عرض چند دقیقه تعداد مهمان ها به ده دوازده نفر رسید. یکی از کسانی که همراهم اومده بود به سمتم اومد و کنار گوشم گفت: سورن خان باید بریم مامور ها دارن میان!
دندونام رو با حرص روی هم فشار دادم و از جام بلند شدم. لعنت به تو سهند می کشمت!
حالا واسه من نفوذی می فرستی بی پدر و مادر؟!
*****
ماشینم رو توی پارکینگ پارک کردم و به سمت آسانسور رفتم. امروز کاملا سر خوش بودم و بر خلاف روز های قبل جواب سلام تمام کارکنان ساختمون رو دادم اون هم با روی خوش! انقدر که همه از برخورد امروزم متعجب شده بودن. هر کسی هم به جای من بود حالش خوب بود!
در آسانسور که باز شد و وارد شرکت شدم میزان لبخند هام بیشتر هم شد! به سمت منشی رفتم و با خنده گفتم: منوچهرخان هنوز نیومده؟
نخیر آقا!
با صدای بلند خندیدم و گفتم: پس یعنی من امروز زودتر از امپراتور اومدم!
منشی هاج و واج به حال امروزم نگاه می کرد. حق داشت چون من هیچوقت انقدر خوش رفتاری نمی کردم. به سمت در اتاقم قدم برداشتم؛ قبل از اینکه وارد بشم برگشتم سمتش و گفتم: راستی! حال کردم یه چند روز بهت مرخصی بدم بری سفر! پوسیدی توی این شرکت!
چهره اش بیشتر متعجب شد و ابرو هاش رو بالا تر انداخت. چشمکی بهش زدم و وارد اتاقم شدم. کتم رو از تنم بیرون اوردم و روی مبل کنار میزم انداختم. پرده های اتاق رو کنار زدم و پشت پنجره ایستادم. ماشین منوچهر خان وارد پارکینگ شد و با دیدنش لبخندی شبیه به پوزخند روی لبم نشست. از پنجره دور شدم و روی صندلیم نشستم. لپ تاپ رو روشن کردم و به کارای شرکت رسیدم. چند دقیقه ای گذشت که در اتاقم باز شد و منوچهرخان وارد شد. با دیدنش لبخندی زدم و گفتم: تاخیر داشتی منوچهر خان!
مثل اینکه امروز خیلی حالت خوبه!شونه بالا انداختم و گفتم: چرا خوب نباشم؟ عالی ام!
جلو اومد و مقابل میز کارم ایستاد و گفت: منشی شرکت گفت بهش مرخصی دادی! خیر باشه؟
قهقهه زدم و گفتم: مثل اینکه خیلی بهش چسبیده و داره به همه میگه و شیرینی میده!
تو الکی به کسی مرخصی نمیدی. بگو ببینم امروز چت شده که انقدر سر خوشی؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم: اصلا دوست ندارم صبح به این زودی بیام شرکت!
روی مبل نشست و گفت: نگفتی!
خب راستش… دیشب اتفاق جالبی افتاد! توی مهمونی که رفته بودم یه دختر زیادی تو نخم بود.
سیگاری از پاکت روی میز بیرون کشیدم و با فندک آتیشش زدم.
شک ندارم که از طرف سهند بود! کثافت نفوذی فرستاده برامون.
اخمی کرد و پرسید: چطور؟
پکی به سیگارم زدم و مشکوکانه گفتم: دختره برگشت بهم گفت جناب ولیعهد! به نظرم سوتی داد! تو بودی مشکوک نمی شدی؟
دستش رو مشت کرد و در حالی که سعی می کرد عصبانیتش رو کنترل کنه گفت: فقط همین؟
خب آره! همین یه کلمه برام کافی بود که بفهمم اون کیه و توی دام سهند نیافتم. نقشه ی سهند با شکست مواجه شده باید جشن گرفت!
بالافاصله بعد از تموم شدن جمله ام با بالاترین حد خشونت فریاد زد: تمومش کن احمق!
از جاش بلند شد و با کف دو دستش محکم به روی میز کوبید و داد زد: تو مریضی بدبخت! تو مریض شدی!
خون توی چشم هاش نشسته بود و پوستش قرمز و متورم شده بود.
بدبخت تو چرا به این روز افتادی؟ به خودت بیا بی شعور! تو چرا به همه چیز مشکوک شدی؟ میدونی چیه سورن؟ من فکر می کنم تو دیگه از پس سهند بر نمیای و متوهم شدی!
بدون اینکه حرفی بزنم فقط نگاهش می کردم اصلا متوجه ی منظورش نمی شدم. سرم رو پایین انداختم و به حرف های منوچهر خان فکر کردم. یعنی ممکنه درست باشه؟ من اشتباه کردم؟ چشم هام رو بستم و به سهند لعنت فرستادم. صدای قدم های پاش رو می شنیدم که داشت می رفت بیرون. با صدای زنگی چشم هام رو باز کردم و به صفحه ی روشن لپ تاپ چشم دوختم و چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم! با تعجب به مانتیور چشم دوختم و خطاب به منوچهر خان که هنوز از اتاق بیرون نرفته بود؛ گفتم: صبر کن!
برگشت سمتم و عصبی پرسید: دیگه چیه؟
با تعجب به سمت مانیتور دست کشیدم و با حیرت گفتم: می خواد تماس تصویری برقرار کنه!
اخمی کرد و یه قدم به سمتم برداشت و گفت: چی؟
بدون اینکه جوابی بدم تماس رو برقرار کردم و سعی کردم حیرت رو از چهره ام دور کنم و خودم رو مقتدر نشون بدم.
انتظارش رو نداشتم!
کت و شلوار… کراوات بسته… موهای خوش حالت… چهره ی بشاش و به طور اغراق آمیزی جذاب! خدایا ببینش! این سهند!
منوچهر خان با شنیدن صداش به سمتم اومد پشت سرم ایستاد و با ابروهای بالا رفته به سهند خیره شد.
سهند خندید و با دیدنش گفت: به به! منوچهر خان مشتاق دیدار. چیه انتظارش رو نداشتید؟ راستش منم انتظار نداشتم که شما تماسم رو قبول کنید!
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت: اینجا تقریبا ساعت هشت و بیست دقیقه ی صبحه!
مثل اینکه خبر ندارید چه اتفاقی افتاده.
به دوربین نزدیک شد و ادامه داد: یه خبر براتون دارم! سورن که همیشه می گفت هر کسی طرف سهند بالاخره یه روز از پا در میاد، ولی می خوام بهتون بگم که اتفاقا برعکس!
خوشبختانه این بازی داره به پایان خودش نزدیک میشه و غول آخرش شما دو تایید که الان رسیدم به مرحله ی آخرش! هیچ خبر از هدایتی و خرسند دارید؟ پیشنهاد میدم یه خبری ازشون بگیرید!

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن