رمان دومینو پارت۱۴

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

سبزی ها رو توی سینک ظرفشویی انداختم و با دقت مشغول شستنشون شدم.
– گلوم می سوزه!
مامان نگران پرسید: نکنه سرما خوردی؟!
– نه فکر نمیکنم!
– آویشن و عسل می ریزم توی یه لیوان آبجوش برات… بخور!
– باشه.
یکی از صندلی ها رو بیرون کشید و نشست و گفت: دختر هدایتی چطور بود؟
– خوب بود! وای مامان باورت نمیشه!! این دختر صد و هشتاد درجه فرق کرده. خیلی عجیبه.
– خیلی خب! اینو تا حالا صد دفعه گفتی!
– آخه هنوز که هنوزه برام عجیبه. یه دختر زبون درازِ سرکش تبدیل شده به یه دختری که حتی می تونی ازش آرامش بگیری!
– آخرین باری که دیدمش هنوز این اتفاق وحشتناک براش نیافتاده بود.
آهی کشید و گفت: خدا از سر تقصیرات میعاد بگذره!
سبزی رو گذاشتم توی یه صافی تا آب اضافیشون بره. رو به روی مامان نشستم و گفتم: خدا؟ این حق الناسه مامان جون! تینا باید ببخشه که نمی بخشه…. خداییش حق داره مامان! الان حق تدریس ازش گرفته شده!
– وا! خیلی ها این مشکل رو دارن ؛ ولی به تحصیلات بالایی هم رسیدن!
– آره… ولی خب اراده ی هرکسی شبیه هم نیست. حق هم داره! نگاه مردم
اذیتش می کنه. اصلا گور بابای تحصیلات! این طفلک زیباییش رو هم از دست داده. کمتر کسی پیدا میشه با هچین دختری ازدواج کنه! چشماش هم که کور شدن….
– خیلی خب بابا…. همچین میگه زیباییش رو از دست داده که انگار حوری بوده!
چشم غره ای رفتم و گفتم: مامان!! از شما بعیده ها…. شما چون میعاد خواهرزاده تونه احساساتی حرف می زنی.
مامان اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد و موهاش رو پشت گوشش زد و گفت: مگه همین بلا هم سر میعاد نیومد؟ طفلک تک و تنها افتاده رو تخت تیمارستان. دست و پاشو بستن! بمیرم الهی!
– به هرحال…. جرم کرده! جرمش هم سنگین بوده. نمی خوام اینو بگم مامان خودمم دلم می سوزه هااا ؛ ولی خب می خواست همچین غلطی نکنه که الان دیوونه شده باشه!
مامان سرش رو انداخت پایین و حسرت زده گفت: حالا میعاد رو بگی زیباییش رو از دست داده یه حرفی… ولی تینا….
دستامو روی میز زدم و گفتم: مامان!! گناه داره اینجوری نگو.
– ببین از من می شنوی…. دیگه نرو اونجا!
بیخیال گفتم: چرا آخه؟
دستش رو با حالت خط و نشون روی میز ضربه زد و گفت: من دوست ندارم با هر کسی که با منوچهر و سورن در ارتباطه، ارتباط داشته باشیم!
– ولی من به خاطر تینا میرم اونجا.
– یه پرستار دیگه بگیره…. آخه چرا تو؟!
– من که پرستارش نیستم! یه جورایی هم صحبتشم ….خودش پرستار داره.
– وا…. یعنی تو پول می گیری که فقط حرف بزنی؟
– اینجوریه دیگه….
هر دومون سکوت کردیم و من مشغول خرد کردن چند تا سیب زمینی شدم و بعد انداختمشون توی روغن و سرخشون کردم.
– راستی ستایش؟
در حالی که داشتم نمک و زردچوبه به سیب زمینی هام می زدم گفتم: جانم مامان؟
– از فرزانه خبر نداری؟
– نه از وقتی که از هدایتی جدا شد دیگه هیچ خبری ازش ندارم. چطور یه دفعه ای یادش افتادی؟
– آخه میگم یه مادر چقدر می تونه بی عاطفه باشه که سراغی از دخترش نگیره؟ اونم وقتی که همچین اتفاقی واسش افتاده!
– قضاوت نکن مامان شاید دل تو دلش نباشه واسه دیدن دخترش ؛ ولی مثلا شاید شوهرش بهش اجازه نده بیاد سراغ دخترش!
خندید و گفت: وا ستایش؟ حواست هست؟
– به چی؟
– به من میگی فرزانه رو قضاوت نکنم بعد خودت شوهرشو قضاوت می کنی؟
خودمم خندم گرفت. گفتم: اون اوایل که این بلا سر تینا اومد یه بار اومد دیدنش ؛ ولی خب خیلی هم زود برگشت خارج .
– می بینی ستایش؟ هیچکس با اینجور آدما کنار نمیاد! من تنها نیستم.
– میدونم مامان! میدونم.
– دلم می سوزه به حال کسی که شاید بخواد زن سورن بشه! همون سرنوشتی براش پیش میاد که واسه من پیش اومد!
آه عمیقی کشید و ادامه داد: کدوم مادر رو دیدی که تا این حد از پسر خودش متنفر باشه؟ شده یکی مثل پدرِ پدرسوخته اش!
دوباره رو به روش نشستم و غمگین گفتم: بیخیال مامان!
دستش رو روی دستم گذاشت و گفت: من اگه اونقدر ازشون حمایت نمی کردم…. اگه زودتر می شناختمشون و مقابلشون می ایستادم شاید الان تو به آرزویی که داشتی رسیده بودی و خوشبخت بودی!
اشکی که ناخودآگاه روی گونه ام افتاده بود رو با سر انگشتم پاک کردم و یه لبخند تلخ زدم و گفتم: چه حرفایی می زنی مامان! همین که تو اوج سختیمون کنار همدیگه ایم خوشبختیم دیگه!
***** سهند
صفحات پارچه ای کتاب نمونه رو ورق زدم و گفتم: عالی ان!
منشی لبخندی زد و زیر برگه ها رو امضا کردم و گفتم: کیفیت و نقش پارچه ها نسبت به شیش ماه قبل پیشرفت قابل توجهی داشتن. خوشحالم بابتش!
– در ضمن قربان! باید یادآوری کنم که فردا جلسه مهم دارید. با چند تا از تجار ایرانی برای عقد قرارداد!
– اونو بسپار به آقای کریم اوغلو من باید کار دیگه ای انجام بدم .
– چشم. خسته نباشید!
منشی که بیرون رفت دستامو کشیدم تا خستگی از بدنم در بره. لذت می بردم از اینکه بالاخره تونستم زبان مردم اینجا رو یاد بگیرم و به راحتی باهاشون صحبت کنم!
کیفم رو برداشتم و از کارخونه بیرون زدم و سوار ماشینم شدم. بی هیچ توقفی به سمت خونه روندم که گوشیم زنگ خورد.
– الو بانو؟
– یه وقت قرارمون فراموشت نشه!
صدای خنده های ریزش که سعی می کرد از من پنهون کنه رو به راحتی شنیدم. یه نگاه به ساعت مچیم انداختم و به دروغ گفتم: معلومه که فراموش نکردم!
– پس تا یک ساعت دیگه می بینمت. همونجایی که گفتم!
– باشه می بینمت!
و بی هیچ حرف دیگه ای گوشی رو قطع کردم و روی صندلی کناری گذاشتم… به خونه رسیدم و ماشینم رو به راننده سپردم تا ببره توی پارکینگ. فورا به سمت اتاقم رفتم و یه کت و شلوار آبی تیره انتخاب کردم و روی تخت انداختم و بعد لباس هامو کندم تا یه دوش بگیرم.
چند تقه به در زده شد و صدای خدمتکار از پشت در به گوشم رسید.
– آقا برای صرف شام خونه تشریف ندارید؟
– نه عُمر!
به سمت در رفتم و بازش کردم: به مصطفی بگو سریعا ماشینم رو ببره کار رواش .
– چشم آقا.
در اتاق رو بستم و خودم رو توی حموم انداختم و ده دیقه ی بعدش داشتم موهام رو با سشوار خشک می کردم! بانو من رو برای شام دعوت کرده بود و می گفت باهام حرف داره.
پیراهن چهارخونه ی ریز آبی کم رنگ، یک کراوات کرم رنگ طرح دار و ژیله و کت و شلوار سورمه ای روشن لباس هایی بودن که قصد داشتم بپوشم. عطر همیشگیم رو زدم و بیست دقیقه ی بعد با عجله از پله ها پایین اومدم و داد زدم: عُمر؟ عُمر؟
– بله آقا؟
– ماشین من چی شد؟
با تعجب گفت: همین نیم ساعت پیش مصطفی بردش کار رواش به این سرعت که نمیشه آقا!
دستم رو روی شونه ی لاغرش گذاشتم و گفتم: خیلی خب! عالیه خانوم چطوره؟
– بهترن آقا. از وقتی که اومدید تا الان خواب هستن.
– بهشون بگو نتونستم بهش سر بزنم اما امشب می بینمش.
– چشم سهند خان!
از خونه بیرون زدم و با یه ماشین دیگه خودم رو به رستورانی رسوندم که بانو گفته بود .
از دربان اون رستوران گرفته تا بقیه خدمه هاش من رو می شناختن و با دیدنم سرشون رو خم می کردن و سلام می کردن. من رو به سمت میزی که بانو رزرو کرده بود راهنمایی کردن.
بانو از دور تا لحظه ای که کنارش رفتم به من چشم دوخته بود. مقابلش ایستادم و شاخه گلی که توی دستم بود رو، رو به روش گرفتم و لبخند زدم. لبخند ملیحی زد و گل رو از دستم گرفت و بو کشید. صندلی رو عقب کشیدم و نشستم .
– می بینم که هاکان و احمد باهات نیستن!
گره ی کراواتم رو کمی جا به جا کردم و گفتم: چند روزه مرخصشون کردم.
اخمی کرد و گفت: آخه چرا؟
– گفتم یه چند روزی برای خودشون زندگی کنن! بد کردم؟
– آخه ممکنه تحت تعقیب سورن باشی!! یعنی واقعا اینا رو نمیدونی؟
– من از سورن نمی ترسم بانو!
– ولی آخه باید احتیاط کنی!
– اونا نمی تونن منو بکشن!
– میکائیل رو هم نباید می کشتن! ولی دیدی که…. کشتنش!!
صورتم رو توی هم جمع کردم و گفتم: امشب رو نمی خوام به این چیزا فکر کنم!
نفس نسبتا عمیقی کشید و گفت: من غذا سفارش دادم…. اگه ناراحت نمیشی!
خندیدم و گفتم: به هرحال من امشب مهمون توام!
هر دومون سکوت کردیم. به اطرافم نگاهی کردم. بیشتر میز ها رو دختر و پسر های جوون اشغال کرده بودن. یه آهنگ از مصطفی ججلی در حال پخش بود و من اون آهنگ رو خیلی دوست داشتم. به سمت بانو برگشتم و گفتم: خب…. نگفتی مناسبت امشب چیه؟
– میشه اول شام بخوریم بعد حرف بزنیم؟
– باشه مسئله ای نیست. هرچند منو کنجکاو کردی!
لبخندی زد و بعد از چند لحظه سکوت کوتاهش رو شکست و گفت: اوضاع کارخونه خوب پیش میره؟
– آره…. همه چیز مرتبه! فردا یه جلسه با تجار ایرانی داریم که من این کار رو به محمت سپردم.
– چرا خودت این کار رو نمی کنی؟ مطمئنا تو زبون و خواسته ی هم وطن هات رو بهتر می فهمی!
جوابی ندادم و پرسیدم: چرا از کارخونه رفتی؟ نباید این کار رو می کردی.
– فکر کردم اینجوری بهتر باشه!
– چرا باید اینطوری فکر کنی؟
– برای هر سه تامون بهتر بود!
ابرو بالا انداختم و پرسیدم: هر سه تامون؟!
– من، تو و محمت! نمیخواستم به واسطه ی خودم محمت رو نسبت به تو حساس کنم.
سفارش ها رو اوردن و میز رو به زیبا ترین و عاشقانه ترین شکل ممکن چیدن!
گارسون ها که رفتن مشکوکانه پرسیدم: میشه الان دلیل شام امشب رو بگی؟ – تو چرا انقدر عجول شدی؟ گفتم که اول شام بخوریم بعد حرف می زنیم .
لبخندی زد و مشغول غذا خوردن شد. من هم قاشق و چنگالم رو توی دستام گرفتم و مشغول شدم. زیر چشمی من رو می پایید و احتمالا فکر می کرد من متوجه نمیشم! بعد از صرف شام بانو سفارش چایی داد و گفت: بعد از گذشت تقریبا سه سال…. از اومدنت به اینجا راضی هستی؟
کمی فکر کردم تا احساساتم رو نسبت به اینجا پیدا کنم.
– اومدن به استانبول مثل یه مرهم برای درد هام بود! من از همه ی اونایی که برام خاطرات بد ساختن دور شدم. به نظرت نباید راضی باشم؟
لب هاش به لبخند باز شد و گفت: خوبه! خوشحالم که این رو می شنوم! همیشه نگرانم که نکنه یه وقت برگردی تهران!
– چرا باید برگردم؟
– به هر حال تو به اونجا تعلق داری…. شاید دلت بخواد برگردی به همونجایی که بهش تعلق داری!
سرم رو به اطراف تکون دادم و قاطعانه گفتم: من به جایی تعلق ندارم بانو! نه به تهران و نه به اینجا! من به جایی تعلق دارم که آرامش داشته باشم و فعلا اینجا آرامشم رو پیدا کردم.
– من…. من….
حرفش رو خورد و سرش رو پایین انداخت. معلوم بود که توانایی گفتن اون چیزی که می خواست بگه رو نداشت.
– چیزی شده؟
کمی سرخ شد و با دستپاچگی گفت: راستش…. شاید خودت متوجه شده باشی که….
سرم رو پرسشی تکون دادم و منتظر نگاهش کردم.
دوباره سرش رو پایین انداخت و بی حرکت گفت: من بهت علاقه دارم سهند!!
سرم رو به طرفی دیگ چرخوندم و نفسم رو به بیرون فوت کردم. دقیقا چیزی که ازش می ترسیدم! اینکه هیچ وقت بهم ابراز علاقه نکرده بود نورامیدی بود برای اینکه با خودم بگم شاید اشتباه شده باشه! شاید عالیه خانوم و حتی خودم اشتباه فهمیده باشیم؛ ولی انگار نه.
!…
– چی داری میگی بانو؟
– این حقیقتیه که مدت ها توی دلم پنهانش کرده بودم!
– ولی آخه محمت!! تو باید با اون ازدواج کنی.
– کی گفته باید با محمت ازدواج کنم؟
– اون دوست داره! تو قبول کردی که باهاش ازدواج کنی!
– ولی من دوسش ندارم!
– ولی رابطه ای که بینتونه یک رابطه ی نامزدیه.
صورتش رو توی هم جمع کرد و با چندش گفت: کدوم رابطه؟
از روی صندلی بلند شدم و سرم رو به اطراف تکون دادم.
– نه نمیشه…. اینطوری نمیشه! برو بیرون تا من حساب کنم و بیام.
منتظر جواب نموندم و به سمت پیشخوان رستوران رفتم. چشمم به بانو افتاد که از در رستوران خارج شد. صورتحساب رو نگاهی انداختم و پول رو روی پیشخوان گذاشتم و خداحافظی کردم. بیرون که رفتم به اطراف نگاهی انداختم؛ ولی خبری ازش نبود. ماشین رو از پارکینگ خارج کردم. باز هم به اطراف رستوران نگاهی انداختم؛ ولی نبود. کجا رفتی تو دختر! شماره اش رو گرفتم؛ اما بعد از چند بوق، اِشغال شد. با عصبانیت قطعش کردم و براش پیام فرستادم که جلوی در رستوران منتظرشم اما بازم جوابی دریافت نکردم. نیم ساعتی صبر کردم اما خبری ازش نشد و حتی پیامم رو هم جواب نداد. استارت زدم و از اونجا دور شدم. به سمت آپارتمان خودم روندم. یک سالی بود که یه واحد آپارتمانی با متراژ صد و هشتاد متر گرفته بودم تا راحت تر زندگی کنم. گهگاهی هم می رفتم خونه ی عمه عالیه و بهش سر می زدم. اونجا هنوز اتاق و وسائلم رو داشتم!
کلید توی در انداختم و وارد خونه شدم. نزدیک ترین کلید برق رو زدم و لامپ روشن شد.
کتم رو دراوردم و خودم رو روی مبل جلوی تلویزیون انداختم و چشام رو بستم. تلفن خونه نزدیکم بود با چشم های بسته انگشتم رو روی دکمه ی پیغام گیر فشار دادم و منتظر موندم. اولی صدای حسام بود!
– میدونی چند بار به گوشیت زنگ زدم مرد حسابی؟ نمیگی تو غربتی من دلم هزار تا راه می ره؟ این بود جواب زحمات من؟ یه زنگ بزن ور پریده!
به غر غر های مادربزرگانه ی حسام پوزخند زدم و دومین پیغام صوتی به گوشم رسید. اونم از ایران بود!
– سلام آقا! زنگ زدم به همراهتون ؛ ولی متاسفانه جواب ندادید! کارم خیلی واجب و حیاتیه. در اولین فرصت به من زنگ بزنید.
تلفن رو قطع کردم و به گوشیم سر زدم. ای بابا اینکه روی سایلنته! من کی اینو گذاشتم رو سایلنت که یادم نمیاد…
بیخیال سایلنت بودن گوشبم شماره ی حسام رو گرفتم و منتظر موندم.
– الو؟
– سلام عزیزم!
– ببین اینا رو نگو… یه دفعه نگار می شنوه فکرای منفی می کنه!
خندیدم و گفتم: چطوری؟ همه خوبن؟ – همه خوب. خودت در چه حالی؟
– منم خوبم. گوشیم روی سایلنت بود نفهمیدم زنگ زدی.
– آره…. می خواستم باهات احوال پرسی کنم!
– گفتم که…. خوبم.
– اوضاع خوب پیش میره؟
– آره…. خداروشکر همه چیز نرماله!
بی مقدمه گفت: بازم امروز عصر اومد.
چشم هام رو بستم و سعی کردم پشت پلک بسته ی چشمم تصورش کنم. بعد از گذشت سه سال چقدر می تونه تغییر کرده باشه؟ ولی بعد از مرگ میکائیل حتما تغییرات زیادی کرده
!
با چشم های بسته زیر لب گفتم: می شنوم حسام!
– بازم سراغ تو رو می گرفت!
تپش قلبم بالا رفت. نفس هام عمیق شدن.
– خب؟
– حرفایی که بهم گفتی رو گفتم. گفتم درگیر زندگی خودش باشه.
– اون چی گفت؟
– گفت هستم…. همه ی زندگیش تویی سهند! می فهمی؟
– خیلی وقته که همه چیز تموم شده حسام! سعی کن این رو بهش بفهمونی.
– تو هنوز هم دوسش داری! چرا انکار می کنی؟
– تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن حسام!
– عه؟ چطور پیغام پسغوم رد و بدل کردنتون به من مربوطه؟ سهند من زیر دستت نیستم که انقدر به من دستور میدی هاا!
– خیلی خب… ببخشید.
– بابا تو انگار فراموش کردی… به خودت بیا!
– من خودمم حسام! دیگه اعصاب سر و کله زدن با سورن رو ندارم.
– تو چی شدی سهند؟ تو تقریبا نه سال به خاطر ستایش با سورن و منوچهرخان جنگیدی!
اونم دست خالی. حالا که می تونی ستایش رو به دست بیاری بیخیال شدی؟
– وای حسام وای…. تو چرا نمی فهمی؟ چرا نمیفهمی من تازه آروم گرفتم؟ چرا نمیفهمی من حال و اعصاب ندارم؟ من چشم دیدن سورن رو ندارم. من حال و حوصله ی منوچهر خان رو ندارم! من پی دردسر نیستم! من ستایش رو نمیخواااام….
با صدای بلند تری داد زدم: نمیخوااااااام!!!
و بعد گوشی رو قطع کردم و انداختم کنار. روی مبل نشستم و دستام رو روی سرم گذاشتم. به موهام چنگ زدم. حالم داشت بد می شد. به سمت قوطی شیشه ای قرصام که روی میز برد خیز برداشتم و یکی شون رو بدون آب انداختم بالا. بازم اعصابم سر جاش نبود .
با هر قدرتی که بود داشتم خودم رو کنترل می کردم که نزنم چیزی رو بشکونم! انگار فقط شکستن آرومم می کرد…. انقدر ظرف ها رو می شکستم تا بلکه آروم بشم. به خاطر همین اخلاق جدیدم دیگه تو اون خونه نموندم و اومدم اینجا. خیلی خوب فهمیده بودم که خدمتکار ها از دستم خسته شده بودن. عالیه خانوم با رفتنم مخالف بود. می گفت حتما باید کسی باشه که مراقبت باشه؛ ولی من قبول نکردم. نمی خواستم وجود یه نفر رو کنار خودم حس کنم! نمی خواستم کسی رو اذیت کنم. نمی خواستم وقتی میزنم دنیا رو بهم می ریزم کسی مزاحمم بشه!
بعد از مرگ میکائیل اعصابم ضعیف شد. می دونستم که بیماریم به خود شخص میکائیل ربطی نداره؛ ولی مرگ میکاییل باعث شد یه سری فکر و خیال ها روانیم کنه! اینکه الان ستایش تنهاست…. اینکه می تونیم با هم ازدواج کنیم؛ ولی اون دیگه ستایش سابق نیست!!
شایدم فکر گناهی که پدر و مادرم مرتکب شدن من رو روانی کرده! شایدم مرگ ونداد به دست خودم هرچند غیر عمد…. شایدم سپردن میعاد به دست پلیس و وقتی که حکمش به گوشم رسید… شایدم وقتی فهمیدم آقای خرسند به قاتل میکائیل رضایت داده تا مبادا کثیف کاری های خودشون لو بره!! وای…. وای سهند بی شعور ببین داری تو چه دنیایی زندگی می کنی!
******
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. دستی به گردنم کشیدم. تلفن مدام زنگ می خورد.
– الو؟
– سلام آقا!
با شنیدن صدای مرتضی پوفی کردم. تازه یادم افتاد که دیشب برام پیغام گذاشته بود که بهش زنگ بزنم.
– چی شده؟
– یکی از اون تجاری که امروز باهاش قرار دارید از طرف همایونفر هاست!
از جام پریدم. انگار تازه موتورم روشن شده بود.
– الان داری اینو به من میگی مرتیکه؟
– آخه هر چقدر زنگ زدم جواب ندا……
گوشی تلفن رو سر جاش کوبیدم و تندی از روی مبل پریدم. آبی به سر و صورتم زدم و بدون اینکه صبحانه بخورم لباس پوشیدم و فورا خودم رو به کارخونه رسوندم. بدون اینکه جواب سلام منشی رو بدم به سمت در اتاقم رفتم. قبل از اینکه در رو باز کنم به سمت منشیم رفتم و گفتم: امروز قرار رو کنسل کن. فهمیدی؟
انگشتم رو بالا اوردم و با صدای بلندی که عصبانیت توش موج می زد ادامه دادم: جلسه ی تجار ایرانی رو کنسل کن!
رفتم توی اتاقم و در رو پشت سرم بهم کوبیدم مقابل پنجره ی بزرگ اتاقم ایستادم و از بالا به دستگاه ها و کارکنان کارخونه چشم دوختم. به پارچه ها ی رنگارنگی که در حال بافت بودن. سیگاری بین لب هام گذاشتم و کبریتی بهش نزدیک کردم و آتیشش زدم. فندکم رو فراموش کرده بودم.
در اتاقم باز شد و صدای قدم های یه نفر به سمتم نزدیک شد.
– تو دیوونه شدی سهند؟
محمت کنارم ایستاد و ادامه داد: تو چرا اینجوری می کنی؟
– اونا از طرف سورن اومدن استانبول!
– خب بیان! ما کار خودمون رو می کنیم.
برگشتم سمتش و گفتم: چی داری میگی؟ من نمی خوام کوچک ترین ارتباطی با سورن داشته باشم. چرا این تو کله ی هیچکس فرو نمیره؟!
– حالا که سورن داره آدم می فرسته اینجا بزار بیان…. ما که خبر داریم اونا کی هستن. می تونیم حالشون رو بگیریم.
– جلوی زهر سورن رو از هر جایی که بگیری از یه جای دیگه می زنه بیرون!
– خودت هم که داری میگی! پس بزار این جلسه تشکیل شه. قرار داد رو هم ببندیم.
– من دنبال دردسر نیستم.
– خرابش نکن سهند! بزار اول بفهمیم ببینم چی میگن…. بعد می تونیم به خیلی چیزا برسیم. به من اعتماد کن!
برگشتم سمتش و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و از روی ناچاری گفتم: حالا که اینطور شد همونطور که دیروز گفته بودم این جلسه به عهده ی تو!
– آخه تو هم باید باشی! اینجوری که نمیشه.
– من امشب یه جایی کار دارم. می خوام برم خونه استراحت کنم. از طرفی هم نمی خوام باهاشون چشم تو چشم بشم.
کیفم رو از روی میز برداشتم و از کارخونه بیرون زدم. به خونه که رسیدم خودم رو روی تخت خواب انداختم و چشم هام رو بستم. با شنیدن زنگ گوشیم چشم هام رو باز کردم و از روی پا تختی برداشتمش.
– بله؟
– کجایی تو پسر؟
– امشب میام دیگه…. تو حرص نخور!
– زودتر بیا. می خوام تمرین کنی.
– من به تمرین نیاز ندارم عثمان خان! فقط می خوام بخوابم.
گوشی رو قطع کردم و انداختمش کنار و گرفتم خوابیدم.
*****
لیوان آب پرتقالم رو برداشتم و کمی نوشیدم و دوباره به سراغ صبحانه ام رفتم.
– خب؟ جلسه دیروز چطور پیش رفت؟
محمت با بی تفاوتی گفت: مثل همه ی جلسه ها. برای سه ماه قرارداد بستیم. قرار شد جدید ترین طرح هامون رو اول واسه اونا بفرستیم.
اخمی کردم و گفتم: چی؟
شونه بالا انداخت و جواب داد: پول بیشتری دادن!
نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم: محمت من میگم اونا دشمن های منن بعد تو قبول می کنی که طرح هامون رو اول واسه اونا بفرستیم؟
محمت اخمی کرد و مثل کسی که بهش بر خورده باشه، گفت: من یه عمر توی این کارم حالا تو می خوای به من بگی چیکار کنم؟
با حیرت نگاهش کردم و آروم گفتم: من منظور بدی نداشتم فقط میگم این اصلا کار عاقلانه ای نیست! نباید قبول می کردی چون اونا معلوم نیست چی توی ذهنشون می گذره که همچین چیزی رو از ما می خوان!
اونا گفتن ما فقط می خوایم جنس تک رو توی بازار ایران داشته باشیم.
پوزخند کوچیکی زدم و گفتم: ولی تو سورن رو نمی شناسی داداش! من نمی خوام زحمت طراح هامون هدر بره از همون اولش هم بهت گفتم من نمی خوام شراکتی باهاشون انجام بگیره؛ ولی تو گفتی اگه قبول کنیم می تونیم شرشون رو به خودشون برگردونیم. من نه می خوام بهشون آسیب بزنم و نه می خوام ازشون آسیب ببینم. تمام!
محمت از جاش بلند شد و کتش رو از پشت صندلی برداشت. مشخص بود که خیلی بهش بر خورده بود. با دلخوری گفت: باشه! هر چی تو بگی قربان! فسخش می کنم.
و بعد بی هیچ حرف دیگه ای با قدم های نسبتا بلند از سالن خارج شد. بانو بی هیچ حرفی فقط به رفتن محمت نگاه کرد. سرش رو کمی پایین انداخت و دوباره به من نگاه کرد و احتمالا برای اینکه من رو از فکر محمت بیرون بکشه گفت: نگفتی صورتت چی شده سهند؟! یه سمتش کبود شده.
دستی به صورتم کشیدم و یاد دیشب افتادم….
“روی یه سکو نشسته بودم و منتظر بودم تا نوبتم شه. تی شرتم رو دراورده بودم تا عضلاتم به نمایش در بیان. عضلاتی که برای ساختنشون زحمت کشیده بودم. توی ایران چهار سالی بدنسازی کار کرده بودم ؛ ولی دو سال قبل از اینکه بیام ترکیه ولش کرده بودم ؛ ولی حالا دو سالی بود که تصمیم گرفته بودم ادامه اش بدم.
گاهی وقتا که حرصم می گرفت…. گاهی وقتا که اعصابم بهم می ریخت و دلم می خواست بزنم یه چیزی رو نابود کنم می اومدم اینجا. یه پارکینگ قدیمی که توش مسابقات بوکس برگزار می شد. درسته که غیر قانونی بود ؛ ولی برای من مهم نبود من فقط می خواستم خودم رو خالی کنم تا به آرامش برسم. حرصم رو سر حریف هام خالی می کردم. همه ی کسانی که اینجا بودن برای پول اومده بودن. شاید هم باشن کسایی مثل من که به پول اینجا نیازی نداشته باشن و فقط برای اینکه بتونن خودشون رو آروم کنن می اومدن.
عثمان مربی بود و همیشه شرط بندی های بزرگ رو برگزار می کرد. باشگاهش همیشه شلوغ بود. مخصوصا روز هایی که فینال مسابقات بود، مثل امشب!
بلند شدم و برای اینکه خودم رو گرم کنم فیگور گرفتم و چند باری به هوا مشت زدم. عثمان به سمتم اومد و گفت: سهند آماده ای؟
با خشم گفتم: آره آماده ام!
با کف دست چند ضربه به کمرم زد و گفت: همه ی حواست جمع مسابقه باشه سهند…. نباید ببازی وگرنه کلی پول از دست میدی!
عثمان نمی دونست من دردم پول نیست. فکر می کرد یه پسر فقیرم که از بی پولی به همچین جایی رو اوردم!
– حواسم هست!
و بعد به همراه عثمان به سمت رینگ رفتم. بعضی از حاظرین تشویقم می کردن و هورا می کشیدن .
مقابل حریفم قرار گرفتم. مسابقه شروع شد و ما با مشت هامون به جون هم افتادیم. از ته دل به همدیگه مشت می زدیم. اون به خاطر پول و من به خاطر خالی کردن حرصم به خاطر آروم شدن. عجیبه که بگم ؛ ولی دلم فقط دردسر و جنگ و دعوا می خواست! احساس می کردم فقط اینجوریه که به آرامش می رسم! صدای تماشاچی ها بیشتر من رو برای مشت زدن به این حریف قَد رَ تحریک می کرد….
– بکُشش…. بکشش….
و من مشت هام قوی تر می شد…. اونقدر قوی که مبارزه رو به سود خودم پیش ببرم”.
– چیزی نیست!
بانو مشکوکانه نگاهم می کرد. بلند شدم و گفتم: من دیگه باید برم.
بانو هم از جاش بلند شد و مقابلم ایستاد و گفت: سهند؟
به طرفش برگشتم و منتظر نگاهش کردم و گفتم: چیزی شده؟
آروم نزدیک شد و دستش رو روی یقه ی کتم گذاشت و خیره ی گردنم شد.
بانو؟ مشکلی برات پیش اومده؟
سری به اطراف تکون داد و با بغض گفت: چطوری می تونم به دستت بیارم؟
پوفی کردم و دستش رو از روی یقه ام برداشتم و گفتم: بانو لطفا به خودت بیا! من… من..
.
لبم رو تر کردم و کمی مکث کردم. باید حرفی که می خواستم بزنم رو مزه مزه می کردم اما باید می گفتمش!
من نمی خوام با تو باشم! مسئله فقط تو نیستی کلا نمی خوام با کسی باشم .
باشه؟ دیگه هم نمی خوام درموردش حرف بزنم.
این رو گفتم و بی هیچ حرف دیگه ای از کنارش دور شدم.
***** ستایش
کتاب رو کنار گذاشتم و گفتم: بفرما…. این رمان هم تموم شد!
– به اندازه ی رمان قبلی که خوندی جالب نبود.
– آره نظر خودمم همینه. دفعه ی بعد رمان دزیره رو برات می خونم.
– باشه.
از روی صندلی کنار تختش بلند شدم و گفتم: یکم استراحت کن. منم تشنه ام شده میرم آب بخورم.
سری به نشونه ی باشه تکون داد و از اتاق بیرون زدم و به سمت آشپزخونه رفتم. یه لیوان برداشتم و از آب سردکن یخچال توش آب ریختم و روی صندلی نشستم.
– تینا چطوره؟
با شنیدن صدای آقای هدایتی که اون ور پیشخوان آشپزخانه ایستاده بود سرم رو بلند کردم و گفتم: خوبه. براش رمان خوندم داره استراحت میکنه.
جلو اومد و رو به روم نشست.
– خیلی خوشحالم که قبول کردی بیای پیش تینا. با اومدن تو واقعا آروم شده. این پرستارش رو هم خیلی اذیت می کرد.
– بهش حق بدید!
– خیلی با خودم کلنجار میرم که ببخشمش؛ ولی اگه بشنوی تنها فرزندت ازت دزدی کرده تا فرار کنه خیلی برات سخت میشه.
– درکتون می کنم؛ ولی تینا به اشتباهش پی برده!
– این اشتباه براش گرون تموم شد!
حرفی نزدم و باقی آب رو سر کشیدم. بلند شدم که از آشپزخونه برم. به سمت آقای هدایتی برگشتم و گفتم: میدونم که دوسش دارید ؛ ولی شما باید احساستون رو بهش نشون بدید. تینا جز شما کسی رو نداره خیلی خوبه که پشتیبانش هستید!
رفتم و توی سالن نشستم و خودم رو با اینستاگرام سرگرم کردم. آقای هدایتی هم از آشپزخونه بیرون اومد و باز هم رو به روم روی مبل تک نفره نشست.
– تینا فقط در کنار تو آرومه. خیلی عجیبه برام!
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
کمی سکوت بینمون برقرار شد سپس گفت: زندگی چطور پیش میره؟
نگاهم رو از صفحه ی گوشیم گرفتم و سعی کردم خودم رو جدی نشون بدم.
– همه چیز خوبه!
– مطمئنی؟
– بله!
نگاهش رو از من گرفت. سرش رو به سمت دیگه ای چرخوند و گفت: ولی در نظر من این اصلا برای تو کافی نیست.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: من آرامش دارم! همین برام کافیه.
– تو لایق بهترین ها هستی ستایش… بزار خیلی رک حرفم رو بزنم! از وقتی که من و فرزانه از هم جدا شدیم هیچ وقت فکر نکردم که بخوام یه روزی ازدواج کنم. نه اینکه فرزانه خیلی برام دوست داشتنی بوده و بگم که هیچکس جای اون رو برای من نمی گیره! ولی دیگه زندگی مشترک برام معنا نداشت. از طرفی هم نمی خواستم زن جدیدم و دخترم مدام درگیری داشته باشن؛ چون خوب می دونستم که در اون صورت هم رنگ آرامش رو نمی بینم.
مستقیم به چشم های همدیگه نگاه می کردیم و من منتظر بودم حرفش رو بزنه.
– به نظرم گزینه ی مناسب من رو به روم نشسته!
نفس هام به شمارش افتاده بودن. با عصبانیت به هدایتی چشم دوخته بودم. حالم دست خودم نبود.
– تو و تینا با همدیگه کنار میاید! تو هم باید به اون چیزی که لایقش هستی برسی!
دو دستش رو بالا برد و در حالی که به خونه و زندگیش اشاره می داد ادامه داد: یه زندگی آروم!
دیگه داشتم از کوره در می رفتم. هر کسی که کنارم بود می تونست تک تک نفس هام رو بشماره. عصبی بلند شدم و مقابلش ایستادم. با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم: دیگه کافیه آقای هدایتی! چطور جرئت می کنید با من اینجوری حرف بزنید؟؟
کیفم رو از روی میز ناهار خوری توی سالن برداشتم و خیلی سریع از خونه خارج شدم .
کف دستام عرق کرده بود و بدنم از شدت خشم داغ شده بود. بدون اینکه خودم متوجه بشم اشک هام سرازیر شدن. دلم می خواست جیغ بزنم؛ احساس می کردم شدیدا تحقیر شدم! کارم به جایی رسیده که یه مرد پنجاه ساله از من خواستگاری می کنه!! قدم هام رو تند تر برداشتم و سوار ماشینم شدم و راه افتادم.
انقدر حالم خراب بود که وسط راه کنار خیابون پارک کردم و زار زدم. من چقدر بدبختم که ازدواج با هدایتی من رو از این وضع نجات میده! همه ی اینا تقصیر سورن! حتی بابا هم نه. چون همه ی این بلا هایی که سرم اومده زیر سر اون سورن خدا نشناسِ…. آخ سورن آخ… من حتی نمی تونم بهت فحش بدم یا نفرینت کنم! تو برادر منی ؛ ولی من هیچ وقت خواهر تو نبودم. اگه سورن مخ بابا رو نمی زد و با ازدواج من و سهند مخالفت نمی کردن من به عشق تمام زندگیم رسیده بودم! … اگه سورن با میکائیل سر من معامله نمی کرد من هیچ وقت بی عشق زندگی نمی کردم! اگه سورن داستان زندگی سهند رو توی جمع نمی گفت خاله طاهره نمی مرد و بین مامان و بابا اختلاف نمی افتاد… اگه سورن میکائیل رو نمی کشت من الان بیوه نبودم! اگه سورن این کار ها رو نمی کرد مامان طلاق نمی گرفت! الان من و مامان این وضع مون نبود! الان هدایتی به خودش جرئت نمی داد از من خواستگاری کنه… آخ سورن! تو چه قدر پست فطرتی لعنتی…
دستام رو دور فرمون مشت کرده بودم و سرم رو روش گذاشته بودم و گریه می کردم. اگه پلیس به پنجره نمی زد و نمی گفت حرکت کن معلوم نبود تا کی توی اون حالت می موندم.
****
تلویزیون رو روشن کردم و کانال ها رو بالا و پایین کردم بلکه بتونم چیز به درد بخوری پیدا کنم. مامان با ظرف میوه از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: پس چرا نمیری حاضر شی؟
با بی حوصلگی گفتم: چرا؟
– مگه نباید بری پیش این دختره تینا؟
کمی سکوت کردم و گفتم: دیگه نمیرم!
– وا… آخه چرا؟
نمی خواستم دلیل واقعیش رو به مامان بگم؛ نباید ناراحتش می کردم.
– آقای هدایتی گفت همون پرستار واسه تینا کافیه.
با تعجب گفت: اخراجت کرد؟
– نه مامان چرا باید اخراجم کنه؟ فقط… فقط خوب که فکرش رو کردم دیدم اصلا کار درستی نیست.
– چرا مامان جان؟
– آخه مامان یعنی کارم به جایی رسیده که باید در قبال حرف زدن با یه دختر معلول پول بگیرم؟!
– آفرین! منم همین رو میگم دیگه! تو نباید از کار خودت استعفا می دادی.
سرم رو پایین انداختم و انگشتام رو به بازی گرفتم؛ غمگین گفتم: آخه اون موقع ها اصلا روحیه تدریس رو نداشتم!
نزدیکم شد و بغلم کرد. روی موهام رو بوسید و گفت: قربون دختر خوشگلم برم! درکت می کنم. من یه خورده پس انداز دارم با همون زندگی رو می گذرونیم دیگه!
لبخند تلخی زدم و گفتم: چرا این بلا ها سرمون اومد!
من رو بیشتر به خودش چسبوند و گفت: غصه نخور مامان!
از صبح تا خود شب موقع خواب حتی یه لحظه هم حرف های هدایتی از ذهنم دور نشدن .
حالم اصلا خوش نبود و فقط خودم رو کنترل می کردم که مامان چیزی نفهمه.
آخرین لامپ رو هم خاموش کردم و رفتم توی اتاقم که بخوابم. از وقتی که میکائیل رو از دست دادم یه شب خواب راحت نداشتم. نمیدونم! شایدم از وقتی که سهند برای همیشه رفت. توی دلم مونده بود فقط یه بار تا سرم می رسه به بالشت خوابم بگیره! هر چقدر هم در طول روز خودم رو خسته می کردم بازم فایده ای نداشت.
سرم رو چرخوندم و چشم دوختم به عکس خودم و میکائیل که روی پا تختی کنارم بود. ناخودآگاه دست بردم به سمت گردنبندم که اسم خودم و میکائیل بود. اون روزی که این رو به گردنم انداخت از جلوی چشم هام رد شد. با یاد آوری این خاطره بدون اینکه خودم بفهمم زیر چشمم خیس شد. میکائیل هیچ وقت انتخاب من نبود ؛ ولی ای کاش هیچ وقت به خاطره تبدیل نمی شد!
****
صبح با سر و صدا هایی که از بیرون اتاق می اومد از خواب بیدار شدم. حتما مامان داره صبحانه آماده میکنه. دست و صورتم رو شستم و رفتم توی آشپزخونه پیشش.
– صبح بخیر!
– صبح بخیر دخترم. بیا بشین یه چیزی بخور.
– بازم که صبح زود از خواب بیدار شدی!
– چیکار کنم؟ خوابم نمی برد دیگه!
رو به روی همدیگه نشستیم و لقمه گرفتیم.
– دیروز بابات اینجا بود!
سرم رو بالا اوردم و گفتم: چرا الان دارید میگین؟
– نمی خواستم بهت بگم. گفتم الکی فکرت مشغول نشه. ؛ ولی دیشب که داشتم با خودم فکر می کردم گفتم بهتره تو هم بدونی.
با بی تفاوتی گفتم: خب… حالا واسه چی اومده بود؟
– حرف میزد!
– در مورد چی؟
– مستقیم نگفت ؛ ولی از حرف هاش پیدا بود که می ترسید ما از اینجا بریم!
سرم رو بالا اوردم و زل زدم به مامان. یعنی چی بریم؟
– کجا؟
– استانبول!
لقمه ای که به سمت دهنم برده بودم رو به آرومی اوردم پایین. تنم یخ بست از شنیدن اسم این شهر! این شهر دو نفر رو از من گرفته بود!
– چرا ما باید بریم اونجا؟
– انگار فکرش درگیر اینه که نکنه تو… تو یاد اون بیافتی!
پوزخندی زدم و گفتم: مسخره اس!
– می گفت دست به هر کاری میزنه تا ممنوع الخروجمون کنه! این رو که گفت دیگه مطمئن شدم نگرانیش واسه چیه! منم بهش گفتم مطمئن باش کاری نمی کنیم که با تو در بیافتیم.
بهش گفتم دیگه سر وقت ما نیا! مگه این پسر تو نبود که با اون اراجیفش باعث شد خواهرم سکته کنه؟؟ من جز طاهره دیگه کسی رو نداشتم! گفتم این شما بودید که به خاطر کثافت کاری های خودتون باعث شدید خون میکائیل پایمال بشه! از خونه بیرونش کردم و گفتم تو رو از زندگیم تف کردم بیرون… اون پسرت بدتر از خودت رو هم آق کردم!
این رو گفت و نم اشک روی گونه اش رو پاک کرد.توی چشماش زل زدم و قاطعانه از سر نفرت گفتم: صبر داشته باش مامان! همه چیز رو درست می کنم!
هیچ کدوممون حرف دیگه ای نزدیم. از صبحانه خوردن دست کشیدم و گفتم: من میرم آرایشگاه. می خوام موهام رو رنگ کنم و صورتم رو اصلاح کنم.
– خوب کاری می کنی مامان! واقعا نیاز داری.
به خاطر صبحانه تشکری کردم و بلند شدم که برم لباس بپوشم. نیم ساعت بعد جلوی در سالن زیبایی بودم که من رو مشتری همیشگیش می دونست. دکمه ی آیفون رو فشردم و بعد از چند ثانیه صدای آرایشگر رو شنیدم: سلام ستایش جان! بفرما داخل!
و بعد در با صدای تیکی باز شد و داخل شدم. احوال پرسی کردیم و دست همدیگه رو فشردیم.
– گفتی کارت چیه؟
– می خوام موهام رو رنگ کنی.
– چه رنگ؟
کمی فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم. گفتم: یه رنگ بزن دیگه… خیلی فرق نمی کنه! تو خودت سلیقه ی من رو می دونی!
خندید و گفت: باشه پس برات یه رنگ فانتزی خیلی خوشگل میزنم!
روی صندلی رو به روی آینه نشستم و کیمیا خانوم مشغول ترکیب رنگ شد. به چهره ی خسته ی خودم توی آینه زل زدم. احساس می کردم خیلی شکسته شدم! احساس می کردم پوستم به شادابی سه سال پیش نیست! به خاطر سنم نیست… مگه چند سالمه که تا این حد پوستم پژمرده شده؟ بی اختیار گفتم: یه ماسک خوب هم می خوام!
– چشم عزیزم!
این رو گفت و فرچه رو روی موهام کشید و من هنوز مات تصویر خودم بودم! ذهنم درگیر حرف های مامان شد. آخه بابا چطور می تونه ما رو ممنوع الخروج کنه؟؟ مامان که طلاق گرفته منم که کلا جدا هستم! هیچ کدوم از ما زیر نظر بابا نیستیم! بدهکار هم نیستیم!
هیچ جرمی هم مرتکب نشدیم. خنده داره! ادعا می کنه می تونه ما رو ممنوع الخروج بکنه. اصلا… اصلا مگه ما قصد خروج از کشور رو داریم؟ برای چی باید بریم؟ بابا از چی می ترسه؟؟
کیمیا خانوم کارش رو تموم کرد و بعد یه کلاه پلاستیکی روی سرم کشید و خودش هم یه گوشه از سالن نشست و با گوشیش ور رفت. خدایا چرا تموم نمیشه؟ خسته شدم از این وضع! بعضی ها رو که می بینم خیلی بی دغدغه کنار خانواده شون زندگی می کنن و شاد هستن… واقعا به حالشون حسرت می خورم و میگم ای کاش من جای اونا بودم! .
کیمیا خانوم بعد از حدود چهل دقیقه برای بار دوم رنگ مو هام رو چک کرد و گفت: دیگه می تونی موهات رو بشوری!
موهای نسبتا کوتاهم رو شستم و کیمیا خانوم موهام رو سشوار کشید.
– ببین چقدر بهت میاد!
لبخند کم جونی زدم و گفتم: آره. عالیه!
یاد روز هایی افتادم که موهام رو رنگ می کردم و میکائیل نظر می داد! نفسم رو با حسرت بیرون دادم و سرم رو پایین انداختم و بازم به فکر فرو رفتم. روزگار من همینجوری می گذشت! با فکر کردن… به گذشته و به آینده ی نامعلومی که در انتظارم بود.
کیمیا خانوم صورتم رو با ماسک پوشوند و من چشم هام رو بستم تا بتونم نیم ساعت توی دنیای پشت پلکم گذشته رو مرور کنم! خدایا به کی بگم خسته ام؟؟ به کی بگم؟ کی من رو درک می کنه؟! یه راهی پیش روم بزار… خواهش میکنم! چرا من رو نمی بینی؟؟ چرا صدام رو نمی شنوی؟ چرا زجر کشیدن هام رو نمی بینی خدا؟؟ داری می بینی و سکوت می کنی؟ سهند رفت! وقتی تازه می خواستم به سرنوشتم خو کنم میکائیل هم رفت! خدایا می بینی چطور تیکه تیکه ام کردن؟؟ می بینی حال و روزم رو؟ می خوای با من چیکار کنی؟ من رو زنده نگه داشتی که چی؟؟
– عزیزم؟؟ چرا داری گریه می کنی؟؟ ماسک روی صورتت ریخت!
با شنیدن صدای کیمیا خانوم به خودم اومدم. تازه فهمیدم اشک هام سرازیر شدن. می دونستم که هنوز ده دقیقه هم نگذشته! از جام بلند شدم و به سمت سینک رفتم و صورتم رو شستم.
– ستایش جان؟ هنوز کارش تموم نشده بود که شستی!
صورتم رو با دست هام پاک کردم و گفتم: ببخشید باید برم!
پولش رو روی میزش گذاشتم و با عجله و بی هیچ حرفی سالن رو ترک کردم و توی ماشین نشستم. شدید نیاز داشتم خودم رو خالی کنم. این کار هر روزم بود!
***** سهند – سهند!
به سمتش برگشتم و گفتم: چیزی گفتی؟
– هیچ معلوم هست کجایی؟؟
– ببخشید!
معلوم بود که با رفتارم حرصش داده بودم. نفسش رو بیرون داد و گفت: فکر می کردم دیگه نخوام باهات حرف بزنم!
خودم رو به اون راه زدم و گفتم: چرا؟
ابرویی بالا انداخت و گفت: واقعا نمیدونی؟!
– دوست ندارم درموردش حرف بزنیم بانو! تو هنوز هم بهترین دوست منی! می خوام همه چیز اینطوری که هست باقی بمونه.
خنده ی تلخی زد و گفت: گفتنش برای تو ساده است!
سر پایین انداخت. خندیدم و گفتم: بانو!
غمگین توی چشم هام نگاه کرد.
– تو چت شده دختر؟!
بلند شد و از سالن خارج شد. منم از روی صندلی بلند شدم و رفتم پشت پنجره. خیلی خوب می دونستم که احساسات من مرده! حسام میگه ستایش هر هفته میره پیشش و از من می پرسه! صدای حسام توی ذهنم تکرار شد…
” اون به خاطر نجات جون تو و ویولت با میکائیل ازدواج کرد. حالا که باز دوباره همه ی زندگیش رو به خاطر تو از دست داده میگی نمیخوایش؟ میگی دیگه حال و حوصله ی جنگیدن با همایونفر ها رو نداری؟ بابا دست خوش! نشناخته بودمت تا حالا”.
حسام از دستم عصبی شده ؛ ولی اون که نمیدونه من توی دلم چی ها داره می گذره! آخه کی فکرش رو می کرد عشق اینجوری باشه؟؟ تا این حد سوزناک! تا این حد خفه کننده!
دستی توی موهام کشیدم و ناخودآگاه روز مرگ ونداد از جلوی چشم هام گذر کرد!
” هلش دادم ؛ ولی تقریبا آروم! عقب عقب رفت و سرش به دیوار خورد و تخته های چوب روی سرش آوار شدن”…
پلک زدم به امید اینکه از این فکر بیرون بیام ؛ ولی نشد.
” صداش زدم… جواب نداد. این بار با ترس صداش زدم. ونداد؟؟ بازم جوابی نداد. نجار و شاگردش نزدیک تر شدن. به ونداد نزدیک شدم چند تا از تخته ها رو کنار زدم تا بتونم ببینمش. با چشم های باز من رو نگاه می کرد و از سرش خون می اومد! نفس نمی کشید..
. پلک نمی زد… وحشت کردم و خودم رو عقب کشیدم. روی زمین افتادم و با ترس و وحشت داد می زدم.
– اون مرده! نه… نه…
نفس هام بند اومده بود نجار و شاگردش هاج و واج به اون صحنه نگاه می کردن”.
دستی به صورتم کشیدم و از فکرش بیرون اومدم اما این بار میکائیل بود که من رو به سمت خودش کشوند…
” بر اثر تیری که خورده بود صداش خفگی پیدا کرده بود…
– تو منو کشتی”…
چشم هام رو بستم که از این فکر خارج شم اما پشت دیواره ی پلکم این صحنه نمایان تر شد!
” روی دست خودم افتاده بود.
– تو این همه آدم جمع کردی که منو بکشی!”
نعره زدم: لعنتی ها ولم کنید! دست از سرم بردارید… ناخودآگاه دستم به سمت کشوی میز رفت و کلتم رو بیرون کشیدم و روی سرم گرفتمش! می خواستم بزنم این فکر و ذهن رو نابود کنم تا دیگه این چیزا بهشون نرسه!
توی آینه به خودم چشم دوختم و فریاد زدم: لعنتی ها چی از جونم می خواید؟؟
پوست صورتم قرمز شده بود و رگ گردنم رو به خوبی می تونستم ببینم!
در یک لحظه به جنون رسیده بودم! باز هم صدای میکائیل به گوشم رسید…
” سِ …. ستایش…. هنوزم دو…. دوست داره! اینو تو چشمای…. غمگینش می بینم”.
اسلحه ام رو روی زمین انداختم و دستی به سر و صورتم کشیدم و کمی آروم گرفتم.
***** ستایش
کلید رو توی در چرخوندم و وارد خونه شدم. مامان نشسته بود مشغول کتاب خوندن بود. با دیدنم عینکش رو برداشت و با لبخند گفت: به به! چه خانومی شده دخترم! چه رنگ مویی!
لبخند کم جونی زدم و شالم رو از سرم کشیدم و پرسیدم: واقعا خوب شده؟
– محشره!
مانتوم رو هم از تنم دراوردم و رفتم کنار مامان نشستم. تکیه زدم و چشم هام رو بستم.
– خیلی خسته ام خوابم میاد.
– خب بخواب!
چشم هام رو باز کردم و غمگین گفتم: امروز پنجشنبه اس!
دلسوزانه گفت: ستایش جان چقدر بهت بگم؟؟ هر هفته نرو! یه دختر جوونی مردم حرف می اندازن پشت سرت که دیوونه شدی!
– نشدم؟
– خدا نکنه این چه حرفیه؟
به انگشت های کشیده ام نگاهی انداختم و گفتم: باید یه فکر اساسی درمورد زندگیمون بکنیم!
– مثلا چه فکری؟
توی چشم های مامان نگاه کردم و بی هیچ مقدمه ای گفتم: اگه بابا از اینکه ما از ایران بریم انقدر می ترسه… پس بیا بریم!
– منظورت چیه؟ کجا بریم؟
– بریم ترکیه! بریم استانبول!
– چی داری میگی ستایش؟؟ هیچ می فهمی؟! می خوای همه مون رو توی دردسر بندازی
؟
– انقدر از منوچهر خان و پسرش نترس مامان!
– چون واقعا ترس دارن! باید ترسید. مگه نمیدونی چه کار هایی ازشون بر میاد؟
بلند شدم که برم توی اتاقم. گفتم: فکر هات رو بکن مامان. بهتره که از اینجا بریم.
منتظر جواب نموندم و رفتم توی اتاقم. لباس های بیرونم رو برداشتم و روی تختم دراز کشیدم. خوابم می اومد و چشم هام داشتن گرم می شدن اما ذهنم هنوز بیدار بود. فکرم درگیر بود. واقعا باید این کار رو می کردم؟
دلم براش تنگ شده خدا… دلم می خواد ببینمش! ای کاش می شد همین الان برم استانبول به دیدنش. نمیدونم کارم درسته یا نه ؛ ولی من دیگه طاقت ندارم. به خدا که دیگه تحمل ندارم. کسی هست توی این دنیا که من رو بفهمه؟؟
هنوز هم توی خواب و بیداری بودم که در اتاقم باز شد. با شنیدن صدای در به سمتش چرخیدم. مامان بود که دم در ایستاده بود و به من نگاه می کرد .
– ستایش؟؟
جوابی ندادم که ادامه داد: فقط یه سوالم رو جواب بده!
منتظر نگاهش می کردم.
– تو به خاطر چی میخوای بری استانبول؟ هنوزم دوسش داری؟؟
نگاهم رو از مامان گرفتم و سرم رو به سمت عکس میکائیل که روی پا تختی بود چرخوندم و بهش زل زدم. مامان با صدای بغض داری ادامه داد: دلتنگشی؟؟ می خوای بری اونو ببینی؟؟
با صدای کم جونی گفتم: قرار بود فقط یه سوال رو جواب بدم!
دستش رو از روی دستگیره ی در برداشت و جلو تر اومد. روی تخت کنارم دراز کشید و بغلم کرد. احساس کردم اونم مثل من داره به میکائیل نگاه می کنه!
گفتم: جواب همه ی این سوال ها رو خودت میدونی مامان! اینکه هنوزم دوسش دارم… دلتنگشم! و اینکه دلم می خواد برم ببینمش.
– یه روزی مثل منوچهر و سورن فکر می کردم! ولی اشتباه بود. این عشق رو نباید از شما دو تا می گرفتیم.
کمی سکوت کرد و ادامه داد: منتظرم که بلیط بگیری!
برگشتم سمتش و محکم بغلش کردم. هر دومون بی صدا اشک می ریختیم.
*****
عکس میکائیل آخرین چیزی بود که توی چمدونم گذاشتم. به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم. دقیقا دوازده ساعت دیگه پروازمون بود. مامان روی وسائل خونه ملحفه سفید کشیده بود. مامان هم داشت چمدونش رو می بست. گفتم: باید برم یه جایی کار دارم سعی می کنم تا دو ساعت دیگه برگردم.
– کجا میری؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: میرم مغازه ی آقای سعیدی!
– خیلی خب دخترم! برو زود برگرد. فقط مراقب باش.
خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم. باید آدرسی از سهند پیدا می کردم و هیچکس جز حسام نمی تونست بهم کمکی بکنه.
جلوی در مغازه پارک کردم و رفتم داخل مغازه. این بار همسر حسام هم کنارش بود. با دیدن من هردوشون تعجب کردن. آروم سلام کردم. طول کشید تا جوابم رو بدن. نگار به سمتم اومد و گفت: خوش اومدید! بفرمایید.
به روش لبخندی زدم و جلوتر رفتم .حسام مثل هر دفعه خودش رو با دفتر حساب و کتابش مشغول کرد. نگار نگاهی به هردومون انداخت و به حسام اشاره ای داد که از چشم من دور نموند. حسام به سمت من چرخید و گفت: بفرمایید ستایش خانوم. خیلی خوش اومدید!
– من دارم میرم استانبول!
به ساعت مچیم نگاهی انداختم و ادامه دادم: حدودا یازده ساعت دیگه پروازمه!
هر دوشون با تعجب به من زل زده بودن. چرا باید از حرف من تعجب کنن؟؟ من خسته شدم! کسی این رو نمی فهمه؟؟
– اتفاقی افتاده؟
– نه! فقط یه آدرس می خوام.
کمی سکوت کرد و گفت: آدرس سهند دیگه؟؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: بله!
نگار بین حرفمون پرید و گفت: من آدرس رو براتون می نویسم!
حسام بهش تشر زد: نگار!
– حسام خواهش میکنم.
حسام که حرفی نزد نگار یه کاغذ از دفتر شوهرش کند و با خودکار روش چیزایی نوشت و گفت: این آدرس خونه ی عمه ی سهندِ. این شماره ای هم که نوشتم شماره ی بانو هستش
. دختر خونده ی عالیه خانوم. دختر خوبیه می تونی ازش کمک بگیری!
چشم چرخوندم و به حسام نگاه کردم. سرش رو پایین انداخت. شماره ی بانو؟؟ این دختر همون دختره؟ کاغذ رو از دست نگار گرفتم و تشکر کردم. آروم خداحافظی کردم و از مغازه خارج شدم. یه شادی غیر قابل وصفی توی تمام وجودم پیچیده بود. توی ماشین نشسته بودم و به نوشته ی روی کاغذ چشم دوختم. هزاران بار خوندمش. هر چقدر بیشتر می خوندمش شوقم برای دیدنش بیشتر می شد. یه جوری محو تماشای این آدرس شده بودم که انگار امید داشتم که سهند رو لا به لای این کلمات پیدا کنم! حال خوشی داشتم. غیر قابل وصف!
بالاخره دل از این تیکه کاغذ که تمام امیدم بود کندم و راه افتادم به سمت خونه.
کلید رو توی در چرخوندم و وارد شدم. مامان دقیقا رو به روی در ورودی نشسته بود و به ورود من خیره شده بود. دلم از نوع نگاهش ریخت. از فیلتر ورودی که گذشتم با مسبب بدبختی هام چشم تو چشم شدم! از شدت خشم و نفرت دستام مشت شد و نفس هام به شماره افتاد. پا روی پا انداخته بود و به من نگاه می کرد. پوزخندی گوشه ی لبش بود.
– جایی تشریف می بردید؟!
– به تو مربوط نیست!
بلیط های من و مامان روی میز بودن. دقیقا جلوی سورن! دست برد سمتشون… شصتم خبر دار شد به سمتش هجوم بردم ؛ ولی زورم نرسید. به یقه اش چنگی زدم… بلیط ها رو چند تیکه کرد و اونا رو به پرواز دراورد! سر خوردم و نا امید روی زمین افتادم. از جاش بلند شد و گفت: شما هیچ جا نمی رید! به خصوص پیش اون مرتیکه الدنگ.
به سمت در رفت که از خونه بیرون بزنه. خیلی سریع بلند شدم و به سمتش حمله کردم. از پشت کتش رو توی چنگم گرفتم و داد زدم: عوضی دیگه چی از جونم می خوای؟؟ هان؟ لعنتی چی از منِ بدبخت می خوای؟
اشک هام سرازیر می شدن و روی گونه هام می ریختن.
بی هیچ حرف و حرکتی مقابلم ایستاد و من مشت هام رو طلبکارانه روی سینه اش می کوبیدم.
– تو تمام آرزو هام رو به من بدهکاری سورن! جون منو هم بگیر راحتم کن! بی رحم… بی رحم… بی رحم!
تصویر سورن برام تار شده بود و اون رو پشت هاله ای از اشک می دیدم! چی باعث شد که یک آن احساس کنم توی چشم های قاتل آرزو هام غم نشسته؟! این مرد بی رحمی که با چشم های غمگین رو به روی من ایستاده سورنِ؟؟
باز هم روی سینه اش می کوبیدم و فریاد میزدم.
– عوضی ازت متنفرم! تو کثیف ترین آدمی هستی که دیدم! خود تو مجبورم کردی که با میکائیل ازدواج کنم و بعد هم ازم گرفتیش! ازت متنفرم سورن… حالم ازت بهم می خوره.
توی یه حرکت ناگهانی من رو به سمت خودش کشید و من رو محکم توی بغلش گرفت! سعی کردم خودم رو ازش جدا کنم اما اون قدرتش از من خیلی بیشتر بود. میون گریه هام داد زدم: از خدا می خوام یه روز خوش نبینی سورن!
بالاخره من رو از خودش جدا کرد. بازو هام رو محکم توی دستاش گرفته بود. خیره به من نگاه می کرد و من هم با نفرت چشم تو چشمش بودم. از ته قلبم گفتم: ازت متنفرم سورن! حالم ازت بهم می خوره.
– من نمی تونم بزارم تو و مامان از اینجا برید! لطفا کاری نکن که عصبی بشم.
خودم رو ازش جدا کردم و گفتم: از خونه ی من برو بیرون!
به مامان نگاهی انداخت و بالافاصله از خونه رفت بیرون. به سمت مامان رفتم و کنارش روی زمین نشستم. سرم رو روی پاهاش گذاشتم و اونم با دستش موهام رو نوازش کرد و غمگین و آهسته گفت: بهت نگفتم که نمیشه از اینا فرار کرد؟
– درستش می کنم مامان! نمیزارم بهمون زور بگن.
– کاش هیچ وقت نمی فهمیدم منوچهر واقعی کیه.
سرم رو از روی پاهاش بلند کردم و بهش نگاه کردم.
– غصه نخور قربونت برم! بازم بلیط می گیریم. تسلیم نمیشیم! اجازه نمیدیم کسی برامون تصمیم بگیره.
– ستایش!
– جانم؟
– خیلی مواظب خودت باش! نمی خوام یه بار دیگه تو رو بازیچه خودشون کنن.
دلم به شک افتاد. پرسیدم: چیزی شده؟؟ سورن چیزی گفته؟
– نه! فقط دلم شور می زنه.
روی دستش رو آروم نوازش کردم و گفتم: نگران نباش. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم که بخوان مجبورم کنن. من فقط شما رو دارم از شما هم استفاده نمی کنن.
بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم. باید دوباره بلیط می گرفتم. من که تسلیم نمیشم! به سراغ لپ تاپم رفتم و تا اینترنتی بلیط بگیرم. من اینجا نمی مونم! نمی خوام بمونم و عروسک خیمه شب بازی سورن و بابا بشم. دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این زجرم بدن.
کارم که تموم شد رفتم توی سالن. مامان هنوز هم همونجا نشسته بود و به زمین نگاه می کرد. رفتم رو به روش ایستادم و گفتم: ما میریم مامان!
سر بلند کرد و توی چشم هام نگاه کرد. گفت: این بار تو تصمیم بگیر. هر چی که باشه من بهش احترام می زارم.
می خواستم این جو غمگین رو عوض کنم. سر خوشانه رفتم سمت آشپزخونه و گفتم: شام چی داریم مامان؟؟ نگو که هیچی نپختی!
– قرار گذاشتیم شام نخوریم! یادت رفت؟
– بیخیال مامان جون. الان خودم یه چیزی سر هم می کنم. کتلت چطوره؟ هوس کردم.
– خوبه!
به سمت فریزر رفتم تا گوشت در بیارم که گوشیم زنگ خورد. به سمتش رفتم و شماره ی تینا رو دیدم. اول خواستم جواب ندم ؛ ولی خب این بنده خدا چه گناهی کرده.
– الو؟
– الو ستایش؟
– سلام عزیزم. حالت چطوره؟
– خیلی از دستت دلخورم.
کمی سکوت کردم و گفتم: چیزی شده؟
غمگین گفت: واقعا داری می پرسی چی شده؟ چرا چند روزه نیستی؟
نفسم رو دادم داخل و کمی مکث کردم. با زیر ناخنم ور رفتم و گفتم: فکر می کردم پدرت بهت گفته باشه!
– چی رو؟
– آ… اینکه من دیگه نمیتونم بیام پیشت.
– اتفاقی افتاده؟
– نه عزیزم. یعنی اینکه…
– اگه چیزی شده بگو خب!
– خب راستش دیگه نمیتونم بیام اونجا. باید… باید کنار مامانم بمونم. آخه…
کمی فکر کردم تا بهونه ای دست و پا کنم. بالاخره گفتم: آخه میدونی که… از وقتی خاله طاهره فوت شده مامانم بهم ریخته! بعد از گذشت سه سال هنوز با این مسئله کنار نیومده و گاهی وقتا بی تابی میکنه!
حرفی نزد بعد از چند لحظه سکوت گفت: به خاطر بابام درسته؟ نمی خوام کاری که کرده رو تایید و یا اینکه رد کنم. به خودش مربوطه! ولی فکر می کردم این مسئله روی دوستی ما دو تا تاثیر نزاره! ممنون و… خداحافظ!
بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه گوشی رو قطع کرد. گوشیم رو آروم پایین اوردم و به مامان نگاه کردم. اونم به من خیره شده بود. بی هیچ حرفی و در سکوت کامل. سر پایین انداختم و دلم برای تینا سوخت. ای کاش می تونستم با این مسئله کنار بیام و باز هم برم پیش تینا ؛ ولی چیز ساده ای نبود همه ی ترسم از این بود که نکنه این تصمیم رو هم سورن گرفته؟! من دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن