رمان دومینو پارت۱۳

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

برگشتم و به ستایش نگاه کردم که در اوج معصومیت به خواب رفته بود و نمی دونست که بلیط من برای امشبه!
پشت میز نشستم و خودکار به دست گرفتم و حرف های دلم رو روی کاغذ اوردم…
” ستایش عزیزم!
برای تو می نویسم”…
به سمتش رفتم و بوسیدمش و نامه رو زیر بالشتش گذاشتم و به همراه وسائل مورد نیازم از خونه بیرون زدم تا به پروازم برسم.
قدم زدم و به سمت آژانسی که همین چند دقیقه ی پیش درخواست کرده بودم رفتم. توی ماشین نشستم و برای آخرین بار به پنجره ی اتاقی که ستایشم اونجا خوابیده بود نگاه کردم…
باید این قصه ی پر فراز و نشیب رو که اتفاقا خیلی هم کش اومده بود؛ تموم می کردم! باید آخر این قصه سورن کشته می شد! باید از بین می رفت تا خیلی ها یه نفس راحت بکشن؛ از جملهِ خودم! سورن می خواد چند نفر رو بفرسته استانبول تا به سهند نزدیک شن. به عنوان ایرانی های بیکار که دنبال کار می گردن! وقتی که فهمید اون پیرزنه اموالش رو به سهند بخشیده خون خونش رو خورد. قاطی کرده و دیوونه تر شده! فوبیای این رو داره که نکنه سهند براش شاخ شه! البته سهندی که من شناختم بهش نمیاد دنبال شرارت های سورن بیاد! شاید هم پیگیر انتقام گرفتن از سورن باشه! همه خیلی خوب می دونن که سورن دزد تمام امید های سهند بود!
***** سهند
ساعت مچیم رو تو دستم انداختم و رو به عمه خانوم گفتم: خوشتیپ شدم عمه جان؟
لبخندی به لب اورد و گفت: خیلی خوب شد! حالا بیا و بشین برای کارخونه رفتن فعلا زوده!
کنارش نشستم. موهاش رو رنگ گذاشته بود و بوی رنگ توی اتاق پیچیده بود.
– بهم بگو ببینم. از ایران چه خبر؟
– اطلاعی ندارم.
یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: مگه با حسام در ارتباط نیستی؟
– هستم؛ ولی درمورد اینکه چه اتفاقاتی اونجا می افته تازگیا چیزی نگفته. حتما همه چیز در امانه!
– یعنی از همایونفر ها خبر نداره؟
شونه بالا انداختم و گفتم: اونطور که معلومه انگار بیخیال من شدن؛ ولی من باور ندارم .
سورنی که من می شناسم کنه تر از این حرفاست.
سرش رو به نشونه ی تایید چند بار بالا و پایین کرد و گفت: مراقب باش سهند! نمیدونم در مورد اونا چی توی ذهنت می گذره اما هرچی هست من بهش احترام میزارم. فقط بهت میگم مراقب باش. همیشه هوشیار باش سهند!
سر تکون دادم و بعد عالیه خانوم به ترکی از آرایشگرش خواست که رنگ موهاش رو چک کنه! بلند شدم و از اتاقش بیرون زدم. یاد میعاد افتادم و به سمت اتاق اون حرکت کردم. هاکان هنوز هم توی همون اتاق از کنار میعاد جُم نمی خورد. در زدم و هاکان در رو باز کرد. با اشاره ی سر سلام کردیم و وارد شدم. میعاد گوشه ی اتاق نشسته بود و سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود. با دیدن من جا به جا شد و گفت: واسه چی منو نگه داشتی اینجا؟ چی از جونم میخوای؟
– تو چی از جونم می خواستی؟ هان؟
– بزار برم سهند! ما رو به خیر و تو رو به سلامت!
صدام رو بالاتر بردم و گفتم: تازه شر به پا کردی! بزارم بری؟
کلافه و عصبی گفت: کدوم شر؟ متوهمی انگار!
– جریان دختر هدایتی چیه هان؟ چرا اون بلای وحشیانه رو سرش اوردی؟
ساکت شد اما یهو به من من افتاد و گفت: چی میگی؟ کدوم بلا؟
جلو رفتم و رو تخت سینه اش زدم و گفتم: میخوای انکار کنی نامرد؟ تو زندگی و آینده ی اون دختر رو ازش گرفتی.
– این وصله ها چیه به من می چسبونی؟
– وصله چیه؛ حقیقته!
– من نمی فهمم تو چی میگی! اما هرچی هست کار من نیست.
به سمتش هجوم بردم و یقه اش رو سفت توی دستام گرفتم. از انکار کردن خوشم نمی اومد به خصوص در رابطه با چنین جرم بزرگی.
– میعاد تو چه جونوری شدی هان؟ یادت میاد چقدر بهت می گفتم خاک بر سر، دم به تله ی سورن نده!
دستام رو از یقه اش جدا کرد و عصبی گفت: ولم کن بابا… کدوم دم و تله؟
– زدی صورت یه دختر دبیرستانی رو با اسید نابود کردی!
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و شرم زده گفتم: مجبورم داداش! درک کن که چاره ی دیگه ای ندارم!
توی بهت حرفم بود و سکوت کرده بود. بدون اینکه نگاهش کنم ازش جدا شدم و قبل از رفتن به هاکان چشم دوختم و با اشاره ی سر از کاری که باید می کرد مطمئنش کردم.
داشتم از خونه خارج می شدم که با بانو برخورد کردم که از بیرون می اومد.
لبخندی زد و گفت: اولین روز کارخونه رفتن مبارک!
خندیدم و گفتم: تبریکاتت رو نگه دار هر وقت رئیس اونجا شدم بهم بگو! فعلا که شاگرد محمتم. باید همه چیز دستم بیاد .
– اما به هر حال ریاست اصلی با خودته محمت یه جور نایب رئیسه!
بدون اینکه حرفی بزنم می خواستم از کنارش رد بشم که گفت: عه راستی… یه نامه داری
!
با تعجب پرسیدم: من؟
– آره خب. توی صندوق پست خونه انداختنش. بهش نمیاد یه نامه ی رسمی باشه که از طرف اداره ی پست اومده باشه. شاید سرکاری باشه اما لازم دونستم بهت بدمش.
– پاکت رو از دستش گرفتم. پشتش فقط به انگلیسی نوشته بود “به سهند سپهراد” پاکت رو باز کردم و کاغذی که فقط چند خط نوشته داشت رو باز کردم…
” اومدم که ببینمت. کارم مهمه پس لطفا سه شنبه ساعت سه بعد از ظهر به آدرسی که برات نوشتم مراجعه کن! هیچ نقشه ای در کار نیست؛ ولی اگه به من اعتماد نداری میتونی احتیاط کنی! میکائیل خرسند”
از کنار بانو رد شدم و سوار ماشین شدم. راننده به سمت کارخونه حرکت کرد. تمام طول راه نامه ی میکائیل جلوی چشم هام بود. یعنی با من چیکار داشت؟ فکرم رو درگیر کرده بود. از طرف سورن می اومد؟ باز چی تو سرشونه؟
دستی به موهام کشیدم و به بیرون خیره شدم. به کارخونه که رسیدم همه به استقبالم اومده بودن. وقتی راننده در ماشین رو برام باز کرد و پیاده شدم صدای دست زدن ها و سوت کشیدن هاشون به آسمون رفت. خندیدم. نمی فهمم واقعا! مگه عروس اوردن؟! محمت جلو تر از همه ایستاده بود و به من نگاه می کرد. من هم جلو تر رفتم و محمت رو برای چند لحظه ی کوتاه در آغوش گرفتم. دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو به سمت داخل هدایت کرد.
– بیزنست رو راه بنداز که اقامتت جوره سهند خان!
به حرفش خندیدم و بعد همگی با هم وارد کارخونه شدیم.
*****
– اون نامه ای که دیروز به دستم رسید برام خیلی عجیب بود!
بانو دست از غذا خوردنش کشید و توجهش به سمتم جلب شد اما محمت چون چیزی از حرفام سر در نیاورد خیلی دقت نکرد.
– مگه چی نوشته بود؟
– از طرف یه نفر بود که نمیدونم واقعا چطور آدمیه!
– منظورت چیه؟
– با اینکه جز دسته ی سورن حساب میشه اما شناخت کاملی ازش ندارم! واقعا نمیدونم چقدر می تونه به سورن شبیه باشه! شایدم اصلا سنخیتی با سورن نداشته باشه!
شونه بالا انداخت: حرفات رو نمی فهمم سهند!
– نامه از طرف میکائیل بود، کسی که با دختر مورد علاقم ازدواج کرد!
چنگالش رو روی بشقاب گذاشت و حالت غمگینی به خودش گرفت.
– می خواد من رو ببینه!
دستش رو مشت کرد و با استرس پرسید: قبول کردی که ببینیش؟
– ازم نخواست که بهش خبر بدم که قبول میکنم یا نه. فقط بهم یه آدرس داد که باید فردا اونجا باشم!
– پس قبول کردی که بری!
– آره… راستش کنجکاوم! می خوام بدونم قضیه چیه که بلند شده اومده اینجا.
– حتما از طرف سورن اومده که بلایی سرت بیاره. اینکه فکر کردن نداره!
– ولی اگه می خواست بلایی سرم بیاره چرا باید برام نامه می نوشت که میخواد من رو ببینه؟
نفس عمیقی کشید و گفت: به هر حال احتیاط شرط عقله! باید با بچه ها بری. حتی اگه نیاز باشه باید با پلیس هماهنگ کنی؛ پلیس با من! مسئله رو براشون توضیح میدم و ازشون می خوام که دورادور مواظب صحنه باشن.
– فکر میکنی این کار نیازه؟
توی چشم هام نگاه کرد و غمگین گفت: من نمیزارم آسیبی بهت برسه!
و اشک توی چشم هاش جمع شد!
محمت که شک کرده بود موضوع حرفامون جدی و مهمه از بانو خواست تا براش توضیح بده و بعد از اینکه فهمید گفت که اونم با من میاد و من قبول کردم که با محمت و بقیه بچه ها و با هماهنگی پلیس به دیدن میکائیل برم! من ترسوام یا دارم واقعا احتیاط میکنم؟ آخه نمی خوام یه وقت خودم رو ترسو نشون بدم.
گوشیم لرزید و برام یک پیام اومد. با آرامش بازش کردم. از طرف هاکان بود.
” همه چیز در مورد میعاد تموم شد آقا!”
گوشی رو کنار گذاشتم و انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده در آرامش به ادامه ی شام پرداختم .
بالاخره میعاد هم تحویل قانون داده شد! مطمئنا خبرش که به ایران برسه همه تعجب میکنن که من چطور میعاد رو تحویل قانون دادم!
شام رو که تموم کردم با دستمال دهنم رو پاک کردم و کفتم: شبتون بخیر! می خوام امشب زودتر بخوابم .
رفتم توی اتاقم و خودم رو با یادداشت های آموزشی که بانو برام می نوشت سرگرم کردم.
روز به روز ترکیم پیشرفت می کرد و من خیلی خوشحال بودم از این وضع. از اینکه بعضی از حرف های اطرافیانم رو می فهمم یا اینکه می تونم بعضی جملات رو به راحتی به ترکی بگم واقعا خوشحال بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم در یادگیری یک زبان دیگه اینقدر استعداد داشته باشم. زبان ترکی واقعا آسون و شیرینه!
بعد از یک ساعت که از خوندنم گذشت دفترچه یادداشت رو کنار گذاشتم و تلویزیون اتاقم رو روشن کردم. با اینکه هنوز نمی تونستم درست حسابی یه فیلم ببینم اما فقط به تصاویر دقت می کردم و سعی می کردم با کلمات و جملاتی که جسته گریخته متوجه می شدم موضوع فیلم رو بفهمم! اما این بار اصلا حوصله اش رو نداشتم. چشمم به تلویزیون بود و فکرم پی میکائیل. بعد از این همه فکر کردن هنوز نمی فهمیدم ممکنه با من چیکار داشته باشه. یعنی ممکنه ستایش بدونه که میکائیل به دیدن من اومده باشه؟
***** ستایش
چشم هام رو باز کردم و اولین جایی رو که دیدم ساعت رو میزی رو به روم بود که ساعت هشت و نیم صبح رو نشون می داد. پشت سرم رو نگاه کردم اما خبری از میکائیل نبود
.
– میکائیل؟
چند بار با صدای بلند صداش زدم؛ ولی جوابی از هیچ نقطه ای از خونه دریافت نکردم! از جام بلند شدم و به همه جا سر زدم. کجا رفته؟
هر چقدر صدا زدم جوابی نشنیدم. برای اولین بار از تنهاییم توی خونه وحشت کردم. به سمت گوشیم رفتم و شماره اش رو گرفتم اما خاموش بود. آخه چرا؟ قلبم به تپش افتاد و نگران شدم!
دوباره به سمت اتاق خوابمون رفتم. روی تخت نشستم و اشک توی چشم هام جمع شد. کجا رفتی تو میکائیل؟ چرا گوشیت رو خاموش کردی! چشم چرخوندم و اتاق رو زیر نظر گرفتم انگار می خواستم میکائیل رو تو سوراخ سمبه ای از این اتاق پیدا کنم! زیر بالشتم کاغذی دیدم که نصفش بیرون بالشت بود. بازش کردم.
” ستایش عزیزم!
برای تو می نویسم…
پرواز استانبولم امشب بود. ببخشید که بهت نگفتم آخه نمی خواستم دم رفتن شاهد نگرانی هات باشم! بلیط برگشتم برای سه روز دیگه است. می خوام وقتی برگردم خوشحال ببینم
ت. می خوام این غم همیشگی نگاهت رو دور بندازی. راستش رو بخوای تحمل زورگویی های ولیعهد رو دیگه ندارم. دیگه هم نمی خوام توی کاری باهاش شریک باشم. می خوام اونی باشم که تو میخوای. سورن میعاد رو فرستاده استانبول تا برای سهند دردسر درس
ت کنه! از طرفی هم من می خوام راهم رو از سورن جدا کنم و به سهند کمک کنم. اگه تو رو با خودم نبردم به خاطر این بود که نمی خواستم تو رو وارد این بازی ها کنم. ستایش ما همه مون تو بازی خطرناکی پا گذاشتم! حتی سهند!! اگه سهند با سورن رقیب تجاری بشه به گند کشیده میشه چون سورن همین رو میخواد. در همین حد بهت بگم که سورن قصد داره توی یه مزایده ثروت سهند رو بالا بکشه و داره مقدمات این نقشه رو فراهم میکنه .
همونطور که به سهند درمورد خواهرش کمک کردم این بار هم می خوام این کمک رو بهش بکنم تا سورن رو سر جاش بشونیم.
ستایش! باید درک کنی که من کار خطرناکی دارم انجام میدم؛ ولی مصمم هستم که حتما این قصه ی پر پیچ و خم رو به پایان برسونم.
شماره ای که پایین صفحه می نویسم شماره ای هستش که می تونی باهاش با من تماس بگیری. دوست دارم! ”
اشک هام سرازیر شدن و آهم بلند شد .نباید این کار رو می کردی میکائیل… نباید… احساس کردم احساساتم نادیده گرفته شده. باید به من می گفت که داره میره. من این حق رو نداشتم؟
سریع شماره ای که برام نوشته بود رو توی گوشیم وارد کردم و گرفتمش.
– الو؟
زار زدم و بی هیچ احوال پرسی شروع به گله و شکایت کردم: خیلی بد کردی میکائیل!!
منو دور زدی! چرا با من خداحافظی نکردی؟
– ستایش آروم باش!
– چطور ازم میخوای آروم باشم؟ منو شوکه کردی. از خواب بیدار شدم دنبالت گشتم و تو نبودی. میکائیل… میکائیل…
گریه هام امون حرف زدن بهم ندادن. صورتم خیس اشک بود و باز هم اشک هام سرازیر می شدن.
– ستایش… عزیزم؟ من زود بر می گردم. خواهش می کنم با گریه هات دلم رو از این بیشتر خون نکن!
سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم تا بتونم راحت حرف بزنم.
– نباید می رفتی! من نمی خوام تو با سورن بجنگی اون خطرناکه! آخه باید چیکار کنم تا تو خودتو از این ماجرا بکشی بیرون؟ میکائیل من یه زندگی آروم و بی دغدغه می خوام .
کی می خوای این رو بفهمی؟
– میفهمم عشقم! بهت قول میدم وقتی که برگشتم این زندگی که تو ازش حرف می زنی رو با هم می سازیم. فقط این بار هم با کله شقی های من بساز!
*****
سهند
به گردنم و بعد به مچ دست هام ادکلن زدم. امروز همه چیز برای ملاقت من با میکائیل آماده شده بود. بانو همونطور که گفته بود با پلیس هماهنگی کرده بود تا مشکلی برامون پیش نیاد. هاکان و بقیه بچه ها هم همراه من می اومدند. عالیه خانوم هم در جریان این موضوع قرار گرفت؛ اما اون هیچ وقت در این مسائل دخالت نمی کنه فقط نصیحت میکنه که مراقب خودمون باشیم.
از اتاقم خارج شدم و بچه ها رو دیدم که منتظرم نشسته بودند. با دیدنم بی هیچ حرفی بلند شدند و پشت سرم راه افتادند. راننده با دیدنم به سمت ماشین پرواز کرد و در عقب رو برام باز کرد! به سمتش رفتم و سوار شدم. مرسدس میباخ! همونی که با حسرت توی تلویزیون نگاهش می کردم حالا مال خودمه! هاکان کنارم نشست و بقیه ی بچه ها توی یه ماشین دیگه نشستن و پشت سر ما راه افتادن. هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم و با بانو که توی ماشین عقب نشسته بود ارتباط برقرار کردم…
– هنوزم میگم تو نیازی نیست که با من بیای!
– گفتم که تنهات نمی زارم. دلم میخواد کنارت باشم!
شونه هام رو بالا انداختم و با تعجب گفتم: ای بابا این همه تشریفات رو که می بینم احساس میکنم رئیس جمهورم! اینا برای چیه؟
با تمسخر ادامه دادم: یه توک پا می خواستیم بریم خودش رو ببینیم دیگه!
– چی؟
– هیچی!
– به هرحال اینا همه از سر احتیاطه! بفرمایید! خبر رسید که مامورین پلیس هم اونجا مستقر شدن!
و بعد بلند بلند خندید و من رو هم به خنده انداخت. تماس رو قطع کردم و به خیابون چشم دوختم. بچه ها خیلی نگران بودن. مشخص بود که بیشتر از من دل مشغولی دارن! اونا واقعا زحمت می کشن. قرار بود همه ی بچه ها با همکاری پلیس دورادور مواظب صحنه باشن و فقط من و هاکان سر قرار حاظر باشیم! کمتر از یک ساعت به جایی که میکائیل گفته بود رسیدیم. خارج از شهر بود و میشه گفت کاملا بی تردد!
ماشین به یک جاده خاکی پیچید و بعد از اینکه کاملا از جاده اصلی دور شد متوقف شد. می تونستم یه مرد رو ببینم که روی یه تخته سنگ بزرگ نشسته بود و به ماشین ما نگاه می کرد. قبل از اینکه بخوام در رو باز کنم راننده پیاده شد و این کار رو کرد. هاکان پشت سرم بود و من با قدم هایی شمرده به سمت همون مرد که بی شک خود میکائیل بود حرکت کردم. می دونستم که پلیس و بقیه بچه ها پشت این صخره های بزرگ در حال تماشای این صحنه ای هستن که قرار بود من و میکائیل بسازیم! حالا به فاصله ی چهار متری میکائیل که چهره اش برام واضح شده بود ایستاده بودم! چشم در چشم به همدیگه خیره بودیم
.
– دقیقا سر وقت!
– خب؟ می شنوم!
قدم برداشت که بهم نزدیک شه؛ هاکان خونسردانه سر پایین انداخت و خودش رو یک قدم از من جلو تر انداخت. میکائیل با دیدن این صحنه خندید و گفت: با خودت گارد اوردی؟!
– من رو تنها نمی گذاره! حالا تو بگو! ولیعهدتون این بار دنبال چه دردسریه که تو رو فرستاده؟!
سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: سورن من رو نفرستاده. اصلا خبر نداره که من اینجام.
یک تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: پس چرا باید به دیدنم بیای؟
نفسش رو بیرون داد و گفت: چون دشمنِ دشمن من…. دوست منه! قبلنا هم
که بهت گفتم!!
خنده ی کوتاهی کردم و گفتم: چرا قماش شما اینقدر از پشت به همدیگه خنجر می زنید؟ – از وقتی فهمیدم سورن دقیقا چه جونوریه دیگه سعی کردم ازش پیروی نکنم! اومدم که بهت کمک کنم! و البته تو هم به من کمک کنی.
– من می خوام زندگیم رو اینجا بسازم دیگه با آدمای اونجا نمی خوام درگیر باشم.
– مجبوری که باشی! چون بازی به قسمت هیجان انگیزش رسیده!
پوزخند زدم و گفتم: به کدوم قسمتش میگی هیجان انگیز؟
– خوب به حرفام گوش کن سهند! سورن برات تله گذاشته…. میعاد رو اون فرستاده سر وقتت! میخواد تو دلت به حالش بسوزه و بهش پناه بدی….
حرفش رو بریدم و گفتم: این کار رو نکردم! هنوز خبرش به ایران نرسیده که من میعاد رو تحویل قانون دادم؟!
نگاهش متعجب شد و گفت: تو واقعا این کار رو کردی؟
– بله همین دیشب!
– سورن باید نابود شه!
– تو چت شده میکائیل؟ هیچ می فهمی داری این حرفا رو پیش کی می زنی؟
– آره می فهمم! تو سهندی! می خوام باهم یکی بشیم تا سورن شکست بخوره! اومدم که بهت بگم فکر نکن که سورن ساکت شده! اشتباه نکن! اون عین یه مار داره دور خودش می پیچه تا علیه تو نقشه های جدید بکشه!
نزدیک تر شد و ادامه داد: سورن وکیل خسرو رو خرید!! بهش پول داد که به تو بگه هیچ وصیت نامه کتبی وجود نداره. بعدشم اونو کشت تا خیالش
راحت شه! اما فکر نمی کرد این پیرزن انقدر به تو اعتماد داشته باشه تا تو رو وارث خودش کنه.
فقط نگاهش می کردم. حرفاش برام دور از واقعیت نبود!
– به من اعتماد کن سهند! ما به هم نیاز داریم.
– توی چه موردی باید با هم توافق کنیم؟
– منو تو دردمون یکیه سهند!
سری تکون دادم و نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: چطور میگی دردمون یکیه؟ وقتی که تو چیزی داری که من ندارم!
خودش رو به اون راه زد و به روی خودش نیاورد یا اینکه متوجه ی حرفم نشد؟
– ما هردومون نابودی سورن رو می خوایم. غیر از اینه؟
نفسم رو بیرون دادم و چیزی نگفتم.
– مدارکی علیه اش دارم که می تونم اونا رو رو کنم و سورن رو به دست قانون بندازم!
– خودت چی؟ اینجوری که تو هم از بین میری!!
سری به اطراف تکون دادم و ادامه دادم: میدونی میکائیل؟! شما ها مثل قطعه های دومینو می مونید! همه وصلید به هم! یکی تون که بیافته…. بقیه هم یکی یکی می افتن!
– به خاطر همین میگم که بازی به نقطه ی هیجان انگیزش رسیده! همه ی تماشاچی ها جمع ان و فقط یه بازیکن ماهر میخواد تا اولین قطعه رو بندازه؛ و تو کسی هستی که این بازی رو خوب بلده!
– پس تو می خوای خودت رو هم نابود کنی!
– من از این جمع دور ایستادم. من همون کسی ام که از همه پرونده داره و کسی ازش حتی یه تیکه کاغذ پاره هم نداره! پس تو نگران من نباش!!
خندیدم.گیج شده بودم! بازم دارم رو دست می خورم؟ اما آخه چرا؟
– تمام مدارکی که ازشون حرف زدم دست یه آدم مطمئنه!
خنده ای کردم و گفتم: آدم مطمئن؟!
– به هر حال هنوز هم هستن کسایی که بشه بهشون اعتماد کرد!
خندیدم. اونم خندید اما خنده اش با صدای شلیک یه گلوله ی مزاحم متوقف شد و خونی که روی سر و صورت و لباس من پاشیده شد منو شوکه کرد. خون از دهن میکائیل به بیرون می ریخت و پس از چند لحظه ی کوتاه جلوی پای من افتاد! یه لحظه همه چیز شلوغ پلوغ شد و صدای آژیر پلیس توی این فضای مشمئز کننده پیچید و صدای هاکان که بچه ها رو متفرق می کرد تا فرستنده ی گلوله رو پیدا کنن. بانو جیغ می کشید و منو صدا میزد و محمت مانع نزدیک شدن بانو به من می شد. هیچ چیز نتونست من رو از اون شوک ناگهانی خارج کنه الا صدای خفه ی میکائیل که مشخص بود با هزار زور و زحمت داره از گلوش خارج میشه….
– تو منو کشتی!
زانو زدم و پنجه ی دستم رو زیر سرش گذاشتم. دستش رو کنار قلبش گذاشته بود و خون از زیر دستش بیرون می زد. فریاد زدم: آمبولانس خبر کنید لعنتی ها….
سعی می کرد فریاد بزنه اما ناموفق بود. صداش کم کم رو به تحلیل می رفت.
– تو این همه آدم جمع کردی منو بکشی!!
عین یه دختر بچه ی پنج ساله که وسط شلوغی شهر دستش از مادرش جدا شده بود زار زدم و اشکام روی گلوی میکائیل می ریخت….
– نه…. به مولا علی نه! کار من نبود میکائیل به روح آقام من فقط این همه آدم رو برای امنیت خودم تدارک دیدم…. این کار من نبود!
– سورن….
به خودش فشار می اورد که برام حرف بزنه. صداش گرفته بود و نفسای آخرشو می کشید
.
– کار خودشه….
– آروم باش میکائیل حرف نزن و سعی کن نخوابی!
– سِ…. ستایش…. هنوزم دو…. دوست داره! اینو تو چشمای…. غمگینش می بینم.
چشمام رو بستم و مژه های خیسم به پوستم برخورد کردن. اشک چشمام چکید. فریاد زدم:
پس این آمبولانس چی شد؟؟
محمت و بانو به طرفم دویدن. بانو گریه می کرد و محمت سعی می کرد مانع نزدیک شدن بانو بشه تا با دیدن خون ریخته شده ی میکائیل احساساتش جریحه دار نشه اما موفق نبود! هر دوشون به کنارمون اومدن و بانو با دیدن من و میکاییل جیغ زد.
– جیغ نزن! زنگ بزن آمبولانس!!
محمت: الان می رسه!
به سمت میکائیل برگشتم. چشماش بدون پلک زدن به من خیره شده بودن و بدنش روی دستم سنگینی می کرد. مثل یه تیکه یخ بود. روی صورتش زدم و صداش کردم و وقتی هیچ صدایی نشنیدم و خبری از علائم حیاتی نبود برای مردی که عشقم رو ازم گرفته بود زار زدم و سرش رو به سینه ام چسبوندم!
آخ سورن تو چقدر بی شرفی!! به ولله که انتقام خون میکائیل رو ازت میگیرم! میکائیل سرپناه ستایش بود تو به خواهر خودت هم رحم نکردی عوضی….
دستم که به کتفش خورد چیزی رو روی لباسش حس کردم. یه چیز کوچیک…. یه شنود…
. پس یعنی صدای ما ضبط می شد و به گوش یه نفر می رسید… با دیدنش غریدم: زنده ات نمی زارم سورن!
و میون مشت قدرتمندم سعی کردم این میکروفون لعنتی رو خردش کنم!
****** ستایش
با صدای در به سمتش رفتم و بازش کردم. با دیدن چهره ی کبود مامان هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم.
– مامان؟!
فقط به من نگاه می کرد و حرفی نمی زد. با دیدن چمدون کوچیکش کنار رفتم و راه رو براش باز کردم.
در رو پشت سرش بستم و به دنبالش راه افتادم.
– چرا این شکلی شدی مامان؟ چرا حرف نمی زنی؟
به تندی برگشت سمتم و خشمگین گفت: چی می خوای بشنوی ستایش؟ اینکه بهت بگم بعد این همه سال بابات از خونه پرتم کرد بیرون؟!
چشمام چهار تا شد و سر جام خشکم زد. نگاهش رو ازم گرفت و در حالی که چمدونش رو با خودش می کشید رفت توی اتاق. با قدم های خسته و کلافه سمت مبل رفتم و نشستم. پوفی کشیدم و به صدای مامان که از توی اتاق به گوشم می رسید گوش دادم…. انگار زیر لب غرغر می کرد ؛ ولی حرفاش واضح به گوشم نمی رسید .
اومد و رو به روم نشست و بدون اینکه حرفی بزنه دستش رو زیر چونه اش زد و به یه نقطه از زمین خیره شد. دلم از رفتن ناگهانی میکائیل پر بود و حالا با دیدن کبودی های روی صورت و بدن مامان دلم ضعف رفت و سرم گیج!
بلند شدم و کنارش نشستم. دستشو توی دستام گرفتم و ملتمسانه گفتم: مامان؟ الهی قربونت برم بگو چی شده؟ چرا بابا این کار رو باهات کرده؟
سرش رو چندین بار به اطراف تکون داد و گفت: ستایش تو باورت میشه بابات چطور آدمی بوده و ما نمی شناختیمش؟ همیشه بد دهن بود؛ فحاشی می کرد… ولی به گمونمون خلافش فقط همین بود! اما ستایش بابات و برادرت هردوشون خلافکارن! می فهمی ستایش؟ باورت میشه؟!
با انگشت شصتم به آرومی دستش رو نوازش کردم. هیچ وقت فکرش رو نمی کردیم بابا و سورن خلاف کنن. حق با مامان بود بابا و سورن با هیچکس سر سازگاری نداشتن…. بد اخلاقی های خاص خودشون رو داشتن! ولی خلاف؟ فکرمونم بهش نمی رسید. بدتر از همه اینکه تموم مردم شهر می دونستن ؛ ولی کسی جرئت نداشت در این مورد حرفی بزنه!
چون همه ی شهر از منوچهر خان و ولیعهدش حساب می بردن!
– دیگه نمی خوام با پدرت زندگی کنم ستایش؛ می خوام ازش طلاق بگیرم!
با شنیدن حرف مامان شوکه شدم و زل زدم به نیم رخش!
– هیچ می فهمی چی میگی مامان؟
– آره می فهمم! دارم میگم بعد این همه سال می خوام از پدرت جدا شم! اول کتک ها رو خوردم و بعدش به منوچهر گفتم حلالش نمی کنم. به سورن هم همینو گفتم. شیرم رو حلالش نمی کنم! بعدم از خونه زدم بیرون و اومدم اینجا. ستایش من کنار منوچهر خیلی عذاب می کشم.
– مامان آروم باش این حرفا چی ان می زنی آخه ….
– تو خودت دلت ازشون نگرفته؟ دیدی چیکارمون کردن؟ جلوی همه فامیل یه سکه پول بودیم و تازه فهمیدیم! منوچهر و سورن آدم هم می کشن ستایش!!!
بدنم لرزید و اشکام سرازیر شدن سرم رو روی شونه ی مامان گذاشتم و اشکام روی شونه ی مامان می افتاد. مامان هم منو بغل کرد و بالاخره بغضش شکست و ساعت ها تو بغل هم گریه کردیم.
– دیگه نمی خوام با پدرت زندگی کنم ستایش! خسته شدم. نمی دونستم واقعا همچین آدمیه..
.. فکرش رو بکن بعد این همه سال زندگی مشترک من تازه فهمیدم خلاف میکنه…. قاچاق می کنه! منو باش که فکر می کردم شوهرم فقط بد اخلاق و بد دهنه…. گفتم جهنم و ضرر به خاطر بچه هام می سازم. حالا هم که هر دوتون بزرگ شدین. سورن که شده لنگه ی منوچهر! تازه بدتر!! تو هم مادر سر خونه زندگیتی. من می خوام از پدرت جدا زندگی کنم. نمی خوام که با وجود تو و سورن برم زن یکی دیگه شم! فقط می خوام منوچهر کنارم نباشه.
– مامان طلاق چیه… چی میگی؟! تو چت شده یهو؟
– نمی بینی چی به روزم اورده؟ از وقتی که فهمیدم چطور آدمیه روزی هزار بار بهش میگم که ازش متنفرم!
با صدای بغض داری گفتم: مامان باورم نمیشه!
*****
یه خورده ترشی توی کاسه خالی کردم و روی میز گذاشتم. مامان عاشق ترشی بود.
– پس میکائیل کجاست؟
کمی فکر کردم و گفتم: یه جایی کار داشت…. میاد حالا….
نصیحت گرانه گفت: میکائیل رو از سورن و منوچهر جدا کن! اینو قبلا هم
بهت گفتم.
– سعی خودم رو می کنم. معمولا در این مورد باهاش حرف می زنم.
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و لیوان آب رو سر کشید. با یه تصمیم ناگهانی به سمت اتاق خوابم قدم برداشتم و شماره ی میکائیل رو گرفتم. جواب نمی داد…. نا امید گوشیم رو روی تخت خواب پرت کردم و نفسم رو بیرون دادم. این سومین بار بود که زنگ می زدم و جواب نمی داد. کمی طول و عرض اتاق رو طی کردم و دوباره به سمت گوشیم اومدم و شروع به تایپ یک پیام کردم….
“کجایی که جواب نمیدی؟ نمیگی نصفه جون میشم؟!”
دوباره گوشی رو پرت کردم روی تخت و به سمت مامان رفتم. دلشوره گرفته بودم ؛ ولی نمی خواستم حالمو بفهمه واسه همین سعی کردم همه چیز رو عادی نشون بدم.
– هر دفعه دستپختت از سری قبل بهتر میشه!
به روی هم لبخند زدیم و بعد از چهره ی هم فهمیدیم فکر هردومون درگیر یک سری مشکلاته و چقدر لبخندمون تلخ بود!
– مادر و پدر میکائیل میان بهت سر بزنن؟
– آره…. گاهی وقتا اونا میان گاهی وقتا هم ما میریم.
بلند شدم و ظرف های روی میز رو برداشتم و گذاشتم توی سینک.
– تو که چیزی نخوردی دختر!
به دروغ گفتم: من شبا چیزی نمی خورم!
– خودم ظرفا رو می زارم توی ماشین و بعد جمع می کنم .
– نه…. چیز زیادی نیستن می خوام سرگرم شم!
صدای گوشیم اومد که یه پیام دریافت کردم! دویدم سمتش و با دیدن یک پیام تبلیغاتی ذوقم کور شد. لعنتی الان چه وقت تبلیغاته!! در رو بستم و روی زمین نشستم و دوباره شماره گرفتم…. دو بار، سه بار…. بی فایده است!
ترسیدم انقدر زنگ می زنم شارژ باطری میکائیل تموم شه و دیگه طاقت نداشته باشم بهم بگه خاموشه. بغض راه گلوم رو گرفته بود و اشک توی چشم هام جمع شده بود… ولی فقط همین یه بار….
شماره گرفتم…. بوق زد ….به یقه ی لباسم چنگ زدم تا راه نفسم باز شه…. بوق زد…. نفس عمیق کشیدم و بغضم رو فرو دادم پایین…. بوق زد…. اما نه! بی فایده بود اشک هام پایین اومدن…. این بار هم بوق زد…. هق هق کردم و گفتم: تو رو خدا اگه دوسم داری جواب بده….
این بار دیگه بوق نزد…. حتی نگفت مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد! حالا آرزوم این بود که حداقل صدای بوق بشنوم ؛ ولی خبری نبود. گوشیم رو پایین اوردم و به صفحه ی سبز رنگ نگاه کردم و چشم هام درخشید. بالاخره جواب داده!! هیجان زده گوشی رو به گوشم چسبوندم و تقریبا داد زدم: الو؟؟ الو میکائیل؟؟
صدای نفس های یه نفر پشت گوشی داغونم می کرد…. چقدر آشنا بودن….
نا امید با صدای آرومی گفتم: میکائیل؟
– ستایش!
هول شدم…. دست و پای خودمو گم کردم! می خواستم گوشی رو قطع کنم ؛ ولی آخه من که شماره ی میکائیل رو گرفته بودم!! چرا باید یکی دیگه جواب بده؟ چند بار دهن باز کردم که سراغشو بگیرم؛ که بگم تو چرا جواب دادی خودش کجاست؟ ولی قدرت تکلم رو ازم گرفته بودن…. مثل کسی بودم که انگار حرف زدن یادش رفته بود. چند بار یک صوت بی معنی رو تکرار کردم و به حرف اومدم ….
– تو…. تو؟
– ستایش….
طلبکارانه گفتم: میکائیل کجاست؟ چرا خودش جوابمو نداد؟!
سکوت….
– می خوام با میکائیل حرف بزنم!
با صدای نم داری گفت: متاسفم ستایش….
ته دلم خالی شد…. برای چی باید متاسف باشه؟ این آرزوی مُرده و دست نیافتنی من برای چی باید متاسف باشه؟ چند بار پلک زدم و مژه های اشک آلودم به پوستم برخورد کردن.
با تاکید و اصرار گفتم: گوشی رو بده بهش!! نگرانشم!
صدای فین فینش رو از پشت گوشی می شنیدم و گیج و منگ شده بودم. من می خوام با میکائیل حرف بزنم…. این اولین باریه که میکائیل رو به سهند ترجیح می دادم؟
نفسم بند اومده بود. حس می کردم دیگه صدای قلبم رو نمی شنوم. دلم گواهی بد می داد….
روحم داشت از تنم جدا می شد انگار!
غمگین و خسته صداش زدم: میکائیل….
– برام سخته گفتنش…. بخدا سخته!
یه چیزی داشت توی دلم ترک می خورد. قطره ی اشکم گوشه ی چشمم خشک شده بود…
. تمام تنم سرد و کرخت شده بود.
– من رو ببخش ستایش! خیلی تدابیر امنیتی چیده بودم ؛ ولی…. بازم نتونستم از کسی محافظت کنم! میکائیل دست به کار خطرناکی زده بود ….
؛ ولی به خاک آقام تا نفهمم کار کی بوده آروم نمی شینم!
با هق هق و گریه ادامه داد: چشم های میکائیل برای همیشه بسته شدن ستایش…. نمیزارم خونش پایمال شه!!
و بعد صدای ممتد بوق توی گوشم پیچید…. دستم رو روی سینه ام گذاشتم و نفس هام به شماره افتاد…. نه!
اشک هام به یکباره سرازیر شدن و نفس کم اوردم. انگار تمام اکسیژن اطرافم به یکباره تموم شده بود. جیغ کشیدم بلکه بتونم نفس بکشم. پشت سر هم جیغ می کشیدم و زانوی شلوارم رو توی مشتم گرفتم. مامان هراسون وارد اتاقم شد و با دیدنم صدام زد و به طرفم اومد.
– ستایش…. ستایش مامان چت شد یهو؟
جیغ می زدم و اشک هام از روی گلوم سر می خوردن و توی یقه ی لباسم می ریختن. بی وقفه میکائیل رو صدا می زدم و جیغ می کشیدم. مامان من رو محکم توی بغلش گرفته بود و دستام که در حال خشک شدن بودن رو ماساژ می داد….
– آروم بگیر ببینم چی شده؟؟
ولی من جز اسم میکائیل چیز دیگه ای از دهنم خارج نمی شد. مگه توان حرف زدن هم داشتم؟ دنیای من نابود شده!
یه لیوان آب برام ریخت و به دستم داد و گفت: یکم آب بخور دخترم…. یکم آب بخور آروم شی! حداقل بهم بگی چی شده!
دستش رو پس زدم و لیوان از دستش افتاد و شکست. دستام رو روی سرم گذاشتم و تا آخرین حد توانم جیغ کشیدم…. باید می رفتم و می دیدمش!!
های های گریه می کردم و گفتم: میکائیل نمرده مامان…. مگه نه؟
به شونه هاش چنگ زد و با جیغ داد زدم: تو بگو دروغه!!
خشکش زد و با تعجب نگاهم می کرد.
– چی میگی ستایش؟
– بگو که دروغه…. میکائیل زنده اس!! خودش بهم قول داد برگرده و یه زندگی خوب بسازیم!
جیغ می زدم و شونه ی مامان رو توی چنگم فشار می دادم و باهاش حرف می زدم و مامان فقط هاج و واج نگاهم می کرد.
– میکائیل کجاست ستایش؟ الان چت شد یهو؟ کسی بهت زنگ زد؟ خب آروم بگیر درست حرف بزن ببینم چه خاکی تو سرمون شده!
– رفت استانبول…. پسر تو اونو کشت!!
توی سر و صورت خودم زد و جیغ کشیدم و دیوونه وار تکرار کردم: میکائیل رو کشتن…. سورن میکائیل رو کشته!! کار خودشه…. میکائیل بهم گفت که نباید سورن بفهمه وگرنه اونو می کشه….
هق هق کردم و به حالت سجده روی زمین افتادم و اشک هام کف زمین سرد می ریختن .
حالا مامان هم با من همراهی می کرد و پا به پای من اشک می ریخت….
*****
از دیشب که اون خبر رو شنیدم یه لحظه هم چشم به روی هم نیاوردم. در رو از پشت قفل کردم و اجازه ندادم مامان وارد اتاق شه. نشستم روی زمین و به تخت دو نفره مون تکیه زدم و خیره به شاسی عکسمونم. عکس عروسیمون! چقدر توی این کت و شلوار خوش دوخت خوشتیپ بودی و من تازه فهمیدم!!
پدر و مادرش فهمیده بودن. انگار قبل از من!! باباش امروز صبح رفت استانبول تا میکائیل رو تحویل بگیره و با هواپیما بیارنش!! هرچقدر اصرار کردم که من برم این کار رو کنم اجازه ندادن و می گفتن روحیه مناسبی
ندارم! از دیشب که فهمیده بودم انقدر جیغ زده بودم که صدام گرفته بود. بی صدا اشک می ریختم و به عکس رو به روم نگاه می کردم. صدام اصلا بالا نمی اومد و فقط لب می زدم و باهاش حرف می زدم!
– دلم گرفته میکائیل…. خیلی داغونم…. تو چرا رفتی؟ مگه نگفتم دلم شور میزنه؟! فکر می کردی من واقعا نگرانت نیستم؟ آخه تو مرد خونه ی من بودی چطور می تونستم نگرانت نباشم! چطور فکر می کردی دلم شور نمیزنه از رفتنت…. میکائیل خیلی تنهام…. هیچ وقت بعد از رفتن کسی توی زندگیم انقدر خودم رو تنها حس نکردم! حداقل به خوابم بیا…
. بگو دروغه! بگو بلیطم حاظره دارم برمی گردم! بگو نگران نشی هاا…. فقط پروازم تاخیر داشته که انقدر دیر اومدم خونه!
مگه قرار نبود برگردی و یه زندگی خوب رو کنار هم بسازیم؟ باورم نمیشه نیستی! حالا من با نبودت توی این دنیا چیکار کنم؟ چیکار کنم میکائیل؟ با نبودت چیکار کنم لعنتی؟ هنوز زمزمه ی دوست دارم هات تو گوشمه! چقدر نامرد بودم که ازت در می رفتم! ولی الان تو در رفتی…. الان تو در رفتی….
چشم هام رو بستم و یک قطره اشک به سرعت روی دستم چکید. چشم باز کردم و دوباره نگاهش کردم. گوشی تلفنم چند بار زنگ خورد ؛ ولی جوابی ندادم تا اینکه صداش قطع شد. بعد از چند دقیقه دوباره زنگ خورد. کلافه دستم رو به سمتش کشیدم و برداشتمش …
آقای خرسند بود. هول شدم و به تندی دایره ی سبز رنگ رو کشیدم.
– الو؟
– سلام ستایش!
با شنیدن صدای خسته اش بغض کردم…. تنها فرزندش رو از دست داده بود! مگه درد کمیه؟
– سلام بابا….
– قاتلش رو دستگیر کردن و الان دست پلیسه! حرفی نمیزنه!
دستمو روی دهنم گذاشتم و سعی کردم صدام بالا نیاد اشک هام پایین اومدن…. وحشت داشتم از اینکه اسم سورن رو از زبون قاتلش بفهمن!! می دونستم کار خودشه! لعنتی…. امروز باید می رفتم سروقتش! کثافت….
– بابا باید اعتراف کنه! باید بگه چرا این کار رو کرده!
– با سهند داریم کارای انتقالش رو انجام میدیم. امشب….
بغض کرد و با گریه ادامه داد: امشب…. منو پسرم دوتایی باهم میایم ایران!
و بعد صدای بوق توی گوشم پیچید و از ته دل زار زدم….
***** سهند
همگی توی اداره ی پلیس بودیم. تازه از من بازجویی کرده بودن و منم هرچی لازم بود رو گفتم. اینکه میکائیل کیه…. و اصلا برای چی اومده بود ترکیه! نامه ی کوتاه میکائیل رو بهشون تحویل دادم تا با رسیدن دسخط میکائیل دستخط نامه رو باهاش تطبیق بدن! حتی درمورد سورن هم باهاشون مفصل حرف زدم! اینکه من بهش مشکوکم! اما اونا مدرک می خواستن و تنها مدرک این مردیه که به هیچ وجه حرفی نمیزنه!
کلی جنجال به راه انداخته بودم که باید این قاتل لعنتی رو بدید دستم تا با همین دستای خودم از زندگی ساقطش کنم! مرتیکه فکر می کرد می تونست در بره! به محض شلیک گلوله پلیس به هیاهو افتاد و به دنبال ظارب گشت. واقعا باید از بانو تشکر می کردم که پیشنهاد داد پلیس رو در جریان این ملاقات بزاریم وگرنه الان ما قاتل شناخته می شدیم!
چی فکر می کردیم و چی شد! پلیس رو خبر کرده بودیم که یه وقت میکائیل دست از پا خطا نکنه ؛ ولی حالا میکائیل مظلوم واقع شده بود!
گوشی میکائیل رو گرفته بودن و یه عالمه زیر و روش کردن و حتی اطلاعاتش رو برداشتن تا مدت بیشتری روش کار کنن بلکه به سرنخی برسن .
اما هیچی پیدا نشده بود حتی یک پیام مشکوک! گوشی رو به من تحویل داده بودن و تصویر ستایش روی صفحه ی موبایل خط می کشید روی اعصابم! تولدش بود! مطمئنا آخرینش بوده…. تا حالا چند بار به گوشی میکائیل زنگ زده بود ؛ ولی من نمی تونستم جوابش رو بدم. هربار که اسمش رو می دیدم اشک توی چشم هام جمع می شد! من این همه احساساتی بودم و تازه فهمیده بودم؟!!
گوشی میکائیل برای چندمین بار توی دستم لرزید و باز هم اسم ستایش….
این بار تصمیم گرفتم جواب بدم….
***** بانو
با دیدن سهند به سمتش دویدم. دستاش رو روی صورتش گذاشته بود و لرزش شونه هاش به من می گفتن که داره اشک می ریزه…. دلم سوخت!
بهش رسیدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم. عکس العملی نشون نداد و به گریه هاش ادامه داد.
– متاسفم سهند!
دستاش رو پایین اورد و با چشم هایی پر از اشک نگاهم کرد و گفت: زن میکائیل همه چیز رو فهمید!! تحمل نداشتم صدای گریه هاش رو بشنوم واسه همین گوشی رو قطع کردم.
و چشم هاش رو بست و باز هم گریه کرد. این بار منم اشکم دراومد و دلم به حال همسر میکائیل سوخت…. دستم رو روی دهنم گذاشتم و بی صدا اشک ریختم. کنارش روی صندلی نشستم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم و اونم سرش رو روی سرم گذاشت و هردو باهم گریه می کردیم.
– هیچ وقت فکر نمی کردم به خاطر مرگ میکائیل اشک بریزم ؛ ولی حال و روزم رو می بینی بانو؟ من دارم واسه رقیبم گریه می کنم باورت میشه؟
ریزش اشک هام شدت گرفت…. این بار درد دوست داشتن سهند هم بهش اضافه شد و در واقع دیگه برای میکائیل و ستایش گریه نکردم! یاد خودم افتادم که دلم ناخواسته و به اشتباه پیش سهند گیر کرده بود. سنگینی نگاه یک جفت چشم خیره رو روی خودم احساس کرد
م. سر چرخوندم و محمت رو دیدم که انتهای راهرو به منو سهند خیره شده بود. خودم رو از سهند جدا کردم و با قدم هایی نامنظم به سمتش قدم برداشتم.
اشک های روی گونه ام رو پاک کردم و گفتم: داشتم دلداریش می دادم!
– عالیه خانوم توی خونه منتظرته! می خوای برسونمت؟
به نشونه ی باشه سر تکون دادم و به دنبالش راه افتادم. هردومون سوار ماشین شدیم و راه افتادم. دستم رو زیر چونه ام زده بودم و بیرون رو از پشت شیشه ی بخار گرفته نگاه کردم.
– سهند خیلی داره به خودش سخت می گیره! ببین سر این مرد چی اومده که از گریه کردن توی جمع هم ابایی نداره!!
گفتم: سهند خیلی ضعیفه! خودش هم این رو قبول داره.
سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: ما باید کمکش کنیم. اینطوری معلوم نیست چی به سرمون بیاد! عالیه خانوم تقریبا همه چیز رو به سهند سپرده. ما باید یه فکری کنیم!
سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم: در مورد چی؟
– اگه رقبامون بفهمن چه آدم ضعیفی می خواد کارخونه رو بچرخونه که به ریشمون می خندن!
صورتمو مچاله کردم و گفتم: چی میگی محمت؟ سهند فقط توی مسائل زندگیش صبور نیست و احساساتیه! این چه ربطی به امور کارخونه داره؟!
– مثل اینکه متوجه نیستی بانو! اصلا از کجا معلوم که ما رو عین یه آشغال نندازه بیرون؟

از حرفش عصبی شدم و صدام رو کمی بالا بردم و گفتم: نمیتونه!! خودت که میدونی نمیتونه این کار رو بکنه. ما هم سهمی داریم. چند دنگ کارخونه به نام ماست! مگه شهر هرته؟ دیگه اینجوری هم نبود که عالیه خانوم ما و زحمت هامون رو فراموش کنه!
سرش رو به اطراف تکون داد و چیزی نگفت. آروم گرفتم و گفتم: خواهش می کنم این افکار جدید رو کنار بزار! به سهند اعتماد کن!
ماشین رو وارد پارکینگ خونه کرد و کتم رو از روی صندلی های عقب برداشتم و پوشیدم. وارد خونه که شدم صدای کوبیده شدن متوالی عصای عالیه خانوم رو شنیدم و خطاب به محمت گفتم: می بینی؟ باز از روی ویلچرش بلند شده!
پا تند کردم و به سمت صدا رفتم با دیدنش گفتم: بازم شما از روی ویلچرتون بلند شدید؟
– خسته شدم ازش دختر جان! بیا بشین برام تعریف کن چه اتفاقی افتاده؟
خودم روی روی مبل انداختم. خستگی از سر و روم می بارید.
– هوووف…. خسته شدم عالیه خانوم! اگه بدونی چقدر توی اداره ی پلیس قدم زدم! نه می تونستم بشینم نه اینکه حتی یه جا ثابت بایستم!
– سهند حالش چطوره؟
نا امید گفتم: حال خوبی نداره! میگه همسر میکائیل فهمیده….
– میکائیل برای چی اومده بود با سهند حرف بزنه؟
– نمیدونم. باورتون میشه هنوز در این مورد باهاش صحبت نکردم! فکر می کنم درمورد سورن بوده حرفاش.
صدای کفش های محمت رو که شنیدم بی اختیار سکوت کردم .
برای دلبری و خودشیرینی گفت: عالیه سلطان!!
و بعد به سمتش رفت و نگین روی انگشترش رو بوسید! عالیه خانوم خندید و مثل همیشه رک گفت: انقدر انگشتر یادگاری من رو تفی نکن پسر!
محمت خندید و کنار من نشست. دستش رو دور من انداخت و دستش رو روی بازوی من فشرد تا من رو به خودش نزدیک کنه. با لذت به من خیره شده بود و خطاب به عالیه خانوم گفت: عالیه سلطان؟ یه مرد چطور باید از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کنه که سریع جواب مثبت رو ازش بگیره؟
عالیه خانوم به من نگاه کرد و فقط به یک لبخند کوچیک اکتفا کرد. بدون اینکه به محمت نگاه کنم با حرص گفتم: وقت این چیزا نیست! ما الان موضوع مهم تری برای گفتگو داریم
!
– مثلا چه موضوع مهم تری جز خودمون؟
– همین اتفاقی که امروز جلوی چشممون افتاد.
به سمتش چرخیدم و ادامه دادم: امروز یه نفر رو جلوی چشمات کشتن! چطور می تونی انقدر ریلکس باشی؟
شونه بالا انداخت و در حالی که دستش رو از دور من برداشت گفت: به هرحال اتفاقیه که افتاده! مثلا می خوای چیکار کنم؟ مثل یه آدم ضعیف های های گریه کنم؟!
دوست داشتم طعنه ای که به سهند زد رو نشنیده بگیرم اما نتونستم و بیشتر عصبی شدم و گفتم: تمومش کن محمت! یه دفعه ای چت شد؟
عالیه خانوم که متوجه ی طعنه ی محمت نشده بود برای آروم کردن ما عصاش رو به زمین کوبید و گفت: بچه ها! آروم باشین…. حق با بانوئه محمت! امروز اتفاق بدی افتاده ما باید به این فکر کنیم که چطور این بحران رو از سر سهند بگذرونیم!
محمت بلند شد و گفت: آخه کدوم بحران عالیه خانوم؟ انقدر سهند رو لوس نکنید! امروز یک قتل رخ داد، درست! ولی پلیس شاهد صحنه بود و الان قاتل هم دستگیر شده و دست پلیسِ. برای سهند هیچ مشکلی پیش نیامده! چند تا بازجویی ساده بود که از همه مون انجام شد!
کسی چیزی نگفت و محمت که مشخص بود داره عصبانیتش رو کنترل می کنه خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتنش عالیه خانوم گفت: تو و محمت به مشکل برخوردید؟
– نه فقط من یکم بیشتر فرصت می خوام!
– نمی خوام توی تصمیاتت دخالت کنم بانو! حق انتخاب و تصمیم گیری برای ازدواج حق توئه! نمی خوام تصمیم خودم رو بهت تحمیل کنم!
– از وقتی که از من درخواست ازدواج کرده مدام دارم ازش فرار می کنم!!
– چرا این اتفاق می افته؟
شونه بالا انداختم و در حالی که چشم به ظرف میوه های روی میز داشتم گفتم: من هیچ وقت دوست نداشتم محمت رو به عنوان همسرم کنار خودم ببینم! همیشه اون رو مثل یه دوست و یه برادر بزرگتر دوست داشتم.
متفکرانه پرسید: این مسئله به سهند ربطی هم داره؟
خجالت زده سر پایین انداختم و با انگشت های دستم بازی کردم. خودمم احساس می کردم ربط داره!! نمی تونستم به سوالش جواب بدم. بدون اینکه سر بلند کنم گفتم: به نظرم محمت عقایدش عوض شدن!
ابرو بالا انداخت و گفت: درمورد چی؟
– درمورد سهند! نگرانم.
– مگه چی شده؟
فنجان قهوه رو از روی میز برداشتم و جرعه ای نوشیدم.
– امشب سهند حال خوشی نداشت! از وقتی که خبر مرگ میکائیل رو به زنش داد گریه اش گرفته بود!
-خب؟
– وقتی که با محمت توی ماشین بودیم که برگردیم خونه محمت کلی درمورد سهند حرف زد! اینکه سهند آدم ضعیفیه! می گفت…. می گفت اگه رقبامون بفهمن سهند چه آدم ضعیفیه که به ریشمون می خندن!
عالیه خانوم ازم چشم گرفت و با صدایی محکم و قاطع گفت: کافیه!
شرم زده گفتم: من فقط نگران شدم!
– تو باید راز نگه دار نامزدت باشی بانو! بهت حق میدم که نگران شده باشی ؛ ولی محمت فقط یه چیزی گفته! می بینی که؟ پا به پای همه مون پشت سهند ایستاده! اگه چیز بزرگ تر و نگران کننده تری ازش می دیدی اونوقت حق داشتی بهم اطلاع بدی!
سر پایین انداختم و گفتم: معذرت می خوام! در ضمن…. محمت که هنوز نامزد من نیست!
فقط چند بار باهم در مورد ازدواج صحبت کردیم؛ من هنوز بهش جوابی ندادم.
– تو چت شده بانو؟ همیشه که درمورد ازدواج باهات صحبت می کردم می گفتی دنبال یه نفری که مطمئن باشی از ته دل دوستت داره! حالا که محمت این همه دوستت داره…. عشوه میای؟!
غمگین گفتم: اون موقع که این حرف رو زده بودم هنوز هیچکس رو به اندازه ی این مرد دوست نداشتم!
عالیه خانوم نفسش رو با کلافگی بیرون داد و گفت: تو باید به خودت بیای بانو! سهند به فکر ازدواج نیست!
صدای قدم های خسته و مردانه ای که از پله ها بالا می اومد هر دومون رو ساکت کرد .
سهند با چهره ای در هم ریخته چند لحظه مقابلمون ایستاد و بعد به سمت اتاقش قدم برداش
ت.
عالیه خانوم: سهند!
– خستم عمه جون! ببخشید!
و بعد بی اهمیت به راهش ادامه داد. یه نگاه کوتاه به عالیه خانوم انداختم و از جام بلند شدم و به سمت اتاق سهند رفتم. آروم در زدم ؛ ولی صدایی نشنیدم. در رو باز کردم و بی سر و صدا وارد شدم. بوی سیگار به بینیم خورد و سهند رو دیدم که توی بالکن اتاقش ایستاده و به دیوار تکیه زده و به خیابون شلوغ پلوغ پشت خونه چشم دوخته بود. سیگار رو از گوشه ی لبش برداشت و دودش رو از توی ریه هاش خارج کرد.
– می بینی بانو؟ وقتی یه نفر می میره بازم زندگی ادامه داره! اینو بار ها فهمیدم….
فیلتر سوخته رو روی زمین انداخت و با فندک طلاییش یکی دیگه روشن کرد و عمیق کام گرفت و دودش رو بیرون داد.
– ونداد که مرد. مردم جشن های عروسیشون به پا بود! هنوزم نوزاد هایی به دنیا می اومدن که پدراشون اشک شوق می ریختن با دیدنشون! ولی من گوشه ی زندون غمگین بودم و به کاری که غیر عمد انجام داده بودم فکر می کردم!
از سیگارش کام دیگه ای گرفت و خاکستر سیگارش رو روی زمین تکاند.
– آقام که مرد…. بازم شهر شلوغ بود…. ماشین ها تند تند رد می شدن و بوق می زدن! بازم یه عده می رفتن شهربازی و از هیجان جیغ می کشیدن! باز هم یه عده عاشق، انگشتر می گرفتن جلوی دختر مورد علاقه شون و امیدوارانه خاستگاری می کردن! حالا هم بعد مرگ میکائیل شهر رو می بینی؟ تهران و استانبول و شهر های دیگه هیچ فرقی با هم ندارن! هیچ کجای دنیا بعد مرگ یه نفر نابود نشده! “قبرستون پر از آدمایی که فکر می کردن دنیا هم بعد از مرگ اونا نابود میشه!” بی رحمانه است…. نیست؟!
سیگار جدیدش رو با سیگار روشن کرد و پشت سر هم کام می گرفت و من به حرف های پر از غمش فکر می کردم. آره بی رحمانه است! نزدیک تر رفتم و منم به خیابون شلوغ و پر نور شهر نگاه کردم. دلم بی هوا یه نخ سیگار خواست! از پاکت روی نرده های سنگی یه نخ برداشتم و مقابل سیگار سهند گرفتم. با دیدنش منظورم رو فهمید و با سیگار خودش برام روشنش کرد!
– بابای میکائیل اومده بود! اولش فکر کرد قاتل منم. کلی بد و بیراه بهم گفت! کلی فحش ناموسی خوردم امشب!
سکوت کرد و منتظرم گذاشت. می خواستم بازم حرف بزنه.
– خب؟
ناشیانه پکی به سیگارم زدم و بعد به سرفه افتادم. بیخیال سیگار کشیدن شدم و از دستم انداختمش و به رد رژ روی سیگارم چشم دوختم.
– پلیس ها باهاش صحبت کردن و قاتل رو بهش نشون دادن. می گفت چهره ی قاتل براش آشناست اما یادش نمیاد کِی و کجا دیدتش!
فیلتر سوخته ی سیگار رو روی زمین انداخت و داد زد: می بینی بانو؟ کار خودِ کثافتشه!!
کار اون سورن عوضیه!
یکی دیگه روشن کرد و پک زد.
– می خواد بره سفارت درخواست انتقال جسد پسرش رو بکنه! هاکان رو باهاش فرستادم کمکش کنه.
– میکائیل ازت چی می خواست؟
– می خواست بهش کمک کنم تا سورن رو نابود کنه!
رنگم پرید! باورم نشد…. سهند که می گفت میکائیل دوست سورن بود!
– آخه چرا باید این کار رو می کرد؟ اونا که دستشون توی یه کاسه بود!
پورخندی زد و گفت: هیچ وقت اینطوری نبود! اصلا مشخص نبود میکائیل طرف کی بود! انگار خودش به تنهایی یه باند جدا بود!
نفسش رو بیرون داد و با حسرت گفت: خوب که فکرش رو می کنم می بینم میکائیل بیشتر از من برای به دست اوردن ستایش تلاش کرد! من فقط ستایش رو آرزو کردم؛ ولی اون برای به دست اوردنش جنگید!
کمی سکوت کرد و بعد با لحن عصبی گفت: اون شنود رو تحویل پلیس دادم! همون شنود به تنهایی ثابت می کنه دستی پشت پرده است! ثابت می کنه که حرف های من و میکائیل برای یه نفر خطرناک بوده! دِ آخه اگه اون بی شرف سورن نباشه پس کیه؟ قاتل چیزی رو اعتراف نکرد؛ ولی من که میدونم اون شنود رو به سورن وصل کرده! داد زدم این بی شرف زیر دست سورن همایونفره! این بی وجود آدم سورنه! این بی ناموس رو اون پست فطرت فرستاده! این….
صداش هر لحظه بالا تر می رفت و عصبی تر داد می زد و فحش می داد. فحش رکیک می داد و انگار یادش رفته بود من کنارش ایستادم! فحش هاش تمومی نداشت و آخر همه ی حرفاش داد بلندی کشید. انقدر بلند و عصبی که به نظرم حنجره اش آسیب دید! از این همه عصبانیتش وحشت کردم. احساس کردم خون جلوی چشماش رو گرفته و هر لحظه ممکنه هر چیزی که دم دستشه رو نابود کنه. این اولین بار بود که از سهند می ترسیدم! دویدم و از اتاقش بیرون رفتم. اشک هام سرازیر بود. هنوز هم صدای داد و فریادش رو از پشت در بسته ی اتاقش می شنیدم. هنوز هم فحش می داد و فریاد می کشید. انقدر عصبانی بود که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. خدمتکارا هاج و واج به در اتاق سهند نگاه می کردن و از شنیدن فریاد های سهند متعجب بودن. با دیدن گریه ی من تعجب شون بیشتر شد. یه لحظه به ذهنم رسید که شاید فکر می کنن عصبانیت سهند به خاطر منه! گفتم:
چرا اینجا ایستادید؟ سهند به خاطر اتفاقی که امروز برای دوستش افتاده ناراحته! درکش کنید و برید سر کارتون!
***** سورن
خون خونم رو می خورد. طول و عرض اتاقم رو طی می کردم. هرکسی که وارد اتاقم شده بود سرش داد می زدم و بیرونش می کردم. نباید این اتفاق می افتاد…. نباید!! اگه دستم به این پسره ی لعنتی برسه خرخره اش رو می جوم….
یقه ی هدایتی رو توی مشتم گرفتم و سعی کردم عصبانیتم رو سر اون خالی کنم
– کی به اون پدر سگِ مادر به خطا اجازه همچین کاری رو داده هدایتی؟؟
یقه اش رو عصبی از توی مشت هام جدا کرد و گفت: آروم بگیر پسر!
– دِ آخه چطور میگی آروم باشم مرتیکه ی گوه؟ شرفم به باد رفته! می فهمی یعنی چی؟
– شرف؟ کدوم شرف؟
صدای شخص ثالثی توجه هر دومون رو به سمت در کشوند! ستایش با چشم هایی پر از اشک تو آستانه ی در اتاق کارم ایستاده بود و با نگاهی پر از نفرت به من خیره شده بود. این همون سخت ترین لحظه ای بود که توی افکارم وجدانم رو به صلابه می کشید! همون لحظه ای که هیچ دوست نداشتم از راه برسه؛ ولی بالاخره رسید!
سرش رو به اطراف تکون داد و با لحنی متاسف و چشم هایی پر از اشک گفت: چطور تونستی سورن؟ چطور تونستی همچین کاری در حقم بکنی؟
هق زد و ادامه داد: تو وجدان نداری؟ تو اصلا مردی؟ تو برادری؟ تو…. تو….
روی زمین کنار در افتاد و صدای گریه هاش توی شرکت پیچید و همه رو دور خودش جمع کرد. مات و مبهوت به گریه های ستایش نگاه می کردم و هیچ چیزی برای دفاع از خودم نداشتم. صدای هدایتی توی گوشم پیچید
که سر همه ی بچه های شرکت داد زد که اینجا چیزی برای تماشا کردن وجود نداره و برن سر کارشون. دست به کمر ایستاده بودم و به گریه های ستایش نگاه می کردم! جلو رفتم تا زیر بازوش رو بگیرم و از جلوی در بلندش کنم و بیارمش داخل اتاقم بشونمش؛ تا حداقل در رو ببندم! اما همونطور که انتظار می رفت اجازه نداد و دستم رو پس زد.
– سمت من نیا! مامان اگه بفهمه کار تو بوده دق می کنه!
کلافه گفتم: کار من نبوده ستایش!
از روی زمین بلند شد و با نفرت عمیقی توی چشم هام نگاه کرد و گفت: داری دروغ میگی! معلومه که دروغ میگی!
– می تونستم قبلا این کار رو کنم ؛ ولی نکردم! قصد هم نداشتم این کار رو بکنم!
سر تکون داد و گفت: می دونستم یه پست فطرتی! ولی عمقش رو الان فهمیدم! تو در حق من هم برادری نکردی! تو حتی برای خانواده ی خودت هم یه موجود خطرناکی سورن.
انگشت اشاره اش رو تهدید وار مقابلم قرار داد و با نفرت ادامه داد: بهت قول میدم به زودی پلیس ها همه چیز رو بفهمن و بیان سراغت! تا اون روز طول نمی کشه.
داد زدم: داری تهمت می زنی ستایش! میگم من این کار رو نکردم؛ می فهمی؟!
جیغ زد: نه! نه!
به تندی از شرکت خارج شد و چند دقیقه ی بعد تونستم از پشت پنجره ببینمش که دور می شد و برای یه ماشین دست تکون داد.
تلفن همراه هدایتی زنگ خورد و بعد از چند لحظه در حالی که شاید در اثر عصبانیت می لرزید تماس رو قطع کرد و گفت: از اداره ی پلیس بود! گفتن میعاد رو دستگیر کردن!
خوشحال به نظر می رسید! هم خوشحال هم عصبی و هم هیجان زده! بی هیچ حرف دیگه ای بیرون رفت. با شنیدن این خبر به یک باره توپم ترکید و دست های مشت شده ام رو روی میز کارم کوبیدم و فریاد بلندی کشیدم اونقدر بلند و عصبی که رگ های سر و گردنم رو به نمایش گذاشت!
***** ستایش
رو به روی آینه نشستم و به تصویر رنگ پریده ی خودم چشم دوختم. میکائیل رو دیدم که پشت سرم ایستاده بود و داشت گردنبندی که برام خریده بود رو به گردنم می انداخت! اما فورا تصویرش محو شد….
پلک زدم و این بار باز هم خودم رو دیدم با همون تصویر رنگ پریده و باز هم میکائیل پشت سرم ایستاده بود و غرغر می کرد که چرا حاظر شدنم انقدر طول کشید!!
هر کجای این خونه رو که نگاه می کردم ردی از میکائیل بود. در اتاق رو قفل می کردم و به خاطراتمون فکر می کردم. خاطراتی که هیچ وقت دوستشون نداشتم اما حالا پس از مرگ باور نکردنی میکائیل عجیب برام عزیز شده بودن!
مامان پشت سر هم در می زد و ازم می خواست در رو باز کنم اما اصلا دلم نمی خواست کسی رو ببینم! حوصله ی هیچکس رو نداشتم. دلداری هم نمی خواستم!
– ستایش جان؟ در رو باز کن عزیز دلم!
– مامان دست از سرم بردار.
– در رو باز کن مامان جان…. خب منم دق کردم از دیدن حال و روز تو…. حداقل بزار بیام پیشت!
اهمیتی ندادم باز هم به یه گوشه خیره شدم اما مامان بیخیال نشده بود و مدام حرف می زد و صداش به خوبی از پشت در شنیده می شد و ازم می خواست در رو براش باز کنم. بالاخره کم اوردم و در رو براش باز کردم. با یه سینی غذا پشت در ایستاده بود و با دیدنم لبخند کم رنگی به لب اوردم. اشک تو چشم هاش جمع شد و گفت: الهی قربونت برم دخترم. ببین چی به روزت اومده!!
وارد اتاق شد و غذا ها رو روی میز گذاشت و گفت: بیا غذا بخور! ببین رنگ به روت نمونده دختر! بخدا اینجوری هیچی درست نمیشه. روزای اولی که خالت به رحمت خدا رفت رو یادته؟ اون همه بی قراری کردم…. اون همه لب به غذا نزدم! مگه برگشت؟!
روی تخت خواب نشستم و دستام رو ستون بدنم قرار دادم و گفتم: حوصله ی این حرفا رو ندارم مامان.
اومد کنارم نشست و دستم رو توی دستاش گرفت و ماساژ داد.
– میگی چیکار کنم ستایش؟ هزار بار دارم باعث و بانیش رو لعنت و نفرین می کنم. دیگه باید چیکار کنم؟ چه کاری از دستم بر میاد؟
اگه مامان می فهمید بدبختی جدیدمون زیر سر پسرشه بازم نفرین می کرد؟ نه مامان نباید می فهمید. اگه می فهمید که دق می کرد! حالا دیگه جز مامان هیچکس رو ندارم…. تنهای تنهام. بغضم ترکید و دوباره گریم گرفت. مامان منو بغل کرد و قربون صدقه ام رفت. گریه های من که بیشتر شد مامان هم به گریه افتاد. از امروز عصر که سورن رو دیده بودم حس می کردم دارم بالا میارم. هیچ وقت تا این حد ازش متنفر نبودم. سورن منزجر کننده ترین تصویر زندگیم شده بود! نفرت انگیز بود…. بدجور بوی خون می داد!
*****
سورن
دود سیگارم رو از توی ریه هام بیرون فرستادم. توی اتاق بابا ایستاده بودم و به پنجره تکیه زده بودم. در اتاق باز بود و به رو به روم خیره شده بودم؛ به پسر جوونی چشم دوخته بودم که داشت اعلامیه ی تشییع و تدفین میکائیل رو به دیوار شرکت می زد!
هدایتی وارد اتاق شد و پشت سرش در رو بست و رو به بابا گفت: خرسند داره میاد بالا!
بابا کلافه دستش رو از روی پیشونیش برداشت و گفت: واسه اون دلنگرونی ندارم! بزارید بیاد بالا! تو بگو…. با میعاد به کجا رسیدی؟
– انتظار دارید به کجا برسم؟ اگه این پسر خودمون رو هم لو بده اونوقت چه کاری از دستمون برمیاد؟
پوزخندی زدم و گفتم: هیچکس به حرف های بی مدرک اون توجهی نمی کنه!
تلفن روی میز زنگ خورد و منوچهر خان جواب داد. مشخص بود که منشی شرکت بود و اجازه ی ورود خرسند رو می خواست! منوچهرخان که اجازه داد چند لحظه ی بعد خرسند توی اتاق رو به روی بابا ایستاده بود و نگاهی آمیخته با ترس و غم داشت!
– این رسمش نبود منوچهر خان!
– من مرگ میکائیل رو هیچ وقت نخواستم.
– ولی حالا پسر من مرده!
با نفرت توی چشم های من و منوچهرخان نگاه کرد و انگشت تهدید بالا اورد و گفت: بخدا قسم اگه پای خودم لنگ کثیف کاری هاتون نبود ازتون شکایت می کردم!
گفتم: ما هیچ وقت از اون تن لش نخواستیم میکائیل رو بکشه! ولی میکائیل به ما خیانت کرد و جز این سزای دیگه ای نداشت!
خشمگین و متعجب گفت: این حقیقت نداره!
– داره! صدای میکائیل و سهند از طریق یه شنود به ما رسید. می تونم برات پخشش کنم!
دستی به صورتش کشید. ادامه دادم: من به اون پسره گفتم میکائیل رو تعقیب کنه چون بهش مشکوک بودم؛ ولی بهش دستور شلیک ندادم!
پوزخندی زدم و ادامه دادم: احتمالا برای خودشیرینی این کار رو کرده!
– برای من این حرف ها بی فایده است سورن…. من پسرم رو از دست دادم! من داغ تک فرزندم روی دلمه…. اینا رو می فهمید؟!
و بعد در حالی که عقب عقب می رفت که از اتاق خارج بشه انگشتش رو تهدید وار تکون داد و گفت: برید دعا کنید که اون پسره زبون باز نکنه وگرنه ازتون نمی گذرم!!
از اتاق خارج شد و در رو نسبتا بهم کوبید. پوزخندی نشست روی لبم و رو به بابا که به فکر فرو رفته بود گفتم: مثلا می خواد چیکار کنه؟ ما همه مون مثل قطعه های پازل وصلیم بهم!
به یاد حرف های سهند و میکائیل گفتم: مثل بازی دومینو همگی باهم سقوط می کنیم!
بابا فقط خیره و عصبی نگاهم می کرد!
***** ستایش
مراسم تشییع و تدفین که تموم شد مردم متفرق شدن و کم کم آرامگاه خانوادگی که میکائیل اولین متدفنش بود، خلوت شد. خانوم خرسند دست روی خاک میکائیل گذاشته بود و از گریه کردن با صدای بلند ابایی نداشت. بابای میکائیل هم که با چهره ی محزون کنار در آرامگاه ایستاده بود و از کسانی که توی مراسم شرکت کرده بودن تشکر می کرد و بدرقه شون می کرد .
از روی زمین بلند شدم. کمی چشم هام سیاهی رفت و بعد از چند لحظه مکث خوب شدم .مامان که متوجه ی حالم شد فورا کنارم اومد و زیر بازوم رو گرفت.
– ستایش جان مامان؟ چی شدی یهو؟
دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: هیچی مامان خوبم. بریم خونه دیگه نمیتونم اینجا بمونم!
من و مامان شونه به شونه ی هم داشتیم از آرامگاه خارج می شدیم که صدای خانوم خرسند منو سر جام متوقف کرد.
– ستایش جان؟
برگشتم و منتظر نگاهش کردم.
– امشب دعای کمیل می گیرم توی خونه. پنجشنبه است دیگه…. تو هم بیا. مطمئنا خیلی هایی که امروز نیومدن امشب میان دیدنت. پس بهتره بیای!
– اصلا روحیه اش رو ندارم مامان؛ ؛ ولی سعی خودم رو می کنم که بیام!
بدون هیچ حرف دیگه ای با مامان از آرامگاه خارج شدیم. مامان با دیدن بابا گفت: من میرم تو ماشین میشینم تا تو بیای!
به نشونه ی باشه سر تکون دادم و به طرف همکارام رفتم تا بدرقه شون کنم. با دیدنم از روی صندلی ها بلند شدن و تک به تک بغلم کردن و یه بار دیگه بهم تسلیت گفتن.
– ممنون که به یادم بودین و اومدین. لطفا تشریف ببرید بیشتر از این خسته و اذیت نشید.
– این چه حرفیه عزیزم؟ خدا رحمتش کنه. خدا بهت صبر بده عزیزم!
دوستام رو که راهی کردم برگشتم که برم سمت ماشین پیش مامان که با
بابا رخ تو رخ شدم. اخمی به صورتم اوردم و از کنارش رد شدم. صداش رو از پشت سرم شنیدم: وایسا ببینم دختر جون!
ایستادم اما به سمتش برنگشتم. صدای قدم هاش رو می شنیدم که به سمتم می اومد تا اینکه رو به روم قرار گرفت.
– به مادرت بگو برگرده سر خونه زندگیش!
با طعنه ادامه داد: این کارا از سن و سالش بعیده! خودتم باهاش برگرد. تنها توی اون آپارتمان نمون که دیوونه میشی!
پوزخندی زدم و گفتم: دیوونه؟ میخواید بگید نبود میکائیل منو دیوونه می کنه؟ من زودتر از این حرفا دیوونه شدم!!
صورتم رو توی هم جمع کردم و ادامه دادم: تا حالا کسی رو دیدید که بیشتر از من از خانواده اش متنفر باشه؟!!
منتظر جوابی نموندم و از کنارش رد شدم و به سمت ماشین رفتم و نشستم. کمربندم رو بستم و نفسم رو بیرون دادم.
– بابات چی می گفت؟
با شنیدن صدای مامان به سمتش چرخیدم و گفتم: هیچی نمی گفت! ماشین رو راه بنداز مامان دیگه دارم نفس کم میارم اینجا!
******
فصل سوم
دو سال بعد……
رو به روی همدیگه نشستیم و من به حیاط سر سبز خونه شون چشم دوختم و لبخند روی لب هام بود .
– خوش به حالت!
به سمتش برگشتم و گفتم: چرا؟
– می تونی ببینی! ولی من الان فقط می تونم صدای گنجشک ها رو بشنوم!
کمی خندیدم و گفتم: مطمئن باش دیگه دنیا اونقدرا هم قشنگ نیست که آرزوی دیدنش رو داشته باشی!
– میدونم! همه چیز بهم ریخته شده. قبلنا خیلی خوب بود…. مثلا چهار سال پیش. یا اینکه نه! هفت سال پیش…. کاش می شد برگشت به هفت سال پیش که ونداد هم زنده بود اون موقع ها تو هم شاد بودی!
فنجون قهوه ام رو روی میز گذاشتم و گفتم: نه! من هیچ وقت دوست ندارم برگردم به گذشته!
– چرا؟
– اگه برگردم این همه سختی رو باید دوباره تجربه کنم!
– ولی من دوست دارم برگردم. اگه بر می گشتم هیچ وقت به میعاد اعتماد نمی کردم!
لبخندم پهن تر شد و در حالی که بلند می شدم گفتم: پاشو ببرمت خونه!
– بزار بیشتر بمونیم. این چند روز که نبودی دق کردم تو خونه! حداقل بمونم اینجا هوای تازه تری بره توی ریه هام!
مخالفتی نکردم و برگشتم سر جام نشستم.
– خب؟ تعریف کن ببینم! این چند روز بدون من چیکار کردی؟
– هیچی دیگه! این پرستاره اعصاب برام نمی گذاره….
خندیدم و چیزی نگفتم .
– کاش پرستار تمام وقتم بودی!
– نمیشه من شرمندتم تینا جان! همین شیش ساعتی هم که پیشتم فقط به خاطر خودته!
– آخه چرا؟ تو که دیگه معلم ادبیات نیستی! هیچ جای دیگه کار نمی کنی!
انگشتم رو روی لبه ی فنجون کشیدم و نفسم رو بیرون دادم. گفتم: وقتم رو بیشتر واسه مامانم گذاشتم. به من خیلی احتیاج داره! منم بهش نیاز دارم. ما دوتا جز خودمون هیچکس دیگه ای نداریم.
دلسوزانه گفت: زندگی دو زن تنها حتما باید خیلی سخت باشه!
چونه ام از بغض لرزید. گفتم: آره خیلی! فکر می کردیم اگه از بابا طلاق بگیره یکم آروم میشیم ؛ ولی خب اوضاع هیچ فرقی نکرده!
– اون موقع ها هم من فکر می کردم اگه مامان و بابام از هم جدا بشن یه زندگی آروم دارم
! از دعوا هاشون خسته شده بودم و فکر می کردم با جدا شدنشون آروم می گیرم! ولی خب با طلاقشون فقط من ضربه خوردم و تنها شدم! مامانم که ازدواج کرد بابام هم که…. اصلا به من اهمیت نمیده!
– چرا فکر می کنی بهت اهمیت نمیده؟ اون که همه ی تلاشش رو می کنه تا تو راحت باشی! این همه پرستار برات عوض کرده که تو بالاخره با یکی شون احساس رضایت کنی!
– این ظاهر قضیه اس! بابام داره از من فرار می کنه!
اخمی کردم و گفتم: این چه حرفیه؟ تو زیادی حساسی! پدرت کلی مسئ؛ ولیت داره. نمیتونه که همش بمونه توی خونه کنار دخترش! درکش کن و مطمئن باش اونم تو رو خیلی درک می کنه.
با شنیدن صدای در حیاط به سمتش چرخیدم و ماشین آقای هدایتی رو دیدم که داشت وارد حیاط می شد .
– بابات هم اومد!
یه نگاه به ساعت مچیم انداختم و با خنده ادامه دادم: شیش ساعت کاری منم داره تموم میشه دیگه!
– منو می بری توی حال بشینم؟
– آره حتما!
زیر بازوش رو گرفتم و کمکش کردم راه بره. دستش رو بالا اورده بود تا به جایی برخورد نکنه. بعد از گذشت دو سال انگار هنوز به تاریکی عادت نکرده بود!
– اینجا یه ستونه…. مراقب باش!
– آره میدونم. بچه که بودم دورش می چرخیدم و بدو بدو می کردم!
نشوندمش روی یه مبل دو نفره و گفتم: من برم کیفم رو از توی اتاقت بیارم که دیگه برم.
حرفی نزد و راه افتادم به سمت اتاقش. کیفم رو که برداشتم دوباره به سمتش اومدم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم: فردا دوباره می بینمت!
سر تکون داد و گفت: باشه!
باهاش خداحافظی کردم و ازش دور شدم. از پله ها که پایین اومدم با اقای هدایتی برخورد کردم که داشت وارد خونه می شد. با دیدنم لبخندی زد و گفت: به به…. ستایش خانوم!
– حالتون خوبه آقای هدایتی؟
طبق عادت همیشگیش احوال پرسی نکرد
– دارید میرین؟
– بله! البته با اجازه ی شما.
– از وقتی که اومدی حال تینا خیلی بهتره! کمتر بهونه می گیره.
لبخندی زدم و گفتم: خوشحالم که اینو می شنوم!
سر تکون داد و از جلوی در کنار رفت. گفت: می تونید برید. روزتون خوش.
– ممنون. خداحافظ.
از خونه که بیرون زدم طبق عادت هر هفته ماشینم رو به سمت مغازه ی حسام روندم! معلوم بود که از من خسته شده بود ؛ ولی من جز این دلخوشی دیگه ای نداشتم! باید درکم می کرد…. من تمام سال های جوونیم رو با فکر سهند گذروندم! ده سالی میشه که از اولین دوستت دارمِ رد و بدل شده ی بینمون گذشته؛ و من هنوز فکرم درگیرشه! حتی با وجود اومدن میکائیل و اون هفت، هشت ماهی که با هم زندگی کردیم…. حتی با وجود اون همه ابراز علاقه که ازش می شنیدم…. حتی با وجود اینکه گذاشت و رفت و داغش رو دلم موند.
… با وجود همه ی اینا فکر و ذکرم از سهند دور نشد! میکائیل برای من یه حامی بود ….
مثل یه بزرگتر. وقتی که رفت دیگه چیزی نداشتم از دست بدم جز مامانم. مامان که طلاقش رو بعد هزار تا بدبختی گرفت شدیم حرف دهن مردم! دو تا زن تنها توی یه واحد شیک آپارتمانی بدون منبع درامد!! از کجا پول درمیارن؟ کی باهاشون رفت و آمد می کنه؟ دروغ نیست که نمیشه دهن مردم رو بست! از مدرسه که استعفا دادم هیچ وقت به این فکر نکردم که مخارجم رو از کجا تامین کنم. مامان که طلاق گرفت و اومد پیش من با خوشحالی می گفت خلاص شده و حتی مهریه اش رو هم بخشیده! برای هردومون مهم این بود که با منوچهر خان و ولیعهدش عضو یک خانواده حساب نشیم. انگار این مسئله برای منو مامان بدجور مایه ی ننگ شده بود! وقتی یه روز برای دیدن تینا رفته بودم ازم خواست تمام وقت پرستارش باشم اما من نمی تونستم و بالاخره به پاره وقت رضایت داد. دلش می خواست باهاش وقت بگذرونم؛ از تمام پرستار هایی که پدرش براش گرفته بود خسته شده بود. برای منم خوب بود! می تونستم درامدی داشته باشم .
ماشین رو جلوی مغازه پارک کردم و پیاده شدم. حسام خودش رو با حساب کتاب سرگرم کرده بود. با وارد شدنم سر بلند کرد و با دیدنم انگار کلافه شد!
– سلام!
سرش رو پایین انداخت و باز هم مشغول حساب و کتاب شد.
– سلام. بفرمایید!
– اومدم قرضم رو پس بدم.
– قرض؟
– هفته ی پیش دو متر پارچه بردم. یادت نیست؟!
خودکارش رو روی دفترش انداخت و گفت: فکر می کنید نمیدونم؟
– چیو؟
– یه هفته به بهونه ی خرید پارچه میاید اینجا…. یه هفته هم به بهونه ی اینکه قرضتون رو پس بدید! این همه پارچه انداختید روی هم…. اصلا می دوزید؟
دستم رو شده بود! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: شما با ایناش کاری نداشته باشید. متری سی تومن بود دیگه؟!
دست توی کیفم کردم و چند اسکناس ده هزار تومنی بیرون کشیدم و رو به روش گذاشتم .
سرم رو پایین انداختم و خجالت زده پرسیدم: خبری ندارید؟
نفسش رو بیرون داد: خبر خاصی نیست. چرا خودتون رو درگیر زندگی خودتون نمی کنید؟
– درگیرشم دیگه!
طلبکارانه پرسید: این زندگی شماست؟ که هر هفته بیاید اینجا و از سهند خبر بگیرید؟ – تو نمیدونی من توی این سال ها چی کشیدم! نمیدونی از وقتی که سهند اومد توی زندگیم با عشقش چی کشیدم!
حرفی نزد و سر پایین انداخت. پول ها رو از روی میز برداشت و توی دفترش به دنبال اسمم گشت و بعد خطش زد!
– گفته بودی می خواد ازدواج کنه! هیچ وقت دیگه خبری نشد!
دستی توی موهاش کشید و گفت: بله گفته بودم! اما ازدواج نکرد. عمه اش می خواست سهند با یه دختر ترک ازدواج کنه که اقامتش رو بگیره ؛ ولی سهند قبول نکرد.
غمگین پرسیدم: چرا قبول نکرد؟
– گفت که نمی خواد از احساست اون دختر به نفع خودش استفاده کنه! به خاطر همین هم برای گرفتن اقامتش از راه دیگه ای استفاده کرد.
لبخندی روی لبم نشست. من می دونستم که سهند همچین آدمی نیست! سهند همچین آدمی نبود که فقط به خودش فکر کنه!
انگشت هام رو به بازی گرفتم و خجالت زده گفتم: فقط یه سوال دیگه!
به هر طریقی که بود با هزار تا شرم و خجالت نگاهم رو بالا کشیدم به سمتش. منتظر نگاهم می کرد.
– شده تا حالا سهند سراغ منو از شما بگیره؟!
– فقط یک بار! نمیدونم…. شایدم دو بار.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن