رمان دومینو پارت۱۲

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

و باز هم نگاه های ویولت بین من و بانو رد و بدل شد… ادامه داد: مطمئن باشید می فهمم!
قاتل تاوان زیادی پس میده و البته… شاید قاتل یکی از اطرافیان تو باشه سهند!
این رو گفت و بی هیچ حرف دیگه ای از خونه بیرون زد. چهره ی حرص خورده ی بانو رو می دیدم که چطور از جمله ی آخر ویولت دلخور شده بود می خواست بدوئه سمت پله ها…
داد زدم: بانو؟
برگشت سمتم. چشماش خیس بودن .
– صبر کن بانو!
حرف نمی زد اما با چشمای پر از اشک به من نگاه می کرد.
به طرفش رفتم و بازوش رو توی دستام گرفتم: من به اطرافیانی که مد نظر ویولت بودن اعتماد دارم!
سعی کرد بازوش رو از دستم جدا کنه مانع شدم اما وقتی که گفت باید برم کار دارم بازوش رو رها کردم. روی همون نیمکت سنگی نشستم و فکرم رفت پی حسام. ای کاش اینجا بود! تو این مدتی که استانبول بود زندگی تو این شهر برام قابل تحمل شده بود تو این شهر که زیبایی هاش برای هر کسی خیره کننده بودن اما من دیگه دلتنگ شدم واسه همون هوای آلوده ای که بهش عادت داشتم. تا وقتی که حسام و نگار اینحا بودن چهارتایی بهمون خوش می گذشت. بانو خیلی خوب بلد بود برنامه ریزی کنه تا به همه مون خوش بگذره… این دختر واقعا همه رو بلد بود!
صدای کفش های پاشنه بلندی که از پله ها پایین می اومدن من رو از خاطرات چند روز پیش پروند. بانو بود تو یه لباس قرمز که بهش چسبیده بود و پالتوی سفید خز داری روی اون لباس کوتاهش پوشیده بود. موهای موج دار روشنش رو یه طرف شونه اش انداخته بود. بعد از ستایش به کسی دیگه ای هم توجه کرده بودم؟ نه!
– با محمت قرار داشتم اما لغو شد. یه کار فوری توی کارخونه براش پیش اومد. قرار بود در مورد اقامت تو حرف بزنیم. می دونی؟ همه چیز رو سپردم به اون. بهتر از من می تونه از پسش بر بیاد و شرایط رو برات مهیا کنه!
بلند شدم و مقابلش ایستادم.
– تو خیلی به خاطر من زحمت می کشی!
بی تفاوت گفت: کار خیلی خاصی انجام نمیدم .
به سمتش رفتم و دستش رو توی دستم گرفتم.
– حالا که آماده شدی باید با همدیگه بریم بیرون!
انگار می خواستم حرفی که از ویولت شنیده بود رو از دلش در بیارم!
لبخندی زد: خب مثلا کجا؟
– من که به اندازه ی تو این طرف ها رو نمی شناسم… خودت بگو؟!
– پس بریم رینا! مطمئنم خیلی بهت خوش می گذره!
کمی فکر کردم و گفتم: من حوصله ی شلوغی کلوپ های شبانه رو ندارم! چند روز پیش یه چیزی بهم گفتی! حالا بهش عمل کن.
– به چی؟
– گفتی می سپاری کشتی رو آماده کنن تا یه گشتی توی بسفر بزنیم! نکنه یادت رفت؟
ذوق زده گوشیش رو توی دستش گرفت و شماره گرفت: معلومه که نه! همین الان ردیفش می کنم.
****
خیلی طول نکشید که به ساحل اورتاکوی رسیدیم. واقعا همه چیز این شهر جذابه اما من دلم برای همون شهری که توش عاشق شدم تنگ شده بود. بانو از مسئول کشتی شخصیش تشکر کرد و وارد شدیم. تا حالا سوار کشتی نشده بودم و همین جذابیتش رو برام چندین برابر می کرد. توی کشتی نشستیم و کشتی راه افتاد. از زیر پل بسفر و سلطان محمد گذشتیم و بانو همه جا رو بهم نشون می داد قلعه روملی، کاخ دلمه باغچه و توپکاپی…
همه چیز عالی بود و خوش گذشت وقتی که به اورتاکوی برگشتیم شب شده بود و تمام لامپ های شهر روشن. تا حالا این وقت شب توی تنگه ی بسفر، این تلاقی زیبا و رویایی شرق و غرب نبودم. شام رو توی کشتی خوردیم .
کنارم نشسته بود و به آسمون نگاه می کردیم.
– خیلی خوش گذشت… مگه نه؟
– آره.
– تا حالا اینقدر بسفر زیبا نشده بود!
– واقعا؟
– اوهوم.
سرش رو روی شونه ام گذاشت و گیلاس مشروبش رو محکم تر توی دستش گرفت.
– تو آرزوت چیه سهند؟
کمی فکر کردم و گفتم: نمی دونم!
سرش رو بلند کرد و با تعجب بهم نگاه کرد: واقعا؟
سر تکون دادم.
– مگه میشه؟ اما من می دونم آرزو هام چی ان.
دوباره سرش رو روی شونه ام گذاشت. لبخند کم رنگی زدم و گفتم: پس آدم پولدارا هم آرزو دارن!
– همه ی آدما آرزو دارن ربطی به فقیر و ثروتمند نداره.
– کسی که پول داره می تونه خیلی از آرزو هاش رو برآورده کنه!
قاطعانه گفت: نه! یه ثروتمند هم نمی تونه آرزو هاش رو برآورده کنه. یه ثروتمند هیچ وقت آرزوی مادیات رو نمی کنه چون می تونه انقدر سریع فراهمش کنه که نشه اسمش رو گذاشت آرزو! آرزوی یه چیزای دیگه به دلش می مونن!
– مثلا؟
– مثلا اینکه… من دلم می خواد تمام داراییم رو بدم ولی پدر و مادرم رو کنار خودم داشته باشم. خیلی سخته سهند! یه دختر سخت تر از یه پسر بدون پدر و مادر بزرگ میشه. تو چی؟ تو دوست نداری پدر و مادرت برگردن؟
کمی سکوت کردم و گفتم: من… از وقتی فهمیدم پدر و مادرم چه آدم هایی بودن ازشون متنفر شدم. می دونی بانو؟ الان هرچی که دارم می کشم به خاطر گناهیه که اونا مرتکبش شدن! دلم می خواست منم یه آدم عادی باشم. می دونی وقتی فهمیدم کی ام احساس کردم همه ی شهر به من بد نگاه می کنن! تازه فهمیده بودم که چقدر تنهام. خیلی احساس تنهایی می کردم.
دستش رو جلو اورد و روی دستم گذاشت: من درکت می کنم!
هر دومون سکوت کرده بودیم و به آسمون نگاه می کردیم. خیلی طول کشید که هنوز هم توی همون حالت ساکت بودیم. نگاهش که کردم چشماش رو بسته بود.
– می خوای بریم خونه بخوابی؟
پتویی که روی دوشش بود رو بیشتر به خودش چسبوند: خیلی خستم بزار همین جا بخوابم
.
این رو گفت و بلند شد که بره داخل. از سر مستی تلو تلو می خورد. اما من خواب به چشمام نمی اومد و این بار نه به آسمان استانبول بلکه به بسفر چشم دوختم. به گوشیم که نگاه کردم فهمیدم که دو تا تماس بی پاسخ از حسام داشتم اما چون گوشیم روی سایلنت بوده متوجه نشدم. شماره گرفتم و منتظر شدم تا صدای حسام جایگزین صدای بوق بشه .
– الو؟
– الو داداش؟
– چطوری تو؟ می دونی چقدر بهت زنگ زدم؟!
– آره دو بار! نمی دونستم که روی سایلنت گذاشتم. چیزی شده؟
– امروز یه خبر عجیبی شنیدم!
– چی شده؟
کمی مکث کرد: دختر هدایتی… روی صورتش اسید پاشیدن!! ییچاره…
ابرو هام بالا رفتن. آخه چرا باید این بلا سرش بیاد؟
– خب؟ این چه ربطی به من داره؟ اصلا چی می تونم بگم؟ جز اینکه متاسف شدم و این اتفاق حق هیچکس نیست! این دختر از اولشم بیچاره بود.
– مسئله یه چیز دیگه است سهند! می دونی کی این کار رو باهاش کرده؟
بی تفاوت پرسیدم: ربطی به منوچهر خان داره؟ – نه! میعاد این کار رو کرده سهند… شنیدی؟ میعاد!
گوشی رو پایین اوردم و چشم هام رو برای ثانیه ای بستم. آخ از دست تو میعاد… آخ! گوشی رو دوباره روی گوشم گذاشتم و گفتم: این چه حرفیه حسام؟ تو باور می کنی؟ از کجا معلوم که یه نفر براش پاپوش ندوخته باشه؟
– خود دختره اعتراف کرده! گفته با میعاد همکاری کرده و پول های هدایتی رو دزدیدن تا دو تایی فرار کنن برن اون ور آب. میگه روزی که باهاش قرار داشته که با اون پول ها فرار کنن دیر اومده وقتی هم که اومده روی صورتش اسید پاشیده. میگه چهره اش رو ندیدم که بدونم میعاد بوده یا نه؛ اما به جز اون به کسی دیگه ای مشکوک نیست .
دوباره چشمام رو بستم. نه!! میعاد اینجوری تربیت نشده! میعاد نون حلال خورده.
درمونده گفتم: نه حسام… این دروغه!
– متاسفم سهند! ولی همه چیز علیه میعادِ.
– الان کجاست؟
– کسی نمی دونه. همین نبودنش پلیس ها رو بیشتر مطمئن کرده!
اختیار از دستم در رفت و داد زدم: د آخه آبروی آقام مثلا افتاده دست اون بی همه چیز! اینجوری می خواد یادش رو نگه داره؟ اینجوری می خواد حرمتش رو نگه داره؟
انگار حسام هم توی این جرم دست داشت که عصبانیتم رو روی سرش خالی می کردم. بدنم از عصبانیت داغ شده بود. وای میعاد تو آبروی خانواده رو بردی! تو آبروی آقا رحیم رو بردی… خاک بر سرت کنن بی غیرت!
بانو با شنیدن داد و فریاد های من از خواب بیدار شده بود و دویده بود سمتم. ترسیده بود:
سهند؟ چی شده؟
حسام: خیلی خب سهند! تو آروم باش داداش. بالاخره میعاد هم اینجوری از آب دراومد!
– آخه چی میگی حسام؟ پس اعتبار آقام چی میشه؟ اصلا آقام به کنار… طاهره خانوم که اینقدر مادر و پسر به همدیگه وابسته بودن چی؟ آبروی اون چی میشه؟ می دونی الان روح این دو تا خدا بیامرز چقدر دارن می نالن؟
– خیلی خب داداش! تو به اعصابت مسلط باش دیگه.
تماس رو که قطع کردم، بانو نزدیک تر شد. دستش رو دور بازوم حلقه کرد و با نگرانی بهم نگاه کرد: اتفاقی تو ایران افتاده؟
سعی کردم خودم رو کنترل کنم. نفس هام به وضوع شنیده می شد.
– چیز خیلی مهمی نبود.
بوسه ی آرومی به بازوم زد… با تعجب بهش نگاه کردم. از نوع نگاهش مشخص بود که هنوز هم کمی مست بود. مست و خواب آلود…
– سهند؟
به آرومی ازش فاصله گرفتم. مست بود و این بار کفش های پاشنه بلندش هم براش معضلی شده بودن؛ حسابی تعادلش رو از دست داده بود. نمی تونست روی پای خودش بایسته. نزدیک بود بیافته که سریع دستم رو زیرش انداختم و توی بغلم افتاد. چشم باز کرد و مستقیم توی چشم هام خیره شد. مژه های بلندش رو بهم می زد و در سکوت به من زل زده بود.
لب می زد و زیر لب من رو صدا می کرد. خم شدم و کفش هاش رو از پاش بیرون کشیدم
.
– منو ببوس سهند… سهند…
به اطرافم نگاه کردم. می دونستم اگه بانو تو حالت عادی بود این حرف ها رو نمی زد. به خواسته اش توجه نکردم و اون یکی کفشش رو هم دراوردم. به یقه ام چنگ زد و با بغضی که توی صداش و اشک هایی که توی چشم هاش بود گفت: سهند من تنهام می فهمی؟
– خیلی خوب بانو… آروم باش!
بغضش شکست: دلم می خواد بمیرم…
نمی فهمم چرا اینجوری شده بود… تا چند دقیقه ی پیش خوب بود که… می خندید! نمیدونم این غمی که به سراغش اومده به خاطر مستیش هستش یا اینکه واقعا از چیزی ناراحته!
– من رو از اینجا ببر سهند… منو ببر!
مو هاش رو از روی صورتش کنار زدم و گفتم: خیلی خب عزیزم! آروم باش. تو مستی.
– من مست نیستم سهند!
انکار می کرد اما از تعادلی که نداشت کاملا مشخص بود. دست هاش رو دور گردنم انداخت و خودش رو بهم چسبوند سعی کردم از خودم جداش کنم: آ… بانو! چیکار می کنی دختر؟
سرش روی سینه ام بود و زیر لب به ترکی حرف های نامفهومی می زد… حرف هاش آهنگین بودن… داشت شعر می خوند؟
Biri vardı çoktan izi kaldı kalpte
زیر لب شعر می خوند و من هیچی از زمزمه هاش متوجه نمی شدم. از آغوشم جدا نمی شد و من هم اون رو توی آغوشم نگه داشته بودم. می خواستم کمکش کنم.
– سهند؟ تو هم منو دوست داری؟ نکنه منو دوست نداری؟
موهای بلندش رو نوازش کردم و بدون اینکه جوابی به سوالش بدم به اطرافم نگاه کردم .
خودش رو بیشتر توی بغلم فرو کرد.
– باید بریم خونه بانو!
چشماش رو بسته بود و صداش خواب آلود بود: می خوام همین جا بمونم… می خوام با تو همین جا تنها باشم… سهند؟ خواهش می کنم نرو!
– من همین جام بانو! من پیشتم؛ ولی باید هر دومون بریم خونه! باید بخوابی.
دستم رو زیر زانو هاش انداختم و بلندش کردم. بردمش داخل کشتی و روی مبل بزرگی درازش کردم رفتم سمت کاپیتان و بهش فهموندم ما رو برگردونه. بانو سرش رو روی پاهای من گذاشت و یه ریز زیر لب حرف می زد. انگار قصد داشت تا خود اورتاکوی حرف بزنه. یک کلمه هم از حرف هاش رو نمی فهمیدم. انقدر حالش بد بود که انگار فراموش کرده بود من چیز زیادی از ترکی نمی فهمم. حتی گاهی از لحنش می فهمیدم که سوال می پرسید و انتظار داشت جواب بدم!
به اسکله که رسیدیم سوار ماشینی شدیم که از قبل با راننده اش تماس گرفته بودم. هر دومون عقب نشسته بودیم خوابش برده بود و سرش سر خورد و روی شونه ی من افتاد!
****** میکائیل
خودش رو سد راهم کرد: کجا می خوای بری دوباره؟ – معلوم هست تو چته ستایش؟ چرا تازگیا این شکلی شدی؟ – من نمیزارم تو بری پیش سورن. می خوای یکی مثل اون بشی؟
زدم روی سینه ام و داد زدم: من خودمم ستایش!
– خواهش می کنم میکائیل! من راضی نیستم با سورن و بابام همدست باشی!
کلافه شده بودم سعی کردم این رو از نوع نگاه و لحن کلامم به ستایش منتقل کنم: من با کسی همدست نیستم ستایش! حالا هم بزار برم به کارم برسم.
چشم هاش اشکی شد: می دونم که امشب بلیط داری… می دونم که می خوای بری بندر و محموله ها رو تحویل بگیری!
– کی این حرفا رو به تو زده آخه؟ بندر چیه؟ محموله کدومه؟ باز خواب دیدی؟
اشکاش می خواستن پایین بیان. مشخص بود که جلوشون رو می گیره هرچند که بغض توی صداش رو دیگه نتونست ازم مخفی کنه. با صدای نسبتا لرزونش گفت: حالا که قسمت همدیگه شدیم دلم می خواد کنار همدیگه باشیم!
چشمام توی چشم هاش میخ شدن.
– حتی بدون عشق؟ تو از کدوم کنار هم بودن حرف می زنی که من نمیدونم؟
– سورن برای همه خطرناکه میکائیل! نمی خوام هم پاش باشی.
جلو رفتم و بازو هام رو دورش حلقه کردم. سرش رو به سینه ام چسبوندم و شروع کردم به نوازش موهاش.
– صبر داشته باش ستایش! فعلا مجبورم یه سری کار ها رو انجام بدم، بعدش به همین ریتم صدای قلبت قسم بهت قول میدم که عاشقت کنم! قول میدم تو رو به زندگی برت گردونم
.
دستم بین موهاش متوقف شد. سرش رو بالا اوردم و بوسه ای به لب هاش زدم.
– ازت خواهش می کنم تحمل داشته باش. کار های تموم نشده ای دارم که باید تمومشون کنم. مطمئن باش به نفع همه مون هست.
– همه یعنی کی؟
– من، خودت…
با اکراه ادامه دادم: سهند!
پیشونیش رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم. بیرون که رفتم تمام فکر و خیالم پشت در پیش ستایش جا موند.
به ساعت مچی توی دستم نگاه کردم. ساعت از ده صبح هم گذشته بود باید می رفتم شرکت تا در مورد محموله ای که امشب به طور قاچاق وارد ایران می شد با منوچهر خان صحبت کنم. قفل ماشین رو می زنم تا سوار شم…
” منوچهر خان: مثل اینکه رابطه ی تو و سورن درست شدنی نیست!
سر پایین نمی اندازم و خیره به چشم هاش صاف ایستادم”.
سوئیچ رو می اندازم و استارت می زنم….
” منوچهر خان: می دونم که خیلی خوب پای معاملاتمون هستی. سورن رو ولش کن! بزار به حال خودش بمونه.
باز هم سرم رو پایین نمی اندازم و در سکوت کامل خیره به چشم هاش ایستادم!
– می دونی که؟ هدایتی ناراحته و حال درستی نداره. سورن هم که همش به فکر دشمن قسم خورده ی خودشه. پس فقط ما دو تا می مونیم!”
به فرعی می پیچم… می خوام میان بر بزنم تا زودتر به شرکت برسم و حرف های منوچهر خان رو گوش کنم!
” منوچهر خان: می خوام امشب کلی خودت رو نشون بدی! تو دوماد همایونفر هایی! باید جربزه داشته باشی!”
وارد آسانسور می شم و چند دقیقه ی بعد خودم رو توی اتاق منوچهر خان می بینم.
” منوچهر خان: دوماد همایونفر ها بودن این سختی ها رو هم داره!
مغرورانه گفتم: من سختی نمی بینم!
سر تکون داد: عالیه! از خودت و ستایش چه خبر؟
شونه بالا انداختم: رابطه مون خوبه. با هم کنار میایم!
در حالی که تمام توجه اش پی روشن کردن پیپ توی دستش بود گفت: امیدوارم مثل مادرش خیلی پا پیچ نباشه. می فهمی که؟
– من خیلی ستایش رو با کارم قاطی نمی کنم که بخواد پا پیچم بشه!
سر تکون داد: اوهوم… درستش هم همینه پسر! من هم مادرش رو زیاد با کارم قاطی نمی کردم. اونقدری که هیچ وقت سر از کارم در نیاورد؛ حداقل تا همین چند وقت پیش!
هر دومون سکوت کردیم که دوباره به حرف اومد.
– می دونستم که سهند به هیچ وجه به اندازه ی تو جربزه نداره! پس می فهمی برای چی انتخابت کردم؟
– بله منوچهر خان! می فهمم!
سرش رو جلو اورد و آرام پرسید: تو می دونی چی تو سر سورن می گذره. نه؟
– نه آقا!
– تعجب می کنم اگه می خوای خودت رو نسبت به سورن وفادار نشون بدی! همه ی شهر می دونن که شما دو تا چشم دیدن همدیگه رو ندارید و همه اش فرمالیته اس!
برای اینکه از سر خودم بازش کنم به دروغ گفتم: حداقل اینکه به شما وفادارم!
خندید: پدر سوخته!
به یک لبخند جمع و جور اکتفا کردم.
*****
تینا
ضجه می زدم و به ملحفه تختم چنگ می زدم. به این سیه روزی که برام پیش اومده بود عادت نداشتم. هیچکدوم از دوستام هم به دیدنم نیومده بودن… حتی هستی و سارا که اون همه از جیب خودم براشون مایه می زاشتم و لباس می خریدم تا توی مهمونی ها کم نیارن .
اونا هم به دیدنم نیومده بودن! چقدر نسبت به روز های قبل تنها تر شده بودم. مامانم چند روز پیش به دیدنم اومد اما خیلی پیشم نموند و فورا با شوهر جدیدش برگشتن استرالیا سر خونه زندگیشون. خیلی غصه نخورد یا حداقل من اینجوری احساس کردم. سه ماهه باردار بود و این بیشتر آتیشم می زد که اینجوری رفته بود سر خونه زندگیش و من رو رها کرده بود. زجر آور بود! هر روز گریه می کردم و جز این کار دیگه ای نداشتم. تا حالا فقط یک بار با دست هام صورتم رو لمس کرده بودم و دیگه جرات تکرارش رو نداشتم. از خودم می ترسیدم. کاملا احساس می کردم که وحشتناک شدم! هر لحظه میعاد رو صدا می زدم و نفرینش می کردم جز اون کار کی می تونه باشه؟ پلیس دنبالش بود اما نشونی ازش پیدا نمی کرد.
انقدر جیغ کشیده بودم که گلوم می سوخت. بابا دست هام رو به تخت بسته بود که یه وقت بلند نشم و کار دست خودم بدم، آخه تا حالا دو بار سعی کرده بودم خودم رو بکشم. به پرستارم حمله می کردم و موهاش رو می کشیدم! هیچکس و هیچ چیز رو نمی تونستم تحمل کنم.
سرم رو محکم به بالشتم می کوبیدم و از جون و دل برای جیغ کشیدنم مایه می زاشتم. اشک هام روی صورتم سر می خوردن و تا کنار گوشم می رفتن.
– الهی بمیری میعاااد… بمیری لعنتی… بمیری… هیچ وقت نمی بخشمت کثافت!
پرستار غرغر کنان وارد اتاقم شد و فورا آرام بخش رو بهم تزریق کرد.
***** سهند
– بانو؟ صبر کن .
بلند شدم و به سمتش رفتم: چیزی شده؟
– نه! چطور؟
– آخه دو روزه می بینم خیلی تو خودتی!
– نه اشتباه فکر می کنی. چیز خاصی نیست!
منتظر جوابم نموند و از خونه بیرون زد. قبل از اینکه از جلوی چشم هام دور بشه به سمتم برگشت و گفت: عالیه خانوم منتظرته! می خواد باهات حرف بزنه.
و بعد به راهش ادامه داد و رفت. به سمت اتاق عالیه خانوم رفتم و بعد از اینکه در زدم و اجازه ی ورود گرفتم وارد شدم. شیشه ی قرصش کنارش بود و یه قرص ازش بیرون اورد و بالا انداخت.
– بشین باهات حرف دارم پسر!
نزدیک ترین صندلی رو انتخاب کردم و نشستم.
– من در خدمتم عالیه خانوم! راستش منم باهاتون حرف داشتم.
انگشت های لاک خورده اش رو روی عصاش کشید و گفت: خب… اول تو بگو. مایلم اول حرف های تو رو بشنوم.
این پا و اون پایی کردم و گفتم: خب…
نمی دونستم چطور شروع کنم. تازه یادم افتاده بود که به مقدمه چینی فکر نکرده بودم!
– حرفت رو بزن سهند!
– خب… راستش عالیه خانوم من چند وقته اینجا علافم! کار خاصی توی استانبول انجام نمیدم. اقامتم رو هم که نگرفتم در نتیجه نمی تونم خیلی اینجا بمونم.
مکث کردم…
– خب؟
– به حقمم که نرسیدم فکر کنم یه ریگی به کفش وکیل بود. البته باید با اطمینان این رو بگم
! مثل اینکه بهتره به تهران برگردم و به زندگی قدیمیم ادامه بدم.
پوزخند زد و گفت: که اینطور فکر می کنی! داری زیر زبون من رو می کشی که بهت بگم کِی سهام کارخونه رو به نامت می کنم؟
از صحنه ای که به وجود اورده بودم شوکه شدم و گفتم: نه… منظورم این نبود!
– اما من به تو حق میدم سهند! بالاخره تو هم باید زندگی خودت رو شروع کنی! اتفاقا موضوعی که می خواستم درموردش با تو صحبت کنم بی ربط به حرف های تو نبود!
– من می شنوم عالیه خانوم!
نفسش رو بیرون داد: بانو چیز هایی فهمیده که اصلا به مزاقش خوش نیومده!
متعجب منتظر موندم.
– فهمیده که یه نفر به اسم ستایش در زندگی تو تاثیر به سزایی داره!
با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم: خب… دلیل ناراحتیش چیه؟ – یعنی تو واقعا متوجه نشدی که بانو نسبت به تو چه احساسی داره؟
– اما ستایش ازدواج کرده و دیگه متعلق به من نیست!
توی چشم هام زل زد و مثل کسی که می خواست اعتراف بگیره پرسید: هنوز هم دوسش داری؟
نفسم حبس شد. از وقتی که از دستش دادم کسی این سوال رو ازم نپرسیده بود حتی خودمم بهش فکر نکرده بودم! قطعا فراموشش نکرده بودم اما این سوال رو هم از خودم نپرسیده بودم.
– نمیدونم با این سوال می خواید به چی برسید! اگه هنوز هم می خواید من با بانو ازدواج کنم تا اقامتم رو بگیرم باید بگم من این کار رو نمی کنم. من به خاطر خواسته های خودم با احساسات بانو یا هیچ دختر دیگه ای بازی نمی کنم!
نفسش رو بیرون داد: من دیگه این رو ازت نمی خوام چون بانو با وجود علاقه ای که بهت داره اما نسبت به ازدواج با تو مایل نیست! بانو و محمت قراره با همدیگه ازدواج کنن!
ابرو بالا انداختم: واقعا حقیقت داره؟
– چرا نباید حقیقت داشته باشه؟
– آخه فکر نمی کردم چیزی بینشون باشه… بانو خیلی به دیدنش نمی رفت.
– محمت خیلی سرش شلوغه. می بینی که خیلی هم اینجا نمیاد.
– پس چرا با همدیگه قرار ازدواج گذاشتن؟
قاطعانه گفت: از روی مصلحت! نمی خواستم شخص دیگه ای وارد خانواده مون بشه در ضمن اونا برای ازدواج با همدیگه نه مانعی دارن و نه مخالفتی!
لبخندی زدم و گفتم: پس براشون آرزوی خوشبختی می کنم!
– فقط می مونه یک چیز! بانو و محمت طبق قوانین از اموال من سهمی دارن که از قبل بهشون رسیده و حالا تو می مونی! چهار دنگ کارخونه رو برای تو در نظر گرفتم و همینطور زمین هایی که توی قیطریه ی تهران دارم و آپارتمانی که توی ببک دارم اینا تنها دارایی های من هستن که به تو می رسن. این عمارت برای خودم کافیه! پس اندازی هم که توی حسابم دارم برای مخارجم کافیه مگه من چقدر دیگه از عمرم باقی مونده؟
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد: من دست پسر ها و دختر های جوان تحصیل کرده ای که از ایران می اومدن و دنبال کار می گشتن رو گرفتم! به هر کدومشون توی کارخونه کار دادم… حالا هر کدومشون اینجا ازدواج کردن و صاحب فرزند شدن. ترک ها هم همینطور. ترک و ایرانی برای من خیلی فرق نداشتن من به انسانیت فکر کردم. این رو برای ریا کردن نگفتم! این رو گفتم که تو به خودت مغرور نشی سهند. یک شبه به ثروت می رسی اما این دلیل نشه که یادت بره قبلا کی بودی و چطور زندگی کردی! همیشه این یادت بمونه که هنوز افراد زیادی در دنیا وجود دارن که مثل گذشته ی تو زندگی می کنن. باز هم سکوت کوتاهی کرد…
– دو هفته ی دیگه وکیلم رو دعوت می کنم تا حقی که برات در نظر گرفتم رو بهت تحویل بدم! و تو در طول این مدت میری کارخونه تا محمت همه چیز رو درمورد کار بهت توضیح بده! راستی باید به فکر ادامه تحصیلت هم باشی.
بلند شدم و به سمتش رفتم دستش رو بوسیدم و گفتم: هیچ وقت حرف هاتون رو فراموش نمی کنم!
از اتاق عالیه خانوم که بیرون اومدم لبخندی به روی لب هام نشست. از پنجره ی کنار اتاقش به خیابون نگاه کردم. محمت در ماشین رو برای بانو باز می کرد و به روی بانو لبخند می زد! با دیدن این صحنه منم لبخند کم رنگی زدم. من جز ستایش با کی می تونم ازدواج کنم؟ اصلا کسی هست؟
هر دو سوار ماشین شده بودند و ماشین راه افتاد و من هنوز هم داشتم تماشاشون می کردم. بانو واقعا معرکه بود اما برای من نبود. نمی تونستم قلبم رو در اختیارش بزارم. من نمی تونستم با احساساتش بازی کنم. نمی تونستم کنار باشم و بهش عشق نورزم! این حق بانو نبود… اصلا بانو نباید جور مشکلات من رو بکشه.
******
دکمه ی بالایی کتم رو بستم و به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم. امشب عالیه خانوم یه مهمونی نسبتا بزرگ گرفته بود و تمام کارکنان کارخونه دعوت بودن.
توی آینه زل زده بودم و خودم و محمت رو می دیدم که تمام کارخونه ی بزرگ رو با هم زیر پا گذاشته بودیم و اون مثل یک برادر همه جا رو به من نشون می داد و از همه چیز برای من حرف می زد… توی آینه بانو رو می دیدم که پا به پای ما می اومد و حرفای محمت رو برای من ترجمه می کرد. و من هم سعی می کردم هر چیزی که بلدم بگم و محمت به تلفظ های اشتباه من می خندید و هر سه نفر دور هم خوشحال بودیم… برام عجیب بود که این دو نفر ذره ای حسادت و کینه توی دلشون نبود! اگر من نبودم بی شک تمام این اموال به بانو و محمت می رسید اما این دو نفر ذره ای به من حسادت نمی کردن و در عوض با من مهربون بودن و عین یه دوست واقعی رفتار می کردن. می دونستم که اینا همش کار عالیه خانومه. می دونستم که این رفتارشون از تربیتی که عالیه خانوم براش زحمت کشیده نشات می گیره و حتی خودشون هم همیشه ابراز قدردانی می کردن که عالیه خانوم براشون خیلی زحمت کشیده و اگه اون نبود معلوم نبود چه عاقبتی داشتن.
در اتاقم زده شده…
– ?Evet
صدایی از پشت در شنیده شد: منم بانو!
– می تونی بیای داخل!
وارد اتاق شد و من رو برانداز کرد. انگار با دیدنم توان حرکت نداشت. اونم مثل من مشکی پوشیده بود. یه پیراهن کوتاه آستین بلند که البته شونه هاش رو بیرون انداخته بود و مثل همیشه کفش های پاشنه دار که این بار پاشنه های باریکی هم داشتن! راستی خانوما چطور با این کفش ها راه می رن؟
– پایین همه منتظرتن.
جلوتر رفتم و گفتم: راستش یکم معذب بودم که دیر اومدم.
هول شده بود و این توی حرکات و لحن حرف زدنش به خوبی پیدا بود: نباید معذب باشی.
.. این مهمونی به افتخار تو گرفته شده، عالیه خانوم می خواد تو رو به همه معرفی کنه. میدونی چند تا خبرنگار پشت در عمارت جمع شدن؟
خندم گرفت: واقعا؟ آخه خبرنگار برای چی؟ چقدر همه چیز رو پیچیده می کنن!
– تو هنوز به زندگی اشرافی توی استانبول عادت نکردی! اینجا مردم ثروتمند همیشه توی دید خبرنگار ها هستن؛ قبلا که در موردش باهات حرف زدم!
با یاد آوری سوالات اون روز خبر نگار ها از بانو سرم رو پایین انداختم و خندیدم.
– به چی می خندی؟
– یاد اون روز افتادم که از رستوران عالیه خانوم بیرون اومدیم. سوالات خبر نگار ها!
سر تکون داد و چیزی نگفت بعد از کمی مکث گفت: خب دیگه وقتشه بریم پایین.
نا خواسته بازوم رو به سمتش گرفتم تا همراهیم کنه! این کار رو بدون نقشه ی قبلی و کاملا نا خواسته انجام دادم با دیدن بازوم که به سمتش بود توی چشم هام خیره شد. دستش رو جلو اورد اما مکث کرد. همچنان خیره تو چشمای همدیگه بودیم. توی نگاهش چیز عجیبی دیده می شد که من نمی فهمیدمش! بالاخره بازوم رو گرفت و لبخند محوی زد. شونه به شونه ی هم قدم می زدیم و با غرور به سمت پله ها رفتیم. مثل دو تا سلبریتی رفتار می کردیم! و من نمی دونم این همه غرور از کجا برام پیدا شد! اما نه… من نمی خوام توی این مراسم، مغرورانه برخورد کنم پس لبخند رو به روی لب هام اوردم. هنوز بالای پله ها ایستاده بودیم که نگاه همه به سمتمون چرخید. عالیه خانوم روی همون ویلچر شیک همیشگیش در راس همه ایستاده بود. با دیدنم با همون صدای نسبتا چروکیده اما محکمش گفت:
برادر زاده ام… سهند هدایتی!! بیا پسرم…
سهند هدایتی! چقدر برام نا آشناست. صدای دست زدن ها که توی سالن بزرگ پیچید هیجان زده ام کرد. سعی داشتم خنده ی از سر خوش حالیم رو پنهون کنم اما خیلی موفق نبودم.
بانو بازوی من رو چسبیده بود زیر گوشم گفت: خیلی به چاپلوسی یه عده توجه نکن!
بالاخره از پله ها پایین اومدم و بانو بازوی من رو رها کرد و به سمت چند تا خانوم رفت.
یه عده اطرافم رو گرفتند و توی دست هر کدومشون یه پیاله ی کوچیک مشروب بود. محمت بهم تعارف کرد اما رد کردم. نمی خوام حالا که وارد همچین جمعی شدم دیگه کاملا ازشون تقلید کنم! محمت و مرد های دیگه می خندیدن و من خیلی سر از حرف هاشون در نمی اوردم و فقط به پیروی از اون ها به یک لبخند بسنده می کردم. بانو کنارم اومد و گفت: نکنه یه وقت حوصله ات سر بره؟
– چطور؟
– آخه همه ی اینایی که اینجا هستن ترکی صحبت می کنن و تو چیزی از حرفاشون متوجه نمیشی!
– نه کاملا!
مشروبش رو به سمتی اشاره داد و گفت: می خوام تو رو با چند نفر آشنا کنم!
قدم برداشت و دنبالش راه افتادم. چهار مرد دور هم جمع بودن و بلند بلند می خندیدند. من و بانو که کنارشون قرار گرفتیم حرف هاشون رو قطع کردن و با لبخند به ما نگاه کردن.
به سمتشون اشاره کرد و خطاب به من گفت: هم وطن های تو ان!!
با شنیدن اسم هم وطن دستم رو به سمتشون دراز کردم و گرم فشردم.
***** ستایش
در مغازه رو باز کردم و وارد شدم. حسام سر بلند کرد و با دیدنم جا خورد. از وقتی که سهند رفته این دومین باریه که سر و کله ام اینجا پیدا میشه. جلو رفتم و زیر لب سلام کردم و اونم جوابم رو داد.
– مشکلی براتون پیش اومده خانوم همایونفر؟
سر بلند کردم و بی هیچ مقدمه ای گفتم: اینکه اسم همایونفر ها رو یدک می کشم مایه ی شرمساریمه! من… من…
لبم رو گزیدم و سرم رو پایین انداختم!
– کاری هست که کمکی از دستم بر بیاد؟
نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم… خجالت می کشیدم؛ ولی از چی؟
– رفته بودی استانبول؟
این بار خجالت رو کنار گذاشتم و سر بلند کردم و ادامه دادم: دیدیش؟؟
من منتظرم یه چیزی بگو حسام! بگو که اون رو دیدی، بگو که حالش خوبه!
– دِ نمی بینی انتظارمو؟؟ حال و روزم به چشم هیچکس نمیاد؟
بی پرده گفت: اون می خواد ازدواج کنه!
حرفش عین پتک روی سرم فرود اومد. چشم ازش برداشتم تا متوجه نشه به یکباره چقدر پر از اشک شدن. نگاهم رو به زمین دوختم. تنم یخ شده بود.
صدام لرزون و کم جون شده بود: با کی؟
– اون باید اقامت استانبول رو بگیره مجبوره که ازدواج کنه. با یه خانوم ترک!
توی چشم هاش نگاه می کردم و با شنیدن هر حرفش سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم… تاسف به خاطر اینکه چه غیر منتظره همه چیز رو بهم ریختن و راه من و سهند رو از هم جدا کردن.
– این امکان نداره! اون به خاطر خودش کسی رو زیر پا نمی گذاره! من سهند رو خیلی بهتر از همه می شناسم!
– خیلی متاسفم ستایش خانوم. اون دختر توی ترکیه به عنوان یه ثروتمند معروفه و از طرفی هم دختر خونده ی عمه ی سهندِ.
سرم رو تکون دادم و چینی به بینیم انداختم و با نفرت گفتم: شاید هم به خاطر شهرت و پول؟؟
قاطعانه گفت: نه! من این رو نگفتم که به این نتیجه برسید! من فقط می خوام به شما بفهمونم ازدواج کردید و اونم داره همین کار رو می کنه!
تندی از جام بلند شدم و گفتم: ولی من مجبور شدم!
– اون هم مجبوره!
صدام نا خواسته بالاتر رفت. خشم توی صدام مواج بود: ولی من به خاطر اون ازدواج کردم و اون به خاطر موقعیت خودش!!
فرصت ندادم چیزی بگه و از مغازه خارج شدم. اشک هام سرازیر شده بودن .
باورم نمی شد ازدواج کنه این امکان نداشت! صدایی توی سرم بهم دستور فکر کردن می داد… اون حقشه که ازدواج کنه! بالاخره باید این اتفاق می افتاد؛ ولی نه! من نمی تونم. طاقتش رو ندارم. تحملش رو ندارم! یه کاری کن خدا… ولی آخه… به دیوار تکیه دادم و اشک های روی صورتم رو پاک کردم. باید یه راهی باشه خدا… مگه نه؟؟
– بگو که داری می بینی؟؟
سر پایین انداختم و قطره ی اشکم روی کفش هام چکید. قدم برداشتم و با هر قدمم یه اشک می ریختم. پلک می زدم و با هر پلکم خیسی مژه هام رو احساس می کردم. تو این مدت هر دو باری که به این مغازه سر زدم… تو راه برگشت به گریه افتادم! بار اول به خاطر بی خبری و این بار به خاطر با خبر شدن! دنیا به کدوم سازت برقصه ستایش؟ چی از جون سهند میخوای؟
نمی تونستم راه برم دلم میخواست یه گوشه بشینم و زار بزنم. چه روزایی که ما توی رویاهامون می دیدیم! بازم به دیوار تکیه زده بودم. شونه هام می لرزیدن… ضجه می زدم و تک پرسوناژ شده بودم واسه مردم!
– دِ آخه یه زنگ بزن لعنتی… تو انقدر بی رحم بودی؟
روی پاهام سر خوردم و اشک هام بی وقفه می باریدن.
– ستایش خانوم!
سر چرخوندم به سمت صداش. حسام بود که به سمتم دویده بود.
– لطفا بلند شید ستایش خانوم، انگار متوجه ی موقعیتتون نیستید! مردم دارن نگاه می کنن، هزار جور فکر می کنن.
– برام مهم نیست حسام… هیچی برام مهم نیست. من دارم این حجم دلتنگی رو بالا میارم .دلم پر شده جا نداره که بازم بریزم توش.
ضجه زدم …
– تو هم که نمیخوای کمکم کنی!
– من کاری از دستم بر نمیاد… خودتون هم که می دونید!
با چشم های خیس نگاهش کردم و گفتم: یعنی حتی نمیتونی کاری کنی که من باهاش حرف بزنم؟
کلافه گفت: ستایش خانوم! این حق میکائیل نیست! بین شما و سهند هرچی بوده تموم شده.
نباید خودتون رو درگیر کنید. آرامش رو توی زندگیت با میکائیل پیدا کن!
– تو چی میفهمی از فاصله ی قلبی من و میکائیل؟ من و میکائیل هیچ سنخیتی باهم نداریم.
وجودمون کنار همدیگه از روی مصلحت و اجباره نه از روی عشق و علاقه!
قاطعانه گفت: اون چی؟ اون هم همین فکر رو میکنه؟
زبونم بند اومد. اون این فکر رو نمیکنه!
با تاکید دوباره پرسید: همین فکر رو میکنه ستایش خانوم؟
بلند شدم و مثل یک شکست خورده ی واقعی از حسام دور شدم. من احساسم رو نمی تونم تغییر بدم. این رو میکائیل خیلی خوب میدونه.
***** سهند
همه به سمتم می اومدن و سعی داشتن بیشتر باهام آشنا بشن و گاهی هم سوالاتی می پرسیدن که جواب دادنش سخت بود اما بانو و محمت مثل همیشه به من کمک می کردن.
بعد از شام وکیل عالیه خانوم با اجازه ی موکلش پرونده های توی کیفش رو روی میز گذاشت و از همه دعوت به سکوت کرد. من و عالیه خانوم در کنار هم نشسته بودیم و وکیلش رو به جمع به ترکی صحبت می کرد. عالیه خانوم دستم رو محکم گرفت و آروم گفت:
مبادا یه روز نا امیدم کنی پسر!
– امیدوارم که واقعا اینطور نباشه.
آقای وکیل سکوت کرد و عالیه خانوم رو به جمع کرد و گفت: امشب شما رو به اینجا دعوت کردم تا برادر زاده ی عزیزم رو که سال ها دوریش رو تحمل کردم به شما معرفی کنم. سهند، بانو و محمت تنها وارثان من هستن و من امشب قصد دارم اموالم رو به وارثینم بسپرم.
لبخند به لب داشتم و احساس پیروزی و قدرت می کردم وقتی که اسناد رو به روم قرار گرفتن و من بعد از مطالعه امضا می کردم. عالیه خانوم هم همینطور. جمع بزرگ و شادی داشتیم صدای خنده هامون بالا گرفته بود. یهو صدای جیغ چند زن بینمون سکوت ایجاد کرد و همه متعجب به همدیگه خیره شده بودیم. هنوز چند امضا باقی مونده بود که دو تا از محافظینم پسر جوونی رو دست بسته به سمت سالن اوردن با شنیدن صدای آشنای پسر مثل برق گرفته ها از جام پریدم و بی اختیار گفتم: میعاد؟؟
عالیه خانوم: کی؟!
مهمان ها کنار رفتن و من بالاخره تونستم چهره ی میعاد رو ببینم که بین احمد و هاکان گیر افتاده بود. چهره ی خشم آلودش رو به من دوخته بود و داد زد: بالاخره گیرت اوردم عوضی!
از دیدنش جا خورده بودم: میعاد…
بانو نگاهی به هر دومون انداخت و از کنارم رفت. جلو تر رفتم. میعاد هنوز بین چنگال احمد و هاکان گرفتار بود.
– تو اینجا چیکار می کنی؟ چرا اینجوری به دیدنم اومدی؟
پوزخند زد: خودت رو به اون راه نزن سهند! من عزرائیلتم!!
تو چشم های هم خیره بودیم .
سر و صورتش تکیده بود! اعتیاد توی چهره اش فریاد می زد. زیر چشماش گود افتاده بود و دندون هاش بی ریخت شده بودن… آخ میعاد… آخ!
– ببین اعتیاد چی به سرت اورده بدبخت!
– آره خوب ببین! این وضعیت منه؛ اما تو چی؟ ببین چقدر آدم دورت جمع شدن… ولشون کنی کفشتو لیس میزنن!
– چرند نگو میعاد.
– مادرم به خاطر تو مرد سهند! قلبش ایستاد و سکته کرد.
صدام رو بالا بردم: قاتل مادرت سورنِ. سورن باعث شد طاهره خانوم سکته کنه.
فریاد زد. صداش انقدر بلند بود که به لرزه افتاده بود: اومدم انتقام بگیرم ازت سهند! اگه مَ ردی به اینا بگو دستم رو ول کنن!
جلو رفتم و یقه اش رو قاپیدم: فکر کردی خبر ندارم از ایران فرار کردی؟ چی به سر اون دختر اوردی؟ هیچ خبر داری؟ درسته خیلی وقته که اومدم استانبول اما ایران تو مشت دستمه بیچاره! با پای خودت اومدی تو دام من! پس زر زر اضافی ممنوع!
یه اشاره کردم و از جلوی چشمام بردنش. هنوز هم داد و بیداد می کرد. بانو نزدیکم شد و زیر گوشم گفت: بچه ها میگن اسلحه داشته! اما چون آدم زبر و زرنگی نبوده نتونسته قِسر در بره!
همه ی جمع هاج و واج داشتن به من نگاه می کردن اما این عالیه خانوم بود که با خونسردی تمام نگاهم می کرد. دستم رو لای موهام کشیدم و با یه معذرت خواهی به خواسته ی عالیه خانوم که ازم می خواست برگردم و بشینم احترام گذاشتم.
*****
روی پله ها نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. من حالا یه شخص ثروتمند بودم! کی باورش می شد؟ حتی خودمم باور نمی کردم از بس که عجیب بود! من و ثروت هیچ سنخیتی با هم نداشتیم؛ ولی حالا…
– میعاد رو منتقلش کردیم به یه اتاق بدون پنجره. هاکان مراقبشه که دست از پا خطا نکنه.
بانو کنارم نشست و دستش رو زیر چونه زد.
– به چی فکر می کنی سهند؟
– هیچی.
– میخوای با میعاد چیکار کنی؟ میدونی که نمیتونی نگهش داری. هم خودش خطرناکه هم وجودش در کنار تو. برات دردسر میشه.
نفسم رو بیرون دادم و کلافه گفتم: نمیدونم بانو! درمورد میعاد واقعا نمیدونم کدوم راه درسته که برم.
– از چی می ترسی؟
– از اینکه اگه علیه میعاد کاری کنم نتونم توی اون دنیا تو روی آقام و طاهره خانوم نگاه کنم!
دلسوزانه گفت: ولی اگه اونو نگه داری توی جرمش شریک میشی. سهند تو باید خیلی مراقب باشی. تو آدم خیلی خوبی هستی، تو واقعا پاکی نباید به خودت اجازه ی تغییر کردن رو بدی.
– زمونه آدم رو خیلی عوض می کنه. کینه به دلت می زاره!
– درکت می کنم! به خاطر همین هم میگم باید خیلی فکر کنی تا تصمیم درست رو بگیری
؛ ولی سهند! اینو بدون که میعاد برای پدر و مادرش پسر خوبی نبوده. خودت که می گفتی چقدر این اواخر مادرش رو اذیت کرده. توی ایران دنبالشن، میدونی اگه توی خونه ی تو پیداش کنن چی میشه؟ فکر می کنن تو بهش پناه دادی از اون ور هم سورن و آدماش دوباره برات داستان می سازن. به همه چیز خوب فکر کن سهند!
– تو اگه به جای من باشی چیکار می کنی؟
مکث کرد…
– من…
قاطعانه ادامه داد: میعاد رو تحویل پلیس می دادم!
توی چشماش نگاه کردم. هیچ تردیدی توشون پیدا نکردم. یه دفعه با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت: من واقعا معذرت می خوام!
شونه بالا انداختم و گفتم: به هر حال تو نظرت رو گفتی!
– آه… نه… راستش به خاطر چیز دیگه ای بود!
سرم رو سوالی تکون دادم… لب گزید.
– اون شب توی کشتی… من… من واقعا حال خودم رو نفهمیدم!
نگاهم رو از چهره ی خجالت زده اش برداشتم و گفتم: یادم نمیاد! راستی بهم بگو از خودت و محمت چه خبر؟
– من درخواست ازدواجش رو قبول کردم.
– دلت هم همین رو می گفت؟
– خب… محمت پسر خوبیه من از بچگی می شناسمش!
***** ستایش
– من دیگه باید برم.
– خیلی خوش اومدید خانوم!
مکثی کردم و به سمت پرستار برگشتم.
– راستی… مادرش سراغی ازش می گیره؟
– بله خانوم. یک بار اومدن و بهش سر زدن. ایشون توی استرالیا زندگی می کنن.
یک تای ابروم رو بالا دادم و گفتم: جدا؟!
شونه بالا انداخت. خداحافظی کردم و از خونه ی هدایتی بیرون زدم. سوار آژانسی شدم که به سراغم اومده بود. پرستار بی وقفه از بهونه گیری های تینا حرف می زد. تینا دختر لجباز و یکدنده ای بود. قابل حدس بود که با این اتفاق رفتارش غیر قابل تحمل تر شده باشه! تینا و حرف هاش هنوز جلوی چشم هام بودن…
” هنوز هم مثل همیشه لباس های عروسکی و ملوس می پوشید توی خونه! کنار تختش نشسته بودم و به چهره ی جدیدش نگاه می کردم. خواب بود و من تنها رو به روش نشسته بودم. بیست دقیقه بود که توی این حالت نگاهش می کردم تا اینکه بالاخره چشم هاش رو باز کرد.
– کسی اینجاست؟
لبخند زدم و گفتم: سلام عزیزم. فکر نمی کردم این موقع روز خواب باشی!
بلند شد و نشست. کمکش کردم.
– شمایی خانوم هماینفر؟
– بله عزیزم خودمم.
بالشتش رو پشت کمرش گذاشتم و تکیه داد. برگشتم و روی صندلی نشستم.
– دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم! پوسیدم تو این خونه. باورت میشه حتی توی حیاط هم نمیرم؟
یک تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: آخه چرا؟
– نمی خوام کسی منو اینطوری ببینه! از این پرستاره هم اصلا خوشم نمیاد. تحمل غر زدن های منو نداره!
کمی خندیدم و گفتم: مگه غر میزنی؟
مظلومانه گفت: کاش تو پرستارم بودی ستایش! به نظرم ما با هم کنار میایم درسته یه زمانی از تو بدم می اومد؛ ولی حالا اوضاع فرق کرده. راستش وقتی می بینم تو چقدر به دیدنم میای و برام گل میاری از رفتار گذشته ام با تو پشیمون میشم!
لبخند رو ی لب هام محو نمی شد.
– تو چقدر آروم شدی!
در تمام مدت همش به یک قسمت زل زده بود و من می دونستم الان دنیاش چقدر تاریک شده…
– ازش خبر داری؟
چشم هام رو ریز کردم و با تعجب گفتم: از کی؟
– از سهند!
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: من دیگه ازدواج کردم تینا!
– میدونی چرا از تو بدم می اومد؟ چون تو باعث شدی توی روز تولدم خجالت بکشم!
جا خوردم و با تعجب پرسیدم: من؟
– آره! از سهند خواسته بودم که جلوی چند تا از دوستام نقش دوست پسرم رو بازی کنه؛ ولی اون به خاطر تو قبول نکرد. می گفت به تو وفاداره.
آهی کشید و ادامه داد: من توی عمل انجام شده قرارش دادم و چون اون قبول نکرد من بدجور جلوی دوستام که اتفاقا ازشون متنفر بودم، ضایع شدم.
کمی سکوت کرد و دوباره برام حرف زد: میدونی با این اتفاقی که برام افتاده خیلی چیزا فهمیدم! می خوام از این به بعد توی انتخاب دوستام بیشتر دقت کنم. البته… فکر نکنم دیگه کسی باهام دوست بشه!
شونه بالا انداخت و ادامه داد: خیلی بی ریخت شدم. نه؟
از روی صندلی بلند شدم و رفتم کنارش روی تختش نشستم. دستش رو توی دستام گرفتم و گفتم: منم دوستی ندارم. نظرت چیه از این به بعد با هم دوست باشیم؟!
– تو از من کینه ای به دل نداری؟
– چرا باید داشته باشم؟
– به خاطر بد رفتاری هایی که باهات داشتم! می دونی ستایش؟ منم مثل تو دوستش داشتم .
البته میدونم به عمیقی حس تو نبود… جز عشق های گذرا بود”.
پیامی که روی گوشیم اومد من رو از فکر تینا بیرون کشید. میکائیل بود.
– من اومدم خونه عزیزم. منتظرتم.
کرایه رو پرداخت کردم و پیاده شدم. میکائیل امروز از ماموریتی که سورن و بابا براش جور کرده بودن برگشته بود. هرچند من مخالف بودم که بره؛ ولی رفت!
کلید انداختم و وارد واحدمون شدم. گلبرگ های رز قرمز روی سرامیک های کف خونه فرش شده بودن. با دیدنشون جا خوردم. جلوتر رفتم و سقف پر بود از بادکنک های هلیومی قرمز و سفید با اون ربان های بلندشون که روی سرم می خوردن…
یه کیک با جثه ی متوسط روی میز بود که روش نوشته بود “همسر عزیزم تولدت مبارک” و شمع بیست و هشت روی کیک خودنمایی می کرد.
دستاش رو از پشت روی چشمام گذاشت و غافلگیر ترم کرد. از روی شال، گردنم رو بوسید و زیر گوشم نجوا کرد: تولدت مبارک عشق من…
به سمتش برگشتم و با تعجبی آمیخته به خوشحالی توی چشم هاش نگاه کردم. زبونم بند اومده بود از این غافلگیری. به خودم که اومدم من رو توی آغوشش جا داده بود و بار ها بار ها گونه و پیشونیم رو می بوسید.
از آغوشش بیرون اومدم و قدرشناسانه نگاهش کردم.
– اصلا انتظارش رو نداشتم!
– پس کلی غافلگیرت کردم!
– آره واقعا… خیلی.
دستم رو گرفت و با هم روی مبل دو نفره ی پشت میز نشستیم و از من خواست شمع بیست و هشت سالگیم رو فوت کنم و من هم همین کار رو کردم. به رو به رو اشاره داد و گفت: دوربین رو می بینی؟ روشن بود و از لحظه ی ورودت به خونه تا همین الان مشغول فیلم گرفتنه!
خندیدم و گفتم: پس منم برای یه بار هم که شده جلوی دوربین مخفی قرار گرفتم.
من رو به خودش چسبوند.
– میدونی چقدر برام مهمی؟ تو خیلی برام عزیزی ستایش. دوست داشتی ترین زنی هستی که تا حالا دیدم! من توی به دست اوردنت خودخواهی کردم اما درک کن که چاره ی دیگه ای نداشتم. من عاشق بودم ستایش… هنوز هم هستم.
دستم رو بالا برد و بوسه ای به پشت دستم زد.
لب تر کردم و گفتم: من از بودن کنار تو راضی ام. میدونی میکائیل… من… من از این بابت که تو با من مهربونی خوشحالم. چطور برات بگم… یعنی اینکه …
می خواستم بگم بعد از سهند هیچ مردی تو نمیشه! می خواستم بگم حالا که قسمت سهند نشدم از بین مرد های باقی مونده تو از همه بهتری… ولی نشد که اینا رو بگم. نشد که آشکارا میکائیل رو یک پله از سهند پایین تر بنشونم!
– من فردا شب باید برم.
– باز هم؟ این بار کجا می خوای بری؟
نفسش رو بیرون داد و گفت: نمی خوام تولدت رو خراب کنم عزیزم. بعدا درموردش حرف می زنیم.
چاقو رو به دستم داد و با خنده گفت: نمیخوای یه تیکه کیک بدی دست شوهرت؟
لبخندی زدم و کیک رو بریدم.
*****
غذایی که از دیشب مونده بود رو گرم کردم و روی میز گذاشتم. در حالی که برای خودش غذا می کشید گفت: به به… دلم واسه دستپختت یه ذره شده بود!
– این رو کسی باید بگه که مدت خیلی زیادیه دستپختم رو نخورده.
– یک هفته دیگه… به نظر من زمان کمی نیست.
– هنوز هم نمیخوای بگی؟
– چی رو؟
– اینکه کجا میخوای بری… میکائیل کافی نیست؟ بزار در آرامش زندگی کنیم. این تنها خواسته ی منه. یا اینکه …
کمی مکث کردم و ادامه دادم: هر جایی میخوای بری من رو هم با خودت ببر. من دیگه نمی تونم تو این خونه تنهایی سر کنم!
– میری پیش مادرت تا من برگردم.
– خودت که میدونی! بعد از مرگ خاله طاهره دیگه پام رو اونجا نزاشتم. فقط با مامان هر از گاهی بیرون قرار می زارم.
– پس مادرت میاد اینجا پیشت.
– منوچهرخان محدودش کرده از بس که مامان پا رو دمش می زاره. مامان زیاد با بابا دهن به دهن میشه. اونم عصبیه دیگه!
اهمیتی نداد و به غذا خوردنش ادامه داد. گفتم: شنیدی چی میگم میکائیل؟ هر جا میری من رو با خودت ببر!
قاشق و چنگالش رو انداخت روی بشقاب گفت: دِ نمیشه دیگه… من که پی تفریح نمیرم!
– میدونم! میدونی تازگیا چقدر من رو تنها می زاری؟ همش درگیر سفر هایی هستی که سورن می فرستت.
دستش رو بالا اورد و سعی کرد با آرامش حالیم کنه.
– این بار به سورن مربوط نیست ستایش! من خودم می خوام برم. ازت هم می خوام نشون ندی که من دارم کجا میرم. نمی خوام کسی بفهمه! این به نفع همه مونه. البته این بار هم اروپا رفتنم اصلا به سورن مربوط نبود. ستایش اینا باید بین خودمون بمونه، می فهمی که؟
نگران شدم. حرفاش بوی خوبی نمی داد. با چشم هایی مشکوک و نگران خیره نگاهش کردم و گفتم: واضح حرف بزن میکائیل… میخوای چیکار کنی؟
سکوت بینمون جاری شد. به سبیل هاش دست کشید و خیره ی میز شد. داشت فکر می کرد؟ به چی؟ من هنوز هم توی همون حالت بهش زل زده بودم.
– می دونی ستایش؟ من… با خواسته ای که داشتم تو رو خیلی رنجوندم. من برای به دست اوردنت معامله کردم!
بغض به گلوم چنگ زد و چشم هام اشکی شدن. نگاهم رو ازش گرفتم تا خودم رو کنترل کنم. نمی خواستم من رو در حال گریه ببینه.
– من با منوچهر خان و سورن معامله کردم که در عوض کاری که باید براشون انجام می دادم اونا هم تو رو به من بدن. با سهند هم معامله کردن تا در عوض دست برداشتن از تو خواهرش رو بهش بدن! می دونم این چیزا رو خودت میدونی؛ ولی من دارم می سوزم وقتی می بینم بعد این مدت هنوز خودم رو توی دلت جا نکردم و تو داری آب میشی!
قاطعانه و سریع گفتم: زدن این حرف ها معنی نداره میکائیل!
بهم شوک وارد کرد وقتی که گفت: من می خوام برم استانبول به دیدن سهند!
با شنیدن حرفش سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. تپش قلب گرفتم از حرف ناگهانیش…
– به خاطر همین نمی خوام سورن بفهمه! می خوام به سهند توی یه مسئله کمک کنم. وگرنه ممکنه در خطر باشه.
بغضم رو قورت دادم و نگران پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟
– فعلا ازم توضیح نخواه ستایش! خودت دیگه متوجه هستی که می خوام چیکار کنم! پس درک کن که باید صبور باشی و کسی نفهمه!
ملتمسانه گفتم: بزار من باهات بیام…
توی چشم هام زل زد. انگار داشت به التماسم فکر می کرد!
– نه! نمیتونم تو رو با خودم ببرم. همین جا بمون. فقط نباید کسی بفهمه که من از کشور خارج شدم.
اشک ریختم و دویدم سمت اتاق. خودم رو روی تخت خواب انداختم و زار زدم. دلم گواهی بد می داد. خیلی وقت بود که نگران میکائیل بودم! منو دل نگرونی واسه میکائیل؟ باور کردنیه؟!
به سمتم اومد و کنارم نشست. صدای نفس هاش رو می شنیدم. خم شد و پشت گردنم رو بوسید و بعدش هم مشغول نوازش کردن مو هام شد اما من همچنان اشک می ریختم.
– آخه گریه ات برای چیه؟
– بسه میکائیل… تمومش کن!
– چی رو؟ از چی حرف می زنی؟
سر بلند کردم و نشستم. هق هق می کردم.
– سورن خطرناکه! سورن بی رحمه! توروخدا بس کن میکائیل… بزار آروم کنار هم زندگیمون رو بکنیم.
– نمیشه! تو نمیدونی ستایش! کسی که وارد این بازی ها میشه دیگه نمیتونه خارج بشه! باید تا تهش بره! مثل یه دایره می مونه همه دور هم می چرخن!
– تو می خوای چیکار کنی؟
– فقط می خوام قبل از اینکه سورن برای کسی مشکل ایجاد کنه نقشه هاش رو از بین ببرم
. همین!
گیج و منگ نگاهش کردم…
– تو واقعا کی هستی میکائیل؟ به نظرم این وسط تو نه سفید بودی نه سیاه! تو خاکستری هستی!
خنده ی تلخی به لبش اومد و بغلم کرد.
****** میکائیل
توی آغوشم خوابش برده بود. سرش رو روی بالشت گذاشتم و پیشونیش رو بوسیدم. ستایش تازگیا نگران شده بود و این احساسش رو مدام ابراز می کرد. از سورن وحشت داشت! ستایش از برادر خونی خودش وحشت داشت! همه این وحشت رو داشتن؛ اما من نمی ترسیدم! از سورن نمی ترسم که همچین تصمیمی گرفتم. می خوام با همین دست های خودم نابودش کنم! هرکسی هم به جای من بود وقتی سهند رو توی اون موقعیت می دید روش حساب می کرد! کی فکرش رو می کرد یه روز سهند به همچین جایی برسه؟! سهند یه گزینه ی خطرناکه برای سورنِ… این رو همه میدونن.
پرده ی اتاق رو کنار زدم و به سوسوی چراغ های ساختمون های بلند شهر نگاه کردم. برج میلاد از دور پیدا بود… خیره شدم به بلنداش.
سهند همیشه برای سورن خطرناک بود! این سهند واقعا چه موجودی بود که وقتی هیچی نداشت و فقط یه پسر ساده بود باز هم سورن ازش می ترسید و قصد نابود کردنش رو داشت؟ سهند جلوی چشم هام اومد که چطور ازش محافظت می شد! وقتی توی اون وضعیت دیدمش احساس کردم دارم یه شخص مهم سیاسی رو می بینم نه سهند رو! از کجا به کجا رسیدی تو پسر؟!

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن