رمان دومینو پارت۱۱

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

بابا تا اینو شنید با خنده دوید سمتم و منم جیغ زنان دویدم سمت میز شام. بچه که بودم همیشه بابام نازمو می خرید به حدی که مامان همیشه بهش می گفت این کار رو نکن بچه لوس میشه! نمیدونم چرا با وجود اون همه نازکشی از طرف بابا رابطه مون زیاد تعریفی نیست
!
– حالا چی شده که تینا خانوم شام تدارک دیده؟
شونه بالا انداختم و لبخند به لب گفتم: همینجوری دور همی!
بابا اینقدر عاشق کلم پلو بود که بی هیچ حرف دیگه ای شروع به غذا خوردن کرد. اونم تند تند! حواسش کاملا به غذا خوردنش بود. گوشیم رو مخفیانه از جیبم بیرون اوردم و زیر میز شروع به نوشتن کردم: الان وقتشه.
وقتی خیالم راحت شد که پیام ارسال شده گوشیم رو توی جیبم گذاشتم و سعی کردم هر طور شده حواس بابا رو پرت کنم. شروع کردم از هر دری حرف زدن… از خاطرات بچگی تعریف کردم تا اینکه امشب چطوری با کمک خدمتکار خونه غذا پختم .یک آن سایه ی میعاد و دوستش رو دیدم که از روی دیوار رد می شد! در رو براشون باز گذاشته بودم تا مجبور نباشن از روی دیوار بیان توی حیاط. فقط همون سایه… دیگه هیچی ندیدم و قصد هم داشتم چیز دیگه ای نبینم تا بابا هم مشکوک نشه! می دونستم که فقط چند روز وقت داریم وگرنه بابا همه چیز رو می فهمید.
*****
سهند
“به عزت و شرف لا اله الا الله”…
و جمعیت تکرار کرد… “لا اله الا الله”…
و همه چیز از این بالا قابل رویت است… یک زن میانسال و یک زن جوان که گریه می کنند… پسر بچه ای که به زن جوان آویزان است… مردی که در یک گوشه مردانه می گرید… پسر جوانی که ریز می خندد اما سر به پایین انداخته و ادعا می کند که در حال گریه است… و مردی که در دور دست به تنهایی کلنگ می زند و صدای کلنگ زدنش به وضوح شنیده می شود…
– من نمردم…..
کسی نمی شنود… گلویم می سوزد و کسی صدایم را نمی شنود …
من را در قبر می گذراند، عجیب بود که سرمای خاک نه تنها برایم ترسناک نبود بلکه التیام بخش هم بود! خاک بر سرم ریخته می شود… فریاد هایی که می کشم باعث می شود خاک به درون حلقم فرو برود. چه طعم بدی دارد! نمی بینند این جنازه ای که درون قبر گذاشته اند تکان می خورد؟؟
– من نمردم….
جسمم را می بینم که بلند می شود و باری دیگر و این بار تا آخرین حد توانش فریاد می کشد: من نمردددددم….
بانو تندی اومد تو اتاقم و لامپ رو روشن کرد… ترسیده بود!
– سهند؟ چیزی شده؟
به صورتم دست کشیدم… خیس عرق بود! همه ی بدنم از عرق خیس شده بود. طول کشید تا بفهمم همه ی چیزایی که دیدم یه خواب بودن .
بانو نزدیک شد و رفت سمت پارچ و لیوان کنار تختم و برام آب ریخت.
– بیا یکم آب بخور!
لیوان آب رو از دستش گرفتم اما قبل از اینکه بخورم پرسیدم: اونا کی بودن؟
– کیا؟
– اون دو تا زن… اون مرد… اون بچه…
دست روی شونه ام گذاشت و گفت: فقط یه خواب دیدی سهند… یکم آب بخور!
لیوان آب رو سر کشیدم… خیلی خنک نبود؛ اما حالم رو جا اورد.
– ببخشید که بیدارت کردم بانو!
– نه… من بیدار بودم داشتم توی اتاقم تلویزیون می دیدم .
لیوان رو از دستم گرفت و گفت: الان بهتری؟
سر تکون دادم.
– مثل اینکه خیلی خواب بدی دیدی!
– نمیدونم.
خندید و گفت: از خواب های ترسناک متنفرم… بچه که بودم خیلی خواب ترسناک می دیدم؛ ااما حالا خیلی پیش نمیاد.
دراز کشیدم و چیزی نگفتم. پتو رو کشید روم و گفت: من میرم که تو هم بخوابی… شب بخیر.
خواست بره که مچ دستشو گرفتم!
– بمون!
برگشت و با تعجب نگاهم کرد.
– چیزی شده؟
غمگین گفتم: من خیلی احساس تنهایی میکنم بانو… من خیلی تنهام… خیلی …
– تو تنها نیستی سهند! سعی کن به خودت بیای. تو یه دوست خوب داری… حسام رو میگم
. اما من حتی از داشتن یه دوست خوب هم محرومم.
کنار تختم روی زمین زانو زد و دستم رو میون دستاش گرفت.
– از وقتی که باهات آشنا شدم حتی یه بار از ته دل نخندیدی!
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: من خیلی وقته که مردم بانو… فقط نفس می کشم که مادرم ناراحت نشه!
ثانیه های زیادی توی چشمام خیره شد تا بالاخره نگاهش رو ازم گرفت و به یک نقطه ی نامعلوم چشم دوخت.
– میدونی سهند؟ احساس میکنم گذشته ام فقط یه خواب بوده!
یه بار دیگه توی چشمام نگاه کرد؛ اما این بار چشمای پر از اشکش توی تاریکی می درخشیدند. ادامه داد: یه خواب که همین دیشب دیدم و وقتی که امروز صبح از خواب بیدار شدم برای همیشه تموم شد… احساس میکنم با پدر و مادرم سال هاست که فاصله دارم بیشتر از اونی که هست!
دستم رو از توی دستاش بیرون اوردم و این بار من دستاشو محکم گرفتم و گفتم: منم همین احساس رو نسبت به گذشته ام دارم خیلی دردناکه وقتی که میدونی دیگه هیچی بر نمی گرده!
اشکاش رو از روی گونه هاش پاک کرد و گفت: دلم خیلی تنگ شده سهند… برای اونایی که هیچ خاطره ای باهاشون ندارم! توی دانشگاه که بودم خیلی مشکلات داشتم. از اونجایی که از قشر ثروتمند جامعه بودم خیلی بهم توجه می شد، بچه های دانشگاه کلی حرف واسم دراورده بودن کلی شایعه درموردم پخش شده بود… یکی می گفت مادر پیرش ایرانیه و باباش ترک بوده. می گفتن پدر و مادرم از هم جدا شدن. خیلی منزوی بودم… حتی با یه نفر هم دوست نبودم که اصل زندگیم رو بهش بگم؛ اما بالاخره تونستم تحصیلاتمو توی اون دانشگاه تموم کنم. توی کارخونه ی خودمون پیش محمت شروع به کار کردم همه فکر می کردن محمت نامزدمه! روزنامه ها عکس هامون رو با هم چاپ می کردن تا اینکه هر دومون اعلام کردیم که ما نامزد نیستیم از همون اول هم نبودیم .
در حالی که صورتش از اشک خیس بود خندید و ادامه داد: بعدش میدونی چی شد؟ شایعه شد که ما نامزدیمون رو بهم زدیم! گاهی وقتا درمورد روابط عاشقانه ام با مرد های مشهور می نوشتند. گاهی وقتا از سفر های پر هزینه ای که داشتم حرف می زدن… از لباسایی که می پوشیدم… از قیمتشون… هر هفته عکسام توی مجلات مد پخش می شد. توی خیابون راه می رفتم ازم عکس گرفته می شد به عنوان دختر خونده ی یک ایرانی پولدار. تا وقتی که اوضاع خوب بود از این چیزا خوشم می اومد؛ اما وقتی کار به شایعه پراکنی می رسید غمگین می شدم. سرم درد می گرفت وقتی این چیزا رو می دیدم… اعصابم بهم می ریخت… گاهی وقتا به خاطر شایعاتی که درموردم درست می شد گریه می کردم. بعدش فهمیدم که اگه می خوام آرامش داشته باشم نباید به حرفایی که پشت سرم زده میشه بها بدم. من زندگی خودمو میکنم قضاوتش بمونه واسه اونی که واقعا قاضیه… میدونی سهند؟ هرجوری که زندگی کنی بازم مشکلات خاص خودت رو داری! گاهی وقتا آرزو می کردم که ای کاش یه نفر بودم از قشر متوسط تا می تونستم برای خودم زندگی کنم و این حجم از نگاه های مردم و خبرنگار ها رو از روی خودم بردارم؛ اما خیلی ها هم بودن که دلشون می خواست به جای من باشن.
قاطعانه گفتم: ولی من نمی خوام به جای یه نفر دیگه باشم! شاید همین نقشی رو که من دارم توی این دنیا بازی میکنم هیچکس دیگه ای به این خوبی نمی تونست بازی کنه!
به روم لبخند زد…
*****
کتم رو پوشیدم…
– پسر با اینا میخوای بیای؟
توی آینه به خودم اشاره دادم و گفتم: چمه مگه؟
حسام یقه ی کتمو کمی کشید و گفت: از وقتی اومدم استانبول هر وقتی میخواستی بری بیرون همینو پوشیدی دیگه.
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم: دِ آخه چرا چرند میگی حسام؟
با غرور مسخره آمیزی ادامه دادم: من دیگه اون سهند سابق نیستم! لباسای تکراری نمی پوشم.
– بدو عمو جون بدو… لباست رو عوض کن!
– بابا حسام داری اشتباه میکنی من اینو تا حالا نپوشیدم!
– عمه ی تو داره از لندن میاد باید با یه دست لباس توپ بری استقبالش! آخه
اینجوری؟
سراغ کمد لباسام رفت و وقتی بازش کرد سوتی کشید و گفت: اوه مای گاد!! کمد لباساشو.
.. این همه لباس رو کی وقت کردی بخری پسر؟ عالیه خانوم خوب بهت می رسه ها… معلومه که کلی داره ساپورتت میکنه!
– اینا همه شون سلیقه ی بانوئه… چند وقت پیش باهم رفتیم و خرید کردیم.
ابرو بالا انداخت و توی صورتم خیره شد…
– نه بابا… میبینم که سلیقه ی بانو رو می پوشی… سر میز شام دستشو می گیری عاشقانه ازش تشکر میکنی… دیشبم که دیدم از اتاقت اومد…
حرفش رو بریدم و خیلی محترمانه و آروم گفتم: دهنت رو ببند داداش!
– باشه… فقط تو این کت رو دربیار دیگه اصلا با شلوارت هم همخونی نداره. به جاش می تونی این شلوار کرم رو با این سویشرت قرمز و سفید بپوشی. همین عینک دودی که روی میزه هم برات مناسبه!
با شیطنت ادامه داد: آی آی آی… تازگیا باکلاس شدی! عینک مارک دار گرون قیمت می گیری!! یه زمانی واسه یه سلفی از دست فروشی ها عینک پنج تومنی می گرفتی!!
قهقهه زدم و گفتم: خفه شو حسام!!
خیره به دستای حسام بودم که لباسا رو از توی کمد بیرون می اورد و درموردشون نظر می داد… صدای حسام توی گوشم محو شد… تا حدی که جای خودشو به صدای میعاد داد…
“- لباسات خیلی هم خوبه ولی… ولی یکم…
– دِ بنال دیگه!
– یکم ساده می پوشی… همچین خوش پوش… نیـ …ستی”…
– نظرت چیه سهند؟
– باشه خوبه… همینا رو می پوشم.
به محض اینکه کتم رو دراوردم و انداختم روی تخت پرید سمتش و پوشیدش. مات نگاهش کردم که رفت سمت در و گفت: توی حیاط منتظرتم!
خندیدم و سری تکون دادم و بعد همون لباسایی که حسام برام انتخاب کرده بود رو پوشیدم.
باید می رفتم فرودگاه آتاتورک برای استقبال کردن از عالیه خانوم که داشت از لندن بر می گشت یا بهتره بگم که از مراسم خاکسپاری پدرم بر می گشت! راستی! چرا من نرفتم؟ یعنی کسی که از خونشم اینقدر برام بی اهمیته؟ من هیچ احساسی بهش ندارم… هیچ احساسی… حتی مرگش ذره ای احساساتمو جریحه دار نکرد!
***** ستایش
زنگ که خورد بچه ها یکی یکی بهم خسته نباشید گفتن. وسایلم رو جمع کردم و از کلاس خارج شدم تا راه دفتر مدرسه رو پیش بگیرم. دخترا تو گروه های چند نفره جمع شده بودن و کل سالن رو گذاشته بودن رو سرشون. بین حرفاشون کلماتی شنیدم که توجه مو جلب می کرد
– شانس رو می بینی؟ حالا اگه ما بودیم لو می رفتیم!
– خیلی دختر احمقیه!
هر قدمی بر می داشتم و از کنار هرکسی که رد می شدم حرفای عجیب تری می شنیدم…
– میگن دختره تینا هدایتی بوده!
– ازش بعید نبود دیگه…
رفتم سمت یکی از دخترا و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و به سمت خودم چرخوندمش.
..
– چیزی شده؟
– آ… میگن تینا هدایتی از مدرسه فرار کرده!
– خانوم سلوکی هم زنگ زده به پلیس! الان اینجان.
ابروهام بالا رفت و کلی تعجب کردم! نه تینا دیگه تا این حد دختر احمقی نیست آخه برای چی باید از مدرسه فرار کنه؟ با اینکه کلی سوال توی ذهنم بالا و پایین می پریدن ازشون جدا شدم و از پله ها پایین رفتم و خودم رو به دفتر مدرسه رسوندم که دو تا پلیس نشسته بودن و با خانوم سلوکی مدیر مدرسه صحبت می کردن. نگران شده بودم و به نفس نفس افتاده بودم. یه حالی بهم دست داده بود که انگار من مقصر بودم! بی توجه به صحبت هاشون جلو رفتم و گفتم: چی شده خانوم سلوکی؟ این حرفا چی ان رو زبون دخترا؟
تازه متوجه ی حضور من شده بود هر سه تاشون به سمت من چرخیدن و خانوم سلوکی با دیدن نگرانی من دستپاچه شده بود.
– چیزی نیست ستایش جون…
– آخه چطور چیزی نیست؟ میگن تینا فرار کرده.
سرم رو به اطراف تکون دادم و ادامه دادم: من باور نمیکنم! آخه تینا دیگه همچین دختری نیست… یعنی فکر نمیکنم که باشه.
دستش رو بالا اورد و با صدای نسبتا بلندی گفت: آروم باش ستایش! زنگ قبل به بهونه ی دستشویی رفتن از دبیرش اجازه گرفت و دیگه برنگشت سر کلاسش.
– خب از کجا معلوم که فرار کرده باشه؟ شاید یه بلایی سرش اومده باشه!
انگار که از سماجت من کفری شده بود عصبی گفت: خب ما هم به خاطر همین به پلیس اطلاع دادیم. دو تا مامور رفتن دنبالش اما خبری نیست! یکی از بچه ها از پشت پنجره ی کلاسش تینا رو دیده که خودش از در مدرسه رفته بیرون.
– باید به پدر تینا زنگ بزنید!
– این کار رو کردیم، تا بهش گفتیم گفت خودم رو می رسونم و قطع کرد .
خودمو روی صندلی انداختم و نفسم رو بیرون دادم. استرس تمام وجودمو گرفته بود. خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده؟ دستامو روی صورتم گذاشتم. بغض کرده بودم دلم میخواست گریه کنم. بدجور دلم واسه تینا می سوخت! یه دختر ساده و تنها بود… اینو قبول دارم که پدر و مادرش مقصر ان؛ اما خود تینا هم مقصره. دختر که نباید اینقدر احمق باشه! چرا این کار رو کردی تینا؟ آخه چرا این کار رو کردی؟ برای چی باید فرار می کردی و واسه خودت دردسر کی ساختی؟
– دخترم کجاست؟ می تونم مدرسه رو روی سرتون خراب کنم!
سرم رو بالا اوردم. این صدای داد و بیداد هدایتی بود! بدنم از صدای بلندش که داشت توی سالن می پیچید لرزید. خانوم سلوکی از پلیس ها عذر خواهی کرد و از جاش پرید و به سمت در دفتر رفت. پشت سرش بلند شدم تا دنبالش برم؛ اما آقای هدایتی از ما سریع تر بود و توی آستانه ی در پیداش شد.
– بگید دخترم کجاست؟
– آروم باشید آقای هدایتی!
داد زد: دِ آخه چطور میگی آروم باشم؟ دخترم گم شده مقصر هم شماید!
جلوتر رفتم و گفتم: آقای هدایتی! لطفا صداتون رو بیارید پایین. به پلیس خبر دادیم دنبالش بگردن.
انگشت اشاره اش رو رو به من گرفت و گفت:تو… من به خاطر تو دخترم رو اوردم توی این مدرسه، میخواستم که تو مراقبش باشی!
از حرفش عصبی شدم. آخه به من چه مربوط؟ دستامو مشت کردم و از فرط عصبانیت شاید حرف هایی که نباید می زدم رو زدم: می دونید چیه آقای هدایتی؟ دختری که شما توی هفده سال نتونستید مراقبش باشید چطور انتظار داشتید ما تو این دو سال تحصیلی که توی این مدرسه اس کنترلش کنیم؟
سکوت کرد و فقط توی چشمام نگاه کرد… عقب عقب رفت و انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید تکون داد و گفت: اگه بلایی سر دخترم بیاد از تک تکتون شکایت می کنم!
یکی از پلیس ها از سر جاش بلند شد و قبل از اینکه آقای هدایتی از دفتر خارج بشه گفت:
آقای هدایتی لطفا صبر کنید! دخترتون گم شده می فهمید؟ پس لطفا با ما همکاری کنید!
هدایتی دستش رو تو هوا تکون داد و برو بابایی گفت و رفت بیرون. یه نگاه به همه انداختم و پشت سرش راه افتادم…
– آقای هدایتی؟ لطفا صبر کنید… شما باید خونسرد باشید. با عصبانیت شما تینا پیدا نمیشه.
..
به دیوار تکیه زد و نا امیدانه گفت: من فقط تینا رو داشتم ستایش… چطور بهم میگی خونسرد باشم؟ اون تنها فرزندمه.
برای اینکه بهش امید بدم که تینا گم نشده گفتم: اصلا شاید رفته باشه پیش مادرش شما خودتون که بهتر می دونید! زیاد بهش اجازه ی بیرون رفتن رو نمیدید اونم احتمالا از این فرصت استفاده کرده.
پوزخندی زد و گفت: مادرش ازدواج کرده و تینا رو اصلا نمیخواد! میدونی آخرین بار چی بهم گفت؟ گفت حتی آدمی که از خون تو باشه رو هم نمی خوام!
قلبم درد گرفت… چطور میتونه همچین حرفی زده باشه؟ پس مهر مادری که میگن کجاست؟ دلم برای تینا خیلی می سوزه…
*****
تینا
اینقدر دویده بودم که به نفس نفس افتاده بودم. از مدرسه دور شده بودم و رسیده بودم همون جایی که با میعاد قرار گذاشته بودم، هنوز خبری ازش نبود .
استرس داشتم و می دونستم که تا الان همه فهمیدن و شاید دارن دنبالم می گردن احتمالا کلی برام نقشه کشیدن که وقتی پیدام کردن چطور تنبیه ام کنن؛ ولی من دیگه قرار نیست برگردم و تنبیه بشم! از شدت استرس بند انگشتام رو فشار می دادم و تق تق صدا می دادن .کیف مدرسه ام رو باز کردم و به پاسپورت های تقلبی که توش بود نگاه کردم. از فکر اینکه هفته ی دیگه همین موقع توی ایتالیام لبخند روی لبام نشست. زیپ کیفم رو کشیدم و به سمتی نگاه کردم که قراره میعاد از اونجا برسه.
– بیا دیگه لعنتی!
دلم نمی خواست به چیزی فکرکنم غیر از اینکه الان میعاد از راه می رسه و دوتایی میریم یه جایی که دست هیچکس بهمون نرسه!
قدم برداشتم و استرس وار یه مسیر کوتاه رو اومدم و رفتم؛ تصمیم گرفتم اینقدر این کار رو تکرار کنم تا از راه برسه. گوشیم رو که مخفیانه برده بودم مدرسه از کیفم دراوردم و شماره ی میعاد رو گرفتم.
– مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد…
– اه …
گوشیم رو می کوبیدم به کف دستم. استرس دیر رسیدن میعاد رو داشتم. اگه اینجایی که ایستادم یهو یکی منو ببینه چی؟ وای خدا نه نمی خوام بهش فکر کنم. بازم به قدم های بی هدفم ادامه دادم. صدای یه موتور به گوشم رسید که بهم نزدیک و نزدیک تر می شد.از اون دسته موتور هایی بود که صداشون خیلی زیاد بود. مستقیم به سمت من می اومد و من از جام جم نمی خوردم. سرعتش رو زیاد کرد و به سمتم پرواز کرد و من بدجور شوکه شده بودم و پاهام توان حرکت نداشت به سمتم اومد و فقط با چند سانتی متر فاصله میخواست از کنارم رد شه. خوب فهمیدم که کیفم داره از من جدا میشه. من جیغ می کشیدم و اون کیفم رو به سمت خودش می کشید و وقتی که دید برای حفظ کیفم خیلی سمجم یه چیزی روی صورتم ریخت که تا عمق وجودم منو سوزوند…
– سوختم…
جیغ کشیدم: خدایا سوختم… دارم می سوزم… خدا لعنتت کنه…
اون لحظه ای که اون مایع ی لعنتی رو به سمتم پرت کرد از سر ناخود آگاه چشمام رو بستم و دیگه باز نکردم؛ اما این سوزش و گرمای شدید رو توی چشم هام هم احساس می کردم…
روی زمین افتادم و از سوزش وحشتناک صورتم اشکام سرازیر شد و صدای موتور رو شنیدم که ازم دور می شد…
گریه می کردم و لعنت می فرستادم از شدت سوزشی که احساس می کردم دیگه انگار جونی توی بدنم نمونده بود و کف آسفالت دراز کشیدم. صدا های محوی به گوشم رسید…
– دخترم؟ چیزی شدی؟ ای وای ببین چی به سرش اومد!
– خدا لعنتشون کنه ببین چیکارش کردن..
– یکی زنگ بزنه اورژانس!
– گوشیش افتاده رو زمین… ای بابا این که رمز داره چطور به خانواده اش خبر بدیم؟
روی آسفالت بی حال افتاده بودم. این سوزش شدید که توی صورتم احساس می کردم حتی برام نای جیغ زدن هم نزاشته بود. صدای جیغ زن های اطرافم آخرین صداهایی بودن که به گوشم رسیدن…
***** ستایش
آقای هدایتی یه لحظه هم نمی نشست. انقدر طول و عرض سالن رو طی کرده بود که سر من و میکائیل حسابی گیج رفته بود. یه لحظه دلم به حالش سوخت. حق داره آخه! هیچ خبری از تنها فرزندش نداره! با تصور اینکه نکنه منم یه روزی توی همچین موقعیتی قرار بگیرم به خودم لرزیدم. چشم دوختم به میکائیلی که دیشب خسته از دبی برگشته بود. یعنی ممکنه ما هم یه روزی بتونیم صاحب بچه بشیم؟ ببینم ستایش! تو اصلا مگه میزاری میکائیل بهت نزدیک شه؟!
هدایتی: هزار بار بهش زنگ زدم اما جواب نداد.
من: خب چرا دوباره بهش زنگ نمی زنید؟ نا امید نشید.
انگار که منتظر پیشنهاد من بود که اینقدر سریع تلفن خونه رو برداشت و شماره گرفت…
سرش رو به اطراف تکون داد: میگم که… جواب نمیده! …. اَ… الو؟
مثل اینکه بالاخره جواب داد من و میکائیل تندی از روی صندلی کنده شدیم و جلوتر رفتیم و منتظر و نگران به هدایتی خیره شدیم.
– شما کی هستید که گوشی دختر منو جواب میدید؟
نمیدونم اون ور خط کی بود و چی به هدایتی گفت که یهو شل شد و رو زانو افتاد. یعنی ممکنه تینا رو گروگان گرفته باشن؟ بلایی سرش نیاورده باشن! هدایتی بی هیچ حرف دیگه ای گوشی رو سر جاش گذاشت و غم بیشتری روی دوشش نشست. نمی تونستم تمام قوام رو جمع کنم و بپرسم چی شده؟ وحشت داشتم از اینکه بشنوم که تینا رو دزدیدن! میکائیل رفت سمتش و دستشو روی شونه اش گذاشت و گفت: هدایتی؟ چیزی شده؟
ولی هدایتی بی حد و اندازه توی بهت فرو رفته بود و انگار که صدای میکائیل رو نمی شنید.
– دِ آخه مرد بگو ببینم چی شده؟
– میگن بیمارستانه؛ ولی نگفت چرا.
*****
تو راه بیمارستانی بودیم که به هدایتی گفته بودن. یعنی ممکنه تینا تصادف کرده باشه؟ نمیدونم. میکائیل کلی غر زده بود که من کارای مهم تری هم دارم! آخه من ازش خواسته بودم به هدایتی کمک کنیم تا تینا پیدا بشه. درسته از هدایتی و اون دختر زبون درازش خوشم نمیاد اما وقتی به تنهایی این دو نفر فکر میکنم دلم می سوزه. وقتی به این فکر میکنم که مادر تینا کنارش نیست بیشتر دلم می سوزه! هدایتی بدجور غمگین بود اونقدری که انگار دست و دلش به انجام کاری رضایت نمی دادن به خاطر همین میکائیل تصمیم گرفت با ما
شین خودمون برسونیمش بیمارستان. از هدایتی بد اخلاقی که زنش و دخترش ترکش کرده بودن بعید بود این همه سکوت انگار یادش رفته بود که امروز با داد و هوار هاش مدرسه رو گذاشته بود روی سرش. وقتی که می خواستیم راه بیافتیم عین مست شده ها تلو تلو می خورد .
پوست لبم رو از شدت نگرانی می کندم و میکائیل از توی آینه به من نگاه می کرد. مرد خوبی بود! شاید به خاطر اینکه من رو به دوست داشتن خودش مجبور نمی کرد! خودمم از وضعیتی که داشتیم عصبی بودم. هرچند که فکرم هنوز درگیر سهند بود اما کنار میکائیل هم آروم بودم. فقط و فقط به خاطر اینکه هیچ وقت منو به انجام کاری که دوست نداشتم مجبور نمی کرد در کنار هم خیلی آروم زندگیمون رو می کردیم. یه جورایی همخونه بودیم تا زن و شوهر. در کنار میکائیل بودن هرچی هم که باشه حداقل بهتر از اون خونه ای هستش که منوچهرخان و سورن دارن توش نفس میکشن!
ماشین هنوز کاملا توقف نکرده بود که هدایتی پیاده شد و بی توجه به ما به سمت ورودی اورژانس بیمارستان قدم های بلند برداشت. ما هم پیاده شدیم با فاصله ازش قدم هامون رو تند تر برداشتیم.
– می بینی چه گرفتاری شدیم توروخدا!
– میکائیل! انقدر غر نزن لطفا! می بینی که… کسی رو ندارن به همراهی ما نیاز دارن .
– هرچی می کشیم از دست دلرحمی توئه ستایش!
به سمت هدایتی اشاره ای داد و گفت: حالا بزار مشکلش حل شه… تو رومون تف هم نمی کنه بخدا.
به نشانه ی کلافگی سری به اطراف تکون دادم و نفسم رو بیرون دادم. بالاخره خودمون رو به هدایتی رسوندیم و باهمدیگه به سمت پذیرش رفتیم.
هدایتی خودش رو جلوی پذیرش انداخت و گفت: بهم زنگ زدن گفتن دخترم اینجاست! بهم بگید کجاست؟ می خوام ببینمش…
دختر جوون با آرامش گفت: مشخصات بیمارتون؟ – یه دختر هفده ساله دبیرستانی… اسمش تیناست…
انگار که تینا رو شناخت… به فکر فرو رفت…
– دخترم طوریش شده؟ تصادف کرده؟
داد زد: دِ آخه چرا حرف نمی زنید لعنتیا…
دختر اخم غلیظی کرد و گفت: لطفا آروم باشید و احترامتون رو نگه دارید! آقای امیری؟ ایشون پدر همون دختر خانم اورژانسی هستن که چند ساعت پیش اوردن… لطفا به جناب سروان خبر بدید پدرش اومده!
هدایتی فریاد زد: خانوم من دخترم رو می خوام جناب سروان چه کوفتیه؟؟
دختر که حسابی عصبی شده بود گفت: صداتو بیار پایین آقا! چه خبرته؟؟
مردمی که توی سالن بودن همگی سکوت کردن و به هدایتی چشم دوختن. بالاخره مامور پلیس به سمتمون اومد و رو به هدایتی گفت: آقای هدایتی شما هستید؟
بی حوصله جواب داد: بفرمایید خودم هستم؟
– باید باهاتون صحبت کنم.
– من فقط می خوام دخترم رو ببینم. اون کجاست؟
– لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید!
– چه آرامشی جناب سروان؟ بچه ی خودت گم بشه یهو زنگ بزنن بگن بیمارستانه آرامشتو حفظ می کنی؟؟!
– ولی باید باهاتون صحبت کنم بعد دخترتون رو می تونید ببینید!
هدایتی چیزی نگفت و فقط منتظر موند. سروان کمی سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت و گفت: متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم که… دختر شما قربانی اسید پاشی شده!
هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم. خدایا این دیگه چی بود؟! هدایتی بی حرکت ایستاده بود و فقط به دهن جناب سروان چشم دوخته بود. بیچاره مونده بود چی بگه!
نا امید زیر لب پرسید: چی دارید میگید جناب؟
– متاسفم آقای هدایتی!
*****
میکائیل
با صدای بلند خندید: این امکان نداره.
– باور بکنی یا نکنی این ماجرا واقعیت داره.
چهره اش جدی شد. از روی صندلیش بلند شد و به سمت پنجره ی تمام قد اتاقش رفت و به بیرون نگاه کرد.
– خیلی عجیبه! یعنی میخوای بگی میعاد از این عرضه ها هم داشته و ما نمی دونستیم؟
خودمو پرت کردم روی مبل سفید کنار میز کارش…
– باید می دیدیش! قیافه اش خیلی ترسناک شده… دختره ی بیچاره کور هم شده!
پوزخندی زد. آره خب واسه اون چه اهمیتی داشت؟ هدایتی و دخترش کوچک ترین ارزشی براش نداشتن. هیچکس هیچ ارزشی برای سورن نداشت!
– حالا فکر میکنی میعاد کجا غیبش زده سورن؟
– این که مشخصه! یا فرار کرده و رفته خارج… یا اینکه قصد داره به خارج فرار کنه… البته… یه راه دیگه هم هست!
متفکرانه پرسیدم: چی؟
– یا اینکه الان… همین لحظه ای که منو تو اینجایم… میعاد در حال خارج شدن از مرزِ!
بعد جنون آمیز خندید و ادامه داد: به میعاد کمک کردم بره استانبول. میدونی با سهند رو به رو بشه چه اتفاقی می افته؟
– معلومه! میعاد برای کشتن سهند نقشه داره!
– دِ اگه می تونست سهند رو بکشه که من نمی فرستادمش اون ور آب!
بی حوصله نگاهش کردم و بالاخره ادامه داد: میعاد عرضه نداره سهند رو بکشه؛ ولی در عوض سهند عرضه ی نگه داشتن میعاد رو داره!
و بعد شکلکی دراورد و با تمسخر گفت: آخه میدونی؟ سهند خیلی دل رحمه! داداشش رو می بخشه و زیر پر و بالشو میگیره! و بعد… سهند هم توی جرمش شریک به حساب میاد.
پوزخند زدم. سورن دیوونه شده بود! داشت به هر ریسمانی چنگ می زد!
بهم نزدیک شد و رو به روم نشست.
– ازت می خوام بازم بری استانبول!
– چی؟ شوخیت گرفته؟ همین دیشب برگشتم تازه به ستایش هم گفتم که رفتم دبی.
– خوب کاری کردی! این بار ماموریتت با ماموریت قبلیت فرق میکنه.
– من فقط به خاطر اون وکیل رفتم استانبول بهت هم که گفتم! خیالت راحت باشه اون مرده
؛ اما دیگه نمی خوام از ستایش دور باشم.
با صدای بلند خندید. این مردک لعنتی تا کی باید به من دستور بده؟ توی یه حرکت شوک آور تندی سمتم اومد و یقه مو چسبوند و گفت: باید بری لعنتی… من به تو نیاز دارم بفهم!
صدام رو بالا بردم: گفتم که! همین دیشب برگشتم یکی دیگه رو بفرست!
– همه ی این آدمای زیر دستمو که می بینی خودت متوجه میشی که یه ریال هم ارزش ندارن و فقط برام دردسر درست میکنن… پس ازت می خوام که بری استانبول و خوب هوش و حواستو جمع کنی، این میعادی که من می شناسم هیچ بعید نیست که رفته باشه استانبول تا سهند رو خفت کنه.
– تو کمک کردی بره استانبول دیگه دردت چیه؟
– من فرستادمش که سهند توی تله بیافته نه اینکه سهند رو بکشه! میری استانبول میکائیل!
فهمیدی؟
دیگه از دستش به ستوه اومدم. تا کی باید زیر دست سورن باشم؟ کلافه گفتم: خودتم میدونی میعاد از این عرضه ها نداره! بعدشم گیریم که رفته باشه سهند رو خفت کنه، چی واسه تو بد میشه؟ مگه تو همینو نمیخوای؟ مگه نمیخوای سهند رو از بین ببری؟ خب بزار یه مهره ی سوخته تلاش خودشو بکنه.
با خشم و نفرت دستش رو مشت کرد و زیر لب غرید: سهند فقط باید با دستای من نابود شه!
حوصلم سر رفته بود… صدام رو بالا بردم: دِ آخه چرا نشستی؟ زود باش برو سر وقتش.
دست رو دست هم گذاشتی فقط داری از راه دور تهدیدش میکنی. همه ی در ها رو به روش می بندی تا نا امیدش کنی! خب برو بکشش. هم خودتو راحت میکنی هم اونو!
صداش رو به اندازه ی صدام بالا برد: سهند باید ذره ذره آب شه! می فهمی میکائیل؟ دلم میخواد زجر بکشه و تموم شه!
– آخه تو چته سورن؟ به جای رقابت با شرکت های مهم دنیا نشستی داری واسه یه پسر بدبخت نقشه می کشی! دست بردار پسر به خودت بیا!
خودش رو از روی مبل کند و انگشتش رو به نشانه ی تهدید بالا برد و گفت: بفهم داری
با کی حرف میزنی میکائیل! اگه خیال کردی داماد همایونفر ها شدن بهت دم میده کور خوندی!
– الکی پاچه نگیر سورن، من واسه کسی دم در نیاوردم. فقط دارم میگم وقتت رو صرف سهند نکن و زندگی خودت رو بکن! اون برای تو خطری محسوب نمیشه.
– من مثل تو فکر نمیکنم. سهند دنبال فرصت می گرده تا انتقام همه چیز رو از من بگیره اما من به وقتش بازم خردش میکنم، نقشه ها دارم براش!
پوزخند زدم و دستم رو توی هوا تکون دادم و عصبی گفتم: برو بابا! تو مغروری سورن همه چیز رو برای خودت میخوای. داری می سوزی که سهند با اینکه به ظاهر تنهاست اما باز هم خیلی ها رو کنار خودش داره! تو باختی سورن باور کن باختی! برای همین دیگه کاری از دستت بر نمیاد. هیچ میدونی اون پیرزنه چند تا محافظ برای سهند گذاشته که دورادور مراقبش هستن؟ حتی روح سهند هم نمیدونه که چقدر شدید محافظت میشه! فکر کردی چرا؟ چون اون پیرزنِ پولدار و معتبر باید در مقابل مارمولکی مثل تو حفظش کنه! چون اون الان تنها وارث یه پیرزن ثروتمند مقیم ترکیه اس.کسی که عکس دختر خونده اش روی جلد تمام مجلات مد و زندگی اشرافی ترکیه اس…
انگار که خونش به جوش اومده بود از حرف های حقی که باهاشون رو به روش می کردم؛ بهم پرید و یقه ام رو چنگ زد و در حالی که دندوناشو روی هم فشار می داد غرید: واسه من بلبل زبونی نکن میکائیل! واسه من بلبل زبونی نکن! تو مثل اینکه یادت رفته سهند کیه؟ سهند همونیه که چند سال با ستایش در ارتباط بود… عاشق همدیگه بودن! هنوز هم هستن میفهمی عوضی؟ زنت هنوز عاشق اون پسره اس! نمیتونه بهش فکر نکنه…
توی چشماش زل زده بودم و صدام در نمی اومد رگ گردنم از عصبانیت شدید درست مثل اون متورم شده بود.
بدون توقفی ادامه داد: بعد تو اسم خودت رو میزاری مرد؟ تو غیرت داری میکائیل؟
دستم رو تندی کنار زدم و گفتم: خود تو چی؟ تو مردی؟ تو خودت غیرت داری؟ تویی که با خواهرت معامله کردی غیرت داری؟
انگار که تمام نیروی بدنش رو توی دست مشت شده اش ریخته بود که اینقدر سیلی که بهم زد قوی بود! خون توی چشماش نشسته بود و من با مشت اون روی صورتم به زمین افتاده بودم و پشت دستم رو روی لبم گذاشتم. طعم خون توی دهنم پیچیده بود…
– خفه شو میکائیل… خفه شو! اگه میگی معامله اس تو هم یه طرف این معامله بودی. پس خفه شو!
خودم رو از روی زمین کندم و سرش داد زدم: من ستایش رو دوست داشتم و فقط میخواستم به دستش بیارم؛ اما این تو و منوچهر خان بودید که به خاطر منافع خودتون نظر ستایش رو زیر پا گذاشتید .
پوزخندی زد و دستاشو روی کمرش گذاشت…
– تو داری به ما طعنه میزنی؟ حالا که خرت از پل گذشته داری طعنه میزنی لعنتی؟
بهش نزدیک شدم و روی سینه اش کوبیدم و زیر لب گفتم: من هنوزم واسه نابود کردنت میتونم برنامه ریزی کنم ولیعهد!
صورتش سرخ شد و توی یه حرکت ناگهانی یقه ام رو توی مشتش گرفت و با سرش توی صورتم فرود اومد… عقب عقب رفتم و به دیوار کوبیدم .
انگشتمو روی دماغم گذاشتم و با دیدن قطره های خونی که ازش می ریخت رو به سورن گفتم: با همین دنیاتو به خون می کشم سورن خان! هنوز یادم نرفته محموله ی سال نود و دو رو تو لو دادی و من ضرر کردم! محموله ی منو لو دادی تا پلیس ها رو سرگرم من کنی و اون اسلحه ها رو بفرستی اون ور آب…
چشماشو ریز کرد…
– تو از چی حرف میزنی میکائیل؟
در حالی که به سمت در می رفتم با پوزخند گفتم: مدارک علیه تو زیاده سورن! فقط یه وقت کافی میخواد واسه رو شدن! از سهند خطرناک تر منم! اینو یادت نره…
معلوم بود که داشت از دستم حرص می خورد.
– خود تو چی؟ تو هم علیه من تا حالا خیلی کارا کردی. من و تو مثل دوتا دشمن بودیم؛ ولی ستایش کدورت های ما رو از بین برد!
دستم روی دستگیره ی در بود و منتظر بودم این مناظره ی دیدنی تموم شه تا از سورن دور شم…
– خب آره… چون می دونستی خیلی مدارک علیه تو دارم ستایش رو قربانی کردی!
– و تو هم به سهند کمک کردی… این تو بودی که بهش گفتی خواهرش کجاست! اینا بی جواب نمی مونن میکائیل. تاوان این کارتو پس میدی!
– همیشه گفتن دشمنِ دشمن من دوست منه!
از اتاق خارج شدم و بعد از اینکه خون دماغم رو پاک کردم از شرکت بیرون زدم .دستام رو توی جیب پالتوم فرو کردم و قدم زدم… قدم زدم و با هر قدمم یه خاطره برام مرور شد… طبیعت سورن همین بود! اول خودش رو بهت نزدیک می کرد تا اعتمادت رو به خودش جلب کنه؛ اعتماد برای اینکه مطمئن باشی اگه اشتباهی هم ازت سر بزنه تو دوست صمیمی ولیعهد این باند بزرگی! اما غافل از اینکه این فقط یه تله است. وقتی که یه نفر به اسم اشکان تازه تصمیم گرفته بود با سورن همکاری کنه و وقتی از سورن پرسید…
* اشکان: خب… حالا گیریم که این کار رو کردیم… آخرش چی میشه؟
سورن مرموزانه گفت: آخرش… بهترین رفیقت تو رو می کشه!
و بعد از مدتی اشکان به خاطر یک اشتباه شاید کوچیک به دست سورن کشته شد! یه گلوله ی داغ درست نشست وسط قلبش*.
یادم اومد وقتی که این مکالمه بین سورن و افراد دیگه ای هم رد و بدل شد. بار ها و بار ها… و صدای متوالی شلیک گلوله. این مکالمه بین سورن و خیلی ها رد و بدل شد و همه خندیدن به این جمله ی ” آخرش بهترین رفیقت تو رو میکشه!” حتی خودمم خندم گرفت! وقتی که فکر کردم من و سورن برای همدیگه دوستای خوبی میشیم، منم همین جمله رو ازش شنیدم؛ که آخرش بهترین رفیقم منو میکشه. اما حالا اوضاع به کل تغییر کرده؛ من و سورن تبدیل شدیم به آدمایی که فقط در ظاهر با همدیگه رفیق ان اما باطنا دشمن ان و از پشت به همدیگه خنجر میزنن! احتمالا خود سورن هم فکرش رو نمی کرد تا این حد در مقابلش دووم بیارم! از اون روزی که سورن اون جمله ی تهدید آمیز رو به من گفته حدود هفت ساله می گذره و توی این هفت سال خیلی ها اون جمله رو از سورن شنیدن و حالا رفتن اون دنیا رد کارشون… اما من هنوز موندم! فقط این منم که میتونم در مقابلش بایستم.
کلید رو توی در آپارتمانم چرخوندم و در رو باز کردم. خبری از ستایش نبود. بوی خورشت فسنجون می اومد. حس بویاییم رو بیشتر به کار گرفتم؛ آره! واقعا بوی خورشت فسنجون بود. در رو بستم و وارد اتاق کارم شدم که درش داخل راهروی ورودی نسبتا باری
ک خونه باز می شد. ستایش روی صندلی کنار میز نشسته بود و به برگه های توی دستش نگاه می کرد…
با دیدنم سر بلند کرد اما چیزی نگفت. خودم برای سلام پیش قدم شدم.
با چشمای خیس بهم چشم دوخت و گفت: تو بهم دروغ گفتی میکائیل؟!
مکثی کردم و به برگه های توی دستش نگاه کردم…
با دلخوری گفتم: تو به وسایل من دست زدی ستایش؟ نباید این کار رو می کردی!
– تو نرفته بودی دبی؟! تو رفته بودی استانبول! حتما دفعه ی قبل هم که گفتی میری دبی دروغ بود!
برای حرفاش نه جواب داشتم نه اینکه میخواستم جواب بدم. با تاکید براش تکرار کردم: تو اجازه نداشتی به وسایل من دست بزنی!
بلند شد و برگه های توی دستش رو روی زمین انداخت و گفت: می خوام بدونم رفتن تو به استانبول به خاطر چی بوده؟ به اون ربط داره؟!
به یاد حرفی که سورن درمورد ستایش و سهند بهم زد داد زدم: به کی؟ به سهند؟ دِ چرا اسمشو نمیاری پیشم؟ نکنه خجالت می کشی؟ نگرانشی؛ آره؟ پس بزار بهت بگم ستایش… برادرت براش نقشه داره! میخواد بازم خرد شدنش رو ببینه!
نگاهش خیره به دهن من بود. اشکاش روی گونه هاش سر خوردن. حرفی نمی زد. جلو رفتم و بازو هاش رو توی دستام گرفتم و تند تکونش دادم و سرش داد زدم
– تو چرا منو دوست نداری؟ هان؟! شوهرت منم ستایش؛ می فهمی؟ شوهرت منم! آره من بهت دروغ گفتم. من رفته بودم استانبول! اتفاقا به سهند هم ربط داشت! ولی ربطش رو نپرس… سورن منو فرستاد. بازم می خواد این کار رو کنه؛ ولی من دیگه به حرف هاش گوش نمیدم ستایش. من دیگه پی سهند نمیرم. منو ببین ستایش! امروز دو بار از برادرت کتک خوردم اما بهش دست نزدم چون نخواستم درگیر شیم و یه وقت با سر و صورت زخمی بیام خونه! چرا؟ به خاطر تو! چون فکر کردم شاید برات مهم باشم و با دیدنم هم نگران شی هم بترسی! اما برای تو انگار که هیچی مهم نیست الا اون پسره.
اشک هاش سرازیر بودن؛ ولی از لرزش چونه اش می تونستم بفهمم چه بغضی داره! خشم آلود صاف توی چشم هاش زل زدم. با چشم های اشکی نگاهم می کرد. دلم می خواست این زن رو زیر مشت و لگد بگیرم تا بلکه شاید حالیش بشه که باید منو دوست داشته باشه؛ اما توان هیچگونه خشونت علیه ستایش رو نداشتم مگر اینکه با تمام قدرتم به لب هاش برای بوسیده شدن نزدیک بشم و اون مثل همیشه پسم بزنه!
***** سهند
– واقعا استانبول بدون شما قابل تحمل نیست عالیه خانوم!
لبخندی که زد باعث شد چروک های اطراف دهانش بیشتر دیده بشن. ازم خواسته بود که تنهایی صحبت کنیم! دو روز بود که از لندن برگشته بود اما هنوز فرصت اینو پیدا نکرده بودیم که حرف بزنیم.
– مثل اینکه هنوز هم با حسام در ارتباطی!
با تعجب توی چشماش نگاه کردم و گفتم: شما این رو هم می دونید؟
کمی خندید و گفت: فکر کنم چیزی درمورد تو نبود که رحیم به من نگفته باشه!
سرش رو کمی نزدیک تر اورد و آروم گفت: حتی ماجرای تو و اون دختری که عاشقشی رو بهم گفته!
آخ… بابا! چطور من هیچ وقت نفهمیدم که گزارش منو به یه نفر دیگه میدی؟
– من همیشه ازت با خبر بودم پسر، واسه همین ازت انتظار دارم من رو مثل یه مادر بدون
ی. من به تو خیلی علاقه داشتم. هرچی باشه تو پسر بهترین دوستم بودی که مورد حرص و طمع برادر خود خواهم واقع شد!
سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: حالا که حقیقت رو درمورد شما می دونم منم به شما علاقه پیدا کردم… فهمیدم که بالاخره یه نفر هست که با من نسبت خونی داشته باشه!
– زندگی تو از اینجا به بعد معنا پیدا میکنه پسر!
به نشونه ی تایید حرفاش سر تکون دادم.
– گوش کن سهند! خسرو دیگه زنده نیست. وکیلش هم که مرده. تو هم فرزند نامشروع خسرو بودی و از میراثش سهمی نداری! من دیگه یه پیرزنم و تو الان کنار منی! من وارثی ندارم سهند! از طرفی تو تنها کسی هستی که من دارم. هر چند بانو و محمت مثل بچه های منن؛ اما… اما حالا من تو رو دارم. بانو و محمت هیچ وقت منو تنها نزاشتن. بین خودمون باشه هااا با تمام غر غر ها و بد خلقی های من ساختن… می خوام تو هم مثل اونا کنارم باشی، حداقل تا وقتی که زنده ام. یادت نره که من همیشه از تو با خبر بودم و دوسِت داشتم. روزی که ویولت اومد اینجا و ازم خواست از تو یه نشونی بدم قبول نکردم چون پی برده بودم به نقشه هاش؛ اما بعدش که بیشتر فکر کردم دیدم که مجبورم از تو یه نشونی به ویولت بدم. چون رحیم مرده بود و من ارتباطم با تو قطع شده بود! تصمیم گرفتم که ویولت رو درمورد تو راهنمایی کنم تا تو رو پیدا کنه و تو به استانبول بیای و پیش من باشی!
مکثی کرد و ادامه داد: می خوام اقامت استانبول رو بگیری تا مطمئن باشم پیش منی! نظرت چیه سهند؟
– من پیش شما می مونم عالیه خانوم. من دیگه چیزی توی تهران ندارم که دلم رو بهش خوش کنم!
دلم گرفت از حرف خودم!
– خوبه!
عصای گرون قیمتش رو مثل همیشه محکم و با اقتدار توی دستش گرفته بود: خوب دقت کن ببین چی بهت میگم سهند! برای اینکه اقامت استانبول رو بهت بدن ساده ترین راه رو پیش پات می زارم!
نگاهم منتظر بود روی خطوط چروکیده ی کنار چشمش…
– باید ازدواج کنی سهند! باید با بانو ازدواج کنی تا خیلی سریع اقامت استانبول رو بگیری!
انگار که تو حرفای این زن هیچ انعطافی نبود! خیره ی چشم های جدی و خشکش بودم. نه این راهش نیست سهند! تو ازدواج نمی کنی به هیچ قیمتی!
– تو باید ازدواج کنی سهند!
بلند شدم و صاف ایستادم، قاطعانه گفتم: نه! این امکان نداره عالیه خانوم!
سرش رو بالا اورد که بتونه توی چشم های خسته ام نگاه کنه: اما تو باید ازدواج کنی سهند! تو باید اقامت استانبول رو بگیری تا بتونی همین جا زندگی کنی و به آرامش برسی! تو هنوز متوجه ی احساس بانو نشدی؟! اون عاشق تو شده هر کسی می تونه از رفتار و نوع نگاهش اینو بفهمه!
– راه های دیگه ای هم هست که بتونم اخذ اقامت کنم. ترجیح میدم یه راه دیگه انتخاب کنم!
عقب گرد کردم برم که صداش رو از پشت سرم شنیدم: کدوم راه؟ نکنه میخوای تو این اوضاعی که سورن دنبالته تا تو رو از پا دربیاره؛ ادامه تحصیل بدی؟ فقط عشقه که می تونه تو رو به زندگی بر گردونه… یک عشق دوباره!
نفسم رو بیرون دادم و بی هیچ جوابی از اتاق بیرون زدم .نه این راهش نیست! من به یک عشق دوباره نیاز ندارم. من هنوز هم ستایش رو توی قلب خودم دارم! چطور می تونم یه دختر دیگه رو وارد زندگیم کنم؟ بانو برای من بهترین دوستیه که توی استانبول دارم این انصاف نیست که اون رو برای منافع خودم بخوام و نتونم عشقی بهش تقدیم کنم. بانو حقش این حرف ها نیست.
پرده ی خونه رو کنار زدم و به بانو نگاه کردم که توی حیاط نشسته بود و با نگار قهقهه می زدن. این سهم بانو نیست که یه روز با بی توجهی های نا خواسته ی من از این قهقهه ها محروم شه! من برای بانو به خاطر مهربونی هایی که در حقم میکنه احترام قائلم.
کاپشنم رو از توی اتاقم بر داشتم و از خونه بیرون رفتم. بانو جلوی پام پرید و ذوق زده پرسید: به صرف یه غذای خیابونی دعوتت کنم؟
خودم رو خونسرد نشون دادم: نه بانو؛ می خوام برم ساحل یه هوایی تازه کنم!
– پس منم باهات میام آخه به راننده سپردم نگار و حسام رو ببره مسجد سلطان احمد!
یه نگاه به نگار انداختم که به نشونه ی تایید حرفای بانو سر تکون داد. رو به بانو کردم و گفتم: خیلی خب باشه! میتونی بیای.
با همون لباس هایی که تنش بود جلو تر از من حرکت کرد و گفت: دلم واسه خرید کردن تنگ شده!
پوزخندی زدم و گفتم: شما خانوم ها کلا عاشق خرید کردن هستید انگار ربطی به ملیت نداره!
– دلت هوای غذای خیابونی نکرده؟
خندیدم و گفتم: فکر کنم تو واقعا دلت میخواد؟!
– خب آره… از وقتی که سر و کله ی تو پیدا شده دیگه تنهایی بهم نمی چسبه .
با گونه های سرخ شده آروم ادامه داد: دلم میخواد با تو برم. تو که باشی انگار همه چیز یه طعم دیگه میده… بورک خوشمزه تر میشه حتی کمپیر!
لبخند تلخی زدم و گفتم: می دونی بانو؟ اصلا حالم خوب نیست. خیلی دلم می خواست حداقل به خاطر تو بگم باشه بریم یه غذای خیابونی بخوریم؛ ولی اصلا حسش نیست!
– خب چرا؟ بازم چیزی شده؟
حرف های عالیه خانوم وجب به وجب از جلوی چشمام رد شدن. نمی شد گفت!
– نه چیز تازه ای نیست!
از حرکت ایستادم و به طرفش چرخیدم و گفتم: فقط یه چیزی!
نگاهش مستقیم توی چشمام کنکاش می کرد.
– چی؟
لبم رو گاز گرفتم تا جملاتم رو جفت و جور کنم: تو می دونی چطور میشه اقامت گرفت؟ یه راه شدنی می خوام!
لبخند زد. چشماش برق می زدن. انگار که حرفم خیلی خوشحالش کرده بود.
– یعنی میخوای برای همیشه اینجا بمونی؟
– می خوام از این به بعد برای خوشحال کردن خودم هر کاری بکنم. می خوام آروم شم بانو!
چهره اش بشاش شده بود! سعی کرد خودش رو بی تفاوت نشون بده: خب…
توی چشم های همدیگه خیره شدیم. من با جدیت اما اون انگار که یه چیزی توی چشماش سقوط می کرد!
– خب… راه های متفاوتی هست. برات تحقیق میکنم یه بهترش رو بهت پیشنهاد می کنم.
سری به نشونه ی باشه تکون دادم و گفتم: خوبه!
راه افتادم که گفت: صبر کن بگم راننده و محافظ ها باهامون بیان تا بریم خرید .
– ولی خب من قرار بود برم اسکله .
بازوم رو کشید و گفت: میگم کشتی رو واسه شب آماده کنن.
چند قدم بیشتر از خونه دور نشده بودیم. وقتی که زنگ زد خیلی طول نکشید که دو تا ماشین از خونه بیرون زدن و جلوی پامون توقف کردن. من و بانو هر دوتامون توی ماشین جلویی نشستیم و حرکت کردیم. ماشین محافظ پشت سرمون می اومد!
– آخه من نمی فهمم محافظ میخوای چیکار تو دختر؟!
خندید و گفت: آخه نمی دونی دیروز که رفته بودم بیرون کلی خبرنگار روی سرم ریخت!
سوالات عجیب غریبی می پرسیدن. وقتی محافظ داشته باشی دیگه اجازه نمیدن خبر نگار ها بهت نزدیک بشن و سوال پیچت کنن!
سرم رو به اطراف تکون دادم و خندیدم. پول دارا چه زجری می کشن از دست خبر نگار ها!
– در ضمن! یه چیزی میگم بین خودمون بمونه ها!
– چی؟
کمی نزدیک تر شد و با شیطنتی که توی صداش بود گفت: عالیه خانوم برای تو محافظ گذاشته! اگه بدونی چقدر قوی هستن! کلی بهشون پول میده!
با تعجب گفتم: واقعا؟
– آره!
– آخه این کارا برای چیه؟
از پنجره ی دودی ماشین به بیرون چشم دوخت. مردمک چشماش در حال گردش بودن.
– هر جایی که تا حالا رفتی اونا پشت سرت بودن! پس معلومه اگه کسی
تعقیبت کنه متوجه نمی شی! ولی باید بگم احتمالا اونا کارشون خوبه!
کلافه گفتم: واقعا سر در نمیارم!
– محافظ برای تو لازمه سهند! تو دشمن داری و عالیه خانوم اینطور صلاح دونستن.
شونه هام رو به نشونه ی کلافگی بالا انداختم و چیزی نگفتم.
– می خوام امروز تو رو باهاشون آشنا کنم. بالاخره زمانش رسیده که بفهمی چه کسانی مراقبت هستن.
– همین ماشینی که پشت سرمونه؟
خندید و گفت: نه! این ماشینی که پشت سرمون می بینی محافظ های من هستن. فکر کن چقدر کارشون رو بلدن که حتی منم نمیدونم الان دقیقا چطور دارن ما رو تعقیب می کنن!
فقط می دونم پات رو که از خونه بزاری بیرون میان دنبالت!
با صدای بلند خندیدم: خنده داره!
ماشین جلوی یه رستوران نگه داشت و راننده فورا پیاده شد تا در رو برای بانو باز کنه.
یه نگاه به ساختمون رستوران انداختم و گفت: اینجا؟ گفتی باهات بیام خرید!
چشمکی زد و گفت: بهونه بود!
و بعد پیاده شد. منم پیاده شدم و دیدم ماشین محافظ های بانو هم پشت سرمون ایستاده بودن و اونا هم پیاده شدن و پشت سرمون قرار گرفتن. من و بانو شونه به شونه ی همدیگه وارد رستوران شدیم.
بانو: این رستوران ملک عالیه خانوم هستش! یه قسمت از وی آی پی اینجا فقط مختص خود عالیه خانوم، من و محمت هستش! برای پذیرایی از مهمون هامون .
پرسنل رستوران یکی یکی از کنارمون می گذشتند و با بانو سلام می کردن و بانو هم با خوشرویی جواب می داد.
– نمی دونستم که عالیه خانوم یه رستوران هم داره!
– کم کم همه چیز رو می فهمی. تو قراره از ما باشی! مگه نه؟
رستوران اروپایی و شیکی بود. یاد اولین روزم توی استانبول افتادم… اون هتل شیک که اشرافیت از سر و روش می بارید. بالاخره نشستیم. محافظ های بانو پشت سرش بودن به گفته ی خودش می خواست امروز از دست خبر نگار ها در امان باشه .
به جز من و بانو برای چهار نفر دیگه هم روی میز تدارکات چیده شده بود. سر بلند کردم و به چشم های خیره و لبخند بانو نگاه کردم.
شونه بالا انداختم: خب؟
سر پایین انداخت و چهار مرد وارد شدن و با حالت طلب کارانه ای مقابلمون ایستادن. بانو بلند شد و گفت: خب سهند دوستای جدیدت رو بهت معرفی می کنم. احمد، کرم، هاکان و فرهاد. خب؟ حالا نظرت؟
خندیدم و گفتم: من چه نظری می تونم داشته باشم؟
بانو ازشون دعوت کرد که اطراف من بشینن. نگاهی به چهار نفرشون انداختم. اونا هم به من نگاه می کردن! سرم رو پایین انداختم و خندیدم. یعنی گذر زمان اینقدر من رو مهم کرده که به محافظ نیاز دارم؟ خیلی خنده داره.
– به چی می خندی سهند؟
بهش نگاه کردم. چشم های خودش هم می خندید انگار که این یه شوخیه. وقتی گفتم که چی فکر می کنم گفت: تازه از این مهم تر هم می شی. تو قراره یه آدم مهم شی. ما می خوایم که از تو یه مرد قوی بسازیم سهند!
دستش رو روی هوا کشید و ادامه داد: یه نفر که تمام این شهر ازش حساب ببرن! تو تبدیل میشی به کسی که برای خیلی ها خطرناکه!
– نکنه دارم وارد جمع مافیا میشم؟! قراره یه پدر خوانده شم؟
– نه! ولی شاید قرار باشه مقابلشون بایستی!
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. خدا خودش به خیر کنه! تو از این زندگی چی می خوای سهند؟ تو واقعا جدی هستی؟ نسبت به اینکه بالاخره یه روز به یه قدرتی برسی که منو
چهر خان و ولیعهدش رو به خاک بزنی؟ نمیدونم! من که ستایش رو از دست دادم… دیگه چی برام ارزش داره؟ هیچی! واقعا هیچی؟
– تمام کار های اقامتت رو انجام میدیم سهند! برای اینکه بتونی اقامت اینجا رو به دست بیاری باید یه بیزنس راه بندازی. بعدش همه چیز رو بسپار به ما.
به خودش و محافظ های من اشاره داد و گفت: ما پنج نفر تا آخرش باهات هستیم! ما از این به بعد یه گروه جدا ناشدنی هستیم. یه گروه شیش نفره ی قوی!
دستم رو که روی میز ضرب گرفته بود رو توی دستاش گرفت: به ما اعتماد کن!
ساکت بودم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط به این چشم ها نگاه می کردم و انگار که پژواک صدای عالیه خانوم هنوز هم به دیواره ی ذهنم چنگ می زد… اینکه از من می خواست با این دختر ازدواج کنم! بانو داشت برای اهداف من تلاش می کرد و این نامردی بود اگه من اون رو به خاطر منافع خودم بخوام. نامردیه! نیست؟
– من حرفی ندارم. توی زندگیم به خیلی ها اعتماد کردم اما همه پشتم رو خالی کردن… از حق نگذرم بجز حسام و پدرش!
دستم رو محکم تر فشرد…
– ما پشتت رو خالی نمی کنیم!
سری تکون دادم و متاسف گفتم: می دونی بانو؟ هنوز قلبم از جانب برادرم درد می کنه …
نباید کار به جایی می رسید که اینقدر از من متنفر بشه!
به روم لبخند تلخی زد و چیزی نگفتم. نیم ساعت به دور همی گذشت. با هم می خندیدیم و قهوه ی ترک و کیک شکلاتی می خوردیم.
بانو بلند شد و به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت: می خوام یکم تفریح کنیم!
و بعد چشمکی زد و من رو به سمت خودش کشوند و دوتایی به سمت در خروجی رفتیم…
محافظ ها به دنبالمون می اومدن.
– چیکار کنیم؟
– صبر کن! خودت می فهمی.
از در خروجی که بیرون رفتیم خبرنگار ها به سمتمون هجوم اوردن و محافظ ها خودشون رو بین ما و خبرنگار ها انداختن تا بتونیم به راحتی رد بشیم… سوالات خبرنگار ها عجیب غریب بود…
– خانوم اوزترک؟ ایشون دوست پسر جدیدتون هستن؟
– تازگیا با این آقای ناشناس خیلی دیده شدید…. جریان چیه؟
– فقط یک سوال! خواهش می کنم صبر کنید!
– میشه دوست پسرتون رو به رسانه ها معرفی کنید؟
فلاش دوربین ها توی چشمم می خورد. از دست هامون که توی دست همدیگه چفت شده بودن پشت سر هم عکس گرفته می شد…
البته همه ی این ها رو بعدا بانو برام ترجمه کرد!
*****
دست هام رو توی جیب های شلوارم فرو کرده بودم و قدم می زدم. این بار قدم هام محکم بود… با اقتدار بودن! واقعا عجیبه. انگار که تازگیا اعتماد به نفس گرفتم. از روزی که با اون چهار نفر آشنا شدم حس قدرت بهم دست داده! واقعا مسخره است! نکنه مغرور شدم؟!
نکنه فکر کردی خیلی مهمی سهند؟ نکنه راه رو اشتباه بری؟
دفترچه ای که توی جیبم بود رو بیرون اوردم و بازش کردم. هرچی که به ترکی یاد گرفته بودم رو این تو می نوشتم و هر از گاهی مرور می کردم نیاز داشتم هر چه سریع تر به ترکی مسلط بشم. البته اینکه توی فضایی زندگی می کردم که همه ترک زبان بودن مطمئنا توی پیشرفتم بی تاثیر نیست. یک ساعتی بود که با تمام حواس پرتی هام مشغول مطالعه دفترچه ام بودم که گوشیم زنگ خورد. بانو بود!
– بله بانو؟
– تو کجایی سهند؟
انگار از دستم شاکی بود!
– تو ساحلم. چیزی شده؟
– لطفا بیا خونه! سر و کله ی ویولت پیدا شده. هر چقدر براش توضیح میدم که تو دیگه بهش نیاز نداری باور نمی کنه!
پوفی کردم و گفتم: خیلی خب… دارم میام!
بلند شدم و به سمت خونه قدم بر داشتم. فکر می کردم از دست ویولت خلاص شدم؛ ولی انگار نه!
به خونه که رسیدم ویولت و بانو توی حیاط بودن و بانو دست به سینه ایستاده بود و طلبکارانه به ویولت نگاه می کرد.
– بیا… خودش اومد!
وارد حیاط شدم و با ویولت چشم تو چشم شدیم! واقعا خواهرم بود؟ چرا هیچ حس برادرانه ای نسبت بهش نداشتم؟
به طرفم اومد: سهند!
– چیزی شده که اومدی سراغ من؟
– عجیبه؟
– نه! ولی خواسته ی میلی من نبود.
با تحکم گفت: من برگشتم که بهت کمک کنم سهند! برگشتم که این بار بتونی حقت رو بگیری!
پوزخند کوچیکی زدم که از چشمش دور نموند.
– رادمهر مرده ویولت!
چشماش گرد شد و بعد از مدت کوتاهی اخماش تو هم رفت. برگشت و یه نگاه کوتاه به بانویی که حالا داشت پیروزمندانه بهش نگاه می کرد انداخت و دوباره به سمت من برگشت:
کشتینش؟
شونه بالا انداختم: چرا باید همچین کاری کنم؟ من بیشتر از همه نیاز داشتم زنده بمونه!
انگار بهش ثابت شده بود که حقیقت رو میگم. شکست خورده سر پایین انداخت. دستش رو روی پیشونیش گذاشت: نباید اینجوری می شد… وای نه… آخه چرا مرده؟
– خیلی مشخص نیست؛ ولی توی روزنامه نوشته بود که یا خودکشی کرده یا اینکه کشتنش
! مرگش خیلی مشکوکه!
روی نیمکت سنگی نشست… چهره اش بهم ریخته بود. آشفته شده بود!
– ولی آخه نباید اینجوری می شد… نباید!
چند قدم به سمتش برداشتم و گفتم: وقتی خبرش رو توی روزنامه خوندم تعجب کردم اما بابت چیزی که قرار بود بهم برسه تاسف نخوردم!
لبش رو به دندون گرفته بود و به کفش های مارک دار من چشم دوخته بود.
– حالا من چیکار کنم؟ اطلاع نداشتم.
– من نمی خوام با تو ارتباطی داشته باشم ویولت! لطفا سراغ من نیا.
سر بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد و بعد به بانو که هنوز هم نظاره گر ما دوتا بود.
بلند شد و کیف دستیش رو زیر بغلش زد. خیلی گذشت و ما هنوز تو اون جمع سه نفره در سکوت بودیم و نگاه هایی که رد و بدل می شد.
– باید بفهمم کار کی بوده!
و باز هم نگاه های ویولت بین من و بانو رد و بدل شد… ادامه داد: مطمئن باشید می فهمم!
قاتل تاوان زیادی پس میده و البته… شاید قاتل یکی از اطرافیان تو باشه سهند!
این رو گفت و بی هیچ حرف دیگه ای از خونه بیرون زد. چهره ی حرص خورده ی بانو رو می دیدم که چطور از جمله ی آخر ویولت دلخور شده بود می خواست بدوئه سمت پله ها…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن