رمان دومینو پارت۱۰

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

– فردا همه چیز تموم میشه بعدش برمی گردم تهران!
– یعنی واقعا برمی گردی؟
– آره… اینجا چیزی ندارم که دلمو بهش خوش کنم!
– تهران چی؟ اونجا چیزی هست که دلتو بهش خوش کنی؟
سکوت کردم… برام سخت بود بگم نه هیچی نیست. یه صدایی توی سرم می پیچید که “همه چیز برای سهند سپهراد تموم شده اس” از تنهایی خودم افسرده شدم… لبامو با زبونم تر کردم… با انگشتام ور رفتم تا اینکه بالاخره به حرف اومدم: زندگی من خیلی پوچه!
– چرا سعی نمیکنی شاد باشی؟ توی این مدتی که شناختمت اصلا ندیدم حداقل یه بار بخندی! تو خیلی افسرده ای.
لبخند تلخی زدم و هیچی نگفتم. به یه گوشه چشم دوخت و غمگین گفت: وقتی بزرگ شدم و درک کردم که پدر و مادرم رو از دست دادم فکر کردم شاید غمگین تر از من وجود نداره. عالیه خانوم مثل یه مادر باهام رفتار می کرد؛ ولی من دلم یه مادر واقعی می خواست.
دلم بدجور شکسته بود؛ از زندگی نا امید بودم.
کمی خندید و ادامه داد: واسه همین کسی باهام دوست نمی شد! هفده سالم که شد تصمیم گرفتم خودم رو تغییر بدم…
سرشو بالا اورد و غمگین توی چشمام نگاه کرد…
– میدونی سهند؟ الان فهمیدم هر اتفاقی هم که بیافته بازم زندگی ادامه داره …
– هرکی توی زندگیش یه سختی هایی کشیده که شاید برای دیگران اصلا قابل درک هم نباشن یا طرف بگه این که چیزی نیست! من بدترش رو کشیدم.
اشکش رو پاک کرد و به اندازه ی یک درد کشیدن سکوت کرد!
– میخوای واقعا از اینجا بری؟
– به اینجا عادت ندارم. نیمی از وجودم رو توی تهران جا گذاشتم… شایدم همه اش رو!
– اینجا میتونی همه چیز رو از نو بسازی! مطمئنا بهتر از قبل!
بلند شدم و گفتم: ممنون به خاطر شام؛ بازم منو شرمنده ی خودت کردی قبل از رفتنم حتما جبران میکنم!
بدون اینکه نگاهم کنه یه لبخند مصنوعی زد که البته غمگین بود! سرم رو به نشونه ی خداحافظی تکون دادم و از نیمکت کنار دریاچه دور شدم.
شاید حق با بانو باشه و من یه آدم افسرده ام و البته از همه جا دل بریده! شاید همینا باشن که نمیزارن نفسم بالا بیاد… چی داره منو می کشونه تهران؟ جز ستایش هیچی رو اونجا جا نزاشتم که البته ستایش همه چیزم بود! ولی حالا به یه مرد دیگه تعلق داره و من به بدبختی و بیچارگی! و یه ارثی که اصلا معلوم نیست به دستم برسه یا نه! بدجور احساس می
کنم زیرِ خطِ فقرِ محبتم! به هرچی که چنگ میزنم بهم امید نمیده. یادم میاد بچه که بودم فکر می کردم تنهایی یعنی اینکه هیشکی تو خونه نباشه! ولی الان… حق دارم که تعریفم از تنهایی با دوران بچگیم زمین تا آسمون فرق کنه.
گاهی وقتا یاد میعاد می افتم… یعنی الان در چه حالیه؟! چرا هیچ وقت یادم نیست از حسام بپرسم؟ انگار اینکه میعاد برادرم نیست به خورد ذهنم رفته!
الان چیزی که داره مدام توی فکرم بالا پایین می پره فقط یه چیزه… بعد از این قراره چی به سرم بیاد؟ اگه یکی جز خدا می دونست حتما می رفتم و ازش می پرسیدم. البته الان حتی اگه از خدا هم درمورد من بپرسی چشماشو ریز می کنه و میگه کیو میگی؟ یادم میاد ده سال پیش هم که برای اولین بار و آخرین بار این حرف رو زدم خدابیامرز مادر بزرگم یکی زد پس گردنم و گفت کفر نکن بچه! هه… ده ساله وضعیتم همینه، سرگردون و بیچاره!
از وقتی که فهمیدم پدر و مادر واقعیم کی ان گاهی به این شک میکنم که نکنه من دارم تاوان گناه اونا رو پس میدم؟
کلید سوییت رو توی در چرخوندم و وارد شدم. خودمو روی کاناپه جلوی تلویزیون انداختم و انتظار صبح رو کشیدم…
*****
– بیدار میشی؟
حتی توان باز کردن چشمام رو نداشتم بعد با اعتماد به نفس می خواستم دنیامو هم تغییر بدم!
– با توام! خواهش میکنم بیدار شو دیگه…
پتو رو از روی سرم کشید و با عصبانیت گفت: نصفه شب برات پتو اوردم؛ ولی داری پشیمونم میکنی!
شونه هامو بالا انداختم و با عصبانیت گفتم: چیه سر صبحی؟
کوسن ابریشمی رو به سمتم پرت کرد و گفت: ساعت یازده صبحه! پاشو من قرار گذاشتم. سر چرخوندم و به ساعت نگاه کردم… حق با ویولت بود! ساعت از یازده صبح گذشته بود، تندی از جام بلند شدم و به سمت یخچال رفتم… اول یخچال نه… درشو بستم و رفتم سمت سرویس بهداشتی.
*****
چند وقتی بود که ویولت یه ماشین اجاره کرده بود! دلم می خواست منم این کار رو کنم؛ ولی نه پولش رو داشتم نه گواهینامه ی بین المللی رو. یه لحظه تو ذهنم گذشت که اگه اینجا موندگار شدم حتما به فکر گواهینامه و ماشین باشم.
امروز روز مهمی بود. مگه نه؟ ملاقات با وکیل خسرو! یه لحظه ی کوتاه قلبم درد گرفت.
*****
سورن
زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد و صدایی مثل ناقوس محکم خورد به دیواره ی ذهنم…
– کارشو ساختیم آقا!
لبخندی مثل لبخند خونی و زخمی جوکر تا بناگوشم امتداد یافت…
***** سهند
دستم رو روی قلبم گذاشتم و یکم ماساژ دادم… دلم هوس یه نفرو کرد که بهم قوت قلب بده! یکی که مثل یه پدر باشه… دستشو روی شونه ات بزاره و با نگاهش بهت بفهمونه که برو جلو پسر! یا حتی نصیحتت کنه… برای اولین بار دلم نصیحت پدرانه خواست… خدا بیامرز آقام که میخواست نصیحتم کنه همیشه طفره می رفتم. حرفای تکراری می زد. منم جوون بودم و کم حوصله… ای کاش بود و هنوز هم توی همون مغازه ی پایین شهر مشغول پارچه فروشی بودیم… غروب هم که می شد منو حسام می رفتیم بیرون شام می خوردیم و آقام و حاج محسن غر می زدن که اینقدر فست فود نریزین اون تو!
ترمز دستی رو کشید و گفت: رسیدیم… پیاده نمیشی؟
به خودم اومدم و بی هیچ حرفی کمربندم رو باز کردم… دلم واسه گذشته تنگ شده! ای کاش وارد این بازی طولانی و کسالت آور نمی شدم. پشت سر ویولت راه افتادم و وارد دفترِ وکیل خسرو شدم.
صدای عالیه خانوم توی ذهنم بالا و پایین می پرید…
– مراقب باش پسر! نزار یه پوند از اون پولا از دستت در بره! همش مال توئه… به حقت که رسیدی دور خواهرتو خط بکش اون فقط هم خون توئه وگرنه خواهرت نیست سهند! میفهمی چی میگم؟ باید خیلی مراقب باشی که توی تله ی ویولت و مادرش نیافتی.
صدای پاشنه های کفش ویولت روی تمام حرفای عالیه خانوم خط کشید و پرتشون کرد توی دور افتاده ترین گوشه ی ذهنم…
– …Hello my dear
– .Hello. I’m at your serviceIf you remember I’m the girl who called you for an important meeti –
.ng with Mr. Radmehr
منشی دفتری رو از روی میزش برداشت و مشغول ورق زدن شد و بدون اینکه به ویولت نگاه کنه گفت:
– ?What’s yor name
– .Violet Hedayati
منشی هیجان زده سرش رو بالا اورد و درحالی که دفترش رو کنار می گذاشت به انگلیسی چیزی گفت و به سمت اتاق رئیسش راه افتاد… رو به ویولت گفتم: چی شد؟
– تازه شناخت، رفت بهش خبر بده که ما اومدیم!
چند ثانیه ی خیلی کوتاه طول کشید تا اینکه منشی به همراه رادمهر از اتاق خارج شدن. مردی بود کم و بیش چهل ساله که با چهره ای گرفته به استقبالمون می اومد…
از روی صندلی بلند شدم و بعد از اینکه دست ویولت رو فشرد به سمت من اومد و گفت:
تو باید همون پسر نسبتا گمشده باشی!
سلام نکرده گفتم: چرا نسبتا؟ – چون همه ی ما می دونستیم دقیقا کجایی؛ ولی رحیم با عوض کردن ناگهانی نام خانوادگی همه مون تو رو گم کردیم!
دستم رو محکم تر فشرد و گفت: راستی یادم رفت! سلام.
سری تکون دادم و خیلی خشک و جدی زیر لب سلامی کردم. توی دلم پوزخند زدم و با خودم گفتم من اگه واسه کسی مهم بودم با عوض شدن یه نام خانوادگی گم نمی شدم! دستشو روی کمرم گذاشت و منو به سمت اتاقش راهنمایی کرد.
– اونقدر از دیدنت هیجان زده شدم که واقعا یادم رفت باهات احوال پرسی کنم. ازپدرت برام بگو… حالش چطوره؟
بدون اینکه بهم امون بده ریز خندید و ادامه داد: منظورم اونیه که بزرگت کرد! میدونی که؟ اوضاع خیلی پیچیده اس!
– اون مرده! یعنی می خواین بگید که خبر ندارید؟
از حرکت ایستاد و چهره اش رنگ عوض کرد…
– واقعا متاسفم!
به سمت مبلمان شیری رنگ اشاره داد و رو به هردو مون گفت: لطفا بشینید!
ویولت دستش رو بالا اورد و رادمهر چشمش روی لاک سورمه ای رنگ ویولت رفت که با لباسش ست کرده بود، ویولت از اجازه ندادن رادمهر دهنش باز موند و حرفی که می خواست بزنه توی دهنش موند…
– هنوزم عاشق رنگ سورمه ای هستی؟ تنها کسی بودی که بین آدمای اطرافم این رنگ رو دوست داشت! بقیه یا عاشق مشکی بودن یا آبی… انگار حدفاصل این دوتا رو به هیچ وجه قبول نداشتن.
ویولت خجالت زده لبخند زد و گفت: امروز برای اینکه مثل گذشته سعی کنم باهات تفاهم داشته باشم نیومدم اینجا!
رادمهر سر تا پای ویولت رو برانداز کرد و روی پاهای بی حجابش مکث کرد و مثل کسی که یه خاطره ی دور رو به یاد می اورد آروم گفت: آره… آره… به خاطر یه مسائل دیگه! میدونی ویولت من از تو خیلی سن و سالم بیشتر بود! من یه مرد سی و شیش ساله بودم و تو تازه هفده…
ویولت با دستی مشت کرده توی حرفش پرید…
– دلم میخواد امروز کارا سریع پیش بره! من و برادرم خیلی صبر کردیم تا بالاخره از م
صر برگشتی! به خاطر همین نمیخوایم وقتمون رو با حرف های قدیمی هدر بدیم .
وکیل خسرو کمی خندید و ریاکارانه گفت: خب میدونی که من یه وکیل سرشناس و بین المللی هستم خیلی شانس اوردید که این چند روز توی استانبول ام.
ادامه داد : اما باشه حرفی نیست عزیزم! راستش… خب… راستش من خبر خوبی براتون ندارم!
احساس خاصی بهم دست نداد… تا حالا انقدر خبرای بد شنیده بودم که توی خونسرد بودن در مقابل خبرِ بد شنیدن، خبره شده بودم دیگه. دستام رو توی همدیگه قفل کرده بودم.
– بفرمایید!
– ببینید آقای هدایتی…
حرفش رو بریدم…
– سپهراد هستم!
– بله… من رو ببخشید آقای سپهراد! لازم به ذکره که بدونید وضعیت فرزند مشروع با فرزند نا مشروع یه مقدار فرق می کنه و با اتفاقی که شب گذشته افتاد…
ویولت با لحنی یخ زده توی حرفای رادمهر پرید: دیشب چی شده؟
نه از ترس ویولت چیزی دستگیرم شد و نه از سکوت و سردرگمی رادمهر… چشمای قهوه ای رنگ رادمهر بین من و ویولت رفت و آمد می کرد، انگار زبونش از گفتن چیزی بدجور عاجز مونده بود .
ویولت از ترس و دلهره ناخن هاش رو توی دسته های مبل تک نفره فرو کرده بود…
– بگو چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
– آه… خب… راستش… متاسفانه دیشب… خسرو فوت شد… وکالت هم فسخ شد.
چشمام گرد شد! ویولت دستاش روی صورتش رفت و زار زد… این دیگه چه بازیه؟ خسرو چند وقته که مرده… درک اینکه چه خبره فراتر از فکر و خیالم بود.
– چی داری میگی؟ چه خبره؟ خسرو چند ماهه که مرده! منظورتون چیه آخه؟
ویولت میون گریه هاش با جیغ گفت: این امکان نداره! پدرم حالش خوب بود… حداقل الان وقتش نبود …
با عصبانیت بلند شدم و برای اولین بار رو به ویولت داد زدم: جریان چیه ویولت؟
– بهت توضیح میدم!
– به من دروغ گفتی… تو یه دروغگویی…
بلند شد و رو به روی من ایستاد.
– خواهش میکنم بهم اجازه بده! تا خوندن وصیت نامه ی کتبی صبر کن بعد همه چیز رو بهت توضیح میدم.
انگشت اشاره ام رو بالا اوردم که بگم گور بابای خسرو و وصیت نامه اش که رادمهر غافلگیرمون کرد…
شونه بالا انداخت و با بی میلی گفت: اما هیچ وصیت نامه ی کتبی وجود نداره!
گریه های ویولت با این جمله ی عجیب تر از مرگ تازه ی خسرو متوقف شد و با تعجب گفت: چی؟
– وصیت نامه ی کتبی از خسرو وجود نداره… مگه خودت نمی دونستی ویولت؟!
– این دیگه چیه؟ من و سهند به خاطر اون وصیت کتبی اومدیم استانبول. یه وصیت نامه ی کتبی از پدرم پیش توئه من مطمئنم.
رادمهر با خونسردی گفت: بله بود! ولی ایشون بارها متن وصیت نامه رو تغییر دادن آخرین باری هم که وصیت نامه رو برای ویرایش بردن دیگه پس ندادن و کلا از وجودش صرف نظر کردن در نتیجه هیچ وصیت نامه ی کتبی وجود نداره! متاسفم.
انگار که یه چیزی شبیه آونگ توی دیواره ی ذهنم در رفت و آمد بود و محکم خودش رو به این ور و اون ور می کوبید. یه بار دیگه هم بازیچه شدنم بهم ثابت شد… آخ که تو چقدر ساده ای سهند! یعنی واقعا به خاطر پول چشم و گوشت رو بستی و تا اینجا اومدی؟ اینجوری که سورن به ریشت می خنده…
– چی داری میگی؟ اون وصیت نامه وجود داره تو نمیتونی منو گول بزنی!
رادمهر با جدیت گفت: خودتم میدونی ویولت قرار نیست ذره ای از اموال پدرت بره توی جیب من پس دلیلی برای فریبتون ندارم!
ویولت انگار قانع شده بود که سکوت کرد، تو فکر رفته بود. نبودن وصیت نامه اصلا
خبر خوبی برای من نبود! بدشانسی هم که انگار عضو لاینفک زندگی من بود؛ عین خوره افتاده بود به تار و پود این زندگی.
– آخه یعنی چی؟ همچین چیزی امکان نداره باید یه وصیت نامه ای باشه.
– ببین ویولت! برادر تو فرزند مشروع پدرت نیست در نتیجه شرایط ایشون فرق میکنه و یک سوم اموالی که باید به ایشون می رسید طبق خواسته ی پدرت باید صرف امور خیریه بشه باید یک وصیت نامه ای می بود و در اون همچین چیزی قید می شد اونوقت…
کمی مکث کرد و با تحقیر به من نگاه کرد و ادامه داد: اونوقت این آقا هم می تونست یه چیزی به جیب بزنه!
نگاه و جمله ی آخرش بدجور برام زننده بود. فقط یه حرف بود؛ ولی هزار بار به دیواره ی قلبم چنگ زد و خراشش داد! این روزا یه حالی بهم دست داده که موندم ببینم من زود رنج شدم یا اینکه نه واقعا دلیلی برای دلگیر شدنم هست؟ بهم بر خورد و از دفتر وکالت بیرون زدم…
لعنت به تو خسرو! لعنت به تو آذر! از همون اولش هم داشتم چوب گناه شما رو می خوردم، حالم از هردوتون بهم می خوره. هیچ وقت تا این حد از مادرم متنفر نبودم! همیشه آقام می گفت مادرت یه فرشته بود؛ نمیدونستم فرشته ها هم می تونن گناه کنن اونم به این بزرگی!
– سهند!
به سرم… صورتم… ریشم… دست کشیدم… روانی کننده اس وقتی از همه دل می بری و از دنیا هم همینطور. دلم میخواست دنیا به اندازه ی یه توپ فوتبال می شد و شوتش می کردم و می رفت پی کارش. بدبختی داشت توی زندگیم بدجور موج مکزیکی می رفت… بالا و پایین می پرید انگاری که کل زندگیت یهو افتاده باشه روی ترامپولین…
با گریه هاش جیغ کشید: سهند صبر کن!
ایستادم؛ ولی عقب گرد نکردم. صدای کفش های پاشنه بلندش که توی پیاده رو نامنظم باهاشون می دویید خیلی خوب قابل تفکیک بود با تمام رهگذر هایی که یه کلمه از حرفاشون نمی فهمیدم.
– سهند …
این بار برگشتم. حرص دویید تو حرفام… خشم پرید تو سرم!
– دیگه چی از جونم میخوای؟
– برگرد به دفتر رادمهر. خواهش میکنم بزار تمومش کنیم.
– واسه من خیلی وقته که همه چیز تموم شده اس بزار برم رد کارم!
– نه… اگه برات تموم شده بود با من نمی اومدی اینجا!
از بی جوابی عصبی تر شدم و با صدای بلند تری گفتم: یه گ*وهی خوردم… ولم کن سر جدت!
برگشتم و بازومو کشید…
– من مجبور شدم که به تو دروغ گفتم.
دستام رو از هم باز کردم و با لحن ملایمی گفتم: میدونی؟ من اصلا اون سهندی نیستم که باید باشم!
گریه هاش یه ریز ادامه داشت: خواهش میکنم به راه بیا سهند! من امروز باید خیلی فوری برم لندن.
خنده ای عصبی کردم و دستام به سمت خودم اشاره رفتن…
– تو میری لندن؛ ولی این منم که آواره میشم!
– تو هم با من میای! من… تو و مامانم یه زندگی جدید رو در کنار هم شروع میکنیم.
– به این زندگی جدیدی که تو میگی نه عادت دارم نه علاقه. می خوام برگردم تهران.
ناخن های بلندش رو توی بازوم فرو کرد و دیوونه وار بازوم رو تکون داد…
– هرطور شده حقت رو از رادمهر می گیرم! من مطمئنم که اون وصیت نامه وجود داره!
– من هیچ حقی ندارم… من از اموال بابای تو هیچ حقی ندارم… چون اصلا پسرش نیستم.
بازوم رو از دستش آزاد کردم و دوباره راه افتادم .
با التماس گریه جیغ زد: خواهش میکنم سهند! منو تو این شرایط تنها نزار پدرمون مرده می فهمی؟ هرچی ازش شنیدی دروغه… اون مرد خوبی بود!
برگشتم سمتش و در حالی که عقب عقب می رفتم گفتم: برای تو خوب بود… واسه من که پدری نکرد.برو و دست از سر من بردار!
نا امید به دیوار تکیه زد و با صدای بلند تری زار زد. همه داشتن با تعجب نگامون می کردن، درک می کردم که صحنه ی عجیبی بود براشون! دو نفر وسط خیابون به یه زبون دیگه از دست همدیگه شکایت کنن و یه کلمه از حرفاشون رو نفهمی صحنه ی عجیبی نیست؟
دستام رو توی جیب کاپشنم فرو کردم و سعی کردم دور شم. بالاخره که نباید همه چیز طبق نقشه پیش بره! از یه جایی به بعد تمام برنامه ها و آرزو هات آوار میشن و می ریزن روی سرت. من خیلی وقته که همه چیز روی سرم آوار شده. اینا همه دیگه پس لرزه ان .
همیشه فکر می کردم که سورن مانع دسترسی من به همه چیزه؛ ولی الان که سورنی در کار نبود… به هر دری که زده بودم سورن از قبل قفلش کرده بود، به آخر هر کوچه ای که می رسیدم سورن از قبل بن بستش کرده بود!
*****
– چیزی میخوری برات بیارم؟
– فقط یکم آب!
بانو رفت و چشم بستم به عصای گرون قیمت توی دست عالیه خانوم. وقتی خبر مرگ برادرش رو بهش دادم شوکه شد و فقط سکوت کرد. نمیدونم براش چه فرقی داشت؟ اون که فکر کرده بود زودتر از اینا مرده.
لیوان بلند آب رو از روی بشقابی که بانو توی دستش گرفته بود، گرفتم و سعی کردم همه اش رو بخورم تا اعصابم بیاد سرجاش.
– تا امشب باید توی لندن باشم. یه بلیط خیلی فوری می خوام.
لیوان رو پایین اوردم و منتظر نگاهش کردم تا حرف دیگه ای بزنه اما این بار صدای بانو رو شنیدم.
– پس منم باهاتون میام .
– می خوام با محمت برم!
– اما محمت باید توی کارخو…
عصاش رو محکم روی زمین زد و با عصبانیت و تحکم گفت: گفتم که می خوام با محمت برم! تو همینجا پیش سهند می مونی. خیلی فوری میرم و برمی گردم. نمی خوام با وجود هردومون نظر کسی جلب بشه.
رو به من کرد و با لحنی قدرتمندانه ادامه داد: میرم به خسرو میگم که از این به بعد پسرش در کنار من به آرامشی که دنبالش می گشت می رسه… خودم مادرش میشم!
توی چشمای همدیگه خیره مونده بودیم و من به جمله ی آخر عالیه خانوم فکر می کردم. انقدر به روز های خوش رسیدم و زهرم شد که نمیدونم به این یکی اعتماد کنم یا نه؟ نگاه بانو بین نگاه های ما در چرخش بود و بالاخره سکوت بینمون رو شکست و گفت: پس من همین امروز کارای بلیطتون رو انجام میدم.
عالیه خانوم دست های پر چین و چروکش رو روی عصا کشید و گفت: خوبه بانو.
نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. نمیدونم آخر این بازی پر خطر و هیجان انگیز چیه؟ فقط یه نفر مثل خودم میفهمه که من چی میگم…
دلم قد یه دریا تنگه… روز هاست که دلم میخواد برم یه جای دور و خودم رو اونجا جا بزارم!
بلند شدم و گفتم: میرم اسکله بعدشم اگه مشکلی نیست برمی گردم همین جا.
بانو سری تکون داد و عالیه خانوم چیزی نگفت. قدم برداشتم و ازشون دور شدم. با اینکه تنهام اما بازم گاهی وقتا دلم تنهایی میخواد. دستام رو توی جیب های شلوارم فرو کردم و با سری که پایین انداخته بودم قدم های نامنظمم رو شروع کردم.
یه لحظه ایستادم و با چشمای بسته هوای تازه رو به ریه هام رسوندم. الان دلت چی میخواد سهند؟
یه چیزی رو بدجوری گم کردم؛ اما نه… هنوز احساسش میکنم. خیلی ازم دور نیست چون توی قلبمه، برای همیشه .توی گوشیم دنبال یه نشونی ازش گشتم جز یه شماره ی تلفن و چندتا عکس قدیمی چیزی توش پیدا نشد .
اگه زنگ بزنم… میشه؟ دلم هنوز میخوادش و دیوونه وار براش می تپه… یه صدا
ازش می خوام… یه صدا که بهم بگه قوی باش سهند!
گوشی رو توی دستم فشار دادم… نه! نباید زنگ بزنی خودت رو کنترل کن پسر!
برگشتم و رفتم سمت شماره ی حسام…
– الو داداش؟
– الو حسام؟
– خوبی داداش؟ چه خبرا؟
– بد نیستم. خودت چطوری؟ خانواده… نگار…
– همه خوبیم
– اوضاع چطوره؟
– اینجا که اتفاق خاصی نمی افته. خبرا پیش توئه.
– حسام؟
– جونم داداش؟
– از….
مکث کردم. یه مکث طولانی… دلم میخواست از حالش با خبر شم… چی می شد اگه حسام برام خبری داشت؟
– الو سهند؟ صدات قطع شد!
– میگم ازش خبری داری؟ از ستایش…
– راستش چند وقت پیش اومد در مغازه.
خون توی بدن یخ زده ام بالاخره به جریان افتاد. دل دل می کردم هرچه زودتر صدای حسامو بشنوم و از ستایش با خبر شم. دستام گرم شد…
– خب؟
– سراغ تو رو ازم گرفت. راستش نمیخواستم بهت بگم؛ اما حالا که خودت پرسیدی…
حرفش رو بریدم و گفتم: خب تو چی گفتی؟
– گفتم خبر خاصی نیست که بهت بدم. بعدشم از مغازه زد بیرون. مثل اینکه حالش خوب نبود، فقط همین. سهند؟ همه چیز مرتبه؟
یه لحظه فکر ستایش رو کنار گذاشتم و گفتم: نه اصلا مرتب نیست.
– یعنی چی؟ چی شده؟
– باورت میشه حسام؟ درست لحظه ای که فکر می کنم همه چیز داره به
خوشی تموم میشه تازه می فهمم که نه این تازه اولشه! جای من نیستی
بفهمی چی میگم. از همه چی بریدم!
– افسرده نباش مرد! تو زود نا امید میشی.
پوزخندی زدم و گفتم: بعد این همه سال بیچارگی میگی زود نا امید میشی؟
– خیلی خب… حالا بگو چی شده؟
سرم رو به اطراف تکون دادم و گفتم: حق با عالیه خانوم بود! ویولت این همه راهو نیومده بود که مال و اموال پدرشو دو دستی بده به من.
– از کجا مطمئن شدی؟
– خودم صدای ویولت رو شنیدم که با مامانش حرف می زد. هدفشون اینه که وقتی اون دسته از اموال به من رسید سر منو زیر آب کنن و خودشون صاحبش بشن. اگه اون ارثیه به من نرسه صرف امور خیریه میشه و دیگه کاری از دستشون برنمیاد.
– ای گرگ های پدرسوخته…
– همه اش این نیست!
– دیگه چی؟
– خسرو تازه مرده!
با تعجب گفت: چی؟ – خسرو تازه مرده.
– چی داری میگی تو؟ یعنی چی آخه؟
– خسرو همین دیروز مرده! ویولت به ما دروغ گفته! اون موقع که به ما می گفت
خسرو مرده در حقیقت خسرو زنده بوده.
– آخه چرا باید همچین دروغی بگه؟
شونه بالا انداختم و گفتم: نمیدونم.
– سهند؟
– جونم داداش؟
– من میام اونجا. اصلا از اولشم نباید می زاشتم تنهایی بری.
– نه حسام این کار رو نکن و پیش نگار بمون، درست نیست روزای اول ازدواجت پیشش نباشی.
– نگار رو هم با خودم میارم؛ اصلا میگم داریم میریم ماه عسل. من نباید تورو تو این شرایط تنها می زاشتم. همین فردا صبح میرم بلیط میگیرم و میام.
– از میعاد چه خبر؟
– خبر تازه ای ازش ندارم، خیلی وقته که ندیدمش.
– بازم سرش گرمِ اون آشغالاشه؟
– نمیدونم داداش؛ ولی تو فکر کن کی کنارش هست که از اون وضع نجاتش بده؟ میعاد خیلی تنهاس. سورن که غم خوارش نیس، خودت که میدونی.
توی یه لحظه با خودم فکر کردم که ای کاش میعاد هم برای خودش یه حسام داشت.
*****
تینا
تند تند از پله ها اومدم پایین و دوییدم سمت در ورودی خونه.
– کجا میری با این عجله؟
خشکم زد… مگه بابا نرفته بود بیرون؟ برگشتم سمت صداش و با ترس بهش نگاه کردم. دلهره به جونم افتاد. آب دهنمو به سختی قورت دادم و سعی کردم به حرف بیام
– عه… مگه… تو… تو… نرفته بودی بیرون بابا؟
با حالت تهدید آمیزی از پله های اتاق خودش پایین اومد و گفت: رفتم؛ اما زود برگشتم! خب؟ نگفتی کجا میری؟
– آ…. جای خاصی نمیرم… با بچه ها قرار گذاشتیم بریم بیرون… زود برمی گردیم.
به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت: یک ساعت دیگه خونه باش!
معترضانه جیغ کشیدم: آخه تو این ترافیک مگه میشه یه ساعته رفت بیرون و برگشت؟؟!! نزدیکم شد و صداشو بالا برد و انگشت اشاره اش رو تو هوا تکون داد و داد زد: همین که گفتم تینا. با من بحث نکن!
دستام از شدت عصبانیت مشت شدن. حالا دیگه مثل همیشه هردومون سر همدیگه داد می زدیم
– خیلی زورگویی بابا! همیشه همین بودی و هیچ وقت تغییر نمیکنی، حالا می فهمم چرا مامان نتونست تحملت کنه و ازت جدا شد!
جمله ام با سیلی بابا روی صورتم تموم شد… هینی کشیدم و فقط تو چشماش نگاه کردم
– خیلی وقیح و نفهمی تو دختر!
کم نیاوردم و بازم داد زدم: بزار برم پیشش! می خوام برم پیش مامانم. تو رو نمی خوام بابا! چه بلایی سرش اوردی که خبری ازش نیست؟
– میخوای بری پیشش؟ باشه… همین الان برو. اما قبلش با شوهرش حرف بزن ببینم تورو کنار خودشون قبول میکنن یا نه؟
شوکه شدم… چشمام چهارتا شد! ابروهام بالا رفت و این بار آروم از روی تعجب پرسیدم:
شوهرش؟
ازم رو برگردوند و به سمت تلویزیون رفت و درحالی که روشنش می کرد خونسرد گفت:
هرجایی میخوای بری برو!
عقب عقب سمت در رفتم و از خونه زدم بیرون. غرق فکر و خیال شدم… یعنی واقعیت داره؟ مامان ازدواج کرده؟ نه… باورم نمیشه. مگه میشه منو ول کنه؟ شوهر کرده؟ خیلی مسخره اس… نه اینجوری نیست… امکان نداره از من بگذره… صدایی از اعماق وجودم بهم گفت تو چقدر بدبختی تینا… هیشکی تو رو نمیخواد! بغض کردم… هیشکی تو این دنیا نیست که منو از ته دلش بخواد… هیشکی نیست…
سرمو بالا گرفتم و میعاد رو دیدم که رو به روم توی ماشین نشسته بود و با دیدنم برام بوق زد. با بی میلی رفتم سمتش و بی هیچ حرفی نشستم تو ماشین.
– سلام نمی کنی تینا؟ بازم که انگار اخمات تو همه… پشت تلفن که خوشحال بودی.
– حال ندارم میعاد… راه بیافت بریم یه جایی دور از این خونه.
– چیزی شده؟
یه بار دیگه نقشه ام از جلوی چشمام رد شد و گفتم: یه پیشنهاد برات دارم، می خوام ببینم چند مرده حلاجی!
پوزخندی زد و ماشین رو راه انداخت .
– ببینم تینا خانوم… این روزا بچه ها برنامه ای ندارن؟
نگاهش کردم و گفتم: روز به روز مصرف مشروبات و موادت داره بالا میره! اینطوری سنکوب می کنی بدبخت، صبر کن و به پیشنهاد من فکر کن!
– خب بگو پیشنهادت چیه؟ دلم میخواد هرچه زودتر بفهمم.
– یه خورده صبر داشته باش… بهت میگم!
چراغ راهنما زد و ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و گفت: حالا بگو تینا…
– خب… ببین میعاد… من دیگه نمی خوام اینجا زندگی کنم… می فهمی؟
– پس کجا میخوای زندگی کنی؟
– قبلا هم بهت گفتم دلم میخواد برم ایتالیا، نمی خوام حتی برای یه لحظه هم اینجا بمونم. می خوام…
مکث کردم… دو دل بودم برای گفتنش.
– من از بابام خسته شدم. منو توی خونه زندونی میکنه و اجازه ی هیچ کاری رو بهم نمیده
… اگه بخوام با دوستام برم بیرون باید مخفیانه از خونه بزنم بیرون! اگه هم بفهمه یا اجازه نمیده یا اینکه وقت تعیین میکنه؛ به خاطر همین تصمیم گرفتم خودمو از دست همه راحت کنم. می خوام خودمو آزاد کنم… بهت نیاز دارم میعاد! خودتم میدونی که توهم به من نیاز داری!
– تو واقعا فکر میکنی اینجوری به آزادی می رسی؟ میخوای مثل من یه آدم تنها شی؟ آره؟
با جدیت گفتم: آره می خوام برای خودم آزادانه زندگی کنم! من واقعا به موقعیت تو حسادت میکنم!
میعاد بلند بلند خندید و گفت: بالاخره یکی هم پیدا شد که به بدبختی من حسادت کنه! تینا میفهمی تو چته؟ اصلا میدونی من چه دردی رو تحمل میکنم؟ من هیچکس رو توی این دنیا ندارم دیگه… بابام و مامانم که مردن، سهند هم که فهمیدم داداشم نیست و رفت پی سرنوشت خودش و قراره پولدار شه… بعد تو دقیقا به چی من حسادت میکنی؟
– به همین تنهاییت! میفهمی تو هرکاری که دلت بخواد می تونی انجام بدی به منم کمک کن میعاد.
– آخه من چه کمکی می تونم به تو بکنم؟ کنار بابات زندگی کن. این بهترین کار برای توئه. اینجوری…
تو حرفش پریدم و گفتم: نهصد میلیون تومن میتونیم داشته باشیم!
رنگش پرید! بی هیچ حرفی مات و مبهوت بهم خیره شد و با لکنت گفت: تو… تو چی میگی؟
خودم رو بهش نزدیک کردم و آروم گفتم: من رمز گاوصندوق بابام رو فهمیدم! یه روز که داشت درش رو باز می کرد پشت سرش بودم و دیدم که رمزش چی بود… حتی یه روز که خونه نبود واسه اینکه مطمئن شم درست فهمیدم درش رو باز کردم و دیدم که چقدر پول توش بود! پول، سند خونه و یه سری کاغذ دیگه که بهشون دقت نکردم. ما می تونیم با اون پول از اینجا بریم میعاد. میفهمی؟
به پیشونیش دست کشید و عرقش رو پاک کرد. انگار که هم وسوسه شده بود هم اینکه ترسیده بود .
– تو… تینا…
– نظرت چیه؟
– من… من نمیدونم تو چی میگی…
پسره ی احمق! حیف که بهت نیاز دارم.
– تو باید کمکم کنی و اون پولا رو برام بیاری… پاسپورت از من… کیوان رو می شناسی
؟ همون پسره که پایه ی همه ی مهمونیاست… اون تو کار جعلِ هرچیزیه که فکرشو کنی!
میدونی چقدر خودم رو به آب و آتیش زدم که قبول کنه برامون پاسپورت درست کنه؟ قول یه شیرینی توپ بهش دادم. پاسپورت هامون که به دستم رسید بهت خبر میدم تو کارت رو شروع کنی .یه شب بابامو به بهونه ی دوتایی شام خوردن سرگرم میکنم و تو برو توی اتاقش و پولا رو بردار!
تهدید وار صدامو بالاتر بردم و گفتم: به چیز دیگه ای دست نمی زنی! فقط پولا رو برمی داری… فهمیدی میعاد؟
لرزون سرش رو تند بالا و پایین کرد و گفت: باشه باشه… فقط پولا رو می دزدَ…
حرفش رو خوردم و گفتم: این دزدی نیست! ارثیه ای هستش که به من تعلق می گیره تازه بیشتر از ایناس! تمام دارایی پدرم مال منه چون فرزند دیگه ای نداره! تو باید این کار رو بکنی میفهمی میعاد؟ نصف اون پولا رو میدم به تو! وقتی بری اون ور آب میتونی پول بیشتری داشته باشی.
***** سهند
فرودگاه استانبول شلوغ بود؛ اما با کمک حجم دلتنگی که برای حسام داشتم تونستم خیلی سریع پیداش کنم و به همراه بانو برم طرفش.
– حسام…
به سمتم برگشت و تونستم برای اولین بار حسام و نگار رو به عنوان زن و شوهر کنار همدیگه ببینم. هیچ حرفی نزدم… دریغ از یه سلام… فقط چشام برق زد و رفتم سمتش و توی آغوشم کشیدم و به خودم فشارش دادم.
– چطوری داداش؟
تو گوشم گفت: دلم برات یه ذره شده بود!
ازش جدا شدم و به نگار که مثل خانوم های باحجاب ترکیه شده بود نگاهی انداختم و گفتم:
مبارک باشه زن داداش… خوشبت بشین!
خجالت زده با لحن آرومی گفت: خیلی ممنون آقا سهند.
به سمت بانو دست کشیدم و گفتم: معرفی میکنم… ایشون بانو هستن تنها دوستی که من توی ترکیه دارم و همچنین دختر خونده ی عالیه خانوم.
بانو و نگار به همدیگه دست دادن و احوال پرسی کردن و بعد چهارتایی راه افتادیم تا از فرودگاه خارج شیم. من و حسام جلوتر بودیم که جوری که بانو نشنوه گفت: یه هتل ارزون قیمت برام پیدا کن… میدونی که خیلی پول ندارم.
قبل از اینکه حرفی بزنم بانو که انگار صدای حسام رو شنیده بود به حرف اومد و گفت: به فکر هتل نباشید بچه ها! عمارت عالیه خانوم هست، سهند هم اومده همونجا.
به ماشین بانو رسیده بودیم و قبل از اینکه سوار شیم حسام رو به بانو گفت: نه خانوم… منو نگار مزاحم کسی نمیشیم و یه هتل مناسب پیدا میکنیم.
بانو سری تکون داد و گفت: اگه دوست ندارید همراه ما باشید که میل خودتونه اما اگه به حرف من به عنوان یه شهروند ترکی گوش می گیرید بهتره که هتل رو بیخیال بشید چون اون نوع هتل هایی که شما میخواید از محل زندگی سهند خیلی دور ان. گذشته از این… شما زبان ترکی یا انگلیسی میدونید؟
حسام شونه بالا انداخت و گفت: نه متاسفانه.
بانو با خوشرویی لبخند بزرگی زد و گفت: پس همراه خانومتون سوار شید و به من این افتخار رو بدین که میزبانتون باشم!
حسام و نگار متقاعد شدن و همراهمون اومدن خونه ی عالیه خانوم و من از این بابت از بانو متشکر بودم. به خونه که رسیدیم یکی از بهترین اتاق های خونه که از هر نظر امکانات رفاهی داشت رو به حسام و نگار داد و از لطیفه خانوم خدمتکار خونه خواست تا بهترین غذا ها رو برای شام آماده کنه و توی حیاط بچینه.
*****
دستمو روی دست بانو که کنارم نشسته بود گذاشتم و دستشو آروم فشار دادم و درحالی که با لبخندی از سر قدردانی بهش نگاه می کردم گفتم: من به بانو کاملا اعتماد دارم.
و بانو هم با یه لبخند گرم جوابمو داد. رو به حسام کردم و گفتم: تو این مدتی که اومدم استانبول بانو خیلی به گردنم حق داره!
بلند خندیدم و گفتم: یه عالمه منو به شام دعوت کرده!
همه خندیدیم و بانو قاشق و چنگالش رو روی بشقابش گذاشت و رو به حسام و نگار گفت:
خب… از خودتون تعریف کنید… کِی ازدواج کردید؟
نگار: آ… چند روز دیگه یک ماه میشه.
بانو هیجان زده روی صندلیش پرید و دستاشو بهم زد و گفت: پس تازه عروس و دومادین.
.. واجب شد بهتون کادوی ازدواج بدم!
نگار: ما راضی به زحمت نیستیم بانو خانوم.
– این چه حرفیه عزیزم؟ بالاخره بعد مدت ها دوستای جدید پیدا کردم، اونم ایرانی.
شام خوشمزه و مفصلی که بانو تدارک دیده بود رو خوردیم و مطمئنم که حسام هم مثل من تا حالا همچین شامی نخورده بود. واقعا که بانو سنگ تموم گذاشته بود.
خدمتکارا اومدن و میز رو جمع کردن. حسام با دستمال دهنشو پاک کرد و گفت: خب سهند… میخوای چیکار کنی؟ اینطوری که نمیشه حداقل برگرد ایران! تو که چیزی نصیبت نشد!
– نه حسام… من دیگه برنمی گردم ایران. این تصمیمیه که به تازگی گرفتم. صورتشو جمع کرد و گفت: چی؟ برنمی گردی ایران؟ منظورت چیه آخه؟ – می خوام اقامت ترکیه رو بگیرم و همینجا بمونم. من توی ایران کسی رو
ندارم که…
مکث کردم… یه مکث طولانی… به گوشه ی میز خیره شدم و تو فکر رفتم. من از اون روز که ستایش رو از دست دادم دیگه کسی رو توی ایران نداشتم؛ ولی اینجا چی؟ اینجا کسی رو دارم؟ نگاهم به بانو افتاد و خطاب به حسام ادامه دادم: به خاطرش برگردم!
– چی میگی سهند؟ ایران کشورته جایی که میتونی توش احساس امنیت کنی!
– من جایی که توش منوچهر و ولیعهدش نفس می کشن نمیتونم احساس امنیت کنم! حتی الانم دستاشونو روی گلوم احساس میکنم که انگار میخوان منو خفه کنن!
حسام با تاسف سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت: نه نمی خوام باور کنم که تو ترسیدی و فرار کردی!
– همچین چیزی نیست، انقد چرند نگو حسام! فقط می خوام راحت زندگی کنم و از همه دور باشم.
بانو نگاهی به اطراف کرد و بعد از اینکه بلند شد گفت: منو نگار میریم دوتایی باهمدیگه گپ بزنیم… شما دوتا هم راحت باشین!
به نشونه ی تشکر سرم رو تکون دادم و بانو و نگار به سمت عمارت رفتن که برن داخل.
حسام بلند شد و اومد نزدیکتر نشست و گفت: برنامه ی واقعیت چیه سهند؟
– تو که از همه چیز خبر داری حسام.
– چقدر به این بانو اعتماد داری؟
– من تا حالا چیز مشکوکی از عالیه خانوم و بانو ندیدم.
– من اینجام که پشتت باشم .
بی هوا پرسیدم: تو واقعا از میعاد خبر نداری؟
نفسشو بیرون داد و بعد از چند لحظه سکوت گفت: خیلی با اون دختره می چرخه!
– با کی؟
– دختر هدایتی.
ناخودآگاه انگشتام به سمت لبام رفتن و شروع کردم به کندن پوست لبم…
– خبر دیگه ای ازش ندارم… فقط همین. به پست همدیگه نمی خوریم.
– وقتی اومدم استانبول چند وقتی بود که معتاد شده بود .
– آره؛ ولی خیلی به ظاهرش نمیخوره که معتاد باشه!
– دلم میخواست سر به راه باشه. حسام میعاد یه دفعه ای عوض شد! قبلنا فقط یه پسر خیلی جوون ساده بود؛ ولی الان به نظرم خیلی تغییر کرده از وقتی که جایگزین من شد اخلاقش نسبت به من زیر و رو شد.
– الانم از تو متنفر شده! یه بار اومد سر وقتم تو مغازه، گفت…
منتظر نگاهش کردم تا حرفی بزنه…
– خب؟ چی گفت؟
پوزخندی زد و گفت: می گفت دستم به سهند برسه می کشمش! می گفت سهند باعث و بانی بدبختیشه!
تو فکر رفتم و غمگین گفتم: واقعا اینطوری فکر میکنه؟
– مهم نیست اون چی فکر میکنه واقعیت اینه که حال و روز اون هیچ ربطی به تو نداره! اون داره چوب ندونم کاری خودش رو میده، در واقع این سورنِ که باعث و بانی بدبختیشه، هرکی ندونه ما دو تا که اینو خوب می دونیم. نه؟
سرم رو به اطراف تکون دادم گفتم: خیلی نگرانشم حسام. ای کاش سر به راه بود! ای کاش می تونستیم مثل دو تا برادر واقعی به همدیگه تکیه کنیم!
چشم به چشم حسام دوختم و گفتم: میعاد خیلی تنهاس.
– ولی این راهیه که خودش انتخاب کرده. اون الان چشم دیدن تو رو نداره، از تو متنفر شده میفهمی؟ تو الان فقط باید به فکر خودت باشی سهند! میعاد هم شده یکی مثل سورن نه به اون زرنگی و خطرناکی؛ اما به اندازه ی سورن از تو متنفره.
به پیشونیم دست کشیدم و سکوت کردم. بلند شدم و حسام هم به دنبالم اومد.
– نقشه ات چیه سهند؟
قدم هام رو کند کردم و درحالی که دستامو توی جیب های شلوارم فرو می کردم مقابلش ایستادم و بعد از لحظه ای مکث با جدیت گفتم: می خوام صاحب قدرت بشم… می خوام پول به جیب بزنم! می خوام… می خوام وارث عالیه خانوم بشم! وارث عمه ام!

***** ستایش
کانال ها رو زیر و رو کردم اما هیچ برنامه ای نبود که نظرم رو به خودش جلب کنه. رفتم توی اتاق خواب و آلبوم عکس های عروسیمو از توی کمد برداشتم. هیچ وقت با علاقه نگاهشون نکرده بودم، هیچ وقت! خاطره ی خوبی از مراسم ازدواجم نداشتم، روز خیلی بدی بود، خیلی بد! روزی که با عشق ازدواج نکردم… روزی که خاله طاهره مرد… روزی که مامان افسرده شد و از خونه قهر کرد…. روزی که سهند رفت ترکیه… اصلا روز خوبی نبود… اصلا! نمیدونم ازدواج ما شوم بود یا اینکه…
– ازدواج ما شوم نبود…
با شنیدن ناگهانی صدای میکائیل هینی کشیدم و آلبوم از دستم افتاد… تازه فهمیدم که داشتم با خودم حرف میزدم و این جملات رو به زبون می اوردم…
بی توجه به ترس من ادامه داد: قسمت این بود!
هنوز ترس ازم دور نشده بود و قلبم کمی تند می زد. پرسیدم: تو کِی اومدی؟
– همین الان.
به سمتم اومد و درحالی که میخواست بغلم کنه گفت: ترسوندمت؟
برای فرار از آغوشش آلبوم رو از روی زمین برداشتم و گذاشتمش سر جاش؛ اما انگار فرار من از آغوش این مرد نتیجه ای نداد چون خوب احساسش کردم که آروم به سمتم قدم برداشت و من رو از پشت بغل کرد و سرشو روی شونه ام گذاشت و بوسه ای به گردنم زد. به سمتش برگشتم و غمگین تو چشمای سیاهش نگاه کردم.
– ستایش؟ خوبی؟
– آره… خودت چی؟
لبخندی زد و چشماش رو لحظه ای روی هم گذاشت و بهم نشون داد که خوبه.
– باید یه سر برم امارات!
– نرو…
و بلافاصله رفتم توی بغلش و دستام رو حلقه ی کمرش کردم. از دهنم پرید و گفتم نرو… یهو اشتباهی ازم سر زد و بغلش کردم… خودمم حال خودمو نفهمیدم!
اونم بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن موهایی که تازه یکم کوتاه ترشون کرده بودم.
– نمیشه که نرم! شعبه ی دوم شرکت بابات توی امارات دچار مشکل شده!
تو چشماش نگاه کردم و ملتمسانه گفتم: آخه چرا سورن نمیره؟
– سورن باید به این ور رسیدگی کنه. در ضمن؛ خود ولیعهدتون منو اعزام کرده!
و لبخند گرم و مهربونی روی لباش نشست.
– خب… حالا بگو ببینم پرنسس منوچهرخان واسه چی میگه که نرم؟
سرگردون به اطرافم نگاه کردم، انگار داشتم جواب سوالش رو از روی زمین یا از روی دیوارا پیدا می کردم!
– نمیدونم… فقط… می خوام که نری.
– یعنی میخوای بگی که دلتنگم میشی؟
سرم رو بالا اوردم و توی چشماش نگاه کردم. خودمم نمیدونستم دلیل مخالفتم با رفتنش چیه؛ اما یه حسی بهم می گفت دلم میخواد نره. دست توی جیبش کرد و جعبه ی نسبتا کوچیکی بیرون اورد و مقابل چشمام گرفتش. یه جعبه ی مشکی با یه ربان قرمز… با دیدنش حس خاصی بهم دست نداد فقط از کادوی بی مناسبتی که رو به روم بود یکم تعجب کرده بودم.
– نمیخوای از دستم بگیریش؟
سعی کردم لبخندی بزنم و نشون بدم که از کارش خوشم اومده! انگار موفق بودم چون اونم به روم لبخند زد. دستم رو بالا اوردم و جعبه رو ازش گرفتم.
– بازش کن دیگه!
ربان رو کشیدم و در جعبه رو باز کردم. یه پلاک زنجیر طلا سفید که اسم هر دومون
روی پلاکش حک شده بود. قشنگ بود! معلوم بود که از چند وقت پیش سفارشش داده بود
– چطوره؟
– خیلی قشنگه میکائیل، واقعا ظریف و زیباست!
من رو به سمت آینه برگردوند و جعبه رو از دستم گرفت و گفت: خیلی خب… حالا که خوشت اومده باید بره سرجاش… یعنی اینجا…
و بعدش زنجیرشو دور گردنم انداخت. توی آینه به خودم نگاه کردم… به جای اسم میکائیل اسم سهند رو مجسم کردم و از این تصورم لبخندی روی لبام نشست!
بازو هام رو توی دستاش گرفت و کنار گوشم نجوا کرد: دلم میخواد فکر و خیالاتت هم من باشم! دلم میخواد من همه ی زندگی تو باشم! دلم میخواد… منو بخوای از ته… ته دل….
***** سهند
سینی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست چشمم به دو فنجون قهوه ی ترک روی میز افتاد. تو این هوا می چسبید.
بانو: مثل اینکه تو فکری و حواست پرته؟!
– نه اتفاقا برعکس!
کنارم نشست و پتویی که روی شونه هاش بود رو باز کرد و روی شونه های منم انداخت و خودش رو بهم چسبوند .
– بانو؟
– هوم؟
– تو امروز خیلی خوب بودی. کلی منو مدیون خودت کردی!
لبخندی زد و گفت: کاری نکردم که!
کمی مکث کرد و از زیر پتو یه آلبوم بیرون اورد و گفت: ببین چی
اوردم!
آلبوم رو روی پاهاش گذاشت و بازش کرد.
– ببین این منم.
به دختر بچه ی توی عکس چشم دوختم که دوباره گفت: اینجا پنج سالم بوده…
خندید و ادامه داد: اینجا پنج سالم بوده… می بینی چه بامزه بودم؟!
هر دومون خندیدیم و یه عکس دیگه رو بهم نشون داد و غمگین گفت: این یکی مال چند ماه بعد از اینه که پدر و مادرم رو از دست دادم…
– بانو؟
– بله؟
– میگم تو هم دلت برای پدر و مادرت تنگ میشه؟
– خب… من خیلی بچه بودم که اونا رو از دست دادم واسه همین خاطره ی زیادی ازشون ندارم؛ اما خیلی دلم میخواست منم مثل دیگران پدر و مادر داشته باشم و مثل یه خانواده زندگی کنم.
– مگه عالیه خانوم مثل مادرت نیست؟
– اون فقط به گردنم حق داره وگرنه خیلی رسمی باهام برخورد میکنه، البته این اواخر اینجوری شد.
– خب چرا؟
– از وقتی که رفتم دانشگاه سعی کرد جدی تر باهام برخورد کنه و الان هر دومون به این وضع عادت کردیم چون می دونستم مادر واقعیم نیست انتظار هم نداشتم تا ابد مثل یه مادر نازمو بخره!
کمی مکث کرد و پرسید: چرا این سوالو پرسیدی؟
شونه بالا انداختم و گفتم: همینطوری… فقط خواستم با همدیگه حرفی زده باشیم.
تو چشمام نگاه کرد و گفت: تو خودت چی؟ تو دلت تنگ میشه؟
سر پایین انداختم و دستم رو روی میز کشیدم… نمیدونستم… یعنی واقعا دلم تنگ میشه؟ برای مادری که هیچ وقت ندیدمش دل تنگ میشم؟ یا برای پدری که اونم هیچ وقت ندیدم و خاطره ای ازش ندارم دل تنگ میشم؟ ولی نه… اگه قراره برای یک پدر دلتنگ بشم قطعا اون رحیم سپهرادِ نه خسرو هدایتی!
– بانو من… من هیچ وقت پدر و مادر واقعی خودم رو ندیدم که حالا بخوام دلتنگ شون بشم؛ اما دلم برای یه سری آدمای دیگه تنگ میشه… خیلی زیاد.
– مثلا برای کیا؟
– برای مردی که مردونه بزرگم کرده… برای حاج محسن… برای…
اسم ستایش توی دهنم ماسید و از روی زبونم جدا نشد تا به گوش بانو برسه.
با گنگی پرسید: حاج محسن؟
– آره. بابای حسام رو میگم. اونم برای من مثل یه پدر بود.
بی هوا یا اینکه شایدم به خاطر عوض کردن بحث گفت: عالیه خانوم پس
فردا میاد.
از جاش بلند شد که بره.
– به نظرت از اینکه مهمون دعوت کردیم ناراحت نمیشه؟
کمی فکر کرد و گفت: ببین! تو هنوز عالیه خانوم رو نمیشناسی اون یه پیرزن عجیب غریبه. زیاد باهات صمیمی نمیشه؛ ولی دوست داره! شاید نشون نده که ناراحت نیست؛ ولی مطمئنا از کارت هم استقبال نمیکنه! شاید بشه گفت نسبت به همه چیز بی تفاوته.
شونه بالا انداخت و ادامه داد: کلا یه جوریه باید باهاش سال ها زندگی کنی تا بشناسیش.
چیزی نگفتم و اونم رفت. با رفتنش یهو یاد این افتادم که امروز وقت نشد که باهام ترکی کار کنه!
*****
دستام رو خشک کردم و به سمت سالن رفتم تا کنار بقیه که دور میز صبحانه منتظر من بودن بشینم. صبح بخیر گفتم و یه صندلی انتخاب کردم اما قبل از اینکه بشینم بانو بهم اشاره ای داد و با لبخند گفت: اونجا نه!
و بعد به راس میز یعنی به صندلی عالیه خانوم اشاره ای داد و گفت: ازت می خوام اونجا بشینی!
– ولی آخه اونجا که جای عالیه خانومه.
– آره میدونم؛ ولی الان دلم میخواد احساس کنم یه مرد، بزرگ این خونه اس!
روی صندلی عالیه خانوم نشستم و بانو دستش رو روی دستم گذاشت و پیروزمندانه لبخند زد. طوری که ناراحت نشه دستمو از زیر دستش کشیدم و صبحانه رو شروع کردم …
همه در سکوت مشغول صبحانه خوردن بودیم و تنها صدا هایی که این سکوت رو می شکست صدای بهم خوردن چاقو و چنگال و خش خش روزنامه ای بود که لاله دختر لطیفه خانوم روی شیشه های پنجره می کشید. رو به بانو کردم و از روی دلسوزی گفتم: یعنی لاله صبحانه خورده؟
– لاله عادت داره اول کارای خونه رو انجام بده بعد صبحانه میخوره، تو این خونه باهمدیگه صمیمی هستیم کاملا می شناسمش.
نگاهی دیگه به لاله انداختم که بی توجه به ما مشغول تمیز کردن پنجره ها بود. یه دختر حدودا نوزده ساله با قدی متوسط. کوچک ترین توجهی به ما نداشت و کاملا سرگرم کارش بود. سر پایین انداختم و به صبحانه ام نگاه کردم.
– بانو؟
سر بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد: هوم؟
– تو الان به من گفتی که امروز دوست داری احساس کنی که یه مرد، بزرگ این خونست
… آره؟
کمی خندید و گفت: خب؟
نگاهی سر سری به حسام که داشت من رو نگاه می کرد انداختم و گفت: پس… من می خوام که امروز افراد بیشتری سر این میز کنارمون صبحانه بخورن!
شونه بالا انداختم و گفتم: آخه این همه صبحانه که اینجا روی میزه… چه خبره بابا؟ مگه قراره یه ارتش سیر بشه؟
بانو کمی خندید و چیزی نگفت. ازش خواستم که از لطیفه خانوم و خانواده ی چهار نفره اش بخواد که بیان و با ما صبحانه بخورن. بانو از دعوت من به لاله گفت و اونم با چهره ای شاد رفت توی آشپزخونه و بعد چند لحظه همه شون اومدن .
لطیفه خانوم لبخند میزد و دستای خیسش رو با دامنش پاک می کرد و به ترکی ازم تشکر می کرد. همه شون به ترکی چیزایی می گفتن که من چیزی ازشون نمی فهمیدم؛ ولی بانو به جای من با خوش رویی جوابش رون رو می داد. همه مشغول خوردن صبحانه شون بودن و من همه رو از زیر چشم می گذروندم. نگاهم روی روزنامه ی نسبتا مچاله ای که کنار بشقاب لاله بود ثابت موند که اتفاقا زیاد هم ازم دور نبود و می تونستم عکس مردی رو توی روزنامه ببینم که منو بی نهایت کنجکاو کرده بود!
– لاله؟ اون روزنامه رو به من میدی؟
بالاخره تونستم از کلمات ترکی که از بانو یاد گرفته بودم یه جمله بسازم و تحویل لاله ای بدم که داشت با تعجب بهم نگاه می کرد. نمیدونم تعجب از اینکه من نظرم به روزنامه اش جلب شده یا تعجب از اینکه من ترکی حرف زدم! لاله از جاش بلند شد و روزنامه رو برام اورد. فوری از دستش قاپیدمش و بازش کردم. چیزی که می دیدم خیلی عجیب بود! به تاریخ رونامه نگاه کردم مال دیروز بود! خدایا خیلی عجیبه… خیلی…
همه با تعجب و پرسش گرانه به من نگاه می کردن. یه جوری به تصاویر توی روزنامه خیره شده بودم که احتمالا بقیه پیش خودشون فکر می کردن که دارم نوشته های ترکی رو میخونم!
بانو: سهند؟ چیزی شده؟
حسام: د بگو چت شد یهو؟
نگاه از تصاویر عجیب روزنامه گرفتم و سر بلند کردم.
– وکیل خسرو مرده!
حسام: چی؟
بانو وحشت زده روزنامه رو از دستم گرفت و به نوشته هاش خیره شد و گفت: خودکشی کرده!
تکیه دادم و نفسم رو بیرون دادم… آخه این یعنی چی؟ حسام بلند شد و اومد بین من و بانو.
بانو هم عکس رادمهر رو از توی روزنامه به حسام نشون داد.
حسام بالای سرم ایستاد بود و به به عکس مردی خیره شده بود که مرگش منو متعجب کرده بود!
حسام: ببینم سهند تو مطمئنی این همون وکیله اس؟
شونه بالا انداختم و تقریبا داد زدم: آره بابا… خودِ خودشه!
حسام رو به بانو کرد و گفت: آ… بانو خانوم؟ میشه روزنامه رو بخونی و بهمون بگی دقیقا چی نوشته؟
بانو به معنی باشه سر تکون داد و مشغول خوندن روزنامه شد. همه با تعجب به ما نگاه می کردن. احتمالا حدس زدن اینکه اونی که خبر مرگش رو توی روزنامه زدن رو میشناسم براشون راحت باشه!
بانو: نوشته که توی خونه اش خودکشی کرده! چیز خاص دیگه ای ننوشته… فقط اینکه دوست دخترش اون روز باهاش قرار داشته و وقتی میره خونه اش در حالی پیداش میکنه که خودش رو کشته و بعدشم گزارش میده.
همه سکوت کردیم که بالاخره حسام متفکرانه گفت: چرا باید خبر خودکشی یه وکیل ساده رو توی روزنامه ها بنویسن؟
بانو بی جواب فقط نگاهش می کرد… روی زبونم جاری شد که: اگه با دوست دخترش قرار داشته… چه دلیلی داشته که اون روز خودشو بکشه؟
بانو: مثل اینکه دارین بهم ثابت می کنید که این مسئله یه خورده عجیبه!
نگار نگاهی به بانو انداخت و گفت: آره… واقعا عجیبه!
نفسم رو کلافه بیرون دادم و روزنامه رو مچاله کردم و به سمت لاله برگردوندم و گفتم: هرچند که انتظارش رو نداشتم و خیلی جا خوردم؛ اما وکیل ساده ای هم نبود اسم و رسم دار بود و توی چند کشور دفتر داشت!
*****
تینا
میز توی حیاط رو به تنهایی چیدم، خدمتکار که غذا رو آماده کرد فرستادمش مرخصی
اونم کلی دعام کرد. با دقت یه نگاه به میز انداختم. همه چیز آماده بود و فقط بابا باید می اومد که اونم داشت تلویزیون می دید و باید می رفتم سراغش. یه نگاه از سر احتیاط به اطرافم انداختم و گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون اوردم و واسه میعاد یه اس ام اس فرستادم: وقتی بهتون گفتم بیاین. آماده باشید.
خوشبختانه فاصله ی بین میزی که توی حیاط بود تا اتاق بابا زیاد بود. رفتم توی حال و شروع کردم به صدا زدن بابا. از یه هفته ی پیش کلی روی مخش کار کرده بودم که مثلا شدم یه دختر سر به زیر حرف گوش کن اونم نسبتا اخلاقش باهام خوب شده بود.
– بابا؟ خیلی وقته دارم صدا میزنماا…
بدون اینکه از فوتبالی که داشت از تلویزیون پخش می شد چشم برداره جواب داد: چیزی شده؟
– شام آماده اس! غذا ها رو روی میز توی حیاط چیدم اگه بدونی چیه؟ غذای مورد علاقته.
سرش رو به سمتم چرخوند و با خنده ی کوچیکی گفت: من غذای مورد علاقه زیاد دارم!
کدومشون؟
– خب… اگه بدونی شام کلم پلو هستش چقدر طول می کشه تا خودتو به میز شام برسونی؟
بابا تا اینو شنید با خنده دوید سمتم و منم جیغ زنان دویدم سمت میز شام. بچه که بودم همیشه بابام نازمو می خرید به حدی که مامان همیشه بهش می گفت این کار رو نکن بچه لوس میشه! نمیدونم چرا با وجود اون همه نازکشی از طرف بابا رابطه مون زیاد تعریفی نیست
!

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن