رمان دومینو پارت۱

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

فصل اول
)قطعه ی هفته های دلتنگی با صدای رضا یزدانی(
هفته بدون تو شروع میشه
با شنبه ای که بدتر از مرگه
فرقی نداره تو کدوم فصلی
دنیای من بی تو پر از برگه
یکشنبه رو باید مدارا کرد
با خاطراتی که پرم کردن
با آدمایی که تو این مدت
با حرفاشون دلخورم کردن
با هر دوشنبه اشک می ریزم
کی گفته دیوونگی حد داره
نیستی بگی خیلی دوسم داری
نیستی بگی امشب نود داره
بی تو که چیزی مثل سابق نیست
رفتی و با تو دلخوشی رفته
رفتیو تیکه تیکه ی قلبم
جا مونده بین روزای هفته
حافظ یا تجریش
سعدی یا ملت
امشب اگه بودی کجا بودی
با نصفه قیمت فیلم می دیدیم
ما هر سه شنبه سینما بودیم
جز لحظه ای که دست تکون دادی
از چهارشنبه چیزی یادم نیست
ابرای بارون زا رو برگردون
مردی که اشک نریزه آدم نیست
من موندمو این کوچه های خیس
من موندمو همراهی چترت
هر پنجشنبه شعر میخونم
تو سالنای خالی از عطرت
من تک تک بغضای دنیا رو
به آخر هفته بدهکارم
با هر غروب جمعه میمیرم
با هر غروب جمعه میبارم
از وقتی چشماتو رو من بستی
خورشید هم از دنیای من رفته
من موندمو دلواپسی هامو
دلتنگی های آخر هفته
)هفته دلتنگی با صدای رضا یزدانی(
برای پایان دادن به آهنگ های در حال پخش؛ ضبط ماشین رو خاموش کردم و از اونجایی که هنوز داشتم از شدت سرما دست هام رو بهم می مالیدم؛ دریچه ی بخاری رو به سمت خودم چرخوندم.
یه نگاه به ساعتم انداختم، دیگه چیزی نمونده مدرسه تعطیل بشه! چشمم به در مدرسه بود و نگاهم منتظر… زنگ مدرسه که خورد انگار دنیا رو بهم دادن. در مدرسه باز شد و یه عالمه دختر بیرون اومدن. نگاهم رو ازشون گرفتم و چشم به فرمون ماشین دوختم. دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و بی حرکت منتظر موندم که در عقب ماشین باز شد .
توی آینه نگاهش کردم؛ خودش بود که طبق معمول دست به سینه نشسته بود!
اخماش تو هم بود و از پنجره بیرون رو نگاه می کرد. استارت زدم و راه افتادم…
– امروز صبح چرا نیومدی سراغم؟
این جمله رو با یه حالت طلبکارانه و عصبی گفت. از آینه بهش نگاهی انداختم و گفتم: به آقا گفتم که برام کاری پیش اومده و نمی تونم بیام! بازم ببخشید!
با عصبانیت بهم توپید: تو راننده ی منی یا بابام؟
جوابی که ندادم اخمش رو غلیظ تر کرد و گفت: ببینم… چهلم بابات گذشت؟
نفسم رو با حرص توی سینه نگه داشتم… دختره ی عوضی! اصلا حالیش نیست چجوری باید حرف بزنه! من فقط یه راننده ام نوکرت که نیستم. یه جوری حرف می زنه انگار برده اشم!
دوباره با اون لحن طلبکارش پرسید: نشنیدی چی پرسیدم؟
– بله مراسمش دیروز بود.
– خوبه! دیگه از این به بعد بهونه نداری. راستی بی پدر بودن چه حسی داره؟
به یقه ی لباس بافتنیم دست کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم. واسه یه روزم که شده تو رو تیکه تیکه میکنم! پررو…
– مثل اینکه باید هر حرفی رو صد بار برات تکرار کرد؟ میگم بی پدر بودن چه حسی داره؟
پوزخند کمرنگی زدم.
– دیگه نمیتونی شبا راحت بخوابی! چون دیگه پشتیبان نداری.
پوزخند کوچیکی زد و گفت: فکر می کنی اگه منم بابام بمیره؛ همچین حسی دارم؟ مثل تو؟
به چپ پیچیدم و بی حوصله گفتم: به نظرم درست نیست در مورد پدرتون اینطوری صحبت کنید!
پوزخندی زد و دست به سینه لم داد روی صندلی و منم به رانندگیم ادامه دادم. اصلا از بحثی که راه انداخته بود خوشم نیومد. هر چند لحظه یه بار آدامسش رو می ترکوند که این واقعا روی اعصابم بود! به خصوص بعضی وقتا هم تند تند این کار رو می کرد! یه بار بهش تذکر دادم؛ ولی گفت دلم میخواد به تو چه مربوط؟ اخلاق و تربیتش زیر صفر بود و من مجبور بودم که تحملش کنم. مجبور بودم چون به حقوقی که از باباش می گرفتم نیاز داشتم! هم به اون حقوق هم به این پژو پارسی که به خاطر دخترش برام خریده بود. این ماشین تا وقتی دستم بود که راننده ی این دختر زبون نفهم باشم.
بالاخره به در خونه شون رسیدم و ماشین رو متوقف کردم. یه خونه بزرگ توی سعادت آباد! بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و در رو محکم کوبوند. ناخودآگاه اخم کردم و خواستم راه بیافتم که با پشت دست به شیشه زد. شیشه رو تا نصفه پایین کشیدم. منتظر نگاهش کردم که گفت: سهند جون فردا زودتر بیا سراغم عشقم!
بعدشم چشمکی زد و بوس فرستاد. از ماشین که جدا شد به راه افتادم. اختلال روانی داره انگار! دیوونه اس… دخترِ احمق!
حواسم به یه دست انداز نبود و به هوا پریدم. اگه این دختره الان تو ماشین بود؛ مثل اون دفعه که حواسم نبود حتما می گفت مگه کوری چلاق؟ اخم کردم و زیر لب غریدم: دختره ی دمدمی مزاج!
به خونه ی خودمون که رسیدم ماشین رو خاموش کردم. خونه ی ما نه بالا شهر بود نه پایین شهر! خدا رو شکر از نظر مالی قشر تقریبا متوسط جامعه ایم. نه قشر فقیر و خیلی فقیر! از ماشین پیاده شدم و قفلش رو زدم. زنگ آیفون رو فشار دادم و در باز شد. خونه مون بزرگ که نبود؛ ولی کوچیک هم نبود. به جز حیاط صد متری می شد و برای سه چهار نفر کاملا مناسب بود. حیاط کوچیکی که فقط می شد یه ماشین توش پارک کرد. البته قبل از اینکه توی حیاط یه اتاق دوازده متری برای خودم بسازم دو تا ماشین هم جا می شد.
کلید انداختم و در اتاق رو باز کردم. چون بخاری خاموش بود با یه اتاق یخ زده رو به رو شدم. فورا روشنش کردم و بالشت و پتوم رو از روی تخت نسبتا کهنه ی فلزیم برداشتم و کنار بخاری دراز کشیدم. هر چقدر اتاق گرمتر می شد چشمای منم گرمتر می شد…
با صدای در چشمام رو باز کردم. در باز شد و میعاد با سینی غذا اومد داخل.
– ببند اون درو میعاد!
در رو که پشت سرش بست منم پتو رو دوباره روی سر خودم کشیدم. کنارم نشست و گفت: پاشو برات شام اوردم!
بدون اینکه پتو رو کنار بکشم گفتم: فکر کردم وقتی بابام بمیره مامانت هم کلا من رو از همه چیز محروم می کنه!
– آخه چرا باید همچین کاری کنه؟ مگه تو هم جزیی از افراد این خونه نیستی؟
وقتی دید جوابی نمیدم پتو رو از سرم کنار زد و گفت: سهند مامانم تو رو مثل من میدونه!
تو هم اون رو مثل مادر خودت بدون. یکم زبونش تند هست؛ ولی هیچی تو دلش نیست بخدا!
– مادری نکرده واسم که مثل مادر خودم بدونمش. من دوبار مادر از دست دادم! یه بار سی سال پیش که قدم تو این دنیای لعنتی گذاشتم. یه بارم چهل روز پیش که بابام مُرد. دیگه مادر ندارم!
– خیلی خب پاشو شامت رو بخور.
– ساعت چنده؟
– تقریبا هفت و نیم شب. از وقتی اومدی گرفتی خوابیدی.
یه نگاه به ظرف غذا انداختم. باقالی پلو با ماهی بود. چقدر دوست داشتم؛ ولی الان میلی بهش نداشتم.
– داداش؟
هر وقت میعاد مظلوم من رو داداش صدا می زنه هیچ شکی ندارم که یه چیزی ازم می خواد. از جام بلند شدم که غذا بخورم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ها؟
– ماشینت رو فردا بهم بده!
– این ماشین که مال من نیست، مال خودمم بود نمی دادم!
– حالا این یه بار رو هم بده. قول میدم این دفعه ازش مراقبت کنم!
– حتما بازم میخوای با سورن و دوستات بری ددَرَ! بسه میعاد! دور این سورن رو خط بکش؛ چقدر بهت بگم آخه؟
– این دفعه نوبت منه که ماشین ببرم بعدشم سورن که پسر بدی نیســ…
داد زدم: هست!
میعاد هم تقریبا داد زد: چون تو رو مسئول مرگ ونداد میدونه؟
با اخم غلیظی فریاد زدم: صد دفعه گفتم من ونداد رو نکشتم… اگه کشته بودم که
الان سرم بالای چوب دار بود.
هنوز سه قاشق غذا نخورده بودم که قاشقم رو روی بشقاب انداختم و سینی رو به سمتش هل دادم. کنار کشیدم و گفتم: پاشو برو بیرون!
*****
دیشب شام نخورده بودم به خاطر همین حسابی گرسنه بودم؛ اما موقع صرف صبحانه حسابی از خجالت شکمم دراومدم. تقریبا نصف شیشه مربا رو خوردم.
– دیشب میعاد ازت ماشین خواست؟
با شنیدن صدای طاهره خانوم سرم رو بالا گرفتم و گفتم: آره .
زن بابام بود! سه سال بعد مرگ مامانم زن بابام شد. نه میشه گفت زن خوبیه نه میشه گفت زن بدیه. خوبی که ازش ندیدم؛ ولی… بگذریم! روی صندلی رو به روییم نشست و گفت:
خوب کاری کردی ندادی!
– فکر می کردم اومدی سرزنشم کنی که چرا به پسر دردونه ات ماشین ندادم.
– نه چرا باید سرزنش کنم؟ درسته که جوونه و دلش می خواد جوونی کنه ولی نه اینجوری که به قیمت جونش باشه. خودت که میدونی دست فرمونش چقدر داغونه!
از جام بلند شدم. چند قدم برداشتم که از آشپزخونه بزنم بیرون اما برای چند لحظه سر جام مکث کردم. دستم رو گذاشتم روی تکیه گاه صندلی که طاهره خانوم روش نشسته بود و گفتم: نزارید میعاد با سورن بپلکه. این رو چند بار هم گفتم!
دوباره قدم برداشتم برم که این بار با صدای اون متوقف شدم: سورن که غریبه نیست! پسر خاله شه…
– به هرحال از من گفتن بود.
سوییچم رو از روی اپن برداشتم و از خونه بیرون زدم. توی دلم بسم الله ی گفتم و ماشین رو روشن کردم. امروزم طبق معمول باید برم سراغ این دختره… اسمش تینا بود! تینا هدایتی. رسیدم در خونه شون و منتظر موندم. بعد از چند دقیقه مثل همیشه با کلی آرایش در حالی که کوله پشتیش روی دوشش بود اومد بیرون. آخه تویی که میخوای بری مدرسه این همه آرایش چه معنی میده؟ گوشی، آرایش، زبون درازی. چرا اخراجش نمیکنن واقعا واسم جای سواله. نگاهش نکردم و صورتم رو به سمت چپ چرخوندم. در رو باز کرد و توی ماشین نشست. راه افتادم که گفت: امروز زودتر بیا سراغم!
– مدرسه زودتر تعطیل میشه؟ ساعت چند باید بیام؟
– نه بابا… چی چیو زودتر تعطیل میشه؟ با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم مدرسه رو بپیچونیم زنگ آخر .
با تعجب از آینه نگاهش کردم. خله! میخواد بپیچونه؟ خب به من چه مربوط؟ باباش تا حالا بهم نگفته هر وقت دخترش خواست مدرسه رو بپیچونه باهاش همکاری کنم. چشمامو که از کادر آینه دید با صدای بلندی خندید و گفت: قیافه شو… بچه مثبت!
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: لطفا منو وارد نقشه هاتون نکنید. من همون ساعت همیشگی میام در مدرسه تون!
دستش رو به نشونه ی خاک تو سرت به سمتم تکون داد و گفت: اه… این یه بار رو بیا دیگه!
جوابش رو ندادم و در مدرسه توقف کردم و گفتم: بفرمایید!
با حرص از ماشین پیاده شد و در رو محکم بهم کوبید و گفت: مرده شورتو ببرن بی لیاقت
! برو بابا…
نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم.
*****
تینا
پسره ی بی شعورِ مثبت… بی شعورِ بدبخت! تا پامو توی مدرسه ی خراب شده گذاشتم بچه ها دویدن طرفم. سارا دستم رو کشید و گفت: چی شد تینا؟ باهاش حرف زدی؟
با عصبانیت گفتم: گندش بزنن با این اخلاق سگیش… نمیاد.
هستی اون یکی دوستم با دستش به کف اون یکی دستش مشتی زد و گفت: اه…. چی گفت حالا؟
– سگ تو روحش! چی میخواستی بگه؟ گفت منو وارد این نقشه هاتون نکنید .
سارا: این همه روش برنامه ریزی کرده بودیم… وای اگه می اومد چی میشد!
ببینم بهش نگفتی کجا میخوایم بریم؟
– نه بابا مگه دیوونه ام؟ می رفت به بابام می گفت دهن لق.
هستی: فکرش رو بکن اگه می اومد و مینا تو رو با این پسره می دید می سوخت از حسادت. دیگه هی به دست و پای کیارش نمی پیچید که رو مخ تو باشه.
یکم فکر کردم و گفتم: بالاخره رامش میکنم… حالا ببینید!
حق با هستی بود. اگه مینا من رو با سهند ببینه تا چند روز افسردگی می گیره. سهند اگه یه ذره تغییرات توی ظاهرش ایجاد کنه پسر فوق العاده جذابیه؛ ولی کیارش یه جو جذابیت هم تو اون ریخت و قیافش نداره! مینا فکر می کنه چون کیارشِ خرپول رو شکار کرده دیگه آخرشه… هی به من پز میده فکر کرده من عاشق چشم و ابروی کیارش بودم! حالا اگه پسری مثل سهند رو با من ببینه که از حسادت خودکشی می کنه! امروز عصر قرار بود یکی از بچه ها یه دور همی بگیره. مینا و کیارش هم بودن و می دونستم که که طبق معمول قراره مینا کلی به خیال خودش بهم پز بده آخه فکر می کنه برام مهمه! حالا اگه واقعا هم مهم بود یه چیزی! اما به هرحال خیلی دلم می خواد بهش نشون بدم که اصلا هم اینطوری نیست. میخواستم سهند رو هم با خودم بکشونم اونجا و به عنوان دوست پسرم معرفیش کنم تا دماغ مینا بسوزه؛ ولی خب… حالا که این برج زهرمار قبول نکرد کلا بیخیال این دور همی کوفتی شدم. کیارش پسرِ دوست بابام بود مینا هم دختر اون یکی دوست بابام. یعنی بابا های کیارش و مینا هم باهم دوست بودن. اگه بخوام سهند رو به مینا نشون بدم یه شانس دیگه هم دارم.
توی مدرسه بارها حواسم پرت می شد و هر دفعه بهم تذکر می دادن. ای مدرسه خراب شه رو سرتون! مدرسه که تعطیل شد منو سارا و هستی داشتیم می رفتیم بیرون که سارا گفت: تینا یادت نره اون یکی شانست رو هم امتحان کن! همین که بیاد کافیه دیگه بقیه اش جور میشه.
– باشه!
به دم در مدرسه که رسیدیم سهند رو دیدم که توی ماشین بود. طبق معمول نگاهش به مدرسه و دخترا نبود. بچه مثبت… هستی با آرنجش بهم زد و گفت: عشقت هم که اومد! سهند رو میگم.
– خیلی خب بابا… خفه شو ببینم چیکار میکنم .
از بچه ها جدا شدم و رفتم سمت ماشین. در صندلی جلو رو باز کردم و گفتم: سلام!
نشستم توی ماشین و در رو بستم. جا خورده بود حتی جوابمو هم نداد. شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: ها چیه؟ دختر ندیدی؟ راه بیفت دیگه…
– فکر می کردم جاتون صندلی عقب باشه!
– ماشین بابامه… دلم میخواد این جلو بشینم.
بدون اینکه حرفی بزنه ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. یه کارت دعوت از کوله ام بیرون کشیدم و گذاشتم روی داشبورد و گفتم: چهارشنبه تولدمه… ازت می خوام بیای!
جواب نداد. گوشاش سنگینه؟ خیلی وقتا که باهاش حرف میزنم جواب نمیده. درد بی درمون بگیری. بمیری ان شاالله پسره ی لال!
– شنیدی چی گفتم؟ اگه کری خب سمعک بزار!
نیم نگاه خیلی کوتاهی بهم انداخت و گفت: ممنون ولی من نمیتونم بیام!
– کادو ازت نمی خوام. فقط بیا!
– خیلی ممنون بابت دعوتتون ولی متاسفم!
دندونام رو با حرص بهم فشار دادم. برو بمیر! سعی کردم عصبی نشم. اگه عصبی میشدم گند می زدم و دیگه عمرا نمی اومد. آروم گفتم: اگه بابامم دعوتت کنه بازم میگی که نمی تونی بیای و دعوتش رو رد میکنی؟
در خونه مون ایستاد و سفت و سخت گفت: گفتم که! واقعا نمیتونم بیام!
در ماشین رو باز کردم و به عادت همیشه بهم کوبیدمش و سرش داد زدم: الهی تو همین روزا ور دل ننه بابات خاکت کنن!
لگد محکمی هم به ماشین زدم و رفتم خونه.
******
سر میز شام طبق معمول هر سه تامون ساکت بودیم. یه نگاه به بابا و مامان انداختم که داشتن خیلی آروم غذاشون رو می خوردن. یه خورده نوشابه واسه خودم ریختم و قبل از اینکه ازش بخورم گفتم: تمام اونایی که دلم میخواد بیان به تولدم دعوت کردم؛ ولی…
انتظار داشتم یکیشون بگه ولی چی؟ که مامان انتظارم رو برآورده کرد. سرشو بالا گرفت و گفت: ولی چی؟
– امروز این راننده ی زبون نفهمی که برام گرفتین رو دعوت کردم؛ ولی دست رد به سینه ام زد… عوضی!
بابا با آرامش چنگالش رو به سمت دهنش برد و گفت: آقای سپهراد! نه راننده ی زبون نفهم.
مامان هم همزمان با عصبانیت روی میز زد و گفت: صد بار بهت گفتم درست حرف بزن تینا… زبون نفهمی که میگی خود تویی!
با صدای بلندی گفتم: ولی من می خوام توی تولدم باشه، همین که گفتم! سهند باید توی تولد من باشه!
بابا: باهاش حرف میزنم و خودم شخصا دعوتش میکنم.
لبخندی از روی رضایت زدم که مامان رو به بابا گفت: چی چیو دعوتش میکنی؟ این دختر هر چی گفت باید بگی باشه؟ بعد از من، میخوای اینجوری تربیتش کنی؟
بابا هم بالاخره عصبی شد و قاشق و چنگالش رو روی بشقابش انداخت و گفت: تو که از این خونه بری همه چی حل میشه و من و دخترم با همدیگه کنار میایم!
مامان تا این رو شنید فورا از جاش بلند شد و با ناراحتی رفت توی اتاقش. قرار بود بعد از جشن تولد من از هم جدا بشن! نشستن با خودشون فکر کردن این بار هم توی تولدم هر دوتاشون کنارم باشن بعد از دست هم خلاص بشن! زن و شوهری که هیچ وقت با همدیگه سازش نداشتن.
***** سهند
چشمم به خاکستری بود که از سیگارم می افتاد. ونداد… ونداد… صدای همه توی گوشم پیچید… خیلی وقته که صداشون توی گوشم می پیچه!
آره خب… یتیم گیر اوردی سر به نیستش کردی! قاتل ونداد داره راست راست تو شهر هرت می چرخه!
پست فطرت! من دخترم رو به یه قاتل نمیدم!
نه… باورم نمیشه… باورم نمیشه کار تو بوده… سهند… سهند بهم بگو که حقیقت نداره.
من ونداد رو نکشتم… خودش مرد!
سهند… سهند بابا… این کار تو نیست من تو رو میشناسم.
حکم رو اعلام میکنم… آقای سهند سپهراد بیگناه بوده و از اعدام تبرئه شدند!
اون طور که مشخصه ونداد کسی رو نداره پس این پسرعمو از کجا پیداش شد؟
نگران دیه نباش. گلریزون میگیرم حل میشه!
سیگارمو روی زمین انداختم و با کفشم لهش کردم تا خاموش شه. دستام رو گذاشتم روی سرم. من ونداد رو نکشتم پس چرا هنوز باورشون نمیشه؟ چرا با اینکه حکم قاضی رو شنیدن هنوز هم باورم ندارن؟
دستی روی شونه ام نشست. سر بلند کردم که دیدم یکی از دوستام بالای سرم ایستاده! از جام بلند شدم و بهش دست دادم و گفتم: به به… حسین آقای سهیلی!
با خنده گفت: احوال داداش؟
با حالت گرفته ای گفتم: بد نیستم… تو کجا و اینجا کجا؟ اونم توی پارک لاله! تو که مال بالا بالاهایی.
خندید و روی نیمکت نشست. منم همینطور! به جایی اشاره داد و گفت: با خانواده اومدیم یکم خوش باشیم.
به جایی که اشاره داد نگاه کردم و گفتم: خب به سلامتی!
– دیدم تنهایی گفتم بیام یکم بشینم پیشت. یکم گرفته به نظر می رسی. چیزی شده؟
– نه اتفاقی نیوفتاده!
– حالا که خودت تنها اینجا نشستی بیا بریم اون بالا پیش بچه ها.
– نه ممنون مزاحم خانوما نمیشم!
دوباره تو فکر رفتم که این بار دستشو روی کمرم گذاشت و گفت: اگه مشکلی برات پیش اومده من از هیچ کمکی دریغ نمیکنم.
به مهربونیش لبخند کم جونی زدم و گفتم: از تو خیلی به من رسیده. تو نبودی الان اعدام شده بودم!
– من که کاری نکردم! تو واقعا بیگناه بودی و منم به عنوان وکیلت وظیفه ام رو انجام دادم.
– وظیفه ات نبود. لطفت بود چون وقتی دیدی یه ریال تو جیبم ندارم از من پولی نگرفتی!
حسین نفسش رو بیرون داد و کمی مکث کرد و بالاخره گفت: الان چرا اینقدر غمگینی؟ – چرا نباید غمگین باشم؟ یک سال از تبرئه ی من گذشته و هنوز هم کسی قبولم نداره. آقام به خاطر حرف دیگرون دق کرد.
– تو بیگناهی سهند! خود قاضی هم اینو می دونست. بهم گفت من میدونم این پسر بیگناهه؛ ولی دلیل و مدرک می خوام تا حکم بیگناهیش رو بدم.
– و تو هم دلیل و مدرک جور کردی!
– من جور نکردم… خودش جور بود.
سرم رو چند باری تکون دادم و چیزی نگفتم. ستایش دخترِ منوچهرخان هیچ وقت باور نکرد که مرگ ونداد به دست من بوده باشه! به خاطر همین دست به کار شد تا برام یه وکیل خوب بگیره. یه دوستی داشت که شوهرش وکیل بود من رو به شوهرش معرفی کرد و ازش خواست وکالتم رو به عهده بگیره. اینجوری شد که حسین سهیلی وکیل من شد! همین وکالت هم باعث شد یه دوستی بینمون شکل بگیره. حتی چندین بار هم من رو به خونه شون دعوت کرد. می گفت با هیچکدوم از موکلینش چنین رابطه ی دوستی برقرار نکرده!
حسین هنوزم کنار من نشسته بود که برادر بزرگش در حالی که دختر حسین بغلش بود اومد سمتمون. بچه ی هفت ماهه رو به دست حسین داد و گفت: سارا بهونه ی تو رو میگیره
. عین خودت لوسه این پدرسوخته!
حسین: بدش من ببینم!
حسین دخترش رو بغل کرد و رفت. برادرش بیژن کنارم نشست. توی رفت و آمد هایی که به خونه ی حسین داشتم کاملا با خانواده اش آشنا شده بودم. برادرش توی آموزشگاه های خصوصی تدریس می کرد. یه مرد سی و شش ساله که خیلی جوون تر به نظر می رسید! خیلی زود احساس راحتی می کرد و دوست می شد. با گوشی گرون قیمتش یه آهنگ خارجی گذاشت و آروم باهاش زمزمه کرد. با پای راستش هم همزمان با آهنگ ضرب گرفته بود و گردنش رو تکون می داد. مرفه ی بی درد! آره خب تو نبایدم مشکلی داشته باشی!
آهنگ که تموم شد گفت: water under the bridge … یه جاش میگه عشق ما مثل آب زیر پل نیست… هه! آهنگای خارجی چه مسخره ان!
بی هوا گفتم: شاید منظورش اینه که عشقمون مثل آب زیر پل نیست که بگذره و بره… عشقمون موندگاره!
ابروهاشو بالا انداخت و گفت: به اینجاش فکر نکرده بودم. آره شاید! میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
– بله خواهش میکنم، بفرمایید!
– حسین ما هیچ وقت از مشکلات موکلینش حرف نمیزنه. میگه همونطور که یه دکتر رازدار بیمارشه وکیل هم همینطور؛ ولی من خیلی درمورد تو کنجکاوم. میشه برام تعریف کنی مظنون چه جرمی بودی؟
با تعجب نسبتا کمی گفتم: واقعا آقا حسین هیچ وقت از من حرفی نزده؟
– نه به جون دو تا بچه هام! فقط اینو میدونم که قضیه مربوط میشه به تو و پسری به اسم ونداد که مرده.
دست به سینه ایستادم و گفتم: آره قضیه اینجوریه… ماجرای خیلی پیچیده ایه!
– اگه مایل باشی برام تعریف کنی من واقعا مشتاقم که بشنوم.
واقعا به یه درد و دل نیاز داشتم .منی که کسی رو نداشتم اون لحظه به نظرم احمقانه می اومد اگه این فرصت درد و دل رو از دست بدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ونداد یه جورایی پسر خونده ی آقا منوچهر و تهمینه خانوم زنش بود. از لحاظ قانونی که نه چون نوزده سالش بود و می تونست رو پای خودش بایسته! تهمینه خانوم خواهرِ طاهره زن بابامه.
– پس تو زن بابا داری!
آروم به نشونه ی تایید سر تکون دادم و ادامه دادم: منوچهرخان و تهمینه خانوم یه دختر به اسم ستایش و یه پسر به اسم سورن دارن. بابای ونداد یه زمانی واسه منوچهر کار می کرد؛ اما اگه بخوام از اولِ اول ماجرا شروع کنم باید بگم سیزده سالش که شد پدر و مادرش توی تصادف مردن و دیگه کسی رو نداشت من دلم سوخت واسه همین اوردمش پیش خودم. اون زمان توی مغازه ی آقام کار می کردم. پارچه فروشی خوب و بزرگی بود! ونداد الان دیگه یه پسر تنها بود واسه همین ازش خواستم بیاد خونه مون زندگی کنه. همسن میعاد برادرم بود. بهش گفتم اگه بیای خونه ی ما میتونی با میعاد درس بخونی! بهش گفتم شک ندارم آقام تو رو مثل منو میعاد میدونه؛ اما اون قبول نکرد که بیاد چون اخم وتخم های طاهره خانوم رو دیده بود. من و بابام بهش گفتیم حالا که نمیای همینجا توی این پارچه فروشی بمون! خونه ی پدریت رو هم که داری میتونه واست یه سرمایه باشه. همینجا تو این مغازه ور دست خودمون کار کن؛ اونم قبول کرد! کمکش کردم درس بخونه. هر مشکلی براش پیش می اومد با هر زحمتی که بود براش برطرفش می کردم. شیش سال که گذشت یه روز منوچهرخان اومد در مغازه… بهم گفت این پسر داره بهش سخت می گذره گفت تو توی خرج و مخارج خودتم موندی شاگرد اوردی ور دست خودت؟ گفت اگه ونداد بیاد پیش من میشه عین پسرم و حتی واسش حق ارث در نظر می گیرم! آقا منوچهر وضع خیلی خوبی داشت. الان هم همینطور. ونداد هم که دید پیش من نمیتونه درست حسابی پول در بیاره پیشنهاد منوچهر رو قبول کرد. هر کی هم بود قبول می کرد! اینجوری ونداد مجبور نبود کار کنه و مفتی مفتی مثل یه پسر پولدار زندگی می کرد دیگه چی بهتر از این؟ حالا بماند که منوچهر چه خیالاتی واسش داشت!
به اینجا که رسیدم سکوت کردم. بیژن که سکوتم رو دید گفت: یعنی وقتی که ونداد رفت پیش منوچهر نوزده سالش بود دیگه؟
– آره… نوزده سالش می شد. یه روز وقتی به خودم اومدم دیدم دلم بدجور پیش ستایش دختر آقا منوچهر گیر کرده.
بیژن یکم فکر کرد و گفت: یعنی… اگه اشتباه نکنم ستایش میشه خواهر زاده ی زن بابات؟
به نشونه ی تایید حرفش سر تکون دادم و گفتم: اونم منو دوست داشت!
– الان چی؟
نفسی از روی حسرت کشیدم و گفتم: الان بیشتر از قبل عاشقشم! همه می دونستن من و ستایش چقدر همدیگه رو دوست داریم؛ ولی به جای اینکه ازمون حمایت کنن شروع به مخالفت کردن. همش هم به خاطر این که جیبم خالی بود.
– مگه پارچه فروشی نداشتی؟
– چرا… اونو داشتم؛ اما مشتری رو نداشتم! قیمت پارچه بالا زده بود. از این گذشته، همایونفر ها هم یکی هم سطح خودشون می خواستن!
– خب… بعدش چی شد؟
– بعد… بعدش فقط مخالفت بود. سر همین مخالفت ها آقا منوچهر با بابای منم سرسنگین شد. بهش می گفت اگه پسرت رو با دخترم ببینم می کشمش. پسر تو یه پسر هیچی نداره و در شان من و خانوادم نیس! سورن هم دم به دقیقه با من دست به یقه می شد. یه روز من و ستایش پنهونی رفته بودیم بیرون. ونداد ما رو دیده بود! اون موقع دو سال از اینکه ونداد رفت پیش آقا منوچهر و خانواده اش گذشته بود. روز بعدش که رفتم سر کارم تو پارچه فروشی ونداد اومد سر وقتم. اون روزا داشتیم به سر و گوش مغازه دست می کشیدیم. نجار اومده بود قفسه های درست درمون بزنه! ونداد که اومد تو سلام که پیشکش… قبل از اینکه مراعات کنه که این من بودم دستش رو گرفتم داد زد دیروز با خواهرم کجا رفته بودی؟! به چه حقی باهاش رفتی بیرون؟ دهنم باز مونده بود! گفتم ونداد این تویی؟ بال و پر رو که خودم بهت دادم دمو از کجا دراوردی؟ گفت دور خواهر منو خط بکش، تو وصله ی خانواده ی ما نیستی! اون روز بود که فهمیدم شیش سال مار تو آستینم پرورش می دادم. آستینم که آستین نبود… بزرگترین محل پرورش مار در خاورمیانه بود! باور نمی کردم این ونداد باشه که داره با من حرف می زنه. نمیدونم منوچهر چه بلایی سرش اورده بود که علیه من شده بود. بهش گفتم من عاشق ستایشم به خدا قصدم ازدواجه؛ نه بازی با روحیاتش! اومد جلو و یقه ام رو توی مشتش گرفت و داد زد دست از سرش بردار! هلش دادم…

به اینجا که رسیدم نفس نسبتا عمیقی کشیدم و لبم رو گاز گرفتم. بعد از چند لحظه مکث گفتم: هلش دادم… نمیخواستم بمیره… خدا شاهده فکر نمی کردم اینقدر ضعیف باشه! به خاک آقام… به روحش! فکر نمی کردم اینجوری بشه. هلش دادم و از خودم جداش کردم. هیچ تسلطی رو خودش نداشت. عقب عقب رفت و تخته های چوب رو سرش آوار شدن؛ خوردن به پشت سرش و تموم کرد!
بیژن نفسش رو بیرون داد و گفت: پس اینجوری مرد!
حالم یه جوری شد. برام سخت بود ازش حرف بزنم؛ اما دلم می خواست خودم رو خالی
کنم. سرم رو به نشانه ی تایید تکون دادم و ادامه دادم: حسین شد وکیلم. روزای اول دادگاه خیلی سخت بود! همه به چشم یه قاتل من رو میدیدن. بودم دیگه! احساس شرم… خجالت.
.. پشیمونی… با اینکه قتل عمد نبود؛ ولی از اینکه هلش دادم پشیمون بودم. یه شب خواب راحت نداشتم… الانم همینطور؛ ولی نه به اندازه ی اون موقع. هر شب خوابش رو میدیدم! یه شب نبود که ونداد نیاد به خوابم. یه بار داد زدم دست از سرم بردار و راحتم بزار! نگهبان بازداشتگاه فکر کرد دیوونه ام؛ اما میدونست که عذاب وجدان بدجور امونم رو بریده.
– حسین که میگه بیگناهی!
– درسته من دلم نمیخواست بمیره. به هیچ وجه نمیخواستم بکشمش! اصلا چه دلیلی برای این کار داشتم؟ من فقط از خودم دفاع کردم و به عقب هلش دادم. توی ذهنمم نمی گنجید که اگه هلش بدم چه بلایی سرش میاد! نجاری که اومده بود واسه مغازه قفسه بزنه با شاگردش روز اتفاق شاهد ماجرا بودن. برای همین حسین ازشون خواست که بیان و شهادت بدن مرگ ونداد فقط یه مرگ تصادفی بوده… حسین گفت باید حقیقت رو بگین و تحت تاثیر شخصی قرار نگیرین! شخصی که ممکنه با من خصومت شخصی داشته باشه. شهادت دادن و بعد از مراحلی دفاعِ من، دفاع در حد متعارف اعلام شد. بعد از این که بیگناهی من به طور کامل ثابت شد، قاضی گفت باید توی روزنامه های کثیر الانتشار مرگ ونداد نوشته بشه. باید دیه ای پرداخت میشد ونداد هم که کسی رو نداشت! یه سری آدم های سود جو ادعای خویشاوندی کردن که بالاخره ادعای یه نفر ثابت شد. پسرعموی ونداد بود و می گفت مدت زیادی از خانواده ی تنها عموش بی خبر بوده. حتی خبر نداشت پدر و مادر ونداد هم مردن! بعد از یه مراسم گلریزون پول دیه جور شد و پرداخته شد.
– و پرونده اینجوری حل و فصل شد! یه مفت خور هم پیداش شد و اومد پول دیه رو بالا کشید!
و بعد پوزخند زد. گفتم: چیزی که هنوز برام سواله اینه که پول دیه چطور اینقدر سریع توی یه گلریزون جمع شد!
بیژن از جاش بلند شد و آروم به پشت کمرم زد و گفت: به هرحال خدا از بیگناهی تو خبر داشته.
بیژن که رفت بازم به فکر فرو رفتم. الان نسبت به اون موقع ها حالم خیلی بهتر شده. کاملا به خودم ایمان پیدا کردم که مرگ ونداد دست من نبود. به خودم ایمان اوردم که من مقصر نبودم، من عمدا این کار رو نکردم و اون خودش مرد! هنوزم هر از گاهی حالم دگرگون میشه؛ اما من مقصر نبودم. خدایا خودت میدونی که اصلا دلم نمیخواست اینجوری بشه. از جام بلند شدم و با قدم های آروم به سمت خونه رفتم. اتفاقاتی که بعد از رفتن ونداد افتاد دور از انتظارم بود. ونداد که رفت پیش منوچهر یه آدم دیگه شد. کسی که خیلی زود تغییر کرد و منو بدجور متعجب کرد! یه دلم می گفت منوچهر ونداد رو واسه بازی های کثیفش میخواد؛ وگرنه منوچهر خان الکی زیر بغل یه نفر رو نمی گیره که بهش بال و پر بده. قاچاق میکنه و مچش هم گرفته نمیشه! خرت که هر جایی بره قانون هم قبولت داره!
داشتم به خونه نزدیک می شدم که گوشیم زنگ خورد. آقای هدایتی بود.
– بله؟
– سلام سهند خان!
تو دلم پوزخند زدم و گفتم چه خانی؟ احتمالا زنگ زده درمورد دختر مزخرفش بپرسه. گفتم: سلام آقای هدایتی! حالتون چطوره؟
هیچ وقت عادت نداشت احوال پرسی کنه به خاطر همین این بار هم بدون اینکه جوابم رو بده گفت: زنگ زدم برای تولد تینا دعوتت کنم. مثل اینکه کارت دعوت هم به دستت رسید
!
چشمام رو بستم و نفسم رو خیلی آروم بیرون دادم. لعنت به من که محتاج این پولم! خدا میدونه اگه محتاج نبودم عمرا اگه راننده ی این دختره میشدم. دختره ی لوس. توی کل زندگیم آدم اینقدر لوس و مزخرف ندیدم. رفته پیش باباش گفته که منو دعوت کنه!
– ممنون اقای هدایتی از دعوتتون اما…
– اما و اگر نیار پسر! میدونم هیچ جا کار نداری. چهارشنبه منتظریم.
این رو گفت و گوشی رو قطع کرد. من اگه دلم نخواد بیام به اون مهمونی کوفتی کی رو باید ببینم؟ منوچهر خان و آقای هدایتی باهم شریک ان. میدونستم که هدایتی حتما میخواد واسه یه دونه دخترش یه تولد درست و حسابی بگیره و منوچهر و خانوادش رو هم دعوت کنه! ای کاش ستایش دختر منوچهر نبود؛ ای کاش! چهارشنبه دو روز دیگه بود و من باید برم به این جشن تولد کسل کننده! حالا که هدایتی گفته نباید مخالفت کنم.
کلید انداختم و رفتم توی اتاقم. مثل همیشه همه چیز مرتب بود. خدا رو شکر منظم بودم. در رو بستم و رفتم توی خونه. طاهره و میعاد رو می تونستم از این فاصله ببینم که توی آشپزخونه داشتن شام می خوردن .
بدون اینکه حرفی بزنم در رو پشت سرم بستم که میعاد با دیدنم گفت: اومدی؟ بیا شام بخور داداش!
طاهره خانوم بدون اینکه نگاهم کنه از جاش بلند شد و برام یه بشقاب روی میز گذاشت. بازم حرفی نمی زدم. آروم آروم رفتم سمت آشپزخونه و نشستم روی صندلیم. واسه خودم یکم غذا کشیدم که میعاد سکوت رو شکست: تو هم چهارشنبه دعوتی؟
بی حوصله گفتم: کجا؟ – تولد دختر هدایتی دیگه!
– تو از کجا میدونی؟
– سورن…
چپ چپ نگاهش کردم که حرفش رو خورد و سرش رو پایین انداخت .آروم قاشقم رو روی بشقابم پرت کردم و به صندلی تکیه زدم و صورتم رو از هردوشون گرفتم. بازم سورن! به چه زبونی حالیش کنم با این سورن عوضی نگرد؟ ونداد رو وارد بازی های خودشون کردن و حالا هم میخوان میعاد رو وارد کار قاچاق کنن! با اینکه میدونستم منوچهر و سورن توی قاچاق غرق شدن؛ ولی مدرکی علیه شون نداشتم. برای همین نمیتونستم بگم دلیل سخت گیری هام روی میعاد چیه؟! اگه میگفتم طاهره خانوم بدجور پاچه ام رو می گرفت که دارم تهمت می زنم و هرچی لایق شوهر خواهرشه بار منه بدبخت می کرد .
طاهره خانوم سکوت طولانی رو شکست و گفت: مشکل تو با سورن چیه سهند؟
– من با سورن مشکلی ندارم… با خودم مشکل دارم!
آره من با خودم مشکل دارم که نمیتونم حرفی بزنم و اون رو به اثبات برسونم!
– قبل از اینکه دلت کسی رو بخواد قبلش فکر کن! به اینکه آیا در شان خودش و خانوادش هستی یا نه؟! اگه بودی دل ببند! اگه نباشی و دل ببندی نتیجه اش میشه همین.
بازم زخم زبونایی که اصلا حوصله شون رو نداشتم! از جام بلند شدم و گفتم: ممنون بابت شام.
– تو که چیزی نخوردی!
جوابی ندادم و رفتم توی حیاط. روی موزاییک نسبتا سرد نشستم و به دیوار اتاقم تکیه زدم. بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم توی اتاقم. شماره ی ستایش رو گرفتم و منتظر شنیدن صداش شدم.
– الو سهند؟
آروم و دلشکسته گفتم: سلام.
– سلام!
لحن صدای اونم آروم بود و مثل من دلشکسته! بی هوا گفتم: تو چی فکر می کنی؟
– درمورد چی؟
– اینکه تو واسه من خیلی زیادی… اینکه من خیلی کمم!
درمونده بین حرفم با صدای بغض داری گفت: سهند…
درمونده تر از خودش بی توجه به حرفش ادامه دادم: اینکه من هیچی ندارم… اینکه من یه قاتلم!
با گفتن جمله ی آخرم اشک توی چشام جمع شد و صورتم مچاله شد. دستی به صورتم کشیدم و سکوت کردم .
– سهند! سهند!
– من یه آدمـ…
– بسه خواهش میکنم!
چند لحظه هردومون سکوت کردیم. اشکی که روی گونه ام چکید رو پاک کردم. می دونستم که ستایش هم داره گریه میکنه. صداش بدجور بغض آلود بود!
– چقدر دلم میخواد تو دیگه این حرفا رو نزنی!
– روزی نیست که یه نفر به روم نیاره.
– در عوض من هر روز بهت میگم که عاشقتم سهند! اصلا هم برام مهم نیست مردم درموردت چی فکر میکنن. مهم اینه که تو اونی نیستی که میگن.
ناخودآگاه گفتم: من یه قاتلم!
– سهند بس کن! تو اصلا مقصر نبودی تو از خودت دفاع کردی.
– حتی تو هم باورم نمی کردی.
– چون نمیدونستم حقیقت چیه؟! الان که میدونم .سهند خواهش میکنم به خودت بیا و همون سهند قبلی شو!
نا امید گفتم: هر سهندی هم که بشم بازم هیچی برای خوشبخت کردن تو ندارم.
– این حرفا رو نزن! همه چیز پول نیست. تو خودت به تنهایی برای من خود خوشبختی هستی! آدم اگه کنار کسی که دوسش داره زندگی کنه خوشبخته.
کمی مکث کرد و ادامه داد: خیلی دلم برات تنگ شده! ای کاش میتونستم ببینمت.
– خیلی وقته که از آخرین باری که دیدمت گذشته .
– هفت ماه و سه روز پیش. تمام روزا رو دارم میشمارم!! نمیزارن حتی بیام خونه ی خاله
؛ چون میدونن تو رو می بینم.
بدون اینکه انتظار جوابی داشته باشم گفتم: چطوری میشه که مال من شی!!
ستایش بعد از چند لحظه سکوت گوشی رو قطع کرد. حتما یکی از خانوادش سر رسید چون اگه میدیدن منو ستایش باهم حرف میزنیم حتما خیلی بد میشد. گوشی رو آروم پایین اوردم و یکم ولو شدم… داشتم به خودم و ستایش فکر می کردم که میعاد با یه سینی غذا اومد تو و گفت: بازم که غذا نخوردی!
اخم کرده بودم و به یه گوشه خیره شده بودم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: مثل مامان بزرگا حرف نزن!
سینی غذا رو گذاشت جلوم و گفت: مامان گفت برات غذا بیارم! شاید دلت بخواد تنها بخوری…. سهند؟ میگم… واسه مهمونی چی می پوشی؟ دعوتی دیگه… نه؟ کادو چی میخری؟
کلافه نفسم رو بیرون دادم. لباس! بهش فکر نکرده بودم. کادو! به اونم فکر نکرده بودم. گفتم: مگه لباسام چشونه؟
– لباسات خیلی هم خوبه؛ ولی…
منتظر نگاهش کردم که گفت: ولی یکم…
– دِ بنال دیگه!
– یکم ساده می پوشی! همچین خوش پوش… نیـ… ستی…
کلمات آخرش رو می خورد. من در نظر برادرم خوش پوش نیستم! یه نگاه به لباس های تنم انداختم که هنوز عوضشون نکرده بودم. یه شلوار پارچه ای مشکی و یه پیراهن خاکستری خیلی تیره، سایزشون هم که… تو تنم جالب نبودن! من یه پسر خوش پوش نیستم! دکمه ی بالایی لباسم رو باز کردم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم. مستقیم به میعاد نگاه می کردم و حرفی نمیزدم که گفت: ببخشید!
بالافاصله آروم گفتم: به خاطر چی؟
سری تکون داد و حرفی نزد. بعد از چند لحظه سکوت سر بلند کرد و گفت: یه کت اسپرت از دوستم گرفتم اگه میخوای بپوش.
– چرا باید لباس یه نفر دیگه رو بپوشم؟ ما دستمون به دهنمون می رسه.
– به دهنمون آره؛ اما به سر و وضع لباس پوشیدنمون نمیرسه!
– به لباسای کسی نیاز ندارم! یه اتو به اون پیراهنم می کشم کافیه.
– به نظرم آقای هدایتی نباید تو رو دعوت می کرد!
– چرا؟
– باید مراعات داغدار بودنت رو می کرد!
لبخند تلخی زدم و دستم رو به سمت میعاد کشیدم و توی موهاش فرو کردم. راست میگه؛ آقام دو ماه هم نشده که مرده اونوقت منو به یه مهمونی دعوت کردن! میعاد از جاش بلند شد و گفت: میرم لباسا رو برات بیارم امتحان کنی.
مخالفتی نکردم. بدمم نمی اومد لباس خوب بپوشم. مطمئنا ستایش هم می اومد دلم می خواست حداقل بعد این همه مدت من رو با یه لباس خوب ببینه. بعد از چند دقیقه میعاد با لباسا برگشت. یه کت اسپرت کرم رنگ و یه شلوار جین مشکی. لباسا رو کنار دستم گذاشت و گفت: اون پیراهن سبز لجنی رو زیر این کت بپوشی خیلی خوشتیپ میشی! اون پیراهن هم جنسش براقه هم بهت می چسبه و عضلاتت رو نشون میده. پیراهن خودت که سبز لجنی براقه… این کت هم کرم… شلوارت هم که جین مشکی… خیلی ترکیب رنگ خوبی میشه!
لبخندی زدم و گفتم: تو از کی تا حالا طراح لباس شدی؟
لبخندی زد و گفت: حالا تو اینا رو بپوش… مطمئنا بهت میاد! فکر کنم شلوارم برات تنگ باشه میدم مامان ساسونش رو باز کنه.
از جام بلند شدم و لباسا رو از دستش گرفتم. این اولین بار بود که بعد مرگ آقام داشتم روشن می پوشیدم. لباسا رو توی دستم گرفتم و بهشون نگاه کردم. واقعا نیازه روشن بپوشم؟
میعاد: پس چرا ایستادی؟ بپوش دیگه!
– این لباسا روشنه میعاد.
میعاد حالت غمگینی به خودش گرفت و روی زمین نشست. چند ثانیه هردومون سکوت کردیم که گفت: حالا این یه بار رو روشن بپوش بعد دوباره سیاه تنت کن. تو نباید جلوشون کم بیاری!
– کی گفته اگه تیره بپوشم جلوشون کم میارم؟ لباسای تیره خیلی هم قشنگن!
میعاد از جاش بلند شد و بهم نزدیک شد. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: میدونم این حرفا رو به خاطر بابا می زنی؛ ولی بپوش!
رو به آینه ایستادم و کت کرم رنگ روشن رو مقابل خودم گرفتم. رنگش بهم می اومد! زیاد تو نخ لباس نبودم. یکی دو دست که لباس تر و تمیز داشته باشی دیگه زیاد تو این فکرا نیستی.
میعاد: بپوش دیگه!
لباسام رو عوض کردم و رو به آینه ایستادم. میعاد لبخندی زد و گفت: من به تو می گفتم اگه بخوای خوشتیپی ها… ببین اینم نتیجه اش.
حرفی نزدم و خوب به خودم نگاه کردم که میعاد دوباره گفت: اندازه هم هست.
آره اندازه بود. کاملا اندازه!
– حالا کادو چی میخری؟
واقعا نباید من رو دعوت می کردن. آخه من چی میتونم بخرم که جایگاهم حفظ شه؟ عروسک که عمرا لباس هم که به هیچ وجه! منی که یه راننده ی ساده ام نباید از این چیزا بخرم من نباید دعوت می شدم. وقتی این حرفا رو به میعاد زدم گفت: بهتره یه کتاب بخری!
کتاب چیزیه که هرکسی میتونه به یه نفر هدیه بده.
پوزخندی زدم و گفتم: اون دختره مطمئنا کتاب نمیخونه اگه میخوند حتما یکم ادب داشت! با بیخیالی گفت: حالا تو بخر شاید خوند یکم ادب شد!
– مثلا چه کتابی؟
با شیطنت لبخندی زد و گفت: روانشناسی در رابطه با تربیت.
******
امروز هم روزی بود مثل بقیه ی روزا؛ کسل کننده و دلگیر… کتابی که خریده بودم رو توی دستم گرفتم. یه رمان پونصد صفحه ای بود. نمیدونستم موضوعش چیه؛ اما امیدوارم داستان خوبی داشته باشه! قبل از اینکه دختره بیاد گذاشتمش توی داشبورد.
دختر هدایتی رو که رسوندم درخونه شون گفت: فردا که یادت نمیره؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: نه فراموش نمیکنم!
با اعتراض گفت: حتما باید بابام بهت بگه که قبول کنی؟
برای اینکه سوالش رو نادیده بگیرم گفتم: فردا یادم نمیره و حتما میام!
در ماشین رو بست و گفت: راستی! من فردا مدرسه نمیرم تولدمه دیگه…. نیا سراغم!
حرفی نزدم و راه افتادم. خوبه والله! چون تولدشه نمیره! اینا دیگه کی ان؟ دهه هفتادی های مزخرف!
ماشین رو توی حیاط خونه پارک کردم و بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم شروع به شستنش کردم. مدت زیادی بود که نشسته بودمش و کلی خاک گرفته بود.
*****
ماشین رو توی پارکینگ بزرگ خونه شون پارک کردم و پیاده شدم. چه ماشینایی اینجاست! یادم میاد یه زمانی آرزوم بود که یه ماشین داشته باشم. مهم نبود چه ماشینی فقط ماشین باشه. وقتی راننده ی دختر هدایتی شدم و فهمیدم باید با یه پژو کار کنم خیلی خوشحال شدم. من حتی به یه رنو هم راضی بودم؛ اما دیدم یه پژو اومد زیر دستم. حالا که با دیدن این ماشین ها دارم فکرش رو میکنم می بینم من چقدر قانع ام! از بین تمام این ماشین های مدل بالا که نمیدونستم دقیقا مال کی ان فقط ماشین حسین رو شناختم. چند باری که سوارش شدم دیدم چقدر راحته! بابای حسین تو کار واردات و صادرات بود و با آقای هدایتی گاهی وقتا شریک میشد. در کل خانوادگی همو میشناختن. ماشین من که مال خودمم نبود کنار این همه ماشین مدل بالا خیلی فقیرانه و تنها پارک شده بود.
توی شیشه ی پنجره ماشین به خودم نگاه کردم. همون لباسایی بود که میعاد بهم داده بود و همون پیراهن سبز لجنی خودم. فکر اینکه تا چند دقیقه ی دیگه ستایش رو می بینم بدجور خوشحالم می کرد. البته اگه خانوادش شادیم رو زهر نکنن!
از پارکینگ خارج شدم و رفتم سمت باغ خونه شون. تا وارد شدم دیدم آهنگ عوض شد و آهنگ من یه دیوونه ام سامی بیگی پخش شد. چشم چرخوندم… ستایش… دقتم رو بیشتر کردم! هنوز ننشسته بودم و داشتم دنبال اون می گشتم. فکر کردم اگه اول بشینم بهتره. یه میز خالی رو پیدا کردم و رفتم سراغش؛ قبل از اینکه بهش برسم آقای هدایتی به استقبالم اومد و گفت: به به… سپهراد!
بهش دست دادم و گفتم: سلام آقای هدایتی مشتاق دیدار!
در جوابم فقط لبخندی زد. خوش آمدی بهم گفت و به سمت همون میز خالی که چشمم گرفته بودش دست کشید و من رو به نشستن دعوت کرد. روی صندلی نشستم و دوباره به جمعیت نگاه کردم. به امید اینکه بتونم ستایش رو پیدا کنم. چشمم خورد به منوچهر و خانوادش که پشت به من روی یه میز نشسته بودن. مطمئنا منو ندیده بودن. ستایش بینشون نبود، دوباره نگاهم رو بین جمعیت چرخوندم… بعضی ها می رقصیدن، ستایش من اهل رقصیدن تو هر مجلسی نبود! چشمم روی یه میز ثابت موند. ستایش کنار زن حسین نشسته بود و باهم گپ می زدن. محو تماشاش شدم؛ چهره ی غمگینی به خودش گرفته بود و درحال حرف زدن بود. چهره ی غمگینش رو که دیدم دلم گرفت. نمیدونم داره درمورد چی حرف میزنه؛ ولی هرچی هست مطمئنا من رو هم ناراحت میکنه. غرق تماشای ستایش بودم که صدایی رو شنیدم: میدونستم میای!
سر بلند کردم و دختر هدایتی رو کنارم دیدم. لباس خیلی بی حجابی پوشیده بود. این اولین بار بود که با لباسی غیر از لباس مدرسه می دیدمش… یه لحظه نشناختمش! نه اینکه خوشگل شده باشه… من اینطوری ندیده بودمش. حتی یه لحظه هم به بدنش نگاه نکردم. به آرایش و مدل موهاش هم کاملا بی تفاوت بودم. گفتم: تولدتون مبارک!
دستش رو به طرفم کشید و گفت: مرسی که اومدی!
بدون اینکه دستش رو بگیرم سرم رو به نشونه ی خواهش میکنم تکون دادم. روی صندلی کناریم نشست و گفت: میبینم که خوشتیپ کردی!
من فقط یه راننده ام… یه راننده ی ساده… چرا این رو نمی فهمی و زودی پسرخاله میشی؟ آروم گفتم: ممنون از نظرتون.
به سمتی اشاره داد و گفت: اون دخترا رو می بینی؟ دو تاشون دوستامن که اونا قبلا هم دیدنت و هیچی! یکیشون دختر خالمه یکیشون هم دختر داییم… وقتی تو رو معرفی کردم میدونی چی گفتن؟
جوابی ندادم که ادامه داد: گفتن عجب راننده سرویس خوش قیافه ای! ولی حیف که …
نگاهم رو ازش گرفتم که ادامه داد: میدونی سهند؟ تو واقعا خوش قیافه ای؛ اما اصلا جذبه نداری!
تو دلم پوزخند زدم و گفتم به درک! جذبه رو اونی داره که پولش رو داره. به سمت بیژن و حسین اشاره داد و گفت: اون دوتا رو می بینی؟ پسرای دوست بابامن. بدجور تو کفشون موندم فقط حیف که هردوشون زن دارن و بدجور هم وفادارن کثافتا!
ابروهام رو از تعجب بالا انداختم! بدجور هم وفادارن کثافتا؟ یعنی چه انتظاری ازشون داشته؟ دختره ی مزخرف! حرفی نزدم که یه دختر به طرفمون اومد. یه لباس بلند آبی تنش بود و موهای قهوه ای خیلی روشنش که یه ذره به طلایی میزد رو اطراف شونه هاش انداخته بود. چشماش عسلی روشن بود. قیافش اصلا به ماها نمی خورد. روی صندلی کنار تینا رو به روی من نشست و با لهجه گفت: تینا؟ میشه معرفی کنی؟ از اقوام هستن؟
لهجه ی خیلی زیادی داشت؛ اما کلماتش کاملا قابل فهم بود. مثل اینکه اهل اینجا نبود. دختر هدایتی رو به من دست کشید و گفت: سهند سپهراد از دوستان. همونی که ازش تعریف کردم.
دختر رو به من گفت: خوشوقت شدم!
لبخندی زدم و گفتم: منم همینطور!
تینا: ویولت دخترِ پسر عموی بابام. تک فرزنده! مامانش آلمانیه. ویولت هیچ وقت ایران نبوده، چند روزه که مهمونمون شده و وجودش توی ایران با تولد من هماهنگ شده.
به لبخندی اکتفا کردم که یه نفر تینا رو صدا زد و اونم رفت و منو دختره رو باهم تنها گذاشت. دختر فوق العاده آرومی بود. این رو چهره ی بدون آرایشش به من می گفت. تنها دختری که توی این مراسم آرایش نکرده بود همین دختر بود! حتی ستایش هم آرایش کرده بود مثل همیشه. نوع آرایش ستایش همیشه متفاوت بودن. مثل بقیه ی دخترا آرایش جلفی نداشت!
داشتم به ستایش نگاه می کردم که صدای پر لهجه ی ویولت رو شنیدم: تینا به من گفت شما پدرتون رو از دست دادین.
بیش از حد شمرده حرف میزد. مثل اینکه می ترسید یه وقت تپق بزنه. گفتم: بله متاسفانه.
– من واقعا متاسفم!
– خیلی ممنون!
– منم مثل شما پدرم رو از دست دادم، یک ماهی میشه. توی انگلیس به خاک سپرده شد.
دلم میخواست بگم خدا رحمتش کنه فکر کردم شاید متوجه نشه بنابراین گفتم: متاسف شدم.
سرش رو به نشونه ی تشکر تکون داد و گفت: پدرم می گفت ویولت به زبان فارسی یعنی رنگ بنفش… یا گل بنفشه… اسم شما یعنی چی؟
بعد از یکم سکوت گفتم: سهند اسم یه کوهه… یه آتشفشان!
زیر لب گفت: اسم یه کوه آتشفشانی…
سرش رو بلند کرد و پرسید: اون کوه توی کدوم کشوره؟
– همینجا توی ایران.
– توی تهرانه؟
– نه توی استان آذربایجان .
– تا حالا به دیدن کوهی که اسمش رو روی تو گذاشتن رفتی؟
چقدر سوال می پرسه! اینقدر بدبختی دارم که تا حالا به کوه سهند فکر نکرده بودم. سعی کردم کلافگیم رو نشون ندم. گفتم: نه تا حالا از نزدیک ندیدمش.
– اون یه آتشفشان فعاله؟
سهند فعاله؟ خودم که فعال نیستم! همه چی رو تو دل خودم ریختم اون چی؟ اونم همه چی رو تو دل خودش ریخته یا اینکه بروزش داده؟ گفتم: نمیدونم خیلی در مورد این مسائل مطالعه نمی کنم.
دیگه حرفی نزدیم که دختر هدایتی برگشت و رو به ویولت گفت: عزیزم! دارن صدات میزنن همه دوست دارن بیشتر باهات آشنا شن.
دختره که رفت دختر هدایتی هم نشست روی همون صندلی و رو به من گفت: باباش مرده… مثل بابای تو!
دندونام رو روی هم فشار دادم چی میشه با همین دستای خودم تو رو خفه کنم لعنتی! فقط تو زخم نزدی رو دلم. ای کاش می تونستم همین الان برم… فرصت گیر بیارم با ستایش حرف بزنم فورا رفتم.
– با توام ها… میگم مثل تو باباش مرده!
– متوجه شدم. شنیدم!
– می بینی وضعیت اون وری ها رو؟ باباش مرده عین خیالشم نیست و تو تولد من شرکت کرده؛ بعد تو واسه من طاقچه بالا میزاشتی!
– همچین هم عین خیالش نیس… یه غمی توی چشماشه که ناراحتیش رو نشون میده. گذشته از این حرفا…. فرهنگ اون با فرهنگ من فرق داره… اون توی ایران نبوده.
– باباش از اون خرپولا بود! کلی ملک و املاک داره اینجا. به جای اینکه به باباش بگه اونا رو به نامم کن و من رو توی دردسر جستجو ننداز این همه راه کوبیده اومده اینجا دنبال وارث می گرده!
چیزی از حرفاش نفهمیدم. مگه این دختر وارث باباش نمیشه؟ تک فرزنده دیگه… با کنجکاوی پرسیدم: یعنی چی؟ – من چه میدونم بابا!
دیدم حوصله توضیح دادن نداره منم زیاد مشتاق نبودم. دوباره به نیم رخ ستایش نگاه کردم، اصلا حواسش به من نبود. ستایش هیچ وقت اطرافش رو نگاه نمیکنه. صدای قهقهه یه دختر و پسر جوون رو شنیدم که به میزم نزدیک میشد. تینا هنوز کنار من خودش رو روی یه صندلی جا داده بود؛ دختره رو به تینا با خنده گفت: پس دوست پسرت اینه!
سرم رو به سمت صدا چرخوندم. دختره دستش رو دور بازوی پسره حلقه کرده بود و هردوشون با لحن خاصی می خندیدن. دختر هدایتی وحشت زده به من نگاه می کرد. دوست پسر؟! منظورش من که نبودم؟ آخه به من نگاه می کرد!

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن