رمان دومینو پارت آخر

رمان دومینو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان دومینو وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

و بعد شروع به خندیدن کرد! غریدم: چی داری میگی عوضی؟
دستی به چونه اش کشید و گفت: میدونم که دو سال پیش آدم فرستادی استانبول تا باهاشون شراکت کنم و توی دامشون بیافتم و به خیال شما ثروتم از بین بره اما برخلاف نظر دوستانم و همونطور که شما در جریانید اونا رو ردشون کردم برن! چون می خواستم هر چی بوده رو فراموش کنم و به شما هم همین پیام رو بدم تا این دشمنی از بین بره اما شما نخواستید و باز هم علیه من دست به هر کاری زدید. ماجرای میکائیل رو میگم! این بار دیگه تمومید! خرسند و هدایتی هم به سزای اعمالشون رسیدن. نوبت شماست!
توی یه لحظه بدنم گر گرفت. انقدر عصبی بودم که همه چیز رو پشت یه هاله ی قرمز رنگ می دیدم. چنگ زدم به دسته های چرمی صندلیم و فریاد زدم: خفه شو آشغال! هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
ابرو بالا انداخت و خونسردانه گفت: جدا؟ پس واقعا لازمه یه پرس و جو کنید!
منوچهرخان با عصبانیت من رو کمی کنار زد و گفت: تو داری ما رو تهدید می کنی بی شرف؟ مثل اینکه یادت رفته کی بودی و چی هستی!
چیزی رو فراموش نکردم خان! به خصوص در رابطه با شما!
دوباره به دوربین نزدیک شد و گفت: هدایتی و خرسند الان توی دستای پلیس ان! دلم می خواست اولین نفری باشم که این خبر رو بهتون میدم.
منوچهر خان یه دفعه خونش به جوش اومد و با یه دست لپ تاپ رو گرفت و به دیوار کوبید!
*****
یک هفته ی بعد ستایش
رژ کالباسیم رو روی لب هام کشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. پوفی کشیدم و گفتم: ای بابا هیچ وقت نشد خط چشم هام شبیه همدیگه باشه! ولی خب… خیلی هم تابلو نیست دیگه!
– داری با کی حرف میزنی ستایش؟
– هیچی مامان اومدم!
مقداری لیر توی کیف پولم گذاشتم و در حالی که از اتاق بیرون می زدم خطاب به مامان که توی نشیمن نشسته بود گفتم: دارم میرم بیرون چیزی احتیاج نداری؟
– وا… تنهایی؟؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: آره دیگه مگه چیه!
دستش رو بی هدف توی هوا تکون داد و گفت: خب به سهند می گفتی با هم می رفتید!
کلافه شونه هام رو پایین انداختم و به سمتش قدم برداشتم.
– مامان این رفتار ها یعنی چی؟ تا دیروز به سهند محل نمی زاشتی الان اسمش ورد زبونت شده! زشته بخدا.
– ای بابا مگه نمی بینی؟ خیلی بهمون لطف کرده دیگه! بعدشم اگه رفتاری غیر از این داشته باشم تو ناراحت نمیشی؟ میشی دیگه!
– می خوام خیلی عادی برخورد کنی مامان! نمی خوام خدایی نکرده یه طوری برخورد کنی که اون یه جور دیگه برداشت کنه!
– چه برداشتی؟!
مطمئن بودم که خودش بهتر می دونست بنابراین جواب سوالش رو ندادم. به سمتش رفتم و گونه اش رو بوسیدم.
– من دیگه میرم. چیزی نیاز نداری مامان؟
– نه عزیزم چیزی لازم نیست. فقط مراقب خودت باش.
کتونی هام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم. توی خیابون ها قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. رفتم توی ساحل و با دیدن لنج های روی آب به فکرم زد که سوار بشم. توی صف ایستادم و بلیت گرفتم. بعد هم که سوار شدم و لنج راه افتاد از تکون خوردن های خودم خنده ام گرفت!
آخرین باری که اومده بودم خارج از کشور قبل از آشناییم با سهند بود. با مامان برای دو هفته رفته بودیم فرانسه. پنج ماه بعدش کنکورم بود و مامان می خواست به بهونه ی تفریح و استراحت منو از استرس غول کنکور دور کنه! بعد از اون دیگه هیچ وقت قبول نکردم برم خارج. یه دختر نوجوون بودم که داشت یه حس جدید و ناشناخته رو توی قلبش پرورش می داد. اولین باری که به نظرم حسی نسبت بهش پیدا کرده بودم عروسی یکی از اقوام بود. کلاس سوم راهنمایی بودم. بیخودی توجه ام بهش جلب شده بود! تا چند روز تمام حرکاتش توی اون شب عروسی توی ذهنم مرور می شد و حتی با یادآوری رقص ناشیانه اش میون جمع پسرای فامیل غش غش می خندیدم. حتی الانم که یادش می افتم دلم می خواد یه دل سیر بخندم.
یه پیرزن با حجاب رو به روم نشسته. سبد کنار دستش پر از خریده. کلم بروکلی، تخم مرغ، نون، شیر و یه سری مواد شوینده. بر می گرده و به روم لبخند می زنه. با دیدنش دلم گرفت! ای کاش منم صاحب یه زندگی بودم. نگاهم رو ازش گرفتم و به پرنده های دریایی در حال پرواز چشم دوختم. اگه میکائیل الان زنده بود داشتم چیکار می کردم؟ یه نگاه به ساعت مچیم انداختم. چهار بعدازظهر بود! احتمالا داشتم به این فکر می کردم که شام چی بپزم! از فکر خودم خنده ام گرفت. البته این چهار بعدازظهر که مال استانبولِ! اگه میکائیل زنده بود الان تهران بودم و ساعت هم عقربه هاش جلوتر! احتمالا اگه الان میکائیل زنده بود و من تهران بودم… درمورد اینکه چی بپزم قبلا فکر هام رو کرده بودم و الان داشتم آشپزی می کردم! در حالی که داشتم یه خورده از غذا رو می چشیدم یه پیام از میکائیل دریافت می کردم که دارم میام خونه! چیزی لازم نداری؟ و بعد من یخچال و آشپزخونه رو دید می زدم و جواب می دادم که نون نداریم! داری میای سر راه نون بگیر.
با وجود لبخند سبکی که روی لبم بود دست کشیدم و اشکی که زیر چشمم افتاده بود رو با سر انگشتام پاک کردم. گاهی وقتا ساده ترین مسائل هم آرزو میشن!
دوباره به پیرزن رو به روم نگاه کردم. این بار داشت چرت میزد! لنج از حرکت ایستاد و پیاده شدیم. دسته های کیفم رو محکم توی دست چپم گرفتم و بی هدف راه افتادم. هیچ جای این شهر رو نمیشناختم! توی هیچکدوم از خیابون هاش تا حالا قدم نزده بودم! هیچ کجای این شهر من رو یاد چیزی نمی انداخت! ولی عجیب بود که بزرگ ترین خاطراتم رو از این شهر داشتم! انگار که تمام این شهر رو زیر پا گذاشته بودم! انگار که همه جا رو می شناختم از بس تصورش کرده بودم.
***** سهند
نگاه عالیه خانوم مدام بین محمت و بانو می چرخید و بالاخره روی انگشتر نامزدی توی دست بانو متوقف شد.
گفت: شش ماه دیگه؟ آخه چرا می خوایید این همه عجله کنید؟
محمت تعجبی نشون داد و گفت: عجله؟ بانو بعد از دو سال به خواستگاری من جواب مثبت داده و شما میگید داریم عجله می کنیم؟!
عالیه خانوم چیزی نگفت و بانو هم سرش رو پایین انداخت. برای اینکه سکوت رو شکسته باشم گفتم: عمه جان حالا که بچه ها به این نتیجه رسیدن بهتره به تصمیمشون احترام بزاریم!
کمی فکر کردم و ادامه دادم: اگه راضی باشید من مقدمات جشن نامزدی رو فراهم می کنم.
محمت قدر شناسانه به من نگاه کرد و گفت: ممنون!
عمه عالیه که انگار ذهنش درگیر مسائل دیگه ای بود؛ دستش رو به نشونه ی مخالفت با حرف من بالا اورد و گفت: فعلا نه! باید با بانو صحبت کنم.
بانو بالاخره سکوتش رو شکست: من هم با نظر محمت درمورد شش ماه دیگه موافقم.
و بعد دلگیر رو به عالیه خانوم ادامه داد: مگه چه اشکالی داره!
صدای بانو و عالیه خانوم کم کم داشت بالا می گرفت. عالیه خانوم از تصمیم ناگهانی بانو جا خورده بود؛ مخصوصا اینکه این تصمیم ناگهانی بانو با ورود ستایش به استانبول همزمان بود! به راحتی می تونستم ذهن عالیه خانوم رو بخونم. صدای پیامک گوشیم من رو از بحث دور کرد. گوشیم رو از جیبم خارج کردم و پیامکی که از یه شماره ی ترکی و ناشناس داشتم رو باز کردم.
– من همونی هستم که قطعه های پشت سرش افتادن؛ ولی هنوز پابرجاست! گاهی وقت ها توی دومینو قطعه ها با فاصله ی درست چیده نمیشن!
خشم عجیبی توی تمام تنم پیچید. چشم هام رو بستم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم اما نتونستم و میون دندون های چفت شده ام غریدم: آشغال عوضی… می کشمت!
گفتگوی بین عالیه خانوم و بچه ها به سکوت تبدیل شد. هر سه نفر با تعجب و پر سوال به من چشم دوختند.
عمه عالیه با نگرانی پرسید: سهند؟ چی شده پسرم؟
هنوز نتونسته بودم خودم رو کنترل کنم. حیرون و سرگردون دور خودم می چرخیدم و زیر لب فحش می دادم به فرستنده ی این پیام. انگشتم رو به نشونه ی تهدید بالا اوردم و گفتم: این دفعه دیگه می کشمش! این دفعه دیگه پا میزارم روی گردنش و می شکنمش!
بانو: خب بگو چی شده سهند؟؟ همه مون رو نگران کردی.
بریده بریده گفتم: این… این سورن عوضی… کار خودشه!
بعد به فکرم رسید با شماره ی ناشناس تماس بگیرم و آبدار ترین ناسزا هام رو نثارش کنم. شماره رو گرفتم اما خاموش بود. زیر لب لعنتی گفتم و رو به محمت گفتم: این شماره رو که میگم یاد داشت کن محمت. فورا برام پیگیریش می کنی! فهمیدی؟ فورا!
– خیلی خب بسپارش به من. تو آروم باش.
حالم اصلا دست خودم نبود. به یک باره بهم ریخته بودم. عوضی! عوضی! می کشمت …
سرگردون قدم می زدم و فکر می کردم. یعنی الان کجاست… چند ثانیه بعد محمت تلفنش رو قطع کرد و خطاب به من گفت: میگن این شماره ثبت نشده!
از کوره در رفتم و گفتم: آخه چطور ممکنه محمت؟؟ من همین الان یه پیام ازش دریافت کردم!
شونه ی بالا انداخت و گفت: اگه میخوای خودت هم زنگ بزن و پیگیری کن!
– آخ سورن! آخ لعنتی داری باهام بازی میکنی!
صدای کوبیده شدن عصای عمه عالیه به زمین رو که شنیدم برای لحظه ای از حال خودم بیرون اومدم و به طرفش برگشتم.
– کافیه دیگه سهند! یکم به خودت مسلط باش!
پوست لبم رو کندم و گفتم: آخه چطور می تونم عمه جون؟
نا خواسته با نگرانی گفتم: حتما باز هم میخواد ستایش رو از دستم در بیاره!
– ستایش خواهر سورنِ. اتفاقی براش نمی افته!
نشستم روی مبل و دستام رو روی صورتم گذاشتم و گفتم: نه! نه! شما این جونور رو که نمی شناسید!
گوشیم زنگ خورد. به سرعت به سمتش هجوم بردم. انتظار دیدن یه شماره ی ناشناس رو داشتم؛ ولی تماس از آپارتمان خودم بود. با دیدن شماره انگار کمی آروم تر شدم.
– الو؟
– الو سهند آقا؟؟
با شنیدن صدای نگران تهمینه خانوم استرس عجیبی به قلبم هجوم اورد. صداش می گفت از چیزی ترسیده!
– چی شده تهمینه خانوم؟
– به دادم برس! ستایش هنوز نیومده خونه… گوشیش هم خاموشه.
به تندی از روی مبل بلند شدم و گفتم: چی دارید میگید؟؟
یادم افتاد که امروز ستایش گفته بود که تنهایی میره بیرون و باز یادم افتاد که سهل انگاری کردم و هیچکدوم از بچه ها رو دنبالش نفرستادم!
به خاطر این بی فکری از خودم نا امید شدم و چشم هام رو بستم. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و برای آروم کردن تهمینه خانوم گفتم: شما نگران نباشید چیزی نیست. من الان خودم پیگیری می کنم.
-خدا خیرت بده پسرم! یه کاری بکن پیداش کن کاری از دست خودم ساخته نیست.
گوشی رو قطع کردم و بلند شدم، پا تند کردم و به سمت در خروجی رفتم. بانو به سمتم دوید و پشت سرش هم محمت.
بانو: سهند؟ این دفعه چی شده؟!
با عجله گفتم: ستایش برنگشته خونه. بخدا یه چیزی شده من میدونم!
– آخه چی شده؟؟
توی آخرین پله ها توقفی کردم و به سمتش چرخیدم. گفتم: مثل اینکه کار سورنِ!
– سورن؟ چرا اون؟
وقت نکردم توضیح بدم که چه جمله ای برام پیامک شده! یاد حرفی افتادم که روز مرگ میکائیل زدم و شنودی که به سورن وصل بود!
به سمت در رفتم که باغبون کوتاه قد عمارت به سمتم دوید و گفت: آقا این واسه شماست!
و بعد پاکتی به سمتم گرفت. از دستش گرفتم و پرسیدم: این چیه دیگه؟!
بدون اینکه جوابی بده و یا حتی من منتظر جوابی بمونم پاکت رو باز کردم. یه عکس بود و یه نوشته! عکس رو برگردوندم و چیزی که می دیدم رو باور نکردم! ستایش بود که دست ها و پاهاش و حتی دهنش رو بسته بودن و با چشم های گریون به لنز دوربین نگاه می کرد! اسلحه ای روی سرش بود و فقط دست یک مرد توی عکس افتاده بود. بانو کنارم ایستاده بود و با تعجب به عکس توی دستم نگاه می کرد.
– این دیگه چه بازیه سهند؟؟!
حرصم رو روی دندون هام خالی کردم و روی همدیگه فشارشون دادم.
– خدا لعنتشون کنه!
تای کاغذ رو باز کردم و جمله ای که به ترکی نوشته بود رو خوندم.
“بیا به این آدرس که برات نوشتم. فقط خودت بیا! کسی همراهت باشه این دختر رو می کشم”.
پاکت رو توی دستم تکون دادم و رو به باغبون عمارت فریاد زدم: کی اینا رو اورده؟؟
از عصبانیتم ترسید و با لکنت گفت: یه… یه موتور گذاشتش توی صندوق پست!
محمت با عجله رو به من گفت: نگران نباش الان دوربین ها رو چک می کنم!
و فورا به سمت ساختمون دوید. کمی بعد برگشت و گفت: پلاکش رو پوشونده بوده!
به محض اینکه این جمله ی لعنتی رو شنیدم مثل برق گرفته ها چهار پله ی باقی مونده رو پایین پریدم و به سمت ماشینم پرواز کردم. بانو پشت سرم دوید و گفت: صبر کن باهات بیایم!
– نه لازم نیست!
– حداقل بچه ها بیان.
عصبی تر فریاد زدم: گفتم که نه! هیچکس حق نداره دنبالم بیاد.
هیچ وقت این حال عجیب رو نداشتم. حتی وقتی که ویولت رو گرفته بودن هم تا این حد عصبی نبودم. قلبم بی قرار تر از همیشه می کوبید. بدون اینکه در ماشین رو باز کنم پریدم داخلش و ماشین رو با تیک آف بلندی از روی زمین کندم و با سرعت می روندم. به جاده های خارج از شهر که رسیدم سرعتم به دویست و بیست کیلومتر بر ساعت رسید. احساس می کردم الانِ که ماشه ی اون اسلحه کشیده بشه!
نفس توی جناق سینه ام حبس شده بود. انگار که جریان خون توی بدنم از کار افتاده بود…
شاید هم مغزم فلج شده بود؛ ولی تمام بدنم نبض شده بود و میزد!
بالاخره به منطقه ای که آدرس داده بود رسیدم. دور از هیاهوی شهر! به یک باره روی ترمز زدم و فرمون رو به راست چرخوندم و شاید گفتنش اغراق آمیزه اگه بگم در عرض چند صدم ثانیه ماشین دور زد. به سرعت پیاده شدم و حتی بدون اینکه سوئیچ رو بردارم و در رو ببندم به سمت ساختمون دوییدم. باد کت توی تنم رو به پرواز دراورده بود با تمام نیرو و توانم می دویدم و فریاد می کشیدم.
– سورن…. می کشمت لعنتی!!
می دویدم و مثل گلادیاتوری که به سمت میدان نبرد می دوید، فریاد می کشیدم و مدام سورن رو صدا می زدم.
باغ رو طی کردم و وارد ساختمون نیمه ساز بی در شدم. صدای جیغ خفیف ستایش به گوشم می رسید. از حرکت ایستادم و خسته و درمونده اسمش رو زیر لب صدا زدم. از پله ها بالا رفتم و اونقدر صدا زدم که گلوم داشت می سوخت و این بی اهمیت ترین چیز بود برام.
– سورن بی شرف کجایی؟؟
ساختمون هفت طبقه بود و هر طبقه دو واحد مجزا داشت. نمی دونستم صدای جیغ ستایش دقیقا از کجا میاد! این اولین بار بود که شنیدن صدای ستایش برام زجر آور بود! پله ها رو می دویدم و از خشم و دوندگی به نفس نفس افتاده بودم. چهار طبقه رو بالا اومده بودم اما هیچکس نبود. هنوز هم می تونستم به راحتی پله ها رو بالا بدوم. می دویدم و جیغ ستایش خط می انداخت روی اعصابم!
– ستایــــش!!!!
هر چقدر بالا تر می رفتم صدای ستایشم نزدیک تر می شد! به طبقه ی ششم که رسیدم دیگه صدایی به گوشم نرسید. با عجله تمام اتاق های دو واحد خالی رو گشتم اما هیچ خبری نبود. باز هم صداش رو شنیدم که از طبقه ی بالا می اومد. با شنیدن صداش دست از جستجو برداشتم و به سمت پله ها دویدم و باز هم بالا تر رفتم.
– سورن عوضی می کشمت مرتیکه! میدونم کار خودته بی شرف!
این جمله رو فریاد زدم و بالاخره به طبقه ی هفتم ساختمون رسیدم. اما به محض رسیدنم در های آسانسور بسته شدن و تونستم تو آخرین لحظه چند نفر رو به همراه ستایش داخلش ببینم. پا تند کردم و به طرفش دویدم اما قبل از رسیدن من در آسانسور بسته شد و پایین رفت. خودم رو به در آسانسور چسبوندم و با تمام قوایی که داشتم فریاد کشیدم: دِ. آخه این یعنی چی مرتیکه ی سادیسمی!!
عدد روی بورد چند ثانیه ای یه بار کمتر می شد… پنج… چهار.
نمی دونستم قرار توی کدوم طبقه توقف کنن پس باز هم دویدم و این بار از پله ها پایین رفتم و توی هر طبقه به بورد آسانسور نگاهی می انداختم که عددش هنوز در حال کاهش بود. سه و بعد بلافاصله دو… باز هم پایین دویدم. قلبم از شدت این همه پله دویدن بی سابقه به تپش افتاده بود. سینه ام خس خس می کرد. عرق روی سر و تنم نشسته بود؛ ولی گلوم از سرمای هوا می سوخت. از بس با دهان نفس می کشیدم! جونی توی تنم نمونده بود؛ ولی آخه ستایش که تموم جونم بود. صدای جیغ کشیدنش دوباره شروع شد. به پارکینگ رسیدم و سینه ام به شدت بالا و پایین می شد. بالاخره دیدمش! با دست و پایی بسته از صندلی افتاده بود روی زمین. دهنش رو با پارچه ای بسته بودن. بی وقفه اشک می ریخت و به من نگاه می کرد. هیچکس نبود! به مدت چند ثانیه ی کوتاه مکثی کردم و به طرف ستایش دویدم. قبل از رسیدنم جیغی کشید و چند نفر ریختن روی سرم. غافلگیرم کردن! از هر طرف مشتی می زدن و حسابی کتکم زدن .
– نامردای عوضی…
معلوم شد که چی از جونم می خواستن! این همه پله منو دوندن تا خسته ام کنن و اینجوری بریزن سرم. چند لحظه ای یه بار قدرتم رو جمع می کردم و مشتی به روی یه نفرشون فرود می اوردم اما نتیجه ای نمی داد. چهار مرد قوی و پر زور در مقابل یک مرد خسته مگه عادلانه بود؟؟ اگه خسته ام نمی کردید حساب تون رو می رسوندم عوضی ها. ستایش جیغ می کشید و گریه می کرد اما من کار زیادی از دستم ساخته نبود!
از این مرد های ناشناس که سر و صورتشون رو پوشونده بودن کتک می خوردم و شدت جیغ های خفیف ستایش بیشتر می شد. هر جیغ ستایش به صدایی توی مغزم پر و بال می داد که می گفت ستایش الان همه ی امیدش به منه! به منِ ناتوانِ کتک خورده. تمام توانم رو جمع می کردم و مشتی به صورتشون می زدم اما چند برابرش رو دریافت می کردم! چه کار باید می کردم؟ من که سوپر من نبودم! می بینی سهند؟ تو این بار هم عرضه نداشتی از ستایشت محافظت کنی! اون بیچاره دلش به چی تو خوشه؟؟
دیگه واقعا بدنم داشت کم می اورد. با سر و وضعی خونین روی زمین افتادم. بدنم حسابی کوفته بود و درد از تمام بدنم می بارید! چشم هام سیاهی می رفت؛ ولی هنوز می تونستم اطرافم رو ببینم و ذهنم هوشیار بود فقط هیچ نایی برای بلند شدن و قد علم کردن نداشتم. مردی که برخلاف اون چهار نفر خودش رو نپوشونده بود بهم نزدیک شد. چشم هام تار می دیدن اما خودش بود! من سورن رو توی هر وضعیتی می شناختم. حتی صدای پای سورن هم با دیگران متفاوت بود. آهسته ولی با تکبر! می خواستم پاشم و دندون هاش رو بریزم توی دهنش ؛ ولی نا نداشتم! می خواستم دهن باز کنم و بهش بگم بی شرف ؛ ولی هیچ رمقی نداشتم!
بهم نزدیک شد و یقه ام روی سفت توی مشتش گرفت و غرید: من تنهایی سقوط نمی کنم سهند!! همه رو زمین زدی ولی من یکی رو دیگه نمیتونی زمین بزنی عوضی! تو این بازی تو باختی!
خون توی دهنم رو جمع کردم و توی صورتش تف کردم! عصبی شد و با چندش و یا شایدم با نفرت خون تف شده توی صورتش رو با دست پاک کرد و بعد دستش رو روی پیراهنم کشید. انگار کاری که کرده بودم شدیدا عصبیش کرده بود. به چند نفر اشاره ای داد و بعد در کمال نا باوری دیدم که دو مرد به سمت ستایش رفتن و شروع کردن به کتک زدن!
موهای نسبتا بلندش رو می کشیدن و بهش لگد می زدن… جیغ و گریه ی ستایش به اوج خودش رسید…
صحنه ای که داشتم با چشم های خودم می دیدمش باعث شد که تمام نیروی تحلیل رفته ام برگرده. بلند شدم و نعره زدم. به سمت مرد ها رفتم و فریاد کشیدم: دست کثیفتون رو نزنید بهش بی ناموس ها…
قبل اینکه قدم های بیشتری بردارم دو مرد از پشت بازو هام رو گرفتن و مانعم شدن. دس
ت و پا می زدم تا خودم رو خلاص کنم و خون همه رو بریزم. ستایش زیر کتک هایی که می خورد ضجه می زد و سورن روی یه صندلی نشسته بود و سیگار می کشید و به صحنه ای که ساخته بود نگاه می کرد!
دست و پا می زدم تا خودم رو از چنگ این دو مرد خلاص کنم و ستایش رو نجات بدم اما بی فایده بود!
– ولم کنیــــد…. ولم کنیــــد…
رو به سورن کردم و با تمام نفرت فریاد زدم: عوضی اون خواهرته! بی شرف اون خواهرته!
اما انگار سورن کر شده بود و صدای من رو نمی شنید! انگار کور شده بود و خواهرش رو نمی دید که زیر دست دو مرد ناشناس کتک می خورد! شاید هم سورن حافظه اش رو از دست داده بود و اصلا ستایش رو نمی شناخت و فقط من رو به یاد داشت!
ضجه های ستایش عمق وجودم رو می سوزوند و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم. منِ خاک بر سر نمیتونستم کاری کنم. هر چقدر سعی می کردم خودم رو از دست های این دو مرد نجات بدم بی فایده بود.
– سورن چه غلطی می کنی؟؟؟ سورن… سورن… سورن…
اما اون با خیالی آسوده سیگار می کشید! چشم هاش رو بست و عمیق و طولانی پک می زد!
دلم تاب نمی اورد! دلم داشت می سوخت… این بار بیشتر از همیشه!
– التماست می کنم سورن! التماست می کنم سورن!! نزار ستایش رو بزنن به پات می افتم نزار بزننش…
اشک روی صورتم جاری شده بود! شاید از لحظه ای که ستایش رو کتک زدن و سورن بیخیال داشت سیگار می کشید از این حجم نامردی گریه ام گرفته بود و من الان متوجه ی حال خودم شدم! اشک می ریختم و به سورن التماس می کردم. مجبور شدم… اگه سورن همین رو می خواست قبل از اینکه ستایش رو کتک بزنن هم می گفتم که به پاش می افتم!
– التماست می کنم سورن! نزار ستایش رو کتک بزنن…
چشم هاش رو باز کرد… کمی خیره ی چشم هام شد. صاف زل زدم توی چشم هاش و باز هم التماس کردم.
– ازت خواهش میکنم سورن! اون خواهرته… به دست و پات می افتم…
بالاخره سورن به خودش اومد و فریاد زد: دیگه کافیه!
مرد ها کنار رفتن و جسم کتک خورده و کبود ستایش روی زمین افتاد… باز هم به سراغم اومدن چند باری کتکم زدن و بی حال تر از قبل روی زمین افتادم. حالم اصلا خوب نبود.
روی زمین افتادم. حالا هر دومون با فاصله ی نسبتا کمی روی زمین افتاده بودیم. می تونستم به راحتی احساس کنم که پای چشمم حسابی کبود شده. چشم هام به درستی نمی دید اما همین که می تونستم ستایش رو هرچند تیره و تار ببینم برام کافی بود. اون هم به من نگاه می کرد و بی هیچ صدایی اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد
” اگه عاشقت نبودم… پا نمی داد این ترانه..
بیخیال بد بیاری… زنده باد این عاشقانه”…
*****
چشم هام رو به آرومی باز کردم و نگاهم به سقف افتاد. تصاویر برام تار بود اما کم کم برام واضح شد نمی فهمیدم کجام؛ اما انگار جایی مثل بیمارستان بودم! ناگهان یاد ستایش افتادم و مشت ها و لگد هایی که به بدنش زده می شد. تازه یادم افتاده بود که چی به سرم اومده! با وجود دردی که توی تمام تنم پیچیده بود خودم رو از تخت جدا کردم و به گریه افتادم! فریاد می کشیدم و صداش می زدم..
– ستایـــش… ستایش! عزیز دلم…
در اتاق باز شد و پرستار ها به سمتم دویدن. سعی کردن آرومم کنن اما موفق نبودن. مدام ستایش رو صدا می زدم و چند قطره ای اشک از روی گونه هام سرازیر شد. یکی از پرستار ها به سرمم آرامبخشی تزریق کرد و رفته رفته آروم گرفتم. تازه متوجه شدم که بانو کنارم ایستاده، دستم رو توی دستش گرفت و آروم داشت اشک می ریخت.
– آروم بگیر سهند! ستایش هم حالش خوبه.
– کجاست؟
– اونو هم بستری کردن ؛ ولی حالش از تو بهتره.
– پس بگو بزارن ببینمش!
– تو آروم باش… به موقعش می بینیش.
– نه… همین الان! می خوام ببینمش.
– باشه! هرچی تو بگی. ولی باید هماهنگ کنیم. فعلا یه خورده تحمل کن.
نگاهی به اطرافم انداختم و به یک باره ذهنم پر از سوال شد .پرسیدم: من اینجا چیکار می کنم؟!
میون گریه هاش لبخندی زد و گفت: همه چیز تموم شد سهند. باورت نمیشه اگه بگم سورن رو گرفتن!
چشم هام رو ریز کردم و گفتم: چی؟ چی شده؟
– سورن رو دستگیر کردن!
نزدیک تر شد و گفت: وای سهند باورت نمیشه اگه بهت بگم!
– چیو؟ چیو باورم نمیشه؟
– میدونی کی نجاتت داد؟
– کی؟
– ویولت! خواهرت…
– چی داری میگی تو؟؟
– بخدا راست میگم. ویولت تو و ستایش رو نجات داد!
– آخه این چطور ممکنه؟ اون از کجا پیداش شد؟
– منم چیزی نمیدونم ؛ ولی انگار یه سری چیزا رو واسه پلیس ها تعریف کرده. وقتی ازش پرسیدم از کجا پیداش شده گفت با کسی حرف نمیزنه الا سهند!
نگاهم رو از بانو گرفتم و به دیوار سفید رو به روم نگاه کردم.
– خیلی سخت بود بانو! ستایش رو جلوی چشم هام کتک می زدن و نمی تونستم کاری کنم
.
بانو نفس عمیقی کشید و سعی کرد بالشت زیر سرم رو مرتب کنه.
– بالاخره همه چیز تموم شد! مشخص شد که سورن حالت عادی نداره! اون بیمار شده سهند! یه جور بیماری روحی روانی! قبول نمی کرد ؛ ولی می گفت اگه هم همچین چیزی وجود داشته باشه باعثش سهند سپهرادِ!
پوزخندی زدم و گفتم: آخه مگه من چیکار کردم باهاش؟!
– به هر حال بیخیال!
کنار گوشم زمزمه کرد: به دنیای بدون سورن و هر گونه مزاحم دیگه ای خوش اومدی سهند!
******
شکایت نامه رو امضا زدم و از آگاهی بیرون زدم. بدون ماشین اومده بودم و تصمیم داشتم پیاده روی کنم. به ساعت مچیم نگاهی کردم. چهار بعد از ظهر بود. احتمالا الان ویولت توی هواپیما بود و به سمت لندن پرواز می کرد…
به آسمون خیره شدم و چند روز پیش توی بیمارستان جلوی چشم هام ظاهر شد.
چهره اش مثل روز های اولی که دیده بودمش نبود! غمگین بود و سرخورده. بانو با دیدنش بهونه اورد و ما رو با هم تنها گذاشت. ویولت نزدیک تر اومد و گفت: حالت بهتره؟ هنوز هم درد داشتم اما نمی تونستم خودم رو لو بدم! جواب دادم: آره… خوبم!
جلوتر اومد و کنار تختم روی صندلی نشست و لبخندی زد. جواب لبخندش رو دادم و پرسیدم: خب؟ می شنوم! بانو گفته بود فقط می خوای با من صحبت کنی!
نفس عمیقی کشید و گفت: سهند من به تو یه معذرت خواهی بدهکارم! هر چند حق داری که من رو نبخشی.
مکثی کرد و بعد از کمی این پا و اون پا کردن ادامه داد: برات نقشه کشیده بودم هر چند که به سرانجام نرسید!
با اینکه خیلی خوب میدونستم که ماجرا از چه قراره اما سکوت کردم و منتظر موندم شرح کامل ماجرا رو از زبون خودش بشنوم.
– خب… می شنوم!
– من… خب… نمی خواستم اموال پدرمون به خیریه برسه!
ابرو هام رو بالا انداختم و گفتم: پدرمون؟!
انگار نشنید که دنباله ی حرف خودش رو گرفت!
– اون گفته بود اگه به هر دلیلی ارثیه ی تو بهت نرسه باید صرف امور خیریه بشه. من نمی خواستم این اتفاق بیافته!
– چرا؟
– چون… چون اون اموالی که قرار بود به تو تعلق بگیره خیلی با ارزش بود! با ارزش تر از اون چیزی که الان داری! من تصمیم گرفتم در به در دنبال تو بگردم تا پیدات کنم و سهمت رو بهت برسونم ولی قبول نمی کردم تو برادرم باشی و یه دفعه ای پیدات بشه و تمام اون اموالی که من حق خودم می دونستمشون مال تو بشن!
اشک توی چشم هاش نشسته بود. معلوم بود که اعتراف کردن براش سخت بود.
– به خاطر همین تصمیم گرفتم تو رو پیدا کنم و اون اموال رو بهت برسونم حداقل اینکه به دست خیریه نمی افتاد.
– خب؟ چه فرقی به حال تو داشت؟ من یا خیریه چه فرقی داشتیم در حالی که در هر دو صورت به تو چیزی از اون اموال نمی رسید؟
جواب سوالم رو به خوبی می دونستم اما باید از زبون خودش می شنیدم. باید حسابی در برابرم اعتراف می کرد.
سرش رو پایین انداخت و اشک هاش روی گونه هاش سریدن.
– می خواستم به عنوان خواهر وارثت بشم! می خواستم… می خواستم… یه اتفاقی برای تو بیافته و من وارثت باشم! من… من…
به هق هق افتاد و میون گریه هاش ادامه داد: من خیلی حریص بودم سهند!
نگاهم رو ازش گرفتم و چشم هام رو بستم. دیدن اشک های از سر پشیمونیش احساساتم رو جریحه دار کرد.
– بسه دیگه ویولت! خب اگه سختته اصلا نگو! من همه ی اینایی که گفتی رو می دونستم.
به خاطر همین راهمو ازت جدا کردم.
اشک هاش رو پس زد و گفت: نه! باید خیلی چیز ها رو بدونی! چند وقت پیش یه شماره از ایران باهام تماس گرفت و حرف های عجیبی بهم زد! بهم گفت. گفت که سهند قاتل رادمهره!
سری به اطراف تکون داد و ادامه داد: من عاشقش بودم! عاشق رادمهر! اون خیلی از من بزرگ تر بود و من دیوونه وار دوسش داشتم، فکر می کردم عشق واقعی زندگیم رو پیدا کردم! یه روز از عشقم پیشش اعتراف کردم و اونم قبول کرد که با هم باشیم. می گفت اونم دوسم داره ؛ ولی… ولی فکر کنم دروغ می گفت! بعد از تقریبا یه سال ترکم کرد؛ اما من همچنان عشقش رو توی دلم نگه داشتم. به حرارت روز های اول نبود؛ اما چیز کمی هم نبود! وقتی خبر مرگش رو شنیدم شدیدا غمگین شدم.
سری به اطراف تکون دادم و گفتم: ویولت! برام قصه ی عاشقونه تعریف نکن! بگو ماجرا چیه؟
سرش رو نزدیک کرد و نجوا کرد: تو رو میکائیل نجات داد!
چشم هام از تعجب گرد شد! ابدا منظورش رو متوجه نمی شدم. گفتم: چی داری میگی؟ منظورت چیه؟
– در واقع این میکائیل بود که باعث شد سورن از بین بره!
– چی داری میگی ویولت؟ واضح حرفتو بزن. اگه با چشم های خودم مرگش رو نمی دیدم شک می کردم که داری میگی زنده است!
سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: نه منظورم این نیست! ولی میکائیل قبل از مرگش با من حرف زد. توی لندن باهام قرار گذاشت. مدارکی بهم داد که نشون می داد پدرم به دستور سورن کشته شده و رادمهر هم از سورن رشوه گرفته تا وصیت نامه ی کتبی رو از بین ببره!
چشم هام رو بستم و به آرومی نفسم رو بیرون دادم. وای سورن کثافت! وای! پس تو خسرو رو هم کشتی!
ویولت ادامه داد: اونقدر عصبی شدم که می خواستم همون لحظه با همون مدارک برم پیش پلیس و از سورن علیه جنایت هاش شکایت کنم ؛ ولی میکائیل ازم خواهش کرد که فعلا دست نگه دارم. می گفت الان وقتش نیست و باید تا زمان درستش صبر کنم. منم همین کار رو کردم.
– اون مدارک چی بودن؟
– میکائیل یه شنود توی دستگاه تلفن سورن گذاشته بود. یه سری صدای ضبط شده از سورن داشت که به چند نفر دستور قتل پدرم رو داده بود و از یه نفر هم خواست یه مبلغی به رادمهر رشوه بده. میکائیل حتی چکی که سورن برای رادمهر امضا کرده بود رو هم داشت
!
ابرویی بالا انداختم و گفتم: اون چک دست میکائیل چیکار می کرد؟
– برای خودم هم سوال پیش اومد! وقتی پرسیدم گفت از خونه ی رادمهر دزدیدتش! مدارک زیادی داشت! اون حتی یکی از فیلم های دفتر رادمهر رو هم داشت! فیلمی که توسط دوربین های مدار بسته گرفته شده بود از لحظه ای که مامور سورن به ملاقات رادمهر رفت و بعد از دادن چک وصیت نامه ی کتبی رو گرفت!
لبخند تلخی زد و ادامه داد: اون حتی علیه من هم مدرک داشت! من رو هک کرده بود و تمام حرفایی که بین من و مادرم رد و بدل شده بود رو در دست داشت! حرفامون درمورد تو و نقشه ای که برات کشیده شده بودیم! می گفت اگه کار اشتباهی کنم منو هم به پلیس لو میده. میکائیل واقعا حرفه ای بود! اون علیه همه یه چیزایی تو دستش داشت.
آره! اون واقعا حرفه ای بود… میکائیل حتی توی عشق هم حرفه ای بود! مطمئنم این روی میکائیل رو هیچکس ندیده بود. تا این حد تیز و برنده! تا این حد قوی و باهوش! تا این حد چابک و بی پروا… حالا می فهمم که هیچکس از پس به ظاهر مظلوم ترین قطعه ی این دومینو بر نیومد!
– می گفت وقتش که برسه بهم اطلاع میده که شکایت کنم. به ناچار قبول کردم که صبر کنم. هیچ وقت دیگه ندیدمش و خبری ازش نشنیدم منم از ترس اینکه کار اشتباهی بکنم و میکائیل منو لو بده کاری نکردم. حالا می فهمم که چند روز بعد از قراری که گذاشته بودیم توی استانبول کشته شد! دو سال و خورده ای از ملاقات من و میکائیل گذشت تا همین چند روز پیش یه تماس از ایران داشتم. سورن بود! بهم گفت قاتل رادمهر سهند و آدم های اطرافشن چون می خواستن به زور وصیت نامه ی کتبی ازش بگیرن! توی دهنم اومد که بگم ای پست روانی دروغ نگو من علیه ات کلی مدرک دارم ؛ ولی تو همون لحظه پشیمون شدم و تظاهر کردم که دارم حرفاش رو باور می کنم. گفت حالا که سهند دشمن هر دوتای ماست باید برای از بین بردنش همکاری کنیم. قبول کردم و بعد نقشه کشید که ستایش رو گروگان بگیریم و تو رو به دام بندازیم.
گوشیم که زنگ خورد و اسم ستایش رو نمایش داد؛ صدای ویولت توی سرم محو شد و به زمان حال برگشتم.
– جانم ستایش؟
– حالت خوبه سهند؟
– آره عزیزم انقدر نگران نباش.
کمی مکث کرد و گفت: شکایت کردی مگه نه؟
– متاسفم ستایش!
نفسش رو بیرون داد و با بغضی که از لرزش صداش پیدا بود گفت: مهم نیست! حقش بود دیگه… من همه ی زندگیم به خاطر اون تباه شد.
– نه نشده! تو هنوز هم روز های زیادی پیش رو داری… روز هایی که می تونی با من سپری کنی!
– از سورن خیلی شکایت شده. درسته؟
– آره… ویولت ازش شکایت کرده. پاش برسه به دادگاه ایران تازه شکایت های بیشتری هم ازش میشه!
– چطور مگه؟
– چون خیلی ها روزه ی سکوتشون رو می شکنن و تازه جرئت حرف زدن پیدا می کنن! غمگین گفت: مامانم خیلی بی تابی میکنه! انگار که نه انگار این سورن باعث همه ی بدبختی هامون بوده.
– به هر حال اون مادره… باید درکش کنی.
بعد از کمی مکث ادامه داد: امشب بیا اینجا. به بانو و محمت هم زنگ زدم و دعوتشون کردم برای شام! می خوام دور مامان شلوغ باشه.
– باشه عزیزم. میام.
– پس می بینمت. مواظب خودت باش! خداحافظ.
– خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به قدم زدنم ادامه دادم.
*****
همه دور هم نشسته بودیم و چایی می خوردیم. تهمینه خانوم خوابیده بود و ستایش گفت انقدر حالش بد بوده که برای بار دوم توی این چند روز بهش آرامبخش تزریق شده.
فنجون خالیم رو روی میز گذاشتم و به هر سه تاشون نگاه کردم که در سکوت چایی می خوردن.
– میخوای دوباره برات بریزم؟
به سمتش چرخیدم و گفتم: نه عزیزم.
ستایش هم فنجونش رو روی سینی گذاشت و گفت: خب… چرا ادامه ی حرفای ویولت رو برامون تعریف نمیکنی؟
– به نظرم گفتن و شنیدنش دیگه لطفی نداره!
– اما من می خوام بدونم.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: باقی ماجرا که مشخصه! ویولت در ظاهر قبول کرد که با سورن همکاری کنه؛ اما اون روزی که من و تو داشتیم از دست سورن کتک می خوردیم ویولت با پلیس ها سر رسید. همش همین بود!
ستایش لحظه ای چشم هاش رو بست و قطره ای اشک از چشمش پایین افتاد. بانو با دیدن اشک ستایش بهش نزدیک تر شد و اونو توی آغوشش گرفت و سعی کرد با نوزش کردنش بهش دلداری بده. دیدن گریه ی بی صدای ستایش برام ناراحت کننده بود بنابراین نگاهم رو به سمت تلویزیون خاموش چرخوندم.
بانو: ای کاش تو این شرایط می تونستم بگم بیاید از چیزای خوب حرف بزنیم، از چیزایی که خوشحالمون می کنه!
سرم رو به سمتشون برگردوندم و گفتم: آره چرا که نه؟! این مسئله ای که ستایش داره به خاطرش خودش رو آزار میده واقعا جذبه ای نداره که حتی بخوایم درموردش فکر کنیم!
بعد از کمی فکر کردن ادامه دادم: بیاید درمورد ازدواج شما حرف بزنیم! خب؟ محمت بگو ببینم برای غافلگیر کردن عروس خانوم مون چیکار کردی؟ – اگه بخوام بگم که دیگه نمیشه اسمش رو غافلگیری گذاشت!
همه مون خندیدم البته به جز ستایش که سخت به فکر فرو رفته بود. همه مون شوخی می کردیم و می خندیدیم بلکه شاید ستایش هم به جمع مون ملحق بشه اما فایده ای نداشت! در تمام مدت شیش دنگ حواسم بهش بود که به یه گوشه خیره شده بود و فکر می کرد میون خنده های ما سه نفر یهو آروم پرسید: یعنی بابام چی میشه؟!
هر سه نفر سکوت کردیم و دیگه نه خندیدیم و نه حرفی زدیم. محمت نگاهی بین ما دو تا رد و بدل کرد و بعد از روی مبل بلند شد و گفت: خب.دیگه فکر می کنم من و بانو باید بریم!
بانو هم که متوجه ی منظور محمت شده بود سریعا فنجونش رو روی میز گذاشت و در حالی که بلند می شد گفت: آره بهتره بریم! منم خوابم میاد. ستایش جان عزیزم ممنون بابت دعوتت! دستپختت عالی بود!
ستایش لبخند تلخی زد و گفت: خواهش می کنم عزیزم! بازم برای شام تشریف بیارید.
– حتما!
و بعد با هم رو بوسی کردن. بعد از رفتن بانو و محمت بلند شدم و کنار ستایش نشستم. ستایش رو توی بغلم کشیدم و سرش رو روی سینه ام گذاشت. دستم رو لای موهاش فرو کرد م و روی موهاش رو بوسیدم. هنوز هم داشت گریه می کرد.
ستایش کافیه دیگه! لطفا انقدر با اشک هات داغونم نکن!
باورم نمیشه سهند! تا حالا چندین بار خانواده ی من از هم پاشیده! یه بار با رفتن تو و ازد واج من، یه بار با طلاق پدر و مادرم، یه بارم الان… با دستگیر شدن سورن!
آروم باش عزیزم! من…
حرفم رو خوردم! می خواستم بگم “من همه چیز رو درست می کنم” ولی آخه چطوری؟ اصلا مگه توانش رو هم داشتم؟ مگه این خود من نبودم که همیشه دنبال چنین روزی بودم؟ شکست منوچهر خان و سورن!
فردا با سورن وقت ملاقات دارم!
سرش رو از روی سینه ام جدا کرد و گفت: منم باید بیام!
نمیشه عزیزم! باید تنهایی برم.
بلند شدم و بعد از بوسیدن پیشونیش گفتم: من دیگه میرم. تو هم برو و بخواب! سعی کن به چیزی فکر نکنی!
سرش رو تکون داد و تا دم در برای بدرقه ی من اومد. به سمتش برگشتم و گفتم: هنوز هم باید احتیاط کرد! لطفا تو و مادرت قبل از خارج شدن از خونه من رو در جریان بزارید.
سری به نشونه ی باشه تکون داد و با هم خداحافظی کردیم.
ماشینم رو روشن کردم و به سمت خونه ی عالیه خانوم راه افتادم. فردا روز مهمی بود!
*****
قدم توی اتاق خالی گذاشتم و منتظر موندم. چند دقیقه ای طول کشید تا بالاخره با دو مامور اومد. روی صندلی رو به روی من نشست. کنج لبش پوزخندی کمرنگ نشسته بود.
طعنه زنان گفت: کار و بار کارخونه ات عقب نیافته یه وقت جناب؟!
بی توجه به طعنه ای که زد، گفتم: خوشحالم که توی این وضعیت می بینمت!
موذیانه صاف تو چشم هام نگاه کرد و گفت: طول نمی کشه سهند خان! من تنهایی سقوط ن می کنم.
با چشم های بسته تمسخر آمیز لبخندی زدم. چند ثانیه ای سکوت کردم و گفتم: قراره با ستا یش ازدواج کنم! خوشحالم که دیگه نمی تونی مانع مون بشی.
پوزخندی زد و گفت: اون دختر از اولشم مغز خر خورده بود که عاشق تو شده بود!
بلند خندیدم و گفتم: ببین به چه روزی افتادی که می خوای با حرفای بچگونه حرص من ر و دربیاری!
و شاید برای اولین بار هر دومون از ته دل کنار همدیگه خندیدیم!!
خنده اش رو قطع کرد و رو به من گفت: ستایش می دونه باعث شدی پدرش زمین گیر بش ه؟؟
سعی کردم خودم رو خونسرد و بیخیال نشون بدم، شونه ای بالا انداختم و گفتم: تعریف م ی کنم براش!
دوباره گفتم: دیشب قبل از خواب کلی فکر کردم!
خودش رو کنجکاو نشون داد و گفت: خب؟؟ به چی فکر می کردی؟ نفسم رو توی سینه حبس کردم و گفتم: می خوام بهت رضایت بدم!
پقی زد زیر خنده! اونقدر خندید که انگار از شدت خنده اشک توی چشم هاش جمع شد!
با تمسخر گفت: توروخدا؟؟ بابا دمت گرم تو دیگه کی هستی!
به سمتم یورش اورد و از لای دندون های چفت شده اش گفت: من رضایت تو رو نمی خو ام! دِ آخه رضایت تو چه فرقی واسه من داره پسره ی پا پتی تازه به دوران رسیده!
سرباز جلوتر اومد و خطاب به سورن خشمگینانه گفت: آروم بگیر!
سورن عقب رفت و روی صندلیش نشست. گفتم: آره! اتفاقا چون رضایت من واست فایده
ای نداره می خوام این کار رو بکنم! تو انقدر جرمت سنگینه که رضایت من حتی قطره ا ی هم از این دریا کم نمی کنه!
با خشم به من نگاه می کرد. تعداد نفس هاش قابل شمارش بودن!
می خوام…
حرفم رو قطع کردم و گفتم: نیازی نیست دلیلش رو بهت بگم!
من همیشه اینجا نمی مونم سهند! بالاخره میام و شکستت میدم آشغالِ مادر به خطا!
توهینش رو که شنیدم به سمتش خیز برداشتم و توی صورتش فریاد کشیدم: خفه شو عوض ی!!! خفه شو پدر سگ!! خفه شو بی شرف…
مامور ها به سمتم اومدن و بازوم هام رو گرفتن که منو از اتاق ملاقات بیرون کنن! بدنم گر گرفته بود و الان قدرت شکستن گردن کلفت سورن رو هم داشتم. سورن سرش رو پایی ن انداخته بود و بلند بلند می خندید!
به زور من رو از اتاق خارج کردن و سعی داشتن آرومم کنن. به ترکی گفتم: بهم توهین ک رد! به مادرم توهین کرد! باید می زاشتین حقشو کف دستش می زاشتم اون بی شرفو!
لطفا آروم باشید آقای سپهراد!
آخه جناب سروان بهم فحش ناموسی داد!!
*****
ماشین رو جلوی در نگه داشتم و بعد سوئیچ رو به دست راننده دادم تا ببرش پارکینگ و خودم از پله ها بالا رفتم. خسته بودم و دلم یه دوش آب گرم و بعد یه خواب عمیق می خواست. شاید اینطور می تونستم خودم رو آروم کنم، بلکه فحش ناموسی که شنیدم رو این بار هم فراموش کنم! دلم می خواست توی صورت اون دو نفر نگاه کنم و بگم ازتون متنفرم!
بگم تا کی باید به خاطر آبرو ریزی شما ها فحش بشنوم؟!
بانو روی مبل ال توی سالن نشسته بود و مجله می خوند، با دیدنم از جا بلند شد و به طرفم اومد.
سهند؟؟ –
بی توجه بهش به راهم ادامه دادم و وارد اتاقم شدم. با لحن نگران گونه ای دوباره صدام ز د و گفت: سهند؟؟ چه خبر؟!
بی حوصله و کوتاه جواب دادم: بهش رضایت دادم!
و در اتاقم رو پشت سرم بستم تا وارد نشه! حوصله هیچی رو نداشتم، به در تکیه زدم و چشم هام رو بستم؛ فحشی که از سورن خورده بودم مدام توی ذهنم مرور می شد و صدای خنده هاش هم همینطور.
صدای بانو از اون طرف در به گوشم می رسید: آخه چرا؟؟
نفسم رو بیرون دادم و بدون اینکه به سوال بانو جواب بدم از در اتاق فاصله گرفتم، لباس هام رو از تنم کندم و روی تخت انداختم تا برم و دوش بگیرم.
هیچ می فهمی چیکار کردی؟؟ سهند با توام! چرا بهش رضایت دادی؟ وای خدایا با -ورم نمیشه!
اخمی کردم و کلافه داد زدم: بسه دیگه بانو!
من باید این کار رو می کردم! سورن فقط دشمنم نیست! اون برادر ستایش هم هست، چطور می تونستم از برادر ستایش شکایت کنم؟ نمی خواستم این مسئله ی شکایت کوچک تری
ن خللی توی رابطه مون ایجاد کنه. با رضایت دادن من جرمی از اون سورن پست فطرت کم نمیشه!
******
ستایش
مامان روی تخت دراز کشیده بود، چشم بندش رو بسته بود و در حالی که دستش رو زیر استخوون گونه اش زده بود خوابش گرفته بود. نور کمرنگ چراغ خواب توی فضای اتاق پخش شده بود. پاورچین پاورچین راه می رفتم تا مبادا بیدارش کنم. پارچ آب رو به همراه لیوانی که اورده بودم روی پا تختی گذاشتم و می خواستم از اتاق بیرون برم که صدام زد
.
_ ستایش؟
برگشتم به سمتش و گفتم: فکر کردم خوابی مامان!
چشم بندش رو از روی چشم هاش کنار زد و گفت: ساعت چنده؟
_یک و نیم! بچه ها اومده بودن پیش شما، شما هم که خواب بودی.
بلند شد و به بالشتش تکیه داد. چند ضربه به کنارش زد و منم رفتم و کنارش نشستم. من رو توی آغوش خودش کشید و موهام رو نوازش کرد. سرم رو روی سینه اش گذاشته بودم و به رو به روم نگاه کردم. لحظه ی کتک خوردن سهند دقیقا جلوی چشم هام اومد، مثل پ رده ی سینما!
چشم هام رو بستم و قطره ی اشکی آروم افتاد روی گونه هام.
_ سهند به خاطر من خیلی کتک خورد، اون باز هم به خاطر من از سورن آسیب دید ماما ن!
_اون خیلی دوسِت داره ستایش! سهند واقعا عاشقه.
لبخند تلخی زدم و گفتم: نمیدونی وقتی توی بیمارستان دیدمش چه حالی داشتم! در باز شد و یهو اومد داخل! قلبم اومده بود توی دهنم. وای مامان نمی تونی تصور کنی!
روی موهام رو بوسید و دوباره به نوازشم پرداخت.
_ وقتی اون طوری کبود دیدمش نصفه جون شدم. اشک توی چشم هام جمع شده بود. یه ج ور… یه جور احساس خجالت داشتم. اونم به من خیره شده بود و بعد دوید و اومد طرفم.
فین فینی کردم و اشک های روی صورتم رو پاک کردم.
_ دختر قشنگم!
سرم رو از روی سینه اش جدا کرد و صورتم رو میون دستاش قاب گرفت و گفت: ببین چ ه بلایی سر دخترم اورده! زیباییت دوباره برمی گرده دخترم!
دوباره سرم رو روی سینه اش گذاشتم و به لحظه ای فکر کردم که سهند دوید طرفم و محکم بغلم کرد و من رو توی آغوشش سفت و محکم فشار می داد. چقدر توی بغلش اشک ریختم و اون مدام نوازشم می کرد و من رو می بوسید. لحظه ی شیرینی بود برام! اونقدر ک ه دلم می خواست هر لحظه بهش برگردم.
*****
یک هفته بعد سهند
ادکلنم رو روی نبض گردنم اسپری کردم و گذاشتمش سر جاش. دکمه های آستینم رو بستم و از اتاقم بیرون زدم. امروز برام روز مهمی بود، روزی که باید خاطره اش تا سال ها ت وی ذهنم باقی بمونه!
رفتم توی آشپزخونه و دیدم سهیلا خانوم یکی از خدمتکاران خونه، در حال آماده کردن صبحانه بود. کمی مربا روی نون تست کشیدم و گفتم: هنوز کسی بیدار نشده؟ نه آقا!
به ساندویچ توی دستم گاز زدم که دوباره گفت: منتظر نمی مونید با بقیه صبحانه بخورید؟ نه من کار دارم! امروز ان شاءالله رویایی ترین روز زندگیمه!
سهیلا خانوم که زن میانسال مهربونی بود لبخندی زد و گفت: خیر باشه اقا!
چشمکی زدم و گفتم: خیره!
شونه ای بالا انداختم و واسه اینکه سر به سرش بزارم گفتم: راستی سهیلا خانوم! آدم چط وری باید از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کنه؟
ریز خندید و گفت: وای! می خواید از ستایش خانوم خواستگاری کنید؟؟ این خونه هیچ وق ت عروس به خودش ندیده!
نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نیست یه قدم به جلو برداشت و آهسته گفت: الا بانو خانوم! که اونم معلوم نیست آخرش می خواد چی بشه. دو ساله که همینطور آقا محمت رو دست به سر می کنه!
لبخندی زدم و در حالی که از آشپزخونه بیرون می زدم گفتم: اول صبحی داره پشت سر با نو حرف می زنه! ای بابا.
گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم و برای ستایش پیام نوشتم.
” امشب توی رستوران پارک سمدان منتظرتم عشقم. راننده رو با هاکان می فرستم سراغ ت”
و بعد مشخصات ماشین رو براش فرستادم و از خونه بیرون زدم. باید تا شب تمام جواهر فروشی ها رو بگردم تا انگشتری در شان ستایش پیدا کنم.
سوئیچم رو سرخوشانه توی دستم بالا و پایین می انداختم و از خونه بیرون زدم. بانو لباس ورزشی پوشیده بود و توی حیاط می دوید، با دیدنم به سمتم اومد و گفت: میری کارخونه
؟؟
در حالی که در ماشین رو باز می کردم و پشت رول می نشستم گفتم: نه امروز رو به خو دم مرخصی دادم.
لبخندی زد و گفت: خوبه!
ازش خداحافظی کردم و ماشینم رو راه انداختم.
******ستایشبا انواع کانسیلر تمام کبودی های صورت و بدنم که جلوی چشم بودن رو پوشوندم. به مژه هام ریمل کشیدم و یه بار دیگه رژ قرمزم رو روی لب هام کشیدم. تاپ آستین حلقه ای قرمز پوشیده بودم با یه دامن کوتاه مشکی. یه گلوبند هم به خودم وصل کرده بودم. موهام رو اتو کشیده بودم و کاملا صاف بودن یه طرف صورتم انداختمشون. مدام توی آینه به خودم لبخند می زدم، عین دختر های بیست ساله ای شده بودم که برای اولین بار می خواستن با دوست پسرشون برن بیرون! دل تو دلم نبود واسه دیدنش، انگار که واقعا بار اولی بود ک ه می خواستم ببینمش.
کیف دستی قرمز و کفش های پاشنه دارم رو برداشتم و از اتاقم بیرون اومدم مامان با دید نم گفت: آیی!! اینطوری می خوای بری؟با تعجب پرسیدم: چطوری ام مگه؟!
هیچی دخترم! خیلی هم عالی هستی.
تورو خدا مامان اگه ایرادی هست بهم بگو!
شونه بالا انداخت و گفت: نه عزیزم چه ایرادی می تونی داشته باشی! تو از تمام دخترای اینجا خوشگل تر و سر تری! توی ایرانم که بودیم همینطور.
لبخندی زدم و به نشونه ی تشکر جلو رفتم و لپش رو بوسیدم. گفتم: من دیگه میرم! سهند منتظرمه.
باشه عزیزم مواظب خودت باش. فقط یه چیزی!
به سمتش برگشتم و منتظر نگاهش کردم که گفت: نکنه بازم تنهایی می خوای بری؟
دست روی شونه اش گذاشتم و گفتم: نگران نباش مامان خوشگلم! سهند برام راننده فرستاده. محافظ هم هست دیگه نگران چی هستی؟
لبخندی زد و گفت: خدا سهند رو حفظش کنه! چه نگرانی دیگه ای داشته باشم؟ هیچی دیگه برو عزیزم بهتون خوش بگذره.
رو بوسی کردیم و از خونه بیرون زدم. راننده ی ماشین تا من رو دید پیاده شد و بدو بدو اومد و در عقب رو برام باز کرد، وقتی نشستم خواستم در رو ببندم که خودش پیش دستی کرد! خنده ام گرفته بود. هاکان یکی از محافظین سهند جلو نشسته بود، سهند شدیدا نگرانم بود و این مسئله حس خوبی رو بهم انتقال می داد اینکه یه نفر باشه که تا این حد بهت اهمیت میده بیست سال جوون ترت می کنه!
راننده هم سوار شد و حرکت کردیم. بوی خوش بو کننده ای که جلوی ماشین بود توی فضا پیچیده بود و حسابی همه جا رو معطر کرده بود. همون عطری بود که توی ماشین سهند هم احساس می کردم.
در طول راه مدام لبخند روی لب هام بود و برای رسیدن لحظه شماری کردم. ماشین جلوی رستوران متوقف شد. راننده به سرعت پیاده شد و به سمتم اومد تا در رو برام باز کنه اما تا اون رسید، از هیجان زیادی که داشتم خودم در رو باز کرده بودم. نگاهی به رستوران انداختم، دیوار های نسبتا کوتاهش با برگ درخت ها پوشیده شده بود. اسم رستوران با حروف طلایی و برجسته روی دیوار حک شده بود. دو در ورودی داشت که یکی شون احتمالا برای پارکینگ بود. ساختمون سه طبقه ی سفید رستوران حدود ده دوازده قدم با ورودی فاصله داشت. با صدای هاکان که به انگلیسی گفت “بفرمایید” به خودم اومدم. جلو تر از من ایستاده بود و به در ورودی رستوران اشاره می داد. قدم برداشتم و دنبالش راه افتادم، به سمت اتاقک نگهبانی کنار در رفت و چند کلمه ای صحبت کرد. دوباره به ساختمون اشاره داد و به انگلیسی گفت: آقای سپهراد توی تراس رستوران که رو به دریاست، منتظر شما هستن. من راهنمایی تون می کنم!
نه نه! تنهایی میرم، شما همین جا بمونید.
چیزی نگفت و فقط سر تکون داد، من هم به راه افتادم. وارد ساختمون که شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد درخت پاییزی تزئیناتی بود که وسط سالن بود و شاخ و برگش به سقف می رسید اطرافش هم مبل های راحتی و میز و صندلی بود. گلدون های بلند مشکی کنار پنجره ها و پرده های کرم رنگ ظاهر جذابی ساخته بودن. به جمعیت نگاه می کردم که بعضی ها می خندیدن و شاد بودن و چند نفری هم بی تفاوت و حتی بدتر از اون غمگین! فضای رستوران پر شده بود از صدای بهم خوردن قاشق و چنگال، بهم خوردن گیلاس های مشروب به نشانه ی سلامتی، صدای قهقهه ها و همینطور موزیک!
پیشخدمت ها همگی با شلوار مشکی، پیراهن سفید و جلیقه ی زرشکی میون جمعیت می گشتن، بعضی ها سینی و دستمال به دست بودن و بعضی ها هم منوی رستوران رو بین مشتری ها می گردوندن.
به طبقه ی بالا که رسیدم باز هم همون فضای طبقه ی پایین حاکم بود با این تفاوت که فضای دلپذیر تر و مطبوع تری داشت. تنگه ی بسفر زیباتر از همیشه می درخشید و چراغ های شهر سو سو می زدند. چشم انداز فوق العاده ای بود! سهند رو میون جمعیت دیدم که نزدیک ترین میز به دریا رو انتخاب کرده بود. نگاهش به دریا بود و یک فنجون به دستش بود و داشت چیزی می خورد. به طرفش رفتم و گفتم: سلام!
متوجه ی حضورم که شد به سمتم برگشت، فنجونش رو روی میز گذاشت و بلند شد.
سلام عزیزم، خوش اومدی!
بوسه ای به گونه های همدیگه زدیم و من رو دعوت به نشستن کرد.
گفتم: باید ترکی یاد بگیرم، خیلی جذاب به نظر می رسه!
خودم بهت یاد میدم، البته معلم خیلی خوبی نیستم چون خودمم صد در صد مسلط نیستم!
مکثی کرد و گفت: چیزی می خوری برات بیارن؟
سری به اطراف تکون دادم و گفتم: نه… تا سفارش شاممون منتظر می مونم.
با دستمال سفید کنار فنجونش اطراف لبش رو پاک کرد و گفت: من سفارش شام رو قبلا د ادم، ببخشید!
لبخندی زدم و گفتم: اشکالی نداره! خیلی منتظرت گذاشتم؟
از حرفم اشتباه برداشت کرد و تندی گفت: نه نه! منظورم این نبود…
خندیدم و گفتم: منم منظورم این نبود که شاید از سر معطل شدنت این کار رو کرده باشی .
فقط می خواستم بدونم خیلی وقته که اومدی؟
خیالش که راحت شد گفت: نه فکر می کنم همش ده دقیقه یا نهایتا بیست دقیقه باشه که اومدم!
نگاهی طولانی و عمیق بهم انداخت و گفت: کبودی هات خوب شدن انگار! خدا رو شکر.سرم رو پایین انداختم و خندیدم.
چرا می خندی؟
آخه خوب نشدن، به لطف…
کمی مکث کردم و ادامه دادم: به لطف آرایش و گریم و این چیزا.
فقط خندید و چیزی نگفت. گفتم: تو حالت چطوره؟ با لبخند توی صورتم نگاه کرد و گفت: خوبم عزیزم!
به یه گارسون اشاره ای داد و اونم با اشاره ی سر اطاعت کرد و ازمون دور شد. دستش رو جلو اورد و روی دستم گذاشت که روی میز بود و به آرومی نوازشش می کرد .خیره به دستم نگاه می کرد و بدون اینکه نگاهم کنه یه دفعه گفت: خیلی دوست دارم ستایش، خیلی!
دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم: منم دوست دارم سهند! بیشتر از هر چیز دیگه ای!
بغض توی گلوم نشست و ادامه دادم: توی این دنیا به جز تو و مامانم دیگه هیچکس رو ندارم!
لب هام رو فرو دادم داخل و سعی کردم بغضم رو ببلعم.
نگاهم کرد و گفت: روزای خوب شروع میشن عزیزم. اجازه نمیدم آب توی دلت تکون بخوره! ببخش از اینکه تا الان خیلی ضعیف بودم.
این رو نگو سهند! تو قوی ترین مردی هستی که من تا حالا دیدم.
سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: نه! باید واقعیت رو گفت، من همیشه تو رو از دست دادم و نتونستم ازت محافظت کنم.
اما تو هیچوقت بزدل و ترسو نبودی سهند! همیشه شجاعانه عمل کردی! با وجود اینکه خانواده ی من دشمنت بودن اما تو همیشه پا پیش می زاشتی. از اونی که بودی ابایی نداشتی و چندین بار شجاعانه من رو خواستگاری می کردی. وقتی فهمیدی من رو گروگان گرفتن به سرعت خودت رو بهم رسوندی، حتی اجازه ندادی بیشتر از نیم ساعت دست سورن باشم!
دستش رو توی دستم فشردم و گفتم: تو همیشه برای من شجاع و قوی بودی!
لبخندی زد و در همین لحظه گارسون با یک میز چرخدار به سمتمون اومد و غذا ها رو روی میز چید. سهند انقدر غدا سفارش داده بود که انگار سه نفر دیگه هم مهمونش بودن!
گارسون که رفت، سهند چاقو و چنگالش رو توی دست گرفت و گفت: شروع کن عزیزم!
من هم چاقو و چنگالم رو توی دستم گرفتم و مشغول خوردن سالاد شدیم. واقعا طعم فوق العاده ای داشت.
تهمینه خانوم بهتره؟
آره خیلی بهتره! برام عجیب بود که مامانم از سورن متنفر بود ولی حالا انقدر براش اظهار ناراحتی می کرد!
ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت.
گفتم: فردا میرم ملاقات سورن.
برای لحظه ای از خوردن دست کشید و گفت: واقعا؟
خونسردانه گفتم: آره! می خوام برای آخرین بار سورن رو ببینم.
غمگینانه ادامه دادم: از منوچهر خان هیچ خبری ندارم! میدونی سهند؟ خیلی احساس عجیبی نسبت بهش دارم. نه دوسش دارم و نه اینکه ندارم! اما باز به خودم میگم اون پدرته! حالا هرچی که باشه.
سهند فقط نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت. منم حرف دیگه ای نزدم و دوتایی غذامون رو شروع کردیم. یه غذای ترکی که من اسمش رو هم نمی دونستم؛ ولی به نظر خوشمزه می اومد. دو قاشق که خوردم متوجه ی طعم بی نظیرش شدم، قاشق سوم رو که می خواستم بردارم متوجه شدم یه چیز سفت و سختی زیر غذاست، غذا رو که کنار زدم با یه جعبه ی سورمه ای کوچیک رو به رو شدم. یه جعبه جواهرات بود، جا خورده بودم و معنیش رو نمی فهمیدم. به سهند نگاهی انداختم، دست از غذا خوردن کشیده بود و با لبخند به من نگاه می کرد، معنی این رفتار رو اصلا نمی فهمیدم! هم خنده ام گرفته بود هم گیج شده بودم.
با ابرو اشاره ای به جعبه دادم و گفتم: از همچین رستوران معتبری بعیده!
از من چی؟ از منم بعیده؟!
لبخند زدم و اصلا نمی دونستم که باید چی جواب بدم، سهند دستم رو توی دستش گرفت و گفت: می خوام این انتظار دوازده ساله تموم بشه ستایش! ما دیگه بچه نیستیم ستایش هیچ مانعی هم بینمون نیست.
شوکه شده بودم و اصلا انتظار این سوپرایز رو نداشتم، فکر می کردم مثل همیشه قراره یه شام عاشقونه کنار هم بخوریم؛ فقط همین! لبام رو با زبونم تر کردم و گفتم: اما…
سکوت کردم، نمیدونستم باید چطوری بگم. کمی فکر کردم و ادامه دادم: شاید بشه گفت همه چیز فرق کرده سهند!
چه فرقی؟
من قبلا ازدواج کردم. یعنی می خوای بگی مشکلی نیست؟ چی داری میگی عزیزم؟
شونه ای بالا انداخت و ادامه داد: فکر کردی من خودم خبر ندارم؟ چرا باید مشکلی داشته باشم؟ تو به خاطر نجات جون ویولت این کار رو کردی، تو به خاطر اینکه من به حقم برسم این کار رو کردی.
لبخندی زدم و با لحن اطمینان بخشی گفتم: با این وجود من همون دختر هجده ساله ای ام که عاشقش شدی!
لبخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت. برای چند لحظه سکوت کرد، بدون اینکه نگاهم کنم با دلخوری گفت: چرا فکر کردی همچین مسئله ای می تونه دغدغه ی من باشه؟ تو هشت ماه همسر میکائیل بودی و اصلا برای من مهم نیست که توی خلوت مشترکتون چی گذشته!
لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم. وقتی هر دومون از تاثیر حرف هامون دور شدیم، بلند شد و به طرفم اومد. جعبه رو از روی بشقابم برداشت و یک زانوش رو به زمین زد و مقابلم ایستاد، جعبه رو باز کرد و مقابلم گرفت. یه انگشتر طلا سفید خیلی خیلی زیبا! نگینش یه الماس خیلی درخشان بود. قلبم از حرکت ایستاده بود و به شدت هیجان زده شده بودم اونقدری که احساس می کردم الانه که قلبم از جاش کنده بشه. دستام رو روی دهنم گذاشته بودم تا از هر گونه جیغ و دادی که نشانه ی هیجانم بود، جلوگیری کنم.
چند نفری بهمون نگاه می کردن و بعضی ها هم سوت می زدن! سهند نه فقط من رو بلکه تمام مشتری های رستوران رو سوپرایز کرده بود! البته بعضی ها هم کوچک ترین اهمیتی ندادن و سرشون به کار خودشون بود.
سهند همچنان به من خیره شده بود، لغزیدن اشک رو از گوشه ی چشم هام احساس می کردم. دلم می خواست جیغ بزنم و هیجانی که داشت توی دلم جمع می شد رو تخلیه کنم. وای خدا الانه که قلبم از خوشحالی وایسه.
ستایش! عزیزم!
دستم رو از روی دهنم برداشتم و این بار روی چشم هام گذاشتم و زیر لب گفتم: وای سهند
!

دستم رو از روی صورتم برداشت و گفت: این انگشتر خیلی به این دست میاد، نظر تو چیه؟
میون اشک های شوقم خندیدم و گفتم: معمولا میگن با من ازدواج می کنی!
اونم خندید و گفت: با من ازدواج می کنی؟ سرم رو آروم تکون دادم و آروم گفتم: بله!
سهند انگشتر رو توی دست چپم جا داد و اونایی که داشتن نگامون می کردن برامون سوت کشیدن و بعد چیزهایی به سهند گفتن که احتمالا تبریک بود و سهند هم از همه تشکر می کرد. همش نگاهم به انگشتر بود، با دیدنش تو دلم قند آب می شد!
********
سهند ماشینش رو به هاکان سپرد و هر دومون سوار ماشینی شدیم که راننده داشت. سرم رو روی شونه ی سهند گذاشته بودم و دستش رو توی دستم گرفته بودم. بینیم رو روی یقه ی کتش گذاشتم و عمیق نفس کشیدم تا عطر امشبش تا همیشه توی ذهنم موندگار بشه. عطری که همیشگی بود ولی رایحه اش امشب برای من به طرز عجیبی فرق داشت.
امشب فوق العاده بود سهند، مرسی!
در پاسخ فقط دستم رو به آرومی نوازش کرد. به سمتم چرخید و پیشونیم رو بوسید.
راننده ماشین رو جلوی آپارتمان متوقف کرد و فورا از ماشین پیاده شد به سمتمون دوید تا در رو باز کنه. پیاده شدیم و سهند از راننده خواست که منتظرش بمونه. باید می رفتیم و خبر نامزدیمون رو به مامان می دادیم. دستم رو دور بازوی سهند حلقه کردم و با آسانسور بالا رفتیم. نمیدونستم مامان قراره چطوری برخورد کنه ولی دعا می کردم که خیلی هول نشه!!
در زدیم و مامان که در رو باز کرد با همدیگه سلام کردیم.
بفرمائید داخل پسرم!
خندید و ادامه داد: اینجا که خونه ی خودتونه اصلا نیازی به تعارف من نیست!
ممنون تهمینه خانوم! راننده پایین منتظرمه نمی خوام معطلش کنم. فقط خواستم ستایش رو خودم برسونم خونه.
خوب کاری کردی سهند آقا!
مامان به داخل اشاره ای کرد و گفت: حالا میگم بفرمایید تو دم در بده بخدا.
چشمکی به من زد و رو به مامان گفت: تو این روزا خدمتتون می رسم.
مامان نگاهی بین من و سهند رد و بدل کرد و هر دومون از سهند خداحافظی کردیم.
سهند که رفت هر دومون رفتم توی خونه. مامان دمغ بود و دست به سینه با اخم نگاهم می کرد. کفش هام رو دراوردم و توی جا کفشی گذاشتم و دمپایی پوشیدم، هنوز هم داشت نگاهم می کرد.
وای مامان چیه؟؟
به ساعت دیواری سالن اشاره ای داد و گفت: نگاهش کن! دوازده و نیمه کجا بودی تو دختر؟
شونه هامو بالا انداختم و با بیخیالی گفتم: مامان چیزی نشده که! می بینی که الان خونه ام.
آره این رو دارم می بینم ولی ستایش! اینجا جوش با ایران فرق می کنه باید مواظب خودت باشی!
خندیدم و گفتم: اتفاقا چون جو اینجا با ایران فرق می کنه تا این ساعت با سهند بیرون موندم، اینجا کسی سرش تو کار دیگرون نیست!
مامان می خواست دوباره چیزی بگه که بهش فرصت ندادم، دست هاش رو گرفتم و در حالی که شعر می خوندم سعی می کردم باهاش برقصم.
خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن!…
از ته دل و با صدای بلند می خندیدم و در حالی که می رقصیدم به سمت سالن رفتم و ؟سیستم صوتی رو روشن کردم و یه آهنگ جدید گذاشتم و شروع کردم به خوندن و رقصیدن.
مامانم هاج و واج نگاهم می کرد فکر کنم به خاطر اینکه تا حالا این روی شاد من رو ندیده بود! به سمتش رفتم و دستاش رو گرفتم و گفتم: تو هم برقص دیگه مامان!
با تعجب گفت: نصفه شبی چت شده تو دختر؟
دست چپم رو بالا اوردم و در حالی که برای نشون دادن انگشترم انگشت هام رو تکون می دادم، گفتم: ازم خواستگاری کرد!
مامان دست هاش رو روی دهنش گذاشت و گفت: خدایا!
خندیدم و به رقصیدنم ادامه دادم، مامان همچنان با تعجب نگاهم می کرد تعجبی آمیخته با خوشحالی. انگار باورش نمی شد!
محکم بغلم کرد و گفت: مبارک باشه عزیزم! الهی من فدات بشم دخترم… دختر قشنگم!
من هم بغلش کردم، از شدت احساساتی شدن برای لحظه ای اشک توی چشم هام جمع شد و گفتم: خیلی خوشحالم مامان. باورت نمیشه چقدر! ولی از طرفی هم خیلی ناراحتم… این اتفاق باید خیلی زودتر از این ها می افتاد، نمیگم دوازده سال پیش چون اون موقع من فقط هجده سالم بود ولی باید زودتر از اینا بهم می رسیدیم مامان! توی این دوازده سال روزای خیلی قشنگی رو می تونستیم کنار همدیگه دلشته باشیم.
مامان من رو از بغل خودش جدا کرد و با سر انگشتاش اشک هام رو پاک کرد و گفت: من رو ببخش ستایش من هم مخالفت هایی داشتم! اما غصه نخور دخترم شما هنوز جوون هستید. این حرفا که می زنی برای کسایی هستش که دیگه جوونی و زیبایی شون رو از دست داده باشن نه برای تو و سهند!
من رو به سمت آینه چرخوند و گفت: خودت رو ببین چقدر خوشگلی! ماشاءالله بزنم به تخته دخترم مثل این دختر های بیست سه چهار ساله می مونه.
*****
چراغ خواب رو خاموش کردم که بخوابم. چشم هام رو که بستم ویبره ی گوشیم رو زیر بالشتم احساس کردم. زیر لب گفتم: باز که اینو گذاشتم زیر بالشتم!
دراوردمش و با دیدن اسم سهند لبخند زدم، نوار سبز رنگ رو لمس کردم و گوشی رو به گوشم چسبوندم.
الو؟
اما صدای ضبط ماشین به گوشم رسید
“دیوونه دیگه اخماتو وا کن
منو عشقم صدا کن توی چشم هام نگاه کن دیوونه
دیگه دارم هواتو دلم آرومه با تو نبینم گریه هاتو”
با چشم های بسته به باقی آهنگ گوش کردم و لبخند روی لب هام نشسته بود.
******
سورن می خواست بهم نزدیک بشه که مامور هشدار داد: بهش نزدیک نشو!
نگاهی به مامور انداخت و گفت: خیلی خب باشه مگه می خوام چیکار کنم؟!
هر دو تامون به سمت میز و صندلی ها رفتیم و نشستیم، اطرافمون چند نفر دیگه هم بودن که مثل ما ملاقات می کردن. هنوز باهم دیگه سلام نکرده بودیم. فقط نگاهش می کردم.
چرا اونطوری نگاه می کنی.
چشم ازش گرفتم که دوباره گفت: اومدی بگی هرچی داره سرم میاد حقمه؟!
بیشتر از اینا حقته سورن! ولی برای گفتن این چیزا نیومدم. اومدم برای بار آخر ببینمت که دو روز دیگه با خودم نگم چرا این کار رو نکردم!
ابرویی بالا انداخت و گفت: آفرین! چه آینده نگر!
نگاهش افتاد به انگشتر توی دستم. رد نگاهش رو که دنبال کردم گفتم: نامزد کردیم!
سری به نشونه ی تفهیم تکون داد و گفت: بله دارم می بینم! بالاخره مختو زد.
اخمی بهش کردم و گفتم: من بهش میگم دل به دست اوردن که البته اینم دوازده سال پیش اتفاق افتاد. دیدی که! هیچی نتونست جلوی عشقمون رو بگیره.
گوشه ی لبش رو خاروند و نگاهی به ساعت کرد و گفت: می خوای تمام این نیم ساعت قصه ی عشق جانسوزِ سهند ستایش بهم بگی؟!
اومدم از منوچهرخان بپرسم!
اوهو! منوچهر خان… طفلک هیچکس اونو بابای خودش نمیدونه.
سوالمو جواب بده سورن.
با چشم و ابرو اشاره ای به انگشترم داد و گفت: چرا نمیری از نامزدت بپرسی؟ اخمی کردم و پرسیدم: چی میگی؟ چه ربطی به اون داره!
خونسردانه گفت: مثل اینکه از همین اول زندگی باهات رو راست نیست.
نفسم رو کمی توی سینه حبس کردم و گفتم: انقدر حاشیه نرو سورن. قصه نباف فقط بگو از بابا چه خبر؟ زنگ زدم شرکت کسی جواب نداد. می خوام بدونم چی به سرش اومده.
گفتم که از نامزدت بپرس! بهش بگو چیکار کرده که باعث شده بابات رو از پا بندازه و زمین گیرش کنه و الان بیافته گوشه ی خانه سالمندان!
احساس کردم عرق سردی از کمرم سر خورد پایین. بی هیچ حرف و عکس العملی بهش خیره شده بودم. چیزی که می شنیدم رو باور نمی کردم، این امکان نداشت. نه زمین گیر شدن منوچهرخان رو می تونستم باور کنم و نه اینکه سهند باعث این قضیه است رو می تونستم باور کنم.
داری دروغ میگی!
با چشم های بسته سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: نه! دروغ نمیگم.
با نفرت گفتم: داری دروغ میگی!
سهند باعث شد این اتفاق بیافته!
بدون اینکه خودم بفهمم اشک هام سرازیر شد، چرا سورن رو باور می کنی ستایش؟؟ اون بهت دروغ میگه… می خواد ناراحتت کنه چرا اجازه میدی تو رو درمورد سهند به شک بندازه..
سرم رو به اطراف تکون دادم و مصرانه گفتم: داری دروغ میگی!
با اعتماد به نفس گفت: این جنایت ها فقط از آدمی مثل سهند بر میاد.
توی چشم هام زل زد و چندین بار تکرار کرد: تقصیر سهندِ… کار سهند بود…
نگاهی به آدم های اطرافم انداختم به نظرم می اومد که همه به سمت من برگشته بودن و جمله ی سورن رو تکرار می کردن. همگی باهم اما نا منظم.
کار سهند بود… کار سهند بود…
سرم به دوران افتاده بود. دست هام رو روی سرم گذاشته بودم و سعی می کردم این فشار عصبی رو از خودم دور کنم. همه با صدای بلند این جمله رو روی سرم فریاد می زدن به جز سورن که ساکت بود و به طرز جنون آمیزی به چشم های من زل زده بود.
کار سهند بود… کار سهند بود…
دست هام رو لا به لای موهام فرو کرده بودم و اتاق ملاقات به دور سرم می چرخید. سرعت صدا ها توی سرم بیشتر می شد و هنوز هم همگی همون جمله رو تکرار می کردن .
انگار که همگی این بار دور میز ما جمع شدن و از یک فاصله ی نزدیک تر روی سرم داد می زدن. سعی کردم فریاد بزنم اما توانش رو نداشتم، زیر لب گفتم: نه! دروغه!
از روی صندلی روی زمین افتادم و چشم هام بسته شد.
******
سهند
از ساختمون دانشگاه بیرون زدم و به طرف پارکینگ رفتم که گوشیم زنگ خورد. محمت بود.
بله محمت؟ الو سهند؟ در ماشین رو باز کردم اما سوار نشدم. صداش نگرانم کرده بود: چی شده محمت؟ یه چیزی بهت میگم لطفا آروم باش!
خب چی شده پسر؟ یه دفعه بگو خودت رو راحت کن دیگه!
ستایش توی بیمارستانه!
اخمی کردم و فریاد زدم: چی؟؟ چی داری میگی محمت؟ صدام شروع به لرزیدن کرد، فورا سوار ماشین شدم و برای چند لحظه گوشی رو بین شونه و استخوون گونه ام گذاشتم و ماشین رو روشن کردم.
آروم باش سهند! حالش خوبه.
کدوم بیمارستانه محمت؟؟ کدوم بیمارستان؟؟
فورا خودم رو به بیمارستانی که گفت رسوندم و بعد از اینکه اسم ستایش رو به پذیرش گفتم راهنماییم کرد. به جلوی در اتاقش که رسیدم بانو و محمت رو دیدم، تهمینه خانوم هم که توی اتاق بود.
سرم رو داخل کشیدم و وقتی که دیدم ستایش صحیح و سالم روی تخت نشسته نفسی از سر آسودگی کشیدم.
مامان من حالم خوب شده تو رو خدا بگو من رو مرخصم کنن!
قبل از اینکه تهمینه خانوم حرفی بزنه نگاه ستایش به من افتاد و چشم تو چشم همدیگه شدیم. تهمینه خانوم رد نگاه ستایش رو گرفت و به من رسید. با دیدنم گفت: سهند جان اومدی؟ نمی خواستم نگرانت کنم ولی گفتم شاید بهتر باشه بدونی.
بدون اینکه اهمیتی بدم به طرف ستایش رفتم و تهمینه خانوم ادامه داد: منم نمی دونستم هاکان اوردش بیمارستان و به همه مون خبر داد!
به ستایش اشاره ای داد و گفت: هر چقدر می پرسم چه اتفاقی افتاده جواب نمیده. بخدا زیر سرِ سورنه ببین کی گفتم!
کنار ستایش روی تختش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم. تهمینه خانوم نگاهی به دست هامون کرد و گفت: من با بانو برم ببینم می تونم ترخیص ستایش رو بگیرم!
مامان اگه رضایت شخصی هم می خواستن قبول کن! می بینی که چیزیم نیست.
تهمینه خانوم سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سر خودش بست.
روی دستش رو به آرومی نوازش کردم و با نگرانی پرسیدم: حالت خوبه ستایش؟ نگاهش رو ازم گرفت و سر سنگین گفت: خوبم!
چه بلایی سرت اومده؟ یکم حالم بد شد؛ ولی الان خوبم.
چرا این اتفاق برات افتاد؟ کلافه گفت: گفتم که الان خوبم.
اما رنگت پریده!
خب طبیعیه اما اینم خوب میشه.
چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم: امروز قرار بود بری ملاقات سورن. چی شده که داری از من پنهونش می کنی؟
نگاهش رو ازم دزدید و گفت: بعدا در موردش حرف می زنیم.
دیگه چیزی نگفتم و فقط به آرومی روی دستش رو نوازش کردم، یه دفعه دستش رو از زیر دستم کشید. با تعجب نگاهش کردم و اون ازم رو برگردوند. سکوت کردم و سعی کردم دلیل کارش رو بفهمم. شک نداشتم که یه اتفاقی افتاده و هرچی باشه به احتمال نود درصد زیر سر سورنِ. نگاهم نمی کرد، دست زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو به سمت خودم چرخوندم.
نگاهم کن!
گوشه ی لبش رو به دندون کشید و به سمتم چرخید، رد نگاهش روی یقه ی لباسم بود.
گفتم به من نگاه کن ستایش!
این بار به حرفم اعتنا کرد. عصبانیتی توی مردمک چشم هاش بود. با تعجب پرسیدم: تو از من ناراحتی؟! حداقل بگو تا از خودم دفاعی کنم.
تو…
منتظر نگاهش می کردم… با بغض گفت: تو عوض شدی سهند! انگار اون سهندی نیستی که من توی تهران می شناختم!
منظورش رو نفهمیدم و فقط نگاهش می کردم، بدون اینکه چیزی بگم.
زمین تا آسمون فرق کردی. تو دیگه اون سهندی نیستی که من می شناختم.
لبخند کوتاهی زدم و گفتم: امروز به خاطر این فکر ها حالت بد شده؟ میشه بگی چی شده که به این نتیجه رسیدی؟ تو…
اخمی کرد و با لحنی عصبی ادامه داد: تو چه بلایی سرِ بابام اوردی؟؟
خیلی جا نخوردم و اصلا هم تعجبی نکردم. باید می فهمیدم مسئله چیه! آخ سورن تو چه حیوون کثیفی هستی.
ستایش متاسفم که این خبر رو شنیدی!
اشک هاش روی گونه هاش جاری شدن و گفت: متاسفی؟؟ سری به اطراف تکون داد و ادامه داد: فقط همین؟ عزیزم من این کار رو نکردم!
با جدیدت گفتم: در ضمن خیلی ناراحتم که نپرسیده قضاوتم کردی.
سورن گفت کار توئه!
با تمسخر خندیدم و گفتم: ستایش تو واقعا بعد از این همه اتفاق باز هم حرف های اون رو باور می کنی؟!
دو دستی به خودم اشاره ای دادم و با دلخوری پرسیدم: یعنی من واسه تو هیچ ارزشی ندارم؟؟
برای اولین بار با نفرت نگاهم کرد و عصبی گفت: آره باور می کنم! چون تو همیشه آرزوت این بوده که خانواده ی من از همدیگه پاشیده بشن!
آره این آرزوی همیشگی من بود، اینکه منوچهر خان و سورن به سزای اعمالشون برسن اما هیچ وقت این آرزو رو برای ستایش فاش نکرده بودم. ابرو هام رو برای انکار کردن بالا انداختم و با تعجب پرسیدم: چی داری میگی تو دختر جون؟؟
سعی نکن انکار کنی! تو با بابای من چیکار کردی سهند؟ چرا سورن گفت کار تو بوده؟ تو باعث این اتفاقی اونوقت با چه رویی از من خواستگاری می کنی؟
با عصبانیت از روی تختش بلند شدم و گفتم: دیگه داری زیاده روی می کنی!
با گریه گفت: من اینو چطور به مامانم بگم! ای خدا فکر کردم تازه داره روزای خوبم شروع میشه.
یک دور دور خودم چرخیدم، کلافه بودم و پشت انگشت اشاره ام رو به دندون گرفتم. برگشتم طرفش و دستش رو توی دستم گرفتم. گفتم: ستایش! به روح آقام من کاری نکردم فقط منوچهر خان ترسید!
اخمی کرد و با گنگی پرسید: از چی ترسیده؟؟
قصد نداشتم ستایش رو وارد این ماجرا ها کنم اما این بار مسئله ی بینمون خیلی حیاتی بود. سری تکون دادم و با اکراه گفتم: من…
نگاهی به اطرافم انداختم و سعی کردم کلماتی که برای ساختن این جملات توی ذهنم رژه می رفتن رو جفت و جور کنم. ادامه دادم: من محموله ی قاچاق خرسند و هدایتی رو تحویل پلیس ها دادم!
چشم هاش از تعجب چهار تا شد و گفت: تو… تو چطور این کار رو کردی؟ همش مواد مخدر بود و جرمش هم به شدت سنگین، می دونی که؟
سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: خدایا چطور ممکنه! تو به هیچ چیز فکر نکردی سهند؟
همه باید به سزای اعمالشون می رسیدن! هدایتی اون کسی بود که برای اولین بار فهمید من کی ام و به منوچهر خان گفت و تمام این قضایا پیش اومد.
برای تو که…
می دونستم می خواد چی بگه بنابراین حرفش رو بریدم و گفتم: نه برای من بد نشد! ولی اون هم همدست اونا بود، خرسند هم می دونست کی قاتل پسرشه اما به خاطر گند کاری های خودش مجبور شد سکوت کنه.
اما این مسئله که خرسند با خون پسرش چیکار کرد به تو مربوط نبود!
با قاطعیت گفتم: بود! اون کثافت پدرِ میکائیل بود چطور می تونست همچین کاری بکنه؟!
کمی سکوت کردیم و بعد از چند لحظه گفتم: اما پدر تو ستایش! منوچهر خان از لو رفتن هدایتی و خرسند ترسید. من کاری باهاش نداشتم قسم می خورم عزیزم قسم می خورم!
چند لحظه توی چشم هام نگاه کرد، باز هم داشت اشک می ریخت؛ ای خدا این دختر این روزا چقدر گریه می کنه! دست هاش رو از هم باز کرد و من رو به سمت خودش کشید .
دستم رو دورش حلقه کردم و سرم رو لای مو هاش فرو کردم. خودش رو محکم به من می چسبوند و چند بوسه ی آروم به گردنم زد.
با باز شدن در از همدیگه جدا شدیم و تهمینه خانوم رو دیدیم که بی حرکت داشت ما رو نگاه می کرد. احساس شرم کردم و فاصله ام رو با ستایش بیشتر کردم. زن بیچاره هول شده بود و با دستپاچگی گفت: آه… من فکر کردم شما رفتی! آخه بانو و محمت هم اینجا نبود
ن.
هیچ کدوممون حرفی نزدیم، وقتی سکوتمون رو دید به سمت ستایش رفت و گفت: خب دیگه عزیزم با رضایت شخصی میریم خونه فقط باید یه امضا بزنی. صبر کن لباس های تمیز برات اوردم.

_ خب فکر کنم همه تون متوجه شده باشید که من دیشب از ستایش خواستگاری کردم. می خواستم زودتر از این بهتون خبر بدم اما دیدین که، امروز صبح حال ستایش بد شده بود.
عالیه خانوم، بانو و محمت رو به روم نشسته بودن و به حرف هام گوش می دادن.
من جز شما خانواده ای ندارم به خاطر همین انتظار دارم همراهیم کنید.
هر سه نفر سکوت کرده بودن که بالاخره عالیه خانوم سکوت رو شکست و گفت: بهت تبریک میگم پسرم!
محمت و بانو هم به ترتیب تبریک گفتن. سرم رو تکون دادم و گفتم: ممنون!
عالیه خانوم: خب همه مون منتظر همچین روزی بودیم و خداروشکر که سر رسید! بالاخره تو هم باید سر و سامون می گرفتی پسرم. معلومه که همراهیت می کنیم. من با تهمینه خانوم حرف می زنم و قرار خواستگاری رو می زاریم.
محمت پوزخندی زد و گفت: یه خواستگاری فرمالیته. عالیه!
بانو نگاه معنا داری به محمت انداخت و هشدارگونه گفت: بالاخره این خواستگاری و نامزدی باید حالت رسمی به خودش بگیره عزیزم! خواستگاری تو هم از من همینطوری بود!!
محمت چیزی نگفت، لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم. عالیه خانوم نگاهی به هر دو تاشون انداخت و بعد رو به من گفت: خب شماره ی تهمینه خانوم رو بگیر باهاش صحبت کنم.
شماره ی آپارتمونم رو با تلفن بیسیم خونه گرفتم و گوشی رو به عالیه خانوم دادم.
الو؟ سلام تهمینه خانوم. من عالیه هستم ….
خیلی ممنون! شما خوب هستید؟ کسالت ستایش برطرف شد؟

خدا رو شکر! زنگ زدم برای فردا شب ازتون اجازه بگیرم که برای امر خیر خدمت برسیم!

قربان شما تهمینه خانوم..
با لبخند نگاهی به من انداخت و ادامه داد: پس ما فردا شب خدمت می رسیم. شبتون بخیر.
گوشی رو قطع کرد و گفت: این هم از این. فردا شب چهار نفرمون می ریم.
خیلی خوشحال بودم و هیجان زده! به سمت عالیه خانوم رفتم و فورا دستش رو بوسیدم و گفتم: خدا سایه تون رو از سر من کم نکنه عمه جان!
بعد از اینکه کنار همدیگه قهوه خوردیم و از مسائل کارخونه صحبت کردیم با یه معذرت خواهی رفتم به اتاقم. لباس هام رو از تنم کندم و و نیمه لخت روی تخت افتادم؛ دستم رو زیر سرم گذاشتم و به سقف اتاق خیره شدم. مدام فردا شب رو توی ذهنم تجسم می کردم و به این تصوراتم لبخند می زدم. از شوق و اشتیاقی که داشتم نمی تونستم راحت بخوابم!
******
گره ی کراواتم رو محکم تر کردم و روی نبض گردنم ادکلن زدم. در اتاق رو که باز کردم با بانو رو به رو شدم که دستش رو مشت کرده بالا گرفته بود. لبخندی زد و گفت: می خواستم در بزنم!
در اتاق رو بستم و همراه بانو رفتیم توی سالن، جایی که محمت و عمه عالیه منتظرمون نشسته بودن. عمه عالیه مثل همیشه با ابهت روی ویلچرش نشسته بود.
مثل دخترا دیر حاظر میشی!
به حرف عمه عالیه خندیدم و گفتم: ببخشید!
بانو گل و شیرینی رو از روی میز برداشت و رو به من گرفت و گفت: این گل ها چطورن؟ خودم سفارش دادم.
به زیبایی دسته گل لبخندی زدم و گفتم: عالی ان!
هر چهار نفرمون با یک ماشین از عمارت خارج شدیم و راننده به سمت آپارتمان روند. همه مون در طول مسیر سکوت کرده بودیم و حرفی نمی زدیم به خصوص محمت که حوصله اش هم سر رفته بود و دیشب می گفت که حضورش اهمیتی نداره چون همه قراره فارسی صحبت کنن و اون چیزی از فارسی نمی فهمه؛ اما به اصرار عالیه خانوم خودش ر و موظف به شرکت می دونست!
به خونه که رسیدیم اول بقیه وارد شدن و در آخر من به همراه دسته گل با ستایش رو به رو شدم. حتی یه لحظه هم نمی تونستم لبخند روی لب هام رو کنترل کنم، ستایش هم انگار مثل من بود چون مدام لبخند می زد. پیراهن آبی پررنگی پوشیده بود که تا زانو هاش می ر سید و آستین حلقه ای بود. دسته گل رو مقابلش گرفتم و با یه تشکر از دستم گرفت.
مثل هر خواستگاری دیگه ای اول به حرف های روزمره و معمولی گذشت. تهمینه خانوم
، ستایش و بانو مشغول حرف زدن درمورد مد و زیبایی بودن و عالیه خانوم هم فقط شنون ده بود.
من و محمت هم کمی دور تر نشسته بودیم و محمت به صفحه ی سیاه تلویزیون خاموش زل زده بود. کاملا بی حوصله بود و این رو هر کسی به راحتی می فهمید.
اینا دارن درمورد چی حرف می زنن؟؟ لباس آنجلینا جولی توی مراسم گلدن گلوپ!
با لحن کلافه ای گفت: خدای من چه اهمیتی داره آخه!
نتونستم خودم رو کنترل کنم و با صدای نسبتا بلند خندیدم. توجه خانوم ها برای چند ثانیه به خنده ی من جلب شد و بعد دوباره حرف های خودشون رو از سر گرفتن! بیشتر از همه این تهمینه خانوم بود که بحث رو جدی گرفته بود و انگار فراموش کرده بود برای دخترش خواستگار اومده!
بالاخره عالیه خانوم گفت: بهتره درمورد مسئله ای حرف بزنیم که به خاطرش جمع شدیم!
تهمینه خانوم هم به خودش اومد و گفت: بله بله! حق با شماست! الان که وقت حرف زدن درمورد لباس و این جور چیزا نیست.
بعد از سکوت خیلی کوتاهی عمه عالیه فنجونش رو روی میز گذاشت و شمرده شمرده گفت: سهند برای من مثل پسرم می مونه من همیشه جویای احوالش بودم، اونقدر بهش علاقه داشتم که وقتی اومد اینجا اصلا ازش نخواستم خودش رو به من ثابت کنه؛ سهند کاملا برای من اثبات شده است! من دختر شما رو هم کاملا می شناسم. رحیمِ خدا بیامرز از نجابت دختر شما برای من زیاد تعریف می کرد. سهند توی زندگیش سختی های زیادی کشیده، اون با مسئله ای رو به رو شده که برای یه مرد خیلی دردناکه! غرورش جریحه دار شد… اما حالا نمی خوام درمورد گذشته اش صحبت کنم چون همه ی ما می دونیم، شما هم همینطور! به نظرم حرف زدن درموردش فقط این زخم رو تشدید می کنه و سودی نداره.
عالیه خانوم نفسی تازه کرد و ادامه داد: سهند پسر عاقل و دنیا دیده ای هستش من به شما تضمین میدم که دختر شما رو بتونه خوشبخت کنه.
عالیه خانوم همه ی حرف های شما درسته. من هم سهند رو قبول دارم! اون پسر خیلی خوبیه هرچند زمانی درموردش اشتباه فکر می کردم ولی مربوط به گذشته هاست. من چشم و گوشم بسته بود حتی درمورد همسر سابقمم اشتباه فکر می کردم.
به ستایش اشاره ای داد و ادامه داد: دختر من هم توی زندگیش کم سختی نکشیده. قربانی تصمیم های پدر و برادرش شد. قبول دارم که من و کلا خانواده ی ستایش باعث شدیم که این دو نفر دوازده سال از همدیگه دور بمونن ولی امشب به لطف شما این دوری تموم میشه. چه میشه کرد عالیه خانوم؟ باید به تصمیم بچه ها احترام گذاشت، به خصوص الان که هر دوشون انتخاب درست کردن.
به تلخی خندید و گفت: این انتخاب درست رو دوازده سال پیش کردن ولی خب بینشون مانع به وجود اومد. دیشب ستایش از پدرش برام گفت، اینکه چه اتفاقی براش افتاده! خب …
من اصلا متاثر نشدم چون دیگه هیچ علاقه ای به اون مرد ندارم. من دو ساله که از منوچهر جدا شدم و اصلا پشیمون نیستم.
دست روی دست ستایش گذاشت و ادامه داد: من حالا توی این دنیا فقط دخترم رو دارم. ستایش همه ی دنیای منه! ستایش همش نگران بود که چطور این خبر رو به من بده ولی الان دارم میگم که مرد سزای اعمالش رو دیده جای ناراحتی وجود نداره! من از تمام دنیا دیگه فقط دخترم رو دارم. خوشبختیش آرزومه! هیچی جز خوشبختی دخترم نمی خوام عالیه خانوم.
ان شاءالله اگه شما اجازه بدید کنار همدیگه خوشبخت میشن!
بله ان شاءالله. مبارکشون باشه.
بانو اولین کسی بود که شروع به دست زدن کرد و بعد بقیه هم ازش پیروی کردن. نگاهی به ستایش انداختم و به روش لبخند زدم. عمه عالیه اشاره ای به بانو داد و بعد رو به جمع گفت: پس حالا نوبت حلقه هاست.
بانو جعبه حلقه ها رو از کیفش بیرون اورد و رو به روی عمه عالیه گرفت. بلند شدم و دستم رو به سمت ستایش گرفتم و اونم دستش رو توی دستم گرفت و بلند شد، باهم به سمت عمه عالیه رفتیم. عمه عالیه حلقه ها رو توی دست هامون جا داد و ربان قرمز رو برید و گفت: ان شاءالله که پایدار باشه!
بعد من و ستایش به نوبت دستش رو بوسیدیم.
*****
توی بالکن اتاقم روی یک صندلی راک نشسته بودم و تکون تکون می خوردم. در باز شد و ستایش وارد اتاق شد، با دیدنش سیگار توی دستم رو توی جا سیگاری فشار دادم و خاموشش کردم.
کنارم ایستاد و پرسید: چرا اومدی اینجا؟ همه پایین دارن قهوه می خورن!
به کشتی های پهلو گرفته توی اسکله نگاه کردم و گفتم: حوصله ی جمع رو نداشتم!
روی پاهام نشست و خودش رو توی آغوشم جا داد، دستم رو دور کمرش حلقه کردم و روی پیشونیش رو بوسیدم.
فکر کنم بدونم چرا این شکلی شدی!
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشم هاش رو بست. منم همینطور.
تو داری میری ایران، تعجبی نداره.
نفس هاش که به صورتم بر می خورد بهم آرامش می داد… من یه عمر واسه این نفس ها صبر کردم!
آره دارم میرم ایران حالم خوب نیست! جز عاشق تو شدن هیچ خاطره ی خوب دیگه ای ندارم از اونجا. احساس می کنم همه ی آدماش می دونن من کی ام! اونجا نمی تونم توی چشم های کسی نگاه کنم.
چشم هامون رو باز کردیم و به همدیگه نگاه کردیم. دست هاش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت: تو داری چی میگی سهند؟ به آرومی کمرش رو نوازش کردم.
من از این به بعد جز تو از هیچ چیز دیگه ای حرف نمی زنم!
لبخندی زدم و سرم رو به سمت دستش که دور گردنم حلقه بود، خم کردم و بوسیدمش.
من که بهت گفتم خودم تنهایی میرم و بر می گردم.
چطور می تونم تو رو تنها بفرستم؟ دوری من و تو دیگه امکان نداره دختر!
هر جایی که بری عین سایه پشت سرتم!
خندیدیم. گفتم: بلیط ها برای فرداست. تو که حاظری؟ آره من آماده ام.
نگاهش رو ازم گرفت و گفت: نمی خوام بعدا از خودم متنفر بشم و بگم چرا نرفتم ببینمش.
ملاقات سورن هم به خاطر همین رفتم. بعدش… می خوام این دو نفر رو از زندگیم حذف کنم! می خوام تمام اتفاقاتی که افتاده رو فراموش کنم. خاطرات ایران رو می خوام یه جور دیگه تصور کنم! می خوام فکر کنم که یه زندگی آروم و بی دغدغه داشتم… می خوام فکر کنم همه چیز اکُی بوده! مثلا اومدم ترکیه و تو رو اینجا برای اولین بار دیدم و عاشقت شدم! می خوام همه ی اون دوازده سال عذاب رو فراموش کنم و فقط این چند ماه رو توی ذهنم پررنگ کنم! البته به جز دردسری که سورن اینجا برامون درست کرد. اون رو هم می خوام توی ذهنم حذف کنم.
کار خوبی می کنی عشق من! اصلا از ایران که برگشتیم من هم همین کار رو می کنم. فکر می کنم که من هم از همون اول که به دنیا اومدم یه بچه
پولدار با کلاس بودم!
چند لحظه توی چشم های همدیگه نگاه کردیم و بعد از خنده منفجر شدیم. انقدر خندیدیم که اشک از چشم هامون جاری شد!
*****
بالاخره مهماندار اعلام کرد که وارد حریم هوایی ایران شدیم و بلافاصله صدای کشیده شدن زیپ ها توی هواپیما بلند شد و می تونستم حدس بزنم که خانوم ها دارن شال و روسری هاشون رو به سر می کنن! از تکون خوردن های ستایش هم فهمیدم که اونم داره همین کار رو می کنه.
نمی خوای این چشم بند رو برداری؟ تا فرود نیومدیم از این بالا تهران رو ببین!
بی تفاوت گفتم: یه بار قبلا دیدم کافیه!
واقعا هم نظرم همین بود. یک بار از این بالا سورن رو دیدم که کوچیک بود! منوچهر خان هم کوچیک بود! همه شون همینطوری بودن! همه شون زیر پاهام بودن. دیدنش همون یک بار برام کافی بود و این شانس رو به همه شون می دادم که دیگه به این خفت نیافتن!
بعد از تحویل چمدونامون از قسمت بار و انجام کار های گمرکی دوتایی به سمت سالن به راه افتادیم.
سهند؟ جونم؟
احساست چیه برگشتی ایران؟
خندیدم و گفتم: آخه من که همش سه سال ایران نبودم! چیز زیادی که نیست.
آخه وقتی که داشتی می رفتی انتظار نداشتی که برنگردی و اقامت ترکیه رو بگیری. نکنه انتظارش رو داشتی؟؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: نه انتظار نداشتم! قرار بود برم لندن…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: خدا رو شکر نشد.
چیز دیگه ای نگفتیم. دستش رو توی دستم گرفتم و به سمت شلوغی رفتیم. فرودگاه خیلی شلوغ بود و جمعیت زیادی برای استقبال از مسافرانشون اومده بودن. هر دوتامون میون جمعیت چشم چرخوندیم و به دنبال حسام گشتیم. بالاخره پیداش کردم که داشت برامون دست تکون می داد، انگار که اون زودتر ما رو پیدا کرده بود. به سمتش دست کشیدم و به ست ایش گفتم: اونجاست! می بینیش؟
بدون اینکه جوابی بده دو تایی به سمتش رفتیم. چند قدمی حسام دستم رو از دست ستایش بیرون اوردم و حسام رو توی آغوشم کشیدم. ستایش با لبخند نگاهمون می کرد. سفت و مح کم همدیگه رو بغل کرده بودیم.
*****
ستایش از کنارم بلند شد و گفت: من برم پیش سیما خانوم و نگار.
سر تکون دادم و آروم گفتم: باشه.
چند ثانیه که گذشت به مسیر رفتن ستایش نگاهی کردم، از نبودش که مطمئن شدم یکم به سمت حسام خم شدم و گفتم: از سورن چه خبر؟
شونه ای بالا انداخت و گفت: چند باری توی دادگاهش شرکت کردم، وکیلش خیلی واسش دست و پا زد اما خداروشکر پروند اونقدری سنگین بود که نتونن کاری کنن.
صداش رو پایین اورد و نجوا گونه گفت: تمام گند کاری هاشون بیرون افتاد!
حوصله ی حاشیه شنیدن نداشتم. گفتم: حکم چی شد؟!
با جدیت گفت: حبس خورده، ابد و یک روز!
برگشتم سر جام و این بار با خیال راحت به پشتی تکیه زدم، چشم هام رو بستم و نفس عمی قی از سر آسودگی کشیدم.
تصویر سورن رو از ذهنم کنار زدم و به حسام نگاه کردم. گفتم: من یه تصمیم بزرگ گرفتم.
چه تصمیمی؟
می خوام یه کارخونه ی خیلی بزرگ توی ایران بزنم.
چشم های حسام برق زدن و گوشه های لبش بالا رفت. ادامه دادم: می خوام خیلی ها ازش سود ببرن! می خوام یه عالمه جوون بیکار ولی با استعداد توش کار کنن.
لبخند حسام و درخشش چشم هاش لحظه به لحظه بیشتر می شدن. به سمتم پرید و به سرعت صورتم رو صدا دار بوسید و گفت: پسر این که عالیه! بخدا یه دونه ای داداش.
خواستم چیزی بگم که حاج محسن یا الله ای گفت و وارد شد. به احترامش هر دومون بلند شدیم و بفرمایید گفتیم! حاج محسن نشست و یه بار دیگه سر تا پام رو نگاه کرد و گفت: توی این سه سال به اندازه ی ده سال عوض شدی!
حاج محسن این رو گفت و خندید، منم خندیدم و گفتم: ای بابا حاجی! انقدر به رومون نیار.
رو به روی در نشیمن نشسته بودم. مدام چشم می چرخوندمش و سعی می کردم خبری از ستایش بگیرم؛ اما موفق نمی شدم. حسام که متوجه ی نگاه های من شده بود، بلند شد و در آستانه ی در ایستاد و با صدای بلند گفت: خانوما دارید چیکار می کنید تو آشپزخونه؟؟ ستایش خانوم خسته اس!
صدای سیما خانوم به گوشم رسید که با خنده گفت: ای بابا حسام! بزار یه چند کلمه با عروسم حرف بزنم!
از اینکه سیما خانوم ستایش رو عروس خودش می دونست لبخند به لبم اومد. حسام بیرون رفت و بعد از چند لحظه با سفره برگشت، بلند شدم و در پهن کردن سفره به حسام کمک کردم. دلم لک زده بود واسه همچین سبک غذا خوردنی!
******
بالاخره حسام مقابل در خانه ی سالمندان توقف کرد. دستی به زیر چشم ها و بینیم کشیدم تا به خودم مسلط بشم. به عقب برگشتم و به ستایش نگاه کردم که نم زیر چشم هاش رو با دستمال کاغذی پاک می کرد.
ستایش عزیزم! با حسام برو دیدن پدرت، هر چقدر هم که دلت می خواد کنارش بمون و باهاش حرف بزن.
ستایش بینیش رو بالا کشید و فقط سر تکون داد. سه نفرمون از ماشین پیاده شدیم، حسام قفل ماشین رو زد و ازمون دور شد تا من و ستایش رو تنها بزاره. بازوی ستایش رو توی دستم گرفتم و گفتم: به حسام سپردم ازت چشم بر نداره! ای کاش اجازه می دادی خودم باهات بیام.
سر تکون داد و گفت: نه اصلا! دیگه نمی خوام با منوچهر خان و سورن حتی واسه یه ثانیه ملاقات داشته باشی.
به نوک کفش هاش نگاه کرد و ادامه داد: اگه دارم میرم به دیدنش به خاطر این نیست که پدر خوبی برام بوده! چون همه میدونن که اصلا نبوده. فقط می خوام یه وقت مدیون خودم نباشم.
بازوش رو کمی نوازش کردم و گفتم: می دونم احساساتت چیه عزیزم. من می فهممت!
دست روی کمرش گذاشتم و به سمت حسام هدایتش کردم و گفتم: حسام!
و با اشاره ی سر یه بار دیگه تاکید کردم که مواظب ستایش باشه.
حسام و ستایش که وارد حیاط پر از درخت خانه ی سالمندان شدن من هم از ماشین دور شدم و برای یک تاکسی خالی دست تکون دادم و عقب نشستم.
بهشت زهرا لطفا!
دست زیر چونه ام گذاشتم و به خیابون ها نگاه کردم. همش فکرم درگیر لحظاتی بود که قرار بود چند دقیقه ی بعد تجربه کنم. احساسم نسبت به اینکه برگشتم ایران خیلی برام مبهم بود نه خوشحال بودم و نه ناراحت. کاملا بی تفاوت! حتی برای خودمم این حس بی تفاوت بودن عجیب بود، شاید به خاطر اینکه اینجا کسی رو نداشتم که بهش دل خوش کنم. تا قبل از اینکه ستایش بیاد ترکیه فکر ایران دل من رو می برد ولی الان که ستایش رو کنار خودم داشتم دیگه برام مهم نیست کجا دارم زندگی می کنم.
کرایه رو پرداخت کردم و پیاده شدم، امروز باید توی بهشت زهرا به دیدن چند نفر می رفتم. اول از همه آقام و بعدش هم طاهره خانوم که قرار بود برای اولین بار برم سر خاکش.
و در آخر هم یک رقیب قدیمی که آدرس آرامگاه خانوادگیشون رو از حسام گرفته بودم.

کنار قبر آقام از حرکت ایستادم و اول توجه ام به اسم طاهره خانوم جلب شد که روی یک سنگ سفید نقش بسته بود. دنیا چقدر زود می گذره! انگار همین دیروز بود که من رفتم ترکیه. آخرین باری که دیدمش کی بود؟؟ فکر کنم وقتی که برام چایی اورد! راستی موقع رفتنم باهاش خداحافظی کردم؟!
سعی کردم به این مسائل فکر نکنم و نسبت به این قضیه خودم رو بی تفاوت نشون بدم، به هرحال من سهند سه سال پیش نیستم من حتی احساساتم عوض شدن! هر روزی که می گذره نسبت به دیروز قوی ترم!
برای آقام فاتحه ای خوندم، برای طاهره خانوم هم همینطور. نشستم کنار سنگ قبرش و آروم گفتم: ببخشید دیر اومدم! راستی من حلالت کردم… به خاطر تمام وقت هایی که بدِ من رو پیش خانواده ی خواهرت گفتی! بابت اون روزی که من رو فرستادی دنبال نخود سیاه و سورن رو توی اتاقم راه دادی.
تک خنده ای کردم و ادامه دادم: به خاطر اون موقع ها که بچه بودم و بی بهونه کتکم می زدی! ولی انصافا تو هم من رو حلال کن! بالاخره تو هم واسه من زحمت کشیدی.
دوباره به یاد شبی افتادم که برام اعتراف کرد که من رو فرستاده بوده دنبال نخود سیاه تاسورن رو توی اتاقم راه بده! گفتم: یادت اون شب در حقم دعا کردی که عاقبت بخیر بشم؟ رو به هردوشون گفتم: من عاقبت بخیر شدم! از فلاکتی که داشتم خلاص شدم ولی… ولی.
..
بغض گلوم رو گرفت، مثل اینکه هنوز هم به قدر کافی قوی نشدی سهند؟ نکنه باز هم اشک می ریزی؟ دست کشیدم روی چشم هام و سعی کردم بغضم رو ببلعم. می خواستم بگم ولی میعاد نشد؛ اما نتونستم.
به خاطر میعاد حلالم کنید! بخدا من تقصیری نداشتم اون خودش راهش رو انتخاب کرد. حداقل تو میدونی طاهره خانوم.
دستی به صورتم کشیدم و بلند شدم. برخلاف میلم بدون اینکه برگردم و یه بار دیگه بهشون نگاه کنم، ازشون دور شدم و به سمت آرامگاه خانوادگی خرسند رفتم. طولی نکشید که پیداش کردم، همش صد متر فاصله داشت. واردش شدم؛ آرامگاهی که فقط میکائیل توش خاک شده بود. کسی که رقیبم بود. کسی که به جرئت می تونستم بگم شبیهش رو هیچ جای دیگه ای ندیده بودم. انگشت اشاره ام رو روی دو حرف اول اسمش کشیدم. دو انگشتم رو روی سنگ زدم و شروع به فاتحه خوندن کردم.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین…
” صدای شلیک گلوله که توی ذهنم گذشت، اونقدر بلند بود که کلاغ های بهشت زهرا به قار قار افتادن و پرواز کردن!” الرحمن الرحیم مالک یوم الدین…
” صدای کم توان میکائیل توی ذهنم عبور کرد که می گفت: تو منو کشتی!!
دست به چشم هام کشیدم و بینیم رو کشیدم” ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا صراط المستقیم…
صراط الذین انعمت علیهم…
.
.
.
بدون اینکه حرفی بزنم و حتی نوشته های بیشتری از سنگ قبرش بخونم راهم رو پیش گرفتم و ازش دور شدم. هنوز چند قدمی بیشتر بر نداشته بودم که صداش به گوشم رسید!
سهند!
برگشتم به سمتش اما کسی نبود. اطراف رو نگاهی انداختم اما هیچکس نبود. صدای خودش بود! برگشتم و دیدم که توی یک قدمیم نشسته و می خنده! سر جام خشکم زده بود و فقط نگاهش می کردم.
چرا اینطوری نگاه می کنی عمو؟؟
تصویر میکائیل کم کم محو شد و به جاش پسری با لباس های کهنه جلوی چشم هام اومد که داشت سینی خرمای روی یکی از قبر ها رو توی کوله پشتیش خالی می کرد! چرا یه دفعه اینجوری شدم خدایا؟؟
دستم رو بالا اوردم و گفتم: ببخشید آقا! منظوری نداشتم.
هنوز هم با حالت طلبکارانه ای نگاهم می کرد. حالم اصلا خوش نبود، دست روی پیشونیم گذاشتم و در حالی که کمی تلو تلو می خوردم قدم بر داشتم.
از همون اولشم می دونستم که همدیگه رو فراموش نکردید!
سر جام میخکوب شدم، صداش بیخ گوشم بود! آب دهنم رو قورت دادم و به راه افتادم، درمونده بودم و نمی دونستم که دارم کدوم طرفی میرم.
می دونستم که هر دوتون منتظر فرصت هستین!
تلو تلو می خوردم و سعی می کردم از صداش فرار کنم.
نکنه واقعا تو می خواستی من رو بکشی که عشق قدیمیت رو به دست بیاری؟؟ دونه های عرق روی سر و صورتم سر می خوردن پایین. زیر لب گفتم: چرا دست از سرم بر نمی داری میکائیل؟
حال عجیبی بهم دست داده بودم انقدر حالت سر گیجه بهم دست داده بود که گردش زمین به دور خودش رو کاملا احساس می کردم… تند تند داشت می چرخید. صدای قدم هایی تند تند شد. خودش بود داشت دنبالم می دوئید…
تو یه آدم ضعیفِ حروم زاده ای که چشمت دنبال زن منه!!
نه! نه! ستایش دیگه زن تو نیست… تو مردی اینو بفهم!
صدای قدم های تندش نزدیک تر شد و من رو به سمت خودش چرخوند.
بیا خرما بزن روشن شی حالت خیلی بده انگار! فشارت افتاده؟! هرچی دارم صدات می زنم نمی فهمی انگار!
باز هم همون پسر بود که این بار به جای حرف هاش صدای میکائیل رو می شنیدم. با خشم بازوم رو از دستش جدا کردم. اخم کردم و داد زدم: دست از سرم وردار و برو!
ازم فاصله گرفت و گفت: برو بابا فکر کرده کیه!
یقه ی کتم رو مرتب کردم و به راهم ادامه دادم و از بهشت زهرا بیرون زدم.
گوشیم زنگ خورد و از جیبم دراوردمش، حسام بود.
– الو؟
– الو سهند؟ ما داریم میریم خونه. می خوای بیام سراغت؟
– نه لازم نیست، توی ترافیک می افتید! خودم با تاکسی میام. فقط بگو ستایش منوچهر رو دید؟
– آره.

خوبه! بازم با آره و نه جوابمو بده… حالش الان خوبه؟ آره!
برای یه تاکسی دست تکون دادم و گفتم: خیلی خب منم دارم میام خونه.
*****
ستایش
بینیم رو با دستمال گرفتم. آینه ی کوچیکم رو از کیفم دراوردم و به خودم نگاهی انداختم.
چشم هام و نوک بینیم قرمز شده بودن. آینه رو پرت کردم توی کیفم و یه بار دیگه با دستمال بینیم رو کشیدم. اصلا فکر نمی کردم مردی که مثلا بابام بود به همچین روزی بیافته!
خیلی پژمرده شده بود!
واقعا متاسفم!
سرم رو به اطراف تکون دادم و گفتم: نه حسام متاسف نباش. حقش بود!
تلخ خندیدم و گفتم: فقط بهم حق بده گریه می کنم.
بله معلومه که حق میدم.
سکوت کردم و سعی کردم فکرم رو از منوچهر دور کنم. یه دفعه یاد تینا افتادم و گفتم: میشه من رو ببری سعادت آباد؟ با تعجب گفت: سعادت آباد؟!
لبام رو داخل دادم و کمی فکر کردم، نمی دونستم گفتنش درسته یا نه… بالاخره دلم رو به دریا زدم و گفتم: می خوام دختر هدایتی رو ببینم.
بهتر نیست اول با سهند درمیون بزاری؟
نگاهم رو به ماشین های اطراف انداختم و زیر لب گفتم: نمیدونم!
مکثی کردم و گفتم: اشکالی نداره بریم! کی می خواد به من آسیب برسونه؟؟ سورن که توی زندانه بابامم خانه ی سالمندان… دیگه کسی نمی مونه که بخواد بهم آسیب برسونه!
سری تکون داد و چیزی نگفت. وقتی دیدم توی راه خونه ی هدایتی هستیم فهمیدم که قبول کرده. گوشیش زنگ خورد و گفت: سهند داره زنگ می زنه!
اگه پرسید کجاییم اشکالی نداره بهش بگو!
الو سهند؟
نگاهی به من انداخت و گفت: ستایش خواست دختر هدایتی رو ببینه داریم میریم اونجا …
خیلی خب باشه حواسم هست!
گوشی رو قطع کرد و گفت: مخالفتی نکرد!
وقتی به خونه ی هدایتی رسیدیم، خدمتکار خونه پشت آیفون اسمم رو پرسید و بعد از اینکه به تینا خبر داد در رو برامون باز کرد. من و حسام هر دومون وارد خونه شدیم و توی سالن پذیرایی نشستیم. زنی حدودا سی ساله اومد و از صداش فهمیدم همونیِ که در رو برامون باز کرده بود.
خیلی خوش اومدید!
ممنون.
هیچکس اینجا نمیاد. وقتی به خانوم گفتم مهمون دارن خیلی تعجب کردن!
با شنیدن اسم شما هم خوشحال شدن.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
چایی میل دارید یا قهوه؟
من و حسام نگاهی به همدیگه کردیم و هر دومون چایی رو انتخاب کردیم. خدمتکار به آشپزخونه رفت و با دو استکان چایی به سالن برگشت و تعارفمون کرد.
ببخشید طول میکشه تینا خانوم آماده بشن. شرایط ایشون فرق می کنه!
بله متوجه ام! مشکلی نیست.
چند لحظه گذشت که متوجه شدم تینا به همراه پرستار میان سالش داره از پله ها پایین میاد. پرستار دست تینا رو گرفته بود و آروم آروم از پله ها می اوردش پایین. وقتی گریم روی صورتش رو دیدم درک کردم که چرا دیر اومد. با دیدنش من و حسام نا خواسته بلند شدیم و نگاهش کردیم. به پرستارش گفت: کجا نشستن؟ همین جا توی سالن عزیزم.
خواستم جلو برم و کمکش کنم اما چند قدم بیشتر برنداشتم که پشیمون شدم. تینا رو به روی من قرار گرفت و در حالی که لبخند روی لب هاش بود گفت: ستایش!
به طرفش رفتم و بغلش کردم و گفتم: دلم برات تنگ شده بود!
ازش جدا شدم و کمکش کردم روی مبل بشینه، خودمم کنارش نشستم.
انتظار داشتم زودتر از این ها بیای و بهم سر بزنی. می بینی؟ تنها شدم .
احتمالا خبر داری که بابام افتاده زندان! نمیدونم کی آزاد میشه.
نگاهی به حسام انداختم و چیزی نگفتم. می دونستم که هدایتی آزاد نمیشه اون رو با کلی مواد مخدر دستگیر کرده بودن مگه چیز کمیه؟ هدایتی در انتظار اجرای حکمش یعنی اعدام بود! برای لحظه ای از کار سهند دلخور و عصبی شدم! نفس عمیقی کشیدم و توی سینه ام حبسش کردم.
میدونم به خاطر چی رفتی! اگه بابام ازت خواستگاری نمی کرد هنوزم دوستم بودی.
تنم یخ کرد! نباید این حرف رو می زد. سرم رو بالا اوردم و به چشم های گرد شده ی حسام نگاه کردم. دست هام رو روی صورتم گذاشتم. وای خدا! اگه سهند بفهمه آشوب به پا می کنه…
تینا از سکوتی که ایجاد شده بود انگار متوجه ی اوضاع شد که گفت: مثل اینکه حرف بدی زدم و ناراحتت کردم.
حسام سرفه ی کوتاهی کرد و سر تینا به طرف صدا چرخید. کمی من من کرد و گفت: نمی دونستم نامزدت اومده توی سالن! خیلی ببخشید حرف بدی زدم.
ابرویی بالا انداختم و تقریبا به سرعت گفتم: نه نه! ایشون نامزد من نیست، یکی از دوستان من هستن.
لبخندی زد و گفت: وقتی بهم گفتن با یه مرد اومدی از خودم پرسیدم کی می تونه باشه؟ مشخصات ظاهریش رو که بهم گفتن فهمیدم سهند نیست.
احساس کردم اسم سهند رو با نفرت ادا کرد. سرم رو پایین انداختم و کمی فکر کردم بلکه حرفی برای گفتن پیدا کنم و این بحث رو ببندم و چون موفق نشدم پرسیدم: الان حالت چطوره؟
واقعا شبیه اونایی ام که حالشون خوبه؟ ای کاش حداقل این بلا سرم نمی اومد… حتی وقتی که داشتن حکم میعاد رو اجرا می کردن هم دلم خنک نشد. با شنیدن داد و فریادش هم همینطور.
نگاهم روی دستش سرید که داشت با تمام قدرتش مشتش می کرد.
شنیدم که کار منوچهر خان و سورن هم تموم شده.
با تنفر ادامه داد: همه ی آدم های اطراف سهند افتادن توی چاه و اون داره توی ترکیه روی تشک پول می خوابه! خیلی بی رحمانه است اما دوباره ازش متنفر شدم این بار بیشتر از قبل! سهند زندگی همه مون رو نابود کرد.
کمی به جلو خم شدم تا در دفاع از سهند حرفی بزنم اما حسام نگاهم کرد و انگشت اشاره اش رو به نشانه ی سکوت روی لبش گذاشت و من هم کنار کشیدم.
خوشحالم که تو توی دامش نیافتادی! البته نه… تو هم میکائیل رو به خاطر اون از دست دادی! ولی خب به هر حال خوبه که ازش دور شدی وگرنه بازم بلا سرت می اومد.
برای لحظه ای خیره نگاهش کردم و بعد سرم رو پایین انداختم. پس تینا خبر نداره که من برای همیشه به استانبول رفتم و با سهند نامزد کردم! حالا می فهمم چرا اینقدر با آرامش داره باهام حرف می زنه.
بگذریم عزیزم! بیا از خودمون حرف بزنیم.
آره واقعا بگذریم اون کسی نیست که ارزش داشته باشه من درموردش حرف بزنم! خب… بگو در چه حالی هستی؟ هنوز با مادرم زندگی می کنم.
لبخندی زد و گفت: من هم مامانم داره کارام رو درست می کنه که برم پیشش!
با خوشحالی گفتم: واقعا؟؟ خیلی خوبه.
با طعنه گفت: آره مثل اینکه شوهرش دلش به حالم سوخته؛ اما قرار نیست باهاشون زندگی کنم. سهمم رو برمی دارم و میرم اونجا، بالاخره هفته ای یه بارم که شده از شوهرش دل می کنه و میاد به من سر می زنه.
لبش رو به دندون گرفت و سرش رو پایین انداخت. با ناراحتی گفت: راستش رو بخوای میدونم که دیگه بابام برنمی گرده اولش نخواستم بگم!
متاسفم عزیزم درکت می کنم.
بعد نگاهی به حسام انداختم و گفتم: فکر کنم بهتره دیگه ما بریم.
من و حسام بلند شدیم، تینا هم به کمک پرستارش از جاش بلند شد و گفت: ای کاش بیشتر می موندی!
لبخندی زدم و گفتم: دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم.
و به آرومی بازوش رو نوازش کردم و گفتم: خداحافظ!
پیشنهاد بابام رو فراموش کن و تا وقتی که ایرانم به دیدنم بیا!
نفس عمیقی کشیدم و بعد از چند ثانیه فکر با اکراه گفتم: راستش من دیگه تهران زندگی نمی کنم.
واقعا؟
آره با مامانم رفتیم… لندن! اینجا برای هردومون آزار دهنده بود. فقط اومدم بابام رو ببینم برای دو روز دیگه هم پرواز دارم.
ناراحت شدم! اما برات آرزوی خوشحالی می کنم.
منم همینطور عزیزم!
توی بغلم گرفتمش و آروم به پشتش ضربه زدم و بعد به همراه حسام از خونه بیرون زدیم.
وقتی نشستیم توی ماشین گفتم: نمی دونست که با سهند نامزد کردم!
بریم خونه؟
سر تکون دادم و گفتم: آره!
به یاد حرف تینا افتادم و گفتم: راستی! ازت خواهش می کنم در مورد خواستگاری هدایتی از من به سهند چیزی نگو! مربوط به چند ماه پیش بود و گذشت؛ یه پیشنهاد احمقانه بود که درموردش حتی با مامانمم حرف نزدم نمی خوام سهند عصبی بشه.
خیالت راحت باشه من چیزی نمیگم!
قدرشناسانه لبخند زدم و گفتم: ممنون.
*****
سرش رو روی بالشت گذاشته بود و به سقف خیره شده بود. کنارش نشستم و دستش که روی پیشونیش بود رو توی دستم گرفتم.
چیزی شده؟ نه فقط خسته ام!
از وقتی اومدیم خونه تو خودتی.
این بار چشم هاش رو بست و چیزی نگفت. دستش رو باز کرد و بهم فهموند که برم توی بغلش. خودم رو کنارش جا دادم و سرم رو روی بازوش گذاشتم. به نیم رخش چشم دوختم و بوسه ی آرومی به صورتش زدم.
خیلی دوست دارم سهند.
آروم کمرم رو نوازش کرد و بدون اینکه حرکت دیگه ای کنه گفت: منم همینطور همه چیزم!
ولی من هنوز هم میگم تو یه چیزیت هست! نباید می رفتم پیش تینا؟ نه عزیزم چه ربطی به اون داره.
نکنه حسام بهش چیزی گفته که اینطور رفته تو لاک خودش؟ از وقتی که اومدم خونه همینطوریه. زیاد حرف نمی زنه و اصلا هم نمی خنده. ممکنه حسام چیزی گفته باشه؟ نه امکان نداره. چشم هام رو بستم و خودم رو بیشتر توی بغلش جا دادم.
دلت می خواد بری دیدنش؟
چشم باز کردم و با تعجب نگاهش کردم. منظورش رو نمی فهمیدم.
دلت می خواد؟ کی رو میگی؟
کمی مکث کرد و برای لحظه ای چشم هاش رو روی هم فشار داد و گفت: میکائیل!
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. چرا یه دفعه همچین چیزی به ذهنش رسید؟ چی توی رفتار من دیده که به این نتیجه رسیده؟ من نمی خواستم برم؛ اصلا به رفتنش هم فکر نکرده بودم.
چرا فکر کردی ممکنه دلم بخواد برم؟ من برای دیدن منوچهر خان اومدم ایران نه برای دیدن کسی دیگه!
آروم و برای لحظه ای کوتاه نوازشم کرد و گفت: من حسادت کردم ستایش! وقتی بهم گفتی تمام مدت ازدواجتون میکائیل می دونسته که دلت پیش منه…
مکثی کرد و ادامه داد: الان یهویی درکش کردم! با خودم گفتم ستایش نرفت سر خاکش بعد دوباره با خودم گفتم نباید هم بره! ته دلم راضی نبود؛ چون برام مشخصه که کاملا نسبت به این مسئله حسادت می کنم. با انصاف بودن و نبودنش کاری ندارم اما تو نباید حتی خاطره ای ازش به یاد بیاری ستایش؛ می فهمی؟
چشم چرخوند و از گوشه ی چشم نگاهم کرد. منتظر جوابش بود. دستم رو دور تنش حلقه کردم و گفتم: همینطوره عزیزم! من همیشه فقط تو رو خواستم.
نفس عمیقی کشید که شاید از سر آسودگی بود!
امروز رفتم بهشت زهرا. وقتی رفتم سر خاک میکائیل حال عجیبی پیدا کردم!
چه حالی؟
نمیدونم! همش احساس می کردم داره اطرافم قدم می زنه… احساس می کردم صدام میزنه… باهام حرف میزنه… نمیدونم چطور باید توصیفش کرد که قابل باور باشه!
کمی سکوت کرد و بعد ادامه داد: هنوز باورم نشده که چطور میکائیل این قصه رو تموم کرد! من کسی بودم که زنش عاشقم بود اما اون به من کمک می کرد و در مقابل سورن می ایستاد. واقعا چطور آدمی بود؟
چشم بستم و صدای میکائیل توی ذهنم زنده شد…
” – ازت خواهش می کنم تحمل داشته باش. کار های تموم نشده ای دارم که باید تمومشون کنم. مطمئن باش به نفع همه مون هست.
همه یعنی کی؟
من، خودت… سهند!”
شم هام رو باز کردم و گفتم: بیخیال عشقم! اینا دیگه گذشته ان الان فقط ما مهم هستیم، باید به فکر زندگی باشیم که قراره بسازیمش!
باورت میشه بعد از گذشت هفت هشت سال هنوز جرئت ندارم برم سر خاک ونداد؟
ونه بالا انداخت و ادامه داد: حتی به رفتنش هم فکر نمی کنم!
انگشت اشاره ام رو روی لبش گذاشتم و گفتم: هیس! دیگه فکر این چیزا رو نکن!
*****
دست عالیه خانوم رو بوسیدم و گفتم: دلم براتون تنگ شده بود!
عمه عالیه لبخندی زد و گفت: خوش اومدی دخترم.
سهند هم جلو رفت و دستش رو بوسید و به شوخی گفت: ماشاءالله که روز به روز جوون تر میشین!
همه خندیدیم؛ عالیه خانوم هم خندید و روی دست سهند زد و گفت: دلبری هاش رو نگاه کنید توروخدا!
بعد من و سهند برای دست بوسی به سمت مامان رفتیم. همه به خاطر استقبال از ما توی عمارت جمع شده بودن و عالیه خانوم هم به خدمتکار هاش سفارش یه شام فوق العاده کرده بود.
همه چیز که توی ایران خوب بود؟ سهند: بله عمه جان خوب بود!
من و بانو هم اینجا تمام چیز هایی که خواسته بودید رو برای مراسم ازدواجتون تدارک دیدیم! البته محمت هم کمک زیادی بهمون کرد!
سهند لبخندی زد و گفت: فکر کنم توی این دو روزی که نبودیم خیلی زحمت کشیدید.
تو نگران زمان کمی که داشتیم نباش! به حدی دقت به خرج داده شده که انگار چند سالی وقت صرف کردیم!
بعد رو به من کرد و ادامه داد: فقط مونده ستایش جان لباسش رو انتخاب کنه.
در جوابش لبخندم رو پررنگ تر کردم. سهند دستش رو روی دستم گذاشت و گفت: پس من و ستایش فردا برای انتخاب لباسش میریم!
مامان شونه بالا انداخت و گفت: نمیشه که! ستایش باید خودش به تنهایی این کار رو بکنه.
..
دستش رو بالا آورد و با خنده ادامه داد: تو نمی تونی لباسش رو ببینی پس سوپرایز چی میشه؟
سهند نگاهی به من انداخت و من هم برای تایید حرف های مامان سری تکون دادم. سهند دست هاش رو بالا برد و گفت: باشه تسلیم!
بانو با حالت گرفته ای از جاش بلند شد و گفت: من برم یه سر آشپزخونه ببینم لطیفه خانوم در چه حالیه!
رفتن بانو رو تا وقتی که از دیدم خارج شد دنبال کردم. سهند شروع کرد از ایران حرف
زدن… از حسام می گفت، از حاج محسن، از برنامه هایی که برای ایران داشت و حتی از بهشت زهرا!
محمت بیچاره هم چون که تسلط کامل به فارسی نداشت سرش رو با گوشیش گرم کرده بود. بلند شدم و از سالن بزرگ عمارت خارج شدم. بانو روی پله های طبقه بالا نشسته بود و گریه می کرد! با دیدنم فورا اشک هاش رو پاک کرد و سعی کرد گریه هاش رو انکار کنه. به سمتش رفتم و گفتم: بانو؟ چیزی شده عزیزم؟ لبخندی زد و گفت: نه بابا چی میتونه شده باشه؟ ولی داشتی گریه می کردی!
نفسش رو با حسرت بیرون داد و گفت: یه مدته که خیلی بی حوصله ام! نمیدونم شاید هم افسرده شدم!
کنارش نشستم و گفتم: چرا همچین فکری می کنی؟ به مشکلی برخوردی؟
سر پایین انداخت و غمگین گفت: گاهی وقت ها یه سری آرزو ها می چینی که یه دفعه ای از بین میرن و تو رو شوکه می کنن! مجبور میشی کاری کنی که اصلا دلت نمی خواد؛ فقط و فقط هم به خاطر اینکه یه بزرگتر فکر می کنه که انجام دادنش به صلاحه! یه وقت هایی تصمیم میگیری که خودت رو وقف یه نفر بکنی اما یه دفعه یه نفر میاد و…
حرفش رو قطع کرد بعد از مکث کوتاهی شونه بالا انداخت و با لبخند تلخی ادامه داد: نه!
ولش کن دارم پرت و پلا میگم! گاهی وقتا اینجوری میشم؛ فکر کنم یه جور افسردگی موقتیه!
بی هیچ حرف دیگه ای بلند شد و تند تند از پله ها بالا رفت. با رفتنش کمی به فکر فرو رفتم و به جای خالیش چشم دوختم. اصلا معنی حرف هاش رو به خوبی متوجه نشدم.
یه دفعه سهند جلوم ظاهر شد و گفت: عزیزم! تو اینجایی؟ سر تکون دادم و گفتم: آره! چیزی شده؟ نه! آخه یه دفعه غیبت زد.
مشغول صحبت بودی به خاطر همین احتمالا متوجه نشدی!
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: پاشو بریم تا موقع شام یه دوری بزنیم!
بی هیچ حرفی دستش رو گرفتم و بلند شدم. دو تایی از عمارت خارج شدیم و توی پیاده روی سنگ فرش شده قدم برداشتیم. ناخودآگاه چشمم به یکی از پنجره های طبقه ی بالا افتاد؛ بانو پشت پنجره ایستاده بود و به ما نگاه می کرد .نگاه خیره ی من باعث شد پرده رو بکشه و از پنجره دور بشه…
سهند دستم رو گرفت و گفت: چرا ایستادی؟ به خودم اومدم و گفتم: هیچی بریم.
دستم رو دور بازوی سهند حلقه کردم و پا به پاش قدم برداشتم اما همش فکرم پیش حرف های بانو بود. نگاهم تماما به کفش هام بود. منظور حرف های بانو چی بود؟ چقدر حرف هاش شبیه حرف های دو سال پیش خودم بود! وقتی که می خواستم با میکائیل ازدواج کنم اونم از روی مصلحتی که بزرگتر ها می گفتن!
ناخودآگاه به عقب برگشتم و چند لحظه سر جام ایستادم و از فاصله ی پنجاه متری به پنجره های عمارت نگاه کردم؛ انگار امید داشتم که بانو رو دوباره پشت یکی دیگه از پنجره ها ببینم و این بار از نوع نگاهش حرف های توی دلش رو بخونم؛ اما خبری از بانو نبود!
ستایش چیزی شده؟
بانو حرف های عجیبی می زد!
با تعجب پرسید: بانو؟ چی می گفت مگه؟
به نظر تو امکان داره که عالیه خانوم بانو رو به کاری مجبور کرده باشه؟ هر چقدر فکر می کنم بانو به جز عالیه خانوم بزرگ تر دیگه ای نداره!
سهند هم مثل من در سکوت به عمارت خیره شد و بعد از چند ثانیه دست دور بازوم انداخت و در حالی که من رو به سمت راهمون هدایت می کرد گفت: به ما مربوط نیست ستایش!
به طرفش برگشتم و با اکراه شروع به قدم برداشتن کردم. گفتم: ولی اگه واقعیت داشته باشه چی؟ یه بار از خدمتکار ها شنیدم که بانو به محمت علاقه ای نداره! اگه عالیه خانوم ازش می خواد با محمت ازدواج کنه چی؟
فکرت رو درگیر نکن عزیزم؛ اگه عالیه خانوم بخواد همچین چیزی هم میشه! اون صلاح دونسته پس حتما اینجوری به نفع بانوئه!
ولی اینطوری نمیشه! تو باید با عالیه خانوم حرف بزنی.

نفسش رو بیرون داد و گفت: اون روزی که تو اومدی استانبول بانو شخصا پیشنهاد محم
ت رو قبول کرد و انگشتر نامزدی توی دستش کرد حتی عالیه خانوم هم از این تصمیم ناگهانی بانو جا خورده بود. مراسم ازدواجشون تقریبا پنج ماه دیگه اس! اونا خودشون به این نتیجه رسیدن و ما رو در جریان گذاشتن به خاطر همین فکر می کنم بانو امشب از چیز دیگه ای ناراحت بوده نه مسئله ی نامزدیش. پس دیگه بهش فکر نکن باشه؟
با بیخیالی شونه بالا انداختم و دنبال سهند راه افتادم. وقتی که تقریبا از عمارت دور شدیم روی یکی از نیمکت های کنار خیابون نشستیم، سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: آخرش مال هم شدیم. سخت بود ولی شدنی بود!
سرم رو بلند کردم و توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم: دوازده سال طول کشید ولی انگار همین دیروز بود که عاشق هم شدیم.
لبخندی زد و پیشونیم رو بوسید. صدایی نظرم رو به خودش جلب کرد، صدای ساز بود ..سرم رو که به عقب برگردوندم دو تا پسر جوون دیدم که داشتن ساز می زدن و بهمون نزدیک می شدن. یکی شون ویولون می زد و اون یکی هم اکوردئون. با دیدنشون ذوق کردم و خندیدم. سهند هم به عقب برگشت و با دیدنشون خندید. یه دفعه بلند شد و سعی کرد با ریتم آهنگی که می زدن ترکی برقصه! با دیدن رقص بامزه و ناشیانه اش قهقهه زدم. نوازنده ها هم به سهند می خندیدن و من یکی که دیگه ریسه می رفتم.
*****
جلوی آینه رفتم و آرایشم رو شروع کردم. دست هام رو لا به لای موهام فرو کردم و اونا رو به سمت بالا کشیدم… شاید بد نباشه امروز موهام رو ببندم؟ یه نگاه به ساعت انداختم اما دیدم برای هر چه زودتر امتحان کردن لباس عروسم عجله داشتم. وقت رو تلف نکردم و فقط موهام رو شونه کردم و از اتاقم بیرون زدم. مامانم و عالیه خانوم آماده منتظرم بودن. عالیه خانوم از روی ویلچرش بلند شده بود و گفته بود امروز به خاطر عروسم به درد پاهام غلبه می کنم و راه میرم!
لطیفه به دستور عالیه خانوم اسپند دود کرده بود و دورم می چرخید. بعد به ترکی دعا می کرد و به سمتم فوت می کرد. گونه اش رو بوسیدم و منم به ترکی ازش تشکر کردم. سه نفرمون سوار ماشین شدیم و راننده به سمت بازار حرکت کرد. سهند به خواسته ی من رفته بود کارخونه چون اصلا نمی خواستم امروز رو کنارم باشه مثل هر عروس دیگه ای دو ست داشتم که روز عروسیمون من رو برای اولین بار توی لباس عروس ببینه!
با عالیه خانوم تقریبا تمام خیابون های بازار رو گشت زدیم چه بازار سنتی و چه امروزی! اول از همه یه قران برام برداشت و من رو دوبار از زیرش رد کرد! حنا برمی داشت ،نبات، اسپند، یه سری لباس های خاص و سنتی! چند متر تور قرمز خرید و گفت: می خوا م بدم دخترای توی آشپزخونه توشون نبات و حنا بزارن برای مراسم حنابندان!
از شوق و اشتیاقی که داشت لبخند می زدم و کاملا درکش می کردم که سهند رو مثل پسر خودش می دونست و دلش می خواد توی خرید ها نظر بده؛ هر چند که از مراسمات سنتی خوشم نمی اومد و خودم رو امروزی می دیدم اما باز هم با عالیه خانوم نه تنها مخالفتی نمی کردم بلکه حتی از نظراتش استقبال هم می کردم. سعی می کردم سکوت کنم و مراسم حنابندان رو به عهده ی عالیه خانوم بزارم هرچند که اصلا میلی به برگزاری این مراسم نداشتم اما تصمیم گرفته بودم به نظر عالیه خانوم که به شدت طرفدار رسومات بود؛ احتر ام بزارم!
بالاخره نوبت به لباس عروس رسید! راننده به سراغمون اومد و ما رو به سمت مزون های لباس عروس برد. شور و هیجان واقعیم به خاطر لباس عروسم بود و دل تو دلم نبود وا سه دیدن انواع و ارقامشون…
اولین مزونی که وارد شدیم انقدر که لباس ها جورواجور جذاب بودن که انتخاب رو برام سخت تر کردن. حالا که این حجم از تنوع رو می دیدم شک نداشتم که باید مزون های بیش تری رو سر بزنم.
مامان در حالی که حرص می خورد کنار گوشم آروم گفت: مراعات پاهای عالیه رو بکن دختر! به خاطر تو از روی ویلچر بلند شده!
-مامان خودش رو ببین چه اشتیاقی داره!
هر دومون به عالیه خانوم نگاه کردیم که جلوتر از ما ایستاده بود و با لذت به لباس ها نگاه می کرد. برگشت سمتم و گفت: خب؟ نظرت چیه عروس خانوم؟
شونه بالا انداختم و گفتم: اینا خیلی خوشگلن ولی همش با خودم میگم از این خوشگل تر ه م شاید پیدا بشه!
لبخندی زد و دست روی بازوم گذاشت و گفت: نظر تو مهمه! روز عروسی، روزی نیس
ت که ساده از کنارش گذشت و براش یه خرید سرسری کرد پس هر چی که تو بخوای… ب یا بریم یه مزون دیگه رو هم ببین عروس خانوم!
با خوشحالی بغلش کردم و محکم به خودم فشردمش و گفتم: عالیه خانوم شما خیلی محشر ی!
مامان هم فقط از دست من حرص می خورد و همش نگران عالیه خانوم بود و تا فرصتی پیدا می کرد کنار گوشم می گفت: ببین چقدر سخته براش راه رفتن! انقدر سو استفاده نکن دبگه
باشه مامان باشه
سومین مزونی که سر زدیم چند خانوم و آقای جوون توش کار می کردن. تنوع لباس هاشون از دو مزون قبلی بیشتر بود. چشمم با دیدن یه لباس عروس از خوشحالی درخشید و به سمتش رفتم. آستین دار بود و دامنش پف نسبتا زیادی داشت از بچگی عاشق همچین لباس عروس هایی بودم و احساس می کردم با این جور لباس ها شبیه پرنسس های توی کارتو ن ها میشم!
بهش دست زدم و گفتم: وای خدا محشره! اصلا عالیه این…
عالیه خانوم لبخندی زد و به یکی دیگه از لباس ها اشاره داد و گفت: ولی این یکی بیشتر ب رازنده ی توئه!
نا خودآگاه لبخند روی لبم ماسید و به لباسی نگاه کردم که قسمتی از دامنش توی دست عالیه خانوم بود. نفسم رو حبس کردم و گفتم: خب اگه این نظر شماست اون رو هم امتحان می کنم!
*****
مراسم عروسی توی یک سالن خیلی مجلل برگزار می شد! سهند برای مراسممون کلی خ
رج کرده بود. یادم میاد یه زمانی به خاطر نداری سهند تصمیم گرفته بودیم که به یه عقد ساده ی محضری هم راضی باشیم. فقط رسیدنمون به همدیگه مهم بود و اصلا توی ذهنمون هم نمی گنجید یه روزی با این همه تشریفات با همدیگه ازدواج کنیم!عجیب بود که توی د لم هم قند آب می کردن و هم رخت می شستن! هم خوشحال بودم و هم استرس داشتم.
از صبح زود که بیدار شده بودم بعد از خوردن صبحانه ی مفصلی که برام آماده کرده بود ن رفتم توی اتاقی از عمارت که به عنوان سالن آرایش حاضرش کرده بودن.
رو به روی آینه قرار گرفتم و به پوست بی عیب و نقصم نگاه می کردم و لذت می بردم که خانوم آرایشگر گفت: ماسک هایی که توی این دو روز ملیسا روی پوستت گذاشته خیلی جواب دادن! ما شاءالله پوستت برای یه میکاپ فوق العاده آماده شده.
با خوشحالی لبخندی زدم و به سمت صندلی مخصوص آرایش رفتم و روش دراز کشیدم. آرایشگر که یکی از میکاپ آرتیست های حرفه ای استانبول بود به سمتم اومد و با ظرافت شروع به کارش کرد. بعد از نیم ساعت که کارش تموم شد گفت: می خوای خودت رو ببین ی؟
– هر وقت کاملا آماده شدم خودم رو می بینم!
خندید و گفت: پس می خوای خودت رو غافلگیر کنی!
به لباس عروسم نگاه کردم که به دیوار وصل بود. یه لباس عروس ساده بود و با اون چیزی که خودم انتخاب کرده بودم زمین تا آسمون تفاوتش بود. دکلته بود و دامنش پف کمتری نسبت به لباس عروسی که دوست داشتم؛ داشت. مدل خیلی خاصی نداشت اما سعی کردم دوسش داشته باشم نمی خواستم همچین روز رویایی رو به خاطر یه لباس که البته برای هر دختری مهم بود خراب کنم! به این فکر کردم که من یه روزی به یه عقد محضری ساده هم راضی بودم و الان یه عروسی باشکوه در انتظارمه!
شنیون کار به سراغم اومد و همزمان ناخن کار روی ناخن هام کار می کرد! کارشون که تموم شد فیلم بردار به سراغم اومد. اول از لباس عروسم فیلم گرفت و بعد از خودم که روی صندلی جلوی آینه نشسته بودم و آرایشگرم قلم موی سایه چشم رو توی دستش گرفته بود و به طور نمادین داشت جلوی دوربین چشمم رو آرایش می کرد. ناخن کار هم یکی از انگشت هام رو که جا مونده بود؛ کاشتش رو انجام داد. لباس عروسم رو پوشیدم و باز هم جلوی دوربین به کمک ساقدوش ها وانمود کردیم که تازه دارم لباسم رو می پوشم. یکی شون پشت سرم بند های لباسم رو می بست، یکی دامنم رو مرتب می کرد و اون یکی هم تاجم رو روی سرم گذاشت و بعدش هم سرویس مرواریدی که عالیه خانوم برام خریده بود رو بهم آویزون کردن!
بعد به پیشنهاد فیلم بردار به همراه ساقدوش ها رقصیدم و در آخر رو به لنز دوربین بوس فرستادم.
شدیدا هیجان داشتم و احساس می کردم الانه که قلبم از جاش دربیاد و حتی از حال برم! اصلا نمی دونستم چطور باید توی همچین روزی با سهند رو به رو بشم. با شنیدن صدای زنگ اس ام اسم گوشیم رو از توی کیف دستی سفیدم دراوردم. با دیدن اسم سهند با شوق پ یامک رو باز کردم و چشمم جمله ای که نوشته بود رو دنبال کرد.
” واسه دیدنت لحظه شماری می کنم عشقم”
این بار تپش قلب هم گرفتم. برای بار دوم خودم رو توی آینه نگاه کردم.جلوی موهام یه طرفه بودن و باقی موهام رو پشت گردنم مدل داده بودن. برق چشم هام یه لحظه هم از بین نمی رفت از چهره ام پیدا بود که چقدر ذوق و شوق داشتم. مامان وارد اتاق شد و با دیدنم لبخند زد و با مهربونی گفت: شبیه فرشته ها شدی دخترم! عزیز دلم!
من رو توی بغلش گرفت و محکم به خودش فشار داد و گفت: بالاخره تو هم به خوشبختی رسیدی ستایش!
از بغلش بیرون اومدم و گفتم: وای مامان دارم می میرم از هیجان!
خندید و گفت: هیجان هم داره عزیزم! زود باش سهند منتظرته باید برید سالن عروسی الا ن همه ی مهمونا منتظرن. منم دیگه باید برم اونجا.
سر تکون دادم و به کمک ساقدوش ها از اتاق بیرون رفتم. تمام عمارت با رز های سفید تزئین شده بود و کلی روبان هم به نرده ی پله ها وصل بود. ساقدوش ها با لباس های یک دست آبی کاربنی همراهیم می کردن. پیراهن هاشون بلند و آستین دار بود. موهای بلند و م واجشون رو باز گذاشته بودن و تاج گل روی سرشون بود.
فیلم بردار از پله ها پایین رفت تا از پایین اومدنم فیلم بگیره. من هم همراه سه تا ساقدوشم به آرومی از پله ها پایین رفتم. سهند هم به همراه ساقدوش هاش توی سالن ورودی منتظرم ایستاده بود و با دیدنم لبخندی زد. من هم مقابلش ایستادم و به لبخندش جواب دادم. جلو او مد و بوسه ی آرومی به پیشونیم زد و گفت: چقدر خوشگل شدی!
از وقتی که اومدم استانبول هر روز که می خواست بره کارخونه توی کت و شلوار می دیدمش ولی این کت و شلوار مشکی که پوشیده برام یه چیز دیگه بود. موهای روشنش رو مثل همیشه رو به بالا حالت داده بود و ته ریشش هم جذابش کرده بود. شاید از نظر هر ک
س دیگه ای تیپ امروز سهند هم مثل بقیه ی روز ها بود اما بدون شک برای من امروز م تفاوت ترین استایل رو داشت!
سهند دسته گل رو مقابلم گرفت و بوسه ی آرومی روی لب هام زد و کنار گوشم گفت: اص لا به قشنگی تو نیستن خانومم.
منم که حسابی با این کلمه ی آخرش توی دلم قند آب کردن. این اولین باری بود که این کلمه رو ازش می شنیدم و احساس کردم دیگه نمی تونم روی پاهام بند بشم و الانه که بیافتم روی زمین. به خواست فیلم بردار کمی رقصیدم و سهند هم برام دست می زد. بعد چند تا ع کس توی عمارت و داخل حیاط گرفتیم که همه شون عاشقانه بودن.
در آخر هم دست تو دست همدیگه سوار ماشین شدیم و سهند به سمت سالن عروسی روند.
سالن عروسی دقیقا شبیه قصر آرزوها بود!
موقع ورودمون کلی بادکنک های هلیومی رنگی به هوا رفتن و فشفشه های رنگی بالا رفتن و نورشون توی آسمون شب پراکنده شد. همه مقابل در ورودی ایستاده بودن و برامون دست می زدن. از ماشین که پیاده شدیم سهند بازوش رو به سمتم گرفت و منم دستم رو دورش حلقه کردم و دوتایی از فرش قرمز رد شدیم و به سمت مهمون ها رفتیم. جواب تبریکاتشون رو با لبخند می دادیم تا اینکه بالاخره باغ رو طی کردیم و وارد سالن شدیم. هر شیش ساقدوشمون توی دسته های دو نفره هم ژست من و سهند پشت سرمون می اومدن و با لبخند به مهمون هایی که به استقبالمون اومده بودن خوش آمد گفتن.
پشت میز عقد نشستیم و همه ی مهمان ها هم مقابلمون روی صندلی ها نشسته بودن. عاقد جلو اومد و کنار میزمون روی صندلی نشست و گفت: شاهدین اومدن؟
سهند نگاهی به اطراف کرد و با چشم به دنبال محمت و بانو گشت که یه دفعه هر دوشون با عجله در حالی که دست همدیگه رو گرفته بودن از بین جمعیت بیرون اومدن و محمت گفت: ببخشید ما همین الان رسیدیم!
بعد هر دوشون به ما دست دادن و تبریک گفتن و اونا هم کنارمون نشستن و همگی به عاقد گفتیم که آماده ایم. عاقد هم اول شروع کرد به حرف زدن درمورد اینکه باید در تمام مراحل زندگی در سختی ها و مشکلات، در خوشی ها موفقیت ها کنار همدیگه باشید! بعد اس م و فامیلمون من و سهند و همچنین بانو و محمت رو پرسید.
عاقد: خانوم ستایش همایونفر از شما می پرسم آیا حاظرید به میل قلبی و به دور از هر گو نه اجبار؛ همسر رسمی آقای سهند سپهراد شوید؟
لبخندی زدم و صورتم رو به میکروفون نزدیک کردم و با خوشحالی گفتم: بله!
همگی دست زدن و بعد عاقد دوباره گفت: آقای سهند سپهراد حالا از شما می پرسم آیا حاظرید به میل قلبی و به دور از هرگونه اجبار؛ خانوم ستایش همایونفر را به همسری بپذیرید؟ بله!
عاقد رو به بچه ها کرد و گفت: و شما هم شاهد این ازدواج هستید؟ محمت: بله.
بانو: بله.
عاقد رو به ما کرد و گفت: پس من شما رو زن و شوهر اعلام می کنم!
همگی بلند شدن و برامون دست زدن. بانو بهم چشمکی زد و نقشه ای که کشیده بودیم رو بهم یادآوری کرد. من هم محکم روی پای سهند زدم و از اونم از درد اخمی کرد. همه با دیدن این صحنه فهمیدن چه اتفاقی افتاده خندیدن و دست زدنشون اوج گرفت. بعضی ها هم به افتخار من سوت زدن. سهند متعجب خندید و گفت: مگه چی شد؟
گفتم: این یه رسمه بانو بهم گفته بود که تو نمیدونی و می تونم از فرصت استفاده کنم.
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: این یعنی اینکه توی زندگی هرچی من بگم همونه!
سهند خندید و سری تکون داد. بعد نا هم بلند شدیم و به عاقد دست دادیم و تشکر کردیم. وقتی که عاقد رفت رو به سهند گفتم: همش همین؟ پس خطبه چی میشه؟ سهند کنار گوشم گفت: فعلا همینه عزیزم بعد برامون می خونن.
من هم دیگه چیزی نگفتم و با سهند بلند شدیم و به همراه مهمون ها به سالن اصلی رفتیم تا جشن بگیریم.
یه سری ها می رقصیدن یه سری ها دور همدیگه با هم صحبت می کردن و نوشیدنی می خوردن.
سالن خیلی بزرگ و پر از ستون های بلند بود. روی هر میز یه گلدون مشکی با چهار شاخه رز سفید بود. هر کدوم از ستون ها هم با یک پاپیون بزرگ سفید و صورتی تزئین شده بودن. جایگاه عروس و داماد هم پر از رز های رنگ و وارنگ بودن.
حسام هم خودش رو به مراسممون رسونده بود اما نگار وضعیت بارداریش جوری بود که نمی تونست با هواپیما سفر کنه و از حسام قول گرفته بود که براش کلی فیلم و عکس ببره. حاج محسن هم به سهند گفته بود که نمی تونه توی مراسم شرکت کنه و کلی تبریک فرستاده بود. از تینا خبری نداشتم اما حسام گفته بود وقتی فهمیده بود که من دارم با سهند ازدواج می کنم باهاش سماس گرفته و اظهار ناراحتی کرده و کلی هم از دست من عصبانی بوده. سورن هم که حبس ابد و یک روز خورده بود و حسام وقتی به دیدنش رفته بود بهش گفته بود که به سهند بگه اگه یه روز اومدم بیرون بهشون کادو میدم!!
همه مون منظورش رو از کادو فهمیده بودیم ولی اینکه چرا با وجود ابد و یک روز بودن زندونیش هنوز امید داره یه روزی بیاد بیرون رو دیگه خدا میدونه! بابا هم که برای همیشه بی خبر از همه جا روی یه ویلچر افتاده و تبدیل شده به یه مرده ای که فقط می تونه نفس بکشه و دکتر ها هم گفتن که اعضای بدنش دارن یکی یکی و کم کم از کار می افتن!
اشکی که داشت سر می خورد پایین رو با سر انگشتم پاک کردم که سهند گفت: خانوم افتخار یه رقص رو میدن؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم که دیدم مقابلم ایستاده و کمی به جلو خم شده و دستش رو مقابلم گرفته. با دیدنش لبخندی زدم و دستم رو توی دستش گذاشتم و بلند شدم. همه برامون دست زدن و یک آهنگ آروم و عاشقانه و البته ایرانی پخش شد…
)شروع موسیقی پایانی( ….
دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و پیشونیم رو مقابل لب هاش قرار دادم. هیچ چیزی دیگه نمیتونه این لحظه رو خراب کنه… دیگه هیچکس نیست که مانع عشقمون بشه!
کنار تو فقط آروم میشم…
پر از دلشوره ام هر جای دیگه…
تو تقدیر منی بی لحظه ای شک…
چشات اینو بهم هر لحظه میگه…
تو میخندی پر از لبخند می شم
تموم زندگیم خوش رنگ میشه
صدای پای تو، تو خونه هر روز
واسه من بهترین آهنگ میشه
همه اطرافمون حلقه زده بودن و بعضی دیگه هم دور از ما می رقصیدن. من و سهند تو آغوش همدیگه با چشم های بسته آروم با ریتم آهنگ می رقصیدیم. جلوی اشک هام رو نمی تونستم بگیرم و در مقابلشون تسلیم شدم و اجازه دادم روی گونه هام بریزن. با قطره اشکی که روی پیشونیم افتاد فهمیدم سهند هم حال من رو داره! هر دومون اشک شوق می ریختیم برای این رسیدن عاشقانه! اشک شوق می ریختیم که آخرش بعد دوازده سال و بعد از طی کردن اون همه مشکل و سختی به همدیگه رسیدیم.
تو که باشی همه دنیام شبیه آرزوم میشه
روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه
چقدر خوشبختی نزدیکه کنار من که راه میری
از این دنیا رها میشم، تو که دستامو میگیری
پشت پلک های بسته ام انگار که داشتم خواب می دیدم! میکائیل میون جمعیت می خندید و دست می زد! سورن هم همینطور! میعاد دو انگشتش رو توی دهنش برده بود و با صدای بلند سوت می زد. تینا لباس زیبایی پوشیده بود و به هر دومون لبخند می زد… خاله طاهره روی یه صندلی نشسته بود و از حرکت لب هاش می فهمیدم که ماشاءالله میگه! عمو رحیم به سهند نگاه می کرد و با دستمالی نم زیر چشم هاش رو پاک می کرد… و در آخر بابا هم در راس همه ی مهمون ها با اقتدار روی یه صندلی نشسته بود و با لذت به رقص ما نگاه می کرد و پیپ می کشید.
تو که خوشحال باشی خوب خوبم
دیگه از زندگی چیزی نمیخوام
حالا که دست تو، تو دستامه
چه فرقی میکنه کجای دنیام
با عشق تو همه دنیا به چشمم
پر از تصویر های خوب و شاد
به شوق بودنت حالا خدا هم
به من یک قلب عاشق هدیه داده
همه چیز مثل یه رویا بود و صدای سهند از همه رویایی تر که کنار گوشم گفت: دوست دارم ستایش!

کنار تو فقط آروم میشم….

پایان موسیقی

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن