فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت آخر

فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زندگی بنفش وارد شوید ویا از انتهای همین صفحه بر روی قسمت بعد کلیک کیند

رژ و فیکس صورتمم دوست داشتم. بیشتر مثل گریم بود تا آرایش  حال صورتمو زاویه دار و خوب کرده بود.

موهامم درست شبیه همون که میخواستم ساده اما شیک درست کرده بود.

آرایشگر برام آینه دوم رو آورد تا پشت سرمو ببینم و گفت

  • با این لباس و مدل مو مثل سیندرلا شدی دستیارشم گفت

  • آره فقط ۱۲ شب امیدوارم محو نشن.

همه حتی من خندیدم و چنتا عکس ازم انداختن تا نیما اومد.

عکسا اومد تو و گفت هر وقت اشاره کردیم برو بیرون  نفس عمیق کشیدمو آماده ایستادم  فیلمبردار اشاره کردو آروم رفتم بیرون ظهر بودو آفتاب فرق آسمون

نیما کنار ماشین گل زده با دسته گل ایستاده بود سرشو بلند کردو به من نگاه کرد بهش لبخند زدم و ابروهاش بالا پرید درسته داغون بودم از درون

اما نمیشد منکر خاص بودن این لحظه بود.

لحظه ای که همیشه فکر میکردم چقدر خاص و بی نظیره واقعا هم اینجوری بود.

حس عجیبی داشتم. اضطراب هیجان ذوق.

آروم از پله ها رفتم پائین و نیما که لبخندش حسابی گنده شده بود دسته گلمو به سمتم گرفت 

تشکر کردمو ازش گرفتم اما دستشو عقب نکشید چند لحظه همینجوری به همخیره شدیم که نیما گفت

  • چطوری بغلت نکنم آخه

قبل اینکه من چیزی بگم فیلمبردار اومد تو صورتمون و به اجبار دستامون جدا شد . تازه متوجه گل های ماشین شدم مدلش همون بود که من خواستم 

اما گل ها همه گل های بنفشه بود و گل های بنفش ریز وحشی. ذوق کردم از این سوپرایز نیما و گفتم

  • اینارو چطوری پیدا کردی خندید و گفت

  • بلاخره یه جا باید یه سوپرایز مثبت باشه دیگه خندیدنو با کمک نیما سوار شدم

اونم نشستو با دستور فیلمبردار راه افتادیم

تا باغ فیلمبردار خیلی تلاش کرد به مدل مد نظر اون قر بدیم و حرکت بزنیم. اما خب نیما اهل این چیزا نبود و منم مثل خودش کرده بود

برا همین دوتا دست تکون دادن ساده و تکون گل بیرون از پنجره کل حرکت ما بود

آهنگ تو ماشین هم برام سوپرایز بود چون میدونستم تو سلکشن نیما نبود و برا من ریخته.

با صدای الی گولدینگ که میگفت love me like you do منم همخونی میکردم و انگشتام بین دست نیما قفل میشد.

حس بهتری از صبح داشتم. 

آرایشگر چسب زخم صورت نیمارو با یه چسب دیگه عوض کرده بود که حالا کمتر به چشم می اومد.

انقدرم خوب به صورتش و موهاش رسیده بود که خبری از خستگی صبح نبود.

دوتا آدم خسته با نقاب خوشحال و پر رنگ بودیم اما این نقاب داشت حال خودمونم بهتر میکرد.

رسیدیم باغ و تا خورشید موقعیتش خوب بود عکس های فضای باز رو گرفتیم.

نود درصد ژستا طوری بود که سمت سالم صورت نیما بیفته. 

بازم ژستای رمانتیک بوس و لب و اینا به دستور نیما حذف شده بود.

هرچقدر عکاس و فیلم بردار تلاش کردن موفق نشدن چنین صحنه ای از من و نیما ثبت کنن.

بلاخره با اخم من فقط یه صحنه بوسیدن پیشونیم رو تو فیلم و عکس گرفتن میدونستم نیما چرا این عکس هارو دوست نداره.

چون لحظه های ناب خصوصیمونو دوست نداشت آدمایی که پر از کینه و تنفر نسبت به ما هستن ببینن.

واقعا امشب تو این مراسم چند نفر واقعا برامون خوشحال بودن ؟!

بعد باغ رفتیم آتلیه و بعد اون هم به سمت باغ راه افتادیم. 

فیلمبردار چندتا صحنه دیگه گرفتو تو جاده بلاخره آروم گرفتو مارو به حال خودمون ول کرد

آهنگ جاودانگی ابی پخش میشدو منو نیما تو سکوت بودیم استرسم انگار هر لحظه بیشتر میشد

مامان دوبار زنگ زده بود خبرمون رو گرفته بود و گفته بود اوضاع اونجا خوبه. راجب باغ پرسیدمم گفته بود دکورش خوبه و هیچکس فکر نمیکنه دو روزه آماده شده باشه.

دیگه از شدت استرس سکوت رو شکستمو گفتم

  • میترسم رسیدیم از حال برم نیما نگاهی بهم انداخت و گفت

  • چرا ؟ نگران چی هستی؟ دیگه همه چی تموم شده که…

  • تازه مراسم اصلی شروع شده نیما

  • نه بابا …الان میریم تالار. یه رقص دو نفره . شام . یکم رقصو تمام . میریم خونه که من حساب تورو برسم.

با استرس خندیدمو گفتم 

  • تو که فقط منتظر بخش آخری دستمو تو دستش فشار دادو برد سمت لبش رو دستمو بوسیدو گفت 

  • چرا نباشم. لباس عروست انقدر پفی نبود از همینجا شروع کرده بودم اخم مصنوعی تحویلش دادم.

اما واقعیت این بود ترجیح میدادم وسط جاده رابطه داشتیم تا میرفتیم تالار.

فکر دیدن اونهمه مهمون و فامیل و عمه … وای عمه … بزرگترین ترس من دیدن عمه بود…

تو این فکر بودم که نیما پیچید تو فرعی و گفت

  • دیگه رسیدیم.

تمام تنم گر گرفته بود .

از جاده خاکی جلو رفتیم تا به دیوارای باغ رسیدیم نگهبان درو باز کردو با فیلمبردار وارد شدیم

تو باغ هم کلی رفتیم تا نور و صدای سالن پیدا شد و ماشینای پارک شده رو دیدیم فکر نمیکردم باغ به این بزرگی باشه

جلو فرش قرمزی که تا تالار انداخته بودن بساط آتیش بازی بود نیم ساعتی فیلم برداری و آتیش بازی ورودیمون طول کشید بعد وارد شدیم

جلو در تالار مامان اینا و فامیل های نزدیک ما و نیما ایستاده بودن چند نفرم با لباس سنتی داریه میزدن و عروس مبارکه خوندن تا ما وارد شیم حس میکردم تمام تنم خیس عرقه با مامان بابای خودمو نیما رو بوسی کردم و شروع به سلام و علیک کردیم.

بعضی میزا مستقیم بعضی میزا از دور 

یکم داشتم ریلکس میشدم که مامان نیما اومد و گفت

– میز عمه اونجاست نیما برو تا قاطی نکرده از نزدیک سلام کن نگاهم افتاد به میزی که مامانش نشون داد  پاهام قفل شد ای خدا … 

چقدر یه موجود میتونه منفور باشه دلم پیچید از اون نگاه پر از نفرتش اما خداروشکر نیاز پیشش نبود

 چند نفر دیگه از بزرگ فامیل پیشش بودن به اجبار و با فشار دست نیما به اون سمت رفتیم  سعی کردم به عمه اش نگاه نکنم تا مجبور بشم

به میز رسیدیمو از سر میز با سلام و احوال پرسی و تبریک رسیدم به وسط میز به عمه 

پوزخندی به سلام من زدو گفت – چه عجب قیافه آدم گرفتی… 

فشار دستم ناخداگاه رو بازو نیما بیشتر شدو دندونامو به هم فشردم  لبخندی از عصبانیت بهش زدم اما جوابشو ندادم.

میدونستم تو این جمع دور و برش منتظره من چیزی بگم

نگاهمو ازش گرفتمو با چند نفر باقی مونده احوال پرسی کردم که یکیشون گفت – ماشالله ماشالله چه عروسی . همیشه زیبا بودی الان که میدرخشی چشم حسود کور 

ناخداگاه لبخند زدم اما خنده ام رو خوردم

بیشتر از اینکه اون خانم میخواست مثل من لج عمه نیمارو در بیاره خنده ام گرفته بود تا از تعریفش

اما عمه نیما ساکت نموندو گفت

  • آره مثل سلیقه توئه تو انتخاب عروسات مهری…

دیگه نتونستم هیجکاری نکنم و چشم چرخوندم که مهری گفت

  • عروسای من یه پارچه خانمن و عالین ولی انتخاب من نیستن . چون نبایدم باشن .

انتخاب پسرامن. اونا باید با هم زندگی کنن پس خودشون انتخاب میکنن که ماشالله عالی هم انتخاب کردن. یکیش خواهر زاده سیما جونه که مثل خودش ماهه ماه…

سیما لبخندی به من و مهری زد و گفت

  • لطف داری مهری جون. از خوبی شماست که دور و برت آدمای خوب پر میشن اینو گفتو برای عمه پشت چشم نازک کرد

جنگ فامیلی راه افتاده بود و عمه اش داشت منفجر میشد دیگه جای موندن نبود 

با اجازه ای گفتیمو خواستیم بریم که عمه گفت

  • نیاز ازت هنوز ناراحته نیما .از دلش در بیار . میگه رقص چاقو انجام نمیده چون قهره

جلو خودمو گرفتم که پوزخند نزنم .

رقص چاقو .

نیاز…

بمیرمم نمیذارم نیاز این کارو کنه.

نیما فقط مودبانه سر تکون دادو دور شدیم سریع گفتم

  • از رو جنازه من رد شی رقص چاقو عروسیمون رو نیاز انجام بده

نیما چشمکی بهم زد و گفت – نگران نباش فکرشو کردم. 

  • چکار کردی؟

  • خودت میبینی.

نشد بیشتر بپرسم چون فیلمبردار دستور صادر کرد بریم وسط و برقصیم .  از قبل پرسیده بود رقص اول چه آهنگی دوست داریم و نیما بدون مکث گفته بود عروس مهتاب . منم مخالفت نکردم چون متن آهنگشو دوست داشتم . با هم شروع به رقص کردیم و اونجاش که خواننده میخوند امشب با صد تا بوسه دومادو دریاب نیما اوند سمتمو با دست اشاره کرد به گونه اش که دریابمش. منم یه بوسه کاشتم رو گونه اش که سالن جیغ و دست شدو همه گفتن دوباره دوباره  اینبار سمت دیگه صورتشو بوسیدم که یکی داد زد 

  • قبول نیست آرتیستی ببوس

ناز گردمو با سر گفتم نه .دیگه هرچقدر گفتن و دست زدن نبوسیدیم همدیگه رو و زود رقصو تموم کردیم. نشستیم سر جامون و بعد یکم رقص وقت شام شد .

برای ما میز شام چیدن و مهمونارو بردن سمت سالن شام . رو به نیما گفتم

  • باورم نمیشه همه اینارو دو روزه درست کردن.

  • درواقع ۴ روزه … چون شبم کار کردن … البته پولشم گرفتن.

  • دستت درد نکنه واقعا خوب شده.

  • خوشحالم خوشت اومد.

فیلمبردار اومد و گفت تا خلوته با پدر و مادر ها عکس بگیریم بعد شام بخوریم شروع کرد به عکس انداختن با خانواده ما

بعدم بابا مامان نیما. 

پدرش رو به عکاس گفت 

  • وایسین با عمه اش هم عکس بگیره که عکاس گفت 

  • نمیشه تو قراردادمون گفتن پدر و مادر فقط

اینو گفتو رفت . نیما با شیطنت کمرمو دست کشید و چیزی نگفت . زیر چشمی به میزی که عمه اش نشسته بود نگاه کردم. شبیه چقندر سرخ شده بود. بابا نیما دیگه چیزی نگفتو اونام رفتن برای شام. چند نفر مثل عمه نیما که مسن بودن مونده بودن تو سالن و شام رو برای اونا آوردن سر میزشون. منو نیما هم پشت میزی که برامون چیده بودن نشستیم و فیلمبردار باز اومد تو حلقمون. نمیدونستم از نبود نیاز باید خوشحال باشم یا نگران. چون یهو پیداش میشه و گند میزنه به همه چی .دقیقا مثل جن بو داده تا اسمش اومد تو سرم خودش تو سالن پیداش شد

 

یه لباس کرم – شیری پوشیده بود که در حد لباس نامزدی بود .

موهاشم خیلی شیک پشت سرش درست کرده بود و بخشیش هم دورش ریخته بود.

رنگ و مش کرده بود موهاشو که خیلی بهش اومده بود .

واقع بین نگاهش میکردی واقعا خوشگل شده بود. اما به چشماش نگاه میکردی اون غرور و نفرت گند میزد به کل تیپ و قیافه اش .

نگاهمو ازش گرفتم اما حواسم بهش بود که با عشوه از بین صندلیا رد شدو اومد سمت ما.

نیما زیر لب گفت

  • خودش پیداش شد

اول رفت پیش عمه و حرف زدن بعد اومد سمت ما و رو به نیما گفت

  • تبریک میگم …

نیما مرسی گفتو لبخند زد بهش . نیاز بدون نگاه کردن به من رفت سمت سالن شام . نمیدونم چرا انقدر اضطرابم بیشتر شده بود. اما دوباره اون نگرانی که هر بار بعدش یه اتفاق بد می افتاد اومده بود سراغم. باقی شامو نتونستم بخورمو یکم با غذا فقط بازی کردم تا کار فیلمبردار تموم شه.

کم کم مهمونا برگشتن و میز ما هم جمع شد . آهنگ شروع شدو دوباره وسط شلوغ شد. نیاز و چندتا از دوستاش اون وسط پیداشون شد و شروع کردن به رقصیدن اونم چه رقص و عشوه و حرکاتی.

آروم به نیما گفتم

  • همینا بودن اومده بودن خونه ما.

  • به بابا میگم حواسش باشه پس.

فیلمبردار اومدو به نیما گفت بره بیرون تا همه خانما بتونن برقصن. نمیخواستم بره. میدونستم نیما بره عمه و نیاز یه حرکتی میزنن حتما .  اما مامان نیما هم اومدو گفت بره قسمت مردونه و نیما بلند شد . گوشیمو از جیبش بیرون آوردو داد بهم . خم شد تو گوشم گفت 

  • هر چند دقیقه گوشیو چک میکنم چیزی شد بگو بیام.

سر تکون دادمو نیما رفت. چند نفر از فامیلا اومدن باهام عکس بگیرن اما مادر نیما نذاشت . حتی فامیلای نزدیک و دوستامم نذاشت باهام عکس بگیرن. حرصم گرفته بود اما میدونستم به نیما هم بگم بی فایده است. کنارم تازه خالی شده بود که نیاز اومد پیشم نشستو لبخند مسخره ای بهم زد و گفت

  • خوبی عروس خانم…

خیلی جلو خودمو گرفتم که چشم نچرخونم براش و لبخند زدم بهش. اما هیچ جوابی ندادم. چون کلی آدم میدونستم دارن مارو نگاه میکنن. خودش دوباره گفت 

  • چرا موهاتو رنگ نکردی یکم تغییر کنی . باز با لبخند فقط سر تکون دادم که همینجوری. اصلا حرفم نمیومد باهاش. نیاز به یکی از دوستاش اشاره کردو گفت

  • اون دوست دختر نیما بوده سال ۹۲ میدونستی نفس خسته ای کشیدمو گفتم

  • خب؟

لبخندش گنده تر شدو گفت 

  • هیچی … خواستم بدونی سلیقه نیما قبل تو چه مدلی بوده.

  • اوه … مرسی از اینهمه محبتت .

  • خواهش میکنم … تازه وون دوستم که پیراهن آبی پوشیده…

نذاشتم ادامه بده و گفتم 

  • لابد اونم دوست دختر نیما بوده خندیدو گفت

  • نه اون فقط یه بار سگ مست کرده با نیما خوابیده جدی خندیدمو گفتم

  • چه دوستای جالبی داری

ابروهاش بالا پرید و نگاهم کرد که گفتم 

  • میدونی داری خیلی چرت و پرت میگی نیاز …

اخمش رفت تو هم و با حرص گفت

  • فکر کن من چرت و پرت گفتم . اما تک تک دخترای این میز با نیما تو یه دوره ای بودن.

سری به نشونه تائیدش تکون دادمو گفتم 

  • آره … نکه نیما خیلی خاصه همه دنبالشن . میدونم . فقط یه چیزیو نمیدونم !

با اخم اما سوالی نگاهم کرد که گفتم

  • نمیدونم این دوستاتو چطوری پیدا کردی ! از تو رختخواب نیما پیداشون کردی و باهاشون دوست شدی ! یا اول دوست شدی بعد تو رختخواب نیما پیداشون کردی !

آخه ندیده بودم یه اکیپ همه با هم با یه نفر باشن. البته دیدما ! تو فیلما ! این پلی بوی های آمریکایی . فک کنم خیلی از این فیلما دوست داری… 

هنوز داشتم حرف میزدم که بلند شد. مکث نکردو رفت سمت اون دخترا که حالا واقعا نمیدونستم دوستاشن یا الکی جمع کرده دور خودش. سریع به نیما پیام دادم و نوشتم

  • نیما اگه دوستای نیاز قبلا دوست دخترای تو بودن که هیچ اما اگه نبودن فکر کنم دختر عمه ات باز شیشه زده توهم زده داره جرت و پرت میگه.

پیامو سند کردمو دوستای دبیرستانم اومدن پیشم برای همین نشد گوشیو چک کنم دور هم یکم حرف زدیم و حال و هوام عوض شد. چنتا عکس یواشکبم انداختیم. 

یکم حالم بهتر شده بود 

اما نگاه نیازو هنوز حس میکردم. 

با ویبره گوشیم متوجه شدمو دیدم نیماست زنگ میزنه. 

دوستام رفتنو من جواب نیمارو دادم

اما صداش نمیشنیدم بخاطر آهنگ

قطع کردم تا پیام بهش بدم که دیدم ۱۱ تا پیام دارم ازش

  • من هیچکدوم از اون دخترارو نمیشناسم جز یکی که دوست قدیمیه نیازه تا حالا بیشتر از سلام بهش نکردم. اگه واقعا حالت نیاز طبیعی نیست بگو به بابا بگم بیان ببرنش.

این پیامو چند بار فرستاده بود

چند بارم پیام الو . بنفشه . جواب بده و اینا بود.

براش نوشتم 

  • من نمیدونم حالش چطوریه . قیافه اش طبیعیه . اما حرفاش از آدم عاقل در نمیاد .

اینو براش فرستادم

اما همون لحظه به نیاز نگاه کردم که دیدم داره سعی میکنه بطری آبمیوه رو باز کنه و نمیتونه .  مثل روانیا بطری رو با کلافگی فشار دادو کلافه تهشو کوبید به میز دوستش بطری رو ازش گرفتو راحت بازش کرد. دوباره داد دست نیاز دست نیاز محسوس میلرزید. 

نگاه بدی به من انداختو از آبمیوه اش خورد.

دوباره به نیما پیام دادم

  • فکر کنم حالش خوب نیست سند کردم که نیما نوشت – چی شده . چکار کرده ؟ 

اما تا خواستم جواب بدم یه گروه از فامیلای نیما اینا اومدن دورم 

شروع کردن به تبریک و حرف زدن و معرفی خودشون… 

سعی کردم مودبانه جواب بدم . 

اما تمومی نداشتن . یه عده میرفتن عده دیگه می اومدن مامان نیما هم اومدو گفت بیا برقص با دخترا چشمی گفتمو گوشیمو چک کردم 

نیما باز سه تا پیام داده بود الو بنفشه عصبانی براش نوشتم 

  • چرا انقدر الو الو میکنی نیما. دستاش میلرزه و حالت عصبی داره .

سرمو بلند کنم چک کنم الان در چه حاله که دیدم رو به روم سبز شده خواست گوشیو ازم بگیره که سند رو زدمو دستمو عقب کشیدم. 

با حرص گفت

  • داری به نیما گزارش منو میدی ؟ از کنارش رد شدمو گفتم

  • خودتو خیلی تحویل گرفتی ها. انقدرام برا ما مهم نیستی پا تند کردمو رفتم پیش مامان

گوشیو دادم بهش و یکم سر میز فامیل های خودمون نشستم.

حواسم بهگوشی بود اگه نیما پیام داد جواب بدم اما خبری نشد

دختر خاله نیما اومد دنبالم برم برقصم 

حوصله نداشتم اما میدونستم نرم کلی حرف و حدیث میسازن 

برا همین رفتم وسط و کمکم فامیلای ما هم اومدنو نفهمیدم دیگه چقدر وقت گذشت . 

فیلم بردار اعلام کرد داماد میخواد بیاد کیک ببریم  و من برگشتم سر جام تو جمعیت چشم چرخوندمخبری از نیاز نبود.

تمام مدت که وسط بودمم خبری ازش نبود

دوستاش همچنان سر میز بودنو در حال حرف بودن.

نیما اومد کنارم نشست . 

صورتش نگران نبود .

تو گوشش پرسیدم – نیازو دیدی ؟ 

– آره … بابا صداش کرد … اوکیه … چیزی نزده … عصبانی بود فقط که اونجوری میلرزید.

من که باور نمیکردم واقعا چیزی نزده باشه اما چیزی نگفتم

کیک رو جلومون گذاشتن و یه دختر با لباس محلی با سینی که داخلش چاقو برش کیک بود اومد و شروع کرد به رقصیدن

از این فور نیما استقبال کردم دیگه لازم نبود نیاز یا کس دیگه برقصه 

یکم که آهنگ گذشت اون دختر اومد نزدیک و نیما یه تراول گذاشت تو سینی و چاقو گرفت 

منم بلند شدم تا کیکو قاچ بزنیم که نیاز پیداش شد. 

از انتهای سالن سریع می اومد سمت ما.

دیجی در حال حرف زدن بود که حالا عروس و دوماد کیکو ببرن

هنوز حرفش تموم نشده بود که دستمو گذاشتم رو دست نیما و از بالا تا پائین کیکو بریدیم. 

جیغ و دست و سوت بلند شد و نیاز با حرص راهشو کج کرد رفت سمت مادرش نامحسوس حواسم بود بهشون. 

نگاه عمه و نیاز حس بدی بهم میداد.

نیما تو گوشم گفت

  • چرا تموم نمیشه بریم خونه

  • چه عجله ای داری؟

  • دیگه امشب نمیشه در بری.

تازه یادم افتاد امشب چه قراری با نیما داشتم. 

چپ چپ نگاهش کردم.اما خودش فهمید الکیه این نگاهم  تو دلم یه اضطراب شیرین بود.

دست نیما رو کمرم نشستو به فیلمبردار اشاره کرد تمومش کنه اونم به دی جی اشاره کرد آهنگ رقص آخرو بذاره و نور سالن کم شد. 

با هم رفتیم وسط و تو بغل هم جا گرفتیم. 

تو چشم های نیما خیره شدمو آروم با هم همراه شدیم.

چشم های نیما تو رقص نور سالن برق میزد.

دلم میخواست همین الان بریم خونه و من تو بغل نبما آروم بگیرم 

دستاش رو کمرم فشار ریزی به بدنم دادو لب زد

  • چطور تا خونه تحمل کنم

از اینکه هر دو به یه چیز فکر میکردیم خنده ام گرفت خجالتم کشیدم  نمیدونم چرا

سرمو پائین انداختمو نیما کنار گونه ام رو بوسید  دوبار خیره شدیم بهم

اصلا مهم نبود دورمون چه خبره

از آغوشش لذت میبردم که آهنگ یهو قطع شد. برق هام خاموش شد .جیغ تو سالن بلند شدو چند لحظه بعد با نور موبایلا اطراف روشن شد نیما هم موبایلشو روشن کردو گفت

  • ما که موتور برق آوردیم برا تقویت چرا برق رفت ؟ منو برد سمت میز مامان اینا و گفت 

  • تکون نخور یه وقت می افتی. من برم ببینم چی شده باشه ای گفتم که نیما رفت

یه سری داشتن آماده میشدن زودتر برن

یه سری در حال حرف بودن. سالن همهمه شده بود. حس بدی بود تو مراسم یهو گند زده شده بود . اما کاریم ازم بر نمی اومد.

نگاهم تو سالن دنبال نیاز گشت.

میز خودش و دوستاش خالی بود.

برگشتم سمت میز عمه. تو تاریکی سالن حس کردم با لبخند رضایت داره به من نگاه میکنه.

یه لحظه از دلم گذشت نکنه این قطعی برقم زیر سر اینا باشه. اما بیخیال  شدم  .

دیگه خیلی باید فیلم تخیلی میشد اگه چنین اتفاقی می افتاد! دیگه تقریبا نصف سالن اومدن تو تاریکی خداحافظی کردن و رفتن. مامانم خیلی حرص میخورد و من بدتر از اون. اون از پلمپ باغ این از آبروریزی امشب. لابد همه میگفتن چه عروسی بد یمنی بود اینهمه براش اتفاب بد می افتاد. یه ترسی تو دلم یهو افتاد سومیش چی باشه ؟  نکنه یه اتفاق دیگه تو راهه؟ به خودم دلداری دادم و گفتم . اینقدر اتفاف بد افتاده که برام این الان دومی نیست دو هزارمیه . سالن که خلوت شد نور موبایلا

هم کمتر شد. میز عمه هم خالی بود و جز خودش کسی اونجا نبود. مامان نیما اومد پیشمو گفت 

  • بهتره بریم ما هم . برق اصلی اتصالی کرده درست بشو نیست امشب مامان گفت

  • نیما جان گفته بود دوتا موتور برق اضطراری میگیره که … نگرفت ؟

  • والا گرفت بچه ام . دو تا هم نه … سه تا گرفت … اما اونام به مشکل خوردن…

دیگه واقعا خسته شده بودم. یعنی باید برا من و نیما از در و دیوار بباره. بلند شدمو مامان اینام با من بلند شدن . تو تاریکی صدا نیمارو از پشت سرم شنیدم که گفت 

  • بنفشه

برگشتم سمتشو تو تاریک و روشن نور موبایل حس کردم صورتش وحشت زده است . به سمتش رفتمو پرسیدم 

  • آتیش بازیمون که…

نذاشت ادامه بدم و آروم گفتم 

  • باید زودتر بریم .

  • چی شده ؟

  • بیا تو راه برات میگم. باید زودتر اینجارو خالی کنیم همه مهمونا برن

  • چی شده نیما.

  • بیا… بهت میگم

دستمو گرفتو به سمت در خروج رفتیم 

آتیش بازی هم خیلی مختصر برگذار شد و سریع سوار ماشین شدیم . هر کسی مونده بود هم پشت سر ما اومد و راه افتادیم سمت تهران.  حس بدی بود مثل آخر یه فیلم غمگین . چیزی نپرسیدم از نیما که بلاخره خودش گفت  – پلیس داشت می اومد نمیخواستم آبروریزی بیشتر از این بشه. 

  • ما که مراسممون جدا بود. مشروب هم نبود . چرا باید از پلیس بترسیم؟نیما نفسشو خسته بیرون دادو گفت

  • دعوا شده . برا اونا زنگ زدن پلیس…

همین لحظه دوتا ماشین پلیس از لاین مخالف ما رد شدن  متعجب بهش نگاه کردم  اما هیچی نگفتم. 

چی داشتم بگم ؟  نیما چی داشت بگه ؟ 

برا ما بدبختی از در و دیوار میبارید.

نیما خودش گفت

  • برق که رفت معلوم نیست نیاز و دوستاش بیرون چکار میکردن و چی شده که دوست پسر دوتا از دوستاش دعواشون میشه و…  

پریدم وسط حرفشو گفتم 

  • پس موتور برق ها خراب نشده ؟ برای اینکه زود بریم پلیسارو مهمونا نبینن مامانت گفت ؟ نیما خیره به جاده گفت

  • آره… مجبور بودیم بنفشه…

نگاهم کرد 

اما من نگاهمو ازش گرفتمو خیره شدم به تصویر خودم تو شیشه پنجره ماشینای پشت سرمون بوق میزدن  یه لحظه فراموش کردم برای ماست… 

برای ما که عروس و دامادیم… 

امشب شب عروسیمونه… 

اما هرچقدر که بگی بیخیال و مهم نیست…

باز یه چیزی پیش میاد حالتو بگیره. 

نیما دوباره گفت

  • معذرت میخوام بنفشه…

برگشتم سمتشو گفتم 

  • مهم نیست … خداروشکر تموم شد … از اولشم معلوم بود هرچقدر تلاش کنیم هیچی اونجور که ما میخوایم نمیشه

نیما سری تکون دادو دیگه چیزی نگفت  واقعا برام سوال بود قطعی برق دعوای دوستای نیاز… 

زنگ زدن به پلیس… 

اینا عمدی بود یا نه… 

هرچی بود این شب عروسی ما بود که خراب شد.

سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و  گفتم

  • کی برمیگردیم ؟

نیما دستشو گذاشت رو پام که زیر چین های لباس عروسم گم بود و گفت 

  • خیلی زودتر از چیزی که فکرشو بکنی..

دستمو گذاشتم رو دستشو نوازش وار انگشتای مردونه و بزرگشو دست کشیدم .

زیر لب گفتم

  • کاش میشد همین الان از همینجا بریم…

نیما آرومخندید و گفت

  • نشد دیگه امشبو نمیتونی بپیچونی.

با این شوخیش منم خندیدمو یکم روحیه ام بهتر شد.

نیما فشار ریزی به پام داد و سرعتشو بیشتر کرد

خیلی زود ماشینای پشت سرمونو جا گذاشتینو بر عکس همیشه که میگفتم یواش برو هیچی نگفتم.

جاده و شب و منو نیما … 

انگار با این سرعتی که نیما میرفت داشتیم از مشکلات فرار میکردیم…

وارد تهران شدیم و نیما سرعتشو کم کرد

قرار بود بریم خونه خودمون و یه سری از فامیلا برا بدرقه بیان.

اما ما خیلی جلو افتاده بودیم. 

رسیدیم به ساختمون نیما و وارد پارکینگ شدیم.نیما گوشیشو بیرون آوردو زنگ زد بهنام . نزدیک بودن و فرار شد ما پائین وایسیم.

نیما قطع کردو رو به من گفت  – خب … تا برسن چکار کنیم ؟ لبخندی بهش زدم. 

هر دو داشتیم سعی میکردیم ته مونده امشبو حفظ کنیم و نذاریم خراب شه.

برای همین منم سعی کردم با روحیه و شاد تر جواب بدم و گفتم

  • صبر عزیزم.. . صبر مشکوک نگاهم کردو گفت – کنار صبر منظورمه 

چشم چرخوندم و خودمو زدم به اون راه که نیما با شیطنت گفت 

  • این چیه رو صورتت ؟

  • کجا ؟

سریع آینه ماشینو باز کردم صورتمو چک کنم که نیما خم شد و گونه ام رو بوسید. 

نمیدونستم بخندم یا اخم کنم! 

ناخداگاه لبخند زدم و بدون چشم برداشتن از آینه مشت مصنوعی زدم به بازو نیما .

آی الکی گفتو با شیطنت دوباره گفت

  • یه چیزیم اینجاست…

شنلمو کنار دادو گردنمو دست کشید. دستش داغ بود سرمو عقب کشیدمو گفتم  – نکن نیما … الان میرسن

  • هنوز که نرسیدن

اینو گفتو اومد جلو تا گردنمو ببوسه  اما نور افتاد توماشین و نیما عقب رفت.

پشت سر هم ماشینا رسیدن.

نیما قبل پیاده شدن گفت

  • بابام اینا موندن باغ تا قضیه حل شه . اگه کسی پرسید در جریان باش سر تکون دادمو با هم پیاده شدیم.

انتظار نداشتم اینهمه آدم بیان پشت سر ما فکر میکردم فقط داداشم اینا باشن 

اما همه خاله ها و دایی ها و فامیلای ما و نیما اینا بودن اول منو نیما با مامان ها و بابام با آسانسور رفتیم بالا حس عجیبی بود. هزار بار رفته بودم تو این خونه.

اما بازم امشب قلبم تند میزدو روم نمیشد تو چشم بقیه نگاه کنم.

نیما کلید انداخت و درو باز کرد.

وارد شدیم و قرآنی که مامان حاضر کرده بود بوسیدیمو از زیرش رد شدیم پشت سرمون بقیه رسیدن

دختر خاله نیما سریع رفت آهنگ گذاشتو بدون معطلی شروع کردن به رقصیدن منو نیمارو هم مجبور کردن باهاشون برقصیم

هر بار به نیما نگاه میکردم از توچشم هاش انگار فریاد میزد منتظره همه برن و تنهاشیم 

بلاخره هم همه آماده رفتن شدن.

خاله اش گفت به عروس کمک کنیم لباس عروسشو در بیاره؟ مامانم زودتر از ما جواب داد که نه خودش میتونه.

واقعا باید از مامان تشکر ویژه میکردم بخاطر این جواب.

همه شروع کردن به رفتن و آخر مامان اینا و داداشم اینا رفتن بغض کرده بودم

یه حس تنهایی و دلتنگی داشتم نیما درو بستو رو کرد به من 

  • این چه قیافه ایه بنفشه

پلک زدمو اشکام ریخت  نگاهمو از نیما گرفتمو گفتم 

  • دست خودم نیست

نیما اومد سمتمو دستشو گذاشت رو کمرم  خم شدو موهامو نفس عمیق کشید

سرشو رسوند به گودی گردنمو گردنمو بوسید تو گوشم گفت

  • بسه دیگه بنفشه …

سر تکون دادم اما اشکام بند نمی اومد.

دستمو رو سینه اش گذاشتمو زیر کتش بردم 

کتشو از رو شونه هاش پائین دادمو خودش ادامه رو انجام دادو کتشو پرت کرد رو دسته مبل 

دوباره گردنمو بوسیدو دستش رفت سمت بند پشت لباس عروسم 

گره اول رو باز کرد و منم همینطور که تو بغلش بودم کرواتشو باز کردم که صدای زنگ در اومد نیما ازم جدا شدو گفت

  • حتما یه چیزی جا انداختن.

به سمت در رفتو منم تور سرمو سعی کردم باز کنم  به سمت اتاق خواب رفتم 

صدای باز شدن در اومد و بعد صدای نیاز که نفهمیدم چی گفت  اما باعث شد مکث کنم  چون نیاز با مهمونا نیومده بود الان چی میخواست که اومده بود

برگشتم سمت در که دیدم نیاز تکیه داده به قاب در و نیما داره میگه

  • برو پائین نیاز… امشب به اندازه کافی دردسر درست کردی

گونه ها و چشم های نیاز سرخ بود چشم هاش حالت طبیعی نداشت با دیدن من گفت

  • اومدم بدرقتون … تعارف نمیکنی بیام تو…

یهو دلم براش خیلی سوخت  نیما با عصبانیت گفت نیاز…

اما من پریدم وسط حرفش و گفتم 

  • نیما… حالش خوب نیست … یکی باید بیاد دنبالش…

هنوز حرفم تموم نشده بود که نیاز وا رفت و داشت می افتاد رو زمین که نیما بغلش کرد 

با غر غر زیر لب گفت

  • همینو کم داشتیم

نیازو با خودش آورد تو و گذاشت رو کاناپه نیاز مثل یه مرد مسن خر و پفش رفت هوا منو نیما به هم نگاه کردیم و نیما گفت – سگ مست کرده از شانس من. 

پوفی کردمو گفتم

  • زنگ بزن بابات بیاد ببرتش نیما سر تکون دادو شماره گرفت

پایان جلد سوم 

قسمت قبل

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن