فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۵

فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زندگی بنفش وارد شوید ویا از انتهای همین صفحه بر روی قسمت بعد کلیک کیند

نیما اومد سمتمو گفت – من میرسونمتون. 

سریع گفتم  

  • نه با ماشین مامان اومدیم تو راحت باش.

حتی تو آینه به خودم نگاه نکردم

یه خداحافظی سریع با بقیه کردمو زدم بیرون .نیما از تو خیره به من بود .

صورتش ناراحت بود و خسته. اما من از اون خسته تر بودم. مامان هم خداحافظی کردو من نگاهمو از نیما گرفتمو درو بستم  تو آسانسور مامان گفت

  • فکر کردم اول داره شوخی میکنه.

کلافه گفتم 

  • عقلش نابود شده. فاسده سرش.

مامان تو شوک بود . اولین بار بود این چیزارو دیده بود. آروم گفت

-قبلا هم از این حرکتا زده ؟ از آسانسور خارج شدیمو گفتم 

  • آره … تا دلت بخواد.

  • پس چرا هیچی نگفتی؟

  • گفتم … دیگه مهم نیست… مامان بازومو گرفت و گفت 

  • مهمه … واقعا یه لحظه حس کردم روانیه . نگاهش ترسناک بود . هنوزم دیر نیست بنفشه…

مامان چی میگفت؟ تو سرم همه روزهایی که مینالیدم و گلایه میکردم نمیخوام و مامان اینا میگفتن نمیشه مرور شد. همیشه اونا میگفتن نه … مقصر تویی . تحمل کن . حالا . دو روز مونده به عروسی . مامان میگه هنوزم دیر نیست ؟ نگاهم تو صورت مامان چرخید و گفتم 

  • در روانی بودن عمه نیما من شک ندارم . اما دیگه دیره . چون دیگه نیمارو میخوام و دوست دارم . اما اگه همون اولا که بهتون گفتم گوش میدادین به حرفم .

دیر نبود. 

تو سکوت منو مامان به هم نگاه میکردیم و هر دو ساکت بودیم  مامان بلاخره سر تکون داد و با هم راه افتادیم واقعا دیر بود.

الان گذشتن از نیما برام ممکن نبود. چیزهایی رو باهاش تجربه کرده بودم که نمیتونستم فراموش کنم.

چنان بهش وابسته بودم که بدون اون زندگی انگار یادم نمی اومد چطوریه…

آره … دیر بود…

خیلی دیر… 

نوبت آرایشگاه نداشتمو همش یه دروغ بود برای راحت شدن از شر حرف های عمه.

با مامان برگشتیم خونه

تمام طول راه مامان نق زد که کل اون خونه رو ما نذاشتیم عوض کنه وگرنه اون میخواست اینکارو بکنه.

راستم میگفت. نیما نذاشت.

چون واقعا دلیلی نداشت.

اما مامان مدام از حرف مردم و حرف عمه میگفت  آخر عصبانی شدم و گفتم بس کنه .

میدونستم ازم ناراحت شده 

اما واقعیت این بود که سر تا پای خونه رو هم عوض میکرد باز عمه یه حرفی میزد

پس بیخود چرا خودمونو اذیت کنیم 

تا رسیریم خونه رفتم اتاقمو با مسکن خوابیدم 

بیدار که شدم مامان گفت که مادر نیما زنگ زد معذرت خواستو کلی تشکر کرد.

خداروشکر کردم خیال مامان راحت شد.

اما باز حرص خوردم چرا تو روش نمی ایستن و پشت سر هی فقط گندشو جمع میکنن.

نیما همپیام داده بود بهم که باید صحبت کنیم.

براش نوشتم فعلا خسته ام و خودمو با تلگرام و کامپیوتر سرگرم کردم.

نزدیک ۱۲ شب بود که نیما زنگ زد.

خواستم جواب ندم اما دلم نیومد تا جواب دادم گفت

  • پائین منتظرتم بنفشه…

اصلا صبر نکرد آره یا نه بگم. همیشه این مدلی بود. یه پانچو انداختم رو لباسمو شال گذاشتم

رفتم پائین و سوار ماشین شدم. 

بهش نگاه کردم تا سلام کنم که خشک شدم. 

با شوک گفتم 

  • صورتت چی شده ؟

زیر چشمش پانسمان بود و ناحیه دورش هم قرمز بود. 

کلافه نفسشو بیرون داد و گفت 

  • سه تا بخیه خورده…

اینو گفتو نگاهشو ازم گرفت که دستمو گذاشتم رو صورتشو چرخوندمش سمت خودم

بغض کرده بودم . تنم داغ شده بود. مغزم کار نمیکرد . زیر لب گفتم

  • چی شده ؟

از لرزش صدام خودم شوکه شدم . 

نیما با خستگی سر تکون دادو گفت

  • بنفشه … این دو روز خدا به خیر کنه … از زمین و زمان برام میباره.

  • چی شده نیما حرف بزن ببینم چی شده ؟

  • شما رفتین اومدم پشت سرتون پائین … دونفر داشتن در ماشینو باز میکردن مچشونو گرفتم چاقو کشیدن.

  • وای خدا… نیما… اگه …وای…

زبونم بند اومده بود. 

نیما دستامو تو دستش گرفتو گفت  – آروم باش دختر.حالا که چیزی نشده

  • چیزی نشده ؟ چاقو خوردی…

  • هر چی بود به خیر گذشت …

نیما اشکمو که پاک کرد تازه فهمیدم اشکم راه افتاده نیما خسته گفت

  • من نیومدم اینو بگم بنفشه. اوندم یه چیز دیگه بگم.

  • چی شده ؟

دست برد تو موهاشو گفت 

  • تالاری که برای عروسی رزرو کردیم پلمپ شده …

آب یخ ریختن رو سرم . تالار … پلمپ ؟! دو روز مونده به عروسی!

نکنه جدا این وصلت نحسه ؟!

چرا همش اینجوری میشه .

فقط شوکه خیره بودم به نیما که خودش گفت

  • حالا دو روز مونده به عروسی که نمیشه باغ درست پیدا کرد. ..

سریع گفتم

  • کنسل کنیم ؟!

نیما نگاهم کردو با سر گفت نه 

  • پس چکار کنیم نیما؟! کارت هارو دادیم. آدرسو دادیم . همه کارو کردیم. چکار کنیم الان ؟

نیما هر دو دستمو گرفتو در حالی که تو دستش قفل میکرد گفت

  • پدربزرگم یه باغ داره سمت کرج… میتونم یه گروه بگیرم اونجارو برا مراسم حاضر کنن. دو روزه میشه . اما در حد اون باغ که گرفتیم نیست …

خسته و با بغض نفسمو بیرون دادم و گفتم 

  • آخه چطوری باغمون لو رفته ؟ اینهمه شب… درست قبل عروسی ما ؟

  • نمیدونم واقعا … نمیفهمم منم…

باغ قشنگی بود .

از فضای سبز و دکورش خوشم اومده بود.

اما چکار میشد کرد دیگه.

به صورت نیما نگاه کردمو گفتم.

  • بیخیال باغ اصلا… داماد با  صورت بخیه خورده … اینو چکار کنیم… 

نیما دستشو رو پانسمان صورتش کشیدو گفت

  • صبح عروسی میرم میکشم. جوش میخوره تا اون موقع اخم کردم و گفتم 

  • نه … دست نمیزنی تا خوب شه … اصلا اینم مهم نیست…

یه لحظه بینمون سکوت شد.

بغض تو گلوم بیشتر شد و نیما آروم گفت

  • همه چیو میگی مهم نیست … من که می دونم مهمه الکی میگی…

انگار با این حرف نیما یه تلنگر زد به شیشه در حال ریختن وجودم.

بغضم شکستو به هق هق افتادم. 

نیما منو کشید تو بغلشو با گریه گفتم

  • معلومه مهمه . اینکه عمه ات چپ و راست نیش میزنه . اینکه باغمون رفت .

اینکه صورتت اینجوری شد. اینکه نیاز حرف چرت میزنه . همه همه مهمه اما من فقط میخوام تموم شه نیما . دیگه کم آوردم . دیگه باید تا تهش بریم همه چی رو تموم کنیم. هیچوقت عروسیمون اونجوری که میخوایم نمیشه. نمیذارن بشه . اصلا شاید نیاز زنگ زده باغ لو داده. 

نیما تمام مدت نوازشم میکردو موهامو میبوسید. اینو که گفتم تلخ خندیدو گفت.

  • نه فکر نکنم تا این حد عوضی باشه. اما یه چیزیو فهمیدم بنفشه

  • چی؟

  • عمه دیگه با منم ساز دعوا داره.

  • منظورت چیه؟

  • قبلا میخواست تورو اذیت کنه … منم جذب کنه … الان از منم بریده…

خندیدو ادامه داد

  • دیگه با منم مثل تو رفتار میکنه.

ناخداگاه منم خندیدمو گفتم 

  • خوبه … حقته … حالا منو درک کن…

یه ماشین از تو کوچه رد شد

با وجود دودی بودن شیشه ها راحت تر بودم بلند شم  از بغل نیما.

نشستم رو صندلیمو گفتم

  • پس تو فردا باغ بابا بزرگتو اوکی کن نیما. آدرسم بده ما زنگ بزنیم به فامیلا آدرس جدید بدیم .

نیما سر تکون داد و گفت

  • بابا قرار شد فردا زنگ بزنه به بابات اینا بگه

  • باشه … منم امشب میگم…

لبخند خسته ای زد و گفت

  • امیدوارم این دیگه آخرین گیر کار باشه

میدونستم نیست اما منم گفتم امیدوارم . بلاخره پیاده شدمو رفتم خونه.

برا بابا اینا قضیه رو گفتم .

حسابی شوکه شده بودن اما اونام گفتن کاری نمیشه کرد .

اینهمه تدارکات و هماهنگی

چاره دیگه ای نبود و باید کنلر می اومدیم .

فردا اون روز از صبح کارمون شد زنگ زدن .۳۰۰ تا خانواده ما دعوتی داشتیم و تا غروب فقط داشتیم زنگ میزدیم .

گردن و کمرم گرفته بود.

فقط یه فردا فاصله بود تا عروسی

استرسم انقدر زیاد بود که میل به غذا نداشتم.

روز بعد کوسن های رنگی که برای مبلا جدا سفارش داده بودم بلاخره رسید.

مامان خیلی کار داشتو خودم تنها رفتم خونه نیما که تحویل بگیرم.

نیم ساعت مونده بود به رسیدن کوسن ها که من رسیدم. کلیدو انداختم و وارد خونه شدم که سه تا کله برگشتن سمت من یه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم چون هر سه غریبه بودن اما صدای نیاز از تو آشپزخونه بلند شد که پرسید

  • چی میخورین بچه ها ؟

دستمو زدم به سینه و تقریبا با داد گفتم – گمشین از خونه من بیرون … زود …

نیاز که تازه متوجه من شده بود سریع اومد سمتمو گفت

  • تو اینجا چکار میکنی؟ داد زدم

  • گمشو بیرون تا زنگ نزدم پلیس

  • چته وحشی شدی به نیما گفتم میایم اینجا محکم زدم به سینه اش و گفتم

  • تا سه میشمارم… گم میشی بیرون یا زنگ میزنم پلیس و نگهبانی و هر جایی که لازمه تا شمارو بندازه بیرون.

نیاز اخم کردو خواست چیزی بگه که دوستاش سریع مانتو و شال به دست اومدن سمت در و یکیشون گفت

  • بهتره ما بریم نیاز … شما مشکلتونو حل کنین…

نیاز بازو دوستشو گرفتو گفت 

  • کجا برین… وایسین. ..

پیک همین لحظه رسید و پشت سرم رسیدو اسممو گفت  برگشتم سمتشو گفتم 

  • بله خودم هستم لطفا بسته هارو بیارین داخل

تو این فاصله دوستای نیاز رفتن بیرون اما نیاز همینجور ایستاده بود

پیک که کوسن هارو گذاستو رفت شال و مانتو کیف نیاز رو از رو دسته مبل برداشتمو زدم تخت سینه اش هولش دادم سمت در که مقاومت کرد و گفت

  • آبرومو پیش دوستام بردی . چقدر تو وحشی هستی محکم تر هولش دادم بیرون و جوابشو ندادم دستمو پس زدو گفت

  • با تو ام … روانی … مهمون بودن خونت…

اینبار طوری هولش دادم که پرت شد رو زمین بیرون خونه و گفتم 

  • جدیدا دزدا مهمون میشن ؟

درو کوبیدم روش و قفل کردم. شب بند درو هم بستم. 

پشت در کوبید به در و گفت

  • تو واقعا بیمار روانی هستی بنفشه. وحشی و هار … تو…

واینستادم بقیه چرت و پرتاشو گوش بدم رفتم سمت اتاق خوابو شماره نیمارو گرفتم تا جواب داد تقریبا داد زدم 

  • چرا نیاز با دوستاش خونه مائه ؟ چرا به من نگفتی این عوضی اینجاست ؟ اونم با اون آشغالا که همراهش بودن. واقعا ازت انتظار…

  • وایسا بنفشه. کجا ؟ کدوم خونه ؟ مکث کردم

نکنه نیاز دروغ گفته ؟

  • خونه ما … خونه منو تو … نیاز با دوستاش اینجا بود.

  • اما من که قفل درو عوض کردم

  • نیما… گفت تو در جریانی…

  • دروغ گفت یعنی باور کردی … کی از رو کلید من زد. الان کجاست ؟

  • پشت در داره به من فحش میده. پرتش کردم بیرون . کثافته…

  • آروم باش بنفشه من دارم میام خونه.

  • کلید ساز بیار… قفل درو عوض کنی…

  • باشه… باشه … آروم باش تو

کلافه نشستم رو تخت.

نیما راست میگفت و واقعا خبر نداشت؟ یا من عصبانی بودم اینو گفت تنم از عصبانیت میلرزید

این عوضی و دوستاش از کجا پیدا شده بودن چی میخواست تو خونه من 

ای خدا یعنی کاری هست این مادر و دختر دریغ نکنن؟ فردا عروسیمه … اونوقت منو ببین

تو آینه به صورت برافروخته و عصبانیم نگاه کردم باید نیاز و عمه رو بستری کنن اینا واقعا دیوونه هستن

یکم آروم شدم رفتم سمت در و از چشمی چک کردم ببینم چه خبره خبری از نیاز نبود  

خودمو با مرتب کردن کوسن ها سر گرم کردم تا نیما رسید.

کلید ساز هم آورده بود و سر گرم عوض کردن قفل در شد آروم رو به من گفت  – چکار میکردن اینجا؟

  • فک کنم تازه رسیده بودن چون دوستاش اینجا وایساده بودن خودش تو آشپزخونه بود پرسید چی میخورن.

نیما به اطراف نگاه کردو رفت سمت آشپزخونه 

یه پاکت کوچیکو از رو میز نهارخوری برداشتو نگاه کرد رفتم سمتشو پرسیدم

  • این چیه؟

نیما پاکتو سمتم گرفتو گفت

  • من حدس زده بودم … اما مدرک نداشتم

  • به کریستالای داخل پاکت نگاه کردمو گفتم

  • شیشه ؟

نیما سر تکون داد.

  • آره… این رفتارش اصلا طبیعی نیست … به بابا گفتم فک کنم مواد میزنه … گفت نه عصبیه…

یخ شده بودم

با یه آدم معتاد روانی چکار میشه کرد.

جدی نیتونه توهم بزنه هر کاری کنه. 

نشستم رو صندلی و چشم هامو بستم نیما هم نشستو زنگ زد به باباش.

برا پدرش گفت و اونم اول زیر بار نمیرفت

بعد قبول کرد یه جوری که نیاز نفهمه ببرن ازش آزمایش بگیرن با تردید گفتم

  • بیمارستان بستری بود یعنی کسی نفهمید؟

  • نمیدونم … شاید بعدش مصرفشو شروع کرد. دقت کنی جدیدا انقدر لاغر شده

حق با نیما بود. نیاز خیلی خیلی لاغر شده بود قبلا یکم تپل بود.

الان مثل من شده بود

من اما از بلایی که اونا سرم آورده بودن به این روز افتاده بودم.

کلید ساز قفلو عوض کردو رفت.

نیما هم منو رسوندو قرار شد فردا ۷ بیاد دنبالم برم آرایشگاه

۱۲ هم آتلیه و ۷ غروب  باغ

انقدر درگیر نیاز بودم که اصلا از نیما راجب باغ نپرسیدم.

اینکه درست شد یا نه آماده شد یا نه هیچی نپرسبدم

فردا منم مثل مهمونا اولین بار بود اونجارو میدیدم. 

اون شب تا صبح خواب نیازو دیدم که حسابی معتاد شده و از قیافه افتاده خواب میدیدم میخواد منو خفه کنه و با هم درگیر شدیم.

یکی از بدتریش شب های عمرم بود و واقعا افتضاح خوابیدم. 

صبح وقتی نیما زنگ زد مثل جنازه ها بیدار شدم. چشمام ورم داشتو اعصابم داغون بود.

به زور صبحانه خوردمو رفتم پایین نیما با دیدن قیافه ام گفت

  • اوه برای فیلم عروس مردگان داری میری؟

چشم چرخوندم براش و گفتم

  • تو هم دیشب تا صبح با نیاز تو خواب سر و کله میزدی اینجوری میشدی تلخ خندیدو گفت

  • اتفاقا زدم… اما تو بیداری… دهنمو سرویس کرد دیشب ۴ خوابیدم .

با تعجب نگاهش کردم و گفتم چی میگفت؟

  • میگفت با من هماهنگ کرده چرا آبروریزی کردیم و اینا. توهم زده بود که به من گفته. بهش میگفتم تو کلیدم دزدکی برداشتی . زیر بار نمیرفت . یه وضعیتی بود .

فقط چون نمیخواستم بفهمه پاکت شیشه اش رو دیدم لو ندادم.  بابا قراره قبل ظهر با یه کلکی ببردش آزمایش بگیره ازش . البته اگه بتونه

  • خدا کنه بتونه… خیلی خطرناکه اینجوری نیما هم با سر تائید کردو راه افتاد.

واقعا صورت نیما هم داغون و خسته بود

مخصوصا با اون چسب زخمی که جای پانسمان رو بخیه ها زده بود.

جلو آرایشگاه نگه داشت و گفت

  • کاری داشتی زنگبزن.

به صورتش اشاره کردم و گفتم 

  • یکم تونستی بخواب خیلی خسته است صورتت خم شدو گونه ام رو بوسید آروم گفت

  • عیبی نداره … مثل همیم.

منم گونه اش رو بوسیدمو گفت

  • واقعا.

تو آرایشگاه انقدر آرایشگره حرف زد حرف زد دلم میخواست خفه اش کنم.

انقدر از من و زندگیم سوال پرسید که خودم انقدر از خودم سوال نکرده بودم.

هر نیم ساعتم میگفت عروس باید شب عروسی بخوابه نه اینکه بره پی خوشگذرونی چشماش اینجوری شه.

نزدیک ۱۲ بلاخره کارش تموم شد و گذاشت خودمو ببینم.

یه لحظه فکر کردم چیزی که رو به رومه قاب عکسه .

اصلا خودمو نشناخته بودم. هیچوقت آرایش پر رنگ نداشتم و امروز با اینکه به قول آرایشگره ملایم کار کرده بود اما کاملا عوض شده بودم.

 

سایه ملایم پشت چشمام انگار چشم هامو روشن تر کرده بود.

مژه ای که برام کاشته بود هم نه خیلی پر حجم و مصنوعی بود نه خیلی بلند و فیک.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن