فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۴

فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زندگی بنفش وارد شوید ویا از انتهای همین صفحه بر روی قسمت بعد کلیک کیند

انقدر خیره به گوشی بودم که قطع کرد یه پیام اومد رو گوشیم.اما بدنم سر شده بود نا نداشت انگار گوشیو بگیره و پیامو چک کنه آخه چی از جون من میخواستن؟

این چند روز رفتار نیما هم یکم عوض شده بود همش از این میترسیدم که خبری باشه باز برنامه و چیزی باشه. 

اما بهش فکر نمیکردم که نگرانیم فراموش شه با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم.

نیما بود .

بی حال الو گفت که سریع گفت برم پائین .

وقتی چیزی نگفتم دوباره گفت

  • الو… بنفشه … هستی؟

  • نیاز زنگ زد…

سکوت شد . صدای نفسای نیمارو فقط میشنیدم . آروم و مردد گفت

  • چی میگه ؟

  • مسیج هم داد…

اینبار بیتاب تر پرسید

  • چی گفت؟

  • جواب ندادم… مسیجشم نخوندم …

  • بیا پائین بنفشه زنگ میزنم بهش

  • قضیه چیه نیما؟

  • بیا پائین…

هر دو سکوت کردیم. گوشیو قطع کردمو با کرختی بلند شدم.

یک هفته مونده تا عروسی … یعنی این بازی ها تمومی نداشت؟  با مامان خداحافظی کردمو خیره شدم به آینه آسانسور…

یه طرف نیما بود و این دردسرا…

یه طرف تنهایی و آرامش مطلق… 

کدومو انتخاب میکنی؟ 

دختر توی آینه انتخابش مشخص بود …

تنهایی به از اینهمه استرس و عذاب… 

اما انتخاب من چیه؟ 

سوار ماشین شدمو بدون نگاه کردن به نیما خیره شدم به رو به رو . سرمو تکیه دادم به صندلیو گوشیمو دادم دست نیما  – ببین چی گفته … من توان ندارم بخونم… 

گوشیو از دستم گرفت .  دستم یخ شده بود. چطور یه آدم میتونست انقدر اثر منفی بزاره روم. چطور انقدر چندش و تهوع آور بودن . نیما بلاخره گفت

  • نوشته اگه کاری کمکی خواستی بهم بگو اینو گفتو چشم هامو باز کردم

به گوشی تو دستش نگاه کردم و صفحه گوشیو به سمتم گرفت

  • جدا !

نیما اما مثل من ریلکس نشده بود  گوشیو داد بهم و کلافه گفت 

  • تهدیدش کردم دیگه کاری به کارت نداشته باشه … اما از یه راه دیگه میاد.

زیر لب گفتم

  • باز بهتره از اینکه بگه از تو حامله است!

نیما کلافه زد رو فرمون و گفت 

  • اون انقدر چرنده که میشه راحت ردش کنی… این که خیلی محترمانه سعی میکنه نزدیک شه دردسره.

حق با نیما بود. خسته گفتم 

  • یک هفته دیگه همه چی تمومه. عروسی میکنیم و میریم. درسته ؟ نیما با خستگی سر تکون دادو ماشبنو روشن کرد اما دوباره مسیج اومد برام. نیاز بود اینبار خودم جرئت کردم و بازش کردم

  • بنفشه جون تعارف نکنیا . من خوب شدم وقتمم آزاده

بلند خوندم برای نیما .نیما کلافه گفت

  • دیدی گفتم حالا اینجوری گیر میده. هر دو سکوت کردیمو تو سکوت به خیابون خیره بودم

نیما با سرعت رانندگی میکرد.

این وضع ما بود… مثلا عروس و دوماد بودیم. اما کو شوق و ذوق … کو دل خوش .

به آتلیه که رسیدیم تنش تو چهره هر دومون مشخص بود. برای همین همه لبخند هامون مصنوعی بود. بیشتر عکس هارو حسی و با نگاه به هم گرفتیم. چون چشم ها تو دوربین داد میزدن حال درونمون رو. آخرای عکاسی یکم هر دو انگار ریلکس تر شدیم و یکم عکس های شاد تر گرفتیم . 

نزدیک ۹ شب بود که کارمون تموم شدو لباس هامونو عوض کردیم نیما گفت بریم شام و من گفتم 

  • امشب بریم خونه تو.

سریع گفت

  • باید برم کرج دیگه عادی نبود….

دیگه عادی نبود. بعد اینهمه مدت که دور بودیم.

 از نیما کلا بعید بود تحمل کنه این دوری رو . تازه پیشنهادمم رد کنه! 

برگشتم سمتشو گفتم 

  • بزن کنار نیما

کلافه نیم نگاهی بهم انداختو گفت

  • چی شده باز؟

آخ که من چقدر متنفر بودم از این باز گفتن های نیما. انگار خونمو به جوش میاورد . 

با حرص گفتم 

  • من احمق نیستم. بهتره بگی قضیه چیه وگرنه شک نکن انقدر بریدم که کل عروسیو بهم بزنم.

نیما وسط اتوبان زد کنار و برگشت سمت من – بهم میزنی؟ عروسیمونو بهم میزنی؟ واقعا؟ چشم هاشو دقیق نگاه کردم . عصبانی نبود بیشتر خسته بود تا عصبانی 

اما صداش رو میخواست عصبانی تر نشون بده. دیگه انقدر از اخلاقش دستم اومده بود که بفهمم .

برای همین آروم و شمرده شمرده گفتم

  • نمیتونی قضیه رو بجرخونی نیما! گفتم اگه نگی قضیه چیه ! پس من نمیخوام چیزیو بهم بزنم. همه چی بستگی به تصمیم تو داره . اون کرج لعنتی چه خبره که از من مخفیش میکنی…

صورتش داد میزد که زدم به هدف

باز میخواست منو مقصر کنه و از زیر بار قضیه در بره. اما تیرش به خطا خورده بود.

کلافه برگشت سمت رو به رو و  ماشینو روشن کرد راه افتادیم.

هیچی نگفت. منم نگفتم. 

فقط حواسم به مسیر بود که سمت خونه نیما میرفتیم . 

رسیدیم خونه و وارد شدیم

تو راه به مامان مسیج دادم شب نمیام خونه.

رفتیم تو اتاق خواب و لباس راحتی پوشیدیم که نیما نشست رو تختو گفت

  • من دیگه نمیدونم چه غلطی باید بکنم .

خسته نفسشو بیرون داد  کنارش با فاصله نشستمو گفتم

-میدونی من چی فکر میکنم؟ فکر میکنم کرج رفتن هر شبت یه چیزی تو مایه باج دادن به عمه ایناست … درست حدس زدم ؟  لبخند تلخی رو لبش نشستو برگشت سمت من – دیگه اونارو هم داری خوب میشناسیا… 

منم تلخ خندیدم.

چقدر این زندگی ما گل و بلبل بود.

اوایل فکر میکردم همه بدبختی ها و دردسر هایی که با نیما میکشم از پولداری اونو خانواده اشه.

اما الان میفهمم از بیشعوریه… 

بیشعوری آدمای دورمون

دقیقا ریشه بدبختی و اعصاب خوردی ما نفهم بودن و عوضی بودن بعضیاست.

نیما قبل از اینکه من چیزی بگم گفت 

  • اون شب که رفتم کرج … جنگ جهانی شد خونمون…

نفسشو خسته بیرون دادو رفت سمت پنجره سیگارشو از جیب شلوارش برداشت و روشن کرد

  • بوی سیگارم اذیتت میکنه ؟

  • نه … بخاطر اون حرف من دعوا شد؟ نیما سری تکون دادو خیره شد بیرون

  • فقط به خاطر حرف تو نه. بخاطر سکوت من… سکوت بابا… اینکه از عمه حمایت نکردیم … و بدتر از اون دعوای من با عمه…

پک عمیقی به سیگارش زد و دود غلیظی بیرون داد.

مثل این بود که آهشو ببینی  رفتم سمتشو رو به روش ایستادم  خیره شدم به نیمرخ خسته نیما که گفت 

  • بنفشه …نمیشه خانواده رو کند و انداخت دور…

آخ که این حرف چقدر درد داشت… اما حقیقت محض بود …

سکوت کردم و نیما گفت

  • نمیخوام اذیتت کنم… اما توافق شد من تا عروسی مثل قبل باشم … اونام بذارن تو آرامش و احترام این عروسی تموم شه.. دقیقا ازم باج گرفتن … اما چوم از عمه هرچیزی بر میاد میدونم باهاش راه نیام همه چیو خراب میکنه … شده زنگ بزنه به تک تک مهمونا … میزنه تا کارشو پیش ببره

خسته و با آه نفسمو بیرون دادمو رو مبل پشت سرم نشستم.

پاهامو تو دلم جمع کردم و سرمو رو زانوم گذاشتم. 

نیما اومد کنارم نشستو دستشو انداخت رو شونه ام 

  • تنها راهم بود که دست از سرت بردارن. به خدا دیگه راهی نمیشناسم چطور دردسر های این جماعت رو کم کنم.

بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم

  • اصلا درکتون نمیکنم . یه آدم بیشعور با چنین نیش زبونی چرا باید جایگاه داشته باشه حرف و رفتارش تو خانواده؟

نیما موهامو از رو گونه ام کنار زدو گونه ام رو بوسید. با بوسه اش صورتمو چرخوند تا سرمو بلند کنمو منو کشید تو بغلش و گفت

  • تو که میدونی مشکل منم همینه … اما دست تنهام … کسی طرفم نیست…

با بغض سر تکون دادم که نیما دوباره صورتمو بوسیدو منو تو بغلش جا به جا کرد پاهامو انداختم دو طرفشو به سمتش رو پاش نشستم.  

دستمو انداختم رو شونه هاش

اشکی که یواشکی فرار کرده بود از چشمم پاک کرد صورتمو بوسید .

  • گریه نکن دیگه

  • نمیکنم… خودش میاد…

دستش دورم پیچید و منم سرمو رو شونه اش گذاشتم .

کمر و تنمو نوازش کرد و گفت

  • میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود

  • اوهوم … منم…

تو گلو خندیدو دستش از کمرم پائین تر رفتو گفت

  • تو هم پس دلت تنگ شده. ..

گردنشو بوسیدمو گفتم

  • آره مگه میشه نشه … فقط نمیفهمم چرا از اول بهم نگفتی قضیه چیه…

  • خواستم بدون اینکه بفهمی دارم چکار میکنم همه چیو آروم کنم.

  • تو بخوای هم اونا نمیذارن این اتفاق بیفته سر تکون داد که پرسیدم  – امشب نمیری چی میشه ؟

  • هیچی یه دعوا داریم چون عمه اینا امشب شب نشینی دعوت بودن قرار بود باز من همه رو ببرم.

  • مگه تو تاکسی تلفنی اونائی

  • دیگه خودت جوابشو میدونی دیگه…

اینو گفتو دستشو برد زیر کمر شلوارم که دست هاشو گرفتمو گفتم

  • بذار بیشتر دلمون تنگ شه شب عروسی بچسبه با شیطنت یه انگشتشو رو تنم کشیدو گفت – نگران اون شب نباش … میچسبه … 

پائین گوششو گاز ریزی گرفتمو گفتم 

  • نوچ … مزه اش همینه…

با شیطنت سریع دکمه شلوارمو باز کردو گفت

  • خب میشه فقط نگاه کرد که

با شوخی زدم رو دستشو کمر شلوارمو بستم و گفتم

  • آخرین بار که گفتی فقط نگاه میکنی زدی نصف پرده ام رو ترکوندی…

با شیطنت پائین تاپمو بالا داد و گفت

  • تو هم که اون یادت نمیره

  • درس عبرت شد که نگاه تو در چه حده تاپمو کشیدم پائین که گفت

  • خانم درس عبرت گرفته بذار اینارو نگاه کنم حداقل.

نوچی گفتمو از رو پاش بلند شدم 

اما منو دوباره کشیدتو بغلشو قفل کرد که شاکی گفتم

  • نیما همین الان داری تح ری ک میشی . سی نه هامم ببینی و شروع کنی که دیگه نمیشه تمومش کرد.

مظلوم نگاهم کردو گفت

  • یه هفته مونده تا عروسی … از فردا استپ بده نوک بینیشو بوسیدمو از بغلش بلند شدم و گفتم

  • نوچ … بذار شب عروسی بچسبه…

دیگه چیزی نگفت اما حالش گرفته شده بود.

من دوست داشتم پرده ام هم بمونه شب عروسی . اما وقتی اون نشد… حداقل این بشه… 

هر دو مسواک زدیمو رفتیم زیر پتو . 

نیما بغلم کرد

آخ که چقدر دلم برا بغلش تنگ بود .

اما دیگه از فردا شب باید جدا میخوابیدم که این دلتنگیم بمونه برا شب عروسی.

زیاد جفتش نشدم که تحریک شه همینجوریش آماده بود.

نیما خسته و کلافه گفت 

  • میترسم با این سیستمی که عمه اینا گرفتن گند بزنن به عروسی گردنشو بوسیدمو گفتم  – باید اعتراف کنم نیما … 

  • چیو؟

  • که اگه گند هم بزنن برا من دیگه اتفاق خاصی نیست … آماده هر چیزی هستم موهامو بوسیدو گفت

  • الان اینجوری میگی … اون موقع اینجوری حس نمیکنی زیر لب گفتم

  • نمیدونم… اما واقعا خارج از توان ما دارن حمله میکنن تو گلو خندید و گفت

  • هیچوقت فکر نمیکردم از عمه ام اینجوری ضربه بخورم

  • فقط عمه ات نیست … پدر و مادرتم هستن … وقتی جلو اونا واینمیستن … انگار مقابل تو شدن نیما ویگه چیزی نگفت با نوازش بازوم خوابم برد.

تو خواب و بیداری بودم که حس کردم نیما داره یه کارایی میکنه

تو همون خواب و بیداری غلت زدم و ازش دور شدم پوفی کردو کلافه گفت – بنفشه اذیت نکن

  • شب عروسی نیما … شب عروسیمون …

خودمو گوله کردم و پتو دورم پیچیدم تا دیگه نتونه نفوذ کنه از این حرفم دیگه نمیگذشتم.

نیمام دیگه تلاش نکرد

صبح با بوی سوسیس تخم مرغ بیدار شدم نیما عاشق سوسیس تخم مرغ بود.

بلند شدمو دست و رومو شستم. رفتم آشپزخونه و گفتم 

  • چه بوئی راه انداختی…

  • دیشب که تو حالمو گرفتی گفتم خودم صبح خودمو تحویل بگیرم صورتشو بوسیدمو گفتم

  • من دارم شب عروسیمونو خاص میکنم.

با شیطنت نگاهم کردو گفت

  • شب عروسی من یک پدری از تو در بیارم جوجه نشستمپشت میز و گفتم 

  • به پدر من چکار داری ئه…

یکم شوخی و حرف زدیم و صبحانه خوردیم و از خونه زدیم بیرون تا ظهر باقی کار هارو رسیدیم. 

ظهر رفتیم نهار پیش مامان من. 

تمام مدت گوشی نیما خاموش بود.

بعد از ظهرم به باقی کارا رسیدیم. 

دیگه تقریبا منو نیما کاری نداشتیم و کار اصلی مال منو مامان بود.

خونه نیما هنوز کار داشت و باید خیلی چیزا اضافه یا عوض میشد

مامان مبل و فرش و پرده رو ست سفارش داده بود که دو روز دیگه میرسیدن با نیما هماهنگ کرده بود و فردا وسایل قدیمی رو قرار بود بار بزنه ببره ویلای شمال. 

تقریبا سه روز پشت سر هم نیمارو درست حسابی ندیدم  روز چهارم خونه دیگه مرتب شده بود. 

مامان کل ظرف هارو هم عوض کرده بود . رو تختی و پرده های اتاق خوابم عوض کردیم

اما باقی خونه خیلی خوب بودو حیف بود مثلا تخت خواب یا یخچال عوض شه .

مام که قرار نبود ایران بمونیم پس دست نزدیم. 

تو خونه با مامان کارای نهایی رو میکردیم که نیما اومد

با ذوق بهش سلام کردم که با دیدن عمه و نیاز و مامان باباش پشت سرش ذوقم کور شد

قرار بود اینا بیانخونه رو ببینن . اما فردا قرار بود بیان که هم کار ما کامل تموم شده هم من و مامان نباشیم و مجبور نشم باهاشون رو به رو شم. مادر پدر نیما گرم سلام کردن و رو بوسی کردیم. نیازم تقریبا عادی بود. اما عمه فقط به مامان سلام کردو منو مثلا ندید.

هرچند چشم تو چشم هم میشدیم من سلام نمیکردم بهش. اما خودش دست پیشو گرفت که پس نیفته . نیما اومد پیشمو در حالی که مامانم و بقیه در حال صحبت بودن آروم گفت

  • ببخشید دیگه نشد بپیچونم.

با عصبانیت اما آروم گفتم 

  • پیام میدادی ما زودتر میرفتیم.

  • ضایع بود. مامان گفت مامانتم باشه ببینیم همو تشکر کنیم.

تازه خواستم پوزخند بزنم بگم عمه ات مارو نخوره تشکر لازم نیست که عمه اش گفت 

  • دو روز دیگه عروسیه این خونه که حاضر نیست…

زیر لب گفتم شروع شد و برگشتم سمت مامان که با ابروهای بالا پریده به عمه نگاه کرد. مادر نیما سریع گفت  – حاضره دیگه. چیزی کم نداره. 

بعد برای اینکه بحثو عوض کنه به سمت پرده های پذیرایی رفت و گفت

  • رنگ ست اینا سلیقه کی بود ؟ خیلی خونه روشن تر شده…

اما تا مامان خواست جواب بده عمه اش گفت 

  • ئه اینا رو عوض کردین . نکه کل خونه همونه متوجه نشدم.

مامان که کلا هنگ بود . طفلک اولین بار بود این رفتار عمه رو میدید. نیما گفت  – عمه جون یکم سنش رفته بالا متوجه تغییرات نمیشن. کل پذیرائی عوض شده عمه جان. 

عمه اخمی به نیما کردو گفت 

  • خودم میبینم. کلیت اما همونه … اینهمه گفتین داریم خونه میچینیم وسایل آشپزخونه ات که همونه .

اینو گفتو با عصا لنگ زد تا تو آشپزخونه و کابینت هارو باز کرد .

به کابینت اول نگاه کردو گفت – اینام مال خودت نیست نیما ؟ مامانم گفت 

  • نه ظرف هارو عوض کردیم

  • خداروشکر پس یه کار کردین!

مامان انقدر هنگ شد که نیما و مامان و باباش هر سه با هم به مامان با سر و دست و چشم اشاره کردن توجه نکن به حرف عمه.

واقعا مسخره بود. اونو ساکت نمیشد بکنن به ما میگفتن توجه نکن . 

این وسط از نیاز غافل شده بودیم که یهو گفت

  • چه خوب دکور تابلوهایی که من برات گرفتمو دست نزدی. میدونستم دوستشون داری.

چشم هامو به هم فشار دادم . 

ندیده هم میدونستم منظورش کدوم تابلوهاست. 

خسته نفسمو بیرون دادمو به ساعتم نگاه کردم. 

بدون توجه به بقیه گفتم 

  • مامان… ما باید بریما نوبت آرایشگاهم یه ربع دیگه است نیاز سریع گفت

  • وا … آرایشگاه الان چرا؟

بهش توجه نکردمو رفتم سمت جالباسی.

مامان هم انگار متوجه برنامه من شده بود .

اونم اومد سمت لباس هاشو گفت

  • میوه و شیرینی تو یخچال هست ببخشید نشد پذیرایی کنیم البته خونه خوتونه .

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن