فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۳

فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زندگی بنفش وارد شوید ویا از انتهای همین صفحه بر روی قسمت بعد کلیک کیند

سعی کردم به حرف  نیما گوش بدم  سعی کردم به حرکت دستش فکر کنم  گرم و دوست داشتنی 

رو تنم سر میخوردو آروم آروم از کمر بالا می اومد نفس عمیق کشیدمو اجازه دادم لذت ببرم عذاب وجدانو گذاشتم کنار  خواستم مثل قبل زندگی کنم نفس بکشم. 

لذتو حس کنم. 

آرامشو حس کنم. 

اما دستش که به لباس زیرم رسید مثل یه دیوار فرو ریختم  هق هقم ناخداگاه بلند شدو زدم زیر گریه نمیدونستم چرا نمیفهمیدم چرا 

نیما دستشو عقب کشیدو منو تو بغلش گرفت  محکم…

مثل کسی که بچه اش رو بغل کرده  احساس ضعف داشتم  چقدر بدبخت بودم 

حتی نمیتونستم با شوهرم رابطه داشته باشم از درون فوران احساسات ضد و نقیض بودم نیما موهامو نوازش میکردو جملات محبت آمیز میگفت تو گوشم میگفت چیزی نیست.

همه چی درست میشه همه چی مثل قبل میشه  منم با صدای بلند گریه میکردم  برام همه چی انگار تموم شده بود لذت… 

زندگی… 

عشق… 

کم کم هق هق هام آروم شد 

نیما کنار گوشمو بوسیدو دستش دوباره زیر لباسم رفت  خواستم بگم بسه  اما بس نبود

باید دوباره تلاش میکردم با اینکه خسته بودم 

اما باید بهتر شم. مثل قبل ..منو نیما… 

پر از هیجان و خواستن… 

نمیخوام اون عمه عوضی برنده باشه.

نمیخواستم نیما و این همه خواستنشو از دست بدم.

با این افکار نفس عمیق کشیدمو دستام با تردید شروع به حرکت کرد .

آروم رو بازوهای نیمارو دست کشبدم یه لحظه مکث کرد

انگار شک کرد میخوام از روی خودم کنارش بدم یا واقعا نوازش کردم. 

دستمو دور گردنش انداختم و کم کم تو موهاش فرو کردم ریلکس شدو گردنمو بوسید 

یه دستی تیشرتمو بالا داد.دستش انقدر داغ بود که شک داشتم طبیعی باشه .  بوسه هاش رو گردنم دوست داشتنی بود 

اما وقتی لذت زیاد میشد عذاب وجدان منم اوج میگرفت برای همین سرشو از خودم دور کردم نمیخواستم دوباره بزنم زیر گریه

نگاهمون گره خوردو نگاهش از چشم هام تا لبم حرکت کرد  بدون حرفی خم شدو نرم لبمو بوسید نفس داغشو نفس کشیدم  حس دلتنگیم شدت گرفت  چقدر دلتنگ نیما بودم. 

دلتنگیم آروم آروم از عذاب وجدانم قوی تر شد  بوسه های ریز نیما داغ تر و طولانی تر شد

باهاش همراهی کردمو نفهمیدم کی لباس هامون محو شد… 

دوباره یکی شدیم… 

××××   سانسور ××××

نوازش دست نیما داغ و دوست داشتمی بود دلم نمیخواست بیدار شم  دوست داشتم تا ابد تو بغلش بخوابم  اما میدونستم وقت بیدار شدنه  خیلی گرسنه بودم 

درسته اولین بار رابطمون نبود اما همه چیزش مثل اولین بار بود  انگار فصل جدید زندگیمون شروع شده بود تو بغل نیما چرخیدمو رو کردم بهش لبخندی بهم زدو گفت

  • صبح بخیر

فقط لبخند زدنو سرمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم

  • بازم بخوابیم

با شیطنت دستشو رو کمر کشیدو پائین برد و گفت 

  • باشه … فقط قول نمیدم همش خواب باشه…

بوسه های ریز نیما داغ تر و طولانی تر شد

دستش زیر لباس زیرم رفتو آروم سینه ام رو لمس کرد

قبل از اینکه عذاب وجدان لعنتی دوباره باعث شه ازش فاصله بگیرم شروع کردم به بالا دادن تیشرتش تا بدنم با بدنش مماس شه انگار بیتابی منو فهمید 

بین پام نشستو تیشرتشو خودش بیرون آوردو پرت کرد رو زمین  پائین تیشرت منم گرفتو یکم خودمو بلند کردم  که اونم پرت شد رو زمین رو شکممو بوسید کار درستی نکرد

چون تو یه لحظه بغض نشست تو گلوم و همه چی تو سرم مرور شد 

ولی وقتی نیما بی تحمل شلوار و شورتمو  پائین کشید بهم فرصت غرق شدن تو گذشته رو نداد پاهامو جمع کردم 

نمیدونم چرا مثل دفعه اول خجالت میکشیدم   نیما پاهامو باز کردو دستشو بین پام کشید و گفت – آروم باش بنفشه … ما که دفعه اولمون نیست 

پاهامو دو طرف کمرش انداخت و در حالی که با یه دست آروم آروم بین پامو نوازش میکرد روم خیمه زدو مشغول سینه هام شد

منم تنشو نوازش میکردمو به گرمای بدنش تمرکز کرده بودم  زبونشو که نوک سینه ام کشید دلم خالی شد. آه بلندی گفتم اولین آهم از لذت بود و نیما جونی گفت 

شروع کرد به بوسیدن گوش و گردنم و شلوارکشو پائین داد  قلبم تند میزد

واقعا انگار اولین بارم بود

وقتی بین پام حسش کردم دلم میخواست بگم بسه ادامه ندیم 

اما قبل اینکه من حرفی بزنم نیما خودشو واردم کرد  درد و لذت و هزارتا حس عجیب تو وجودم پیچید… 

اما حرکات نیما و بوسه هاش کم کم همه چیرو تبدیل کرد به لذت خالص…

چیزی که واقعا بهش نیاز داشتم

دیگه نفهمیدم چی شد . 

داغی نیمارو حس کردم و بدون اینکه ازم خارج شه منو تو بغلش نگه داشت و خوابم برد. ..

شکلکی براش در آوردمو خواستم یکم شیطونی کنم که صدای موبایلم بلند شد. 

نیما بلند شدو گوشیو برام آورد 

– از خونتونه بنفشه. 

جواب که دادم مامان گفت نهار بریم خونه ما . 

یکم شاکی بود 

البته حق هم داشت . از وقتی اومده بودیم هیچ روزی درست حسابی خونه نبودم .

به نیما گفتمو اونم قبول کرد . 

آخر هفته بود و بابا و داداشام هم خونه بودن مامان گفت بهروز هم میاد

نیما گفت قبل رفتن بریم یه سر باغ رو نهایی کنیم بعد بریم خونه ما 

هنوز جلسه رسمی تعیین تاریخ عروسیمونو نگرفته بودیم . اما نیما خودش تاریخ مشخص کرده بود . انگار شک نداشت همه موافقت میکنن. یا اگه نکنن خودش همه روموافق میکنه. 

زودتر از من لباس پوشیدو رفت صبحانه درست کنه . دلم میخواست باز دوش بگیرم . اما میدونستم وقت نیست . لباس پوشیدمو تو آینه که به خودم نگاه کردم انگار یه آدم دیگه دیدم . انگار من نبودم . واقعا تو یه شب انقدر عوض شده بودم؟ .

چشمام دیگه رنگ مرگ نداشت . لب هام به سمت پائین آویزون نبود !. درسته هنوز بی رنگ بودم و زیر چشمام گود داشت اما شبیه مرده متحرک نبودم.. واقعا حق با نیما بود ..حالا حالم بهتر بود. اما دوباره افکاری که پس زده بودم اومدن تو سرم . سرمو تکون دادم تا ازم دور شن که نیما صدام کرد – بنفشه … اگه تو لباس پوشیدن مشکل داری بیام کمک. 

از دست این پسر . برای هر چیزی یه برنامه داره. سریع دوئیدم بیرون اتاق.

خداروشکر کردم که نیما اخلاقش اینجوریه وگرنه کی میخواست منو مجبور کنه دوباره زندگی کنم.

صبحانه رو با انواع شیطنت های نیما خوردیم و راه افتادیم. یه باغ اطراف کرج هماهنگ کردیم . جائی که از هر دو طرف دسترسی راحتی داشته باشه . تاریخ هم نیما مشخص کردو وقتی پرسیدم از کجا مطمئنی فقط چشمکی تحویلم داد.

وقتی رسیدیم خونمون از تعداد بالای کفش های پشت در جا خوردم اما نیما عادی بود .

حدس زدن خبریه و به من نگفتن. 

نیما در جواب اخمم گفت 

  • خواستم استرس نگیری به مامانت گفتم اینجوری بگه.

اخم هام تو هم رفت. 

اخم هام بیشتر تو هم رفت. من آماده مهمونی نبودم . نه ظاهری نه روحی .

مخصوصا دیدن مجدد عمه اش. خواستم برگردم سمت آسانسور که نیما بازومو گرفتو گفت

  • عمه و نیاز نیستن…

نگاهش کردم تا ببینم جدی میگه . سری با اطمینان تکون دادو گفت 

  • بزار این هماهنگیا تموم شه بنفشه عروسی رو بگیریم بریم. مگه خودت اینو نمیخوای.

به اجبار برگشتم سمت خونه و باشه ای گفتم. در زدیم و وارد شدیم. خوشبختانهعمه اش نبود . اما همه بزرگ های فامیل بودن . لباس عوض کردمو رفتم آشپزخونه کمک مامان که کلی گله کرد چرا همش با نیما میرم بیرون و منو نمیبینه. هزار یک دلیل آوردم که دنبال کارا بودیم. اینارو که آروم شد گله کرد عمه اش نیومده و بی احترامی کرده با این کارش.  منم گفتم بهتر نیومد اگه می اومدم پرتش میکردم بیرون . مامان شوکه نگاهم کرد اما قبل اینکه منو سوال جواب کنه زدم از آشپزخونه بیرون. سرم درد گرفته بود و احساس خفگی داشتم  . رفتم اتاقمو درو بستم . دلم میخواست بخوابم . اما میدونستم دیر برم بیرون حرف و حدیثه پشت سرم.  یکم دراز کشیدم که در اتاقمو زدن . بهنام بود و نگران اومد تو تا ببینه حالم خوبه یا نه . میدونستم اگه زیاد ازم سوال کنه بند رو آب میدمو میزنم زیر گریه .

برای همین باهاش زیاد حرف نزدمو گفتم برگردیم پیش مهمونا. هرچند با صمیمیت بهنام و نیما شک داشتم الان ندونه چی شده.

وقتی نشستم تو جمع ناخداگاه رفتم تو فکر. یکسال پیش این موقع من یه دختر آزاد و سرخوش بودم  . حالا زن شدم … مادر شدم … داغ دیده شدم … دلم سنگین شد دوباره. معنی واقعی تنهایی تو جمع شلوغ رو حس میکردم . مامان گفت نهار حاضره و منو چندتا خانما رفتیم کمک چیدن میز. باقی مهمونی مثل یه خیال گذشت. تاریخ ها گذاشته شد همون وقتی که نیما میخواست. تصمیمات باغ و تالار و شام و هر چیز دیگه ای بود گرفته شد. حتی یکبار هم از من نظر نپرسیدن و بر خلاف قبل که ناراحت میشدم چرا نپرسیدن اینبار خوشحال بودم کسی با کارم کاری نداره. بلاخره عزم رفتن کردن مهمونا و منو نیما و مامان اینا تنها موندیم تو خونه.

نیما رو کرد به بابا و گفت 

  • با اجازتون منو بنفشه هم بریم برای هماهنگی آتلیه…

بابا گفت

  • باشه … برین اما شام هر دو اینجائین ها . باز زنگ نزنی بگی نشد و نمیایم.

بابا اینو خیلی جدی گفت و نیما هم چشم گفت . رفتم لباس عوض کنم و نیما ام با من اومد تو اتاق و گفت

  • دیگه بابات شاکی شد…

هنوز جواب نداده بودم که موبایلش زنگ خورد و سریع به صفحه گوشیش نگاه کردم . خودش بود . عمه خانم …جادوگر سیاه… 

دلم میخواست گوشی نیمارو تو بکوبونم به دیوار . اما میدونستم اینکار فایده ای نداره. چیزی که فایده داشت این بود که خود عمه رو بکوبونم به دیوار که غیر ممکن بود نیما رد تماس زدو گوشیشو سایلنت کرد. به من نگاه کردو گفت

  • بپوش بریم . فقط میخوام این روزا تموم شه.

نگاهش انقدر مثل من خسته و آزرده بود که دیگه حرفی برا گفتن نمیذاشت . دلم برا نیما هم میسوخت. هرکی میگه تو ازدواج با خود طرف کار داری نه خانواده اش چرت محض میگه. خانواده رو که نمیشه بکنی بندازی دور. تازه نیما مشکلش با عمه اش بود انقدر برای ما عذاب شده بود. اگه پدر مادرش مشکل ما بودن که فکر کنم تا الان هزار بار طلاق گرفته بودیم . لباس پوشیدم و با بابا اینا خداحافظی کردیم. به سمت آتلیه رفتیم و قرار داد اونجارو نیما اوکی کرد. هنوز تا شب راه زیادی مونده بود. برای همین نیما گفت بریم مزون لباس عروس هم بگیریم . هیچ حس خاصی حتی برای خرید لباس عروس هم نداشتم. هیچوقت فکر نمیکردم تدارکات عروسیمو اینجوری بگذرونم . من که جایی تو ذهنم برای مزون نداشتم  .

نیما خودش نمیدونم از کجا آدرس گرفته بود که مستقیم رفتیم جایی و اونجا نیما خودشو معرفی کرد و آشنایی داد. اونام تحویل گرفتنو خانمی که مسئولش بود نگاهی به جثه من انداخت و گفت

  • چندتا مدل عروسکی عالی دارم برات با من بیا…

 پشت سرش راه افتادیم مزون بزرگی بود. دیدن لباس عروسا یه حس عجیبی تو وجودم زنده کرده بود. خوشحالی … غم … بغض …  چند نفر مثل من اینجا قدم زدن ؟ کسی بوده مثل من تو دلش انقدر سنگین باشه؟ یا همه خوش و خرم و سر خوش بین این لباس ها چرخیدن و با ذوق لباس خریدن؟ انتهای سالن کنار دو تا لباس عروس ایستادیمو مسئولش گفت 

  • این مدل های سایز ۳۶ ماست .البته باقی مدل هام میشه کوچیک کرد اگه خوشت بیاد.

 اما این دوتا چون برای سازت دوخته شده تن خور بهتری داره . به هر دو نگاه کردم . سعی کردم تو ذهنم پیدا کنم همیشه دوست داشتم لباس عروسم چه مدلی باشه. اما یادم نمی اومد… یکی از کمر پف دامنش شروع میشد و دکلته بود.  یکی دیگه آستین بلند و گیپور داشت. 

از پائین رون چینش شروع میشد … به نیما نگاه کردم ک اشاره کرد به مدل دکلته .

خودمم اونو ترجیح میدادم .  مسئولش به دختری که ایستاده بود اشاره کرد تا این لباسو برام از تن مانکن بیرون بیاره … مسئولش گفت بیاین مدل های دیگه رو هم ببینین اگه خواستین با هم پرو کنن.

به نیما نگاه کردم. دلم میخواست بگم تو برو ببین و انتخاب کن. اما دلم سوخت …

چشم هاش منتظر بود .حداقل تو خرید لباس عروس باید یکم ذوق نشون میدادم…

برای همین با اون خانم همراه شدم . چند مدل دیگه رو هم نگاه کردم و در نهایت دوتا دیگه برای پرو انتخاب کردم .  وارد اتاق پرو شدم و لخت شدم . لباسو نصف و نیمه پوشیدم اما کار یه نفر نبود مرتب کردنش . برای همین در اتاق پرو باز کردم تا مسئولش بیاد کمک که نیمارو مشغول صحبت با اون خانم دیدم.  صحنه یکم عجیبی بود . انگار از قبل همو میشناختن . یا داشتن راجب یه موضوع مشترک خیلی صمیمی حرف میزدن. تا متوجه من شدن حالتشون عوض شد .

نتونستم حسمو مخفی کنم و با اکراه گفتم 

  • میشه کمکم کنین.

اون خانم که تازه انگار به خودش اومده بود سریع گفت 

  • حتما عزیزم و اومد کمکم.

پشت لباسو برام بست و دامنشو مرتب کرد . به خودم تو آینه نگاه کردم  . خیلی حالم خودش خوب بود که حالا این حرکت عجیب نیما هم به حالم اضافه شده بود .

نیما اومد پشت سرم و اونم تو آینه بهم نگاه کردو گفت 

  • بهت میاد.

نفس خسته ای کشیدمو چیزی نگفتم . رو به اون خانم کردمو گفتم

  • میشه چند لحظه تنهامون بذارین.

از نگاهش مشخص بود جا خورده اما خواهش میکنمی گفت و رفت. من دیگه اون بنفشه قبل نبودم.. دلم کوچیک شده بود. نمیتونستم چیزیو انگار توش نگه دارم .

نیما سوالی نگاهم کرد که برگشتم سمتشو گفتم

  • شما همو میشناسین؟ ابروهاش بالا پریدو گفت 

  • چطور؟

  • آخه اونمدل که شما در حال حرف بودین…

نذاشت ادامه بدم و گفت 

  • نه نمیشناختم از قبل اما آشنائی دادم گفتم دوست شوهر سمانه ام اونم گفت دختر عمو سمانه میشه . داشتیم همینو میگفتیم…

مشکوک نگاهش کردم. باورم نشده بود  نیما نگاهش خسته شدو گفت

  • بنفشه …

چشم چرخوندمو برگشتم سمت آینه . فقط میخواستم بریم . خسته بودم . نمیدونستم از چی و از کی . لباسو تو تنم چک کردمو گفتم . 

  • همین خوبه بریم.

  • نمیخوای بقیه رو پرو کنی ؟

با سر گفتم نه و منتظر موندم تا اون خانم اومد و لباسو برام باز کرد . اما از اتاق پرو بیرون نرفت و گفت 

  • میدونم چه اتفاقی برات افتاده…

تنم یهو یخ شد.

منظورش چی بود ؟!

تو آینه بهش نگاه کردم که لبخند غمگینی زدو گفت

  • منم یه سقط داشتم … میدونم چه حسی داری . اما خدا انقدر بزرگه که هیچوقت نباید از رحمت و حکمتش غافل شی … 

لبخند دیگه ای به چشم های متعجبم زدو از اتاق پرو رفت بیرون عرق سرد نشسته بود رو تنم  بغض کردمو اشکام راه افتاد تو ذهنم حرفش تکرار میشد

خدا انقدر بزرگه که هیچوقت نباید از رحمت و حکمتش غافل شی… 

خدایا… 

خدایا… 

نمیدونم چقدر همونجوری ایستاده بودمو اشک میریختم که نیما لای در اتاق پرو رو باز کردو با دیدن من شوکه گفت

  • چت شده بنفشه ؟

سریع اشک هامو پاک کردم و گفتم 

  • هیچی برو الان میام…

اما نیما همینطور ایستاد

لباس عروسو ول کردمو افتاد پائین پام

نیما از ترس اینکه از بیرون دیده شم سریع درو بست  زود لباس هامو پوشیدم دوباره درونم غوغا بود اما اینبار یه غوغای دیگه  نکنه دارم ناشکری میکنم ؟ نکنه خیلیا به حال من آرزومندن ؟ 

نکنه چشممو رو خوشبختی هایی که دارم بستم هزار نکنه و نگرانی اومد تو سرم. 

از اتاق پرو بیرون رفتمو لباسو دادم تا برام پک کنن.

نیما نگران چشمش دنبالم بود گفتم خوبم و سوئیچ رو ازش گرفتم

از اون خانم هم تشکر سریعی کردمو رفتم تو ماشین  سرم تیر میکشید و چشم هام میسوخت 

نیما با جعبه لباس عروس اومد و سوار شد نگرانی تو صورتش بیداد میکرد  خواست چیزی بپرسه که گفتم

  • فقط برو خونه ات نیما

  • باشه اما بابات گفت امشب حتما بریم خونه شما.

به ساعت نگاه کردم . لعنتی ۸ بود. کلافه گفتم – باشه بریم خونه ما اما منو تنها نمیذاری  بری ها نیما با شیطنت خندید و گفت 

  • اگه تو هم قول میدی شب جامو تو اتاقت بندازی باشه میمونم چپ چپ نگاهش کردم 

اما واقعیت این بود که خودمم نیمارو کنارم میخواستم. 

دلم میخواست الانم بغلم میکردو بدون توجه به هرچیزی فقط به صدای قلبش گوش میدادمو غرق گرمای تنش میشدم. 

نیما منتظر جواب من همینطور نگاهم میکرد که بلاخره گفتم 

  • باشه آقای پر رو … بریم حالا…

نیشش تا بناگوش باز شدو راه افتاد.

تو ماشین تا برسیم فقط به حرف های اون خانم فکر میکردم.

خدا انقدر بزرگه که… 

خدایا… 

واقعا من فکر نمیکردم نیما یه روز برام انقدر دوست داشتنی باشه.

واقعا نمیدونم عشقه یا عادت یا… 

فقط هرچیزی هست بهش وابسته شدم یه وابستگی واقعی…

واقعا بغلم که میکنه و کنارش که هستم بهم آرامش میده. 

حتی وقتی با هم دعوا میکنیم…

چقدر موقع عقد و قبلش از خدا شاکی بودم ! که چرا به اجبار اینجوری دارم عقد میکنم!

اونوقت … حالا… چقدر وابسته شده بودم!

کسی نمیدونه خدا تو آینده براش چی تدارک دیده! 

واقعا نمیدونستم این اتفاق هم ممکنه حکمتی توش بوده باشه؟  تو این افکار بودم که رسیدیم

مامان شام درست کرده بود و همه منتظر ما بودن.

لباس عروسو هم با خودمون بردیم بالا و به مامان اینا نشون دادم.

تعریف کردن هرچند مامان میگفت خیلی بالا تنه اش لخته و با توجه به میزان مذهبی بودن خانواده نیما بهتر بود پوشیده تر میگرفتم اما وقتی گفتم انتخاب نیما بود دیگه هیچی نگفت. 

شام دور هم خوردیم و بابا و نیما مشغول صحبت شدن منم یکم به مامان کمک کردم بعد هم رفتم پیش بابا اینا. 

یکم که گذشت و چای خوردیم نیما بلند شد تا بره

من با اخم خیره شدم بهش و بابا گفت – دیگه دیروقته بخواب همینجا نیما جان 

  • نه مزاحم نمیشم … صبح میام دنبال بنفشه برای باقی خرید ها.

همینطور با اخم نگاهش میکردم که مامان گفت – حالا یه شب هم خونه ما بهت سخت بگذره نیما خواست جواب بده که گفتم 

  • اگه نمونی … منم دیگه خونتون نمیمونم.

همه برگشتن سمت من .

اما برام مهم نبود.

نیما به اجبار چشمی گفتو دوباره نشست.

بابا خندید و گفت

  • وزیر جنگ دیگه دستور صادر کرد.

لبخندی زدم و بلند شدم 

مامان بهم یه دست دشک و بالشت و اینا دادو تو اتاقم کنار تختم انداختم شلوار راحتیم دادن به نیما و بلاخره اومد تو اتاقم قبل اینکه اون چیزی بگه با قهر گفتم

  • مگه نگفتیم بمونی پس چرا باز برم برم راه انداختی؟

  • باید یکم تعارف میکردم که

اخممو کم نکردم و خواستم باز دعواش کنم که یهو گفت

  • تو امشب یه جور دیگه ای.

انگار منتظر تلنگر بودم

بغضی که از غروب تو گلوم بود اومد بالا تر و آماده شکستن بود.

در اتاقمو بستمو تکیه دادم به در  نیما دقیق نگاهم کرد و آروم گفت

  • بنفشه…

سرمو پائین انداختمو گفتم 

  • نیما حس میکنم ناشکری کردم…

اشکام بی وقفه راه افتاد نیما اومد سمتمو بغلم کرد 

آروم تو بغلش گریه میکردمو اون پشتمو نوازش میکرد  زیر لب پرسید

  • چی شده ؟ بگو بهم نمیدونستم از کجا شروع کنم و حسمو چطور بهش بگم .

خودش دوباره پرسید

  • فامیل سمانه حرفی بهت زد؟

این شروع خوبی بود که همه رو براش بگم.از حرف فامیل سمانه.

تا احساس و افکار خودم. 

با هم رو تخت یکنفره من تو بغل هم دراز کشبدیمو من شروع کردم به گفتن همه چی… همه احساسم. همه افکارم .

چیزای جدیدی که با حرف اون خانم حس میکردم و نگرانی های جدیدم نیما نرم موهامو بازومو نوازش میکرد

دوشنبه صبح بود و قرار بود با نیما بریم عکس اسپرت بگیریم که نیاز بهم زنگ زد.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن