فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۲

فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زندگی بنفش وارد شوید ویا از انتهای همین صفحه بر روی قسمت بعد کلیک کیند

با لب های فشرده فقط سر تکون دادم … کاش میشد الان بریم … بریم یه جای دور … خیلی خیلی دور … هنوز نصف غذامون رو نخورده بودیم که موبایلش دوباره زنگ خوردو اینبار اسم اون جادوگر اومد رو صفحه گوشیش

 

انگار آب جوش ریختن رو سرم . با حرص گوشیشو گرفتمو قبل از اینکه نیما بتونه ازم بگیردش خواستم پرتش کنم با شدت رو سنگ های کف که نیما گفت

  • بنفشه … خواهش میکنم.. .

دستم خشک شدو بریده بریده نفس عمیق گرفتم. 

  • بده من گوشی رو

با حرص و تردید گوشیو به سمتش گرفتم گفتم

 

ازش متنفرم…

  • میدونم عزیزم … حالا بده من…

با دلخوری گوشی رو بهش دادمو از جام بلند شدم . به سمت اتاقمون رفتمو خودمو پرت کردم رو تخت. زدم زیر گریه . اصلا نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم . فقط قلبم سنگین بودو دلم گرفته بود . صدای مکالمه نیما با موبایل نمی اومد. اما اینم دلمو آروم نمیکرد . نفهمیدم کی اومد تو اتاق و کنارم نشست . موهامو نوازش کردو گفت

  • بنفشه … چرا گریه میکنی ؟ با بغض و گریه گفتم

  • تنهام بذار نیما … خسته ام … نمیدونم چمه…

دوباره موبایلش زنگ خورد که با داد تقریبا گفتم

  • میشه جواب بدی و تمومش کنی…

نیما دوباره صدای گوشیشو قطع کردو آروم گفت – نمیشه … چون میدونم چی میخوان بگن… 

چرخیدمو بهش نگا کردم . لحنش نگرانم میکرد. با تردید پرسیدم

  • چی میخوان بگن ؟

  • پائین هستن … میخوان بیان بالا اینجا … برای همین جواب نمیدم…

با شوک نشستم رو تخت … اینجان ؟! اینجا؟! اون عمه سلیطه اینجاست ؟ منتظر نموندم نیما حرف بزنه سریع به سمت کمد رفتمو لباس هامو برداشتم که نیما اومد سمتمو گفت

  • چکار داری میکنی ؟

من میرم … نمیخوام اون عوضی رو ببینم … ببینم حتما یه بلایی سرش میارم …

چرا چرا گذاشتی بیان اینجا … تو که گفتی اینجا راحتیم … منه احمقو بگو اومدم اینجا … تو هم… 

با داد نیما جمله ام ناتموم موند

  • بس کن بنفشه…

نمیدونم اثر داد نیما بود یا عصبانیت خودم که بدنم شروع کرد به لرزیدن … نیما از پشت منو کشید تو بغلش و با بازوهاش مجکم بغلم کرد . انگار میخواست جلو این لرزیدن بدنمو بگیره . با صدایی که هنوزعصبانی بود اما آروم تر گفت

  • منم ناراحتم اومدن … منم فکر نمیکردم بیان … اما الان اینجان … بیا با همحلش کنیم…

لب هامو به هم فشار دادمو چیزی نگفتم . فقط میلرزیدم . نیما شروع به نوازشم کردو موهامو بوسید یکم آروم تر شده بودم . 

موبایلش دوباره زنگ خوردو همینطور که تو بغلش بودم جواب داد 

  • بابا … خواهش میکنم میشه برین ؟ میدونم .اما من اگه بیام پائین آبروریزی بزرگتری میشه … خواهش میکنم از اینجا ببرش … نذار ته مونده حرمت و احترامی که بین منو عمه مونده هم از بین بره …

صوای باباشو میشندیم که میگفت این از کرج منو کشونده اینجا. چطور ببرمش . تا نیاد بالا ول نمیکنه . باز خودشو میزنه له غش و سکته . پوزخندی زدم و گفتم

  • بگو بیان بالا

نیما با این حرفم با تعجب به من نگاه کرد که دوباره گفتم

  • بگو بیان بالا

چی داری میگی بنفشه؟

  • بگو بیان بالا نیما میخوام با عمه ات حرف بزنم.

نیما با همون حالت متعجب تو گوشی گفت 

  • الان به نگهبان میگم بیاین بالا…

زنگ زد نگهبانی و گفت دوتا مهمون داره میان بالا  همچنان خیره به من بود و با تردید پرسید

  • چی میخوای بگی؟ از بغل نیما جدا شدمو گفتم

  • هیچی … فقط میخوام ببینم درد واقعیش چیه ؟

به سمت آینه رفتم تا موهامو مرتب کنم. نیما پشت سرم اومد و گفت -بنفشه تو حالت خوب نیست نباید برای خودت تنش  درست کنی 

  • نگران من نباش نیما . من انقدر تنش کشیدم که این دیگه برام چیزی نیست …

فقط…

برگشتم سمتش و جدی نگاهش کردم 

  • فقط چی؟

  • فقط هرچیزی شد … بذار من حرفمو بزنم … باشه؟ دقیق و نگران نگاهم کردو گفت

  • منظورت چیه ؟

برگشتم سمت آینه . موها و لباسمو مرتب کردمو گفتم

منظوری ندارم … فقط بذار حرفمو بزنم … بزار برای یکبار که شده این مسئله تموم شه

بازومو گرفتو خواست چیزی بگه که زنگ خونه رو زدن نگاهمون تو آینه گره خود و گفت

  • من ترجیح میدم بریم و از دست همه اینا خلاص شیم تا اینکه بخوایم با یه بحث بی خود خونمون رو کثیف کنیم…

  • خون منو کثیف کردن … بدون این بحث … حتی از دور…

  • بنفشه حرفی که زده شه رو نمیشه پس گرفت

  • میدونم … حرفی میزنم که نخوام پس بگیرم دوباره زنگ خونه رو زدن پوزخند زدمو گفتم

  • بهتره درو باز کنی تا عمه از انتظار سکته نکردو همه رو راحت نکرد.

نیما کلافه به سمت در رفت.

صدای باز شدن در و صدای عمه که نیومده تو شروع کرده بود به غر غر که من پیرزنو پائین میذاری . جواب زنگمو نمیدی. با من حرف نمیزنی . کمکم نمیکنی .

میخوای بمیرم راحت شم . مگه من چز تو پسر دیگه دارم. 

تو آینه به خودم نگاه کردم. 

خودم جای عمه گذاشتم. 

واقعا یه جاهایی شاید حق داشت به نیما وابسته بود

اما هیچ جا ! هیچ جا حق نداشت با من اونجوری صحبت کنه… 

 

مصمم از اتاق زدم بیرون و با ورودم به پذیرایی همه ساکت برگشتن سمت من سلام محکمی کردم . همه جواب دادن حتی عمه

اما نگاهمون گره خوردو نفرتو تو چشم هاش دیدم که گفت

  • مسافرت خوش گذشت … تا دیدی به نیما اینجا نیازه ورش داشتی بردی که ما دست تنها بمونیم ؟

لبخندی تحویلش دادم و گفتم

  • از شما بعیده نیمارو نشناسین ! به نظرتون کسی میتونه مجبورش کنهکاری خلاف میلش انجام بده که من بتونم ؟ سکوت سنگینی شد و پدر نیما گفت

  • حالا نیازی هم به نیما نبود که خواهر…

اما عمه اش پرید تو حرف برادرش و گفت 

  • همیشه دست بالا دست زیاده . به تو با این اخلاقت میخوره نیمارو هم مجبور کنی ناخداگاه پوزخند زدمو نشستم

چون حس میکردم دارم میفتم رو زمین و سرم گیج میره  پس عمه جون هم داشت رو بازی میکرد

با وجود لرزی که از درون حس میکردم محکم گفتم 

  • خیلی دوست داشتم انقدر برش داشته باشم مخصوصا رو همسرم . اما متاسفانه فعلا که ندارم. ولی …

مکث کردمو به نیما نگاه کردم  نگران نگاهم میکرد

با لبخند برگشتم سمت عمه اش و گفتم 

  • خوشحالم شما خودتونو رو کردین که چه فکر و برداشتی نسبت به من دارین …

یه لحظه چشم های عمه اش گرد شد که ادامه دادم

  • حداقل الان نیما میفهمه … شما کجای این ماجرایی…

با این حرف من سکوت سنگینی شد . هیچکس دیگه حرفی نزد . عمه نگاهش بین من و نیما چرخید و بلاخره گفت 

  • نیما … زنت چی میگه ؟

نیما که تا الان ایستاده بود اومد کنارم نشست و گفت 

  • راست میگه دیگه عمه … چکارش داری ؟ چقدر نیش و کنایه و تیکه ؟ نمیتونین قبول کنین بنفشه زن منه و دوستش دارم ؟ هر بار ناراحتش میکنین منم ناراحت میشم … دست بردار هم نیستین…

انتظار نداشتم نیما از من دفاع کنه و این حرف هاروبزنه . اما از این کارش دلم گرم شد. عمه با دلخوری سری با تاسف برای ما تکون دادو رو به بابای نیما گفت  – اینجا دیگه جای من نیست … اینهمه محبت کن … جای پسرت بزرگش کن …

حالا به من میگه به زنم نیش و کنایه میزنی ؟

اینو گفتو بلند شد . باید ساکت میموندم اما نتونستم و گفتم 

  • یعنی از نظر خودتون این کارو نمیکنین ؟ این حرف هائی که همین چند لحظه پیش زدین چی بود ؟

عمه با اخم غلیظی برگشت به من نگاه کردو گفت 

  • حقیقت … حقیقتو گفتم

انگشتشو به سمتم گرفتو با حرص عجیبی گفت 

  • تو … تو این پسرو جادو کردی … وگرنه نیما اول براش خانواده مهم بود … 

  • منو خانواده حساب نمیکنین پس ؟

باز سکوت شد و اینبار بابای نیما بلند شدو گفت 

  • خب … بهتره بریم . تا همینجا کافیه…

نگاه دلخوری به پدرش انداختم . سری تکون داد که یعنی چکار کنم دیگه . از نظر من اونم مقصر بود . میتونست بگه به خاهرش حرفت و رفتارت اشتباهه جای اینکه به بهونه ادب هی سکوت کنه . عمه پوزخندی تحویل من دادو در حالی که به سمت در میرفت گفت 

  • چه خودشو خانواده حساب میکنه … البته حق داری خانواده نداشتی که معنی خانواده رو بفهمی … وقتی زیر دست کسی بلند شی که از گوشت و خونت نیست … معلومه معنی خانواده رو درک نمیکنی…

دستام چنان مشت شد که ناخونام پوست دستمو پاره کرد . نفس های با حرص کشیدمو بلند شدم . نیما سریع بازومو گرفتو محکم اما آروم گفت 

  • میخواد عصبانیت کنه … بزرار بره

اما عمه برگشت سمتمو با همون لبخند کثیف گفت 

  • مادر نداشتی دیگه … چه انتظاری دارم …

با حرص و تاسف براش سر تکون دادمو با عصبانیت گفتم 

  • چند سال دیگه زنده ای ؟ ده سال ؟ بیست سال ؟ صد سال ؟ بلاخره که میمیری …

واگذارت کردم به اون خدائی که اون بالاست … حالا هر چی دوست داری بگو … 

میدونستم حرفم سنگین بود. 

اما خالی از توهین بود ! 

توهینو عمه نیما به من کرده بود . 

با حرف هائی که تا عمر داشتم از یادم نمیرفت  نه از یادم میرفت و نه عمه اش رو میبخشیدم. 

حتی اگه به پام می افتاد من نمیبخشیدمش . 

دلم میخواست بگم ادعای مذهب داری اما یادت رفته از حق الناس خدا نمیگذره… 

فقط با حرص به من نگاه کرد 

دهنشو باز کرد چیزی بگه اما سکوت کرد  چشم هام داغ شده بود 

حس میکردم هر لحظه ممکنه گریه کنم 

برای همین قبل از اینکه غرورم بشکنه برگشتم سمت اتاق خواب و این خانواده عجیبو با هم تنها گذاشتم  هرجور فکر میکردم… 

من … 

کاری نکرده بودم که عمه نیما بخواد اینجور منو بسوزونه و خورد کنه هرجور حساب میکردم . 

توهین به مادرم … هیچ توجیهی نداشت … 

تو اتاق که رسیدم نفسم بالا نمی اومد 

مثل کسی که ساعت ها گریه کرده بریده بریده نفس میکشیدم  رو تخت نشستمو دستمو گداشتم رو قلبم  انگار نمیزد … 

چندتا نفس عمیق کشیدم که وسطش به هق هق افتادم  اما صدامو خوردم 

توخودم جمع شدمو پتو کشیدم رو سرم  دلم میخواست می مردم. 

دیگه انگار هیچی تو این دنیا خوشحالم نمیکرد . 

دلم میخواست برم پیش مامانم و جوجه ام … 

اینجا همه چی خیلی دردناک بود… 

با اشک های خودم خوابم برد. صدای باز و بسته شدن در خونه رو هم حتی نشنیدم. شایدم انتخاب کردم نشنوم 

اما حس کردم نیما اومد پشتمو موهامو نوازش کرد. ولی بیدار نشدم. رمقی نداشتم بیدار شم . نه جسمی… رمق روحی … 

روحم انقدر خسته بود که دیگه توان نداشت… 

خواب های مبهم میدیدم 

خواب یه دختر کوچولو شبیه نیما … که به من میگفت مامان… 

از خواب پریدمو بلند زدم زیر گریه… 

نیما بغلم کردو با حرف های محبت آمیز سعی کرد آرومم کنه.

هرچی پرسید خواب چی دیدی نگفتم. 

چرا اونم مثل من زجر بکشه وقتی انقدر خسته و داغونیم. 

همینطور که تو بغلش بودم دراز کشیدیم و خوابیدم اینبار دیگه خواب ندیدم 

فکر میکردم اثر بازوهای نیماست که مثل سپر دورم قرار گرفته. 

دیگه نمیذاره هیچ فکری بیاد تو سرم. 

صبح زودتر از نیما بیدار شدم  اما با تکون من بیدار شد 

بدون اینکه دستاشو از دورم باز کنه خواب آلود نگاهم کردو گفت 

  • امروز دیگه یه شروع جدیده . باشه ؟ با تکون سرم گفتم باشه

اما از درون هنوز همون بنفشه داغون بودم که امیدی به هیچ شروعی نداشت.

پیشونیمو بوسیدو دستاشو از دورم باز کرد سریع رفتم سرویس و دست و رومو شستم اومدم بوی سوسیس تخم مرغ می اومد نیما بلند گفت

  • بیا بنفشه بپا اینا نسوزه من برم سرویس

سریع رفتم تو آشپزخونه و قاشقو ازش گرفتم . وشکون ریزی از کمرم گرفتو رفت. داشتم تخم مرغ هارو میریختم تو تابه که نیما برگشت . تیشرتمو داد بالا و دست خیسشو زد رو شکمم . یخ کردمو با قاشق داغ افتادم دنبالش . اونم سریع فرار کرد … تو پذیرایی داشتم بهش میرسیدم که یهو همه چی برعکس شد و دیدم تو بغلشم . با لبخند مهربونی صورتمو از نظر گذروندو نگاهش رو لبم ثابت شد .

نمیدونم یهو قلبم چش شد . انگار گرفت و تو گلوم بغض نشست . سریع از بغلش جدا شدمو گفتم 

  • الان تخم مرغا میسوزه…

نیما بازومو گرفتو گفت 

  • بنفشه…

اما برنگشتم سمتش . آخه اشکام را افتاده بود . دوباره منو کشید تو بغلشو نوازش وار پشتمو دست کشید . موهامو بوسیدو آروم گفت. 

  • درست میشه … همه چی درست میشه.

اما من نمیتونستم باور کنم.

درست نمیشد. همه چی فقط داشت هر روز بدتر میشد. انگار از اول با هم بودن منو نیما اشتباه بود. چون فقط بدبختی میبارید. 

یکم تو اون حال موندیم تا صدای جلز ولز سوسیس تخم مرغ بلند شد. قبل از اینکه بسوزن به دادشون رسیدیم. اشک هامو پاک کردمو دوباره وانمود کردم خوبم.

صبحانه خوردیم و اولین کاری که کردیم رفتن پیش سمانه بود. 

سمانه معاینه ام کردو برام عکس نوشت.

از معاینه زنان متنفر بودم

مخصوصا که هرکاری کردیم نیما بیرون نرفتو کنار سمانه ایستاد.

از این کارش بدم می اومد.

حس خوبی نداشتم از حضورش. سختم بود . اما اون خیلی خیلی خود رای بود. 

سمانه از معاینه ام گفت همه چی خوبه . 

عکس هم گرفتیم و از رو اون هم گفت بقایای سقط چیزی نمونده تو رحمم. 

گفت یک ماه حداقل استراحت بدیم و با کاندوم رابطه داشته باشیم. اما از ماه بعدش دوباره میشه اقدام کرد به بارداری.

دیگه دلم نمیخواست حامله بشم.

حس میکردم به جوجه ای که از دست دادم خیانته.

اما از رفتار و سوال های نیما مشخص بود چقدر براش برنامه ریزی کرده. 

از پیش سمانه که اومدیم بیرون نزدیک ظهر بود.

با وجود اینکه میل به چیزی نداشتم به اصرار نیما برای نهار رفتیم.

بعدش هم با دوستش هماهنگ کرد برای کار های عروسی قرار داد ببندیم. 

هیچوقت فکر نمیکردم برای عروسیم انقدر بی انگیزه باشم. درگیر انتخاب باغ بودیم که موبایل نیما زنگ خورد. دیگه به زنگ موبایلش حساس شده بودم

نیما گوشیشو بیرون آوردو با دیدن اسم بهنام نفس راحت کشیدم ربطی به عمه و جد و آباد نیما نداره .

اما وقتی فکر میکردم باید دوباره این زنو ببینم حالم بد میشد. واقعا دلم میخواست عروسی نگیریم . بریم و راحت شیم. چه عروسی بود وقتی نه دلم خوش بود نه دل خوشی داشتم. 

اون روز تا شب دنبال کارای عروسی بودیم

مامان زنگ زد شام بریم خونه ما اما با کلی بهونه پیچوندم. میدونستم انتظار دارن الان که ایران هستیم من خونه خودمون باشم اما واقعا خونه نیمارو ترجیح میدادم .

چون مجبور نبودم تظاهر کنم . 

شب که اومدیم خونه نیما سرگرم اخبار شدو منم بی سر و صدا رفتم اتاق و خوابیدم

 .

امروز نیما از سمانه راجب رابطه پرسید و اون گفت میتونیم داشته باشیم .

هرچند من با این سوال نیما تا ریشه موهام سرخ شد اما اون کلا با سمانه خیلی راحت بود. 

تو خواب و بیداری بودم که نیما اومد پشتمو خودشو مماس تنم کرد گرمای بدنشو حس میکردم.

دوتا حس متضاد بهم میداد. حس خوبی که دلتنگش بودم و یه جور اضطراب و ترس که باعث میشد بخوام ازش فاصله بگیرم. 

بلاخره حس دوم غالب شدو بدون اینکه بروز بدم بیدارم از بغل نیما جدا شدم. 

میدونستم نیما برا آروم شدن به رابطه نیاز داره.

اما نمیتونستم بهش فکر کنم.

نمیدونم چرا… 

وقتی از بغلش دور شدم کلافه نفسشو بیرون دادو پشت کرد به من رو تخت و خوابید .

باز دوتا حس داشتم. از اینکه پشت کرد دلم گرفت .از اینکه بیخیال شد خوشحال شدم . 

دقیقا داشتم دیوونه میشدم. نه میدونستم چی میخوام . نه میدونستم چکار میخوام بکنم.  بدون دلیلی که بتونم تشخیصش بدم اشکام راه افتاد و باز با گریه خوابم برد دم صبح بود که با بوسه های داغ نیما رو گردنم بیدار شدم . تقریبا روم بودو دستای داغش در حال باز کردن دکمه های لباسم بود… 

زیر لب اسمشو صدا کردمو دستمو را پهلوش کشیدم  سرشو بلند کرد 

به هم نگاه کردیم و زیر لب گفت

  • بذار این دیوار بینمون رو بشکنم بنفشه…

با سر گفتم نه و لب زدم – بینمون دیوار نیست نیما 

به پهلو کنارم دراز کشیدو اشکی که نفهمیدم کی از چشمام سرازیر شدو پاک کرد .

دست گرمش رو صورتم حس خوبی بهم میداد لبخن مهربونی زدو گفت

  • راست میگی … بین منو تو دیوار نیست … این یه دیوار بلنده که تو دور خودت با کل دنیا کشیدی

چشم هامو بستمو اشک هام بیشتر شد چشم اشکیمو بوسیدو گفت 

  • بگو بنفشه . بگو چی تو دلته تا سبک شه … اینجوری هیچوقت حالت بهتر نمیشه نمیدونم اثر دم صبح بود یا دیگه به ته خط رسیده بودم که زبونم باز شد و گفتم 

  • دلم میخواد بمیرم نیما … دلم میخواد بمیرم …

نیما سکوت کرد 

چشم هامو باز نکردم نگاهش کنم  ادامه دادم

  • هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. همه چی فقط غمگبن ترم میکنه . حتی وقتی تو با محبت بهم لبخند میزنی فقط غم تو دلم انگار سنگین تر میشه…

نیما فقط صورتمو نوازش میکرد

تو سکوت

منم میترسیدم چشم هامو باز کنم و نتونم ادامه جمله ام رو بگم. 

با دو دلی گفتم 

  • نیما … حس گناه دارم. حس شکست . چیزی رو از دست دادم که دیگه هرگز برنمیگرده . صدای قلبش از سرم بیرون نمیره . تصویرش تو مانیتور بیمارستان که قلبش میزد . تک تک سلول های بدنم دردناکه. تو همه بیش از حد غم جمع شده . انگار هرچیزی که قبلا لذت بخش بود الان درد ناکه . لمست که آرومم میکرد الان پر از غم و دلتنگیم میکنه.

اینو که گفتم دیگه ساکت شدم . نیما آروم پیشونیمو بوسید .تو گوشم گفت 

  • چون رهاش نمیکنی بنفشه . در ذهنتو به گذشته ببند . انقدر تو گذشته غرق نباش .

بیا امتحان کن . من نوازشت میکنم و تو فقط به حرکت دستم فکر کن نه چیز دیگه

 …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن