فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱

فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان زندگی بنفش وارد شوید ویا از انتهای همین صفحه بر روی قسمت بعد کلیک کیند

خیلی زود داروئی که بهم زد اثر کردو چشم هام سیاه شد…

اینبار که بیدار شدم پنجره اتاق نشون میداد دم صبحه… 

شایدم غروب روز بعد بود … 

درد نداشتم… 

فقط از درون خالی بودم… 

جنب و جوش تو راهرو کم بود … 

تو اتاق همه خواب بودم 

سعی کردم بشینم که دردی تو دلم پیچیدو ثابتم کرد  آروم دوباره شروع کردم به گریه کردن  همه چی تو سرم مرور میشد  صورتمو گونه هام از اشک میسوخت… 

ساعت رو دیوار ۶ رو نشون میداد پرستار اومدو شروع کرد به دادن دارو همه  دارو منم دادو گفت 

شوهرت اون بیرون نشسته … هفت که بشه میفرستمش تو  سرتکون دادم 

دلم برای نیما هم میسوخت…

از ۶ تا هفت مثل یک سال گذشت  بلاخره اجازه دادن نیما بیاد تو. 

تا دیدمش اشکام شدت گرفت  دستمو گرفتو پیشونیمو بوسید 

صورتش انقدر داغون و خسته بود که میتونستم ساعت ها فقط برای نیما گریه کنم  کنارم رو تخت نشستو گفت 

  • تا ظهر مرخصت میکنن اما خونه باید استراحت کنی سر تکون دادمو خداروشکر کردم از اینجا میرفتم بیرون. 

موهامو نوازش کردو گفت 

  • گریه نکن … همه چی درست میشه به زور لبخند بهش زدمو اشک هامو پاک کردم با بغض گفتم 

-نمیخوام گریه کنم اما خودشون بند نمیان… 

اونم تلخ خندیدو پلک چشم هامو بوسید  هر دو چشممو… 

لب هاش گرم بودو اشکام بند اومد . فقط به هم نگاه میکردیم . هیچکدوم حرفی نداشتیم بزنیم . نه اینکه حرفی نداشته باشیم … میدونستم اونم تو دلش کلی حرف بود . هیچ کدوم جرئت حرف زدن نداشتیم… 

هیچ کدوم جرئت حرف زدن نداشتیم… 

هر حرفی انگار دردناک بود . 

هر حرفی انگار زخممون رو عمیق تر میکرد . 

یه نفرت شدید تو وجودم ریشه گرفته بود . نفرت از باعثو بانی این اتفاق … 

از عمه و نیاز … درحدی که دلم میخواست بمیرن … 

خودم میدونستم همه تقصیر ها گردن اونا نیست… 

اگه من نیمذاشتم نیما رانندگی کنه… 

اگه گوشیو نگاه نمیکردمو مکث نمیکردم  اگه نیما عصبانی نمیشد و آروم تر بود 

اگه گوشیشو چک نمیکرد . اگه حتی اون ماشین که از فرعی می اومد خلاف نمیکرد ! هزار تا اگه وجود داشت اما تووجود من فقط نفرت به عمه بیشتر و بیشتر شده بود. 

نیمارو دوباره بیرون کردن چون بخش زنان بود .  اونم کار های ترخیصمو کرد . 

دکتر اومد بالای سرمو گفت باید یه سونو بدن ببینن ساکشنیکه انجام دادن چطور بوده . من تمام مدت سعی میکردم به این چیزا فکر نکنم. 

به اینکه چیو از بدنم خارج کردن … 

چه بلایی سرش اومده.. . به هیچی … به هیچی فکر نکنم .  حتی گوش نمیدادم دکتر چی میگه . وقت وقتی نیما با برگه ترخیص اومد نفس راحت کشیدمو لباسمو عوض کردم . 

خودش با دکتر صحبت کردو همه چیو ازش پرسید . 

داروهامم گرفتو با هم برگشتیم ویلا . 

انقدر حالم بد بود که نه به ویلا نگاه کردم نه به اتاق ها . فقط با نیما رفتم سمت اتاقی که منو بردو رو تخت دو نفره ای که بود دراز کشیدم . نیما برام پتو آوردو خواست کمک کنه لباسمو عوض کنم . اما فقط شالو مانتو بهش دادمو دراز کشیدم .

دوست داشتم بخوابم و وقتی بیدار میشم یه دنیای دیگه باشه … 

اما حیف که نمیشد … دو روز اینجوری گذشت . من فقط میخوابیدمو نیما کنارم دراز میکشیدو موهامو نوازش میکرد. 

به زور یکم غذا میخوردمو در حد چند کلمه حرف میزدیم . روز سوم خیلی زود بیدار شدم . نیما خواب بودو خورشید تازه داشت در می اومد . بلند شدمو از کنار پنجره دریارو دیدم . هوس دریا کردم … بدون بیدار کردن نیما لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون. 

 

هوس دریا کردم … بدون بیدار کردن نیما لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون .

هوای دم صبح خنک بود . بر عکس درون من که آتیش بود. خونریزی این چند روزه ام حسابی بی رمقم کرده بود. در حدی که هنوز نصف راه رو نرفته خسته شده بودم. به ساحل رسیدمو از خستگی رو شن ها نشستمو خیره شدم به دریا .

صدای امواج وآرامش صبح حس خوبی داشت. خورشید داشت هر لحظه بالا تر می اومد … خیره بودم بهش و اشک هام دوباره آروم آروم راه افتاد. انگار امیدی برای زندگی نداشتم . میدونستم باید به داشته هام فکر کنم . اما نمیتونستم داشته هامو به خاطر بیارم . صدای گرم نیما رو از پشت سرم شنیدم

  • اینجائی ؟

بر نگشتم سمتش و آروم گفتم

  • کی بیدار شدی ؟

  • تازه…

اشک هامو پاک کردمو بهش نگاه کردم و با دیدن موهاش آشفته و صورت خواب آلودش ناخداگاه لبخند زدم. اومد کنارمو خودشو تقریبا رو زمین ولو کرد. نفس خسته ای کشیدو گفت

  • سکته کردم … بیدار شدم دیدم نیستی…

  • گفتم بیدارت نکنم

گونه ام رو که هنوز نمناک بود خواب آلود بوسیدو گفت

  • دیگه این کارو نکن…

سرمو ازش دور کردم و گفتم

  • چشم

دوباره سرش با من اومدو کنار گوشمو بوسیدو گفت

  • آفرین

  • نیما کنار ساحلیم … یکی میبینه…

  • بوس که جرم نیست…

خندیدمو گفتم

  • نکه برای تو جرم باشه مهمه…

منو کشید تو بغلشو به بغلش تکیه دادم . موهامو بوسیدو گفت. 

  • میدونم تو دلت چه خبره … منم حال خوبی ندارم … اما

دنیا که تموم نشده … این عروسی رو میگیریمو برمیگردیم … اونجا زندگی جدیدمون شروع میشه … همه چی از اول … اینبار درست و بهتر … بهت قول میدم بنفشه … دیگه گریه نمیکردم . نمیدونم اشکم تموم شده بود یا دلم گرم شده بود . هرچی بود آروم تر بودم . تا نزدیک ظهر اینجوری نشستیم . بعدش بلند شدیمو برگشتیم ویلا . نیما رفت نهار بگیره . منم رفتم دوش بگیرم . قرار شد فردا برگردیم تهران . تازه لخت شدم که صدای زنگ موبایل اومد. موبایل من خاموش بود کلا و صدای زنگ موبایل نیما بود که جا گذاشته بود . خواستم نگاه نکنمو برم حمام اما فضولی نذاشت به صفحه گوشی نگاه کردمو با دیدن اسم عمه خونم به جوش اومد

تمام اتفاقات اون روز و اون شب تو سرم مرور شد … گوشیو با حرص برداشتم و تماسو وصل کردم. قبل از اینکه اون حرفی بزنه خودم گفتم

  • ازت متنفرم … متنفر…

گوشیو قطع کردمو کوبیدم به دیوار … بدنم میلرزید. اشکام راه افتادو با گریه رفتم تو حمام. دوش آبو باز کردمو با وجود سرمای آب رفتم زیر دوش . دیگه دست خودم نبود. شروع کردم زیردوش به زار زدن … ازش متنفر بودم … نمیخواستم ببینمش … دوست داشتم بمیره …آب کم کم گرم شد و حمام بخار گرفت. زانوهام شل شدو کف حمام رو زانوهام نشستمو گریه کردم. اشکم زیر دوش حمام گم شده بود. اما حق حقم تموم نمیشد … تمام آرامشی که از صبح و طلوعش گرفته بودم رو از دست داده بودم. تو عمرم اینجور از کسی متنفر نبودم . یهودر حمام باز شدو نیما نگران نگاهم کرد

  • چی شده … چرا نشستی … چرا گریه میکنی ؟ بخار آب تا وسط خونه اومده …

خفه میشی با اینهمه بخار بنفشه آبو ببند… 

همینطور که نیما این حر ف هارو میزد اومد تو و آبو بستو  کمک کرد بلند شم. از خنکای در و هوای تازه نفس گرفتم . حق با نیما بود. اصلا متوجه حجم بخار تو حمام نشده بودم . با هق هق گفتم

  • گوشیتو کوبیدم به دیوار

  • دیدم … مهم نیست…

  • ازش متنفرم…

نیما نپرسید منظورم کیه … منم چیزی نگفتم … حوله رو انداخت دورم و کمک کرد لباس بپوشم. دیگه میل به غذا نداشتم . چند لقمه خوردم و یه مسکن خوردم و خوابیدم . هوا تاریک بود که بیدار شدم . صدای مکالمه نیما می اومد . با سر درد نشستم رو تخت و گوش دادم. اما آخر حرفش بود و فقط گفت : نگرانم … اما فردا میایم تهران … میخوام زودتر برگردیم سوئیس . قطع کرد. چند لحظه گذشت که اومد تو اتاقو با دیدنم گفت

  • بیداری؟

سر تکون دادمو پرسیدم

  • کی بود ؟

  • بهروز … گفتم یه سری کار هارو من اینجام برسه که جلو بیفتیم با تردید پرسیدم

  • بهش نگفتی که چی شده ؟

با سرگفت نه و کنارم نشست . دوباره پرسیدم

  • حالا بریم چی باید بگیم بعد این مدت ؟

-من گفتم اومدیم مسافرت رو ارتفاعات نت نداریم . فقط تو اگه بتونی جوری رفتار کنی انگار چیزی نشده … کسی نمیفهمه … 

برام خیلی مهم بود کسی نفهمه . سر تکون دادمو گفتم – باشه … خودمو جمع میکنم … اما بیشتر خونه تو باشیم منو بغل کردو با هم دراز کشیدیم و گفت

  • باشه … خوبه…

دوباره همونطوری تو بغلش خوابیدم . نیما گفت پاشم شام بخورم اما میل نداشتم. تا صبح خوابیدمو  صبح راه افتادیم به سمت تهران. صورتم خیلی داغون بود و به زور آرایش یکم بهتر شده بود .نیما گفت

  • رسیدیم تهران اول برو خونه … منم یه سر خونمون میزنم … بعد میام دنبالت بریم خونه من

باشه ای زیر لب گفتم و پرسیدم

  • به مامان اینا همونو بگم فقط دیگه ؟ که رفتیم کوه آنتن نداشتیم ؟

  • آره … فردا هم میام دنبالت بریم پیش سمانه چکاپ سر تکون دادمو دیگه چیزی نگفتم

تا خونه دوباره خوابیدم. یه قرص آرام بخش بهم داده بودن که عالی بود. کاش میشد هر ۸ ساعت بخورم و فقط بخوابم . جلو در خونه نیما نگه داشتو به من نگاه کرد .

اما من تو آینه صورتمو چک کردمو بدون چشم تو چشم شدن با نیما در ماشینو باز کردم که بازومو گرفت – میخوای باهات بیام ؟

با سر گفتم نه و پیاده شدم .زنگو زدم برگشتم سمتش و نگاهمون گره خورد .

نمیدونم چرا از نیما ناراحت بودم . از اینکه تنهام داشت میذاشت ؟ از اینکه داشت میرفت پیش اون عمه عوضی ؟ ازچی ناراحت بودم خودم نمیدونستم. نیما پیاده شد و ماشینو قفل کرد. مامان از پشت آیفون گفت

  • بنفشه … اومدی…

  • آره مامان…

سوالی به نیما نگاه کردم که گفت

  • میام باهات بالا…

بازم چیزی نگفتم و فقط سر تکون دادم. با هم رفتیم بالا و مامان که درو باز کرد هم عصبانی بود هم نگران هم خوشحال . خیلی خودمو کنترل کردم که وقتی بغلم کرد گریه نکنم .. تمام تلاشمو کردم لبخند بزنمو خودمو سر خوش نشون بدم .

هرچند میدونستم موفق نیستم. خوشبختانه نیما بودو کلی از سوالارو اون جواب داد .

یه ساعت دیگه بابا می اومد . نیما گفت میره خونه و منم گفتم یکم بخوابم . با هم خداحاقظی کردیم . بازم دلم گرفته بود . کاش نمیرفت . اما میدونستم چاره نیست. با رفتن نیما سریع خودم زیر پتو مخفی کردم . اما مامان اومد بالای سرمو گفت

  • بنفشه … میدونم بیداری … بشین با هم حرف بزنیم.

میدونستم فایده نداره خودمو به خواب بزنم. نشستم رو تختو به مامان نگاه کردم .

نگاهش دقیق رو صورتم چرخیدو گفت

  • چی شده ؟ راستشو بگو

  • هیچی … مگه باید چیزی بشه دقیق تر نگاهم کردو با نگرانی پرسید

  • نیما اذیتت کرده ؟ تو چند روز چرا انقدر لاغر و ضعیف شدی؟

  • لاغر ؟ جدا لاغر شدم ؟ من خوبم ! اما اونجا همه غذاها محلی بودو بو گاو و گوسفند میداد برای همین نخوردم شاید بخاطر این لاغر شدم.مامان همچنان مشکوک به من نگاه میکرد. دلم میخواست بهش میشد بگم … بگم چقدر از درون داغونم … اما با لبخند فقط بهش نگاه کردم که گفت

  • بنفشه … چی رو مخفی میکنی ؟

  • هیچی مامان … فقط خیلی تفریحات فشرده داشتم … کمبود خواب گرفتم راضی نشده بود . اما دوباره گفتم

  • اون از نیما که نمیذاشت بخوابم . اینم از شما. بذارین یکم بخوابم تروخدا

مامان بلاخره سری تکون دادو بلند شد. نمیدونستم قانع شده یا نه. اما هرچی بود همین که تنهام گذاشت خوب بود . خواب فعلا بهترین کار بود برای من. از همه دورم میکردو آرومم میکرد . خوشبختانه خیلی زود خوابم برد. با صدای مامان بیدار شدم که گفت

  • بنفشه پاشو بابا اومده … نیما هم زنگ زد گفت غروب تر میاد دنبالت برین آتلیه ببینین.

شوکه نشستم رو تخت . آتلیه ؟! یهو یادم اومد… اوه عروسی ! بابا اومد جلو در اتاقمو گفت

  • چه عجب یادت اومد خونه داری … حسابی دیگه مارو یادت رفتا…

خندیدمو سعی کردم هیچی از درونم بروز ندم. ایندفعه موفق تر هم بودم. 

با بابا و مامان تا اومدن نیما وقت گذروندم. میخواستم دوش بگیرم قبل بیرون رفتن اما نیما زود اومد . بالا نیومدو من رفتم پائین . یه کیف کوچیک از وسایلم برداشتمو مامان وقتی مشکوک پرسید کجا گفتم میبرم بذارم خونه نیما … اونجا لباس ندارم. میدونستم مشکوک شده اما به یه چشمک شکشو تبدیل کردم به لبخندو زیر لب گفت

  • گفتم به بابات شما دوتارو دیگه نمیشه جدا کرد…

لبخندی زدمو از خونه زدم بیرون. اما تو آسانسور بغض کردم. سرمو چسبوندم به آینه سرد آسانسور تا بغضمو عقب بدم. 

به هر زحمتی بود خودمو جمع و جور کردمو سوار ماشین نیما شدم. نیما خسته تر از قبل نگاهم کردو گفت

  • خوبی؟

  • نه خیلی … میخوای بریم آتلیه ؟

  • نه راستش فقط دروغ گفتم دلیل بیرون رفتن داشته باشیم.

  • خوبه … منم حوصله اش رو ندارم … بریم خونه من دوش بگیرم…

لبخند شیطونی زد … نه از اون شیطون های همیشگی. این لبخندش حسابی بی رمق و بی جون بود و گفت

  • خوبه … منم واقعا به دوش گرفتن و خونه نیاز دارم…

ماشینو روشن کردو راه افتادیم . یاد قبل افتادم … شیطنت هامون … دست نیما که همش رو پام بود … چقدر همه چی عوض شده بود … از اون روز تصادف تا حالا حتی لب های همو نبوسیده بودیم . انگار یه مانعی بینمون بود . یه دیوار که از نظر جنسی دورمون میکرد… نه فقط جنسی … احساسی هم انگار بینمون فاصله بود …تو سکوت تا خود خونه و آسانسور و توی واحد رفتیم . سکوتی که داشت کلافه کننده میشد . لباس هامو گذاشتمو گفتم

  • من میرم دوش بگیرم.

دستم رو دستگیره در حمام بود که نیما گفت

  • عیبی نداره منم بیام ؟

نمیدونستم چی میخوام ! اینکه نیما بیاد یا نه! 

اما نه هم نمیتونستم بهش بگم! 

هیچ کدوم تو شرایط خوبی نبودیم و جواب نه تو این شرایط جواب خوبی نبود برای همین فقط سر تکون دادمو وارد حمام شدم. 

نیما پشت سرم نیومد داخل حدس زدم بیخیال شده. 

تازه لباس هامو بیرون آورده بودم که صدای زنگ موبایل از بیرون شنیدم

واقعا حوصله هیچ کسی رو نداشتم

برای همین سریع رفتم زیر دوش و آبو باز کردم تا صدای آب صدای حرف زدن نیما رو بگیره.

دیگه خیلی خسته بودم. 

واقعا حوصله دردسر های خانواده نیما رو نداشتم دلم میخواست دیگه هیچوقت هیچکدومو نبینم. 

زیر دوش ایستاده بودمو دوباره ناخداگاه اشک هام راه افتاده بود که در حمام باز شد

نیما اومد تو و نگاهش رو منو بدنم چرخید خیلی وقت بود از نیما خجالت نکشیده بودم اما امشب دوباره معذب شدم نگاهمو ازش دزدیدمو به کاشی های کف خیره شدم که نیما گفت

– چقدر لاغر شدی بنفشه… 

چیزی نگفتم و چشم هامو بستم

صدای آب با صدای لباس های نیما که از تنش جدا میشد تو حمام پیچیده بود چند لحظه بعد دست های نیما رو بازوهام نشستو اومد زیر دوش منو بغل کردو دستاش دور شونه هام قفل شد هر دو زیر دوش آب ساکت تو بغل هم بودیم

کم کم دست های نیما حرکت کردو بدنمو نوازش کرد. سرشو خم کردو گونه ام رو بوسید. اما بیشتر از این جلو نرفت. بدنمو نرم نرم شستو موهامو خودم شستم. حوله رو رو دوشم انداخت و موهای خیسمو بوسید. مرسی آرومی گفتمو از حمام زدم بیرون . نمیدونستم باید خوشحال باشم که یه حمام بدون رابطه داشتیم یا ناراحت ؟ اما واقعا آمادگی رابطه نداشتم. حتی نمیدونستم بدنم آماده هست یا نه… 

یهو یادم اومد قرار بود بریم پیش سمانه و نرفتیم. 

موهامو تنمو خشک کردمو لباس پوشیدم

ساعت نزدیک هشت بودو برای رفتن پیش سمانه دیر بود. 

رو تخت دراز کشیدم تا نیما بیاد و بهش بگم اما باز هم خوابم برد

انگار بدنم تو یه خستگی مزمن گرفتار شده بود با بوسه گرمی رو گونه و نوازش پهلوم بیدار شدم نیما تو گوشم گفت – پاشو شام بخور

  • میل ندارم نیما…

  • برات پاستا سفارش دادم ها… 

  • هممم

  • پاستا آلفردو … با سس قارچ زیاد…

تو گلو خندیدمو نشستم رو تخت

  • از دست تو نیما … راستی … پیش سمانه نرفتیم

  • فردا صبح میریم … پاشو تا سرد نشد

با نیما رفتیم سمت آشپزخونه که موبایلش باز زنگ خورد . یادم افتاد موقع حمام رفتنم هم زنگ خورد . زیر چشمی به صفحه گوشیش نگاه کردم که نوشته بود بابا .  خوب بود باز اسم اون جادور گر رو گوشیش نبود . نیما رد تماس کردو گفت

  • بعد شام خودم بهشون زنگ میزنم.

  • چطور بودن ؟ شاکی نبودن ؟ بابا من که خیلی شاکی بود.

  • چرا … داغون بودن … مخصوصا عمه…

لب هامو بهم فشردم که نیما دستشو گذاشت رو دستمو گفت

بهش فکر نکن بنفشه … به یه دوستم سپردم کارای عروسیمونو اوکی کنه … دو هفته ای گفت همه چی رو جور میکنه . فقط فردا باید یه قرار بذاریم خونه شما تا صحبت های نهایی تموم شه … بعدش هم عروسی و از اینجا میریم … هیچکسیو دیگه نمیبینیم… 

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن