فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۸

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

دهنم باز موند

یعني این آدم به چیزایي فكر میكنه كه به عقل جن نمیرسه آروم گفتم

 -اینا چه ربطي داره نیما ؟

 -من میدونم عزیزم … اونم میدونه … اما گویا كمر همت بسته سنگ بندازه تو كار ما

 -یعني میخواد چكار كنه

نیما پارك كردو نفسشو خسته بیرن داد

 -دیشب كلید كرده بود دارن حق تو رو میخورن … خودم زنگ میزنم حقتو میگیرم

 -داریم حق تورو میخوریم ؟؟؟؟

نیما دوتا دستشو تو موهاش فرو برد و التماس وار گفت

 -تورو خدا بنفشه جمله هاشو تكرار نكن تا صبح نخوابیدم از بس رو اعصابم بود دلم براش سوخت آروم بازوشو دست كشیدم

 -نیما… 

سرشو به صندلي ماشین تكیه داد  -نیما

سرشو چرخوند سمت من

 -جون نیما

از این حرفش و نگاهش قلبم لرزید بازوشو دوباره نوازش كردم

 -نگران نباش … هیچ كاري نمیتونه بكنه لبخند بي جوني زد و گفت

-میتونه آبرو ریزي راه بندازه … مثل دیشب

 -دیشب كه به خیر گذشت

 -به خیر گذشت … آما از شرمندگي مارو نابود كرد

 -بیخیالش … دیگه كه گذشت… 

با تاسف سر تكون داد

 -بنفشه … من چكار كنم … چكار كنم این زندگي آروم شه نمیدونستم … منم واقعا جوابي نداشتم. 

فقط گفتم

 -مثلا میخواد چكار كنه ؟ زنگ بزنه به بابام بگه شما تازه مسلمون شدین نباید رو دخترتون

حساس باشین ؟ این حرفش خودشو میبره زیر سوال

 -بنفشه اون اصلا براش این چیزا مهم نیست … وگرنه دیشب با اون تیكه هاش اول ازهمه خودش كوچیك شد حق با نیما بود

مسلما براي عمه اش همین كه بتونه باباي منو عصباني كنه و باعث بشه مخالفت كنن كافیه

 -الان عمه ات كجاست نیما ؟

 -خونه ما … به بابا اینا گفتم چي میگفت … اونام نگران شدن … گفتن پیش خودمون بمونه زیر نظر داشته باشیمش خندیدم و گفتم

 -بهتره به بابام بگي این عمه خانم مشكلش چیه … اینجوري فكر كنم خیالتون راحت تره… 

نیما خندید و گفت

 -اونوقت بابات هم میگه من دخترمون میفرستم تو ختنواده اي كه چنین آدمي هست سرمو تكیه دادم به ماشین و گفتم

 -آره اینم هست… 

نیما شقیقه هاشو دست كشید

 -سرم از دیشب نبض میزنه … اینا دارن نابودم میكنن نیما اینو گفتو ماشینو روشن كرد سوالي نگاهش كردم و پرسیدم

 -كجا بریم ؟

 -خونه … همونجا صبحانه بخوریم یكم تو بغلم باشي بتونم بخوابم

 -اما

 -بنفشه همین یه بار … جون این نیماي خسته … نه نیار میخواستم بگم این چندمین باره داري همینو ازم میخواي اما منم از كم خوابي و استرس عمه خانم دست كمي از نیما نداشتم براي همین رومو به سمت پنجره كردمو گفتم  -باشه دیگه هیچي نگفتیم

اول صبح بود و روز تعطیل خیابون نسبتا خلوت بود نیما جلو یه نون وایي ایستاد و نون تازه گرفت داد به من شكمو هرچقدر خسته باشه از شكمش نمیگذره از سوپري هم خرید كرد و باز داد به من رو بهش گفتم

 -چه خبره مگه صبحانه پارتي گرفتي؟

 -باید بهت برسم ضعف نكني دیگه

 -به من ؟

 -آره دیگه… 

 -تو نگران خودت باش با اون شكمت

 -همش ماهیچه است… 

 -آره ماهیچه هاي متورم

از گوشه چشم با اخم الكي نگاهم كرد و گفت

 -بهت گفته بودم چقدر همه عاشق شكم من هستن ؟

 -خودشیفته

 -باور نكن … اما منهر جا مي رم دخترا دورم جمع میشن میگن واي نیما چه شكم خوشگلي

داري بده عكس بگیریم خندیدمو زدم رو بازوش

 -تو دیوونه اي

 -والا … حالا تو قدر نمیدوني بلند خندیدم . زدم رو شكمش و گفتم

 -پس برو پیش همونا

درسته شكمش اصلا بزرگ نبود اما خوب در نوع خودش وجود داشت دستمو از رو شكمش سریع گرفت و برد سمت لبش آروم رو دستمو بوسیدو گفت  -چقدر خوبه كه میخندي

نمیدونم چرا یهو با یه حرف ها و كاراي نیما قلبم اینجوري میشد انگار یه لحظه وایمیستاد و یهو شروع میكرد تند تند زدن

جواب لبخند رو لب نیما رو خم شدم و با یه بوس رو گونه اش دادم انگار انتظار نداشت چون لبخندش عمیق تر شد خودمم این حركتمو انتظار نداشتم

اما این پسر یه جوري داشت به كل وجودم نفوذ میكرد كه خودمم باورم نمیشد در حالي كه دستم هنوز تو دست نیما بود صاف نشستم رو صندلي و تا خونه نیما دیگه هیچي نگفتیم

فقط صداي آهنگ بود كه نیما زیر لب زمزمه میكرد

 “تو چشم هاي تو یه جادوي خاصي هست … تو نگاه تو انگار یه احساسي هست

… غم دنیارو

فراموش میكنم وقتي ، به تو نگاه مي كنم”… 

رسیدیمو پارك كرد

خریداي سوپر و نون رو از رو پاي من برداشت و با چشمكي بهم گفت پیاده شم جلوي آسانسور شلوغ بود و یكي از همسایه ها باز آشنا نیما در اومد نیما زیر لب گفت

 “به این میگن شانس گل افشان” 

سوالي نگاهش كردم كه با چشمش به اون خانمي كه به سمتمون مي اومد اشاره كرد

اومد جلو و احوالپرسي كرد

خانم میان سال و فوق العاده شیكي بود در حدي كه آدم حس میكرد اومده عروسي

طرز حرف زدنش برام آشنا بود اما یادم نمي اومد چرا همش به من خیره میشد و عجیب بود نیما منو معرفي نكرد از مكالمه اي كه داشتن به نظر میرسید بیشتر از همسایه باشن اسانسور خالي شد و با همون خانم سوار شدیم بلاخره انگار تحملش تموم شد و گفت

 “دارین میرین خونه رو ببینین نیما جان ؟”  نیما هم خیلي عادي گفت

 “نه … داریم میریم صبحانه بخوریم با هم”  اینو گفتو به نون و وسایل دستش اشاره كرد  “به سلامتي … به فخرالزمان سلام برسون” 

با این جمله اش در آسانسور باز شد و با خداحافظي كوتاهي بیرون رفت سوالي به نیما نگاه كردم  “فخرالزمان ؟”

ابروهاشو بالا انداخت و گفت  “عمه مورد علاقه ام”  وا رفتم از این حرفش

پس برا همین آشنا میزد حرف زدنش

درست مدل عمه نیما با یه غرور و عشوه خاصي حرف میزد نیما گفت

 “دوست صمیمي عمه ام بود و الان شك ندارم تا برسه واحدش زنگ میزنه به عمه ام” 

 “واي نیما … الان حتما همه جا پخش میشه من اومدم خونه ات … به بابا اینا فقط گفتم

میریم بیرون” 

از آسانسور پیاده شدیم و به سمت واحدش رفتیم درو باز كردو گفت

 “ما چه همین لحظه برگردیم و جدا شیم چه اینجا بمونیم و كاري نكنیم … عمه من برامون یه

س ك س كامل ثبت میكنه” 

از این حرفش بیرون در شوكه ایستادم نیما برگشت سمتم و نفسشو خسته بیرون داد  -بیا تو بنفشه… 

 -بهتره برم خونه … اگه عمه ات زنگ بزنه به بابام اینا… 

 -بیا تو … الان خودم درستش میكنم

 -چطوري ؟

اومد بیرون ، دستمو گرفتو كشید تو در و بستو گفت

 -الان زنگ میزنم خونه … میگم حواسشون باشه

 -بلاخره كه اون نیششو میزنه

 -بزار عقد كنیم … میریم … راحت میشیم از همه چي نیما وسایلو گذاشت رو میز آشپزخونه

منم شال و مانتومو رو پشتي صندلي گذاشتم و هر دو نشستیم

اصلا انگار زندگي یه جور خاصي میخواست به عمه نیما حال بده و حال مارو بگیره

نیما در حالي كه نگاهش خیره تنم بود زنگ زد خونه و شروع به مكالمه كرد منم خیره شدم به صورتش

گاهي انگار نیما رو اولین باره میبینم انگار هیچوقت خوب نگاهش نكردم مامانش جواب داده بود نیما گفت

 -سلام مامان … خوبم … خوبه … آره پیش منه … سلامت باشین ، سلام داره …

عمه كجاست

؟ خوابه ! خداروشكر . موبایلش كجاست ؟ دیشب من موبایلشو تو پذیرایي زدم به شارژ ! چه

خوب … منو بنفش امدیم خونه من نیما كه اینو گفت با دست صورتمو پوشوندم الان مامانش راجبم چي فكر میكنه نیما ادامه داد

 -اومدیم بنفشه گربه اش رو ببینه و صبحانه بخوریم كه دوست عمه رو دیدیم ! آره همسایه ام

 !آره … كاري نمیشد كرد … جلو در آسانسور مارو دید ! آره … آره… 

صداي نیما داشت كلافه میشد

گویا مامانش هم مثل من داشت از عواقب كارمون میگفت نیما یهو گفت

 -میدونم مادر من … میدونم … یه جوري حواست باشه بهش … تا آخر هفته به خیر بگذره… 

سر تكون دادم و بلند شدم

به بهونه آب جوش آوردن تو چایي ساز رفتم پشت سر نیما دلم میخواست میشنیدم مامانش چي میگه خیلي بد شد

كاش قبول نمیكردم بیایم اینجا نیما گفت

 -مرسي … باشه …خودم زنگ میزنم به باباش… باشه … فعلا

 -زنگ میزني به بابام ؟

نیما بدون برگشتن سمتم شماره گرفت و گفت  -آره… 

گوشیو گذاشت كنار گوشش و گفت

 -آبو ببند صداي چیزي نره

سریع آبو بستمو چایي سازو گذاشتم سر جاش كه نیما شروع به صحبت كرد باورم نمیشد به باباي من زنگ زده اما كار درستي كرد

زنگ زدو اجازه گرفت بریم خونه اش تا ترنجو ببینیم میدونستم بابا با اكراه قبول كرد اما حداقل حالا با اجازه بود قطع كرد و رو به من گفت -حالا خیالت راحت شد ؟

به كابینت تكیه دادم . لبخند كمرنگي زدمو سر تكون دادم بلند شدو رو به رو من ایستاد

 -بنفشه… 

سوالي سر تكون دادم كه فاصله بینمونو از بین برد

فشار نرمي به بدنم آوردو گفت

 -بگو میاي

كمرمو گرفتو منتظر نگاهم كرد از گرماي تنش بدنم گر گرفت لبمو تر كردموگفتم

 -كجا ؟

خودمم میدونستم منظورش كجاست اما ناخداگاه پرسیدم

كمرمو بلند كردو نشوندم رو كابینت بین پام ایستاد و منو بازم تو بغلش فشرد

 -خودت میدوني كجا

خواستم سرمو پائین بندازم كه لبش نشسترو لبم

سرمو سعي كردم عقب ببرم اما دستشو برد تو مو هام سرمو جهت داد اصلا چرا باید مقاومت میكردم من كه میخواستمش

نفس عمیق كشیدمو با پر شدن عطرش تو ریه هام دستمو قاب صورتش كردمو منم با حرارت بوسیدمش همونطور كه از درون میخواستم بدون توجه به موقعیتمون بدون توجه به گذشته و آینده

یه دستش كمرمو نوازش كرد و دست دیگه اش بدنمو فتح كرد به جاي اینكه بوسمون آروم شه و از هم جدا شیم هر لحظه شدید تر میشد و حریص تر میشدیم پاهامو گرفت منو از رو كابینت بلند كرد دوباره همه چي مثل فیلم و خواب گذشت اما خیلي بیشتر از دفعه قبل

اینبار دست هاي من بود كه بدون توجه به نظر من رو تن نیما حركت میكرد و لباس هایي كه

دونه دونه حذف میشد

 ****

 ****

هر دو تو بغل هم آروم شدیم درسته صیغه بودیم و محرم درسته تا آخرش نرفتیم اما باز هم عذاب وجدان داشتم

آروم تو بغلش چرخیدم تا چشم تو چشم شیم

تو بغلش گم بودم و مجبور شدم خودمو بالا بكشم تا نگاهمون به هم برسه خندید و گفت  -چكار میكني ؟

 -هیچي

 -خیلي ول نخور كه كار دستمون میدي خندیدم اما با اخم گفتم

 -تا همینجام كار دستمون دادي چشمكي زد و گفت

 -قابل نداشت

به این پر روئیش چشم چرخوندم و گفتم  -نیما … عذاب وجدان دارم

 -ما كه كاري نكردیم… 

 -همینشم… 

به خودمون اشاره كردم محكم بغلم كردو موهامو بوسید  -نگفتي میاي یا نه

سینه اش رو بوسیدمو گفتم

 -من دوست دارم بیام … اما اگه بابام…

نذاشت ادامه بدم و گفت

 -فقط كافیه همینو به بابات بگي… 

خواستم بشینم رو تخت اما منو محكم تو بغلش نگه داشت تو سكوت چند دقیقه تو همین حال بودیم

تو این مدت با وجود جنگ و دعوا هایي كه داشتیم نمیشد نمیشد انكار كنم بهش وابسته شدم

مخصوصا این اواخر و با این رابطه اي كه هر روز یه كوچولو پیشرفت میكرد انگار یه جور اعتیاد و وابستگي جدید تو من به وجود آورده بود موهامو نوازش كرد و پیشونیمو بوسید

 -باشه … اگه دوست نداري نگو … من اصرار نمیكنم سرمو جمع كردم سمت سینه اش و گفتم  -اگه پرسیدن میگم… 

آروم خندید

 -دستت درد نكنه پس مي خواستي اگه پرسیدنم نگي ؟ با مشت الكي زدم به سینه اش و گفتم

 -باشه … خودم میگم… 

دستش دورم محكم شد و چرخید صوري كه حالا روم بود گردنو بوسید و گفت  -حالا خوب شد

یكم دیگه با بوسه هاي ریز و درشت و شیطنت نیما گذشت كه موبایلش زنگ خورد با اكراه از رو تخت بلند شدو تو لباس هاي دنبال گوشیش گشت و سریع جواب داد  -جانم مامان … الان ؟ من الان تهرانم … خب بابا مگه نیست ؟ … باشه … میام …

الان راه

مي افتم اما تا ۱ ساعت دیگه هم نمیرسم كرج … باشه … باشه… 

نشستم رو تخت و تا نیما سر گرم تلفنه لباس پوشیدم قطع كه كرد پرسیدم

 -چي شده ؟

 -چي بگم… 

نفسوخسته بیرون داد و گفت  -تو چرا داري لباس میپوشي تاپمو پوشیدمو زدم رو شكمش

 -تو چرا لباس نمیپوشي

بازومو گرفتو باز با وزنش اومد روم

 -چون هنوز سیر نشدم موبایلش دوباره زنگ خورد قبافه اش حسابي پكر شد خندیدمو گفتم

 -چه خبره ؟! امروز كه تعطیله

از روم بلند شدو بدون جواب دادن به موبایلش شروع كرد به لباس پوشیدن

 -زندگي منه دیگه … مامان زنگ زده میگه عمه قلبش درد میكنه خونه رو گذاشته رو سرش… 

هرچي میگیم بیا بریم بیمارستان نمیاد … میگه نیما باید منو ببره بلند خندیدم و نشستم رو تخت

 -نیما بگو دروغ میگي … خیلي خنده داره… 

بلند شدو باقي لباساشو برداشت تا بپوشه

 -چي بگم واقعا موندم … قبلا هم این كارو كرده … همه هم میدونن الكي میگه قلبم درد

میكنه ها … اما انقدر جیغ و داد میكنه نمیشه آرومش كرد  -دخترش كجاست ؟ هیچي به مادرش نمیگه ؟

-اونم یكي بدتر از مادرش… 

تیشرتشو پوشیدو خم شد لبمو سریع و كوتاه بوسید  -پاشو برسونمت … نشد بخوابیم… 

خندیدمو بلند شدم

 -شك ندارم میموندم هم نمیشد بخوابیم

دستشو دور كمرم حلقه كردو در حالي كه به سمت آشپزخونه میرفتیم منو كشید تو بغلش

 -شیطون شدیا

 -شیطون نشدم … تورو شناختم

ترنج بیچاره كه تازه بیدار شده بود اومد بین پامونو خودشو لوس كرد نیما با خنده گفت

 -برو بچه امروز تو یكي كه اصلا شانس نداشتي

 -خم شدمو بغلش كردم

 -بچمو دعوا نكن تنهاست همش

 -خب بیا بهش سر بزن

 -وقت كردم آخه ؟

دوباره موبایل نیما زنگ خورد كه گفت

 -بیا با ترنج میریم … با خودم میبرمش پیش مریم … یكم اونجا با گربه مریم بازي كنه

خوشحال شدمو سریع گونه نیما رو بوسیدم

مانتو و شالمم پوشیدمو آبمیوه اي كه نیما برام ریختو خوردم دیگه داشت ظهر میشد اما ما هنوز صبحانه هم نخورده بودیم راه افتادیمو تا خونا نیما با پاي من سرگرم بود و من با ترنج وقتي رسیدیم ترنجو گذاشتم تو سبدش و خداحافظي كردم نیما چشمكي زد و گفت

 -ببینم اگه شد عصر میام دنبالت

 -فكر نكنم عمه ولت كنه

با افسوس سر تكون دادو خداحافظي كردیم

چون زود برگشته بودم امیدوار بودم مامان اینا حساس نشده باشن اما تا وارد خونه شدم از قیافه گرفته بابا و مامان فهمیدم باز یه خبریه سلام كردمو خواستم سریع برم اتاقم كه مامان گفت

 -بنفشه لباس عوض كردي بیا اینجا با كند ترین سرعت ممكن كارامو كردم

ده بار گوشیمو چك كردم شاید بهانه اي گیر بیارم و بمونم اتاقم اما بلاخره با صداي بابا رفتم سمت آشپزخونه تازه حس گرسنگیم شدید شده بود

مامان و بابا دور میز صبحانه نشسته بودن و مامان چایي ریخته بود منم نشستم كه بابا پرسید  -صبحانه كجا رفتین ؟

دلم میخواست سرمو بكوبم به میز . این پیشنهاد صبحانه چي بود نیما داد. آروم گفتم  -چطور ؟

 -همینطوري

لحن صحبت بابا طوري بود كه حس كردم چیزي میدونه مردد گفتم

 -نیما اومد یكم بحث داشتیم … بعد هم كه قرار شد ترنجو ببینم گفتیم خونه صبحانه بخوریم

بابا و مامان فقط نگاهم كردن حس مزخرفي داشتم

بابا دستشو به سینه زد و گفت

 -دائیت میگه دختر و پسر مثل آتیش و پنبه هستن … نباید كنار هم باشن راست میگه… 

سوالي سر تكون دادم كه مامان گفت

-از دیشب حرفي نزد نیما… 

-نه خیلي … بخاطر عمه اش معذرت خواست

 -باید هم معذرت میخواست … انگار عمه اش رو به زور آورده بودن بابا سریع گفت

 -بس كنین این حرفارو … بنفشه از الان تا روز عقدتون حق نداري سمت خونه نیما بري … اون گربه رو هم بیرون خونه اش میبیني اینو گفتو بلند شد

با رفتن بابا آروم به مامان گفتم

 -چیزي شده ؟

 – -دائیت دیشب ساعتش جا موند . صبح اومد بگیره تو و نیما رو دید دارین میرین با هم… 

چشم هامو مالیدم و گفتم  -چه شانسي دارم من… 

 -بنفشه … حواست باشه عزیزم نیما چون ازت بزرگتره خیلي با سیاست تره… 

به مامان نگاه كردم كه ادامه داد

 -مواظب باش قبل از عقد و عروسي جذابیت هاتو از دست ندي شاكي گفتم

 -مامان شما فكر كردین ما مامان نذاشت ادامه بدم و گفت

 -ما هیچ فكري نكردیم … فقط بهت گفتم حواست جمع باشه به حالت قهر بلند شدمو رفتم اتاقم میدونستم حق با مامانه

از اون بد تر من با نیما درسته رابطه كامل نداشتم ! البته اگه اون شب شوم رو سانسور بگیري

اما خیلي بیشتراز حد این صیغه باهاش پیش رفته بودم

دراز كشیدم رو تخت

همه چي انگار از كنترل من خارجه دلم سنگین بود

گوشیمو چك كردم از نیما خبري نبود یه زماني من به پیامش جواب نمیدادم حالا منتظر پیامشم

براي اینكه اعصابم آروم شه لباس ورزشیمو پوشیدم و هندزفریمو گذاشتم و به مامان گفتم

میرم پارك كنار خونه بدوئم مامان شاكي گفت

 -میخوایم نهار بخوریم اما گفتم زود میام و رفتم بیرون گرسنه ام بود اما ذهنم خسته تر بود

دیگه ناي دوئیدن نداشتم كه نیما زنگ زد گفت عمه رو بستري كردن

دكتر میگه خوبي اما خودش رضایت نمیده بیاد خونه خلاصه كه نمیتونه بیاد دنبالم

بهش گفتم بهتره نیاد چون بابا توپش پره با نیما قراره فردا رو گذاشتیم كه بریم آزمایش خون بدیم منم یكم آروم تر شده بودم برگشتم خونه

نهارمو تنهایي خوردم و تا شب سعي كردم با كاراي دانشگاه سر گرم بشم هرچند انقدر كلاس نرفته بودم كاري از دستم بر نمي اومد بعد از شام وقتي برگشتم اتاقم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره نیما بود و سریع جواب دادم  -سلام

-الو … بنفشه … تو كجایي جواب نمیدي

-رفتم شام … گوشیم تو اتاق بود

 -نباید یه خبر از من بگیري ؟ زنگم میزنم جواب نمیدي! 

 -خبرتو داشتم دیگه ظهر صحبت كردم

 -والا این نامزداي دور و بر ما یه سره دارن با هم تلفني حرف میزنن حالا زن ما از ظهر صحبت

كرده دیگه خب نمیگیره

 -اونا بچه ان

 -توخیلي بزرگي ؟

 -نه تو جاي منم بزرگي دیگه خندید و گفت

 -زبون دراز شدي

 -زبون درازم كردي

 -هممم یادم نمیاد با زبونت كاري كرده باشم … اما با جاي دیگه ات… 

سریع شاكي گفتم

 -نیما…

خندید و گفت

 -زنگ بزن بهم … همش من نباید بهت زنگ بزنم كه

 -گفتم مزاحم نشم بیمارستاني و مریض دارین دوباره خندید

 -بلاخره مرخصش كریدم … الان دارم برمیگردم خونه … بابا موند پیشش

 -عجیبه ولت كرد بري

 -خوابید… منم سریع جیم شدم

 -الان بیدار میشه مجبوري برگردي

 -نگو بنفشه … خیلي خسته ام … دیشب هم نخوابیدم

 -امشب خوب بخواب فردا خوش اخلاق باشي

-یكي باید اینو به تو بگهخندیدم و گفتم

 -من خوش اخلاقم اگه كسي پا رو دمم نذاره

 -دم ؟ مگه دم هم داري ؟

 -نیما…

 -خب ندیدم امروز … فردا چكت كنم ببینم دمت كجاست

 -اصلا نمیام باهات بیرون

 -مگه دست خودته

با این حرف نیما یاد حرف مامان افتادم

راست میگه نیما خیلي با سیاست حرف خودشو همیشه به كرسي مینشونه… 

با سكوت من نیما گفت  -چیزي شده بنفشه ؟

 -نه … هیچي … در حال رانندگي دوساعته داري حرف میزنیا

 -بعد دو ساعت یادت اومد

 -باشه پر رو … مواظب خودت باش … رسیدي بهم خبر بده

 -چرا حس میكنم یهو چیزي شده

 -چیزي نشده مامان صدام كرد … من دیگه برم خداحافظي كردیم و قطع كردم

هر بار براي نجات از مسیر صحبت هام با نیما مجبور میشدم به دروغ بگم كسي صدام میكنه

میدونم خودش هم دیگه فهمیده اما واقعا راه دیگه اي نداشتم

انقدر خسته بودم كه فقط یه دوش گرفتم و زود خوابیدم قبل زنگ ساعتم بیدار شدم

روز كاري بود و بابا هم زود بیدار شده بود مامان صبحانه حاضر كرده بود و با دیدنم گفت -بیا یه چیز بخور بعد حاضر شو بنفشه

-میل ندارم

اینو گفتمو رفتم سرویس برگشتم باباگفت  -بیا اینجا بنفشه

دیگه لحني نبود كه بگم نمي آم رفتم پیششون و بابا گفت

 -بشین مادرت برات لقمه گرفته بخور بعد برو نشستمو به زور لقمه ها رو خوردم خیلي حالت تهوع داشتم از استرس بابا گفت

 -كارتون تموم شد یه راست میاي خونه … گربه بازي و نامزد بازي هم میذاري بعد عقد

با حرص لبمو به هم فشار دادم اما سر تكون دادم

حس بدي این حرف هاي بابا بهم میداد بابا اینو گفتو بلند شد

منم با رفتن بابا تشك كردمو سریع رفتم سمت اتاقم انگار همون چنتا لقمه خورده بودمم میخواستم بالا بیارم حاضر شدمو به نیما پیام دادم

 -من آماده ام خیلي سریع جواب داد  -منم جلو درم

 -اومدم

اینو نوشتمو كیفمو برداشتم رفتم سمت در كه مامان گفت -مداركت رو برداشتي ؟ شناسنامه كارت ملي و… 

 -بله

 -مواظب خودت باش بنفشه… 

 -چشم

اما قبل اینكه درو ببندم اومد جلو در و گفت  -چرا آرایش نكردي ؟

 -حسش نبود

 -وایسا ببینم

سریع رفتو یه رژ لب برام آورد  -اینو حداقل بزن … مثلا عروسي

تشكر كردمو رژو گرفتم اما مامان راضي نشد تا نزدم بلاخره به نیما رسیدم سوار شدمو سلام كردم نیما سریع گفت  -استرس داري ؟

 -نه ؟

صورتت كه خیلي نگرانه پوفي كردمو گفتم

 -آره … خیلي … تهوع دارم از استرس

 -چیزي خوردي صبحانه ؟

 -آره به زور مامان بهم داد اما انگار تو دلم مونده حالمو بدتر كرده نیما خندید و گفت

 -قربون دلت برم … چیزي نیست استرس داشته باشي

 -عمه ات چي شد نیما ؟

-هیچي سر صبح زنگ زد باز حالم بده منو ببر بیمارستان متعجب نگاهش كردم

آخه یه آدم انقدر تابلو! 

 -چطوري الان اینجایي پس ؟

 -بابام براش زنگ زد آمبولانس دیگه نتونست كاري كنه

 -دم بابات گرم

 -اما فكر كنم تا روز عقد بابامو نبینم

 -چرا ؟

 -چون فول تایم باید خواهرشو كنترل كنه ساكت شدمو نیما حركت كرد

برام قابل درك نبود این حركات عمه اش خیلي احمقانه بود

با نیما اول رفتیم محضر براي هماهنگي اولیه و بعد هم آزمایشگاهي كه محضر معرفي كرد رفتیم

پامونو تو آزمایشگاه گذاشتیم دلم بیشتر پیچید

دلشوره و تهوع باعث شده بود نفس كشیدنم سخت شه برام بازو نیما رو گرفتم و با هم رفتیم داخل نشستیم موبایل نیما زنگ خورد و گفت

 -مامانه … خدا كنه باز حاشیه جدید نداشته باشیم چیزي نگفتم كه جواب داد

 -جانم ؟ … آره … آزمایشگاه …. چرا خب ؟… اي بابا … بهش بگو نیما میگه هر وقت خواستم

بچه دار شم میدم شما نگران نباش اینو گفتو قطع كرد سوالي نگاهش كردم

 -عمه اومده خونه ما كلید كرده به مامان كه به نیما اینا بگو آزمایش ژنتیكم بدن همین الان

سرمو تكیه دادم به دیوار و گفتم

 -واقعا دیگه از بنده خدا كاري ساخته نیست … خدایا خودت نجاتمون بده

 -نمیدونم چكار كنم واقعا … بابا باید یه بار بهش بگه این مسخره بازي رو تموم كنه … من كه

نمیتونم بگم… 

هنوز حرفش تموم نشده بود كه گوشیش دوباره زنگ خورد اسم عمه رو روي گوشیش دیدم صداي زنگو قطع كرد گفت

 -من نمیفهمم دوتا آدم گنده تو اون خونه نتونستن توجیهش كنن رك گفتم

 -برا منم سواله … چرا بابات چیزي نمیگه؟

 -ملاحظات مسخره اي كه به اسم ادب به خورد ما میدن … وگرنه من صد بار خودم بهش جواب داده بودم

دوباره گوشیش زنگ خوردو اینبار نیما صدا رو قطع كرد و گوشیشو تو حالت پرواز گذاشت

 -بذار انقدر زنگ بزنه تا خسته شه … تا روز عقد من دیگه سمت خونمون هم نمیرم

اسممون رو صدا كردن بلند شدیم و گفتم

 -مطمئن باش تو نري نیما … عمه ات میاد دنبالت تك خنده اي زد و گفت

 -فقط میخوام بیاد تا جوابشو بدم

آزمایش هامونو دادیم و تا جوابش حاضر شه هر كدوم جدا گونه باید پیش مشاور میرفتیم

یه سري حرفاي تكراري كه آدمو یاد تنظیم خانواه مینداخت زد و یه بسته كا ن د وم هم بهم داد

خنده ام گرفته بود اما گذاشتمش تو كیفم فقط همینو كم داشتم

كافي بود امان اینا تو كیفم چنین چیزي ببینن تا ته آبرو باقي مونده ام هم بره بلاخره جواب آزمایشمون رو دادن و با نیما برگشتیم محضر تا جوابو بدیم ساعت ۱ بود وقتي همه كارا تموم شد نیما گفت

 -كجا بریم نهار ؟

 -منو ببري خونه بهتره با اخم نگاهم كرد

 -چرا ؟

 -بابا صبح خیلي توپش پر بود … گفت فقط آزمایش میدي و زود برمیگردي خونه نیما حركت كرد و بي خیال گفت

 -خب اونا نمیدونن كه كي تموم میشه… 

 -نیما… 

 -بنفشه … اصلا دلت میاد من تنها نهار بخورم ؟ خونه بابا اینا كه عمه جان منتظره گند بزنه به

اعصابم … خونه خودمم كه تنهام

یعني نیما از هیچ تلاشي براي به كرسي نشوندن حرفش كوتاه نمي اومد خسته گفتم

 -باشه پس یه جا نزدیك بریم كه زود برگردم چشمكي زد و گاز داد

تا نهار بخوریمو برگردیم خونه ما ساعت ۴ شده بود قبل پیاده شدن یهو یاد كا ن د و مي كه مشاور بهم داد افتادم رو به نیما گفتم

 -یه لحظه اون سمتو نگاه كن

 -چرا ؟

 -بعد بهت میگم

مشكوك نگاهم كرد اما سرشو به سمت بیرون چرخوند سریع جعبه اش رو بیرون آوردم و گذاشتم تو داشبرد ماشینش در داشبردو بستم و گفت

 -تموم شد

 -چي بود ؟

اینو گفتو خواست داشبردو باز كنه كه دستمو گذاشتم رو دستشو گفتم بذار برم توخونه بعد بهت میگم دقیق نگاهم كرد و یهو گفت  -مشاوره بهت كا ن د وم داده ؟ چشمام گرد شد  -از كجا فهمیدي؟

دستشو برد تو جیب كتشو یه جعبه دیگه مثل همون بیرون آورد با شیطنت گفت

 -نمیدونم قیافمونو دیدن این كارو كردن یا قضیه دیگه اي بود … چون شنیده بودم یه دونه

میدن … نه نفري یه بسته لبمو گاز گرفتم تا نخنده ام درو باز كردم تا پیاده شم كه گفت

 -سهمتو میبردي حالا

 -همون پر رویي تو رو دیدن دوتا بسته دادن بهمون دیگه اینو گفتمو در و بستم

سریع رفتم تو خونه و درو بستم

وارد واحدمون كه شدم مامان پاي تلفن بود

با دیدنم گفت

 -یه لحظه گوشي خانم رزم آرا … بنفشه همین الان رسید با این حرف مامان دلم میخواست برگردم بیرون چرا اینا اینجوري میكردن شیطونه میگفت بزنم زیر همه چي اما نمیخواستم عمه نیما به هدفش برسه سوالي به مامان نگاه كردم و رفتم سمتش آروم لب زد

 -مامان نیماست… 

 -چكار داري ؟ گوشیو به سمتم گرفت

 -جواب بده

گوشي رو با اكراه گرفتمو جواب دادم

 -سلام

 -سلام دخترم خوبي ؟

 -ممنون شما خوبین ؟ آقاي رزم آرا خوبن ؟

 -آره عزیزم خوبیم . بابا هم خوبه… 

 -شكر

 -آمایش دادین ؟

 -بله … نتیجه رو هم بردیم محضر

 -خب خداروشكر پس همه چي اوكي بود ؟

 -بله خداروشكر

 -به نیما زنگ زدم جواب نداد

نگفتم نیما گوشیشو گذاشت حالت پرواز و گفتم  -شاید نشنیده… تا الان پیش هم بودیم

 -شاید … نگران شده بودیم … شمارتو الان از مامان گرفتم نیما جواب نداد پیش همین به شما زنگ بزنم

 -خواهش میكنم هر طور راحتین

 -اگه باهاش صحبت كردي بگو یه زنگ به من بزنه. 

 -چشم

صداي عمه از اون سمت خط نا محسوس مي اومد كه میگفت الان كجاست ؟ چرا جواب نمیده

اما مامانش دیگ چیزي نگفت و خداحافظي كرد قطع كه كردم مامان گفت

 -چیزي شده ؟

 -صبح انقدر عمه اش زنگ زد نیما گوشیشو از دسترس خارج كرد … اما نمیشد اینو بگم كه! 

مامان خندید و گفت

 -فكر كنم دو تا مادر شوهر داري با این عمه نیما

 -عمه اش خودش یه لشگره

اینو گفتمو رفتم اتاق لباسمو عوض كنم

مامان گفت فردا داره با خاله میره خرید براي عقد ما … وسایل مربوطه و رسومات. 

منم گفتم نیما عصر بعد شركتش میاد دنبالم بریم حلقه بخریم. 

فردا صبح با اصرار مامان مجبور شدم باهاشون برم براي خرید كل دیروز و دیشب هرچي به نیما زنگ زدم جواب نداد همچنان در درسترس نبود و من واقعا نگران شده بودم نزدیك ظهر بود كه با مامان و خاله رفتیم بریا نهار تو یه رستوران ار فرصت استفاده كردم و دوباره شماره نیما رو گرفتم همچنان در دسترس نبود

دلمو به دریا زدم و به بهنام زنگ زدماز مامان اینا فاصله گرفتم كه بهنام جواب داد  -جان بنفشه

 -سلام … خوبي ؟

 -شكر تو خوبي ؟

 -مرسي

 -جانم

 -ام … بي موقع زنگ زدم ؟

 -نه عزیزم … بگو تایم نهارم

یكم سختم بود اما چاره نداشتم براي همین گفتم  -نیما در دسترس نیست … نگرانش شدم مكث كرد و گفت

 -گوشي

منتظر ب.دم كه بعد از چند لحظه صداي نیما رو شنیدم

 -چه عجب نگران من شدي نفس راحتي كشیدمو ریع گفتم

 -تو نباید یه خبر به من بدي … دیروز تا حالا ؟ الان من زنگ نمیزدم به بهنام خودت بهم زنگ نمیزدي

بلند خندید

 -چه توپش هم پره … مگه شماره خونم و دفترمو نداري ؟ من زنگ نزدم كه ببینم تو دلت تنگ میشه پوفي كردمو گفتم

 -دلم شور زد دیوونه… 

 -من به فداي دلت

با این حرفش دلم از یه استرس شیرین پیچید و نا خداگاه لبخند زدم كه گفت  -از دست عمه و مامان مجبور شدم خاموش بذارم . یه لحظه اومدم روشن كنم بهت زنگ بزنم

عمه زنگ زد باز خاموش كردم . شركتم كه چون دیروز نبودم سرمون افتضاح شلوغ بود

نفس عمیق كشیدمو گفتم  -چرا عمه ات ول نمیكنه

 -نمیدونم واقعا … مامان اینارو هم خسته كرده… 

 -دیروز مامانت زنگ زد از من خبر آزمایشو گرفت … گفت حتما بهش زنگ بزني

 -مرسي عزیزم … بهش زنگ میزنم… 

 -اگه كارات زیاده غروب نریم

 -نه … میریم حتما … تو كجایي دورت شلوغه ؟

 -با مامان و خاله اومدیم خرید

 -خوبه مواظب خودت باش … ۵ بیام خونتون دنبالت خوبه ؟

 -آره. .. میبینمت پس

قطع كردیمو برگشتم پیش مامان اینا

به بهونه حاضر شدن براي بیرون با نیما زودتر از اونا جدا شدمو برگشتم خونه استرس تو دلم آشوب كرده بود چرا این عمه اش ولكن نبود

تلفن خونه زنگ خورد و بدون توجه به شماره جواب دادم اما تا الو گفتم صداي شاكي عمه اش تو گوشم پیچید حتي سلام هم نكرد و گفت

 -معلوم هست شما كجائین … فكر نمیكني این پسره خانواده داره … هنوز هیچي نشده اینجور

از خانواده اش جداش كردي

همینجور داشت میگفت كه گوشي رو گذاشتم سر جاش بلند گفتم

 -اگه خانواده تویي … همون بهتر كه آدم نداشته باشه. 

تلفن رو از برق كشیدمو رفتم اتاقم

شاید اگه چند وقت پیش بود این حركت عمه اش خیلي میرفت رو مخم اما الان اصلا برام مهم نبود فقط یه پیام دادم به نیما و گفتم

 -عمه خانمت زنگ زد خونه ما . اما من تلفنو از برق كشیدم … امیدوارم ناراحت نشي اما این

مودبانه ترین كاري بود كه از دستم بر مي اومد پیامو فرستادمو دراز كشیدم تا یكم بخوابم

هنوز خوابم سنگین نشده بود كه صداي زنگ گوشیم بلند شد شماره خونه نیما اینا بود

شماره اش رو بي صدا كردم و دوباره خوابیدم ساعت حدود چهار بود كه بیدار شدم تا آماده شم تمام مدت خواب هاي چرت و پرت دیده بودم

شخصیت عمه نیما كاملا بدرد این فیلم و سریال ها با شخصیت زن عفریته میخورد زنگ زده خونمون ! قطع كردم زده موبایلم ! این یعني اگه پا داشت و عصا به دست نبود… 

شك ندارم پیاده تا در خونمون مي اومد حرفاشو میزد… 

میدونم اگه مامان اینا اوج این ماجرا رو بدونن عمرا اجازه بدن این وصلت سر بگیره

اما حالا از همیشه مصمم تر بودم چون میخواستم واقعا عمه اش رو بسوزونم

از تو كمد دنبال یه دست لباس شیك گشتم و اینبار آرایش هم كردم موهامم زیر شال باز گذاشتم

میدونستم نیما تعجب میكنه از این تیپم اما عمه اش بهم انگیزه مضاعف داده بود سر ساعت ۵ زنگ خونمون رو زد این یعني همچنان گوشیش خاموش بود كیف و گوشیمو گرفتمو رفتم پائین

نیما با كت و شلوار رسمي اومده بود و مشخص بود بعد شركت اومده سر تا پامو نگاه كرد و گفت  -چه تیپي زدي خندیدم و گفتم

 -میخوام حسابي تو خرج بندازمت اونم خندید با هم به سمت ماشین رفتیم و گفت

 -من كه از خدامه بعدش هم یه سر بریم خونه جاي خالي ترنجو ببینیم با اخم مصنوعي زدم رو بازوش و گفتم

 -پر رو نشو دیگه سوار ماشین شدیم و گفت

 -تازه زیرم دارم

تا پاساژ طلا فروشي به هر شیطنتي بود با نیما گذشت از وشكون پام گرفته تا قلقلك شكمم خدارو شكر كردم دامن نپوشیده بودم وگرنه معلوم نبود الان تو چه حالي بودیم

به پاساژ كه رسیدیم تازه یاد تماس عمه اش افتادم و گفتم  -از بس شیطوني میكني یادم رفت خبر مهمو بهت بدم یهو جدي شد و نگاهم كرد

 -چي شده ؟

عمه ات دوباره زنگ زد خونمون با این حرفم ایستاد

سرشو به سمت آسمون گرفتو گفت

 -اوه خدایا … نجاتم بده… 

خندیدمو بازوشو گرفتم

 -من باید بگم نه تو كه گوشیتو خاموش كردي راحت شدي با تاسف سر تكون داد و نگاهم كرد

 -بنفشه به خدا بابات اوكي كنه … میرم تا یه مدت بر نمیگرم كه نفس بكشیم… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن