فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۷

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

نیما نوشته بود

 -حس میكنم براي خودم گربه خریدم گوشي رو بردم زیر پتوم و براش نوشتم  -فردا میام بهش سر میزنم

 -كي ؟

 -نمیگم تا باز نیاي … آخر ورشكست میشه شركتت

 -تو نگران نباش خانم

 -عكس بچمو بده

 -خوابه تو سبدش ، منم رو تختم حال ندارم برم عكس بگیرم شكلك اخم فرستادم كه گفت

 -خیلي خسته ام به مولا … دلت میاد بلندم كني ؟ جواب دادم

 -نه شوخي كردم … استراحت كن . فردا میبینمش

 -نمیگي ساعت چند میاي ؟

 -نه… 

 -برا فردا شب بابات چیزي نگفت ؟

 -نه… 

 -اي بابا همش شد نه كه شكلك خنده فرستادم و گفتم  -تقصیر سوال هاي خودته

 -بزار یه سوال دیگه بپرسم

 -بفرما

 -فردا ساعت چند میاي خونه من

امان از دست نیما یعني تا صبح میپرسه تا بلاخره جواب بگیره یكم مكث كردم ببینم چي بگم تا از دستش در برم كه خودش گفت  -اگه نگي كل روز مجبورم بمونم خونه… 

از زیر پتو اومدم بیرون و نشستم رو تخت یعني یه نفر انقدر مصر براش نوشتم

 -حدود ظهر میشه ، بعد از كلاسم زود نوشتم

 -میام دانشگاه دنبالت

با دستم ضربه آرومي به پیشونیم زدم

اي خدا یعني من باید با این آدم چكار كنم

مامان انقدر ازم كار كشیده بود كه حسابي خسته بودممیدونستم بگم نه تا یه ساعت دیگه سمج میشه تا بگم باشه براي همین نوشتم

 -اوكي ساعت ۱۱ جلو در دانشگاه باش اموجي تعجب فرستاد و نوشت

 -یعني بدون بحث قبول كردي ؟ نكنه میخواي سر كارم بذاري خندیدم و براش نوشتم

 -یه بارم خواستم بهت حال بدم پشیمونم نگه چشمكي فرستادو نوشت

 -قبلا هم دادي البته اما مرسي . میبینمت شب بخیر گفتیم و بلاخره دوباره دراز كشیدم با فكر به برنامه فردا كم كم خوابم برد

صبح اما از استرس خواستگاري زودتر از همیشه بیدار شدم نفهمیدم كلاس چطور گذشت

از بس ذهنم آشفته بود حتي كاملا فراموش كردم قراره نیما بیاد دنبالم بیرون دانشگاه خواستم از خیابون رد شم كه موبایلم زنگ خورد با دیدن اسمش یهو یام افتاد و جواب دادم  -سلام

 -سلام كجا داري میري ؟

به اطراف نگاه كردم و هم زمان هم نیما رو دیدم هم سیاوشو سیاوش هم منو دید و باهام چشم تو چشم شد

با بوق ماشیني كه میخواست وارد در اصلي دانشگاه بشه از جام پریدم و كنار رفتم دوباره به جایي كه سیاوش بود نگاه كردم اما اونجا نبود چرا باشه

مگه ما دیگه باهم حرفي داشتیم ؟!

پا تند كردم به سمت نیما كه متوجه شدم نیما تو ماشین نیست از ذهنم یه لحظه چیزي گذشت نكنه سیاوش رو دید! 

هنوز كامل از ذهنم این فكر نگذشته بود كه از پشت ماشین نیما سیاوش پرت شد رو زمین

دیگه فقط دوئیدم تا برسم

رسیدن من همزمان شد با بلند شدن سیاوش از رو زمین نیما اومد سمتش و هر دو به من نگاه كردن سریع رفتم سمت نیما و بازوشو گرفتم

 -چي شده نیما

نیما به سیاوش نگاه كرد و گفت

 -قبلا بهت گفتم دیگه سمت زنم نبینمت … مثل اینكه نمیفهمي سیاوش به من نگاه كرد و گفت

 -خدا بهت صبر بده زن یه رواني شدي قبل از اینكه نیما چیزي بگه من جواب دادم  -یه تار موش مي ارزه به صد تاي تو

چشم هاي سیاوش گرد شد و چند نفر دورمون جمع شدن نیما سریع گفت

 -بریم

سیاوش از حظور جمعیت خوشحال شده بود و بلند گفت  -كجا ؟ مگه مملكت قانون نداره بزني در بري چند نفر نزدیك تر اومدنو یكي گفت

 -چي شده آقا… 

سیاوش زود گفت

-این داداش ما فكر كرده اینجا ملك باباشه

نیما آروم رفت سمت سیاوش و آروم گفت

 -اگه دهنتو باز نمیكردي به ناموس من حرف نمیزدي چیزي هم نمیخوردي. 

جمله بعدیشو خیلي آروم تر تو صورت سیاوش گفت كه نشنیدم اما سیاوش ساكت ایستاد

نیما هم دست منو گرفت و برد سمت ماشین در ماشینو باز كرد

سریع سوار شدم و خودش هم سوار شد میخواستم بپرسم چي شد دعواشون شد

من در حد چند ثانیه حواسم نگاهم سمت اونا نبود از حرف نیما فهمیده بودم سیاوش چیزي بهش گفت

با توجه به جایي كه سیاوش ایستاده بود و موازي ماشین نیما بود مسلما اونام همدیگه رو دیده بودن

میتونست چیزي گفته باشه اما چي

تا خواستم چیزي بگم نیما عصباني گفت

 -بنفشه … چي تو گذشته ات با سیاوشه كه این بچه به من تیكه میندازه ؟ سیاوش به نیما تیكه انداخت! 

چرا این بشر باید هر بار عوضي بودن خودشو بهم بیشتر ثابت كنه. 

نمیدونستم چي جواب بدم

باز ما دوباره خوب شدیم یه اتفاق دیگه افتاد خسته سرمو به صندلي ماشین تكیه دام و گفتم  -من با سیاوش دوست بودم… 

 -چقدر دوست

 -صمیمي … خیلي… 

-چند بار رابطه داشتین ؟

سریع برگشتم سمتش

 -چي ؟

 -پس چرا اونبار تو كوه اون حرفو زد … پس چرا امروز به من میگه زیر خوا بم اومد چندبار پلك زدم گوشام خوب نمي شنید چي گفت ؟!

نیما كنار خیابون پارك كردو برگشت سمتم نفسام منقطع شده بود ازش متنفرم از سیاوش… 

از همه مردا… 

از همه عوضي هایي كه بنده میل جنسي هستن و وقتي به چیزي نمیرسن اینجوري آدمو خراب میكنن… 

با تكون نیما به خودم اومدم بازوهامو گرفتو بودو تكونم میدادد  -بنفشه … چت شد… نفس بكش دختر نفس عمیق كشیدم و به نفس نفس افتادم

تكیه دادم به صندلیم و سعي كردم آروم نفس بكشم

چشم هامو بستم اما اشكام راهشون رو از بین پلك چشمم پیدا كردن نیما دستمو تو دستش گرفتو نوازش كرد آروم گفت

 -بهت اصرار نمیكنم … اما اگه دوست داشتي حرف بزنیم سر تكون دادم و آروم گفتم

-من با سیاوش خیلي صمیمي بودم… 

لبم میلرزید … از درون میلرزیدم … انگار دونه دونه…

آجر به آجر… 

تمام دیواري كه دور خاطرات بد زندگیم كشیده بودم داشت زمین میریخت ادامه دادم

 -فكر میكردم دوستم داره … فكر میكردم منو درك كرده … من خیلي بهش اعتماد كردم… 

نیما چیزي نگفت

خیلي خته بودم از این زندگي

قبلا به سیاوش اعتماد كردمو همه گذشتمو گفتم جواب اعتمادم اون شد

حالا دوباره به نیما اعتماد كنم و بگم ؟!

نیما گفت

 -تو اولین قررمون تو به من گفتي با سیاوش دوست بودي … منم میدونم هر رابطه اي

صمیمیت خاص خودشو داره … پس از اول با این فكر كه هیچكس بهت دست نزده و تا حالا

كسي رو نبوسیدي نیومدم جلو … یه پسر باید ناتواني جنسي داشته باشه كه با تو دوست باشه و بغلت نكرده باشه … اما میخوام خودت بهم بگي … اگه دوست داري… 

سر تكون دادم

 -اولین بار تو تولد دوستم بوسیدمش … بعد از اون رفتم خونشون … یه بار كه خواست از بوسه

جلو تر بره و نذاشتم با زور خاست دستمو پس بزنه… 

بغضمو غورت دادم و گفتم

 -من از زور بدم میاد … از داد زدن مردا بدم میاد … از اینكه با قدرت بدني چیزیو بدست بیارن

بیذارم… حالم بد میشه … خاطره بدي دارم… 

مكس كردم تا دوباره قدرت بگیرم و حرف بزنم نیما دوباره روي دستمو نوازش كرد و گفتم

 -اون روز هم حالم بد شد … خیلي بد … سیاوش اما با حرفاش آرومم كرد … از زبونم حرف كشید

این بار كه سكوت كردم نیما گفت  -راجب پسر عموته ؟ كاوه ؟ شوكه برگشتم سمتش چي راجب كاوه میدونست ؟ خیلي آروم نگاهم كرد

یه نگاهي كه انگار پر از همدردي بود سریع رومو برگردوندم و به بیرون خیره شدم

 -چي راجب كاوه میدوني ؟

 -نه خیلي … همون موقع ها … بهنام بهم گفت

 -چي گفت

 -اون موقع تو چهارشنبه ها خونه عموت میموندي … بعد بهنام میومد دنبالت… 

سر تكون دادم و با مرور خاطرات اشك هام شدید تر شد نیما ادامه داد

 -یه روز بهنام خیلي بهم ریخته بود . هر چب پرسیدم جواب نداد . اما انقدر اصرار كردم تا بلاخره گفت

سكوت كرد و دوباره ادامه داد

 -بهنام گفت نگران توئه . همیشه بعد خونه عموت ساكت و تو خودت بودي اما اون روز تو

ماشینش زدي زیر گریه . گفت میترسه كاوه پسر عموت بلایي سرت آورده باشه

 …

اشكامو با دستم پاك كردم دهنم باز نمیشد حرفي بزنم نیما گفت

 -بهش پیشنهاد دادم به جاي خونه عموت تو رو یه كلاسي چیزي ثبت نام كنن كلاس زبان… 

راه نجات من… 

پیشنهاد نیما بود… 

نیما دوباره روي دستمو نوازش كرد و گفت

 -دوتایي رفتیم سراغ كاوه … بهنام نمیخواست دنیاي بچگیتو خراب كنه … براي همین فكر دكتر بردن و چك كردنت نبود با این حرفش لبمو گاز گرفتم

حس خیلي بدي داشتم كه نیما انقدر اطلاعات داشت ادامه داد

 -كاوه رو تهدید كردیم . گفتیم بنفشه حرف زده . اگه به زبون خودت راستشو نگي آبروریزي میكنیم. 

دستمو از دست نیما بیرون كشیدمو صورتمو پوشوندم كه نیما گفت

 -كاوه قسم خورد كاري نكرده . گفت آخرین بار سعي كرد لباستو در بیاره كه تو فرار كردي

همه خاطرات كثیف اون موقع زنده شد اشكام بند نمي اومد

نیما هم بهم اجازه داد بلند گریه كنم اولین بار بود… 

اولین بار بود اتفاقي كه سالها تو دلم بودو با یه نفر دیگه مرور میكردم نیما بازومو نوازش كردو منو كشید سمت خودش

پیشونیمو به سینه اش تكیه دادمو انقدر گریه كردم تا آروم شدم لباسش از اشكم خیس بود آرم از بغلش جدا شدم حالا وقت اعتراف بود

اما نمیتونستم تو چشمش نگاه كنم هر دوتا دستمو تو دستش گرفت و گفت  -دوست داري برام بگي ؟ سر تكون دادم و گفتم

 -اولین بار رو مبل نشسته بودم و داشتم كارتون میدیدم كه زن عموم رفت خونه همسایه. 

چند دقیقه كه گذشت كاوه اومد رو مبل كنارم نشستو اول دستمو دست كشید … من … من

واقعا توجه نكردم… خیلي بچه بودم نیما… 

سرمو بلند كردمو به چشما هاش نگاه كردم با حالت هم دردي سر تكون داد كه ادامه دادم

 -اول دستم … بعد رو سینه هام … سینه هایي كه هنوز شكل نگرفته بود نگاهمو ازنیما دزدیدم

خیلي سخت بود تو چشم هاي یه مرد دیگه نگاه كني و از چنین خاطراتي بگي آروم ادامه دادم

 -از این رفتارش خیلي ترسیدم . خواستم فرار كنم . اما اومد روم و با وزنش نذاشت تكون

بخورم .اندام هاشو حس میكردم و احساس خفگي داشتم … صداي در باعث شد ولم كنه … اما

تهدیدم كرد اگه حرفي بزنم به باباش میگه دیگه اجاز نده من اونجا بمونم . اونوقت تا شب باید

جلو مدرسه بمونم چون بابام و زنش دارن خوش میگذرونن و یه مزاحم نمیخوان

 …

 -ایارو كاوه بهت گفت سر تكون دادم

اشكام دوباره صورتمو خیس كرده بود لبم میلرزید

 -من فقط یه بچه بودم … یه بچه تنها كه میترسید پدرش دیگه دوستش نداشته باشه .

از وقتي

فهمیدم مامانم مادر واقعیم نیست … از وقتي اطرافیان بهم گفتن اگه مزاحم بابات بشي

ولت میكنه … من همش میترسیدم … میترسیدم بابام دیگه دوستم نداشته باشه… 

میترسیدم منو نخوان… 

اشك هایي كه دوباره كا صورتمو پوشوندن پاك كردم و گفتم

 -بعد اون هر فرصتي گیر میاورد سعي میكرد دستمالیم كنه . من تمام مدت كنار زن عموم

بودم . دیگه حتي تلویزیون هم نمیدیدم . اما خیلي وقتا زن عموم منو مي سپرد به كاوه تا بره بیرون…

دیگه به هق هق افتاده بودم  -خیلي اذیت شدي بنفشه سر تكون دادم

 -خیلي … هر وقت تنها گیرم میاورد با داد و تهدید و حتي كتك سعي میكرد بهم دست بزنه… 

آخرین بار خواست شلوارمو… 

نتونستم ادامه بدم

اشكامو پاك كردمو از نیما جدا شدم تیكه دادم به صندلیم دلم گرفته بود از این زندگي از خدا

از مادري كه هیچوقت حسش نكردم اما نمیخواستم بیشتر از این ضعیف باشم هر چي بود تو اون گذشته لعنتي بود

گذشته اي كه درسته ولم نمیكرد … اما من ازش زنده بیرون اومدم سعي كردم صدام نلرزه و گفتم

 -درسته هیچوقت نذاشتم و نتونست حتي تنمو ببینه … اما تمام كودكیمو نابود كرد

… تا آخر

عمرم نمي بخشمشون… 

نیما خواست چیزي بگه كه گفتم

 -اون روز كه سیاوش به زور خواست ادامه بده حالم بد شد . چون همه خاطرات اجبار كاوه برام زنده شد

مكث كردم تا ها بگیرم. 

انگار نفس كم داشتم نیما گفت

 -اون روزي كه منم داد زدم سرت و حالت بد شد براي همین بود سر تكون دادم اون روز… 

و اون شب… 

اون شب لعنتي كه به حرفم گوش ندادي… 

اما به جاي این حرف ادامه دادم

 -من به سیاوش گفتم چرا حالم بد شد . نگفتم قضیه كاوه رو … اما گفتم چون تو بچگي یكي

خواست به زور لمسم كنه … از این كار متنفرم و یاد اون اتفاق حالمو بد میكنه  -خب ؟

 -سیاوش گفت درك میكنه . گفت هرطور من بخوام پیش میریم . واقعا هم سر حرفش بود. 

آخرین بار كه باهاش بودم… 

نفس عمیق كشیدم و گفتم

 -برمیگرده به قبل از اون قضیه كافي شاپ باید بقیه رو میگفتم

اما امروز بیش از حد مرو خاطرات داشتیم. 

تو سرم لحظه هایي كه با سیاوش داشتیم مرور شد اولین بوسمون… اولین بار كه دكمه هامو باز كرد اولین بار كه دستشو رو تنم كشید

چه لحظه هاي نابي بودن اون موقع و چقدر الان برام عذاب آور بودن دلم میخواست اونتیكه از ذهنم پاك شه دوست داشتم برگردم عقب و جلوش رو بگیرم تو افكارم غرق بودم كه صداي نیما منو به خودم آورد  -لخت تورو دید ؟

به علامت منفي سر تكون دادم و گفتم  -نه كاملا نیما گفت

 -یعني پنجاه درصد لخت ؟

آخرین بار داشت بیشتر از پنجاه درصد میشد كه زنگ مامانم نجاتم داد نفسمو با فشار بیرون دادم و گفتم

 -حدودا به هم نگاه نمیكردیم

خیره به خیابون شلوغ رو به رومون بودم و قطره هاي باروني كه تازه شروع به افتادن رو شیشه ماشین كرده بودن نیما پرسید  -بالا ؟

سر تكون دادم

 -آره… 

به لرزش دستام خیره شدم نیما هم كلي دوست دختر داشت. 

دخترایي كه خودش گفت باهاشون خوایده و تا تهش رفته پس حق نداشت به من چیزي بگه

داشتم با این افكار به خودم روحیه میدادم كه گفت

 -نمیتونم وا نمود كنم برام مهم نیست … چون مگه اینكه مرد نباشي كه برات مهم نباشه چیزي نگفتم چیزي نداشتم بگم

مسخره بود میگفتم تو هم دوست دختر داشتي این با اون در چون براي منم دوست دختر داشتن و رابطه هاي نیما قابل تحمل نبد نیما ادامه داد

 -اما چون میدونم اگه من نمي اومدم وسط شاید تو الان زن سیاوش بودي … حس میكنم

بهتره چیزي نگم … مخصوصا كه … خودم قبل ازدواج غیر فعال نبودم و خودت خبر داري… 

سر تكون دادم… 

اصلا غیر فعال نبود… 

اما اگه نیما نمي اومد… 

من بدون اینكه اون روي بي شعور سیاوش رو بشناسم… 

احتمالش زیاد بود الان جاي مهسا من عقدش بودم نیما دو برگ دشتمال بهم دادو گفت  -فقط كاش زودتر بهم میگفتي اشگاموپاك كردم و گفتم

 -دوست داشتم از گذشته ام پاك میشد

 -دفتر زندگي پاك كن نداره بنفشه … اما دوست داشتم زودتر میگفتي

 -چرا ؟

نیما ماشینو روشن كرد و حركت كرد هنوز منتظر جواب چرا ام بودم كه گفت

 -چون اونوقت همون دفعه اول كه زر زد دندوناشو تو دهنش خورد میكردم از حرفش هول خوردم كه دستمو گرفت

 -من میدونم دردش چیه دیگه … پشیمونه از دستت داده این حرف هارو میزنه… 

به بیرون خیره شدم و گفتم

 -از همون روز تو كافي شاپ كه منو با خودت بردي … پیش همه پشت سرم حرف زد … از

دانشگاهم متنفرم … از همكلاسي هام .. حتي اونایي كه باهام صمیمي بودن بخاطر حرفاي

سیاوش جور دیگه شدن باهام نیما سكوت كرد كه گفتم

 -مقصر اصلي میدونم خودمم… خودم كه اعتماد كردم نیما چیزي نگفت

تو سكوت به پاركینگ خونه اش رسیدیم انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده بود درسته ترس اینكه نیما هم بخواد مثل سیاوش از حقایقي كه راجبم میدونه سو استفاده كنه رو داشتم

اما بازم سنگیني كه از قلبم برداشته شده بود حس خوبي داشت با هم پیاده شدیمو دستمو گرفت

روي دستمو تا برسیم به واحدش نوازش میكرد در واحدو كه باز كرد ترنج دوئید سمتمون نشستم رو زمین و بغلش كردم كه نیما گفت

 -حالا هر روز من میام اصلا بهم محل هم نمیذاره ها … ببین خودشو چه برات لوس میكنه

ترنجو بغل كردمو رفتم رو مبل نشستم

شروع به نوازشش كردم كه نیما در رو بستو رفت سمت آشپزخونه

حواسم بهش نبود داره چكار میكنه اما بعد از چند دقیقه ظرف غذا ترنجو آوردو باعث شد از بغلم

بپره پائین و بره سمت غذاش

 -ئه نیما … یكم دیر تر غذاشو میاوردي… 

نیما نشست كنارم و دستشو انداخت دور شونه ام  -نه دیگه تحمل نداشتم اینو گفتو خم شد روم منم كج شدم تا نذارم بهم برسه

اما مثل دفعه قبل اومد روم و كنار گوشمو بوسید از نفسش قلقلكم اومد و سرمو چرخوندم سمتش تو چشم هام نگاه كرد و گفت

 -معذرت میخوام برا اون شب … خیلي اذیت شدي… 

انتظار این حرفو نداشتم و شوك حرفش تو صورتم پیدا بود چون آروم لبخند زد و نرم رو لبمو بوسید و ازم جدا شد  -قول میدم دیگه اونجوري نشه سر تكون دادم و گفتم

 -مرسي نیما صاف نشستو گفت

 -بنفشه جدي میترسم استخونات زیرم له شه … تو بیا بغلم خندیدم و گفتم

-دیگه اینجوریام نیست. 

خواستم بلند شم بغلش بشینم كه موبایلم زنگ خورد

با دیدن شماره مامان به نیما اشاره كردم چیزي نگه و جواب دادم  -الو مامان

 -كجایي بنفشه ساعت دو شد … چهار نوبت آرایشگاه داري

 -آرایشگاه ؟

نیما هم سوالي به من نگاه كرد كه مامان گفت

 -آره … بهت گفتم كه … من نمیرسم موهاتو سشوا بكشم برات نوبت گرفتم

 -باشه … من مستقیم میرم آرایشگاه پس … آخه كلاسم تموم نشده… 

با این حرفم نیما با شیطنت دستشو رو پام كشید اما قبل اینكه مامان چیزي بگه ترج میو ریزي گفت سریع دستمو گذاشتم رو گوشي كه مامان مشكوك گفت  -صداي چي بود ؟”

 -چي ؟

 -صداي گربه بود ؟

 -شاید … دانشگاه همه چي داره … من برگردم تو كلاس … كاري نداري مامان

-نه … زود بیا چشمي گفتم و قطع كردم

نفسمو با استرس بیرون دادم و رو به نیما گفتم  -براي شب خیلي نگرانم

 -چرا ؟

موبایلو برگردوندم تو كیفمو گفتم

 -خودت فكر میكني چرا ؟ خب اون عمه خانومت حتما یه ماجرا دیگه درست میكنه نیما

بازومو گرفتو منو به سمت بغلش كشوند

 -چرا انقدر منفي فكر میكني . هیچي نمیشه… 

مثل دفعه قبل تو بغلش نشستم و آرنج دستامو تكه دادم رو شونه هاش و خسته گفتم  -كاش میشد من نیام دستشو رو كمرم كشید

 -مگه میشه خواستگاري بدون عروس لمس دستش چشمامو گرم میكرد چونه ام رو بوسید و گفت

 -تو نگران عمه ام نباش … بابا باهاش صحبت كرده توجیحش كرده

 -خدا كنه… 

سرمو رو شونه اش گذاشتمو با دست دیگه ام رو شونه دیگه اش رد هاي فرضي كشیدم

اونم رون و كمرمو نوازش میكرد

نمیدونم چقدر تو اون حال بودیماما با صداي ترنج سرمو بلند كردم غذاش تموم شده بود

آروماز رو پاي نیما بلند شدمو رفتم پیش ترنج نشستم در حالي كه موهاي ترنجو نوازش میكردم گفتم

 -اگه بابا با اومدن من مخالفت كنه … تو باز هم میري ؟ نگاهش كردم كه خیره به من بود با ابروهاش گفت نه

بلند شدو نفسشو با صدا بیرون داد

 -خب … بهتره بریم تا تو هم دیرت نشده

دوست نداشتم بریم

هرچقدر به شب نزدیك تر میشدیم نگرانیم بیشتر میشد نوازش ترنج انگار بهم آرامش میداد اما با اكراه بلند شدم و لباسمو مرتب كردم

تو سكوت با نیما برگشتیم پائین و سوار ماشین شدیم دستشو دوباره گذاشت رو رون پاي من به حركت آروم دستش رون پام نگاه كردو و گفتم  -چرا همیشه این كارو میكني پامو فشار آرومي داد

 -چون بهم آرامش میده … تو اذیت میشي ؟

 -اذیت نه … اما… 

 -اما چي ؟

یهو از این بحث پشیمون شدم و سریع گفتم  -هیچي

دستشو با شیطنت حركت داد رو پام

 -اما چي بنفشه ؟

اینبار دستشو بالا تر از همیشه آوردو فشار دستشو بیشتر كرد با اخم دستشو بردم پائین و گفتم  -اما قلقلكم میاد … همین…. 

این بهترین دروغي بود كه به ذهنم رسید

چون واقعا دوست نداشتم بگم این كارش باعث میشه كل بدنم داغ شه نیما شونه بالا انداخت و گفت

 -باشه … قلقلكت میاد … منم باور كردم. 

از گوشه چشم نگاهم كرد كه اخم مصنوعي تحویلش دادمو برگشتم سمت پنجره تا برسیم خونه دیگه حرفي نزدیم

نیما آهنگه دنیاي وارونه سعید مدرس رو تو طول راه با آهنگ زمزمه میكرد و منم سرمو تكیه

داده بودم به صندلي ماشین و سعي میكردم به حركت دستش توجه نكنم هرچند خیلي موفق نبودم

آدرس آرایشگاهمو بهش دادمو منو رسوند اونجا

دوتا كوچه با خونه فاصله داشت براي همین هرچي اصرار كرد بمونه و برسوندم خونه قبول نكردم

با وجود اینكه زود رسیدم آرایشگاه اما شلوغ بود و تا برسم خونه ۷ شد با رسیدنم مامان كل غر هاي روزو سرم خالي كرد

به مهین خانم كه هر ماه میاومد خونمونو تمیز میكرد گفته بود براي كمك بیاد و همه كار هارو كرده بود

سریع رفتم اتاق تا حاضر شم و از نگراني مامان كم كنم

حتي لباسي كه میخواست من بپوشم رو هم رو تختم آماده كرده بود اینجا بود فهمیدم اون از من بیشتر استرس داره یه كت آستین سه ربع لیمویي با دامن طوسي سیر لباس هارو پوشیدم و اما باز تو آرایش موندم حرف عمه اش كه گفت بي رنگ و روئیم تو ذهنم بود

دوست داشتم اصلا آرایش نكنم و بهش بفهمونم برام هیچ ارزشي نداره اما اگه آرایش نمیكردم مامان منو میخورد براي همین یكم سایه طوسي به پشن چشمم زدم

ریمل و رژ لب و رژ گونه همه در حدي كه فقط مامان غر نزنه موهامم یه طرفه ریختم پشتم و رو شونه ام تو آینه نگاه كردم از خودم راضي بودم

كفشي كه مامان برام گذاشته بود پاشنه دار بود و با این حجم استرس نمیتونستم با این كفش

ریسك زمین خوردن جلو عمه خانوم نیما رو تحمل كنم . براي همین یكي از كفش هاي تخت ام رو پوشیدم

برام مهم نبود نیما خیلي از من بلند تره من انتخاب نیما بودم با همین خصوصیات

پس دلیلي نداشت با یه كفش پاشنه بلند خودمو اذیت كنم صداي زنگ در اومد و رفتم بیرون بهنام و خانمش اومدن

پشت سر اونا عموم و زن عموم اومدن. 

از خانواده مادریم دائي بزرگم اومد فقط و خاله و شوهر خاله ناتنیم هم اومدن وقتي همه نشستیم بابا رو به آقایون مجلس گفت

 -آقاي رزم آرا میگه پسرش بعد عقد باید یه سفر سه ماهه بره سوئیس … اجازه بدم بنفشه

هم بره

با این حرف بابا دائي سریع گفت

 -هر وقت عروسي كردن دست زنشو بگیره هرجا دوست داره ببره… 

بعد از اظهار نظر دائي یهو بحث داغ شد

دو قلو ها هم شروع كردن به خط و نشون كشیدن و عموم هم گفت ما از این رسم ها نداریم

سرمو پائین انداخته بودم و فقط گوش میدادم كه عمو گفت

 -اصلا عقدم باید بندازین براي بعد سفرش . چرا عقد كنن وقتي پسره نیست بهنمام یهو گفت

 -دیگه انقدر شلوغش نكنین … عقد و عروسي چه فرقي داره … قدیم اینو میگفتن چون اگه

دوران عقد طولاني میشد یا پسره زیادي بهش تو عقد خوش میگذشت دیگه عروسي نمیگرفت… 

وگرنه كسي كه عقد كرده دیگه تمومه زن و شوهرن… 

بابا برگشت سمت بهنام

 -یعني چي … یعني بدن عروسي بذارم دخترمو ببره خاله ام آروم و محافظه كارانه گفت

 -الان خیلي اینجوري مد شده عقد میكنن میرن خارج … بعد عروسي میگیرن …

خب شما مهریه

رو عندالمطالبه كني … یا ملك بزني براي مهریه به نظر براي دختر بهتره تا اینكه بخواي اینجوري براي عروسي مجللو تضمین ایجاد كني دائي دوباره گفت

 -اصلا چرا ببره بنفشه رو تا وقتي عروسش نشده … وگرنه مهریه كه حقشه …

ملك هم رسم

داریم باید به نام كنه… 

بهنام دوباره اعتراض كرد و خاله طرفشو گرفت دیگه واقعا اعصابم از این بحث بهم ریخته بود حس میكردم مثل یه معامله شده

انگار من اونجا وجود نداشتم و همه سر یه كالا داشتن بحث مي كردن

از همه بد تر هم تاكیدشون رو عقد و عروسي بود كه غیر مستقییم رابطه داشتن یا نداشتن من و نیما میشد

كلافه بلند شدمو بدون هیچ حرفي رفتم سمت اتاقم نشستم رو تختو گوشیمو چك كردم

یه پیام از نیما داشتم كه پرسیده بود در چه حالم براش نوشتم

 -در حال فرار از خواستگاري

آخرین بازدیدش چهل دقیقه قبل بود و براي همین حدس زدم پشت فرمونه

همین لحظه صداي زنگ خونه بلند شد و بحثبابا اینا خوابید بهنام درو باز كرد و مامان اومد دنبالم  -بیا بنفشه اومدن

 -نتیجه چي شد ؟

 -هیچي فعلا… 

بلند شدمو با مامان رفتم جلو در دائي گفت

 -تو بیا اینور بنفشه… 

چشمي گفتمو عقب ایستادم كه دائي اومد كنارم ایستاد نیما و خانواده رسیدن. 

عمه خانم و دائیش و خاله اش و شوهراشون بودن همه به ترتیب وارد شدن و نشستن

نیما آخر از همه با یه سبد گل رز بنفش اومد تو

سبدو به من داد و چشمك مخفیانه اي زد و رفت سمت پذیرایي دائي با رفتن نیما گفت

 -من یه مردم و بهت میگم هیچوقت به مردا رو نده دایي جان… 

بازم فقط چشم گفتم و سبد گلو بردم گذاشتم رو میز نهار خوري برگشتم پیش بقیه و نشستم

بعد احوال پرسي هاي اولیه و در امتداد نگاه سنگین عمه خانم پدر نیما گفت بریم سر اصل

مطلب و دائي بزرگش شروع كرد به توضیح وضعیت زندگي و تحصیل نیما بصورت مختصر و در نهایت گفت

 -این بود ظاهر و باطن نیما جان و خانواده … حالا دیگه ریش و قیچي دست شما بابا هم گفت

 -در خوبي این خانواده شكي نیست … بیست سال بیشتره من آقاي رزم آرا رو میشناسم و براي

دخترم كي بهتر از شما… 

دائي ادامه صحبت بابا گفت

 -خب خداروشكر پس شناخت اولیه وجود داره. بهتره بریم سر توافق رسومات پدر نیما گفت

 -ما كه رسم خاصي نداریم … هرچي شما مرسوم میدونین در خدمتیم یهو عمه اش با صداي بلند گفت  -البته ما هم یه رسم مهم داریم باباي نیما سریع گفت

 -البته رسم نیست …حالا در نهایت راجبش صحبت مي كنیم همه نگاه ها بین پدرش و عمه اش چرخید كه عمه اش چشمي چرخوند و به من نگاه كرد

خوایتم با اخم بهش نگاه كنم بفهمه چقدر برام منفوره اما میدونستم خیي تابلو میشه براي

همین فقط بي تفات نگاهش كردم با صداي دائي نگاهم رو از عمه گرفتم

 -خب پس بهتره از مهریه شروع كنیم … تو خانواده ما رسمه جدا از بحث هاي دیگه مهریه یه

ملك با توجه به وسع داماد به نام دختر میزنن … حالا شیش دنگ یا سه دنگ …

هرچقدر داماد داره

بباي نیما دهنشو باز كرد حرف بزنه كه عمه اش گفت  -ما از این رسما نداریم

به نیما نگاه كردم كه اونم خیره به من بود

لبخند معني داري بهش زدمكه با تاسف سر تكون داد و دائیش گفت

 -بله ما نداریم … اما اگه شما این رسمو دارین مسلما قابل احترامه

پدر نیما هم بدون نگاه كردن به عمه خانم حرف دائیش رو تائید كرد و بحث بعدي راجب ملكي

بود كه قرار شد به نام كنن بعد از این حرف ها بابا گفت

 -این میشه بخش رسمي مهریه … اما بخش غیر رسمي و در واقع نمادینش میشه سكه و طلا

 …

جمله بابام كامل نشده بود كه عمه اش گفت

 -این ملك كه داداشم گفت به نام میزنه از سكه سال تولد دخترتونم بیشتره … بازم سكه و طلا

 …

بابا با سكوت و ابروهاي بالا انداخته به عمه نیما نگاه كرد و گفت  -من قصد معامله دخترم ندارم … از رسومات گفتیم سر كار خانم سكوت بدي شد

درسته از بحث مهریه خوشم نمي اومد و مثل داد و ستد بود اما از حرف عمه اش هم حرصم گرفت پدر نیما بلند شدو گفت

 -خواهر یه لحظه میاین من عرضي داشتم

عمه با اكراه بلند شد كه باباش با چشم به دائي و مامان نیما اشاره زد اونام سر تكون دادن رو به من لب زد

 -میشه بریم اتاق شما

سریع بلند شدمو راهنمائیشون كردم تا اول راهرو و گفتم  -در اول

تشكر كردو زیر نگاه پر از غضب عمه برگشتم تو پذیرایي

وقتي رسید دائي نیما داشت بخاطر رفتار عمه نیما معذزت میخواست و مادرش گفت

 -سن كه بالا میره یكم تندخو میشن بابام كه هنوز ناراحت بود جواب داد

 -عروس من اینجاست.. . عقدنامه اش هم خونه ماست … میتونین ببینین اینجوري نیست كه

من برا دختر خودم این حرف هارو بزنم بابا حقیقتو میگفت

براي زن بهنام هم هم ملك بود هم سكه هم ۳۰ گرم طلا تازه بهنام كه از نظر مالي یك دهم نیما هم نبود دائي نیما رو به بابا گفت

 -بله شكي نیست… مام با نظر شما موافقیم … عروس خانم نظر شما چه ؟ با این حرف همه برگشتن سمت من حس كردم صورتم سرخ شد و گفتن

 -هر چي نظر بزرگتر هاست به نیما نگاه كردم كه لبخند شیطوني زد من داشتم آب میشدم و اون ریلكس بود

تو كت شلوار سورمه اي سیر و بلوز نیلي كه تنش بود خیلي خوشتیپ شده بود انگار اولین بار بود نیما روبه چشم خریدار میدیدم همین موقع بابا و عمه نیما هم اومدن همه منتظر موندن تا اونام بشینن بابا نیما گفت

 -خب قرار به چي شد ؟ یهو نیما گفت

 -هزار و سیصد و هفتاد و سه تا سكه و ۵۰ مثقال طلا همه متعجب برگشتیم سمت نیما

لبخند رضایتي رو لب دائیم اومده بود بابا نیما گفت  -خب پس مباركه

خاله و شوهر خاله ام نگاه پیروز مندانه اي به مامان بابا انداختن و انگار تو یه نبرد تن به تن برنده شدن

نیما هم دوباره ب من چشمك زد

اما از قیافه عمه خانم پیدا بود شاكیه … خیلي هم شاكیه بابا خواست بگه مباركه كه عمه نیما گفت

 1373تا ربع سكه- … 

با این نظر جدید عمه نیما همه ساكت شدن چون این چیزي بود كه نیما مطرح كرد نا خانواده ما

براي همین نقض حرف نیما از طرف عمه اش همه رو تو شوك گذاشته بود نیما خودش جواب داد  -این پیشنهاد من بود

عمه اش یكم جا خورد و براي جمع كردن حرفش گفت  -اینم نظر منه عزیزم

چهره نیما قشنگ كلافگي و عصبانیتشو نشون میداد اما به عمه اش سر تكون دادو رو به باباي من گفت  1373تا ربع سكه و ۱۳۷۳ مثقال طلا-  بابا به عمو و دائیم نگاه کرد هر دو با اكراه سر تكون دادن سرمو انداختم پائین

حس بدي بود كه سر مهریه چونه بزنن بابا گفت

 -دوست ندارم بیشتر از این این بحث به درازا بكشه … مبارك باشه…

همه دست زدن و مبارك باشه اي گفتن كه بابا دوباره گفت  -فقط میمونه بحث سفر نیما جان

 -و رسم جشن عقد ما اینو عمه اش گفت

بابا كه قشنگ از چهره اش پیدا بود چه حسي به عمه داره رو كرد بهش و گفت  -بفرمائید رسم عقدتونو مامان نیما گفت

 -البته رسم كه نیست …. اما ما معمولا عمه اش پرید توحرف مامان نیما و گفت

 -ما رسم داریم جشن عقد خونه داماد برگذار میشه و عروسو نگه میدارن تا یك روز بعد

دلم میخواست زمین دهن باز كنه من محو شم یا حداقل دهن باز كنه و عمه نیما رو محو كنه چقدر یه آدم میتونه رو اعصاب باشه

بابا نفسشو با حرص بیرون دادو مردد به دائیم نگاه كرد

انگار اگه جا داشت مي خواست بگه پاشین برین بیرون این مراسم همینجا تمومه دائیم هم حسابي بر افروخته بود شوهر خاله ام گفت

 -حالا اون دختر و پسر و خانواده ها میتونن خودشون هماهنگ كنن خانواده نیما هه استقبال كردنو با تائید حرف شوهر خاله ام جو آروم كردن تا حدودي و باباب ش گفت

 -بله … اون سلیقه ایه … حالا صحبت میكنیم

عمه اش باز خواست حرف بزنه كه مامان نیما دستشو گرفتو تو گوشش شروع كرد به حرف زدن

بابا نیما ادامه داد

 -راجب سفر نیما همونطور كه قبلا صحبت كردیم ، اگه اجازه بدین بعد عقد با هم برن

دائي جمله قبلشو تكرار كردو گفت

 -دوران عقد یه دوران گذراست ، انشالله هر وقت عروسي كردن دوتایي هر جا دوست دارن برن نیما اینبار خودش گفت

 -این سفر خیلي براي كار ما مهمه و طبق یه برنامه دولتي تعیین شده… من نیمتونم كنسلش

كنم ! از طرفي ممكنه بیشتر از ۳ ماه طول بكشه ، چون من در حال گرفتن اقامت سوئیس

هستم براي موندن بیشتر اونجا به نفعمه … براي همین اگه بنفشه با من بیاد بخش زیادي از

كار هاي گرفتن اقامت دائم خودم و بنفشه رو میتونم انجام بدم

با این توضیحات مفصل نیما و لحن جدي و سنگیني كه داشت دائي فقط سر تكون داد و عموم گفت

 -از نظر من تاریخ عروسي و ملزومات مربوطه رو تعیین كنیم … حالا رفتن یا نرفتنو به انتخاب عروس خانم بذاریم

با این حرف عموم تقریبا بقیه موافق بودن

البته اگه چهره در هم عمه نیما رو در نظر نمیگرفتیم

باقي مراسم به صحبت راجب تاریخ عروسي و این چیز ها گذشت روز عقد رو هم دائیم پیشنهاد داد براي هفته آینده پنج شنبه باورم نمیشد بلاخره بحث ها تموم شده و روز عقدد مشخص كردن قرار شد شنبه صبح براي آزمایش خون بریم و از غروبش هم براي خرید هاي مربوط به عقد بریم

تقریبا داشت صحبت ها توم میشد كه عمه اش دوباره گفت  -محل عقد هم كه خونه داداشم ایناست مامانم گفت

 -معمولا مراسم عقد خونه عروسه و درسته از چهلم مادر خانم رزم آرا میگذره اما درست نیست

انقدر زود هم بخواین مراسم عقد اونجا بگیرین عمه اش حق به جانب گفت

 -جشن كه نیست … مراسم عقده … یه سفره عقد چیده میشه و عاقد میاد … اینهمه شما

گفتین رسم دارین … اینم ما رسم داریم همه ساكت شدن دوباره

لحن گفتار عمه نیما قشنك كنایه آمیز بود چیزي نبود كه بشه به فال نیك بگیري بابا بلاخره گفت

 -اگه رسم دارین عقد خونه داماد باشه مشكلي نیست. ما به رسومات شما احترام میذاریم

چهره عصبي نیما یكم باز شد اما عمه اش دوباره گفت

 -بله … ما تو خاندانمون تمام عقد ها خونه داماد بوده … عروس هم تا روز بعدش میمونه… 

دائیم با پوزخند گفت

 -یه طوري میگین انگار قراره اسیرش كنین همه از این حرف دائي خندیدن حتي خودمو نیما

دائي با زرنگي گفت

 -هر جا دوست دارن بمونن اینو دیگه میذاریم به عهده نیما جان و بنفشه خانم

دائیم كه دیده بود نیما طرف عمه اش نیست اینجوري میخواست دهن عمه رو هم ببنده و قولي هم نده

فكر خوبي بود و با این حرفش این آشوب عمه هم خوابید صحبت هاي نهایي انجام شده مراسم ساعت ۱۲ شب تموم شد قرار شد سه شنبه بعدي براي بله برون بیان و پنج شنبه هم عقد كنیم صداي قلبم تو سرم میپیچید و آروم نمیشد

وقتي بلند شدن تا برن نیما نگاهش رو من سنگین شد سوالي سر تكون دادم كه اشاره كرد برم پیشش

وایسادم تا همه به سمت در خروجي برن و دوتایي تنها شیم

اما عمه اش از جاش تكون نخورد و با لبخند چندشي به من و نیما نگاه میكرد نیما كلافه ابروهاشو بالا داد و به عمه اش نگاه كرد  -شما نمیرین عمه جان ؟

 -چرا … عصامو نیاوردم … باید كمكم كني سخت تونستم نخندم

یه آدم چقدر میتونه بد ذات باشه خودش از كار خودش خنده اش نمیگیره ؟

نیم ساعت پیش بدون عصا با باباي نیما تا اتاق من رفت حالا تا جلو در بدون عصا نمیتونه بره

نیما كه دید چاره اي نیست به سمت عمه رفتو كمكش كرد تا بلند شد از بالاي سر عمه اش برام لب زد

 -بهت زنگ میزنم

سر تكون دادمو نتونستم لبخند نزنم

از لبخند من نیما هم خندید

یهو عمه اش با اخم به من نگاه كرد

 -داري به من میخندي ؟

خنده از رو صورتم پاك شد و هاج و اج نگاهش كردم نیما سریع گفت

 -به من لبخند زد … بهتره بریم دیر وقته شما گویا خیلي خسته شدین واقعا دیگه عمه اش از حد گذرونده بود سر جام ایستادم تا رد شدن و نرفتم تا جلو در ولو شدم رو مبل

واقعا بعد عقد این افریته رو میشه تحمل كرد ؟ الان كه اینه … اون موقع چي میشه

صداي بسته شدن در اومد و بابا اینا برگشتن سمت پذیرایي مامان گفت

 -آدم باورش نمیشه همچین آدم هایي هنوز وجود دارن همه دوباره نشستن و خاله ام گفت

 -بنفشه خیلي حواستو جمع كن … بهترین كار اینه اصلا نزدیكش نشي … چون اینجور آدما حتي

با یه سلام كردن هم به آدم نیش میزنن …چه برسه به رفت و آمد… 

مامان گفت

 -آره واقعا … بنفشه اونبار گفتي ها … اما فكر نمیكردم در این حد باشه بابا كه انگار خسته شده بود رو به مامان گفت

 -بسته حالا تا فردا میخواین بشینین غیبت كنین … خود خانواده اش خوبن همین كافیه… 

بعد این حرف بابا دیگه بحث از خواستگاري خارج شد و برنامه ریزي هاي دیگه راجب عقد و كاراش موضوع بحثشد

اون شب تا دائي اینا برن ساعت ۲ شد

وقتي برگشتم اتاقم و گوشیمو چك كردم دیدم دوتا تماس از دست رفته از نیما دارم فكر نمیكردم همین امشب منظورش بود زنگ میزنه بهش پیام دادم

 -ببخشید تازه مهمونا رفتن

فكر نمیكردم بیدار باشه اخه آخرین تماسش مربوط به ۱۲:۳۰ بود اما تو كمتر از چند ثانیه دیدم زنگ زد در اتاقمو بستم و جواب دادم تا الو گفتم نیما گفت

 -چرا جواب نمیدادي دختر دیوونه شدم

 -مهمونا تازه رفتن … موبایل تو اتاق بود

 -بهت گفتم كه زنگ میزنم

 -فكر نمیكردم منظورت امشب باشه سكوت كردو بهد چند لحظه آروم گفت

 -پیر شدم از دستت

 -تو پیر بدي از اول… 

 -اونوقت از كجا فهمیدي پیر بودم

ساعت دو شب و نیماي شیطون … بهتر بود براي امنیت خودمم شده تیكه نندازم سریع گفتم

 -چیزي شده حالا این وقت شب زنگ زد ي

 -تو باید بگي … این عمه خانم ما نمیدونم چرا یهو آب روغن قاطي كرد ! حدس میزدیم حرفي

بزنه اما نه تا این حد

نفسمو كلافه بیرون دادم و گفتم

 -ماشالله دیگه تیكه اي نبود بندازه … شانس آوردم اون حركت آخرشو مامان اینا ندیدن . چون

تا همینجام ظرفیتشون تكمیل شد نیما سكوت كرد

سكوتش طولاني شد براي همین گفتم

 -الو … قطع شدي ؟

 -نه هستم … فكر نمیكردم اصلا اینجوري شه … بابات خیلي شاكي بود موقع خداحافظي

 -خب حق بده .. انتظار نداشتن

 -میدونم … مام نداشتیم … راجب سفرمون چي گفتن ؟

 -همه مخالفن تقریبا

 -اي بابا. .. تو چیزي نگفتي ؟

 -فعلا ازم نظر نخواستن

 -چرا خودت نمیگي دوست داري بیاي ؟

 -نیما قبلا هم بهت گفتم … دوست ندارم چیزي بگم كه بعد حرفي بشنوم سكون كرد باز

منم تو این فرصت دراز كشیدم رو تخت كه گفت  -دراز كشیدي ؟ هنگ كردم از این سوالش

 -از كجا فهمیدي ؟

 -نفس كشیدنت عوض شد مكث كردمو آروم گفتم

 -به چه چیزایي توجه داري تو گلو خندید و گفت

 -به خیلي چیزا كه تو فكرشم نمیكني بازم ساكت شدم نمیدونستم چي بگم نیما پرسید

-راجب عمه چیزي نگفتن ؟كلا چطور بودن ؟ ناراحت بودن ؟

 -اینور اوكي بود نیما … دیگه حرفا كه زده شد دور هم … شما رفتین راجب برنامه ریزي هاي خودشون و دعوت مهمونا صحبت كردن

 -خب خدارو شكر

 -اونور چي ؟ چیزي نگفتن ؟

 -بابا اینا كه نه … اماعمه تو ماشین من نشست … تا خود كرج مغز منو خورد

 -اوه اوه … اینو چطور باید تحمل كرد ؟ نیما بخواد اینجوري رفتار كنه اصلا قابل تحمل نیست

 -یه روز عقده دیگه … بعدش كه نمیبینیمش

 -واقعا اینجوري فكر میكني ؟

 -اینجوري فكر نمیكنم … سعي میكنم اینجوري بشه نفس عمیق كشیدم

نمیتونستم خوش خیال باشم. 

میترسیدم واقعا از این زن كه انقدر بي پروا بهم حرف هاي زننده میزد نیما گفت  -خوابیدي ؟

 -نوچ

لحنش یهو عوض شد و با شیطنت گفت

 -هممم نوچ… 

مشكوك پرسیدم

 -چیشده ؟ با همون شیطنت گفت

 -هیچي فردا صبح میام دنبالت بریم صبحانه بزنیم

 -صبح ؟ الان ۲ شبه … كي بخوابیم… 

 -بعد از ظهر میخوابیم … ۷ میام دنبالت بریم بعد هم میریم پیش ترنج

۷صبح ؟ تعارف نكن میخواي الان بیا- 

-اون كه از خدامه … اما بابات تو رو نمیده

 -پر رو

 -تازه زیر هم دارم … خودت كه دیدي

 -واي نیما تو چقدر حاضر جوابي

 -من پرم از این ویژگي هاي خوب خندیدمو پشت تلفن براش چشم چرخوندم سریع گفتم

 -خب دیگه آقاي پر رو … من میرم بخوابم حداقل ۴ ساعت بخوابم تا تو بیاي

 -باشه عزیزم … بوس منو بده و برو

 -بوس تو ؟ برو … برو بخواب كه دیگه دیروقت شده داري درخواستاي عجیب میكني

 -یه بوس خواستم فقط من كه…  

نذاشتم ادامه بده و سریع گفتم

 -شب بخیر خداحافظ

قطع كردم و گوشیو پرت كردم كنارم واقعا كنترل بحث با نیما سخته

از هرچي به هر جایي كه خودش بخواد میرسه صداي زنگ پیامم اومد نوشته بود

 -باشه فردا بوسمو نقدي میگیرم

علامت عصباني براش فرستادم زیرش نوشتم  -شب بخیر دوباره سریع نوشت

 -هممم … شاید چیزا ي دیگه هم گرفتم دوتا عصباني فرستادم كه نوشت

-شب بخیر دیگه انقدر پیام نده. 

خیره شودم به گوشي ! آدم انقدر پر رو ؟! چي آفریدي خدا ساعت گذاشتم رو ۶:۳۰ و خوابیدم به مامان اینا نگفته بودم صبح میریم بیرون اما حال هم نداشتم الان بگم گفتم همون صبح میگم و بعدش میرم

تازه چشم هام گرم شده بود كه ساعتم زنگ خورد خواموشش كردم و دوباره خوابیدم اینبار با زنگ موبایل بیدار شدم شماره نیما بود

خواب آلود بله اي گفتم كه به هر چیزي شبیه بود جر بله نیما گفت

 -نگو هنوز خوابي … من جلو در خونتونم

 -نیما … تورو خدا بذار بخوابم مكث كرد و گفت

 -باشه … میخواي تا ۷:۳۰ بخواب منم اینجا میشینم ایمیل هامو چك میكنم

 -عاشقتم

اینو گفتمو بي هوش شدم از خواب

اما چه خوابي مدام نیما رو میدیدم كه با عمه اش جلو در منتظر من هستن و عمه اش داره نق میزنه بنفشه كجاست

براي فرار از دیدن عمه خانم بیدار شدمو نشستم رو تخت هفت و پنج دقیقه بود تازه زود رفتم سرویس و كارامو كردم تو خواب و بیداري نفهمیدم چي پوشیدم از اتاق رفتم بیرون هنوز بابا اینا خواب بودن رو در یخچال كاغذ چسبوندم

-منو نیما رفتیم صبحانه . یهو شد دیدم خوابین بیدارتون نكردم درو باز كردمو آروم زدم بیرون

هفت و بیست دقیقه بود از خونه زدم بیرون نیما تو ماشین سرش تو گوشیش بود رفتم سمتش و زدم رو شیشه برگشت سمتمو با دیدنم شوكه خندید قفل در ماشینو زد و چرخیدم رفتم سوار شدم

 -فكر نمیكردم ۸ زودتر بیاي بیرون

 -سلام … مگه عمه جونت گذاشت بخوابم یهو نگران شد و گفت  -بهت زنگ زد ؟ خندیدمو گفتم

 -نه … مگه قرار بود زنگ بزنه … خوابشو دیدم … خوابم بد پرید نفس راحتي كشیدو خندید

 -ترسیدم… 

 -چرا … مگه چیزي شده نیما ؟

 -نه هیچي نشده

دقیق نگاهش كردم و محكم گفتم

 -نیما … میشه اگه چیزي شده خودت بهم بگي … من كه بلاخره میفهمم …

اینجوري خیلي

بهتره آمادگي داشته باشم تا اینكه یهو شوكه شم ماشینو روشن كردو چیزي نگفت اما از حالت صورتش میدونستم چیزي شده

وگرنه اون نگراني دیشب و این حرف الانش بي دلیل نمیتونست باشه دوباره گفتم

 -نیما … چیزي شده ؟ عمه ات چیزي گفته ؟ یا میخواد چیزي بگه ؟

-بنفشه اومدم بیرون دوتایي خوش باشیم

 -پس یه چیزي شده

نگاهمو از نیمرخش گرفتمو به خیابون خیره شدم آروم گفت

 -مگه میشه این زندگي من آروم باشه آخه ناراحت برگشتم سمتش

صورتش تو یه لحظه حسابي غمگین شده بود نیم نگاهي بهم انداخت و گفت

 -خستم به خدا بنفشه … انگار تمومي نداره … هر جا رو جمع میكنم یه جا دیگه میزنه بیرون  -چي شده نیما ؟

خواب از سرم حسابي پریده بود نیما كلافه نفسشو بیرون داد و گفت

 -بذار بعد صبحانه بگم … اینجوري میترسم فشارت بیافته

 -من میل به هیچي ندارم نیما… 

 -آخه اینجوري كه نمیشه

بازوشو گرفتمو كلافه تر از خودش گفتم  -نیما بگو چي شده جون به لبم نكن صورتشو دشت كشید

انگار هر لحظه برام هزار سال شده بود

چشم هامو بهم فشار دادم تا شاید زمان زودتر بگذره و نیما لب باز كنه واقعا چرا این زندگي روي آرامششو به ما نشون نمیداد با صداي نیما چشم هامو باز كردم  -دیشب تا خونه عمه مغز منو خورد

 -راجبه ؟

-راجب اینكه شما كه یه نسلتون روسه چرا براتون مهمه كه دخترو تو دوران عقد بفرستین با شوهرش جایي… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن