فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۶

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

حدس زدم دوباره داره با بابا حرفمیزنه باز داشت بدون گفتن به من یه كارایي میكرد خیلي از دستش عصباني بودم بهش پیام دادم

 -میدونم داري یه كارایي میكني … اما شك نكن اگه بازم بدون هماهنگي باهام تصمیم بگیري

من براي همیشه این رابطه رو تموم میكنم بعد از چند دقیقه پیام داد

 -شب میام دنبالت حرف بزنیم

 -هر جور راحتي

اینو گفتم و منتظر جوابش نموندم

لپ تاپو روشن كردمو عي كردم با اینترنت سر خودمو گرم كنم هرچند زمان نمیگذشت اما بلاخره صداي زنگ خبر از اومدن بابا داد نمیخواستم حس كنن برام مهمه

واسه همین فقط رفتم سلام كردم و برگشتم اتاقم نیم ساعتي گذشت كه بابا صدام كرد

تو پذیرایي نشسته بود و ازم خواست رو به روش بشینم مامان هم اومد نشست و بابا گفت

 -امروز نیما بهم زنگ زد

میخواستم بگم میدونم اما سكوت كردم كه بابا ادامه داد

 -گفت سفر كاریش اوكي شده و چون طولانیه ترجیح میده با هم برین مامان سریع گفت

 -نمیشه اینجوري كه ، هر وقت عروسي كردن دست زنشو بگیره هر جا میخواد ببره

بابا سر تكون داد و گفت  -منم همینو گفتم بهش… 

بازم من سكوت كردم و مامان گفت

-خب ؟

 -خب اونم گفت باشه یهو پرسیدم

 -یعني سفرشو عقب میندازه ؟

 -نه … گفت باشه عقد و عروسي رو زودتر بگیریم

چنان قیافه ام شوكه شد و با تعجب به بابا نگاه كردم كه بابا گفت

 -منم گفتم نه … چون من یه دختر بیشتر ندارم … دلیلي نمیبینم الان كه عزادار هستن بدون

مراسم مناسب عروسش كنم

نفس راحتي از این حرف بابا كشیدم كه مامان گفت  -خب پس منتفي شد ؟بابا سكوت كرد

منتظر جوابش بودم كه از من پرسید  -تو دوست داري باهاش بري ؟ واقعا انتظار این سوال رو نداشتم نمیدونستم چي بگم

چون واقعا خودمم مطمئن نبودم چي میخوام مردد گفتم

 -باید راجبش فكر كنم ، همه چي خیلي یهو شده بابا سر تكون داد و گفت

 -پس فكر كنو جوابتو بهم بده سرتكون دادم اما بلند نشدم

واقعا دوست داشتم بدونم بابا چه جوابي به نیما داده آروم پرسیدم

 -اگه بگم دوست دارم برم ، اونوقت چي میشه ؟ عقد و عروسي بي سر و صدا میگیریم ؟

بابا تكیه داد به صندلیشو گفت

 -نه … میشه عقد خصوصي بگیریم اما عروسي دختر من باید در شان اون و در وقت مناسب باشه

نفس راحتي كشیدمو لبخند زدم

 -مرسي بابا

با لبخند سر تكون داد كه بلند شدمو برگشتم اتاقم من چي دوست دارم

دوست دارم برم سوئیس یا نه ؟ تو اینكه دوست داشتم برم هیچ شكي نبود اما با چه شرایطي ؟

كاش مي شد همینطور صیغه باشیم و بریم ؟

از عقد میترسیدم

از اینكه نیما وقتي خیالش از بابت داشتن من راحت شد اخلاقش عوض شه الان كه هنوز منو صد در صد نداره انقدر دستوري باهام رفتار میكنه میترسم بعد از عقد همینقدر هم به حرفام توجه نكنه با همین افكار قدم میزدم كه موبایلم زنگ خورد نیما بود رد تماس كردم

نمیخواستم الان باهاش حرف بزنم و رشته افكارم بهم بریزه اما باز طبق معمول دست بردار نبود

دوبار كه زنگ زد و رد تماس كردم ، زنگ زد به خونه مامان تلفنومن برام آورد

خواستم جواب ندم اما میدونستم اگه جواب ندم میاد جلو در خونه گوشي رو از مامان گرفتم

 -سلام

 -چرا رد تماس میكني بنفشه ؟

 -سلام كردم ها

 -سلام … سوال پرسیدم ها! 

 -چون داشتم فكر میكردم و نمیخواستم تمركزمو بهم بریزي

 -من كي تمركزتو بهم ریختم ؟

 -همیشه مكث كردو دوباره گفت

 -راست میگي آدم وقتي با عشقش حرف میزنه تمركزش بهم میریزه با صداي تقریبا بلند و با نق گفتم  -نیما… 

 -جون نیما

 -بس كن … تمركزمو كه نابود كردي ، حداقل بگو براي چي زنگ زدي؟ تو گلو خندید و گفت

 -لباس بپوش ي سوپرایز دارم برات

هر وقت اینو میگفت دیگه صبر نمیكرد من جواب بدم درسته به این كارش عادت كرده بودم اما هنوزم حرصمو در مي آورد

طبق معلوم منتظر جوابم نموند و قطع كرد دوست نداشتم نیمارو ببینم

چون میدونستم دیدنش مصادف با تحت فشار گذاشتن من براي این مسافرته كلا یا باید موافق نظرات نیما باشي یا موافقت میكنه

با همین افكار پراكنده لباس پوشیدم

به مامان گفتم نیما كارم داره میاد جلو در و قبل از اینكه نیما برسه رفتم پائین تا قدم بزنم

اگه میخواستم فقط با منطق با قضایا برخورد كنم مي شد موافقت با این سفر

چون در نهایت منو نیما عقد و عروسي مي كردم دیگه اینو مطمئن بودم دیر و زود داشت اما سوخت و سوز نداشت

اما اگه از نظر احساسي نگاه میكردم هنوز تو وجودم پر از ترس و دو دلي بود

یه لحظه هم خودمو با نیما تنها تو یه كشور غریب تصور میكردم كل وجودمو استرس میگرفت

انگار هرچي بیشتر فكر میكردم استرس و دو دلیم بیشتر میشد با صداي ترمز یه ماشین رفتم سمت در حدسم درست بود و نیما بود

قبل اینكه پیاده شه به سمتش رفتم و سوار شدم  -چه خانم آن تایمي دارم

 -سلام… 

 -سلام … خوبي ؟

 -شكر … بگو كارتو نیما … خیلي كلافه ام

 -باز ناز دادن هاي خانم شروع شد با اخم گفتم

 -الان من كجام ناز دادن داشت ؟ لبخند خبیثانه اي زد و آروم گفت

 -همه جات

چشم چرخوندمو نگاهمو ازش گرفتم به خالت قهر تكیه دادم به صندلي و گفتم

 -چقدر تو پر رویي آروم خندیدو حركت كرد خودش گفت

 -نگفتم كارت دارم كه گفتم برات یه سوپرایز دارم حرفي نزدم باز خودش گفت

 -چي شده دوباره شمشیرتو از رو بستي ؟

 -هیچي

 -پس چرا با من اخم و تخم میكني ، دیوار كوتاه تر از من پیدا نكردي ؟

 -چون حقته … هر چي میكشم از توئه

شیطون خندید و خواست باز مزه بپرونه كه سریع جلو دهنشو گرفتمو گفتم  -به خدا یه بار دیگه مزه بپروني پیاده میشم

با نوك زبونش كف دستمو تر كرد كه سریع مجبور شدم دستمو عقب بكشم با جیغ گفتم

 -ایییییي بلند خندید

 -دارم راننده میكنم آروم باش دختر

 -من آرومم

خوبه پس چند دقیقه دیگه هم آروم باش تا برسیم

به حالت قهر تكیه دادم به صندلي و به بیرون خیره شدم كه نیما پارك كرد به اطراف نگاه كردم

چیزي نبود كه بختونم حدس بزنم براي اون اومدیم نیما پیاده شد و منم پشت سرش اومد سمتم و دستشو آورد سمتم پر رو بود و كاریش نمیشد كرد دستشو گرفتمو باهاش هم قدم شدم

خیلي خودمو كنترل كردم دوباره نپرسم كجا داریم میریم یهو ایستادو وارد یه در بزرگ آبي رنگ كه باز بود شد

انقدر دنبال یه رستوران یا فروشگاه خاص بودم متوجه نشده بودم بالاي این در چي نوشته و چه ساختمونیه

اما پوستر هاي رو دیوار ها عكس حیوون و جونور داشت

با دیدن علامت پت شاپ بالاي در ورودي دوم ساختمون شوكه ایستادم  -براي چي اومدیم اینجا ؟

 -سوپرایزه دیگه

 -نیما … میخواي حیوون بخري ؟

 -تقریبا … بیا

یكم ذوق كرده بودم … علشق حیوون خونگي بودم اما سعي كردم به روي خودم نیارم و با هم وارد شدیم وارد سالن انتظار مانندي شدیم

نیما به سمت منشي داخل سالن رفت

 -سلام … با آقاي پورمختار هماهنگ كرده بودم

 -براي خرید ؟

 -بله

بله ؟! واي … نیما میخواست یه حیوون خونگي بخره… 

قلبم داشت مي اومد از خوشحالي تو دهنم برام مهم نبود چي میخواد بخره

از بچگي عاشق این بودم یه حیون خونگي داشته باشم و مامان هیچوقت نمیذاشت با تمام توانم سعي كردم نشون ندم ذوق دارم اما نیما به صورتم نگاه كرد و یه لبخند گنده زد

انگار رو پیشونیم نوشته بود من دارم میتركم از خوشحالي منشي به اتاقي اشاره كرد و با نیما وارد شدیم جلو در مكث كردم… 

باورم نیمشد… 

گربه … اتاق پر از گربه هاي ریز و درشت و بامزه بود انقدر ذوق كرده بودم كه میتونستم از خوشحالي گریه كنم

آروم باش بنفشه … آروم باش … شاید اصلا نخواد بخره … انقدر ذوق نكن اما نیما كه متوجه حالتم شده بود گفت  -مامانت گفت عاشق گربه اي اینو كه گفت بغض كردم

اولین بار بود از خوشحالي بغض میكردم و اشكام داشت راه مي افتاد سر تكون دادم كه نیما دستمو ول كرد و دستشو دور شونه ام حلقه كرد  -حالا بیا ترنج رو ببین ، شاید ازش خوشت نیومد

 -ترنج ؟

یهو مردي از بین قفس ها اومد سمتمون

-نیما … فكر كردم نمیاي دیگه چقدر دیر كردي

 -سلام سام … معرفیمیكنم خانمم بنفشه با سام دست دادم و سلام كردم  -پس خانم عشق گربه شمایي سر تكون دادم كه گفت  -بیا ببین دوستش داري ؟

با سام هم قدم شدي و از در انتهاي اتاق وارد یه فضاي دیگه شدیم جاییكه بالاي ۱۰ تا گربه آزاد در حال گردش بودن همشون گوله هاي نرم و دوست داشتني كوچولو بودن اما یه گوله سفید و كوچولو اون وسط نظرمو جلب كرد سفید سفید مثل برف سام گفت

 -به نظرت كدومه ؟

دلم میخواست اون گوله سفید كوچولو بشه اما میترسیدم اون نباشه و ضایع شم اما سام از نگاهم به اون گربه گفت  -برو بگیرش … خودشه دیگه قابل كنترل نبود

جیغي از خوشحالي كشیدم كه همه گربه ها خیره شدن بهم نیما آروم خندید

از خوشحالي اشكام راه افتاد و اون گوله سفید و نرمو بغل كردم چشم هاش آبي بود و موهاش نسبتا بلند و سفید در حلي كه با ذوق نوازششش میكردم سام گفت

 -خیلي گشتم تا یه پرشین كت اصیل برات پیدا كنم نیما … فقط سنش كمه … باید خیلي

مواظبش باشین

-دمت گرم واقعا

 -من اون سمتم تا براش یه قفس حاضر كنم كاري داشتین صدام كنین سام اینو گفتو رفت

نیما هم اومد كنارم و دستشو گذاشت رو شونه ام

 -دوستش داري ؟

در حالي گه موهاشو نوازش میكردم با ذوق گفتم  -نیما … فكر میكنم عاشقش شدم نگاهش كردم كه لبخند زد  -اینم هدیه سوپرایزي من

 -اما به چه مناسبت ؟

 -عیدي امسالت پیش پیش

رو نوك پا بلند شدمو گونه نیما رو بوسیدم

 -مرسي … این بهترین هدیه اي بود كه تا حالا گرفتم

 -قابل نداشت … تو بهم چي عیدي میدي مشكوك نگاهش كردم

 -بزار از گلوم بره پائین بعد بیا عیدي بخواه بلند خندید

 -تا تنور داغه باید عیدیمو بگیرم

 -خب چي دوست داري ؟ لبخند دندون نمایي زد و گفت

 -حدس بزن

خودمو در حال فكر كردن نشون دادم وگفتم

 -نكنه تو هم حیوون خونگي میخواي خندید و دستشو رو كمرم نوازش وار حركت داد  -نوچ

 -راهنمایي كن

-تو رو میخوام … با من بیا سوئیس

مي دونستم اینو میخواد شك نداشتم

اما نمیخواستم خودم بگم

اینو كه گفت از بغلش جدا شدم و گفتم

 -یعیني این گربه رو برام گرفتي كه راضیم كني بیام سوئیس ؟ مثل بچه هاي كه با پاستیل گولش میزنن ؟

ترنجو نوازش كردمو گذاشتم پایین با ناراحتي و بدون نگاه كردن به نیما گفتم

 -خیلي نازه … اما من نمیخوامش به نیما نگاه كردم كه اخم كرده بود و گفت

 -باز نرو تو فاز فیلم و سریالا بنفشه … نه تو انقدر بچه اي كه بخوام اینجوري گولت بزنم نه من

از این كاراي مسخره خوشم میاد … گفتي چي دوست دارم گفتم … ترنجو بگیر بریم حساب كنم

 …

خواستم حرف بزنم كه گفت

 -خواهش میكنم بحث نكن بذار شیریني چند دقیقه پیش باقي بمونه پوفي كردمو ترنجو برداشتم یه گوله پفكي و نرم بود پشت سر نیما رفتم سمت در

به من میگه حرف نزنم شیریني باقي بمونه در حالي كه حرف خودش باعث ناراحتي شده بود

خودمو با ترنج كه انگار مثل من لاشق نوازش رود سرگرم كردم تا نیما كاراي مربوط به خریدشو انجام داد

اومد پیشم و گفت بریم

یه سبد هم براي ترنج آورد كه بذارمش داخل اون یهو یاد این افتادم كه مامان متنفره از گربه حالا ترنجو كجا ببرم

نیما متوجه نگرانیم شد و پرسید

 -چیزي شده؟

 -مامانم از گربه متنفره … چطوري ببرمش خونه

 -مامان ها همه همینطورن … میبریمش خونه خودمون

 -خونه خودمون ؟

سر تكون داد و رفت سمت ماشین یا باید ترنجو پس میدادم یا باید قبود میكردم

نگاهي به گوله سفید لم داده تو بغلم كردم و پشت سر نیما رفتم خیلي با نمك بود

دلشو كه قلقلك میدادم با دستش انگشتامو میگرفت و ذوق میكرد سوار ماشین كه خواستم بشم نیما گعت

 -بزارش تو سبد

 -نه میخوام بغلم باشه

 -حداقل بدش به من تا كمربندتو ببیندي

 -نوچ … كمربندمو خودت ببند برام . پیشولمو نمیدم خندیدو اداي منو در آورد

براش زبون در آوردم .انقدر ذوق داشتم و خوشحال بودم كه نمیتونستم بروز ندم درو برام باز كرد و نشستم تو ماشین خم شد روم تا كمربندو از سمت دیگه بگیره از تماس بدنش با بدنم قلبم تند زد بوي عطرشو دوست داشتم

خودش انگار متوجه اثرش روم شده بود چون بیش از اندازه گرفتن كمربند ماشینو طول داد

وقتي از روم كنار رفت لبخند زد و در رو بست یه لبخند كه انگار داشت میگفت منتظر باش… 

اومد نشستو ماشینو روشن كرد

سر ترنجو نوازش كرد كه اونم چشم هاشو خمار بستو چنتا میو میو نازدار تحویل داد

نیما با خنده گفت  -شبیه خودته منم خندیدمو گفتم  -كجاش شبیه منه ؟

 -نمیشه بگم

اینو با شیطنت گفتو راه افتاد مشكوك نگاهش كردم و گفتم  -اصلا ترنج مگه پسر نیست؟

 -پسر ؟ چرا این فكرو كردي؟

 -نیمدونم … حس كردم پسره

 -پسر بود میذاشتم تو بغلت باشي اینجور ناز و نوازشش كني خندیدم و زدم رو بازوش

 -دیوونه اي نیما اونم خندید و چیزي نگفت خودم گفتم

 -اگه دختره تو دیگه حق نداري بهش دست بزني اینبار نیما بلند تر خندید و گفت

 -تو كه دیوونه تري

ترنج رو گذاشتم رو پام و اجازه دادم یكم شیطوني كنه

رو به نیما گفتم

 -كجا داریم میریم ؟

 -خونه من

 -به بابا اینا نگفتم

 -الان زنگ بزن بگو

به ساعت نگاه كردم كه نزدیك ۷ بود

بهتر بود زنگ میزدم چون باز تا برگردم دیر مي شد و مامان اینا شاكي مي شدن موبایلمو از جیبم بیرون آوردمو شماره خونه رو گرفتم مامان جواب داد

تا گفتم دارم میرم خونه نیما دلخور گفت

 -بابات ناراحت میشه بنفشه … براي عقد میگي نه … اما مدام خونه نیمایي …

اینجوري درست نیست عزیزم آروم گفتم

 -آخه نیما بهم یه گربه هدیه داده … تو هم كه از گربه بدت میاد مامان … باید ببرم اونجا بذارمش مامان با تعجب گفت  -گربه ؟ گربه زنده ؟ با خنده گفتم

 -مگه گربه مرده هم هدیه میدن ؟ اما مامان نخندید و كلافه گفت

 -باشه … باشه … هرجا میخواي ببرش فقط سمت خونه نیا… 

نیما هم كه داشت مكالمه مارو گوش میداد خندید باشه اي گفتم و قطع كردم نیما جدي گفت

 -براي عقد گفتي نه ؟

پیچید تو پاركینگ و منتظر جواب من شد بي تعارف گفتم

 -نه … براي تاریخش گفتم نه… 

 -یعني چي ؟

 -خودت میدوني نیما … من از اینكه تو عمل انجام شده قرار بگیرم یا تحت فشار باشم متنفرم

 …

سر تكون داد و پیاده شد

منم كمربندمو باز كردم و با ترنج پیاده شدم نیما سبد تو ماشینو برداشت و گفت

 -این سفر برام خیلي مهمه … ممكنه سه یا ۶ ماه مجبور شم بمونم … دوست دارم كنارم

باشي بنفشه

در حالي كه به سمت آسانسور میرفتیم گفتم

 -منم دوست دارم بیام نیما … اما دوست ندارم هول هولي عقد و عروسي رو با هم بگیریم… 

 -خب بابات میگه تا دخترمو نبردي خونه ات ، اجازه نمیدم با هم برین سفر

 -تو كه تو راضي كردن همه استادي ، اینبار جاي راضي كردن من بابامو راضي كن

واقعا هدفم این نبود كه نیما رو بفرستم سراغ بابا

اما چون مطمئن بودم این مورد سفر سه ماهه تو دوران عقد براي بابام اینا جا افتاده نیست این حرفو زدم

این واقعیت بود دوست داشتم این سفر رو برم

اما ترسم از تنها بودن با نیما تو مملكت غریب هم واقعي بود

سوار آسانسور شدیم و نیما گفت  -چشم … هرچي عیال دستور بده

خندیدمو تورنجو به سمت نیما گرفتم و گفتم  -بچمو هم میشه ببریم ؟ نیما خندیدو گفت

 -بچه ات به كي رفته انقدر پشمالوئه ؟ براش قیافه اي در آوردموگفتم

 -به تو رفته لابد چون چاقم هست مثل تو بلند خندیدو گفت

 -ئه … باباش منم پس اینو گفتو شیطون نگاهم كرد

باز من یه حرف عادي زدمو نیما س ك سیش كرد در آسانسور باز شدو به سمت واحدش رفتیم براي عوض كردن جوگفتم

 -كاش غذاي مخصوص و وسایلشو هم میگرفتیم … الان چي بدیم بهش ؟ نیما سبدو بالا گرفتو گفت

 -پس اینا چي هستن اینتو … یه كتابچه هم هست توش میگه چطوري ازش نگهداري كني

خیالم راحت شد از اینكه نیما حواسش بوده و با هم وارد شدیم با ترنج رفتم سمت نشیمنو رو كاناپه نشستم

نیما ظرف غذاي طوسي كه شكل یه موش بود رو از سبد بیرون آوردو گذاشت رو زمین

از غذاي گربه باز كردو داخلش ریخت رو به من گفت

 -این ساعت یه وعده باید بهش بدي به عنوان شام

تا ترنجو گذاشتم رو زمین حمله كرد به ظرف غذا و شروع ه خوردن كرد

نیما در ظرف غذاشو بستو نشست كنارم بدون چشم برداشتن از ترنج گفتم

 -ببین چطوري میخوره

 -آره مثل مامانش شكموئه با اخم الكي برگشتم ست نیما  -اتفاقا مثل خودت میخوره

ابرو بالا انداختو آروم متمایل شد سمت من با شیطنت گفت  -مثل من میخوره ؟

از كمر خم شدم سمت دیگه و گفتم  -نمیدونم

خندید و بیشتر اومد روم

پشتم رسید به دسته كاناپه و نیما مماس شد رو تنم  -نمیدوني ؟

سر تكون دادم و لب زدم نه ، مماس لبم گفت

 -پس بذار بهت یاد آوري كنم

لب هاشو گذاشت رو لبم و من ناخداگاه چشم هامو بستم قلبم انقدر تند میزد كه انگار داشت از سینه ام جدا میشد نیما آروم وزنشو رو تنم انداخت

عطر مردونه اش و گرمي بدنش و وزنش مثل یه تركیب جادویي خمار و خوابم كرده بود

رام دستاش شده بودم

وقتي آه خودمو شنیدم تازه به خودم اومدم كه چقد رغرق این بوسه شدم نیما لبمو نرم گاز گرفت و از روم كنار رفت دوست نداشتم بره

انگار با رفتنش همه جا سرد شد

چشمامو به زور باز كردم و دیدم كه خیره به منه صاف رو كاناپه نشسته بود و اشاره كرد به پاهاش  -بیا اینجا بشین

منم صاف نشستمو موهامو از رو صورتم كنار دادم با وجود اینكه دوست داشتم اما نمیخواستم برم به ترنج اشاره كردمو و گفتم

 -باید براش پیشبند ببندیم موهاش كثیف شدن

 -بذار كثیف كنه … بعد میبریمش حمام … حالا بیا بغلم ببینم

 -جام راحته

اینو گفتم و خواستم بلند شم برم پیش ترنج كخ بازومو گرفتو چرخوندم تو بغل خودش

 -ترسیدم زیر وزن من له شي بلند شدم … اما كارم كه باهات تموم نشده خندیدمو گفتم

 -خوبه خودت میدوني چاقي

 -چاق ؟ نكنه میخواي ماهیچه هامم بهت نشون بدم به قیافه شوكه من خندیدو من سریع گفتم  -نه …مرسي … شیر فهم شدم

 -تعارف میكني ؟

اینو گفتو منو چرخوند تو بغلش میدونستم ول كن نیست

خودمم دلم اون بوسه هاي داغو میخواست تو بغلش جا به جا شدم و پاهامو انداختم دو طرفش

تكیه داده بود به كاناپا و منم نستامو دور گردنش حلقه كردو و گفتم  -فقط بوس

هرچند با توجه به حالتي كه نشسته بودم میشد حس كنم چه حالي داره اما سر تكون دادو گفت

باشه

شالم هنوز رو سرم بود

خودش از دور سرم باز كرد و موهامو آزاد كرد تمام مدت چشماش خیره به چشم هام بود

مانتومو از رو شونه هام پائین داد و كمكش كردم و در آوردمش دستشو رو بازو لختم كشیدو بالا برد

كتفو گردنمو نوازش كردو دستشو برد تو موهامو سرمو به سمت خودش كشید نفس داغشو كه حس كردم چشم هام بي اختیار من بسته شد و دوباره لب هاي داغش رو لبم

نشست

نرم و كوچولي لبمو مي بوسید و مي مكید و جدا میشد دستشو نوازش وار رو كمرم و پشتم میكشید اما اصلا پیشروي نمیكرد

این كارش باعث شده بود با خیال راحت غرق بوسه اش بشم بدون استرس از این بوه لذت ببرم و به خودم اجازه بدم همراهیش كنم دست بردم تو موهاشو با موهاش بازي كردم حس خوبي داشت

اما انگار نفس كم آورده بودم سرمو كنار كشیدمو نفس گرفتم

سرمو گذاشتم رو شونه اش و با شیطنت نوك زبونمو به گردنش زدم خندیدو كمرمو دست كشید با شیطنت و صداي خمار گفت

 -گفتي فقط بوس … اما خودت داري كار دیگه میكني دوباره زبونمو آروم به زیرچونه اش زدمو گفتم  -من فرق دارم … تو فقط بوسدستشو برد زیر تاپمو گفت

 -من به عدالت اعتقاد دارم دستش انگار داشت تنمو میسوزوند سریع مچ دستشو گرفتمو از خودم جدا كردم با اخم الكي گفتم

 -بلند میشم از بغلت ها

دستاشو گذاشت رو رون پامو نوازش وار تكونشون داد و گفت

 -آتیش بس … اجازه هست در همین حد ؟

میخواستم بگم نه اما از حركت دستش دلم قلقلك مي اومد براي همین سر تكون دادمو گفتم

 -فقط پام خندید و گفت

 -باشه … تو فقط تكون نخور

سرمو دوباره رو شونه اش گذاشتمو چشم هامو بستم

تازه خوشحال شده بودم كه حرفمو به كرسي نشوندم كه دستش از رونم بالا تر رفت

باسنمو با شیطنت دست كشید و تو دستش فشار داد باز دستاشو گرفتم و تو همون حال گفتم  -فقط پام

 -اینجام پاهاته دیگه

 -اینجا پائه نیما ؟

 -اگه نیست چیه ؟

با اكراه دوباره صاف نشستم و گفتم  -پا نیست و خودتم میدوني اینو

 -نوچ … اینجا از نظر من پا حساب میشه… 

دوباره باسنمو دست كشیدو فشار داد و گفت  -اي جان … بخش تپل پا… 

هم خنده ام گرفته بود هم حرصم گرفته بود با اخم زدم رو سینه اش و گفتم  -چرا تو انقدر پر رویي نیما

خواستم از بغلش بلند شم كه دستشو دور كمرم حلقه كرد و با شیطنت گفت  -كجا میري خصیص یه پاي تپل داري ها نمیذاري دست بزنیم محكم زدم رو سینه اش و شاكي گفتم

 -نیماااااا

خندید اما اینبار جدي گفت

 -باباتو راضي كنم با عقد خالي اجازه بده ببرمت سوئیس ، تو قبول میكني بعد چهل مادربزرگم عقد كنیم ؟

آماده این سوال نبودم اونم تو این حال و تو بغلش خواستم كنار برم اما نذاشت

 -جواب بده بنفشه

اینو گفتو چونه ام رو بوسید آب دهنمو قورت دادم و گفتم

 -اگه قول بدي مثل اون شب باهام رفتار نكني ، آره… 

نگاهم رو دكمه هاي لباسش بود چونه ام رو گرفتو سرمو بلند كرد تو چشم هام نگاه كرد و گفت

 -قول میدم تا خودت نخواي كاري نكنم

سر تكون دادمو براي رها شدن از نگاه داغش سرمو تو گودي گردنش فرو كردم كمرمو دوباره نوازش كرد

اما یهو منو از بغلش گذاشت رو كاناپه و دوئید

شوكه برگشتم سمتش كه گلدون رو میز تلویزیون قبل از رسیدن دست هاي نیما بهش پودر شد

رو زمین و ترنج از ترس از رو میز تلویزیون یك متر پرید رو هوا و با فاصله از نیما پرید رو زمین

منم دوئیدم سمتشون و ترنجو گرفتم

انگار نه انگار خراب كاري كرده بود ، تو بغلم خودشو لوس كرد و گز كرد نیما نگاهي به ترج انداخت و گفت  -حواسم بهش بودا تا چشم برداشتم به گلدون نگاه كردو گفت  -كادو عمه بود برا خونه ام نیشم تا بناگوش باز شد و گفتم

 -فدا سر بچه ام نیما خندیدو سرتكونداد

منم با ترنج برگشتم سمت كاناپه و نیما رفت سطل بیاره خورده هاي گلدونو جمع كنه

موهاي ترنجو نوازش كردمو گفتم

 -میدونستي مال عمه جادوگره زدي شكستیش …آفرین دختر خوب… 

نیما با خنده گفت

 -چه تشویقش هم میكنه

موبایلم زنگ خوردو نشد جواب بدم از تو جیب مانتوم به سختي بیرون اوردمش شماره بابا بود سریع جواب دادم

 -بله بابا

 -كجایي ؟

 -سلام … خونه نیما

 -میایم دنبالت … آدرس دقیق و شماره واحدشو بده شوكه شدم از این حرفش

نیما كه خیره به من بود سوالي سر تكون داد كه گفتم  -آدرس اینجارو میخوان نیما و شماره واحد

 -كیه ؟

 -بابام

اومد سمتم و گوشي رو ازم گرفت

بعد احوال پرسي با بابا آدرسو بهش دادو قطع كرد

 -چي شد یهو بابا ت خواست بیاد اینجا ؟

 -نیمدونم فقط گفت میایم دنبالت آدرسو بده

 -باشه … من گلدونو جمع میكنم … تو هم یه چایي بذار سریع بلند شدمو ترنجو گذاشتم رو مبل

شالو مانتومو از رو زمین برداشتم و مرتب گذاشتم و دسته مبل

وسایل ترنجو هم كنار مبل گذاشتم و رو دوباره بغلش كردم با خودم بردم تو آشپزخونه

میترسیدم بذارمش پائین باز خراب كاري كنه

چایي سازو روشن كردم و چایي گذاشتم كه نیما اومدو آشغال هاي گلدونو گذاشت تو كابینت رو به من گفت

 -من شب اینجا میمونم بخاطر ترنج … اما صبح میرم سر كار … كلید یدكو بهت میدم خودت

فردا بیا بهش غذا بده و خواستي ببرش بیرون اینو گفتو دوتا كلیدو به سمتم رفت ازش گرفتمو گذاشتم تو جیب شلوارم

اما اصلا بهش فكر نكرده بودم باید چطور به ترنج برسیم نیما گفت

 -البته اگه نشد بیاي هم نگران نباش . من صبحانه اش رو براش میریزم تو ظرفش

… قبلا سگ

داشتم … كل روز خونه میموند چیزیش نمیشد… 

 -سگ داشتي ؟

 -آره … براي پست داك كه میخواستم برم دادمش به مریم دختر خاله ام … الانم پیش اونه… 

دوتا گربه هم داره … یه روز میبرمت پیشش با ذوق خواستم استقبال كنم كه صداي زنگ در اومد

نیما یهو خم شد لبمو بوسید و قبل اینكه بفهمم چي شد ازم جدا شدو رفت سمت در در رو باز كردو چشمكي بهم زد از تو آشپزخونه تكون نخوردم

چون مامان از گربه بدش مي اومد ترجیح دادم نزدیك نشم دقیقا هم وقتي بابا و مامان بعد احوال پرسي اولیه اومدنتو مامان با یددن من اخم كردو بلند گفت  -اونه … واي … تمیزه گرفتي بغلت ؟

لبخني رو قیافه جدي بابا نشست و نیما خنده اش رو خورد منم چند قدم رفتم سمتشون و گفتم  -تمیزه مامان … بیارم ببینیش ؟

 -نه نه … ببرش یه ور نبینمش… 

نیما سر یع گفت

 -بفرمائید بشینین… بنفشه ترنجو میبره تو اتاق خواب بابا در حالي كه مي نشستگفت

 -ببر بابا خودت اما بیا … میخوام با هر دوتون صحبت كنم ترنجو بردمو تو اتاق خواب آخر كه چیز خاصي توش نبود گذاشتم گناه داشت طفلك

خواستم در و ببندم كه نیما سبدشو آوردو چنتا اسباب بازیشو ریخت رو زمین

رو به من گفت

 -بابات یكم عصبانیه … چیزي شده ؟

 -واقعا نمیدونم … فكر كنم چون زیاد میام اینجا…

سر تكون داد و بلند شد

با هم برگشتیم سمت پذیرایي اما من رفتم تو آشپزخونه و چایي ریختم دلم میخواست همونجا تو آشپزخونه بمونم

وقتي با سیني چایي رفتم تو نشیمن بابا و نیما در باره سفرش داشتن صحبت میكردن

مامان با دیدنم گفت

 -دستاتو شستي ؟ گربه موهاش نازایي میاره

 -گربه مریض باشه نازایي میاره … ترنج تمیز واكسنم زده … دستمم شستم قبل چایي ریختن

خواست دوباره چیزي بگه كه بابا گفت

 -حالا كه بنفشه هم اومده نیما جان بذار رك صحبت كنیم من و نیما رو یه كاناپه نشسته بودیم اما با فاصله زیاد از هم مامان رو به رو من بود و تك صندلي بابا كنار نیما بود بابا گفت

 -انشالله خودت بعدا دختر دار میشي حال منو میفهمي … چهار تا پسرام یه طرف ، بنفشه یه

طرف… 

سرمو انداختم پائینو دستامو تو هم قفل كردم بابا ادامه داد

 -این حرف من دلیل بي اعتمادیم به شما دوتا نیست … اما چیزیه كه باعث نگرانیم میشه و

بنفشه از وضع قلبم من خبر داره … درسته الان محرمیم اما این محرمیت فقط براي آشنایي بود

 …به اصرار مادرت براي وقتي كه بیرون میرین

 -بله میدونم … حق با شماست

 -خب پسرم تو كه میدوني … دیگه این درست نیست هر شب بنفشه اینجاست …

واقعا میگم درست نیست… 

نیما چیزي نگفت بابا ادامه داد

 -شما یه حرف میزني ، بنفشه یه حرف میزنه ، ما دوتا خانواده هم همینطور بلاتكلیف موندیم

 …الان كه هر دو هستین … حرفي كه به من میزني رو جلو بنفشه بگو … راضي بود كه هفته دیگه عقد كنین .. نبود این موش و گربه بازي رو تموم كنین… 

به نیما نگاه كردم

باز چي گفته بود دور از چشم من

نیما بدون نگاه كردن به من رو به بابا گفت

 -حق با شماست … قبل از اومدن شما من با بنفشه صحبت كردم ،برا یعقد بعد از چهل مادر

بزرگم موافق بود… 

مامان و بابا به من نگاه كردن نیما ادامه داد

 -اما دوست نداره عقد و عروسي رو با هم و بي سر و صدا بگیریم… 

مامان گفت

 -ما هم دوست نداریم … حالا كه عقد بخاطر شرایط خصوصیه حداقل عروسي با تمام مراسماتش باشه

 -بله شما درست میگین … اگه این سفر نبود حتي عقد رو هم میگفتم باشه چند ماه دیگه… 

اما این سفر برام خیلي مهمه … واقعا میخوام بنفشه همراهم باشه…

چند دقیقه تو سكوت گذشت

قلبم انقدر تند میزد خون تو گوشام جمع شده بود بابا بلاخره گفت

 -اجازه بده راجب این قضیه تو جلسه اصلي خواستگاري صحبت كنیم

 -هر جور شما صلاح بدونین

نیما اینو گفتو بابا به من نگاه كرد  -آماده شو … بریم دیگه… 

چشمي گفتمو بلند شدم

ماتو و شالمو برداشتم و به نیما نگاه كردم

لبخند كوتاهي زد و با بلند شدن مامان و بابا اونم بلند شد دلم میخواست برم ترنجو ببینم

اما چون همه بلند شده بودن چیزي نگفتم

بدون حرف دیگه اي با نیما خداحافظي كردیم و با بابا اینا برگشتم خونه تو مسیر هم صحبتي نشد

هنوز برا سوال بود چرا بابا و مامان تا خونه نیما اومدن صحبت كنن تازه لباسمو عوض كرده بودم كه نیما پیام داد یه عكس از خودشو ترنج فرستاده بود زیرش نوشته بود

 -فردا بیا بهش سر بزن

 -حتما

 -بابات دیگه چیزي نگفت ؟

 -نه … فعلا كه حرفي نزدیم

-مطمئنم تو بهش بگي میخواي با من بیاي قبول میكنه

چند دقیقه فقط به پیام نیما نگاه كردم

خیلي مطمئن نبودم حرف من تغییر فاحشي ایجاد كنه اما براي نیما نوشتم

 -من دوست ندارم بخاطر حرف من خلاف میلش تصمیم بگیره … خودت میدوني چرا

 -نه … نمیدونم

 -چون بعد اگه مشكلي پیش بیاد مسلما به من میگن خودت خواستي چند دقیقه جوابي نداد

فكر كردم ناراحت شد و دیگه جواب نمیده كه پیامش اومد  -چرا به این فكر میكني كه ممكنه مشكلي پیش بیاد

 -هر احتمالي مكنه نیما

 -ما تا خودمون نخوایم مشكل ایجاد نمیكنیم… ربطي به احتمال نداره باز داشت بحثو به سمتي میبرد كه آخر باب میل خودش بشه نوشتم

 -خیلي چیزا دست ما نیست … مثل حركت ترانه … رفتار عمه ات… 

سریع جواب داد

 -رفتار اونا دست ما نیست … اما رخورد و تصمیم گیري ما در قبال اونا دست خودمونه … وقتي

ترانه اون حركتوكرد دست ما بود كه ازش یه دعواي بزرگ بسازیم یا حلش كنیمو نذاریم تبدیل به مشكل شه

حرفش تا حدودي درست بود امانوشتم

 -درسته اما همه چي همیشه انقدر ساده حل نمیشه

 -حرف دلتو بهم میگي ؟

 -منظورت چیه ؟

-خودت دوست داري با من بیاي ؟

باز این سوال … باز این تحت فشار گذاشتن هاي نیما … چرا نمیتونه یكم تحمل كنه چرا بهم فرصت نمیده سر وقت و حوصله بهش جواب بدم انقدر میپرسه و اصرار میكنه تا به هدفش برسه جوابشو واقعا نمي دونستم من دوست دارم برم اما میترسم شاید این بهترین جواب ممكن بود براش نوشتم

 -دوست دارم بیام اما زمانش طولانیه و این منو مي ترسونه

 -از چي ؟

خداي من … كوتاه نمي اومد براش نوشتم

 -الان مامان اومده اتاقم صحبت كنیم … بعد با هم ادامه میدیم این حرفمونو

 -باشه … سلام برسون

دیگه جوابشو ندادم و گوشیو گذاشتم رو پا تختي دوست نداشتم دروغ بگم اما نیما راه دیگه نمیذاشت لباسمو عوض كردمو سعي كردم شب زود بخوابم. 

انقدر این ترم غیبت كرده بودم ساعت كلاس هام هم یادم نبود بدون خوردن شام یا چك كردن گوشیم خوابیدم

انقدر زود خوابیده بودم صبح ۶ سیر شدم از خوابو بیدار شدم برنامه كلاسمو چك كردم تا ۱ كلاس نداشتم

اما به بهونه كلاس از خونه زدم بیرون تا برم به ترنج سر بزنم تو تاكسي گوشیمو چك كردم

نیما دیشب پیام داده بود تموم نشد حرفتون وقتي من جواب ندادم دیگه چیزي نگفت براش نوشتم

-انقدر خسته بودم خوابم برد . الان دارم میرم به ترنج سر بزنم

سریع جواب داد

 -سلام خوابالو… من صبحانه ریختم براش تو ظرفش…

 -مرسي حواسم هست مثل تو چاق نشه خنده فرستادو گفت  -تا كي میموني ؟

 -یك كلاس دارم باید برم

 -باشه مواظب خودت باش

 -تو هم

ترافیك صبح تهران باعث شد نزدیك ده برسم خونه نیما به حدي ترافیك خستم كرده بود كه دوست داشتم بخوابم

اما تا در واحدشو باز كردم تورنج اومد پائین پام و به شلوارم آویزون شد فهمیدم حوصله اش سر رفته بود

نیما ظرف خاكش و سبد خوابش و همه وسایلشو كنار نشیمن چیده بود

منم ظرف آبشو پر كردم و در حالي كه ترنج آب میخورد لباس هاي دانشگاهم رو در آوردم

موهاي سفیدش از قبل یكم كثیف شده بود و وقتي آب خورد بیشتر خودشو نشون داد تو وسایلش گشتم و شامپو مخصوصشو پیدا كردم

یكم نا آرم بود اما وقتي باهاش بازي كردم تا حدودي آروم شد ساعت ۱۱ بود میتونستم حمامش كنم و بعد برم دانشگاه تو سرویس هیچ سطل و تشتي نبود وان حمام اتاق نیما هم كه زیادي بزرگ بود

از تو آشچزخونه یه سطل برداشتم و ترنجو با خودم بردم تو حمام

تیشرت و شلوارمو آویزون كردم تا خیس نشه و سطلو از شامپو مخصوص و آب پر كردم

اما تا ترنجو خواستم داخل آب بذارم جیغ بنفشي كشیدو دستمو چنگ زد ولش كردم كه مثل فرفره از حمام رفت بیرون

بلند شدم تا دنبالش برم كه نیما رو جلو در حمام دیدم متعجب نگاهم كرد اما صورتمو نه نگاهش روتنم بالا پائین شد سریع تیشرتمو از رو جا رختي برداشتم اما نیما اومد جلو و تیشرتو ازم گرفت نگاهم رو تیشرتي بود كه پرت شد پشت سر نیما مغزم از كار افتاده بود نگاهمون به هم رسید

با دیدن لبخند رو لب هاش و برق چشم هاش كل تنم داغ شد فاصله بینمون رو از بین برد و گونه ام رو بوسید  -چه استقبال شیریني بغلم كرد

 ****سانسور**** 

دستش رو بدنم جادوم كرده بود واقعا نفهمیدم كي به اتاق خواب رسیدیم فقط با دیدن ساعت فهمیدم حسابي دیرم شده

تو بغلش چرخیدم و بي اختیار چونه اش رو بوسیدم و گفتم  -راستي سلام خندید و تو گوشم گفت سلام

خواستم از بغلش بلند شم كه دستش دورم قفل شد و گفت  -كجا ؟

 -اگه همین الان راه بي افتم شاید به موقع برسم به كلاسم

 -اه اصلا یادم … نمیشه نري ؟

 -نرم ؟ انقدر نرفتم فكر كنم این ترم باید حذف ترم كنم

 -خب پس نرو

 -تو نباید سر كار باشي ؟

 -چرا …اما من میتونم نرم

به زور از بغلش جدا شدم و نشتم رو تخت

 -باید برم نیما . ترم آخرمه نمیخوام یه سال دیگه الكي طول بكشه اونم بلند شد و گفت

 -باشه … میرسونتمت… 

ملحفه رو تختو گرفتم و دور خودم پیچیدم تا برم سمت حمام و بقیه لباس هامو بپوشم

اما تا بلند شدم برم نیما پاشو گذاشت پائین ملحفه و با قدم بعدیم همش از دستم جدا شد

برگشتم سمتش كه لبخند گنده اي زد و گفت  -حالاخوب شد … بدو تا دیرت نشده… 

دوباره تلاش نكردم ملحفه رو بگیرم و رفتم سمت حمام سریع لباس هامو پوشیدم و نیما هم اومد جلو در حمام

 -میخواستي تنهایي حمامش كني ؟

 -تا خواستم بذارمش تو سطل وحشي شد . جزقله دستمو چنگ زد فرار كرد نیما بلند خندید و گفت

 -حقته … بدون من رفتي همین شد

 -مثلا تو خیلي واردي

 -بزار پنج شنبه بهت نشون میدم

 -پنج شنبه چه خبره ؟

 -قراره بیاي و ترنجو بشوریم

اینو گفتو رفت دنبال ترنج . پشت سرش داد زدم  -عمرا

 -یه جوري میگي عمرا انگار من بودم دو دقیقه پیش آهم تو هوا بود توپ ترنج كه رو زمین بود رو برداشتمو پشت سرش پرت كردم

خورد به كتفش و برگشت سمت من

 -اگه یادت رفت یاد آوري كنه

با اخمي كه به زور رو صورتم نشونده بودم رفتم سمت مانتوم و گفتم  -بدو دیرم شد

دیگه به نیما اجازه شیطوني ندادم

هرچند تا دانشگاه دستش رو رون پاي من شیطوني میكرد

عصر كه برگشتم خونه مامان گفت باباي نیما زنگ زده و جلسه خواستگاري رسمي رو گذاشته

چهارشنبه غروب میومدن براي خواستگاري رسمي درسته حالا نسبت به قبل آروم تر بودم

اما بازم با فكر به خواستگاري رسمي و دیدن عمه خانم دلم میپیچید شب نیما بهم پیام داد

 -تو نباید یه خبر از بچه ات بگیري ؟ حالا پدر بچه هیچي خنده ام گرفت و گفتم

 -عكس بده ببینم بچه ام چطوره ؟ زود جواب داد

 -اول تویه عكس بده … بعد ما میفرستیم

یه شكل كج و كوله براش در آوردمو عكس فرستادم اموجي ترسیده فرستادو نوشت

 -یا خود خدا با زن من چكار كردي ؟

 -عكس بچمو رد كن بیاد

 -تا یه عكس خوب ندي نمیفرستم براش نوشتم

 -نداریم … تموم شد … یه كجش مونده بود فقط كه فرستادم

 -بفرست دیگه دختر میخوام بذارم عكس تماست اینبار زبون در آوردمو عكس فرستادم براش اموجي خنده فرستاد و گفت

 -خوبه ها فقط تو شركت زنگ بزني گوشیم آبروت میره از تو گالري گوشیم یه عكس خوشكل فرستادم و نوشتم

اینو بذار … فقط وقتي پیش منشیت هستي پیام بده زنگ بزنم چشماش در بیاد دوباره علامت خنده فرستاده و گفت

 -نه راه افتادي

 -بده ترنجمو ببینم دلم براش یه ذره شد عكس ترنج تنهایي رو فرستاد در حال غذا خوردن بود براش نوشتم

 -دوتایي بده مطمئن شم پیش ترنجي

-باشه … من كه میدونم دلت برام تنگ شده روت نیمشه اینجوري میگي شكلك خنده فرستادم براش و نوشتم یكم اعتماد به نفس بهت بدم نیما ؟  -نه خودم دارم به مقدار كافي عكس دوتائي شون رو فرستاد

واقعا دلم میخواست الان اونجا پیش نیما و ترنج بودم نمیدونم حضور ترنج باعث شده بود اینو بخوام یا نیما واقعا دیگه تو دلم انقدر جا باز كرده بود یه بوس فرستادم و زیرش نوشتم مال ترنجه جواب داد

 -دیر گفتي من گرفتمش

خواستم جوابشو بدم كه برام نوشت  -راجب چهارشنبه بهت گفتن ؟

 -آره … خواستگار رسمي

 -اوهوم … حرفي نزدن راجب سفرمون ؟ سفرمون ؟ نیما واقعا آدم مصممي بود

طوري با مسائل برخورد میكرد انگار صد در صد قرار بود همون بشه كه اون میخواست جواب دادم  -نه حرفي نشد

یكم صحبت عادي كردیم و به خودم اومدم دیدم ساعت ۲ شبه اولین بار بود انقدر طولاني با نیما چت كردم

اتفاقات امروز تو سرم مرور میشد و با یاد آوري بوسه هاي نیما دلم هر یه جور شیریني میلرزید

صبح با صداي مامان بیدار شدم كل روز به خرید و خونه تكوني گذشت

با وجود اینكه فردا روز خواستگاري بود اما مامان تا میتونست امروز ازم كار كشید و همه چیو تقریبا آماده كرد

دلم میخواست به ترنج سر بزنمم اما مامان مجال نداد و چون كلاس نداشتم نمیشد بزنم بیرون

چهارشنبه صبح اما كلاس داشتم

تصمیم گرفتم بعد كلاس چهار شنبه برم خونه نیما اما به نیما نگم با این فكر دراز كشیدم رو تخت كه پیام نیما رو دیدم. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن