فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۵

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

هیچي نگفتو سكوت كرد

نگاهش كردم كه لبخند كمرنگي زد و گفت

 -بیا اینجا به پاش اشاره كرد  -من هنوز قهرم

 -میدونم … بیا اینجا… 

 -آدم نمیره تو بغل كسي كه قهره اینبار به حالت دعوا گفت

 -بیا اینجا بنفشه

نمیدونم چرا سریع بلند شدمو رفتم سمتش

شاید بخاطر همون ترسي كه از داد و صداي بلند دارم رو پاش نشستم كه بغلم كردو با هم دراز كشیدیم رو كاناپه گونه ام رو بوسید و گفت

 -چي میشد تو یكم حرف كوش كن بودي

 -خیلي پر روئي … من كه همش

 -هیس … همین الان حسابي دیرم شده … بزار یكم آروم شیم تو بغلش چرخیدم تا حالت راحت بگیرم

هر بار بعد یه دعوا وضع ما همین بود. 

آشتي ، بغل ، خواب … دعواي مجدد… 

اما واقعا وقتي اینجوري بغلم میكرد هیچي دیگه مهم نبود نه دختراي رنگ و وارنگ گذشته و حال زندگي نیما… 

نه نیش و كنایه هاي عمه اش نفسش میخورد به پیشونیم

عطر مردونه اش دیگه نا محسوس حس میشد و با گرماي دنش یه جوري خمار خوابم كرد

دلم میخواست بخوابیم اما نیما بلند شد و گفت  -بریم برسونمت … شب باز میام دنبالت… 

بلند شدمو خودمو كشیدم

 -بابا دیگه امشب عمرا بذاره بیام

 -بهت میگم بیا عقد كنیم هي عقب میندازي رفتم سمت اتاق خواب و گفتم

 -من كه گفتم باشه، مادر بزرگت فوت شد

 -اون موقع رو نمیگم … الانو میگم … فردا بریم عقد كنیم اینو گفتو با من اومد تو اتاق تكیه داد به چهارچوب در. 

خودش لباس پوشیده بود

خندیدم و در حالي كه لباس میپوشیدم گفتم

 -من دوست ندارم تو محضر عقد كنم … فعلا هم كه مادر بزرگت هنوز چهلمش نشده … پس به عقد فكر نكن

چشم هاشو ریز كردو دقیق نگاهم كرد

 -ده روز دیگه چهل مادر بزرگمه … یعني بعدش اوكیه ؟ احساس كردم قضیه داره جدي میشه درسته با نیما كنار اومدم و بهش وابسته شدم

اما اون ترس هنوز وجور داره براي همین گفتم

 -نیما … اگه فقط خودمو خودت بودیم همین فردا میگفتم باشه … اما من هنوز نمیدونم

میتونم با اطرافیانت كنار بیام یا نه … بهم فرصت بده

 -من كه گفتم دیگه نمي ذارم عمه ام چیزي بگه

 -این از طرف توئه … از اون طرف كه خبر نداري … اصلا شاید الان رفتي خونه بابات گفت بیخیال بنفشه بیا نیازو بگیر نیما بلند خندید و گفت

 -بزار خودم درستش میكنم شالمو سرم كردمو گفتم

 -باز سر خود نري تصمیم ببگیري زنگ بزني بابام .قبلش به من بگو تروخدا نیما اومد جلو و نگاهش موند رو لبام

ضربان قلبم یهو رفت بالا شالمو مرتب كردمو گفتم -بریم دیگه

از كنارش خواستم رد شم كه بازومو گرفت و چرخوندم سمت خودش لبخند شیطوني زدو خم شد

چشم هام ناخداگاه بسته شد و لب هاي داغش… 

بازومو ول كردو یه دستش كمرمو گرفتو بغلم كرد دست دیگه اش تو موهام رفت

مثل یه عروسك بي توان خودمو به دستش سپرده بود طعم لب هاش گرم و دوستداشتني بود آروم دست هاي منم فعال شدو بغلش كردم

از لب هاي هم جدا شدیم اما سرمو گذاشتم رو سینه اشو چشمامو باز نكردم خیلي حس خوبي بود

نمیخواستم خرابش كنم

انگشتش نوازش وار از گردنم تا كمرم میرفت و برمیگشت موهامو بوسیدو گفت

 -حالا بریم آروم از بغلش جدا شدم

اما بازم نگاهش نكردم نمیدونم چرا

خجالت نبود … هرچي بود جرئت نگاه كردن تو چشم هاشو نداشتم

تو آسانسور زیرچشمي نگاهش كردم كه دیدم خیره به منه چشمكي زد و خندید  -از چي خجالت میكشي بنفشه ؟ اخم مصنوعي كردمو گفتم

 -خجالت چي ؟

ابرو بالا انداختو آروم خندید

 -باشه اون صورت من بود كه سرخ شد احساس كردم گونه هلم داغ شد

اما به روي خودم نیاوردم و اخمم رو حفظ كردم سوار ماشین شدیمو راه افتاد

نیما آهنگ سارا نائیني رو انتخاب كرده بود فریاد شلوغي روز كم داره صداتو هنوز تقدیر سكوت تو بود خورشید هرچي كه سرود هر واژه كه از تو گسست بیداري خونه شكست اي ظلمت خواب عمیق از تو آه است و دریغ باید دل سپرد

بي دلیل انگار باید دل سپرد تا عبور از تكرار

این آهنگو خیلي دوست داشتم. 

چشم هامو بستمو غرق آهنگ شدم كه نیما گفت

 -دلم میخواد دستتو بگیرم و دوتایي … بریم یه جاي دور … دور از همه این حاشیه ها

اینو گفتو دستمو گرفت تو دستش حرف دلمو زدم و گفتم

 -منم … یكم آرامش بد نیست واقعا… 

 -دوست داري كجا بریم ؟ با خنده گفتم

 -یه جور میگي انگار من هر جا بگم ، میریم نیما هم خندید و گفت

 -حالا نه هر جا،  اما حدودا میشه دیگه

 -هممم حدودا … یعني مثلا اگه من دوست دارم برم فرانسه …. حدودا میشه كجا ؟ با شیطنت گفت

 -حالا چرا فرانسه ؟

 -همینجوري

ابرو بالا انداختو گفت

 -فرانسه كه فكر نكنم اما سوئیس میتونم مشكوك نگاهش كردم

 -چرا سوئیس ؟ با زرنگي جواب داد

 -همینجوري

براي اینكه اذیتش كنم گفتم

 -شما فعلا اگه تونستي منو تا پاي سفره عقد ببري من بهت جایزه میدم … سوئیس پیشكش

 -اوه … پس نیم ساعت پیش كي بود بله داد ؟

 -من كه یادم نمیاد دستمو فشار داد و گفت

 -اون لبي كه بهم دادي چي ؟ اونم یادت نمیاد ؟ دستمو از تو دستش جدا كردمو دست به سینه نشستم  -نوچ… 

دیگه رسیده بودیم جلو در خونه ما

با ترمز كردن نیما سریع در ماشینو باز كردمو رفتم پائین نیما با خنده گفت  -شب میام دنبالت

 -اگه بابا بذاره

 -تو نگران اون نباش

بوسه اي تو هوا برام فرستادو رفت

واقعا نمیدونستم نیما میخواد چكار كنه و این حرف هاي پراكنده اش از هر دري یعني چي

انقدر هم بخاطر اتفاقات دیروز ذهنم پر بود كه حس كنكاش حرف هاشو نداشتم كلید انداختم و رفتم بالا

به امید اینكه كسي نباشه تا جواب پس بدم

اما هم مامان و هم بابا تو آشپزخونه نشسته بودن و انگار منتظر من بودن.

سلام كردم و خواستم برم سمت اتاقم كه بابا گفت  “بیا اینجا اول” 

اوه اه از لحنش میشد بفهمم عصبانیه چیزي نگفتمو رفتم سمت آشپزخونه

مامان با چشم هاش بهم علامت داد كه بابا عصبانیه

چیزي كه خودم فهمیده بودم

بلند شدو خواست بره به بهونه كاراي خونه اون سمت همیشه سعي میكرد صحبت منو بابا نباشه اما بابا گفت

 “تو هم بشین” … 

مامان هم نشست و بابا رو به من گفت  “دیشب كجا بودي ؟” با تردید گفتم

 “خونه نیما اینا” 

 “خونه نیما اینا یا خونه نیما”  لبمو گاز گرفتمو سرمو پائین انداختم پس خبرا رسیده بود

 “دیشب عمه نیما خیلي بد رفتار كرد و” … 

بابا نذاشت ادامه بدم

 “عمه اش بد رفتار كرد تو بدون گفتن به من رفتي خونه نیما ؟” یهو با كوبیده شدن دست بابا رو میز هم من و هم مامان پریدیم

 “چرا با آبرو من بازي میكني بنفشه” … 

 “بابا ما دعوا كردیم من گفتم منو بیاره خونه” 

 “پس پرا تو خونه ندیدمت دیشب” 

 “چون تو ماشین خوابم برد بیدار شدم دیدم خونه نیمام” 

 “دستت شكسته بود یا زبون نداشتي زنگ بزني من بیام دنبالت ؟”  خیلي از این حرف بابا دیگه بهم بر خورد لبمو بهم فشار دادمو سكوت كردم اول از همه من نگفتم صیغه نیما بشم خودشون گفتن

بعد هم مگه من چه جرمي كردم كه اینجوري رفتار میكنن… 

خوبه خودش اجازه داد خونه نیما اینا بمونم

بابا بلند شد و گفت

 “هر شب هر شب خونه نیستي … بعد حرف عقد میشه میگي نه … مشكلت چیه نمیفهمم

بنفشه … اما با آبرو من بازي نكن” 

اینارو كه میگفت از عصبانیت قرمز شده بود و مامان باز نگران بلند شدو براش آب سر ریخت

منم نگران بابا بودم اما واقعا نمیتونستم چیزي بگم اگه حرفي میزدم اوضاع بدتر میشد فقط بلند شدمو گفتم  “معذرت میخوام” 

رفتم سمت اتاقم كه بابا همچنان پشت سرم عصباني گفت

 “كي میخواي بزرگ شي بنفشه و مسئولیت كار هاتو قبول كني”  بغضم شكست اما بي صدا

حداقل میپرسید عمه نیما چي گفت منو ناراحت كرد یا بهم فرصت میداد از خودم دفاع كنم

بدون برگشتن سمتشون رفتم تو اتاق و درو بستم

صداي نا مفهموم بابا كه هنوز داشت با مامان غر منو میزد رو شنیدم سرم نبض میزد و همه اتفاقات مثل فیلم از تو سرم رد میشد همه اتفاقات

همه چیز هاي ناراحت كننده همه لحظه هاي تحقیر شده

شالو مانتوم رو پرت كردم رو زمین و بسته ادویل روي میز آرایشمو گرفتم سه تا بدون آب

خوردمو خودمو پرت كردم رو تخت نمیدونستم ساعت چنده و چقدر خوابیدم

فقط وقتي مامان صدام كرد حس كردم حتي نمیتونم دستامو هم از رو تخت بلند كنم چه برسه به خودم سخت چشم هامو باز كردم

فقط تونستم به مامان نگاه كنم كه تو قاب در ایستاده بود  -بنفشه… 

نگاهش كردم باز

 -بیا نهار

فقط پلك زدم كه مامان رفت ویبره گوشیمو هم میشنیدم از تو كیفم اما واقعا سرم گیج بود

چشم هامو دوباره بستم و هیچي نفهمیدم

اینبار كه بیدار شدم یكم آروم تر بود سرم سخت نشستم رو تخت دهنم تلخ تلخ بود

بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون خبري از مامان اینا نبود دستو رومو شستم گوشیمو برداشتم

همینطور كه نهار گرم میكردم براي خودم زنگ زدم به نیما با اولین طنگ جواب داد و سر حال گفت

 -آفتاب از كدوم طرف در اومده خانم به من زنگ زدن چقدر دلش خوش بود واقعا

 -نیما … بخاطر تو بابا باهام دعوا كرد حالش گرفته شد و گفت  -سلام … چي شده بنفشه ؟

 -سلام … نمیدونم خبرا چطور رسید كه دیشب خونه شما نبودیم و خونه خودت بودیم… 

 -جدي ؟ اي بابا … چي گفتن ؟

 -گفت چرا بدون اجازه موندم … چرا زنگ نزدم بیان دنبالم … من بهت گفتم نیما

… تو

هیچوقت به حرف من گوش نمي دي مكث كردو گفت

 -حاضر شو میام دنبالت حرف بزنیم

 -نه… 

نشستم پشت میز آشپزخونه و گفتم

 -نمیخواد … هنوز ازم ناراحتن باز ول كنم بیام بیرون

 -خب گناه كه نمیكني … محرمیم … قراره زنم بشي ها… 

 -دختر دار شدي حال بابامو میفهمي

 -جان … من عاشق دخترم

چشم چرخوندم به این حرفش و نفسمو با حرص دادم بیرون یعني یه لحظه ولش كني میره جاده خاكي  -نیما… 

 -جان نیما

 -هیچي اصلا … بیخیال

 -بنفشه بده الان گوشیتو به بابات

 -براي چي ؟

 -میخوام صحبت كنم

 -لازم نیست … ضمنا الانم خونه نیستا

 -اوكي … كاري نداري الان ؟

 -زنگ نزني

 -باشه … فعلا خانمي نذاشت چیزي بگم و قطع كرد

من كه مطمئن بودم الان زنگ میزنه بابا

استرس گرفتمو زیر غذایي كه گرم كرده بودمو خاموش كردم

نمیذاره یه لقمه غذا بخورم تو آرامش تقصیر خودمم بود زنگ زدم بهش دوباره شماره اش رو گرفتم كه اشغال بود

كلافه تو آشپزخونه قدم میزدم كه در خونه باز شد و مامان و بابا اومدن تو بابا داشت با تلفن حرف میزدو بدون توجه به من رفت سمت اتاقشون مامان اومد سمتم و گفت

 -بیا كمك بنفشه خریدارو بیار تو

 -چرا انقدر خرید كردین

 -مامان باباي نیما گفتن امشب میان

هنگ كردم . چرا من همیشه آخرین نفرم از همه چي خبردار میشم  -كي گفتن ؟

 -همون دیشب كه بابا زنگ زد ببینه میاي خونه یا نه … مادرش خودش گفت امشب بعد شام میان  -اي بابا

مامان ابروهاشو بالا انداخت و گفت

 -اي بابا ؟ چرا میگي اي بابا؟ باز چكار كردي بنفشه ؟ الان هم نیما زنگ زد به بابات

هر بار اینجوري مامان میگفت حرصم میگرفت اما سعي كردم از كوره در نرم و گفتم

 -نمیدونم نیما چرا زنگ زده اما من گفتم اي بابا چون حوصله اونا رو ندارم

 -چرا ؟

 -صبح كه گفتم … عمه اش چرت و پرت میگه مامان با اخم گفت

 -بنفشه مودب باش … این چه طرز حرف زدنه … ضمنا فقط پدر و مادر نیما هستن نه عمه اش

 -باشه … اشتباه كردم گفتم اي بابا. .. چه خوب … چه عالي كه میان .. آخ جون… 

اینو گفتمو سریع برگشتم اتاقم به نیما مسیج دادم

 -مامانت اینا چرا دارن میان اینجا ؟

همچنان بابا در حال صحبت بود براي همین میدونستم نیما فعلا جوابمو نمیده به قیافه ام نگاه كردم حمام لازم بودم

بهتر بود دوش میگرفتم هم برا شب مرتب زودم هم شاید سرم آروم میشد از حمام كه اومدم بیرون بابا صدام كرد در جوابش گفتم موهامو خشك كنم میام میخواستم اول ببینم نیما چي گفته گوشیمو چك كردم كه نیما نوشته بود  -همینجوري دور همي چه جواب خوبي… 

دوباره بهش پیام دادم

 -چي میگفتي دو یاعت با بابا

 -هیچي احوال پرسي

دلم میخواست گوشیو بكوبم به دیوار با حرص نوشتم

 -یادت باشه جواباتو … بعد ازم انتظار جواب نداشته باشي سریع پیام داد

 -شب اومدم برات میگم

الان مثلا یه درجه پیشرفت كرد ؟ نهدیدم جواب داد ؟

شب اومدم بهت میگم الان جواب بود… 

دیگه پیام ندادم به نیما. 

اما یادم میمونه به موقع جبران كنم موهامو خشك كردم و رفتم پیش بابا بابا گفت

 -نیما زنگ زد بخاطر دیشب معذرت خواهي كرد سوالي سر تكون دادم كه بابا گفت

 -دیشب كه بدون اجازه تورو برد خونه خودش… 

 -آها… 

 -چرا نگفتي عمه اش ناراحتت كرد

نگاهمو از بابا گرفتمو به تلویزیون خیره شدم

 -من داشتم میگفتم صبح…

تو دلم ادامه جمله ام رو زمزمه كردم شما نذاشتین بگم اما بلند نگفتم

نمیخواستم باز بابا بهم بتوپه… 

بابا گفت

 -نگفتي … خیلي ناراحت شدم … امشب خودم با پدرش صحبت میكنم … دخترمو نفرستادم كه كسي ناراحتش كنه لبخند تلخي زدم

میدونم بابا خبر نداره عمه اش چي گفت

اما تا همینجام یكم دلم گرم شد همین حمایت رو دیدم

مامان صدام كرد برم كمك و تا شب به مرتب كردن خونه و كار هاي مهموني گذشت

مهموني كه نمیشدگفت شب نشیني بعد از شام بود

دوبار گوشیمو چك كردم از نیما خبري نبود

هروقت ازش خبري نیست یعني داره یه كاري میكنه و این بیشتر نگرانم میكنهساعت ۹ بود كه صداي زنگ در اومد و خودم باز كردم جلو در منتظر موندم تا بیان بالا

بر خلاف همیشه كه پیراهن و دامن میپوشیدم

امشب خیلي راحت یه تاپ حلقه اي یقه ایستاده با شلوار پوشیده بودم

هر دو مشكي بودن و بدنمو سفید تر یا به قول عمه نیما بي روح تر نشون میداد البته به اصرار مامان یه رژ قرمز زده بودم

هرچي گفت لباس روشن بپوش گوش ندادم و فقط ریمل زدم و موهامم باز گذاشتم

اول از همه نیما از آسانسور اومد بیرون و چشم تو چشم شدیم دست سر تا پامو نگاه كردو دست گل بزرگي كه آورده بود رو دستم داد با شیطنت آروم گفت  -چه سكسي شدي

چشم چرخوندمو منم آروم گفتم

 -مگه آدم هاي بي رنگ و رو سكسي میشن بابا مامانش تو دید قرار گرفتن و نیما جوابمو نداد مودبانه سلام كردم و مامان ایناماومدن جلو در بعد احوال پرسي هاي جلو دري اومدن داخل دست گلو گذاشتم رو اوپن كه مامان گفت  -چه گل قشنگي زحمت افتادین

 -وظیفه است

نیما اینو گفتو به من نگاه كرد

چون میدونستم نگاه همه رو منه فقط مودبانه لبخند زدم خواستم بشینم كه مامان اشاره كرد پیش دستي بذارم

نیما هم بلند شدو براي كمك به من ظرف میوه رو اون گرفت و تعارف كرد اصلا یه جوري بلد بود خودشو تو دل مامان اینا جا كنه كه من جا نمیشدم وقتي دوباره نشستیم و یكم حرف هاي عادي زدن پدرش گفت  -غرض از مزاحمت راستش یه مسئله مهمي بود بهد به من نگاه كردو گفت

 -در مورد دیشب

سریع سرمو انداختم پائین كه مادرش گفت

 -عمه خانم خیلي با محبته … فوق العاده نیما رو دوست داره با دستم بازي كردم كه مامان گفت

 -چیزي شده ؟ باباي نیما جواب داد  -بنفشه جان نگفتن ؟ بابا آروم گفت

 -نیما جان به من گفتن سكوت شد و بلاخره باباش گفت

 -تو هر خانواده اي یه سري مسائل هست … اما نباید بذاریم چیزي باعث سو تفاهم بشه … من

خواهرمو خیلي دوست دارم اما كار دیشبشو قبول ندارم … میدونم دلایل خودشو داره … اما به

خانم گفتم بهتره امشب خودمون بیایم از دل دخترمون در بیاریم … دوست ندارم كدورتي تو دل بنفشه جان بمونه

بغض كردم اما سعي كردم نشون ندم و سرمو بلند نكردم كه مادرش گفت

 -كاش زودتر عقد میكردین … قبل فوت مادر اگه عقد كرده بودین خیالمون راحت بود

متوجه منظور مادرش نشدم كه چه ربطي داشت و چرا یهو این حرفو زد باباش سریع گفت

-حالام مسئله اي نیست … بعد چهلمون نظر ما اینه كه تاریخ عقدو عروسي رومشخص كنیم… 

دوست دارم زودتر بچه ها مستقل بشن.

یكم گیج شده بودم. 

انگار از چیزي مي ترسیدن

نیما كه بهم گفته بود قبلا عمه اش پیشنهاد ازدواج اونارو داده نكنه چیز دیگه اي هم بود

قلبم تند میزد در حدي كه صداش تو سرم اكو میشد خدایا نگو یه چیز دیگه هست كه من خبر ندارم تا همینجام خیلي بوده

درسته من تو زندگیم اشتباه زیاد كردم اما یعني اینهمه تاوان باید پس بدم ؟

بخاطر اشتباهاتم داره این اتفاق ها برام مي افته نیما متوجه حالم شد و سوالي سر تكون داد فقط نگاهش كردمو چیزي نگفتم بابا گفت

 -اگه بچه ها موافق باشن خیال منم راحت تره این صیغه تموم شه … ما رسم صیغه تو

خانوادمون نداریم … اینم به احترام شما قبول كردیم این حرفش خطاب به نیما و دیشب بود میدونستم

دقیقا رو به نیما هم این حرفو زد مامان گفت

 -چقدر تا چهلم مادرتون مونده ؟

 -به نظرم براي ۲۰ ام قرار خواستگاري رسمي با بزرگتر هاي خاندان رو بذاریم خوب باشه… 

میشه یه هفته بعد از چهلم مادرم … عقد هم اگه بنفشه جان ناراحت نمیشن خصوصي بگیریم و

در عوض جشن عروسي رو بزرگتر میگیرم من بازم فقط نگاهكردم درد بدي تو سرم میپیچید

منتظر جواب من بودن و وقتي سكوتم طولاني شد مامان گفت  -آره … فكر خوبیه… 

بعد رو به من گفت  -چایي میاري دخترم

آب دهن تلخمو قورت دادمو با كلافگي بلند شدم

بازم نیما پشت سرم بلند شد و بامن به سمت آشپزخونه اومد بهش توجه نكردم و سیني استكان هاي آماده رو به سمت گاز بردم  -چیزي شده بنفشه

سكوت … استكان اول رو چاي ریختم استكان دوم

نیما شیر كتري رو بستو استكانو ازم گرفت

 -منو نگاه كن بنفشه … چرا یهو اینجوري شدي ؟ نگاهمون گره خورد نفس عمیق كشیدمو گفتم

 -یه چیز دیگه هست كه من نمیدونم … مگه نه خواست حرف بزنه كه سریع گفتم

 -انكار نكن نیما … من احمق نیستم … یه چیزي هست… 

 -بنفشه.. 

 -وایسا حرفم تموم شه سر تكون داد

-تو الان اینجا یه زن و بچه هم رو كني من تعجب نمیكنم … چون واقعا تو اینمدت هر اتفاق

عجیبي كه غیر قابل باور بود افتاد … اما فقط ازت میخوام صادق باشي … راستشو بگو بهم نیما

 …براي یه بار كه شده … چي هست كه مامانت اینا اینجوري رفتار میكنن؟ حرفمو زدمو دست به سینه ایستادم تا نیما جواب بده نگاهشو ازم گرفتو با كلافگي گفت

 -باشه راجبش صحبت میكنیم … اما اون چیزي كه تو فكر میكني نیست خوبه حداقل اعتراف كرد یه چیزي هست اما این برام كافي نبود

 -تو از كجا میدوني من به چي فكر میكنم ؟

 -میدونم دیگه .. تو فكر میكني الان باز پاي كسي وسطه ، یا قضیه اي بین منو كسي بوده… 

اما اینطوري نیست … این قضیه نه به من مربوطه نه تو … همش مربوط به پوله  -پول ؟

 -بذار بعد برات كامل میگم . قول میدم

 -الان میخوام بدونم

 -خیلي طولانیه… 

 -مهم نیست

 -چایي هارو ببر، بعد بریم تو اتاق برات بگم مامان از پذیرایي صدام زد آهي كشیدمو گفتم

 -باشه … بیا چایي ها رو خودت … بیار تعارف كن… 

اینو گفتم و باقي استكان هارو پر كردم سیني رو دادم به نیما و خودم هم ظرف شیریني رو بردم و تعارف كردم

نیما سیني با دوتا چائي خودم و خودش رو خواست بذاره رو میز كه گفتم  -اگه با ما كاري ندارین من میخوام یه چیزي رو توي لپتاپم به نیما نشون بدم تو سكوت چند لحظه همه نگاهم كردن و بابام گفت  -راحت باشین

به نیما نگاه كردمو رفتم سمت اتاق

نشستم پشت میز تحریرم و براي اینكه دروغگو نشم لپ تاپو روشن كردم اونم با سیني چي كه توش یه پیشدستي شیریني بود اومد  -اینو برا چي آوردي ؟

 -به همون دلیل كه تو لپ تاپو روشن كردي

سیني رو گذاشت كنار لپ تاپ و صندلي میز آرایشمو گرفت كنارم گذاشت زیادي بزرگ بود براي اون صندلي كوچولو  -بیا تو پشت میز بشین میترسم صندلیمو بشكني گوش ندادو رو همون نشست  -شكستم برات بهترشو میخرم

 -شما فعلا بگو قضیه چیه

 -چائیمو بخورم ؟

سیني رو ازش دور كردمو گفتم  -اول بگو بعد بخور

 -سرد میشه خب

 -پس زودتر بگو سر نشه نیما كلافه ام میكرد

میخواستي باهاش بحث كني تا فردا میتونست ادامه بده تا وقتي كه به حرف خودش نمیرسید ول نمیكرد اما اینبار كوتاه اومد و گفت

 -فكر كنم میدوني عمه ام خیلي وضعش خوبه چشم چرخوندمو گفتم

-بهنام میگه نصف كرج مال اونه خندیدو گفت

 -نه در اون حد … اما تقریبا … درسته پدر بزرگم وضعش خوب بود اما دارایي عمه ام بخش زیادیش از شوهرشه  -چه ربطي به ما داره ؟

 -ربطي كه نداره … میخوام بگم عمه ام خیلي تو قضیه مالي حساسه

 -خوبه خدا بهش داده باز انقدر حساسه نیما خسته نفسشو بیرون دادو گفت

 -واقعا … راستش دلیل اصلي اینكه عمه ام مطرح كرد من با نیاز ازداج كنم این بود كه میگفت

این سرمایه اي كه دوتا خانواده دارن یكي بشه و دست كس دیگه نباشه واقعا خندیدمو گفتم

 -دروغ میگي نیما … باورم نمیشه… 

نیما دست برد تو موهاشو گفت

 -دقیقا خیلي احمقانه است … فكر میكني چرا وقتي تو اوج جووني شوهرش مورد ازدواج نكرد ؟

 -چرا ؟

 -چون مرد پولدار تر از خودش پیدا نمي شد … به پائین ترم رضایت نمیداد میگفت بیاد سرمایه منو بخوره

 -باورم نمیشه نیما… این طرز فكر خیلي احمقانه است … اما چه ربطي به حرف مامانت داره ؟

نفسشو كلافه بیرن داد و تكیه داد به صندلیش  -نمیدونم چطور بهت بگم

 -فقط بگو

 -میدوني از مادربزرگم چقدر به مامانم ارث رسیده ؟

 -نه … از كجا بدونم تلخ خندید

 -آمارشو همه اطرافیانم آخه دقیق در آوردن تو سكوت بهش نگاه كردم سر تكون دادم

 -من واقعا نمیدونم نیما

 -بگذریم … الان كه مادر بزرگم فوت شده و به مامانم ارث رسیده … عمه ام علاقه مند تر شده

 …فقط اون نیست … پیشنهادات عجیب از گوشه و كنار میاد … این ملت بنفشه هر چي بیشتر

دارن حریص تر میشن .. من قبلا از این حرص و طمع ضربه خوردم … نمي خوام یه بار دیگه كسي

این بلا رو سرم بیاره … با نقشه تو رو ازم دور كنه اصلا نمیفهمیدم منظورش چیه ؟ قبلا منظورش سارا بود؟

 -منظورت چیه نیما ؟ یعني عمه ات رابطه مارو خراب كنه كه تو با دخترش ازدواج كني ؟

 -نه عمه ام فقط … هر كسي … بلاخره تو اون خاندان پول پرست خیلي ها این انگیزه رو دارن عصبي خندیدم

 -باورم نمیشه اینا واقعیه ؟ اینجوري كه نیمشه زندگي كرد

 -میشه … ما اینهمه سال اینجوري زندگي كردیم… 

 -خیلي مسخره است… 

 -حق با توئه … هر چیزي كه پاي پول بهش كشیده بشه مسخره میشه واقعا خیلي مسخره است كه تو بخاطر پول بخواي زندگي كسي رو بهم بزني نیما دوباره گفت

 -ازدواج تو خیلي از خانواده ها یه سرمایه گذاریه … بهش به این چشم نگاه میكنن

. كم نیستن

این افراد بنفشه … حداقل دور و بر من كم نیستن… 

 -این جور كه تو میگي چنین افرادي مسلما با عقد من و تو هم كنار نمیكشن… 

 -میدونم … براي همین بهت گفتم دوست دارم از همه دور شم … تا قضیه خواستگاري من سر

زبون افتاد باید میدید چه رفت آمد هایي به خونه ما كه نمیشد اینبار واقعا خندیدم و گفتم

 -قبلا ها دختر كلاس میذاشت كه من برو بیا دارم … حالا برعكس شده … تو داري پوز خواستگار هاتو برا من میدي نیما هم خندید

چشماشو شهلا كردو گفت

 -خیلي خواستگار دارم دیگه دست من نیست خندیدم و زدم رو بازوش

 -باز خوبه حداقل پاي یه زن دیگه وسط نبود از این حرفم حالش گرفته شد و نگاهم كرد  -بنفشه تو چرا انقدر منفي هستي راجب من ابروهامو بالا انداختم و گفتم

 -منفي ام ؟ والا فقط خواهر خواجه حافظ شیرازي دوست دخترت نبوده … بعد من منفي هستم

؟

نیما خواست جوابمو بده كه مامان اومد تو قاب در هر دو ساكت شدیم كه مامان گفت

 -اگه كارتون تموم شده بیاین تاریخ خواستگاري رسمي رو هماهنگ كنیم

نیما مودبانه چشم گفت و مامان رفتبا رفتن مامان رو به نیما گفتم

 -تاریخ خواستگاري رسمي رو بذاریم بعد مهلت یك ماهه تو ، من هنوز تصمیم قطعي نگرفتم

از این حرفم جدي شد و گفت

 -منظورت چیه بنفشه … تو تو خونه من چیز دیگه اي گفتي

 -اون مال قبل این بود كه بگي كل خاندانت بسیج شدن مارو جدا كنن با این حرفم نیما كلافه بلند شد و لباسشو مرتب كرد  -بنفشه تو فقط دنبال یه راهي كه منو اذیت كني بلند نشدم و با ابروهاي بالا انداخته نگاهش كردم

 -من تورو اذیت كنم ؟ یكم منطقي باش نیما … من اگه بیشتر از تو اذیت نشده باشم

، كمتر

سرم بلا نیومده … این رابطه از همون روزي كه تو رستوران منو از پیش سیاوش بلند كردي عادي نبود

با این حرفم خندید و گفت

 -همون روز باید دستتو میگرفتم میبردمت محضر عقدت میكرد ، خیال خودمو خودتو راحت میكردم

چشم چرخوندم به حرفشو گفتم

 -اون حركتت خیلي برام گرون تموم شد ، اما خودت خیلي ازش راضي هستي نیما به سمت در رفتو گفت

 -نه راضي نیستم … اگه میدونستم بعدش میخواد انقدر ناراحتت كنه … بیشتر میزدمش برگشت سمتم

خیلي جدي نگاهم كرد و گفت

-من اشتباه كردم بعد اون اتفاق صبر كردم ،باید زودتر مي اومدم خواستگاریت فقط به هم نگاه كردیم حرفي نداشتم براي گفتن

من از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه میكردم و نیما از یه زاویه دیگه بلاخره نیما پل نگاه بینمون رو شكست و از اتاق رفت بیرون منم بعد از چند لحظه پشت سرش رفتم و نشستم مامان یه چایي دیگه آورد و تعارف كرد

به من اشاره كرد براي نیما میوه بذارم چون به پدر و مادر نیما میوه تعارف كرده بودن

اما من توجه نكردم و خودمو زدم به متوجه نشدن باباي نیما گفت

 -با بیستم براي قرار خوستگاري موافقین ؟

بیستم میشد ۱۲ روز دیگه و قبل از مهلت یكماهه نیما به نیما نگاه كردم تا بگه دیر تر كه گفت  -خوبه… 

بعد رو كرد به من و با منظور گفت  -بنفشه هم تو اتاق همین تاریخو گفت

باشه آقا نیما … پس باز برگشتي به روش هاي قدیمي قرار دادن من تو عمل انجام شده… 

دارم برات… 

لبخندي بهش زدمو آروم گفتم

 -خوبه… 

اما از لحن جوابمو نگاهم میتونست بفهمه تو فكرم چي میگذره خیلي مغرورانه لبخندمو جواب داد و رو به پدرش گفت

 -فقط من ممكنه یه سفر كاري داشته باشم براي عید ، برنامه اونو فردا مشخص میكنم و اگه

لازم شد تاریخ خواستگاري رو تغییر بدیم سفر كاري؟ این دیگه جدید بود بابا گفت

 -خیره انشالله ، میخواین بذاریم كلا بعد سفر شما ؟

 -نه نه … اصلا… حالا فردا قطعي شد بهتون خبر میدم دوباره به من نگاه كرد

یه حسي بهم میگفت این سفر یه بهونه است یه بهونه جدید براي یه برنامه جدید

یاد حرف نیما افتادم كه گفت دوست داره بریم یه جاي دور

اما میدونم بعد عقد بابام هیچوقت بهش اجازه نمیده منو با خودش جایي ببره تو خانواده ما دوران عقد مثل قبل عقد حدود رعایت میشه

هرچند ما رسم صیغه هم نداشتیم و نمیدونم چطور نیما بابامو راضي كرد میترسم سر این قضیه هم آخر كاري كنه كه خودش میخواد بعد از یكم حرف هاي حاشیه اي خانواده نیما بلند شدن تا برن نیما دیگه حرفي با من نزد

هر وقت اینجوري بود یه نقشه اي داشت حالا هم شك نداشتم برنامه داره با رفتن نیما اینا بابا اینا چیزي نگفتن منم برگشتم اتاقم

حتي فردا صبح هم خبري از نیما نشد دیگه ظهر شده بود كه خودم زنگ زدم به نیما با همون زنگ اول جواب داد  -به به یكي دلش برام تنگ شده

 -پر رو نشو… 

 -جاي سلامته ؟

-تو فرصت سلام دادي به من ؟

-الان میدم

-سلام

 -همین ، یه سلام عزیزیمي ، سلام عشقمي خنده ام گرفته بود اما بروز ندادمو گفتم

 -خیلي خوشحالي ها ، خبریه ؟

 -آره ، خانمم زنگ زده خوشحال نباشم ؟ بحث با نیما جواب نمیداد براي همین ادامه ندادم و گفتم  -اون سفر كاریت چي شد ؟

 -اوه … دلت مسافرت میخواد ؟

 -نیما … من جدي ام خندیدو گفت  -منم جدي گفتم

دلم میخواست موبایلو قطع كنم خیلي داشت میرفت رو اعصابم انگار با سكوتم خودش متوجه شد و گفت

 -برنامه ام اوكي شده ، باید زنگ بزنم با بابات صحبت كنم

 -برنامه چي اوكي شده ؟

 -سفر كاریم

 -كجا باید بري؟

 -سوئیس

مكث كردم كه خودش گفت

 -براي تست دستگاه هامون با یه آزمایشگاه اونجا هماهنگ كردیم ، میخواستم یه نفر دیگه رو

بفرستم ، الان تصمیم گرفتم خودم برم. 

-كي باید بري؟

-تا آخر اسفند.

-چیزي نمونده كه. 

 -اگه بشه با هم میریم

با هم بریم سوئیس ، تا گفت از ذوق قلبم تند زد اما به روي خودم نیاوردم برام مهمه و گفتم

 -باباي من كسي نیست كه تو عقد دخترشو بفرسته جایي

 -عروسي مي كنیم از این حرفش خندیدمو گفتم

 -یه ماه كمتر تا عید مونده حواست هست؟ خندید و گفت

 -تو بله بگي من هر كاري ازم بر میاد

 -خب پس خودتو اذیت نكن چون حتي اگه من بگم باشه ، بابام قبول نمیكنه

 -توبه بابات كاري نداشته باش بنفشه ، جواب منو بده … با من میاي ؟ ساكت شدم

من با نیما میرم ؟ عقد كنیم و بریم سوئیس؟

از همه آدماي دور و برمون راحت شیم ؟

 -براي چند وقت ؟

نفهمیدم كي این سوال از دهنم در رفت نیما خندیدو گفت  -پس میاي ؟

 -من فقط پرسیدم براي چند وقت ؟

 -سه ماهه

 -نمیتونم دانشگاه دارم

 -اونو درست میكنم

-ترمم رو از دست میدم

-خودم گفتم درستش میكنم بنفشه

-من اصلا پاسپورت ندارم

 -اونم اوكي میكنم

 -من كه هنوز نگفتم میام

اینبار نیما مكث كرد و بعد از چند لحظه گفت

 -با بابات صحبت میكنم

اصلا صبر نكرد من حرفي بزنم یا خداحافظي كنه سریع قطع كرد نشستم رو تخت

بنفشه با خودت رو راست باش… 

واقعا حاضري بري ؟

رفتن كه از خدام بود ، عاشق رفت و دور شدن از همه بودم اما اینكه با نیما برم تنها با نیما… 

حداقل اینجا دعوامون بشه یه خونه پدري هست كه قهر كنم و بیام اما اونجا چي ؟

اشتباه كردم باید میگفتم نه

دوباره شماره نیما رو گرفتم اما مشغول بود سریع شماره بابا رو گرفتم اونم مشغول بود

بخاطر یه ذوق الكي خودمو انداخته بودم تو دردسر دراز كشیدم رو تخت و دوباره شماره نیما رو گرفتم اشغال بود

با این اخلاق نیما كه باید حرف حرف خودش به ، باهاش برم یه كشور غریب اصلا عاقلانه نیست

دوباره زنگ زدم بازم اشغال

خداكنه بابا مخالفت كنه… 

قبول نكنه بدون عروسي نیما منوجایي ببره

از طرفي مادر بزرگشم فوت شده عروسي در كار نیست با این فكرا خودمو دلداري دادم كه برنامه اوكي نیمشه نفهمیدم چشم هام كي گرم شد و خوابم برد با صداي مامان بیدار شدم

گیج از خواب نشستم رو تخت و نگاهش كردم با حرفي كه مامان زد خواب از سرم پرید

 -بنفشه بابات میگه بخواین عقد و عروسي با هم بگیرن مشكلي داري ؟ شوكه نشستم رو تخت

مامان گوشي كنار گوشش بود و منتظر جواب من بود سریع پرسیدم

 -كي ؟

 -بنفشه میپرسه كي

اینو رو به بابا كه پشت خط بود گفت و سكوت كرد بعد از چند لحظه گفت

 -كلا بابا میپرسه عقد و عروسي با هم مشكلي نداري ؟

 -زمانش مهمه خب … با عقد و عروسي با هم مشكل ندارم … اما با عروسیه… 

مامان نذاشت ادامه بدم و رو به بابا گفت میگه مشكلي ندارم بعد دور زد از اتاقم رفت بیرون ادامه جمله ام رو زمزمه كردم اما با عروسي به این زودیا مشكل دارم

به سایه مامان كه از در اتاقم دور میشد نگاه كردم گویا اونا با عروسي به این زودیا مشكل نداشتن دوباره دراز كشیدم

به ساعت گوشیم نگاه كردم حدودا ده دقیقه بود كه خوابیده بودم

اما زمان و مكان یه جورایي از دستم در رفته بود بلند شدمو دست و رومو شستم مامان همچنان پاي تلفن بود شماره نیما رو گرفتم بوق آزاد خورد اما جواب نداد مامان تلفنش تموم شد و ازش پرسیدم

 -قضیه چیه ؟

 -نمیدونم والا گفت شب میام براتون میگم كلافه برگشتم اتاقو دوباره شماره نیما رو گرفتم حالا اشغال بود

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن