فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۴

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

درسته كه میگن آدما زود عادت میكنن این رسم روزگاره

مثل وقتي كه یه عزیزتو از دست میدي … اولش فقط سخته… 

اما خیلي زود عادت مي كني به نبودنش… نداشتنش و… 

زندگي جریان خودشو ادامه میده منم داشتم عادت میكردم به نیما… 

به این بغل هاي زوركیش

به این صداي ضربان قلبش

به خواب بدون استرس و كابوس تو بغلش اینبار با نوازش موهام بیدار شدم

از بس وسط خواب بیدارمون كرده بودن خستگي تو تنم مونده بود نیما گفت

 -پاشو جوجه … داره دیرم میشه

 -تو برو من میخوابم

مكث كرد و سكوتش باعث شد چشم هامو باز كنم لبخند رضایتي ر لبش نشست و گفت

 -آخه تا تو رو این تختي كه من دلم نمیاد برم بزور نشستم رو تختو خودمو كشیدم

 -پس تا خوابم نپریده منو ببر خونه بخوابم نیما خندیدو بلند شد

لباس هاشو پوشیده بود كاملا مرتب بود صداي مریم از بیرون اتاق اومد

 -نیما جان یه لحظه میاي

نیما مدل من وقتي حوصله ندارم ادا در آورد كه باعث شد بالشتو پرت كنم سمتش سریع از اتاق رفت بیرون و بالشت رفت وسط راهرو از رو تخت بلند شدمو رو تختي رو مرتب كردم بالشتو از وسط راهرو گرفتم كه سایه یكي افتاد روم میدونستم ترانه است

حس زنونه ام خوب ترانه رو ردیابي میكرد بدون توجه بهش بالشو برداشتمو برگشتم تو اتاق

تخت كه مرتب شد موهامو تا جاي ممكن سرو سامون دادم و رفتم سرویس زود كارامو كردم و لباس پوشیدم

وقتي رفتم تو پذیرایي همه آماده رو كاناپه نشسته بودن

سلام مختصري كردم با دیدنم نیما بلند شد به میز آشپزخونه اشاره كرد

 -لقمه گرفتم برات

با اینكه اصلا میل نداشتم اما مرسي گفتمو لقمه ام رو برداشتم یه پاكت آبمیوه و شیر هم بود رو میز با لیوان

ته لبوان شیر ریخنم برا خودمو هر دوتا پاكتو گذاشتم تو یخچال با لقمه تو دستم گفتم بریم نیما چشمكي زد و رفت سمت در

تو كل مدت تا سوار ماشین شیم كسي حرف نزد از پاركینك كه خارج شدیم نیما گفت

 -من باید بنفشه رو تا خونشون برسونم . شمارو تا سر شریعتي ببرم خوبه ؟ ترانه چیزي نگفت و مریم سریع تشكر كردو گفت خوبه تا وقتي پیاده شن باز همه ساكت بودیم وقتي رسیدیم سر شریعتي ، ترانه گفت -مرسي نیما … خداحافظ سریع پیاده شد

مریم هم بعد تشكر بخاطر دیشب و دست دادن با هر دومون پیاده شد از آینه به ترانه كه پشت به ما قدم میزد نگاه كردم یه لحظه دلم گرفت نه بخاطر اتفاقات دیشب دلم براي ترانه گرفت

نكنه واقعا عاشق نیماست ؟! عشق یه طرفه … طرد شدن… 

نیما حركت كرد و گفت

 -بریم خونتون مستقیم ؟ جایي نمیخواي بري؟

 -نه … همین الان كلي سوال جواب میشم بخاطر دیشب

 -لازم شد زنگ بزن خودم توضیح بدم

-باشه

 -پنج شنبه رو كه بهت گفتم

 -آره … فرداست دیگه … زیاد نمونده نیما خندید و دستش دوباره رو پام نشست

 -كاش امشب بود

 -رودل نكني شما ؟

 -نوچ … میفرستم قشنگ تو دلم نمیزارم رو دل بمونه

 -پر رو

خواست جواب همیشگیشو بده كه سریع گفتم  -میدونم میدونم … زیر هم داري خندید و گفت

 -راستي پنج شنبه عمه اینام هستن از گوشه چشم نگاهش كردم

 -تو كه گفتي خودمون دور هم باشیم

 -مامان اینا با عمه خیلي صمیمي هستن … تقریبا همیشه خونه ما هستن مگه اینكه خلافش ثابت شه

حس خوبي نداشتم به عمه و دختر عمه اش مخصوصا بخاطر برخورد هاي قبلي اما فقط گفتم  -باشه … شب منو برمیگردوني خونه دیگه

 -حالا با بابات صحبت كنم ببینم چي میگن

دیگه چیزي نگفتم ، بخاطر بد خوابیدن دیشب سرم درد میكرد نیما منو رسوند خونه و تا خونه از خجالت پام در اومد

مثل همیشه وایساد تا برم خونه و قبل بستن در چشمك و بوسي تو هوا برام فرستاد خندیدمو درو بستم

بابا اینا خونه نبودن و مامان تو آشپزخونه بود

با دیدنم سریع گفت

 -چرا دیشب نگفتي نمیاي … گوشیتم كه خاموش بود تازه یاد گوشیم افتادم كه سر شب لو باتري داده بود

بعد بحث مختصر با مامان گفتم پنج شنبه شام خونه نیما اینا خودم فقط دعوتم مامان دقیق نگاهم كرد و گفت  -پس خوب شدین دوباره با هم

تو جمله اش یه ته مایه حس من میدونستم بود اینكه دیدي … دیدي الكي میگفتي نمیخوام حرصم گرفته بود

اما چون تقریبا حق با مامان بود چیزي نگفتمو رفتم سمت اتاقم بلند گفتم

 -من میخوابم … سرم داره میتركه

خوابیدن همان و بیدار شدن با سر و صداي مامان همان

اینهمه مونده بود تا عید اما خونه تكوني تو خونه ما از الان شروع شده بود اون روز تا شب با كمك تو كاراي خونه تكوني گذشت شب نیما زنگ زد خونه و با بابا مستقیم صحبت كرد دل تو دلم نبود ببینم چي دارن میگن صحبتشون به درازا كشید

نمیدونستم این استرس درونیم براي چیه ؟ از اینكه خونشون بمونم میترسم ؟

یا از اینكه راجب چیز دیگه دارن حرف میزنن ؟ اگه با خودم رو راست بودم ، از هر دو مورد نگران بودم

میترسیدم باز نیما دید باهاش خوب شدم براي خودش با بابا برنامه بریزه دقیقا همین تو عمل انجام شده قرار دادن من بود كه عصبیم میكرد

این كاري بود كه بابا اینا همیشه با من میكردن و حالا هم نیما اضافه شده بود بلاخره بابا تلفن رو قطع كرد و من پیام دادم به نیما

-سلام … چي میگفتین با بابا ؟

 -سلام … حال و احوال

 -یه ساعت حال و احوال كردین ؟

 -آره دیگه گفتم حال همه فامیلاتونو بپرسم شكلك عصباني براش فرستادمو گفتم

 -چي میگفتین نیما ؟

 -داشتم مخ باباتو میزدم شب بموني خونه ما

 -خب ؟

 -خودت چي دوست داري ؟

بازم این سوال هاي نیما جاي جواب دادن یه شكلك پوكر فیس فرستادم براش

نمي شد بگم دوست دارم كلا خونه بمونم و ریخت عمه جانتو هم نبینم خودش جواب داد

 -خب سكوت علامته رضایته … تبریك میگم عزیزم چون شما به آرزوت میرسي

… بابات گفت

اگه مهموني طولاني شد میشه بموني

پوزخندي به این پر رویي نیما زدمو براش نوشتم

 -دلتو خوش نكن چون من عمرا دیگه تو اون اتاق بخوابم منتظر جوابش نموندم

گوشیو سایلنت كردم و گذاشتم كنار بالشتم درازكشیدم رو تختو خیره شدم به سقف

یعني با خودش نمیگه بعد اون شب من از اتاقش خاطره بد دارم البته جواب سوالم واضح بود

نمیگه دیگه … تازه شاید فكر میكنه تقصیر من بود اون شب خراب شد… 

خوبه ازم نمیخواد از دلش در بیارم از این نیما پر رو هیچ جیزي بعید نبود صبح وقتي بیدار شدم اول گوشیمو چك كردم و با دیدن ۲۵ تا پیام نیما یكم دلم خنك شد

هرچند چیز خاصي نگفته بود جز صدا كردن اسمم و چندتا پیام بیا لوس نشو و قهر نكن

بدون توجه به بحث دیشب براش نوشتم

 -ساعت چند میاید نبالم

پیامو فرستادمو رفتم دست و رومو شستم برگشتم گوشیمو چك كردم دیدم جواب داد

 6 –

نه یه كلمه بیشتر نه یك كلمه كمتر پس معلوم بود رفته تو قیافه

دیگه نه من پیام دادم نه اون چیزي گفت تا بعد از ظهر كه تازه از حمام اومده بودم و داشتم

موهامو خشك میكردم

نیما زنگ زد به گوشیمو من بخاطر سشوا صداي زنگو نشنیدم یهو دیدم مامان جلو دراتاقمه و داره صدام میكنه سشوا رو خاموش كردم كه گوشي تلفن رو داد دستم  -بله

 -چراجواب نمیدي

 -سشوا روشن بود

 -یه ربعه دارم زنگ میزنم گوشیت

 -یه ربعه سشوا روشنه و هنوزم نصف موهام خیسه صداش معلوم بود عصبانیه نفس عمیق كشیدو گفت

 -حاضر شو الان میام دنبالت

 -الان ؟

-آره بعد قطع كرد بدون هیچ حرفي ساعت تازه ۳ بود مامان پرسید

 -چیزي شده ؟ نیما ناراحت بود

 -نمیدونم … آخرین بار كه خوب بود حرف زدیم… 

نمیدونستم چون جوابشو ندادم ناراحته یا چیز دیگه اي شده گویمو چك كردم دیدم هیچ پیامي ازش ندارم دل شوره داشتم اما سعي كردم پسش بزنم من كه كار اشتباهي نكردم نگران باشم

یه پیراهن آستین كوتاه تا رو زانو كه رو سر شونه و آتینش تور بود رو پوشیدم. 

گلبهي و مشكي بود

یه آرایش ملایم و موهامم باز

میتونستم لباس سك سي تر یا آرایشمو غلیظ كنم اما دوست داشتم برعكس دختر عمه نیما باشم آخرین بار تو مجلس ختم دیده بودمش

آرایشش تو مجلس ختم دوبرابر آرایش الان من بود،  موبایلم زنگ خورد نیما بود

جواب دادمو بدون سلام گفت

 -بیا پائین

 -اومدم

اما قبل تموم شدن جوابم قطع كرد

بهم برخورده بود . دلم میخواست نرم و بهش زنگ بزنم بگم نمي آم اما حوصله دعوا نداشتم

از طرفي واقعا برام سوال بود چرا اینجوري میكنه از مامان خداحافظي كردم و رفتم پائین

نیما بیرون ماشین كنار باغچه پیاده رو ایستاده بود و سیگار تو دستش نظرمو جلب كرد سیگار… 

جلو در خونه ما… 

واقعا قاطي كرده بود پس رفتم سمتش اما متوجه من نشد بلند گفتم  -سلام برگشت سمتم

سر تا پامو برانداز كردو با اخم گفت

 -سلام … بشین

 -چي شده ؟ چرا اینطوري حرف میزني ؟ باقي سیگارشو پرت كرد و دوباره گفت  -بشین

خودش هم از كنارم رد شد و سوار شد بغض كردم . بغض احمق لعنتي. 

ایستاده بودم. 

نمیتونستم تكون بخورم

نیما شیشه ماشینو داد پائینو گفت

 -بشین بنفشه… 

نگاهش كردمو . مردد بودم . برگردم خونه یا بشینم. 

بغضمو قورت دادمو سوار شدم باید بفهمم چرا یهو اینجوري شده نشستم و نیما بدون هیچ حرفي راه افتاد سكوت اذیتم میكرد

از طرفي این حال نیما باعث میشد حرفي نزنم نمیدونستم كجا داریم میریم

تو ترافیك تعطیلي اداره ها گیر افتاده بودیم

شیشه پنجره رو پائین دادو دوباره سیگارشو روشن كرد دیگه نتنستم آروم بمونم كلافه گفتم

 -چي شده نیما … چرا اینجوري هستي ؟ دست آزادشو آورد بالا و گفت  -هیس … هیس بنفشه… 

خیره نگاهش كردمو گفتم

 -نمیدونم دردت چیه نیما … اما حق نداري سر من خالي كني… 

تو ترافیك بودیم و ماشین ساكن بود براي همین درو باز كردمو پیاده شدم لحظه آخر بازومو گرفتو نذاشت برم با داد گفتم

 -ولم كن نیما… 

اما منو كشید داخل خم شد در سمت منو بست و قفل مرگزي رو زد اما بازم چیزي نگفت نفسمامو با حرص میدادم بیرون خیلي عصبي بودم نفس عمیق كشیدمو گفتم

 -تو یه نامردي نیما… نامرد… 

گوشیشو گرفت سمتمو گفت

 -آره .. من نامردم … تو چي هستي ؟ به صفحه گوشیش نگاه كردم

اسكرین شات از یه چت بود بالاي پنجره چت شماره من بود متن پیامو خوندم اما سر در نیاوردم دوباره نگاه كردم كه نوشته بود

 -سلام عزیزم

 -سلام ، شما ؟

 -ترانه ام … بابت دیشب معذرت میخوام . اذیتتون كردم

 -آها … نه … پیش میاد

 -باید ببخشي . حالم دست خودم نبود

 -میشه یه سوال بپرسم ؟

 -جانم

 -بین تو و نیما چیزي هست ؟ یا بود ؟

 -نه عزیزم این چه حرفیه . ما فقط همكاریم.

 -اوك … اگه چیز هم هست راحت باش . من برام مهم نیست یه دور دیگه نگاه كردم این چي بود الان

به نیما نگاه كردم كه با حرص به رو به رو خیره بود زدم برم عكس قبل و بعد اما چیزي نبود  -این چیه نیما ؟

 -تو باید بگي … اصلا فكر كن هیچوقت این به دست من نمیرسید … واقعا حست به من اینه ؟

گوشیو انداختم رو پاش و گفتم

 -چي داري میگي ؟ چي به دستت نمي رسید ؟ با پوزخند گفت

 -متن چت تو و ترانه بلند خندیدم و گفتم  -چرت نگو نیما … متن چت ؟ این الان متن چت منه؟ سرمو تكیه دادم به صندلي و گفتم

 -واي چقدر یه نفر میتونه كثیف باشه … چقدر بدبخت … منو بگو دیروز دلم براش سوخت

نیما همچنان ساكت بود

گوشیمو از كیفم بیرون آوردمو گفتم

 -بیا … چك كن ببین من چت داشتم با اون عوضي به من نگاه نمیكرد اما صورتش پر از خشم بود بدون اینكه گوشیمو برداره گفت

 -میدونم احمق نیستي چنین چتیو نگه داري

 -اما تو احمقي اگه اینو باور كني كه چت منه

مكس كردو با هون چشم هاي عصباني برگشت سمت من  -ثابت كن كه نیست

دوباره ماهیچه هام از فشار عصبي درد گرفته بود دلم میخواست بگم براي چي من ثابت كنم ؟ من كه از خودم مطمئنم… 

اصلا حرفاي اون احمق برام مهم نیست

اما دوست نداشتم اینو بگم و نیما فكر كنه حق با ترانه بوده چقدر یه آدم میتونه كثیف باشه… 

عصبي خندیدمو گفتم

 -من میگم گوشیمو چك كن تو میگي پاك كردم ! میخواي بریم پیش ترانه خانم ایشون كه

اسكرین شات داده … ایشون متن چتو نشون بده … البته اگه پاك نكرده نیما دقیق به من نگاه كرد منم با اخم نگاهشو پس دادم كه گفت

 -بنفشه … اگه حق با تو باشه ، ترانه رو به خاك سیاه مینشونم … اما اگه حق با بنفشه باشه

دستمو بردم بالا و نذاشتم ادامه بده با آروم ترین صدایي كه میتونستم گفتم

 -حق با منه نیما و هیچوقت بخاطر این تهمت نمي بخشمت. 

ساكت شد

اما میشد دو دلي رو تو چشماش دید نگاهمو ازش گرفتمو گفتم

 -خیلي باید یه نفر پست باشه كه چنین اسكیرین شاتي درست كنه … خیلي پست… 

نیما با باز شدن راه دور زد و خواست شماره بگیره كه دستمو گذاشتم رو گوشیش  -بهش زنگ نزن… 

 -چرا

 -چون میدونم اون چت جعلي رو پاك میكنه… 

نیما سر تكون دادو گفت

 -به مریم زنگ میزنم نامحسوس آمار میگیرم ببینم كجان سر تكون دادمو گوشیشو ول كردم قلبم تند میزدو خونم انگار داغ تر شده بود خدایا … كمك كن دستشو رو كنم

واقعا انتظار نداشتم نیما این شاتو باور كنه اما اگه واقع بین بودم… 

كي باورش میشه یه نفر انقدر كثیف باشه كه چنین شاتي درست كنه ؟ من چه آزاري بهش داشتم كه تونست این كارو كنه نتونستم ساكت بمونم و پرسیدم  -ترانه چي شد اینو فرستاد ؟

نیما قفل گوشیشو زد و پنجره واتس آپ چت با ترانه رو باز كرد و گفت  -بخون … همه چت منو باهاش بخون

گوشي نیما رو گرفتمو رفتم شروع پیام

از احوال پرسي ساده رسید به معذرت خواهي بخاطر اون شب و بعد هم گفت به بنفشه هم پیام

داادم معذرت خواهي كردم

اما انتظار نداشتم اینجوري جواب بده

نیما پرسید چطوري و ترانه اسكرین شات ساختگیشو فرستاد بعد هم زیر پیام نوشت

تو ارزشت بیشتر از این حرفاست نیما پوزخندي زدم به این جمله اش چقدر تو بي ارزشي ترانه

باورش سخته چنین آدمایي تو واقعیت وجود دارن با صداي نیما كه داشت با مریم حرف میزد به خودم اومدم آمار ترانه رو گرفتو قطع كرد بدون نگاه كردن به من گفت  -شركته … تا ۷ میمونه شركت

 -شركتش كجاست ؟

 -نزدیكه… ده دقیقه دیگه میرسیم

حس كردم صداي فلبمو تو سرم دارم میشنوم

یا مشخص میشه چه آدم پستیه … یا مسیجو پاك كرده و من باید دنبال یه راه دیگه باشم

تو دلم تا میتونستم نفرینش كردم

حس میكردم حتي از نامردي سیاوش هم این كار ترانه برام سنگین تر بود به سختي نیما جا پارك پیدا كردو پارك كردیم نگهبان ورودي شركت نیما رو شناخت و گفت  -كدوم بخش میخواین برین من چك كنم هستن نیما سریع گفت

 -هماهنگ كردم

بدون سوال جواب بیشتر اجازه داد وارد شیم سوار آسانسور شدیم و نیما دكمه طبقه سوم رو زد در آسانسر كه باز شد ترانه جلو در بود

كسف و وسایلش دستش بود و با دیدن ما شوكه شد با من و من گفت

 -نیما … ام … اینجا… 

 -سلام … عجله كه نداري چند دقیقه وقتتو بگیرم ترانه یه قدم عقب رفت

موبایلش تو دستش بود كه كنار سر شونه اش بند كیفشو نگه داشته بود نیما از كنارش رد شد و موبایلو از تو دستش خیلي راحت كشید

به سمت در اتاقي كه رو نوشته بود مدیر بازرگاني رفت و بدون در زدن وارد شد منو ترانه به هم نگاه كردیم

پوزخندي تحویلش دادمو دنبال نیما رفتم نیما پشت میز ترانه نشستو گفت

 -قفلشو باز كن

ترانه كه تازه به خودش اومده بود خیلي عصبي گفت

 -قضیه چیه ؟ این رفتار براي چیه ؟

دوست داشتم جوابشو بدم اما میترسیدم صدام بلرزه از طرفي نیما خیلي ریلكس زودتر از من جواب داد

 -قضیه كه مشخصه … پیام بنفشه به تو … میخوام ببینمش … قفل گوشیتو باز كن

 -پاكش كردم

 -اوكي … قفل گوشیتو باز كن چك كنم پاكش كردي ترانه تكون نخورد

رفتم كنار نیما . تكیه دادم به میز و گفتم  -نكنه رمز گوشیتو یادت رفته ؟

 -من تو گوشیم اطلاعات شخخصي دارم نیما با عصبانیت دستشو كوبید رو میزو گفت

 -رمز این لعنتي رو باز كن ترانه … میبرمش بیرون تا باز كنن ها… 

این حال نیماهمون حالي بود كه ازش واقعا میترسیدم اما خوشحال بودم كه اینبار طرف مقابل ترانه است نه من ترانه با دستاي لرزون گوشیو از نیما گرفتو رمزشو زد نیما تو پیام ها دنبال شماره ام كشت منم داشتم نگاه میكردم اونجا بود

شماره من اونجا بود اما چطوري

نیما پنجره پیام رو باز كرد و با دیدن متن همون پیام خشك شدم اما من كه با ترانه چت نكرده بودم

نیما روي شماره ام زد و مخاطب پیام باز شد

با دیدن یه شماره دیگه كه به جاي اسمش شماره منو وارد كرده بود متوجه حقه اش شدم

نیما اون شماره رو گرفت و صداي زنگ موبایل از تو كیف دستي ترانه بلند شد پوزخندي زدو گوشیو انداخت جلو ترانه  -فكر نمیكردم انقدر بدبخت شده باشي…

از رو صندلي بلند شدو دستشو گذاشت پشتم تا بریم سمت در قبل خارج شدن گفت

 -هیچوقت نخواستم كار و روابطو قاطي كنم … اما خودت شروع كردي ترانه… با این كارت گند زدي به آینه شغلیت

منتظر جوابیاز جانب ترانه نموندیمو با سرعت از شركت خارج شدیم نیما حسابي كلافه بود

سوارماشین شدیمو گفت

 -بنفشه … واقعا معذرت میخوام نگاهش نكردمو گفتم

 -بهت گفتم نمي بخشمت… 

راه افتادو گفت

 -بهم حق بده … تو همیشه منو پس میزدي

 -درسته میزدم … چون متظاهر نیستم … چون دو رو نیستم … حسمو بهت گفتم همیشه

برگشتم سمتشو به نیمرخ عصبیش نگاه كردم

 -نیما … من اگه نخوامت … بهت میگم نمیخوام … نه اینكه بمونم و برام مهم نباشي… 

میفهمي

سر تكون داد

نگاهم دوبهره به خیابون شلوغ دوختم و زمزمه كردم

 -وقتي خودم باهات موندم … حقش نبود اینجوري به حسم شك كني دستمو گرفت تو دستشو پشت دستمو نوازش كرد  -معذرت میخوام بنفشه… 

جوابي ندادم

اما دستمم از تو دستش جدا نكردم با صداي موبایلش نیما دستمو ول كرد مامانش بود كه میپرسید كي میرسین نیما گفت تو ترافیكیم و تا برسیم ۸ میشه آهنگو پلي كرد و دوباره دستمو گرفت طبق معمول موزیك بي كلام بود روحم از این كش مكش خسته بود

به ماشین بغلي نگاه كردم كه دختر و پسر توش درحال بالا رفتن از سر و كول هم بودن

چطور بعضیا انقدر بي غمن چرا ما یه روز خوش نباید داشته باشم چشم هامو بستمو خودمو سپردم به آهنگ. 

نفهمیدم كي خوابم برد و با صداي نیما بیدار شدم  -رسیدیم خانمم

با هم پیاده شدیم و وارد شدیم

بخاطر اتفاقات با ترانه كل استرسم براي امشب رفته بود اما با همون نگاه اول عمه اش همه دوباره برگشت با نیما وارد خونه شدیم

همه تو ذیرایي نشسته بودن و با ورود ما بلند شدن ز عمه اش با پدرش دست دادم و با مادر ش رو بوسي كردم به سمت عمه رفتم

سلام كردم و خواستم جلو تر برم تا دست بدم كه نگاهشو ازم گرفت شوكه خشك شدم و به دختر عمه اش نگاه كردم

اونم با همون نگاه مغرورانه مادرش نگاهم كرد و سلام كرد سلام كردمو باهاش دست دادم

اما یه عرق سردي پشت گردنم نشسته بود

حتي از چهره پدر و مادر نیما مشخص بود كه شوكه این حركت بودن به خود نیما نگاه نكردم

برعكس من عمه خانم نیما رو حسابي تحویل گرفت و بوسید اصلا انتظار این برخوردو نداشتم

آروم و شوكه رو دورتیرین میل ممكن به عمه اش نشستم كه نیما بلاخره از عمه جدا شدو اومد كنارم نشست

مادرش گفت

 -دیر كردین… 

 -خیلي ترافیك بود دستشو گذاشت رو پامو گفت  -بریم بالا لباستو عوض كن… 

لبخند سختي زدمو سر تكون دادم از اومدنم پشیمون بودم

دیگه هیچوقت بدون بابا اینا پامو این سمت نمیذارم تو سكوت با نیما از پله ها رفتیم بالا تو تاقش درو بستو گفت

 -بخاطر عمه معذرت میخوام … پیره … منتظر میمونه قاطي میكنه مانتمو آیزون كردمو گفتم

 -اما با تو كه اصلا قاطي نبود… 

نیما جوابي نداشت فقط سر تكون دادو گفت

 -چي بگم… 

 -مهم نیست … فقط زودتر این روز مزخرف تموم شه اینو گفتمو لباسمو تو آینه مرتب كردم تا برم بیرون نیما بازومو گرفتو گفت

 -میدونم اذیت شدي … اشتباه من بود سر تكون دادم فقط

كتشو آویزون كردو با من اومد پائین میزو چیده بودن و با رسیدنمون مادرش گفت  -زودتر شام بخوریم كه قرص هاي عمه دیر نشه عمه با عصاش بلند شدو گفت -دیگه دیر شد

به سمت میز رفتو نشست

ابروهامو بالا انداختم و با نیما رفتیم سر میز اصلا میل به غذا نداشتم و حس شدید تهوع داشتم اما براي احترام سعي كردم با زور سالاد چند لقمه بخورم عمه اش رو به من پرسید

 -شما همتون یه قیافه عجیبي دارین دیگه نتونستم تعجیمو مخفي كنم و شوكه گفتم  -عجیب ؟

بابا نیما سریع گفت

 -منظور عمه متفاوت با روتینه ایرانه… 

بعد خودش رو به خواهرش گفت

 -پدر بنفشه روسه … الانم جز عمو بنفشه بقیه وامیلاي پدرش روسیه هستن عمه اش سر تكون دادو گفت

 -همون … گفتم یه جوري همتون بي روحین … باز تو خوبي … بابات و داداش بزرگت خیلي دیگه روشنن

به نیما نگاه كردم اما جواب عمه رو دادم و گفتم

 -من بیشتر شبیه مامانم هستم

 -نه … اتفاقا اصلا شبیه مادرت نیستي چرا ساكت نمیشه… 

چرا امروز هرچي آدم چندشه به پست من میخوره با این حرفش چشمامو به هم فشار دادم تا آروم شم اما مطمئن بودم نیما متوجه لرزش دستم شد ترجیح دادم جواب ندم

دوست نداشتم بگم مادري كه دارم مادر واقعیم نیست سر تكون دادمو خودمو سرگرم غذا نشون دادم

سكوت بدي شده بود

پدرش سكوتو شكست و با نیما سر صحبتو راجب بیمه ماشین باز كرد تا آخر شام جز دو بار كه مادر نیما باهام راجب كشیدن بیشتر غذا صحبت كرد دیگه كسي باهام

حرف نزد و خدارو شكر كردم كه از زبون پر نیش و كنایه عمع راحت شدم اما راحتیم زیاد طولاني نبود

بعد از شام همه تو نشیمن نشستیم و مامان نیما از حال مامان اینا پرسید در حال صحبت عادي بودیم كه عمه اش گفت  -مادرت خیلي خوب مونده با ۵ تا بچه لبخند زدمو گفتم مرسي

 -چطوري دلش اومد اجازه بده تو انقدر بچه اي ازدواج كني … میبینمت فك میكنم دبیرستاني باشي

دوباره متعجب نگاهش كردم

انقرد كه آدم نباید با توهین حرف بزنه میدونم پولداره

میدونم نصف فلان شهر مال اینه اما میتونه عفت كلام داشته باشه میتونه ادب داشته باشه فقط نگاهش كردم واقعا جوابي نداشتم

مادر نیما خواست قضیه رو جمع كنه و گفت

 -اتفاقا اصلا راضي نبودن . دیگه نیما حسابي تلاش كرد. 

اما عمه نذاشت مادرش ادامه بده و گفت

 -مرداي روس مگن خیلي بي احساسن كلا سردن … برا همین پدرت فك نكنم زیاد براش مهم

بوده باشه ، اما مادرا درسته دوست دارن عروسي دخترشونو ببینن اما دختر یكي یه دونه رو آدم

دوست نداره از خودش دور كنه من بازم چیزي نگفتمو سر تكون دادم

حرفاش انقدر كنایه دار بود كه مطمئن شدم میدونه مادرم فوت شده و نامادریمه میخواد مجبورم كنه به زبون بیارم اما اشتباه میكرد

با اینكه بغض تو گلوم بود اما لبخند زدم

حتي نیما و پدرش از حرفاي عمه ساكت شده بودن و شوكه بودن

دخترشم كه پاشو رو پا انداخته بود و انگار داشت یه فیلم جذاب نگاه میكرد عمه اش ادامه داد

 -من تا الان تمام خاستگاراي نیازو فقط به هیمن دلیل رد كردم … البته شاید سردي پدرت رو

مادرت هم اثر كرده ؟ ساكت شد و نگاهم كرد

بهش لبخند زدمو نگاهمو ازش گرفتم به نیما نگاه كردم كه شوكه و گیج بود سعي كردم صدام نلرزه و مودبانه گفتم  -فكر كنم بهتره منو برسوني دیگه مامانش سریع گفت

 -كجا … تازه ساعت دهه … دو ساعتم نشده اومدین

 -خیلي ترافیكه … زودتر بریم بهتره

اینو گفتمو بلند شدم تنهایي رفتم سمت طبقه بالا

تا حالا تو عمرم انقدر كسي مستقیم نخواسته بود اذیتم كنه كه امروز این دو نفر اذیتم كردن

دست راستم دوباره درد عصبي گرفته بود

نیش و كنایه تو فیلما برام همیشه مسخره و ساختگي بود … فكر میكردم هیچكس انقدر عوضي

نیست كه بخواد اینجوري نیش و كنایه بزنه

اما امروز عمه نیما و ترانه … مرز باور هاي منو عوض كردن نفس عمیق كشیدمو لباس هامو برداشتم

واقعا تازه یكساعت و نیم از رسیدنمون گذشته بود اما دیگه تحمل نداشتم

شالمو سر كردم كه نیما اومد تو صورتش كلافه و خسته بود

هر دو دستشو تو موهاش فرو كرد و گفت

 -اصلا نمیدونم چي بگم … مامان اینام شوكه شدن

 -بریم

تنها كلمه اي بود كه گفتم

چون فقط میخواستم از اینجا دور شم دور شم و نفس بكشم نیما سر تكون داد و گفت  -بنفشه من معذرت میخوام از كنارش رد شدمو گفتم

 -نیما امروز اینو خیلي شنیدم … بسه… فقط بریم …دیگه نمیكشم سریع كتشو برداشتو با هم رفتیم پائین

رسیدیم پائین و مامانش كه كلافه توآشپزخونه قدم میزد اومد سمت ما با ناراحتي گفت

 -معذرت میخوام عزیزم … نمیدونم چي بگیم منم نمیدونستم چي بگم

دیگه حتي لبخند زوري هم رو لبم نمي اومد فقط تونستم بگم

 -مهم نیست … با اجازه… 

بدون دستدادن و رو بوسي رفتم سمت در خروجي… 

كنار پذیرایي ایستادم و رو به پدر و عمه نیما گفتم  -با اجازتون ، شبتون بخیر پدرش بلند شدو اومد سمتم عمه فقط سر تكون داد باباش رسید بهم و گفت

 -مرسي دخترم كه اومدي … دیگه باید بیشتر بیاي پیش ما… 

به زور گفتم مرسي

نیما و مادرش هم رسیدنو تا جلو در پدر و مادر نیما بدرقمون كردن از دختر عمه اش خبري نبود

سوار ماشین شدیم و از خیابون نیما اینا كه خارج شدیم اشكام ریخت دوست نداشتم جلو نیما گریه كنم اما دیگه نتونستم طاقت بیارم نیما دستمو گرفتو برد سمت لبش

اما قبل اینكه بخواد ببوسه دستمو كشیدمو گفتم  -نیما … بسه… 

 -چكیار كنم بنفشه … امروز فقط بد آوردم اشكامو پاك كردمو گفتم  -تمومش كنیم… 

 -چي میگي ؟

 -نمیبیني ؟ نمیبیني دنیا نمیخواد ادامه بدیم ؟ تا خوب میشیم یه گندي زده میشه تو همه چي

 !میخواي برات بشمارم ؟ تمام دفعاتي كه تاما به هم نزدیك شدیم همه چي خراب شد … بیا

قبول كنیم نیما … این رابطه مال ما نیست… 

با حرص اینارو میگفتمو اشكام بند نمي اومد نیما زد كنار جاده و برگشت سمتم

 -نه … مال ماست … این رابطه مال ماست … تو مال مني… 

بازوهامو گرفتو مجبورم كرد نگاهش كنم

 -میفهمي … هیچ كسي هم هیچ غلطي نمیتونه بكنه… 

عصبي خندیدمو گفتم

 -هیچ كس هیچ غلطي نمیتونه بكنه ؟! ئه پس سر شام كجا بودي كه عمه ات اون حرفارو زد ؟

تو كنار من نبودي كه سكوت كردي ؟ یا بعد از شام ؟ یه نفر این حرفو میزنه كه ازم دفاع كرده

باشه … نه تو كه سكوت كردي

 -من نمیتونستم به بزرگترم چیزي بگم … اما دیدي مامان و بابا جواب دادن پوزخندم شدید تر شد

 34سالته … مامان و بابات از زنت دفاع كنن؟ نیما … فكرشم نكن تو خانواده اي بیام كه- 

یكي بهم توهین كنه … اونم در این حد ساكت شده بود

دستامو از دستش جدا كردمو گفتم

 -تو فقط با من سر داشتنم میجنگي نیما … با بقیه نمیجنگي… 

 -چي داري میگي ؟

 -حقیقتو … چرا ترانه اون شاتو فرستاد با اون دعوا نكردي جاي من ؟ چرا عمه ات همون اول با

من انقدر بي ادبانه رفتار كرد حداقل باهاش سر سنگین نشدي ؟ ها ؟ میبیني ؟ تو برا من نمي جنگي… 

 -چرنده این حرفات بنفشه… 

 -باشه … چرنده … منو برسون خونه نیما… 

نگاهمو ازش گرفتمو خیره شدم به جاده دیگه نمیخواستم حرف بزنم

دلم خیلي گرفته بود و انگار با حرف زدن ما همه چي بدتر مي شد مثل وقتي داري تو باتلاق فرو میري و دست و پا میزني… 

فقط باعث میشي بیشتر فرو بري… 

مثل حال الان من كه حرفاي نیما فقط باعث میشد بیشتر ازش ناراحت شم نیما تو سكوت به من نگاه میكرد نفسشو با حرص بیرون داد و گفت

 -بهتره فردا حرف بزنیم … الان هر دو تا خسته ایم بازم چیزي نگفتم

دوباره حركت كردو ضبطو روشن كرد

چندتا آهنگو عقب و جلو كرد و ایستاد رو آهنگ فریدون فروغي تنها ترین عاشق…

اما انگار از قصد گذاشته بود رو این آهنگ وسط آهنگ شده بود كه خم شدمو زدم آهنگ بعدي مازیار فلاحي جاودانگي… 

اونوقت شب و جاده و صداي پر از غم مازیار فلاحي كه میخوند ابر كبود من تویي بود و نبود من تویي مهر سجود من تویي واي به روزگار من هوا تویي نفس تویي لحظه ي پیش و پس تویي عاشق در قفس منم اي دل بي قرار من گریه منم ابر تویي درد من صبر تویي

انگار كل پلي لیست نیما میخواست حال منو بگیره. 

بازم نتونستم صبر كنم و زدم آهنگ بعدي

نمیدونم چرا… 

فقط حس میكردم نمیتونم به شعر این آهنگ ها گوش بدم خوشبختانه آهنگ بعدي یه موزیك بي كلام بود چشم هام كه مي سوخت رو به هم فشار دادم

كاش میشد بخوابم و وقتي بیدار شدم همه چي تموم شده باشه. 

یا همه اینا یه كابوس بد باشه

واقعا براي خودم و نیما هیچ آینده اي نمیدیدم

از بس كه هر بار تا میخواستیم خوب شیم همه چي خراب میشد كم كم با صداي آهنگ خوابم برد

با باز شدن در سمت خودم و دستي كه كمربندمو باز كرد بیدار شدم به زور چشم هامو باز كردم و دیدم نیما داره بغلم میكنه خودمو عقب كیدمو گفتم

 -بیدارم … بیدارم… 

پیاده شدم و تازه متوجه موقعیتم شدم

تمام عصبانیتم برگشت و با چشم هایي كه هنوز خوب نمیدید خیره شدم به نیما  -چرا اومدیم اینجا ؟

 -چون ببرمت خونه دیگه فردا جوابمو نمیدي صورتو چشم هامو مالیدم

انقدر محكم كه حس كردم چشم هام تیر كشید

خدایا چرا نمیفهمه … چرا نمیفهمه ظرفیت منو پر كرده… 

دیگه نمیكشم

بازومو گرفت كه موبایلش زنگ خورد صفحه رو نگاه كرد

منم به شماره نگاه كردم كه به اسم خونه سیو شده بود جواب دادو گفت  -جانم مامان

صداي مامانش كامل شنیده میشد  -كجایي ؟ خیلي ترافیكه ؟

 -نه خیلي … چطور ؟ مادرش مكث كرد و گفت

 -عمه منتظره تا تو بیاي بعد بره نیما با عصبانیت گفت

 -بهش بگو بره … من شب نمي آم… 

با گفتن این حرفش یكم دلم خنك شد تازه منتظره نیماست … چقدر چندش آخه… 

مادرش پرسید  -كجایي مگه ؟

نیما به من نگاه كرد و من با اخم نگاهمو ازش گرفتم

 -با بنفشه خونه یكي از دوستامم … یكم حال و هواي بنفشه رو عوض كنم … شب نمیام

منتظرم نباشین… 

منتظر جواب مامانش نموند و قطع كرد

واقعا دلم یكم خنك شده بود اما دستمو از دستش جدا كردمو گفتم

 -نیما خواهش میكنم … منو ببر خونه… 

هر دو بازومو گرفتو با همون عصبانیت گفت

 -امشب تو پیش من میموني … بحث نداریم … صبح راجب همه چي صحبت میكنیم

دست راستمو كشیدو برد سمت آسانسور از زور بدم میاد از اجبار

از استفاده قدرت مردونه براي رسیدن به هدفشون متنفرم متنفرم

متنفر

منو یاد كاوه میندازه

وقتي با زور ساكتم میكرد و به اندامم دست میكشید براي همین عصبي دستمو از دستش بیرون كشیدم و ایستادم هر دو خواستیم حرف بزنیم كه در آسانسور باز شد

خان و آقایي كه پیاده شدن با دیدن نیما گرم سلام كردن و نیما هم مشغول احوال پرسي شد

سعي كردم مودبانه لبخن بزنم و سلام كنم

نیما منو معرفي كرد و اونام ایستادن تا ما خئاحافظي كنیم و سوار آسانسور شیم نیما تو همه چي شانس داشت

با فاصله تو سكوت تو آسانسور ایستادیم نیما برگشت سمتم كه سریع گفتم  -تا صبح بهم دست نمیزني… 

دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد كه گفتم

 -حرفم نمیزني… 

در آسانسور باز شد و جلوتر از نیما رفتم بیرون

مي دونم اینجا خودمو آتیش هم بزنم نیما نمیذاره امشب برم خونه جلو در ایستادمو با حرص فكرمو بلند زمزمه كردم  -فقط زورش به من میرسه… 

درو باز كردو رفتیم تو

فكر نمیكردم حرفمو شنیده باشه اما جواب داد

 -اتفاقا زورم به تو نمیرسه … وگرنه الان رو تخت اتاقم بودي و…

مماس تنم ایستادو كنار گوشم زمزمه كرد

 -حسابي آرومت میكردم

از كنارش رد شدمو بدون توجه به ردي كه داغي نفسش رو گردنم گذاشت و سرمایي كه تو دستام

هر لحظه بیشتر میشد رفتم سمت اتاقخواب مهمان درو بستمو پشت در نشستم رو زمین دست سردمو گذاشتم رو گردنم تضاد سرما و گرما تنمو لرزوند داشت بازم نامردي میكرد

حالا كه میدونه من بهش وابسته شدم … داره ازاین نقطه ضعفم سو استفاده میكنه چند دقیقه گذشت كه دوباره پاهام جون گرفت بلند شدمو مانتو و شالمو آویزون كردم لباسم خیلي هم سخت نبود برا خوابدن حداقل دامن بود و شلوارجین نبود

از قفل كردن در اتاق میترسیدم براي همین بدون قفل كردن در رو تخت دراز كشیدمو سعي كردم بخوابم

اما انقدر تو سرم فكر و خیال و اتفاق و صحنه هاي بد بود كه خوابم نمیبرد خیلي طول كشید تا خوابم برد

با حركت دست نیما تو موهام بیدار شدم پائین تخت نشسته بود و با موهام بازي میكرد خمار چشم هامو باز كردمو گفتم  -اینجا چكار میكني ؟

 -خوابم نمیبره

 -برا همین اومدي منم بي خواب كني خندید و گت

 -اومدم آروم شم بلكه خوابم برد خودمو رو تخت عقب كشیدمو گفتم

 -تورو كه نمیتونم بیرون كنم … بیا دراز بكش بذار منم بخوابم

نیشش تا بناگوش باز شدو اومد رو تخت با دیدن اینكه فقط لباس زیر تنشه از پیشنهادم پشیمون شدم

اما كار از كار گذشته بود تخت یه نفره بود و سخت جا شدیم

نیما منو به سمت بغلش كشیدو نصف جاي منم گرفت تا رو تخت كامل جا شد تو بغلش جا به جا شدم حالت راحت بگیرم سرمو رو بازوش بود و یه پام رو پاش فقط میخواستم ادامه خوابمو برم نیما آروم گفت

 -كاش همیشه مثل الان كه خوابي خوش اخلاق بودي

 -با مشت اما نه محكم زدم رو سینه اش

 -بیدارم … بخواب تا بد اخلاق نشدم مشتمو تو دستش گرفتو دیگه چیزي نگفت با حركت دایره وار دست نیما رو كمرم بیدار شدم

میخواستم نق بزنم كه بگیر بخواب اما با دیدن اتاق رشن فهمیدم صبح شده لعنتي تو بغلش طوري میخوابیدم كه نمیفهمیدم كي صبح شد حیف كه با اخلاقش هر بار گند میزد به همه چي كش و قوسي به خودم دادم و بلندش شدم جام نمیشد بشینم و نصف پام رو پاي نیما بود نگاهم كردو گفت  -جات راحته ؟

 -نه … همه جا رو تو گرفتي

دستمو گرفتو اینبار كامل كشید منو روي خودش

 -بیا همه جاي من مال تو

ازو روش چرخیدم كه برم كنار تخت

اما نیما لب به لب تخت بودو جایي براي موندن من نذاشته بود براي همین صاف رو زمین فرود اومدم نیما بلند خندیدو گفت  -كجا رفتي باز ؟

 -باز منو انداختي رو زمین نشست رو تختو گفت

 -من … من كه گفتم بیا بغلم … ببین عواقب از بغل من رفتن اینه ها نشست رو تختو كمك كرد بشینم رو تخت

با كنار دادن رو تختي از رو تنش چشم هام گرد شد نیما خندید و بدون خجالت گفت

 -چیه ؟ داره بهت سلام صبح بخیر میگه سعي كردم نخندم

بالشتو برداشتمو گذاشتم بین پاش و گفتم  -بي ادب… 

سریع رفتم سمت در اتاق كه بالشتو پرت كرد سمتم و گفت  -اون كه جواب سلام نمیده بي ادبه با خنده رفتم تو سرویس خدایاي چي آفردي آدم انقدر پر رو ؟

با دیدن خودم تو آینه اتفاقات دیروز و دیشب مثل فیلم از جلو چشمم گذشت و خنده از رو صورتم پاك شد

نفسم رو با آه بیرون دادم كارامو كردم اگه فقط منو نیما بودیم همه چي خوب بود

اما حیف كه ما كنار بقیه زندگي میكنیم و نمیشه بي خیال بقیه بود

اومدم بیرون و نیما رو دیدم كه با همون لباس زیر در حال درست كردن صبحانه بود نشستم سر میز

خنده دار بود من پیراهن نیمه مجلسي و اون لباس زیر نگاهي بهم انداختو گفت

 -بد نگذره بهت جاي درست كردن صبحانه نشستي سر میز

 -به تو بد نگذره لخت لخت میگردي

 -حسودي نكن تو هم اینجوري بگرد

چشم چرخوندم براش و شقیقه هامو با دست فشار دادم باید با هم جدي حرف میزدیم اما اصلا دوست نداشتم شروع كنم سرمو گذاشتم رو میز كه نیما گفت

 -خوبي؟

 -الان خوبم اما دو دقیقه دیگه نه

 -چرا ؟

 -بیا بشین نیما صحبت كنیم

 -وایسا صبحانه بخوریم بعد سرمو بلند كردمو نفس عمیق كشیدم  -من میل ندارم نیما … بیا بشین

بدون توجه به من پاكت شیر رو گذشات رو میز با دوتا لیوان خامه و عصل بیرون آورد و نون گرم كرد چایي ریخت و گفت

 -تا نخوري حرف نمیزنیم

به زور چنتا لقمه خوردم تا راضي شه اما خودش حسابي خورد كلافه گفتم

-نیما … چقدر میخوري

اینبتر نیما بود كه نفسشو با فشار بیرون داد لیوانشو پایئین گذاشتو گفت

 -بفرما … بگو…

تا اینو گفت انگار مغزم خالي شد اصلا نمیدونستم باید چي بگم اصرار میكردم حرف بزنیم كه چي بگم نیما سوالي سر تكون دادكه گفتم  -چرا عمه ات از من متنفره ؟

 -متنفر ؟ چرا این فكرو میكني پوزخند زدمو گفتم

 -چرا این فكرو میكنم؟ با رفتار دیشبش به چیز دیگه میتونم فكر كنم ؟ سكوت شد . مطمئنم یه قضیه بود… 

نیما بلاخره گفت

 -حدس میزنم عمه انتظار داشت من نیاز رو بگیرم… 

حس كردم یه چیزي كوبیدن به صورتم عصبي خندیدمو گفتم

 -دوست دختر سابق و همكار كم بود حالا فامیل هم اضافه شد

 -بنفشه… 

نذاشتم ادامه بده و گفتم

 -نیما … تا كي ؟ تا كي میخواي یكي رو روكني كه یه گذشته با هم داشتین ؟ نیما كلافه تكیه داد به صندلیشو گفت

 -بنفشه خواهش میكنم باز تو جو فیلما نرو … این حرفا چیه میزني … من هیچ ربطي به دختر عمه ام نداشم

چشن هامو محكم فشار دادم و سعي كردم سرر دردي كه پشت پلكام داشت شروع میشدو آرم كنم

همین الانم میدونم بحث با نیما بي فایده است نه زیر بار میره نه راضي میشه آخرم منو محكوم میكنه آهي كشیدمو نگاهش كردم

 -نیما … بیا براي یكبار كه شده منو درك كن … من یه دختر عادي هستم چشم هاش پر از سوال شد و نگاهم كرد ادامه دادم

 -یه دختر عادي نیما … مثل تو خیلي خاص و تو مركز توجه نبودم هیچقت كه بتونم درك كنم

این حرفاتو … نیما من اصلا نمیفهمم میگي اون منو خواست من نخواستم یعني چي… 

میدونم بخاطر وضعیت مالي و اجتماعي نیما خیلي مورد توجه هست اما واقعا برام قابل درك نیست یعني یكي بي توجه باشه بقیه جذب شن ؟ یا انتظار ازدواج با دخترشون رو داشته باشن ؟ چنین چیزي مگه ممكنه! 

تا توجهي از طرف نیما نباشه مگه میشه اونا انقدر جلو برن نیما سر تكون داد و گفت

 -چرا منو هر بار توبیخ میكني بخاطر چیزي كه دست من نیست … كم سخت نیست شرایط من با تمسخر گفتم

 -شرایطت سخته ؟ از بس خواستني هستي كه همه افتادن دنبالت منظورته ؟ از حرفم چشم هاش ناراحت شدو گفت

-وقتي نود درصد آدماي دور و برت بخاطر پولت باشن نه خودت میفهمي من چي میگم … وقتي

یه محبت كه بهت میشه نفهمي واقعیه یا الكي حال منو میفهمي . تمام دخترایي كه تو میگي

براي پول من دنبال منن نه چیز دیگه … همشون … ترانه … نیاز… حتي سارا …

میدوني چرا اینو میگم ؟

شوكه بودم از حرفاش فقط سر تكون دادم نه ، كه گفت

 -چون حس و علاقه من براشون مهم نیست… 

ساكت شدو سر تكون داد

 -حس من براي هیچكس مهم نیست بنفشه … حتي تو… 

بلند شدو رفت سمت اتاق خوابا من موندم دوباره با یه حس بد

نیما باز با حرفاش همه چیو چرخونده بود الان من ناراحت بودم من میخواستم سرش نق بزنم

اما حرفایي كه زد همه چیو زیرو رو كرد من برام حسش مهم بود بود كه موندم باهاش

لعنتي … چرا باهام این كارو مي كنه… 

بهنام همیشه میگفت ، نیما تو جلسه ها طوري صحبت میكنه مه هیچ كس نتونه رو حرفش

حرف بزنه… 

الان تازه میفهمیدم منظورش چه حرفاش تو سرم تكرار میشد حس من براي هیچكس مهم نیست بنفشه … حتي تو…

تمام دخترایي كه تو میگي براي پول من دنبال منن نه چیز دیگه حس من براي هیچكس مهم نیست بنفشه … حتي تو… 

كلافه بلند شدمو رفتم سمت پنجره قدي پذیرایي تهران مه گرفته این یه بحث نابرابر بود

من هنوز بخاطر رفتار عمه اش ناراحتم اما نیما با حرفاش حس عذاب وجدان بهم داد كاش همه اینا خواب بودو میشد بیدار شم بیدارشم و همون بنفشه بي خیال قبل بشم اشكام راه افتاد حتي نمیدونستم چرا نیما ناراحت بود از من اما من نمیتونستم برم سمتش چون خودمم ازش ناراحت بودم این نتونستن هم اذیتم میكرد

پیشونیمو به شیشه سرد پنجره تكیه دادم كه صداشو از پشت سرم شنیدم  -بنفشه برنگشتم و گفتم

 -احساست برام مهمه نیما … اما ظرفیت سر و كله زدن با دختراي دورت رو ندارم… 

 -اگه احساسم برات مهم باشه بخاطرم جلو اونا كم نمیاري برگشتم سمتش و گفتم

 -چي میگي نیما … تو باید با اونا برخورد كني نه من خنده تلخي كرد و سر تكون داد

-بنفشه … بنفشه … به نظرت من دارم چكار میكنم ؟ تو رفتار منو با سارا و ترانه دیدي … دیگه

سرد تر از رفتار من… 

خواستم اعتراض كنم بخار قضیه موبایل كه دستشو بالا آوردو گفت

 -آره تو قضیه اسكرین شات مقصر من بودم و قبول دارم … اما اونم باید بهم حق بدي … تو از

بس منو پس زدي كه این شك تو دلم بود … كه الان واقعي نیستي سرمو پائین انداختمو با افسوس سر تكون دادم نشستم رو كاناپه و سرمو بین دستم گرفتم

 -نیما … بس كن انقدر ته همه حرفات تقصیرو ننداز رو من … دیشب … حرف هاي عمه ات… 

اینكه مودبانه نشستم و چیزي نگفتم چي ؟ من اونجا بخاطرت كم نیاوردم اما تو اندر سكوت

كردي تا من كم بیارم . تا ظرفیتم پر شه … اینجام من مقصرم ؟ رو كاناپه رو به روم نشستو تكیه داد تو سكوت خیره شد بهم

 -من خیلي وقته باهاش جنگیدم بنفشه … از همون روزي كه به بابام گفت بهتره یه فكري براي

منو نیاز كنن… 

چشمامو بستمو سرمو محكم تكیه دادم به كاناپه و كلافه گفتم

 -اوه خدایا … خدایا … خدایا … همینو كم داشتیم … یعني مستقیم گفته … واي نیما

 …

نگاهش كردمو گفتمو

 -اینجوري كه تا آخر عمر باید تیكه بارون شم … به این فكر كردي ؟

 -میخواي برم با نیاز ازدواج كنم كه تیكه بارون نشي ؟ خیلي جدي و بدون هیچ حسي تو صورتش این حرفو زد كلافه نفسمو بیرون دادم با حرص گفتم

 -نه … اما میتوني جایي كه اون هست منو نبري… 

 -نمیدونستم میخواد این فیلمو در بیاره

 -حالا كه میدوني

باز سرمو تكیه دادمو چشم هام بستم نیما آروم گفت

 -آره … از این به بعد میدونم… 

 -خوبه … خوبه … هرچند من امید ندارم روي آرامشو ببینیم… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن