فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۳

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

اصلا متوجه صحبت هاي نیما نبودم و تو افكار خودم غرق بودم یهو با نگاهش به خودم اومدم

همینجور كه صحبت میكرد متفكر به من نگاه میكرد به بهنام گفت

 -باشه پس شب میبینیمتون… 

قطع كرد و رو به من گفت  -شام دعوتمون كردن

 -كي ؟

 -داداشت … تولد زن داداشته امروز … شام ما و یه سري دیگهاز دوستامون رو دعوت كرده… 

 -اوه …اصلا یادم رفت تبریك بگم

نیما چیزي نگفت و تو سكوت فقط نگاهم كرد  -چیزي شده نیما ؟ سر تكون داد و آروم گفت نه

 -پس چرا این شكلي هستي ؟

 -چه شكلي ؟

 -انگار ذهنت درگیره

 -دارم فكر میكنم

 -به چي ؟

 -به اینكه بهت بگم یا نگم یهوشل شدم و دراز كشیدم رو تخت  -نگو اون دختره به بهنام هم زنگ زده

نمیخواستم اصلا دیگه بحث كسي غیر از خودمون باشه باز بریم تو حاشیه و بحثمون شه

تمام مسائل گذشته براي من سرباز رها شده بود

مثل یه زخمي كه میخواي بهش توجه نكني و فكر كني نیست

انگار حرف زدن راجب هرچیزي كه به اون مسائل ربط داشت نمكي بود كه رو زخم من ریخته میشد

میشد حس كرد نیما هم دوست نداره این بحث هارو باز كنه اومد كنارم رو تخت نشست و مثل من دراز كشید  -به بهنام زنگ زد اما تا همینجا تموم نمیشه

 -بهنام دعوتش كرده ؟

 -بهش تعارف كرده اما فكر نكنم بیاد

 -اگه از شانس منه كه میاد نیما مكث كردو گفت

 -اینكه نمیخواي ببینیش نشون میده هنوز رو همون حرفتي و به من شك داري

 -خواهش میكنم نیما وارد این حرفا نشیم

 -دلم میخواد برات حل شه … نمیخوام مثل آتیش زیر خاكستر بمونه و دوباره یه روز شعه ور

شه

نشستم رو تخت و بهش نگاه كردم

 -باشه … حلش میكنیم … اما الان نه … امروز نه …ظرفیتم براي امروز تكمیله دقیق نگاهم كرد

 -ظرفیت بحثت امروز تكمیله ؟ سر تكون دادم

بازومو گرفتو منو كشید تو بغلش  -پس بیا رو ظرفیت بغلت كار كنیم از بین دستاش فرار كردم و گفتم

 -اونم آخراي ظرفیتشه . بزاریم برا روز مبادا بلند شد و با شیطنت گفت  -شب مبادا منظورته

به جوابش توجه نكردمو از اتاق رفتم بیرون بلند گفتم

 -ساعت چنده مهموني ؟ من برم خونه حاضر شم پشت سرم اومد و گفت

 -الان تازه ساعت ۴ شده … مهموني ۸ شبه تازه تو رستوران… 

 -واي ۴ شد ؟ باید دوش بگیرم مشكوك نگاهم كرد

 -دوش برا چي ؟ مگه چكار كردي ؟ با این حرفش به سمتم اومد و دقیق نگاهم كرد با جیغ گفتم  -نیما… 

 -چیه خب برام سوال پیش اومد چرا دوش بگیري ؟ نكنه… 

اینبار بلند تر اسمشو گفتمو مانتومو برداشتم

-بریم خونه تا نزدمت … منحرف… 

 -منحرف ؟ من میخواستم بگم نكنه از خجالت عرق كردي … اما انگار منظور تو چیز دیگه است

دیگه حسابي ازخجالت داغ كرده بودم

برگشتم سمتش كه بزنمش اما دیدم مماس منه منو كشید تو بغلش

با مشت دوتا زدم رو سینه اش كه گونه ام رو بوسیدو گفت  -زوده بري… هنوز ازت سیر نشدم هنوز ازت سیر نشدم كاش هیچوقت سیر نشي… 

كاش واقعي باشي… 

كاش همه اینا واقعي باشه…

انگار دوباره همه اتفاقات بد گذشته ام اومد جلو چشمم نیما متوجه حالم شد و گفت

 -خوبي بنفشه ؟ كجا رفتي باز ؟

به خودم اومدم و ناخداگاه گونه اش رو بوسیدم از بغلش جدا شدم كه دیدم مبهوت ایستاده برگشتم سمتش

 -چیه ؟

ابروهاشو بالا انداخت . دوباره سر تكون دادم  -چي شده نیما ؟

لبخند مغرورانه اي زد و گفت

 -چسبید

ابروهامو بالا دادمو سر تكون دادم

 -چي نیما

اومد سمتمو لپشو گرفت به طرفم

-بازم میخوام

تازه متوجه شدم منظورش بوس بود  -دیگه نداریم … تموم شد… 

 -داري من میدونم

 -نداریم ، فقط یكي بود كه اونم مال یه آقاي دكتري بود ، دادیم رفت تا خواست منو بگیره ازش فاصله گرفتم

 -برو حاضر شو دیگه نیما ، من نرسم آماده شم نمیام ها… 

 -باشه … باشه … اما منم بلاخره امشب یه بوس دیگه میگیرم. 

از خونه نیما تا خونه خودمون با تلاش نیما براي گذاشتن دستش روي پا من گذشت دیگه رسیده بودیم به كوچه ما كه موفق شد اما قبل شیطنت بیشترش رسیدیم و سریع پیاده شدم قبل از اینكه در ماشینو ببندم گفت  -هفت نیم میام دنبالت

 -هشت

 -هشت قراره اونجا باشیم

 -زود برسیمم خوب نیست

 -هفت و نیم آماده باش جوحه … من به قرار هام دیر نمیرسم

 -باشه رئیس جان

درو بستم كه پیاده شد و صدام كرد  -بنفشه

 -خسته برگشتم سمتش

 -باز چي شده ؟

 -من رئیس بازي در نمیارم

 -میاري … تو خونته … دست خودت نیست

 -ابروهاشو بالا انداخت و به علامت نمیدونم سر تكون داد

 -شاید

-اجازه میفرمائید برم ؟ رئیس ؟

اخم كرد

اما خندیدمو براش دست تكون دادم نیما این تو ذاتشه

اینكه دستور بده و همه بگن چشم

جدا از اینكه تك بچه بوده و تو خونه همیشه حرف خودش بوده محل كارش هم رئیسه و كسي جز خودش دستور نمیده شاید متوجه نشه

اما براي اطرافیان قشنگ قابل لمسه كه باید حرف حرف خودش بشه. 

همه چي مثل یه رقابته كه باید نیما برنده شد و حرفاش به كرسي بشینه تو خونه مجبور شدم كلي سوال جواب مامانو تحمل كنم كه كجا بودي كجا میخواي بري

چي میخواي بپوشي و هزارتا سوال دیگه اول از همه دوش گرفتم یاد حرفاي نیما افتادم

خیلي نامرد بود و بیشتر از این حرصم گرفته بود كه حق هم با نیما بود زود همه اتفاق هاي خونه نیما رو از ذهنم خالي كردم نمیخواستم هیچ حس دوگانه اي باز بیاد سراغم خواستم نیم ساعت بخوابم

اما تا جشم هامو میبستم كاوه و خونه عموم میومد تو پس ذهنم لعنتي … تا عمر دارم نمیبخشمش… 

هربار كه یادش تو ذهنم زنده میشد تمام بدنم میلرزید تنم گزگز میكرد

انگار همه اعصاب بدنم فلج میشد

شاید اگه اون دستمالي هاي كاوه تو بچگیم نبود من الان انقدر درگیر حس هاي متضاد نبودم

نشستم رو تخت

ازتو اتاقم مامان رو میدیدم كه داشت تلویزیون میدید شاید اگه خلوت كردن هاي دوتایي مامان و بابا نبود… 

من مجبور نبودم برم خونه عمو… 

تا دستمالي كاوه بشم… 

بغض گلومو گرفت

شاید اگه مامانم نمیمرد… من انقدر بي كس نبودم…. 

از رو تخت بلند شدمو سعي كردم فكرمو از این افكار خالي كنم چه فایده داره برگردم به گذشته زندگي من تا بوده همین بوده خیلي ها شرایط بدتري از من دارن پس بهتره به مثبت ها فكر كنم

امروز براي اولین بار فهمیدم ترجیح میدم نیما با تموم اذیت هاش تو زندگي من بمونه

چون انگار تنها كسي كه من براش مهمم اونه

بابا و مامان … یا بهتر بگم بابا و خانمش …. تو تمام این ۲۲ سال به من به عنوان یه بار و

مسئولیت نگاه كردن

نه یه بچه واقعي با كلي نیاز و احساس

نیاز هاي من از نظر اونا لباس و غذاي مرتب بود بعد هم درس در حد آبرومندانه

حتي براشون مثل بقیه پدر مادر ها مهم نبود بیست بگیرم یا شاگرد اول شم تنها دفعه اي كه شاگرد اول شدم و معلمم از بابا اینا هدیه ببرن مدرسه بابا گفت  -تا حالا از این مسخره بازیا نداشتین

و بعد با اوج توجهشون ازم پرسید چي لازم دارم كه ببرن مدرسه… 

حتي لذت هدیه گرفتن بدن دونستن محتواي هدیه رو ازم گرفت

اشكي كه خیلي احمقانه رو صورتم ریخته بود رو پاك كردم چرا این خاطرات چرت از ذهنم پاك نمیشن

چرا لعنتي ها همیشه مرور میشن و بدبختیمو میزنن تو سرم تو خانواده باشي در حالي كه تنهایي یهو با صداي مامان به خودم اومد

 -چرا گریه میكني ؟

 -نه … خوبم … خواب بد دیدم

 -كمك مي خواي حاضر شي ؟

 -مرسي … كاري نمیخوام بكنم

 -باشه … ما هم داریم میریم شام بیرون … اگه كار داشتي زنگ بزن بغضمو قورت دادم و با لبخند مصنوعي گفتم  -باشه… 

دیگه به هیچ خاطره مزخرفي اجازه ندادم برگرده سریع شروع كردم به حاضر شدن

نیما … نیما تنها كیه كه حضو منو میخواد بین اینهمه آدم كه نبود من براشون راحت تره… 

نیما بودنمو میخواد… 

شاید با خودخواهي … شاید با رئیس بازیش… 

اما منو میخواد… 

نفسمو با آه بیرون دادم

احساسات تو وجودم مثل همیشه برام غیر قابل درك و تفسیر بود تو همین افكار غرق بودم كه موبایلم زنگ خورد اصلا متوجه ساعت نبودم كي ۷ و نیم شد نیما طبق معمول سر تایم جلوي در بود سریع باقي كار هامو انجام دادم و رفتم پائین ازش نپرسیده بودم چه تیپي زده

 

با دیدنش كه كت وشلوار پوشیده خیالم راحت شد چون منم تیپ رسمي زده بودم

سوار شدم و كه فوري دستشو گذاشت رو پام و گفت

 -سلام … چه ژیگول كردي دستشو از رو پام برداشتم و گفتم

 -خودت كه ژیگول تري … ضمنا دستتو بذار رو دنده خندیدو دستشو دوباره برگردوند

 -شما سعي كن بهش عادت كني چون جاش همینجاست پامو فشار داد و گفت

 -ضمنا این ماشین اتوماته … این دنده هم تفننیه با خندا به چشم هاي متعجبم گفت

 -كمربندتو ببند خانمم با سوتي كه داده بودم تو سكوت كمرربندمو بستم یكم كه رفتیم نیما گفت  -نخوابیدي ؟

 -چطور ؟

 -چشمات خسته است

 -خوابم نبرد

 -گریه كه نكردي

به بیرون از پنجره نگاه كردم و گفتم

 -براي چي گریه كنم ؟

چیزي نگفت و هر دو سكوت كردیم بلاخره خودش گفت

 -وقتي ناراحتي صورتت داد میزنه ، حتي میخندي هم نمیتوني پنهونش كني برگشتم سمتشو حق به جانب گفتم  -از كي تا حالا چهره شناس شدي

دستش كه رو پام بود فعال شدو گفت

 -شاید همه رو بتوني گول بزني … اما منو نه بنفشه … منو نمیتوني مثل آدمي كه لو میره سریع نگاهمو دزدیدم و به بیرون خیره شدم شونه ام رو بالا انداختمو گفتم

 -باشه كاراگاه… 

خندیدو داخل پامو فشار داد  -باشه هي برام اسم بذار

 -خندیدمو چیزي نگفتم

دوباره خودش بعد یه مكث طولاني گفت

 -امیدوارم یه روز منو محرم خودت بدوني و بهم بگي هر چي تو دلته برنگشتم سمتش چون با همین حرفش بغض كردم این حرفش واقعیتو مثل پتك میزد تو سرم واقعیتي كه من همیشه سعي كدم انكارش كنم باهاش رو به رو نشم و با بیخیالي خوش باشم

اما از وقتي نیما اومده تو زندگیم انگار دیگه نمیشه خودمو گول بزنم

نه … از قبل اومدن نیما … از روزي كه سیاوش باهام اون كارو كرد … از اون روز تو پاركینگ خونه

سیاوش اینا… انگار اون روز بود كه دنیاي واقعي مثل پتك تو سرم كوبیده شد و وقتي كسیو

نداشتم باهاش درد و دل كنم تنهایي واقعیمو فهمیدم… 

تو سكوت هر دو تو افكار خودمون غرق بودیم كه رسدیم نیما پارك كرد و به من نگاه كرد  -بریم ؟ با سر تائید كردم

هر دو پیاده شدیم و دستشو به سمتم گرفت سختم بود جلو بهنام و خانمش دست نیمارو بگیرم حس كردم زشته دستشو پس بزنم

براي همین دست نیمارو گرفتم و وارد رستوران شدیم نیما به یه كنج اشاره كرد و گفت

 -اونجان

هم زمان بهنام بلند شد و دست تكون داد یهو گفتم

 -واي نیما … كادو نگرفتم چشمكي زد و گفت  -تو جیبمه عزیزم… 

خیلي شرمنده شدم كه اصلا یادم به كادو نبود چرا مامان چیزي نگفت… 

با شرمندگي سر تكون دادمو با هم رفتیم به اون سمت جز داداشم و زن داداشم چند نفر دیگه هم بودن كه نمیشناختم بهشون ملحق شدیم. 

تولدوتبریك گفتیم و نیما كادومون رو داد.

بهنام همه رو معرفي كرد و من كنار الناز نشستم خبري از ترانه نبود و امیدوار بودم كات نیاد الناز كنار گوشم گفت  -میبینم صمیمي شدین

 -چطور ؟

با چشم هاش به پام اشاره كرد كه باز دست نیما رو پام بود دیگه از بس این كارو كرده بود اصلا حواسم به این حركتش نبود برگشتم سمت الناز و گفتم

 -نیما صمیمي شده … نمیتونم هم جمعش كنم آروم خندید و گفت

اگه واقعا دوست صمیمي بهنام باشه مواظب باش قبل عقد كار دستت نده اینو گفتو چشمك معني داري زد خندیدم و زدم به بازوش

 -اوه … خواهر شوهر بازي در بیارم ؟ با خنده ما نیما برگشت سمتم  -به من كه نمیخندین ؟ الناز گفت

 -كي جرئت داره به تو بخنده نیما

همه مشغول صحبت بودیم كه با بلند شدن بهنام و الناز توجه ام به در جلب شد خانم تشریف آورده بود اما نه تنها … یا یه دختر دیگه منم مثل بقیه بلند شدم

بهنام با دیدن همراه ترانه گفت  -ئه مریم … كي اومدي ایران ترانه و مریم به سمت ما اومدن مریم با لبخند و بلند گفت

 -اومدم سوپرایزتون كنم اما شما منو سوپرایز كردین اول با بهنام و بعد با منو الناز دست دادو تبریك گفت وقتي با نیما دست داد با خنده گفت

 -بهنامو حدس میزدم اما تورو باورم نمیشه … عقد كردین ؟

 -قرار بود این روزا باشه اما مادر بزرگم فوت كرد

 -ئه تسلیت میگم … روحش شاد

 -مرسي … تو چه خبرا ؟

تو بحث كرم نیما و مریم ترانه با همه دست داد و خیلي خشك با من هم دست داد اما مثل كسي كه قهر باشه نه به نیما نگاه كرد نه دست داد بهنام دوتا از بچه ها رو كه گویا با ترانه آشنا نبودن معرفي كرد تو معرفي ترانه گفت از همكار هاي شركت

مریم رو همه میشناختن و خیلي گرم و صمیمي بود با همه

چون نیما غرق حرف از گذشته و حال با مریم بود آروم از الناز پرسیدم  -مریم همكار نیما اینا بود ؟

 -هم دانشگاهیشون بود . از ۱۸ سالگي با هم دوستن. 

اوه … ۱۸ سالگي … یعني ۱۶ سال بود با هم دوستن متوجه نگاه سنگین ترانه رو خودم شدم

برگشتم سمتش اما نگاهشو ازم گرفتو خودشو درگیر صحبت با مریم و بقیه نشون داد

اما حواسم بهش بود

خیلي دلم میخواست بدونم براي چه كاري امروز زنگ زده بود به نیما اما نمیدونستم چطوري سر در بیارم بهنام پیشنهاد داد شام رو سفارش بدیم

بحث هاي قدیمي داغ شده بود و الناز هم كه مثل من غریبه تو این بحث هاي كاري و قدیمي

بود خسته شده بود آوم تو گوشم گفت

 -مثلا تولد منه ببین ترو خدا … همیشه همینجورین

 -الهي بمیرم برات عروس … حیف شدي با این وصلت با خنده زد رو بازوم و گفت

 -دلقك نباش بنفشه خودتم به وضع من مي افتي خندیدم و رو به بهنام گفتم

 -خب امشب برنامه ویژه ات براي تولد عیالت چیه خان داداش خندید و گفت

 -باز چه خوابي برام دیدین شما دوتا نیما گفت

-برنامه ویژه همین شام بود دیگه

با ابروهاي بالا انداخته برگشتم سمتش و گفتم  -ئه … من تا الان فك میكردم این یه شام كاریه

با این حرفم همه بلند خندیدن و بهنام و بقیه شروع به معذرت خواهي كردن اما نیما دوباره دستشو گذاشت رو پامو گفت

 -پس خانم حوصله اش سر رفته

با اخم دست نیما رو از روي پام بلند كردم و گفتم

 -دو ساعته همش دارین راجب كار حرف میزنین خب

 -زودتر میگفتي عزیزم

 -یعني باید حتما بگم

خندید و خواست چیزي بگه كه ترانه گفت

 -آره حق دارن الناز جون … تولده باید یه بزن و بكوبي باشه من و نیما كه تو بحث خودمون بودیم برگشتیم سمت الناز و بهنام بهنام گفت

 -اتفاقا خودمم میخواستم برنامه اینجوري باشه اما داریم اسباب كشي میكنیم ، خونه بازار شام بود

همه خندیدن و مریم گفت

 -خب میریم خونه نیما … مثل قدیما كه همه خونه نیما بودیم تمام وقت به نیما نگاه كردم كه خندید

 -آره باز خونمو بتركونین و صبح بذارین برین

 -هي یادش بخیر … باورم نمیشه انقدر اون سالها گذشته اینو گفتو با افسوس تكیه داد به صندلیش بله … كویا سالهاي خیلي شیریني داشتن… 

سوژه جدید سوالم از نیما جور شده بود بهنام گفت

-حالا اینجوري نگو .. هنوز جوونیم… 

 

یكي دیگه از دوستاشون گفت

 -خودتو گول نزن بهنام … گذشت دوران شور و حالمون ترانه یهو رو به نیما گفت

 -نیما پایه باش بریم خونت … ببین بچه ها افسرده شدن متعجب نگاهش كردم

تا دو دقیقه پیش اصلا به نیمانگاه نمي كرد. 

حالا اینجور صمیمي نیما شونه بالا انداخت و گفت

 -الان مسبب پیري شما من شدم ؟ پاشین … پاشین ببرمتون خونه یكم بزن و بكوب كنیم شاید جوون شین

مریم دست بلندي زد و گفت

 -ایول نیما… بازم به مرام تو . بهنام كه تكون نمیخوره همه بلند شدن

شوكه این صمیمیت و راحتیشون بودم تو ذهنم خونه نیما رو مرور كردم

فكر نمیكنم چیزي از من كه اونجا مونده باشه كه بهنام ببینه و ضایع شم اما بازم یه حس خوبي نبود كه داشتیم دور هم میرفتیم خونه نیما از رستوران زدیم بیرون مریم گفت

 -ماشین كي جا داره … ما با تپسي اومدیم

منتظر نموندم ببینم كجا سوار میشن چون حسم بهم میگفت سوار ماشین نیما میشن براي همین رفتم سمت ماشین و بدون توجه به بقیه نشستم خوشبختانه سوار ماشین ما نشد و نیما تنها اومد سوار شد و گفت

 -چرا رفتي یهو

-كاري نداشتم بمونم

 -الان فكر میكنن چون دارن میان خونه ما تو ناراحتي

 -خونه ما نه … خونه تو … ضمنا به منم ربطي نداره هر جا بخوان بیان دقیق نگاهم كرد

 -پس واقعا ناراحتي دارن میان اونجا ؟

 -بیخیال نیما … به من چه كجا میان

رومو برگردوندم و سرمو به صندلي تكیه دادم نیما حركت كردو گفت

 -خودمم حوصله نداشتم بنفشه … دیدي كه اول پیچوندم … اما دیگه دوباره گفتن ضایع بود

 -كاش منو برسوني خونه … خوابم میاد دستشو گذاشت رو پام

 -بیا قول میدم همش حواسم به تو باشه و دوتایي خوش بگذرونیم

 –لازم نكرده . تو اجازه بده من برم تو یكي از اتاق خوابا بخوام بسه

 -بخوابي ؟ بي من ؟ عمرا براي اینكه اذیتش كنم گفتم

 -خب تو كه مهمون داري وگرنه من مشكلي نداشتم بیاي از گوشه چشم نگاهم كرد و گفت  -منم مشكل ندارم مهمون دارم محكم زدم رو بازوشو گفتم

 -پر رو

 -تازه زیرم دارم … ندیدي

از حرفش خنده ام گرفت اما میخواستم اخم كنم

 -انقدر به خودت فشار نیار عزیزم . خودم میدونم با نمكم اینبار محكم تز زدمش اما چیزي نگفتم بس كه این بشر حاضر جوابه رسیدیم و رفتیم تو پاركینگ

نیما گفت

 -تا بچه ها نرسیدن ما بریم بالا كه كارت دارم.

دستمو گرفتو كشیدم سمت آسانسور

وارد واحدش كه شدیم مثل اولین بار كه اومدم خونه اش بغلم كرد و بي تحمل لبمو بوسید

خواستم هلش بدم و خودمو ازش جدا كنم اما لب هاش جدا شدو زمزمه كرد

 -دیدي بلاخره یه ماچ گرفتم ، كل شب این لبات داغم كرده بود دختر… 

این حرفو انقدر خمار زد كه خودم رو نوك پا بلند شدم تا به لب هاش برسم آروم لبشو بوسیدم و گفتم

 -میتوني از اول بهم بگي … جاي این حركت هاي یهویي آروم خندید

 -یعني الان كه گفتم خودت مثل دختر خوب یه ماچ میدي ؟ هلش دادمو از بغاش جدا شدم با ناز گفتم  -نوچ

خواستم در برم كه نفهمیدوم چطوري از پشت منو گرفت خمار تر كنار گوشم گفت  -لذت میبري اذیتم مي كني ؟ از داغي نفسش قلقلكم گرفتو خندیدم فهمیدو دوباره نفسشو كنار گوشم بیرون داد

 -نكن نیما غلغلكم میاد

 -تا یهماچ آبدار بهم ندي همینه با دستاشم شروع به قلقلك دادن من كرد

تو خودم جمع شدم اما نیما همینجور همه جاهاي حساسمو قلقلك میداد با التماس گفتم

 -بسه … میدم … میدم… 

صداي سرفه اي هر دوتامونو خشك كرد بهنام بود تو قاب در

متعجب به منو نیما تو بغل هم خیره بود و با بهت گفت  -چي میدي دقیقا ؟

هر دو مرتب ایستادیم و نیما خیلي ریلكس گفت

 -ماچ منو … به زور قلقلك باید ازش بگیرم … هرچند الان تو اومدي دیگه همونم پرید

الناز آروم سرشو آورد داخلو گفت  -منم هستم نیما خندید

 -بیاین تو … احیانا بقیه همهستن ؟

 -بهنام در حالي كه میخندید اومد داخل و به نیما گفت

 -شانس آوردي اونا دنبال جاي پارك بودن … وگرنه تا یه عمر سوژه داشتي دست بچه ها

تا نگاه بهنام افتاد رو من نگاهمو دزدیدم از خجالت خیس عرق شده بودم

رفتم سمت اتاق خواب ها تا به بهونه لباس عوض كردن یكم آروم شم. 

اما نیما پشت سرم اومد

تا وارد اتاق خواب شدم نیما اومد تو و درو بست  -چكار میكني نیما … درو چرا بستي ؟

 -ماچ منو بده تا برم

 -تروخدا درو باز كن برو بیرون بهنام الان چي فكر میكنه با شیطنت و زرنگي گفت

 -فكراي بد بد …. ماچمو بده كه زود برگردم بیرون

رفتم سمتش و براي اینكه زودتر همه چي تموم شه رو نوك پا بلند شدم و گونه اش رو بوسیدم اما تكون نخورد  -دادم دیگه … برو

 -این كه ماچ نبود . این یه بوس كوچولو بود اینبار محكم تر لپشو بوسیدم

 -جان

انگشتشو گذاشت كنار جایي كه بوسیدم و گفت  -یه دونه هم اینجا بده

سریع یه بوس محكم روي جایي كه گفته بود گذاشتم  -اي جان چه مي چسبه انگشتشو برد اونور تر

 -یكي هم اینجا

 -بسه دیگه نیما

 -بدو بده دیر شدا

نامرد داشت از شرایط سو استفاده میكرد اینبار كه بوسیدمش دستشو گذاشت رو لبش  -اینجا دیگه آخریه مشكوك نگاهش كردم

 -برو بیرون

 -آخریه … قول میدم

مشكوك نگاهش كردمو كه كمرمو گرفت و خم شد آروم لبشو رو لبم گذاشت

چشم هامو بستمو اجازه دادم فقط احساسم تصمیم بگیره لب هاش نرم بود آروم لب پائینمو مكید

خوشم اومدهمراهیش كردم

محكم بغلم كرد و بوسمون شدید تر شد هوا كم آورده بودم از لبش جدا شدم و سرمو گذاشتم رو سینه اش تا نفس كشیدنم منظم شه آروم خندید و گفت  -این واقعا جان داشت زدم رو سینه اش

 -حیلي سو استفاده گري نیما

 -خیلي دلت هم بخواد

موهامو بوسیدو از هم جدا شدیم  -من برم تا شك نكردن درو باز كرد كه گفتم

 -دیگه تا دلت بخواد شك كردن

 -یعني بمونم ؟

هلش دادم بیرون اتاقو گفتم

 -نخیر آقا

با شیطنت به من نگاه كرد و چشمك زد

 -كارم كه باهات تموم نشده

بدون توجه به حرفش در اتاقو بستمو ولو شدم رو تخت جلو بهنام آبروم رفته بود همش هم تقصیر نیما بود

شقیقه هامو محكم فشار دادم شاید این حس سنگیني سرم تموم شه در اتاقو زدن و الناز اومد تو

 -از قبل نمیگن آدم لباس مناسب بپوشه … الان من با این تاپ بي سر و ته چطور برم جلو اون

 …خانما ؟

سریع نشستم رو تخت. 

 -چي شده ؟

 -مانتوشو باز كردو به تاپش اشاره كرد خندیدمو بلند شدم

 -منم تیشرت راحتي تنمه

 -خب ندیدي اونا چي پوشیدن كه

 -مگه اومدن ؟

 -آره … انگار از قبل برنامه داشتن . وگرنه كي لباس مجلسي زیر مانتوش میپوشه سر تكون دادم به حرف الناز و مانتومو مثل اون آویزون كردم به تاپش كه پشتش گیپور بود اشاره كردمو گفتم  -خوبه اینم دیگه مجلسیه . از تیشرت من بهتره واقعا هم تاپ الناز مجلسي بود یكم. 

تیشرت سفید و زد من كه آخر لباس خونه بود

موهامو باز كردم دورم ریختمو چتري هامو تو صورتم دادم شاید یكم تغییر كنم اما بدتر سنم از چیزي كه بود هم كمتر شد الناز خندید و گفت

 -جاي دختر نیما شدي اینجوري … موهاتو بالا ببند یكم سنت بیشتر شه خندیدمو گفتم

 -چطوره دوتا گیس دو طرفم كنم مثل بچه مدرسه اي ها بشم زد رو بازوم

 -الانم دست كمي نداري از اونا

تو كیفم دنبال یه كش مناسب گشتم تا موهامو بالاي سرم ببندم كه در اتاقو زدن

 -بله ؟

 -حجاب كنین اومدم تو صداي نیما بود

الناز درو باز كردو با اخم بهش گفت

 -من یه روز این دوستا و همكاراي دختر شما رو میكشم راحت میشم بعد با حرص از كنار نیما رد شد و رفت سمت بقیه نیما متعجب نگاهم كرد

 -چي شد ؟

 -حق داره دیگه … ببین اونا چه تیپي زدن … اونوقت منو… 

اومد سمتمو موهامو داد پشت شونه ام

 -این چه حرف احمقانه ایه میزني بنفشه … تو همین الانم از اونا سر تري چشم چرخوندم و خواستم از كنارش بي حوصله رد شم انگار من با این حرفا گول میخورم بازومو گرفتو گفت

 -جدي میگم

بي توجه بهش دستمو از دستش آزاد كردمو شروع كردم به بستن موهام جلو آینه  -نبند باز بذار

 -شبیه بچه مدرسي اي ها میشم

 -نمیشي … اتفاقا خیلي با نمك میشي شونه بالا انداختم و موهامو بستم

رفتم سمت در كه راهمو بستو موهامو باز كرد

 -موهاتو باز دوست دارم

تو موهام دست كشیدو رو شونه ام ریخت چشمكي زد و كش موهامو گذاشت تو جیبش كنار ایستاد تا برم بیرون با خستگي گفتم  -از دست تو نیما آروم زد پشتمو گفت

-بدو برو تا كار دستم ندادي

هر دو رفتیم سمت بچه هامریم با دیدنمون گفت

 -بلاخره صاحب خونه هم اومد

نیما رفت سمت آشپزخونه منم مثل بچه اي كه دممادرشه پشت سرش رفتم از تو یخچالچنتا نوشیدني بیرون آوردو رو به من گفت  -لیوان ها تو كشو زیر گازه … به تعداد بیار بیرون

تا من لیوان هارو آماده كنم خودشم یكم چیپس و پفك از كابینت بیرون آوردو آجیل ریخت تو ظرف

 -چه مجهزه خونت

 -خونه مجردي وسایل پذیراییش میشه همینا دیگه با هم وسیله ها رو بردیمو گذاشتیم رو میز رو كاناپه هاي نشیمن نشسته بودن همه نیما نشست رو یه مبل تك نفره یا باید كنار ترانه مینشستم یا كنار مریم

چون دسته هاي مبلش خیلي پهن و جا دار بئد من نشستم رو دسته مبل نیما نیما رو به بهنام گفت  -ساقي تو باش امشب… 

اونم خندیدو خم شد تا براي همه مشروب بریزه بهنام رو به الناز گفت  -تو كه نمیخوري الناز با سر گفت نه… 

نیما گفت

 -برا بنفشه هم نریز با اخم زدم رو شونه اش

-من میخورم

بازومو گرفتو كشید تا بي افتم تو بغلش و گفت

 -این سنگینه … اذیت میشي … دفعه دیگه برات شراب قرمز میگیرم… 

از اینكه تو جمع تو بغل نیما نشسته بودم سختم بود اما گویا براي بقیه مهم نبود چون كسي نگاهمون نمیكرد تو بغلش جا به جا شدمو خواستم بلند شم كه كمرمو محكم گرفت تو گوشم گفت  -یكم بمون

متوجه نگاه زیر چشمي ترانه به خودمون شدمو براي حرص دادنش باشه اي به نیما گفتم

دوباره بحث داغ كار و قدیم و خاطرات شد و در كنارش مزه و نوشیدن منو النازم كه با مخلفات سرگرم بودیم و سعي میكردیم از تو بحث هاشون آتو پیدا كنیم از بهنام و نیما

یكم كه گذشت مصطفي بلند شدو رو به نیما گفت  -سیستمتو راه بندازم ؟

 -راحت باش

مریم هم پاشد و بدون حرفي رفت سمت سرویس كلا بچه ها گویا خیلي با خونه نیما راحت بودن

صداي آهنگ بلند شد و مصطفا رو به دوست دخترش گفت

 -پاشو لیلي مجلسو گرم كنیم تا بقیه تكون بخورن اونم از خدا خواسته پرید و شروع به رقصیدن كردن بهنام و الناز هم بلند شدنو پشت سرشون بقیه فقي منو نیما و ترانه مونده بودیم

دستش هنوز دور كمرم قفل بود و این یعني هنوز وقت بلند شدن نیست نیما آروم گفت

-بهت گفتم مامان گفته پنج شنبه بیاي خونه ما

 -به چه مناسبت ؟

 -همینجوري شام دور هم باشیم

 -با مامان اینا بیام ؟

 -اونا كه قدمشون روي چشم اما اینبار فقط خودت… دور همي خودمون همینطور كه مشغول پچ پچ بودیم ترانه بلند شد و رفت با رفتنش نیما كمرمو ول كردو گفت  -انقدر نرمي داشتي كار دستم میدادي

از رو پاش بلند شدم و با دیدن حالش خنده ام گرفت پس برا همین نمیخواست از رو پاش بلند شدم

با بلند شدن من كم كم آروم شد و لباسشو مرتب كردو بلند شد با خنده گفتم

 -تا تو باشي دیگه منو نكشي تو بغلت

 -اتفاقا بازم این كارو میكنم … اما دفعه دیگه تو حواست باشه یهو نذاري بري با هم رفتیم پیش بقیه بچه ها و شروع كردیم به رقصیدن از رقص جدي به شوخي و خنده رسیدیم و اذیت كردن هیچوقت فكر نمیكردم با دوستاي نیما بتونم بخندم تا حالا بهنامو اینجوري ندیده بودم

همیشه به عنوان یه بچه منو داخل هیچ بحث و جمعي حساب نمیكرد براي اولین بار به عنوان یه شخصیت مستقل وارد شده بودم مصطفي رو به بهنام میگه

 “شب عروسیت یادته سامان اینا چطوري میرقصیدن … مست بودن قاطي كرده بودن” 

بعد شروع كرد به در آوردن عداي سامان نیما آروم كنار گوشم گفت

 “شب عروسي بهنام یادته چقدر از دستم فرار مي كردي”  با یار آوري اون شب داغ شدم و سرمو از گوشش دور كردم چند پیك دیگه پسرا خوردن و مریم و ترانه هم هم پاي اونا رفتن.

ساعت حدودا ۲ بود كه بهنام گفت بهتره برن خونه رو به نیما گفت

 -بنفشه رو ما میبریم … تو دیگه زحمت نكش نیما به ترانه ولو شده رو كاناپه اشاره كرد و گفت  -بزار بنفشه بمونه … خودم میبرمش لیلي هم رو یه مبل دیكه خوابیده بود الناز گفت

 -فكر نكنم بتوني امشب اینارو بیرون كني . میخواي ما هم بمونیم نیما خندید و گفت

 -بنفشه بمونه كافیه … البته اكه اجازه میدین بهنام زد رو دوش نیما و با خنده گفت  -جازه اش دیگه دست تو شده داداش. 

چشمكي به من زد و پرسید

 -میاي یا میموني ؟

اگه اول ازم میپرسید میگفتم میام

اما بعد این حرفا و گفتن نیما خیلي ضایع بود میگفتم میام سر تكون دادمو گفتم

 -فرقي نداره الناز با خنده گفت

 -سنگرو خالي نكن … مخصوصا با اون پلنگا خندیدم و دستمو دور بازو نیما حلقه كردم

 -عمرا بذارم نزدیك شن

با این حرفم چهارتایي خندیدیم و اونا رفتن بقیه بچه هام كم كم رفتن

مصطفي خواست لیلي رو بلند كنه كه نیما پیشنهاد داد بمونن

اونم از خداخواسته از نیما شلوارك گرفت و لیلي رو برد یكي از اتاق خواب ها مریم نشست رو كاناپه كنار ترانه و گفت

 -فكر كنم ما هم مجبوریم بمونیم

 -بمونین … اتاق كه هست … هر جا راحتین … فقط من لباس راحتي سایز شما ندارم مریم با خنده گفت

 -همینا راحته … من كه دارم بیهوش میشم به ترانه اشاره كردمو گفتم

 -اینجوري تا صبح كه خشك میشه مریم بلند شدو گفت

 -عادت داره به اینجوري مست كردن و بیهوش شدن … خودش پا میشه میاد رو تخت

نیمام حرفشو تائید كردو كمرمو گرفت

 -مام بریم بخوابیم …ففردا خونه رو باید جمع كنیم

 -بهنام راحت از زیر مهموني در رفت ها

 -آره دیگه انداخت گردن من

ترانه همراهمون اومدو رفت تو اتاق خالي دیگه منو نیمام رفتیم تو اتاق نیما و درو بست رو به نیما گفتم

 -یكي از شلوارك هاتو میدي من

 -ندارم

با اخم نگاهش كردم و حق به جانب گفتم

 -نداري ؟ الان من اون كشو رو باز كنم شلوارك توش نیست؟

 -توچ … ببین خودت رفتم سمت كشو و باز كردمش

دوتا شلوار كرمكن و چنتا تیشرت بود اما خبري از شلوارك نبود

 -دیدي… میخواي شلوار گرمكن بپوش اما تا صبح خفه میشي از گرما

 -یعني برا خودت هم اینجا شلوارك نداري ؟

كمر شلوارشو باز كرد و در حالي كه لبس هاشو در مي آورد گفت

-نوچ …یكي بود دادم مصطفي … باقي كثیف بود بردم خونه مامان بشوره

 -اینجا كه ماشین لباس شویي داري

 -حال ندارم برا چندتا تیكه روشن كنم

كلافه نشستم رو تخت كه نیما لباس هاشو آویزون كرد و اومد سمتم به خودش هم اصلا سخت نمیگرفت فقط لباس زیر تنش بود

اونوقت من باید با شلوار جین مي خوابیدم

 -خوب دید میزني ها

با این حرفش به خودم اومدم كه به كجا خیره شده بودم داغ كردم از شرمندگي رو تخت دراز كشیدموگفتم

 -دید نمیزدم … تو فكر بودم

نیما هم رو تختي رو داد كنار و دراز كشید  -فكر چي ؟

 -اینكه به بابا اینا نگفتم موندم اینجا

 -بهنام لابد گفته … اما كاش سر شب خبر میدادي

 -نمیدونستم میمونم كه

 -بیا حالا زیر ملحفه

 -با اینهمه لباس ملحفه نمیخوام

اینجوري كه من روي رو تختي بودم و نیما زیرش خیالم راحت تر بود اما نیما گفت

 -بیا میخوام بغلت كنم

 -نمي آم … همه چي با یه بغل شروع میشه خندید و چرخید رو به سقف و گفت

 -نیا … مردم از خداشونه بیان بغل من تو ناز میكني منم چرخیدم رو به سقف و گفتم  -برو همون مردمو بغل كن دیگه هیچكدوم چیزي نگفتیم اما خوابم نمیبرد

آروم كمر شلوارمو باز كردم

منتظر بودم نیما بخوابه شلوارمو در بیارم اما نمیدونستم خوابه یا بیدار بیست دقیقه اي گذشته بود حدس زدم خوابیده

نیما چرخید و پشت به من شد آروم بلند شدمو شلوارمو در آوردم ملحفه رو دادم كنار و دراز كشیدم

حس تازگي و خنكي ملحفه جونمو تازه كرد. 

چشمام داشت گرم میشد كه دست داغ نیما نوازش وار رو پام كشیده شد از تماس دستش هول خوردمو پریدم خندیدو پشت تیشرتمو گرفتو كشید سمت خودش  -فكر كردم خوابي

 -نه كمین كرده بودم برات

 -بعله مشخصه

پاهامو قفل كرد و منو تو بغلش محكم گرفت  -تو استخون نداري بنفشه كه انقدر نرمي؟

 -اینجور كه تو فشارم مي دي مگه استخون برا من میمونه سرشو تو موهام فرو كردو نفس عمیق كشید

 -نترس چیزیت نمیشه

دستش رو شكمم دایره وار نوازشم میكرد و آروم بالا تر و پائین تر میرفت آروم گفتم -نیما

 -هوم ؟

 -بخوابیم

 -داریم میخوابیم دیگه عزیزم

 -دستتو تكون نده

 -دوست نداري؟

 -نه استرس مي گیرم سر تكون ندادو چیزي نگفت

واقعا استرس میگرفتم . مخصوصا وقتي پائین تر میرفت نیما آروم شد و كم كم هر دو خوابمون برد

با صداي عوق هاي پشت سر هم یه نفر از خواب پریدیم

نیما سریع از تخت پرید پائین تا بره بیرون كه متوجه وضعیتش شد شلوارشو سریع پوشیدو از اتاق رفت بیرون منم لباس پوشیدمو پشت سرش رفتم

ترانه تو ظرفشویي آشپزخونه داشت بالا میاورد مریم هم با من اومدو رفتیم به سمتشون

نیما سریع پارچ آب و آبلیمو بیرون آوردو تو لیوان ریخت به من اشاره كرد

 “نمكو از تو كشو بده” 

مریم هم رفت سراغ ترانه كه عوق زدن هاش بند اومده بود و داشت نفس میگرفت میدونستم گند زده تو سینك … نكرد بره تو توالت حداقل ترانه آبو باز كردو دست و صورتشو آب زد نیما تركیبي كه درست كرده بودو دستش داد

با صورت مثل گچ ترانه یكم خوردو لیوانو داد دست مریم یه قدم گرفت سمت نیما و گفت

 “مرسي”….

هنوز ي آخرشو نگفته بود كه ولو شد تو بغل نیما ناخداگاه ابروهام از پیشونیم رد شد

نیما سریع ترانه رو گرفت و سعي كرد ثابت نگهش داره مریم هم بازو ترانه رو گرفت اما ترانه انگار چسبیده بود به نیما اونم نیمایي كه كمر به بالا لخت بود

نیما زود بازو ترانه رو گرفتو با كمك مریم بردن سمت اتاقي كه مریم توش بود ترانه شروع كرد به هق هق گریه كردن منم پشت سرشون رفتم گذاشتنش رو تخت كه مریم گفت

 “برین بخوابین بچه ها … خودم هواسم بهش هست” 

اما قبل اینكه ما چیزي بگیم ترانه بازو نیما رو گرفتو با التماس گفت  “نه … بمون پیشم نیما”… 

به چهارچوب در تكیه دادمو دستمو زدم به سینه ام مریم خندیدو دست ترانه رو گرفت

 -آخه تو كه جنبه نداري چرا مشروب میخوري ترانه با هق هق گفت

 -من خوبم … فقط دلم شكسته نیما اومد سمت منو گفت  -اگه كاري داشتین خبرم كن

منتظر من بود تا برم از اتاق بیرون كه با پوزخند بهش گفتم  -نمي موني پیش ترانه جون ؟

 -اون الان مسته چرتو پرت میگه نیما اینو گفتو رفت از اتاق بیرون  -اما چرت و پرتاش جالبه…  اینو گفتمو ترانه و مریمو تنها گذاشتم

اولین قرارمون … درست اولین قرارمون ترانه رو دیدیم همون بار حس كردم زیادي گرم گرفت با نیما حس هام هیچوقت اشتباه نیست نیما رفت تو اتاق خودش اما من رفتم ست نشیمن اول متوجه نشد

بعد فهمید همراهش نرفتم دنبالم اومد  -كجا داري میري ؟

 -رو كاناپه میخوابم یهو دیدم رو زمین نیستم

كمرمو گرفو دستشو انداخت زیر پام

جیغ خفه اي زدمو دستمو انداختم رو شونه اش تا خودمو نگه دارم من برد سمت اتاق

با پاش درو بستو یه دستي درو قل كرد گذاشتم رو تختو گفت

 -اون یه زري زد … تو چرا فوري جبهه مي گیري رفتم سمت دیگه تختو با حرص گفتم

 -من باتو بحث نمیكنم چون باز میخواي سفسطه كني پشت بهش نشستم

صداي در آوردن شلوارشو شنیدمو بعد هم اومد رو تخت  -من هیچوقت سفسطه نكردم پوزخند زدم و گفتم

 -آره … تو راست میگي … همه دخترا با مرض خاصي تورو میخواستن اما تو هیچكدومو

نمیخواستي … جز من ؟ واي من چقدر خوشبختم

باز پشت تیشرتم گرفتو كشید

 -بیا اینجا … خودتو مسخره كن … گناه من چیه خواستنیم با آرنجم محكم زدم به سینه اش و از بغلش جدا شدم  -پر روي سفسطه گر

سمت دیگه تخت دراز كشیدم و گفتم  -به من دست نزن نیما كه جیغ میزنم

 -لوس نشو بنفشه

 -نمیشه عزیزم من لوسم… 

كلافه پوفي كرد و نشست رو تخت  -باشه … بگو چي میخواي بدوني بي تفاوت گفتم

 -چیزي كه لازم بودو دیدم … یه عشق سر باز اون وسطه … دیگه چي بخوام بدونم

بازومو گرفتو منو چرخوند سمت خودش

 -حرف مفت نزن بنفشه … عشق سرباز كدومه … اینا همش كرم ریختن اون ترانه موزیه

مشكوك نگاهش كردم

 -این الان توجیح جدیدته ؟ به طرز عجیبي اینبار آروم بودم. 

مثل دفعات قبل دست و دلم نمیلرزید

نمیدونم به این اتفاقات عادت كرده بودم و پوست كلفت شده بودم یا دیگه برام مهم نبود ؟

شایدم ته دلم حس میكردم واقعا موزي بازي ترانه است هرچي بود مثل دفعات قبل از بغض خبري نبود فقط دوست داشتم روي نیمارو كم كنم نیما گفت

 -نه … من كه هر بار بدون تعارف كل حقیقتو برات گفتم

 -بله … بله … اونم با افتخار … نیما … خداوكیلي … یه لحظه بیا جاي من … واقعا اعتمادي برا

من میمونه ؟ جنس مونثي این دور و بر مونده كه توباهاش گذشته مشترك نداشته باشي ؟

نیما مكث كردو گفت

 -یه جوري میگي انگار من ناصرالدین شاه بودم … تو زندگي هر پسري رابطه هاي قبلي وجود داره

 …همین مریم … دوست دختر قبلي بهنام بود … اونم چه دوستي با چشم هاي گرد گفتم

 -مریم ؟

 -آره …برا همین الناز انقدر كلافه بود

 -پس برا همینه انقدر از تو دفاع میكنه

 -بهنام از من دفاع میكنه ؟

 -بحثو عوض نكن نیما … رابطه بهنام با مریم به تو و ترانه چه ربطي داره

 -من هیچ رابطه اي با ترانه نداشتم … بیشتر از دست دادن هم بهش نزدیك نشده بودم تا

امشب كه ولو شد تو بغلم مشكوك نگاهش كردم كه گفت

 -اولین قرارمون یادته ؟ بهت گفتم من كارو روابط رو قاطي نمیكنم … هیچوقت هم نكردم… 

ترانه همكار ما بود … من با وجود تمام پیشنهاداش اما بهش نزدیك هم نشدم چشم هامو ریز كردمو دقیق تر نگاهش كردم

 -یعني اینا همه فیلمش بود ؟

 -نمیگم فیلمش بود … چون نمیدونم واقعا مسته یا فیلمه … اما خیلي تلاش كرد خودشو

بچسبونه به من … مخصوصا اون دوران بهنام و مریم دوست بودن كلافه چشم هامو مالیدمو گفتم

 -انقدر بهنام و مریم نگو …حالم بد شد شیطون خندید و گفت

 -تازه اگه بدوني چقدر تو همون اتاق مریم هست با هم سریع با دوتا دستم دهن نیمارو پوشوندمو گفتم  -بسه نمیخوام بشنوم

با خنده سرشو عقب كشیدو گفت

 -فقط یه چیز دیگه بگم

بیشتر خم شدم جلو تا به دهنش برسم اما نامرد خودشو عقب كشیدو من افتادم روش بغلم كردو گفت

 -الان آتیش بس؟ به خدا قسم این مورد اصلا به من ربطي نداره خواستم از بغلش جدا شم اما نذاشت با اخم گفتم

 -فعلا آتیش بس … اما حواسم بهت هست … هنوز كامل باورت نكردم نفسشو با آه بیرون داد و گفت  -خدایا … چرا منو نمیبیني… 

محكم زدم تو بغلش و گفتم

 -چقدر تو پر رویي مشتمو گرفت تو دستشو گفت

 -پررو نیستم … اما یه چیزیو بخوام باید بدستش بیارم… 

خم شدو نوك بینیمو بوسید

دیگه چیزي نگفتمو سرمو گذاشتم رو سینه اش و چشمامو بستم

با وجود شلوار جین و قفل كمربند نیما كه ت پهلوم بود ، اما از خستگي خوابم برد با صداي در بیدار شدم

از روي نیما غلت زدم نیما بلند شده و قفل درو باز كرد رفت بیرون و درو بست

انقدر خوابم میومد كه دوباره خوابم برد اما

اینبار با تكون تخت بیدار شم

نیما برگشته بود و باز فقط به لباس زیر بود نور افتاده بود تو اتاق و معلوم بود صبح شده خمار گفتم

 -نمیري سر كار ؟

 -نه زوده … در بیار اون لامصبو یه دو ساعت راحت بخوابي

 -راحتم … كجا رفته بودي ؟

 -مصطفي اینا رفتن… 

 -عشق پنهانت هنوز مونده ؟ منو كشید تو بغلشو با اخم گفت

 -بنفشه

خندیدمو تو بغلش گوله شدم

انقدر خمار خواب بودم كه برام مهم نبود تو چه وضعیتي هستیم. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن