فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۲

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

اصلا انگار هر كسي سمت زندگي من میاد یا از كنار من حتي رد میشه زندگیش جالب میشه

یه جور جالبي كه گند میزنه تو زندگي من خواستم با خودم رو راست باشم

ببینم اگه ازدواج اونا نبود دوست داشتم برگردم پیش سیاوش ؟ نه… 

حس واقعیم نه بود

میتونستم بگم الا خوشحالم سیاوش دستش انقدر واضح رو شده چون دیگه دو دل نیستم

دیگه ته ته احساسم اینجوري نیست كه یه عاشقو از دست دادم

خیالم راحته كه عشق سیاوش همون بود كه بخاطر یه سو تفاهم منو تا مرز لجن پائین كشید

صداي زنگ موبایلم بلند شد

نیما بود نیما…

هي آقا نیما….

تو هم یه دروغگو بودي مثل سیاوش… 

مثل همه مردا برا منفعتت هر كاري میكني برا رسیدن به خواستت… 

انگار پیاده روي بهم جرئت داده بود گوشیو جواب دادم

 -بله ؟

 -سلام

 -سلام

 -كجا داري میري ؟ متوجه سوالش نشدم و گفتم

 -چطور ؟

 -پشت سرتم

برگشتم پشتم اما نیما نبود

 -تو ماشینم …كنار خیابون پارك كردم …جلو بانك ملت با این نشوني هایي كه داد دیدمش

 -اینجا چكار میكني ؟

 -شركتم اینجاست … تو اینجا چكار میكني اصلا حواسم به خیابوني كه بودم توش نبود بیخیال به راهم ادامه دادمو گفتم  -دارم قدم میزنم

 -بیا برسونمت

-میخوام پیاده برم

 -بیا صحبت كنیم بنفشه… 

 -ما كه دیگه حرفي نداریم

 -چرا من یه حرف هایي دارم هنوز

با صداي ترمز كنارم از جام پریدم برگشتم سمت خیابون دیدم نیما ست از پنجره ماشین گفت  -بدو بد جا پارك كردم

همون موقع پلیس سر چهار راه با برگه جریمه اومد سمتمون زد رو كاپوت نیما و گفت

 -حركت كن سر تقاطع دوبل وایمیستن ؟ نیما بلند گفت

 -خانمم سوار شه چشم پلیس هم برگشت سمت من

 -عروس میبري مگه … حقشه جریمه كنم شوهرتو چشم چرخوندم و كلافه رفتم سمت ماشین

این بشر حتي از پلیس سر چهار راه هم برا تحت فشار قرار دادن من استفاده میكنه از دست تو نیما از دست تو

 .

انقدر محكم دستش دورم حلقه شده بود كه دیگه نمیتونستم از كنارش تكون بخورم قلیون و چاي و شیریني آوردن برامون

از اونجایي كه نیما چیزي سفارش نداده بود و خودشون آوردن میشد حدس زد همون همیشگي رو براش آوردن یعني انقدر اینجا میاد… 

اصلا فكر نمیكردم نیما اهل قلیون بواشه اونم در این حد كه پاتق داشته باشه دستش دورم آزاد شد و قلیون رو برداشت

-سیب یخه، میكشي ؟

 -نوچ

 -بهنام كه میگفت میكشي

زیر لب فحشي نثار روح داداشم كردم و گفتم

 -پرتقال نعنا فقط میكشم

 -میخواي سفارش بدم برات ؟

 -نههه… 

خندیدو گفت

 -اینو امتحان كن خیلي سنگین نیست … خوشت میاد شونه بالا انداختم

چرا نیما اینجوري شده بود

چشمكي زد و اشاره كرد به سیني چاي  -زحمت چایي رو میكشي خانمم ؟

چشم چررخوندم براش اما خم شدمو چاي كیسه اي رو برداشتم تا بذارم تو قوري نیما گفت

 -فردا بریم تمدید صیغه ؟

 -بیخیال نیما … من نمیفهمم چرا میخواي دوباره دستشو زد رو پام

 -خانم … قرار نشد عقب گرد كني … یه ماه … این فرصت آخره … نخواستي جدا میشیم

نفسمو با حرص بیرون دادم

 -اي خدا … بگم نه انقدر پیله میكني تا بگم باشه یه ابروشو داد بالا و متفكر نگاهم كرد سوالي نگاهش كردمو گفتم

 -چیه … مگه اینكارو نمیكني ؟

 -من پیله نمیكنم … خودت با میل قبول میكني

-هاااا … آره … تو راست میگي عشقم

دستشو رو پام كشیدو گفت  -عشقم گفتنتو بخورم خانم. 

تا مغز استخونم از این حرفش سرخ شد لب گزیدمو سرمو انداختم پائین

 -اي جان … عاشق این خجالت كشیدن هاتم بنفشه دلم میخواست نیما رو بزنم بعد تا میتونم ازش دور شم چرا اینجوري شده بود قبلا هم از این تیكه ها مینداخت اما نه انقدر رگباري

تكیه دادم به پشتي و خودمو با چایي ریختن سر گرم كردم آروم گفتم

 -این راه جدیدته نه ؟ خندید و چیزي نگفت

 -میخواي از این راه وارد شي ؟ فكر كردي من از اون شخصیتت خوشم نیومده بود میخواي این شخصیتو امتحان كني ؟ اینبار بلند تر خندید و گفت

 -درسته میخوامت بنفشه … تو اینم شكي نیست قلیون چاق شده رو گرفت سمتمو گفت

 -اما بخاطرت شخصیتمو عوض نمیكنم … بكش تا نخوابیده قلیونو ازش گرفتم كه گفت

 -میخوام خود واقعیم باشم … قبلا مراعات میكردم… اما دیگه میخوام خودم باشم

 …

قبلا مراعات میكرد ؟ اون مراعاتش بود ؟

خدا بدادم برسه با نیما بدون مراعات

اما یه چیزي یه چیز كوچولو اون ته ته دلم

خوشحال شده بود و بالا پائین مي پرید اون بنفشه كوچولو و تنها

از برگشتن نیما و از این اصرار به بودن با هم خوشحال بود همون بخش وجودم كه همیشه پس زده میشد… 

همون بنفشه اي كه باور كرده بود دیگه كسي تو این دنیا منو واسه خودم نمیخواد اون… 

اون خوشحال بود نیما ازم دست نكشیده اما مغزم مدام رژه میرفت كه این رابطه اشتباهه كسي كه عاشقه معشوقش رو عذاب نمیده اشكشو در نمیاره

اونو به درد كشیدن نمیندازه خاطره اون شب از ذهنم پاك نمیشد نمیتونستم فراموشش كنم

كاري كه نیما با من كرد برام قابل توجیه نبود شاید براي مردا این قضیه قابل هضم شدن باشه اما مطمئنم هیچ دختر مثل من نمیتونه درك كنه… 

 -بنفشه ؟ الو ؟ یهو به خودم اومد

تو گذشته غرق شده بودم و حواسم به صحبت نیما نبود  -جان… 

 -كجا میري یهو ؟

 -هیچي … یاد تمریناي دانشگاهم افتادم خندید و گفت

-چه دختر درسخوني

با آرنجم زدم تو بازوش  -خودتو مسخره كن

 -فردا بریم تمدید صیغه ؟

 -نیما تمدید نمیخواد كه … مگه میخوایم چكار كنیم لبخند پر از شیطنتي زد باز گر گرفت تنم

لعنت به زبوني كه بدون توجه به مغز حرف میزنه دستشو گذاشت رو پام دوباره و گفت

 -كار كه خیلي هست براي… كردن … اما من بخاطر مامان میگم چون خواب و خوراكو ازم میگیره چشم چرخوندم

 -پس وایسا آخر ماه ببینیم چي میشه… 

 -آخر ماه كه عقدت میكنم صورتمو با دستم پوشوندمو گفتم

 -نیما … نیما … نیما… 

 -جونم … جونم … جونم… 

با افسوس براي خودم سر تكون دادم دیدم بحث فایده نداره براي همین موضوع عوض كردم به جاي اینكه بحث كنم بگم صیغه نه بهتره نرم و تمدید نكنم اینبار پرسیدم

 -زیاد میاي اینجا ؟

 -آره … هر روز

-پس چرا تا حالا منو نیاورده بودي ؟

-آدم اول آشنایي كه نمیبره طرفو فلافلي ؟ میبره ؟ خندیدمو پاهامو دراز كردم  -اوف بریم خونه نیما خستم

 -این اوف ها رو فقط باید برا من بگي ها با اخم برگشتم سمتش كه گفت

 -اخمتو بخورم خانم

از این حرفش خنده ام گرفتو گفتم

 -مگه اخم هم خوردنیه ؟

 -نه اما نمیشد بقیه خوردني هاتو اینجا ذكر كنم با جیغ آرمي گفتم

 -نیماااا…

دستمو هم زمان گرفتم جلو دهنش تا ادامه نده

با زبونش كف دستمو خیس كرد و مجبور شدم سریع دستمو بردارم خندیدمومنو كشید تو بغل بزرگش

 -یكم آروم بگر اینجا من راحت دو تا قل بزنم باز تقلا كردم اما قدرتش از من بیشتر بود و تو

فضا عمومي بیشتر از این نمیشد تقلا كرد آروم شدمو كم كم دستش دورم شل شد

یكم تو سكوت كنار هم نشستیم چاي خوردیم و فقط به هم هر از چند گاهي نگاه میكردیم

اما من زود نگاهمو میدزدیدم و خودمو سرگرم تماشاي بقیه میكردم بلاخره آقا بیخیال قلیون شد و زدیم بیرون هوا دیگه تاریك شده بود نیما گفت

 -بریم سینما ؟

-نه دیگه بریم خونه ما … تو این ترافیك تا برسیم ۹ شب میشه

-آره … راست میگي … بریم خونه شما … مكانش از سینما بهتره با آرنجم دوباره زدم به پهلوش و گفتم

 -مودب باش نیما… 

 -مودبم دیگه … میخواي بهت نشون بدم مودب نباشم چي یمشه هر دو سوار ماشین شدیم و گفتم  -نه مرسي فقط لطفا مودب تر باش دستشو دوباره گذاشت رو رون پام و گفت  -چشم خانومم

دستشو از رو پام برداشتمو گفتم

 -تمركز كن به رانندگیت … تا به كشتن ندادي مارو دستش دوباره برگشت رو پامو گفت  -تمركز من اینجاست عزیزم فشار آرومي به رون پام داد بحث كردن با نیما بي فایده بود

از قبل بي فایده بود و حالا این ورژن جدیدش كه دیگه از قبل هم بدتر بود سرمو به صندلي ماشین تكیه دادمو خیره به چراق سرخ ماشینا تو ترافیك بودم كه دست نیما رو

پام بالا تر رفت و گفت

 -بنفشه چهل دقیقه بیشتر مونده تا خونتون

 -هممم

 -یه كاري برام میكني ؟

دستش از رون گام رفت زیر مانتوم و سمت كمرم با شیطنت گفت

 -كمر شلوارتو برام باز…

جمله اش تموم نشده بود كه دستشو با عصبانیت گرفتمو گذاشتم رو دنده

-نیما حد خودتو بدون

واقعا عصباني شده بودم

نیما اما لبخند زد و اصلا شرمنده نبود جوابي هم به حرفم نداد

دلم میخواست چیزي مي گفت تا دعوا كنیم با هم

اما برعكس خیلي ریلكس با یه لبخند خیلي مشكوك به جلو خیره بود با حرص دوباره تكیه دادم به صندلي و اینبار جشم هامو بستم تا آروم شم اما دست نیما دوباره برگشت. 

واقعا داشت میرفت رو اعصابم

برگشتم سمتش باهاش دعوا كنم كه با دیدن نیش بازش یه لحظه ساكت شدم نیما گفت

 -قلقلكي هستیا … حسابي عصبي شدي

 -مال قلقلك نیست

 -جدي ؟ ئه پس مال چیه ؟

 -مال توئه

تا خواستم جمله ام رو اصلاح كنم و بگم مال كارهاي توئه نیما سو استفاده كرد و گفت

 -نه مال خودته عزیزم . مال منو تو نداره. 

كلافه با جیغ گفتم

 -نیما

تو گلو خندید و گفت

 -خب راست میگم هرچي من دارم هم متعلق به خودته با شیطنت نگاهم كرد، چشمكي زد و برگشت سمت خیابون لبامو به هم فشار دادم تا دیگه حرف نزنم و سوتي ندم بلاخره تو ترافیك شدید رسیدیم خونه ما. 

نیما پارك كردو با هم پیاده شدیم

زنگ در رو زدم و كنار ایستادم تا نیما رو ببینن

مامان جواب داد

 -سلام آقا نیما . بفرمائید بالا نیما تشكر كردو با هم رفتیم داخل  -به مامانت اینا نگفتي با مني ؟

 -تو فرصت دادي من به كسي زنگ بزنم ؟ حق به جانب نگاهم كرد

 -من آخه با تو چكار داشتم جوجه

در آسانسور كه بسته شد یه قدم رفتم عقبو سریع گفتم  -دست بزني بهم جیغ میكشم نیما شیطون خندیدو گفت

 -این كولي بازیا چیه ؟ كي خواست بهت دست بزنه

چشم چرخوندم براش و برگشتم سمت در كه بازومو گرفتو كشید تو بغلش سریع رو گونه ام رو بوسیدو ولم كرد در آسانسور همون لحظه باز شد تو گوشم گفت  -دیدي جیغ نزدي جلو تر از من رفت بیرون. 

با مشت كوبیدم رو بازوش و گفتم

 -نامرد غافل گیرم كر…

در واحدمون باز شد و بابا و مامان زل زدن به ما مامان متعجب گفت

 -اینجایي بنفشه ؟ ظهر تا حالا داریم زنگ میزنیم خبري ازت نیست نیما گفت

 -تقصیر منه … رفتم دنبالش … بیخیال گوشیش شد… 

بابا لبخندي زد و گفت

 -خداروشكر كه با هم بودین… اما دیگه خبر بدین … راستي سلام نیما جان خوش اومدي پسرم

همه وارد شدیم و من مستقیم رفتم سمت اتاقم هم لباسمو عوض كنم هم یكم دور از نیما نفس بگیرم درو بستمو مانتو شلوارمو پرت كردم رو تخت

با یه تاپ و لباس زیر رفتم سمت كمد تا یه لباس مناسب پیدا كنم كه بدون در زدن در اتاقم باز شد با حرص گفتم

 -مامان جان الان لباسمو عوض كنم میام

 -من كه راضیم از همین لباست با صداي نیما یك متر سر جام پریدم

پشت در كمد مخفي شدم و سرمو آوردم بیرون با عصبانیت گفتم

 -اینجا چكار میكني ؟ بدون در زدن كله میكني میاي تو ؟ اومد سمتمو گفت

 -اتاق زنمه دوست دارم بیام

 -نیما به خدا كلافه ام كردي… بس كن دیگه … من كه گفتم باشه … حالا دوباره همون نیما مودب قبل شو…

خندید و گفت  -یعني بي ادبم ؟ چشم چرخوندم  -یعني برو بیرون

 -نه… 

تو سكوت به هم زل زدیم

 -نیما … خواهش میكنم برو بیرون

 -من كه دیدمت قبلا …چرا سخت میگیري؟

 -چون سختمه

اینبار نیما چشم چرخوند و گفت

 -باشه … پشت میكنم تو راحت باش نیما اینو گفتو پشت كرد

میدونستم بیشتر از این نمیتونم كاري كنم

برا همین سریع برگشتم و از داخل كمد یه پیراهن راه راه سفید و سورمه اي بیرون آوردم. 

تاپمو پرت كردم ته كمد و پیراهنو پوشیدم

زیپش تا نیمه رفت بالا بقیه دستم نمیرسید كه دستاي داغ نیمارو پشتم حس كردم باقي مسیر زیپ رو ادامه داد و تا بالا بستش خشكم زده بود خم شد پشت گردنمو بوسید و دستشو گذاشت رو كمرم تو گوشم گفت

 -دلم برات تنگ شده بود

دستش از رو كمرم حركت كرد و انگشتاش روي شكمم تو هم قفل شد حالا كامل تو بغلش بودم و گرماي تنشو حس میكردم دستمو گذاشتم رو دستش مغزم با جسمم هماهنگ نبود احساسم یه دنیاي دیگه بود

نیما با رفتار و حرف هاش حسابي منو بدون تمركز كرده بود آروم گفتم

 -بریم بابا اینا منتظرن

اینبار زیر گوشم رو بوسید و گفت  -باشه … اما نه تا وقتي یه بوس ندي انگشتاشو از رو شكمم باز كردم اونم مقاومت نكرد

چرخیدم سمتش و دستمو گذاشتم رو سینه اش آروم هلش دادمو گفتم

 -بوس نداریم… 

قبل اینكه منو بگیره از ونارش فرار كردم سمت در در باز كردم برم بیرون اما بازوم كشیده شد داخل در نیمه باز موند و من فرو رفتم تو بغل نیما

یه بوسه سریع رو لب هاي شوكه من كاشت و خودش جلو تر از من رفت سمت در هاج و واج مونده بودم

به قیافه متعجبم تو آینه نگاه كردم نه… 

جدي… 

نیما قابل كنترل نبود…

نفس عمیق كشیدمو موهامو مرتب كردم.  پیراهنمو تو تنم صاف كردمو رفتم بیرون

نیما با بابا تو پذیرایي نشسته بود و مامان چاي آورد. 

منم آروم رفتم رو یه كاناپه نشستم

انقدر كه نیما خونه ما راحت بود ، من نبودم

یكم بابا از كار و بار نیما خبر گرفت و موقعیت كاري بهنامو هم پرسید من تمركز رو حرف هاشون نداشتم فقط به رفتار بابا با نیما دقت داشتم

تو افكار خودم بودم كه یهو نیما برگشت سمت منو گفت  -مگه نه بنفشه ؟ شوكه گفتم  -چي؟

 -تمدید صیغه بابا گفت

 -خب پس اگه هماهنگ كردین مشكلي نیست دیگه فكر نكنم لازم باشه ما بیایم نیما لبخند شیطوني به من زد و گفت

 -آره همه چي هماهنگ شده

با اخم بهش نگاه كردم كه مامان گفت برم كمك میز شامو بچینم بقیه شب نیما كلا با بابام دل و قلوه داد و اصلا با من حرفي نزد دلیل كارشو میدونستم

نمیخواست بهم فرصت مخالفت بده

موقع رفتنش كه شد بلاخره با من حرف زد اونم فقط براي اینكه بگه صبح میام دنبالت

با رفتن نیما مامان گفت

 -اینجا میگي قهري ! اونوقت كل روز با نیما میري بیرون ! بعد میاي اینجا باهاش حرف

نمیزني؟ ما كه از كارت سر در نیاوردیم . خدا به داد نیما برسه چشمي براي مامان چرخوندمو رفتم اتاقم

رو تختم ولو شدم و حس كردم یه چیز سفت زیرمه. 

بلند شدمو نگاه كردم دیدم یه جعبه كوچیك رو تخت بود كه من دراز كشیدم روش شبیه جعبه هایي كه داشتم نبود بازش كردم یه دست خط توش بود و یه گردن بند

دست خط نیما بود رو یه كاغذ عادي و انگار با عجله

گردنبند هم یه زنجیر ساده با پلاك نگین بنفش بود كه دورش قاب طلایي به شكل قلب داشت واقعا قشنگ بود

كاغذو برداشتم كه توش تقریبا طومار نوشته بود

با خوندن هر خطش بیشتر لبخند مینشست رو لبم امان از دست نیما! 

نه اون نیما

این نیماي جدید كه درسته خیلي رو مخم بود اما…

اما یه جورایي شیطنتش دوست داشتني… بود!

واقعا دوست داشتني بود ؟ سر تكون دادم! 

نه نه اصلا هم دوست داشتني نیست

این آدم با كسي كه اون شب باهام اونكارو كرد فرقي نداره چرا چشممو به حقیقت ببندم

همه خوبن و خوشن اما مهم برخورد و رفتار تو شرایط سخته نفس عمیق كشیدمو گردنبندو گذاشتم رو پا تختي دوباره دست خط نیمارو خوندم دوست داشتم وقتي باهام آشتي میكني بهت اینو هدیه بدم اما امروز زیاد بد اخلاق بودي این جعبه هم كه خیلي سفت بود. 

ترسیدم چیزي از سرم باقي نمونه امیدوارم خوشت بیاد نیما

با نمك نوشته بود اما یه بدي داشت یه بدي كه میرفت رو مخ من نیما از قبل برا این آشتي آماده بود

یعني یه درصد شانس آشتي نكردن منو نذاشته بود؟ با اطمینان رفت هدیه خرید ؟

یا من دارم منفي فكر میكنم و خرید هدیه اش با این اطمینان كه من فكر میكردم نبود كلافه دمر شدم رو تخت

چرا این زندگي انقدر گیج كننده است یاد مهسا و سیاوش افتادم چطور مهسا تونست با سیاوش؟

پوزخند زدم و نامه نیمارو گذاشتم تو همون جعبه شاید بهترین كار همینه خودتو بزني به نفهمي

آدمي كه سر در نمیاره و خیلي چیز هارو نمیفهمه همیشه راحت تره

كاش منم با هدیه و پول مثل خیلي از دخترا خر مي شدم

اونوقت شاید الان جاي این حس شك و دو دلي ، حس خر كیف شدن داشتم با همین خیالات خوابم برد و صبح با صداي مامان بیدار شدم  -بنفشه پاشو نیما پائین منتظره پتو كشیدم رو سرم و گفتم  -مگه ساعت چنده ؟

 -نزدیك ۹

از اینكه انقدر زود اومده بود بیشتر حرصم گرفت و گفتم  -بش بگو بره غروب بیاد

 -پاشو بنفشه … زشته … مگه بچه اي رو تخت غلت زدم و خودمو تو پتو پیچیدم جواب ندادمو دوباره خوابیدم به زور تمدید صیغه رو انداختن بهم دیگه حداقل رو ساعتش حرف من بشه

تازه چشم هام گرم شده بود كه مامان دوباره صدام كرد  -بنفشه

 -خوابه … خواب

اینو كه گفتم اومد نشست رو تخت دستشو گذاشت رو كمرمو دست كشید سرمو از زیر پتو بیرون آوردم كه بگم ولم كنه اما با دیدن نیما كنارم شوكه شدم

نیما كنارم نشسته بود و داشت كمرمو از رو پتو دست میكشید البته دستش دقیقا رو كمرم نبود به قیافه متعجب من خندید و گفت

 -پس خوابه ؟ خواب؟

سریع سررمو زیر پتو مخفي كردمو گفتم  -آخه كي ۹ صبح میره برایي صیغه

 -دیشب كه بهت گفتم… 

 -نگفتي

 -گفتم تو گوش ندادي … من ۱۱ جلسه دارم عصر هم كه محضر ها بسته است

 -خب فردا میرفتیم

 -نمیشه… 

چشمامو از زیر پنو آوردم بیرون و مشكوك نگاهش كردم  -چرا نمیشه ؟

 -چون فردا جمعه است

 -پس فردا میریم

 -پس فردا من خیلي سرم شلوغه

 -پس اون فردا

 -پاشو خابالو تا به روش خودم بلندت نكردم اینو گفتو دستشو آورد زیر پتو

براي اینكه نتونه لمسم كنه خودمو عقب كشیدم اما تختم انقدر بزرگ نبود كه فكر میكردم

با نشیمنگاه پخش زمین شدم و سرم خورد به پاتختي كنار تخت

نیما خندید و اومد سمتمدستشو دراز كرد به سمتم

 -سالمي ؟

دستشو گرفتمو بلند شدم

 -آره اگه تو بذاري

میدونستم موهام الان تو بد وضعیتیه مخصوصا با اون مدل وحشتناك خوابیدن من نیما سر تا پامو نگاه كردو گفت  -با همون لباس دیشب خوابیدي ؟

اینو یه جوري گفت انگار من چه كار وحشتناكي كرده بودم كلافه چشم چرخوندم و گفتم  -آره تازه مسواك هم نزدم

براش زبون در آوردم و خواستم از كنارش رد شم كه كشیده شدم تو بغلش  -من این ورژن خواب آلوتم دوست دارم

نرم رو لبمو بوسید و قبل اینكه بخوام هلش بدم خودش ولم كرد چشمكي زد و گفت

 -بدو برو تا پشیمون نشدم

صبر نكردم ببینم اگه پشیمون بشه چه بلایي میخواد سر من بیاره فقط سریع از اتاق زدم بیرون و رفتم توالت دست و رومو شستم

مسواك هم زدم و اومدم بیرون

با دیدن نیما تو آشپزخونه كه در حال صبحانه خوردن با مامانم بود حرصم گرفت اما نرفتم پیششون ، برگشتم اتاقم و حاضر شدم

قبل لخت شدن اول در اتاقو قفل كردم تا باز نیمه كله نكنه بیاد تو و منو غافل گیر كنه

یه مانتو طوسي جلو باز ساده با شال یاسي و شلوار جین آبي روشن پوشیدم رژ و ریمل مثل همیشه به مقدار لازم و موهامم باز گذاشتم چتري هام دیگه بلند شده بود و فقط میتونستم فرق كج باز كنم حاضر كه شدم از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه مامان با ورودم گفت  -بشین صبحانه بخور

 -نه . میل ندارم بریم نیما

 -بشین یه لقمه بخور ضعف میري ها

نیما خیلي دستوري اینو گفتو دستمو گرفت كشید  -برگشتیم میخورم . مگه چقدر طول میكشه مامان با تاسف برام سر تكون دادو گفت

 -الان نشسته بودي یه لقمه ات رو خورده بودي

 -خب میل ندارم مامان نیما بلند شد و گفت

 -دست شما درد نكنه … من كه تكمیل شد ظرفیتم … هر كي هم رفتیم بیرون گرسنه شد

خودش یه فكري میكنه پشت چشم براي نیما نازك كردم و با مامان خداحافظي كردیم

در آسانسور كه بسته شد نیما نگاهم كرد و گفت

 -حالا براي من پشت چشم نازك میكني ؟

 -كله سحر بیدارم كردي بخاطر جلسه ات شاكي هم هستي

 …

 ..

 ..

دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت

 -باشه … باشه خانم عصباني … من تیلسمم

دستشو رو لبش به حالت بستن زیپ كشید و با سر اشاره كرد به در

تو سكوت با هم به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم تا خود محضر سكوت بود بینمون و من نفس راحتي كشیدم جلو محضر پارك شد و بدون باز كردن لبش از تو گلو چیزي گفت  -چي ؟

 -ئه ..ئه .. ئه… 

 -درست بگو نیما

 -اجازه میفرمائید حرف بزنم ؟

 -بفرما

 -مهریه تمدید صیغمون چقدر باشه شونه بالا انداختم و گفتم

 -چمیدونم

 -همون قبلي خوبه بازم شونه بالا انداختم  -شونه هات درد نگیره

 -شما نگران جلسه ات باش دیر نشه

 -پس واسه اسن ناراحتي ؟

 -چي ؟

 -جلسه ؟

 -برام مهم نیست ، اون دفعه هم گفتي جلسه داري صیغه كردیم و رفتي … این دفعه هم روش

 …برام مهم نیست واقعا… 

اینو گفتمو پیاده شدم

بره جلسه اش یا هر قبرستون دیگه كه بخاطرش ۹ صبح اومده دنبالم واقعا یعني هیچ روزي نیست كه آقا كار نداشته باشه یا حداقل بخاطر من بیخیال كارش شه از پله هاي محضر رفتم بالا كه نیما رسید بهم

چیزي نگفت و تو سكوت بالا رفتیم

كار هاي اولیه رو انجام داد و عاقد صیغه رو تمدید كرد با همون مهریه به مدت یك ماه بلاخره تموم شد اینم از تمدید صیغه

اینم از شروع فرصت یكماهه نیما با هم بلند شدیم و از دفتر زدیم بیرون سوار ماشین شدیم تو سكوت و برگشتیم چشمامو بستمو با خودم به این یكماه فكر كردم یعني میخواد چكار كنه كه حسم بهش عوض شه مگه میتونه اون شب رو پاك نه ؟!

كاش او شب پیش نمي اومد تازه با هم خوب شده بودیم ها…

هر بار كه ما خوب میشدیم یه چیزي گند میزد به همه چي مثل خواهر مهسا… 

مثل اون مهموني مزخرف… 

مثل اونش شب شوم… 

انگار قسمت هم نبودیم

اما نمیدونم نیما چرا انقدر اصرار داره برگشتم سمتش و نگاهش كردم خیلي جدي خیره به مسیر رو به روش بود احساس كردم اطراف آشناست به اطراف نگاه كردم نزدیك خونه نیما بودیم  -كجا داریم یمریم ؟

 -خونه من

-مگه جلسه نداري ؟

 -كنسل كردم

دستشو دوباره گذاشت رو پام

نمیدونم چه قرار دادي با رون پاي من داشت كه تا فرصت گیر میاورد اینكارو میكرد

متوجه نگاهم به دستش شد و گفت  -دیگه محرمیم … میتونم بذارم

 -نكه قبلش مراعات میكردي لبخند پر از شیطنتي زد و گفت  -حالا میبیني مراعات میكردم یا نه

قلبم انقدر بلند شروع به تپیدن كرد حس كردم اومده بیرون از بدنم آروم گفتم

 -لازم نیست جلسه ات رو كنسل كني … میتونیم بعد جلسه ات بریم بیرون

 -نوچ … خانمم مهم تره … تازه كي گفته قراره بریم بیرون ؟ حسم بهم مي گفت این بار ، این صیغه با دفعه قبل فرق داره مي دونستم دارم درست فكر میكنم از حركت دست نیما رو پام میشد مطمئن شد آروم گفتم

 -خب بمونیم خونه چكار كنیم ؟ بریم بي..

نذاشت ادامه بدم و گفت  -خوش بگذرونیم… 

نگاهم كرد و چشمك زد و گفت

 -دوتایي… 

دهنم تلخ و خوشك شد نیما با شیطنت خندید  -چي شده ؟ رنگت پریده دوباره نفس كشیدن برام سخت شد انگار یه چیزي رو سینه ام سنگیني میكردیاد اون شب تو ذهنم زنده شد یاد بچگیم و خاطرات مزخرف خونه عمو

چشمامو بستمو سرمو تكون دادم تا از ذهنم برن بیرون اما انگار بدتر شد

با ترمز ماشین چشمام باز كردم و وحشتزده به نیما نگاه كردم نگران برگشت سمتم  -چي شده بنفشه ؟ خوبي فقط سر تكون دادم خوبم اما از درون حس مرگ داشتم

شالمو دادم پائین و رو گردنمو دست كشیدم انگار بهم هوا نمي رسید

كمربندمو باز كردم و از ماشین پیاده شدم هواي سرد كه به صورتم خورد انگار بهتر شدم نفس گرفتمو نشستم رو لبه جدول نیما اومد كنارم رو زانو هاش نشست و گفت  -چي شده دختر ؟

 -هیچي

 -تو با این حالت انتظار نداري كه من قبول كنم خوبي

 -خوبم نیما … الان خوبم… 

بازومو گرفتو بلندم كرد نه با خشونت به حالت كمك

نشوندم رو صندلي ماشین و گفت

-بخاطر اون شبه نه ؟ فشار عصبي گرفتي

آروم سر تكون دادم

نیما از گذشته من خبر نداشت از اون كودكي مزخرف

اما بازگشت تموم اون حس ها و ترس هاي فراموش شده بخاطر این رفتار هاي بي ملاحضه نیما بود

پلك زدم و یه قطره اشك از گوشه چشمم افتاد نیما با دست پاكش كرد و گفت

 -من فكر نمیكردم انقدر بهت آسیب زده باشم نگاهش نكردمو سرمو انداختم پائین تو سكوت بهم نگاه كرد

بلاخره در سمت منو بستو رفت سوار شد زیاد تا خونه اش نمونده بود وارد پاركینگ خونش شدیم

پیاده شد و منتظر من موند تا پیاده شم نفس عمیق كشیدم و پیاده شدیم

تو سكوت سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا تو سكوت وارد خونه شدیم و درو بست طبق عادت رفتم رو كاناپه بزرگ نشیمن نشستم نیما كتشو گذاشت رو صندلي اوپن و رفت تو آشپزخونه از كابنت ها چند بسته چیپس و پفك بیرون آورد و اومد سمت من

 -فیلم ببینیم

از پیشنهادش حسابي خوشحال شدم

چون حس كردم فیلم دیدن یه كار بي خطر و آروم كننده برام بود اونم تو این شرایط

براي همین موافقت كردم كه گفت

 -خب مانتوت رو در بیار . منم برم لباسمو عوض كنم

خوشبختانه زیر مانتوم یه تیشرت تنم بود و با خیال راحت مانتوم رو در آوردم موهامم باز كردمو تو سرم دست كشیدم كه نیما اومد به كاناپه جلو تلویزیون اشاره كرد و گفت  -بیا اینجا جوجه

 -چه فیلمي داري نیما ؟

 -هر چي كه بخواي

لم داد رو كاناپه و كنترل رو گرفت دستش منم رفتم كنارش با فاصله نشستم

تلویزیون رو روشن كرد و رفت رو هارد اكسترنالي كه به تلویزیون وصل بود  -كمدي ، عاشقانه ، اكشن ، ترسناك ؟

 -كمدي

توافق كردیم (License.To.Wed) . اسم چندتا فیلمو گفت تا رو لایسنس تو ودینگ

نیما پاشو گذاشت رو میز و یه پوفیلا باز كرد

منم لم دادمو پامو گذاشتم رو میز پارچه اي كه بیشتر شبیه همون زیر پائي بود نیما بازومو گرفتو كشید سمت خودش

 -راحت بودم ها

 -اینجوري راحت تري

 -چقدر رو داري

 -تازه زیر هم دارم

قبل از اینكه كار بیخ پیدا كنه ساكت شدم نیما آروم خندید

دستشو رو شونه ام انداختو گونه ام رو بوسید

 -تو كه به ما بوس نمیدي … حداقل من ببوسمت

-فیلمتو ببین

 -عزیزم بزار شروع شه بعد دقت كن

تازه متوجه شدم تبلیغ اول فیلمه و خودش شروع نشده خنده ام گرفت از این سوتیم

نیما دوباره سو استفاده كرد و منو بیشتر كشید سمت خودش دستش حالا دور كمرم بود اونم نه روي تیشرتم

نفهمیدم كي دستشو برد زیر تیشرتم هم زمان پاكت پوفیلا رو گرفت سمتم

دستشو از زیر تیشرتم بیرون آوردمو با دست دیگه یكم پوفیلا برداشتم نیما خندیدو دستشو دوباره برد زیر تیشرتم و گفت

 -گرم و نرمه دوست دارم … قول میدم جاي دیگه اي نرم… 

از گوشه چشم نگاهش كردم زیر لب گفتم

 -چقدر این قول آشناست… 

نیما دستشو برداشت و آزرده تكیه داد به كاناپه چیزي نگفت

اما معلوم بود ناراحت شده حقش بود ناراحت شه چون من حقیقتو گفته وبدم تو سكوت به فیلم نگاه كردیم

اما هنوز چند دقیقه نشده بود كه نیما گفت

 -بنفشه تو بخاطر اون شب هنوز ازم ناراحتي ؟ نگاهش كردم و گفتم

 -چرا انتظار داري ناراحت نباشم ؟

 -من كه معذرت خواستم … برات توضیح دادم… 

 -اما حرفات تو ناراحتي من اثر نداشت

ابروهشو بالا انداخت و دستشو به سینه اش زد  -چرا انقدر به من سخت میگیري

 -به تو سخت میگیرم ؟ سر تكون داد  -اوهوم… 

پوزخند زدم و گفتم

 -میخواستم سخت بگیرم اینجا نبودم حق به جانب نگاهم كرد و گفت

 -الان كه با بدبختي آوردمت اینجا … قبول كن سخت میگیري … یكم به من فرصت نمیدي… 

صاف نشستم رو كاناپه و گفتم

 -نیما من مردم انقدر بهت فرصت دادم … نمیخوام این اتفاقات مزخرف گذشته رو دونه دونه

باز كنم اما تا الان همش فرصت بوده براي تو.. . اما اون شبو دیگه نیمتونم هیچ كاریش كنم

چون واقعا اذیتم كردي

نگاهش ناراحت شد و چرخید رو كاناپه به سمت من  -بنفشه بزار باهم یكم رك صحبت كنیم چشم چرخوندم

انگار تا الان باهام تعارف داشته منم مدل خودش رو به روش نشستم و گفتم  -بفرما

لبخند زد و دستمو گرفت

 -ببین خانم من … سیستم مردا یكم متفاوته از قیافه شوكه ام دوباره خندید و گفت

 -درست نیست من خودمون رو لو بدم … اما میخوام بهت واقعیتو بگم … شاید اینجوري بهتر درك كني

مشكوك نگاهش كردم  -چي میخواي بگي نیما ؟

 -میخوام بگم عشق و شهوت تو مردا با تو خانما فرق داره… 

مكث كرد انگار نمیتونست ادامه بده نفسشو با آه بیرون داد و گفت

 -حقیقتش اینه یه مرد وقتي عاشقه … كنترل احساسش سخت تر میشه متوجه منظورش نمیشدم سوالي سر تكون دادمو كه گفت

 -لابد با خودت میگي یكي كه عاشقمه چطوري نمیتونه خودشو جلوم كنترل كنه !

درسته ؟ سر تكون دادم

تا وسط هاي فیلم آروم و كنار هم پیش رفتیم منم دیگه تو بغلش جا به جا نشدم

اما با صداي زنگ موبایل نیما مجبور شد بلند شه و من بلاخره از حصار دستاش آزاد شدم

موبایلش رو برداشت و با دیدن صفحه گوشیش گفت  -باید جواب بدم

سر تكون دادم براش و لم دادم رو كاناپه نیما هم تماسو وصل كردو رفت سمت اتاق خوابا تنم از تماس با نیما داغ شده بود

اعتراف میكنم از اینكه انقدر پیگیر من بود و نمیذاشت برم خوشم میومد اما از اینكه یهو دوباره از كنترل خارج بشه میترسیدم كوسن هاي مبل رو جا به جا كردم و رو كاناپه دراز كشیدم

دلم میخواست همه اتفاقات گذشته خودم و نیما خواب بود. 

میشد راحت كنارش شاد باشم

بدون اینكه هر لحظه یه فكر و خیال بهم هجوم بیاره. 

چشم هامو بستم و از اول آشنائیم با نیما رو مرور كردم

اگه بخاطر اون اتفاق با سیاوش ازش ناراحت نبودم شاید اینجور از اول جبهه نمي گرفتم

اما بعدش اون برخورد ترانه تو رستوران… 

بعد هم خواهر مهسا و رابطه اش با نیما… 

بعد هم قضیه جشن تولد و بعد از اون… 

یاد اون شب كذایي دوباره اومد تو ذهنم حس كردم دلم پیچید

سریع بلند شدمو رفتم سمت سرویس

چیزي نخورده بودم از صبح جز همون چندتا تیكه پوفیلا

همون هارو هم پس دادم و حس كردم الانه معده ام از گلوم بیاد بیرون سرك گیج میرفت

همیشه فشارم مي افتاداینجوري مي شدم شیر آبو باز كردم و دهنمو تمیز كردم صورتمو آب زدم و تو آینه به خودم نگاه كردم نیما كنار در نگران ایستاده بود نگاهمون تو آینه بهم گره خورد

 -چي شده ؟

 -فشارم افتاد به زور سر گا بودم

نیما متوجه شد و اومد بازومو گرفت

-از بس هیچي نمیخوري … بیا بشین برات آب قند درست كنم

عرق سرد رو تنم نشسته بود

رو صندلي اوپن نشستم ونیما بهم آب قند داد یكم خوردم حالم جا اومد نیما رو به روم نشست  -الان چطوري ؟

 -خوبم… 

 -بنفشه

 -هوم… 

 -میشه یه بار هم كه شده باهام رو راست باشي سوالي نگاهش كردم

 -فقط براي یه بارم شده راستشو بگو بنفشه

 -راست چیو ؟ چه دروغي گفتم مگه بهت ؟

 -دروغ نگفتي … اما حقیقتم نگفتي

 -چیو ؟

 -بنفشه … خواهش میكنم راستشو بهم بگو … تو یه چیزیو ازم مخفي میكني ؟ یه اتفاق بد… 

یه چیزي كه اذیتت میكنه … چیزي كه باعث میشه اون حمله هاي عصبي بهت دست بده … یه

چیزي كه بخاطرش گفتي همه مردا اینجورین نیما اینو گفتو تو سكوت بهم خیره شد نگاهش خیلي سنگین بود به لیوان آب قندم خیره شدم نمیدونستم چي بگم دوباره گفت

-بنفشه … من نمیتونم اینجوري ببینمت

-خوبم. 

-نیستي … تو یه ماه گذشته من خودم سه بار دیدم حالت بد شد… 

 -خوبم نیما … بیخود بزرگش نكن… 

 -اینكه میلرزي و نفس نفس میزني خوبي؟ رنگ و روت میپره و چشمات مثل چشماي یه دختر

كوچولو وحشت زده میشه ؟ نه خوب نیستي… 

نفسمو با حرص بیرون دادمو خواستم بلند شم كه دوباره سرم گیج گرفت نیما سریع بلند شد و منو گرفت  -بشین حداقل آب قندتو كامل بخور چاره اي نداشتم

نشستم و ادامه آب قندو خوردم آروم گفتم

 -برم خونه بهتره

با این حالت ببرمت خونه مامانت منو میكشه

بلند شد و از تو كابینت یه ظرف نقره اي آجیل بیرون آرود  -بزار اول بهت برسم

 -خوابم میاد نیما … میل به هیچي ندارم

 -از ضعف خوابت میاد

اینو گفتو پشت سر هم با انواع خوراكي ها معده ام رو پر كرد وقتي خیالش راحت شد ظرفیتم تكمیل شده گفت

 -بریم یكم بخوابیم … منم خسته ام

 -تو مگه كارو زندگي نداري ؟ ساعت تازه ۱۱ شده نیما ، نمیري شركت ؟

 -نه

دیگه بیشتر حرف نزد منتظر موند بلند شدم

به تلویزیون كه تیراژ پایاني فیلمو نشون میداد اشاره كردم و گفتم

-اینم نفهمیدیم چي شد

-وقت داریم دوباره میبینیم

بلند شدم بریم سمت كاناپه كه نیما بازومو گرفت  -كجا… 

 -دوباره ببینیم دیگه

 -الان نه … باشه بعد نهار

چرخوندم سمت اتاق خواب

 -الان فقط خواب

 -پس ورشكست شدي بعد نگو تقصیر من بود

 -شما نگران نباش خانم

بخاطر بحث چند دقیقه پیشمون نمیخواستم هیچ حساسیت و ضعفي نشون بدم كه شكش به من بیشتر بشه

نمیخواستم هیچ بویي از گذشته و بچگي من ببره وارد اتاق خواب اصلي شدیم نیما گفت

 -بلاخره این تختو دوتایي افتتاح میكنیم

 -مگه قبلا روش نخوابیدي

 -تنهایي كه بدرد نمیخوره. 

ملحفه رو داد كنار و گفت

 -بپر رو تخت

براش شكلكي د آوردم و رفتم رو تخت اما سمت گوشه تخت پرده هاي اتاقو سایه روشن كرد و اتاق نیمه تاریك شد اومد رو تخت دراز كشید زیر ملحفه و گفت  -بیا بغلم

 -جام راحته

-بیا تا خودم نیاوردمت

-راحتم نیما

-من بیام فقط بغلت نمیكنم ها … پس با زبون خوش خودت بیا دوتا غلط زدم كه افتادم تو بغلش دستش دورم حلقه شد و گفت  -هممم حالا خوب شد حالت شونه ام بد بود

خواستم جا به جا شم كه دستمو راحت بزارم

اما با تكونم بیشتر تو بغلش فرو رفتم و پشتم كشیده شد به تنش نیما با شیطنت گفت

 -داري شیطوني میكني ها

 -نه به خدا دستم مونده بود زیرم

بازم راحت نبودم ، یكم دیگه چرخیدم كه تو گلو خندید  -نه جدي داري شیطوني میكني بنفشه آروم گرفتم

 -دیگه وول نمیخورم

 -من كه راضي ام از وول خوردنت

 -پر رو

دستش كه دور كمرم حلقه شده بود شروع به نوازش و حركت كرد سریع گرفتمش  -قرار شد بخوابیم

 -جاي دستم راحت نیست دارم پوزیشن راحتشو پیدا میكنم میدونستم بخاطر اون جواب من اینو گفته به كارش ادامه داد و پیشروي كرد دوباره دستشو گرفتم و گفتم  -نیما ، پا میشم میرم ها

 -تهدید نكن فعلا تو بغل مني هیچ جا نمیتوني بري پاشو اناخت رو پامو بیشتر از قبل منو تو بغلش قفل كرد دیدم تقلا بیشتر شیطنت بیشتر از طرف نیما میاره براي همین آروم گرفتمو خودمو به خواب زدم اما واقعا خوابم برد

با وجود همه ناراحتیم از نیما

با وجود همه فشار هاي عصبي كه روم بود

اما این بار هم مثل دفعه قبل تو این اتاق ، یا خونه ما ، راحت خوابیدم

یه خوابي كه وقتي با بوسه نیما كنار گوشم بیدار شدم دلم میخواست دوباره بخوابم نیما بلند شد و موهامو نوازش كرد  -پاشو خابالو … ساعت ۳ شده

 -3شده ؟ چقدر خوابیدیم بلند شدم و بدنمو كشیدم

دستامو بردم بالاي سرمو كشیم كه یهو نیما كمرمو قلقلك داد جیغم بلند شدو خودمو از رو تخت عقب كشیدم باز داشتم مي افتادم پائین تخت كه بازو نیمارو گرفتم انقدر یهو شده بود كه ناخونام رو دست نیما خراش انداخت خنده و جیغ و دادمون تركیب شده بود

از تصور خودم در حال سقوط آزداد مجدد از رو تخت خنده ام بند نمي اومد قیافه نیما هم وقتي ناخونم رفت تو گوشتش خیلي باحال بود نیما منو كامل كشید رو تخت و گفت

 -نجاتت دادم . منو نداشتي الان سقوط كرده بودي

 -تقصیر حمله ناگهاي تو بود داشتم سقوط میكردم

 -من فقط كمرتو نوازش كردم . نوازشم جرمه

 -قلقلك دادي … نوازش كجا بود نیما قافه شیطون گرفت

 -چه خوبه قلقلكي هستي از این به بعد اذیتم كني

دوباره كمرمو قلقلك دادو اینبار اومد روم كه نتونم در برم

-از این به بعد اذیتم كني میدونم چطوري تلافي كنم جیع میكشیدمو غلت میدم تا از دستش در برم اما نمیتونستم زورش خیلي زیاد بود

ناخوناموتو بازوهاش فرو كردم ول كنه اما ول كن نبود اشكام راه افتاده بود نفس كم آورده بودم

نیما هم از اینهمه نبرد تن به تنمون نفس نفس میزد

بلاخره آروم شد و منم كه دیگه ناي نداشتم زیرش آروم شدم چشم هاي اشكیمو باز كردم و دیدم بهم خیره شده خم شد و گرماي نفسش باعث شد چشمامو دوباره ببندم چند لحظه فقط بهم نگاه كرد و بلاخره گفت

 -شاید حق با تو بود … بیخود دارم تلاش میكنم … تو نمیخواي منو ببیني و بفهمي

… بیخود

نیست میگن كسي كه خوابه رو میشه بیدار كرد . اما كسي كه خودشو به خواب زده نمیتوني

بیدار كني

قبل اینكه من جوابي بدم بلند شد و رفت سمت اتاق خواب تو شوك حرف هاش بودم

انتظار داشتم باهام بحث كنه دعوا كنیم

دلم دعوا میخواست تا خشم درونم رو تخلیه كنم اما نیما با این حركتش باعث شرمندگیم شده بود یعني من خودمو به خواب زدم ؟ كلافه به اطراف نگاه كردم انگار دنبال چیزي بودم كه نجاتم بده

از خودم و این رفتار هاي بي هدفم

نفس عمیق كشیدمو سعي كردم افكارمو مرتب كنم ببین بنفشه اون تماس مشكوك داشت… 

حتي وقتي زنگ زد و حرف زدن ، حرفهاشون مشكوك بود… 

حتي جواب درست نیما بهم نداد…

پس حق با منه

پس نباید عذاب وجدان داشته باشم… 

آره … من حق دارم ناراحت باشم نه اون اما انگار صداي نیما تو سرم اكو میشد  -تو نمیخواي منو ببیني و بفهمي… 

بغض كردم لعنتي… 

چرا باهام اینكارو میكنه… 

چطوري میتونه با یه جمله همه موقعیتو به نفع خودش تغییر بده فكر كردم نیما رفت لباس بپوشه تا بریم خونه اما برنگشت از اتاقش كلافه بلند شدمو قدم زدم یه حس دو دلي مزخرف داشتم

انگار هر لحظه عذاب وجدانم بیشتر میشدو خودم بیشتر گناهكار میدیدم اون قسمت مغزم كه حقو داده بود به من كمرنگ تر و كمرنگ تر میشد لعنتي… 

نیما … نیما … چرا تو انقدر قوي هستي… 

چرا من انقدر ضعیفم… 

به خودم اومدم و دیدم صورتم از اشك خیسه حتي دلیل این اشك هاي لعنتي رو نمیدونستم دستمالي برداشتم و اشكامو پاك كردم

بدون فكر كرن رفتم سمت اتاق خواب ها

با دیدن نیما كنار پنجره باز كه داشت سیگار میكشید تو چهار چوب در ایستادم متوجه حضور من شد اما بر نگشت سمتم فقط آروم گفت

 -میدوني از وقتي بچه بودي چي دلم میخواست ؟ از حرفش شوكه شدم وگفتم

 -چي ؟

 -اینكه خنده هات مال من بشه … با من بخندي … براي من بخندي … بتونم لبخندو رو لبات بیارم… 

تو سكوت بهم نگاه كرد

حرفش منو برد به وقتي ۱۲ سالم بود

وقتي بهنام دعوام میكردو میگفت از كنارشون برم ولي نیما باهام شوخي میكرد و بهنامو اذیت میكرد بغضم بیشتر شد نیما گفت

 -اما الان رو ببین ! انگار بودنم شده مایه ناراحتیت …واقعا حق باتو بوید … باید تموم مي

كردیم… 

سیگارشو تو جا سیگاري خفه كرد و برگشت سمت پنجره دستاشو رو لبه پنجره گذاشت و گفت

 -لباستو بپوش و برو … من توان بردنتو ندارم… 

نمیدنم چقدر تو این حال ایستادم مگه همینو نمیخواستم كه تموم شه و جدا شیم

پس چرا نمیتونستم برم و لباس بپوشم اینبار دیگه نیما بود كه میگفت برو دیگه هیچ اصراري در كار نبود

دیگه هیچ كسي نبود با اخم و تخم هاي من بسازه سعي كنه من بخندم

امان از دست این قلب و مغزم همش با هم مخالف بودن

حالا كه وقت رفتن بود دلم نمیرفت

دستم از چهار چوب در جدا شد و چرخیدم سمت پذیرایي باید میرفتم

این چیزي بودكه چند ماه بخاطرش جنگیدم برگشتم نگاه آخرو به نیما انداختم پلك زدمو تصویر نیما تو اشكام تار شد قدم بعدیوبرداشتم

اما به جاي دور شدن ازش به سمتش رفتم

نمیشد … نمیشد برم … تازه فهمیدم با تمام عذابي كه بهم میداد وابسته اش شدم وابسته همین اذیت هاش … همین دستوراش … همین اجبارش… 

مثل زنداني كه انقدر به زندان بانش عادت كرده كه بخاطرش قید آزادي رو میزنه از پشت بغلش كردم و سرمو رو شونه مردونه اش گذاشتم آروم گفتم  -نمیتونم برم

یكم مكث كرد و بعد دستاشو گذاشت رو دستم دستامو از رو تنش جدا كرد یه لحظه حس كردم میخواد پسم بزنه

اما چرخید سمتم و از نگاهش فهمیدم تو شوك حركت منه تو چشماي هم خیره شدیم

غم ، امید، شادي ، نگراني همه انگار تو چشم هاش سرگردون بود یهو محكم بغلم كرد

دستاش دور شونه هام قلب شدو سرمو رو سینه اش گذاشتم موهامو نفس عمیق كشید و تو همین حال موندیم نمیدونم چقدر

فقط وقتي از هم جدا شدیم انگار از یه بخشي از خودم جدا شدم انگار یكي شده بودیم نگاهمون تو هم دوباره قفل شد انگار هیچكدوم حرفي براي گفتن نداشتیم سرمو انداختم پائین كه نیما گفت

 -مرسي

پیشونیمو تكیه دادم به سینه اش و گفتم  -بهش برسي تو گلو خندید  -خدا كنه

ابنبار من تو گلو خندیدم كه دوباره صداي موبایل نیما بلند شد هر دو با شوك به هم نگاه كردیم نیما با خنده گفت

 -نه … نه … دوباره نه… 

گوشیشو از جیبش در آورد بهنام بود

دستشو به حالت دعا بالا بردو گفت

 -خدایا شكرت

خندیدمو ازش فاصله گرفتم

نشستم رو تخت تا نیما با بهنام صحبت كنه

ما كلي مسئله حل نشده داشتیم

كلي اخلاق نیما برام قابل درك و تحمل نبود

براي یه بار هم شده باید تو زندگیم تصمیم سخت بگیرم بزار تلاش كنم شاید بتونم این مسائل رو حل كنم

یه صدایي پس ذهنم میگفت برو … برو و خودتو راحت كن. 

چرا تلاش كني آخرشم شاید نشه

برو و مثل قبل راحت و تنها باش

اما قلبم حركات نیما رو دنبال مي كرد و با هر تپشش میگفت

دوستت داره … از دستش نده … موندن با كسي كه دوستت داره و دوست داشتن اون ، عاقلانه ترین كاره… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن