فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت آخر

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

-باشه … تا یه ساعت دیگه اونجام. یه بهونه شد از اینجا فرار كنم نمیدونستم بخندم یا دلم براش بسوزه واقعا سخته تو خونه ات آرامش نداشته باشي

باشه اي به نیما گفتمو خداحافظي كردیم. 

به مامان گفتم نیما داره میاد و شروع كردم به كمك كردن به مامان یه ساعت نده زنگ آیفون صداش بلند شد

نیما بود و عجیب بود تو همین نصف روز دلم براش تنگ شده بود یه ساعت نشده زنگ آیفون صداش بلند شد

نیما بود و عجیب بود تو همین نصف روز دلم براش تنگ شده بود اما سعي كردم به روي خودم نیارم هرچند تا دیدمش نیشم باز شدو جمع نمیشد

نیما چشمكي به من زدو با بابا اینا احوال پرسي كرد

حس عجیبي بود اینكه یه نفر سومي هم بینمون بود اما كسي خبر نداشت.

از نیما پذیرایي كردمو برگشتم آشپزخونه.

اما گوشم اونجا بود.

بابا اول از كار و بار پرسید. 

از زندگي اونور…

سوالایي كه از منم پرسیده بود دوباره از نیما پ سید.

راجب برنامه اقامت پرسبدو آخر گفت

 -دیروز پدرت زنگ زد نیما جان راجب عروسي انگار یه لیوان آب یخ ریختن پشتم.

از گردنم تا كف پام یه رد یخ زد

مامان همین لحظه بهم گفت برم میزو بچینم

منم از خداخواسته ظرف هارو گرفتمو رفتم اون سمت تا كامل بشنوم چي میگن نیما در جواب بابا سر تكون دادو گفت

 -آره… اگه شما اجازه بدین عروسي رو زودتر بگیریم چون این سري بریم یكم برگشتمون نامشخصه…

بابا نگاهي به من انداخت و گفت

-والا چي بگم . شما هنوز سال مادر بزرگت نشده … ما هم همین یه بنفشه خانم رو داریم براي

عروسیش خیلي برنامه داریم … فكر میكنم بذارین بعد سال بهتر باشه دستام از استرس میلرزید.

اگه بابا قبول نمیكرد چي ؟ باید چكار میكردم ؟

بهشون راجب بچه میگفتم یا سقط میكردم؟ خواستم بگم من عروسي خیلي مجلل نمیخوام من الان این جوجه تو دلمو میخوام اما نیما زودتر از من گفت

 -از اون بابت خیالتون راحت باشه … همه چي طبق نظر شما پیش میره. 

مامان صدام كردو من فقط شنیدم بابا گفت

 -من نمیخوام تو فامیل شما پشت سر دختر من حرف بزنن كه براي مادربزرگ داماد یكسال صبر نكرد

من حرف بابا رو قبول داشتم

چون واقعا مطمئن بودم هیچكس هیچي نگه عمه اش میگه. 

نیما مكث كرد و باعث شد آروم برگردم به سمتشون نیما بلاخره گفت

 -هیچكس این حرفو نمیزنه … مطمئن باشن… 

بابا با محبت پدرانه اي گفت

 -از كجا مطمئني و میخواي من مطمئن باشم. از قدیم گفتن در دروازه رو میشه بست اما… 

بابا بقیه ضرب المثل و نگفت و نیما گفت

 -چون قراره بابام براي همه توضیح بده چرا زودتر داریم مراسم میگیریم. 

-براي همه فامیل ؟

-بله

واقعا ؟ براي همه فامیل ؟!

تو دلم دعا میكردم بابا بگه باشه اما بابا گفت

 -پس بذار من با مادر و دائي بنفشه مشورت كنم بهتون خبر میدم. 

با این جمله بابا این بحث تموم شد میز شام رو چیدمو تو آرامش شام خوردیم

طر میز شام حرف هاي عادي فقط رد و بدل شد و بعد از شام و پذیرایي بعدش نیما خواست بره

كه مامان گفت امشب بمون

نیما اما قبول نكرد و گفت اگه حوصله دارم یه دور بریم بیرون بزنیم بعد منو میرسونه.

دو دل بودم تو سرش چي میگذره.

اما قبول كردمو رفتم اتاقم تا لباسمو عوض كنم.

خوب بود بریم بیرون چون اصلا امشب نتونسته بودیم حرف بزنیم با بابا اینا خداحافظي كردیمو سوار ماشین نیما شدم حركت كه كرد پرسیدم  -از خونتون چه خبر؟

 -اصلا اسمشو نیار كه داغونم

 -از چي دوست داري صحبت كنم پس؟

 -خودمون

 -هممم باشه … خب كجا داریم میریم؟

 -خونه من… 

برگشتم سمتشو گفتم

 -خونه تو؟ مگه نگفتي منو میرسوني دوباره خونمون از گوشه چشم نگاهي بهم انداختو گفت

-یه كاریش میكنم… 

 -نرم خونه كه بد میشه نیما با اخم مصنوعي برگشت سمتمو گفت

اي بابا زنمي دلم تنگ شده جرم كه نمیكنم . كارمون زود تموم شد میرسونمت . نشد میگم

پیشم موندي . تو چرا نگراني اما من جدي اخم كردم و گفتم

 -شب اوله ایرانیم . منم دوست دارم پیش هم باشیم. اما خیلي ضایع است اینجوري .

تو

میموندي خونه ما دیگه… 

نیما دیگه چیزي نگفت. 

نگاهمم نكرد

تا خود خونه اش سكوت بود.

كلي حرص خوردم تو راه

چرا همیشه باید انقدر دیكتاتوري داشته باشه واقعا از نظرم ضایع بود جلو بابا اینا این حركت.

خب میموند خونه ما اگه دلش میخواست پیش هم باشیم. 

نیما ماشینشو پارك كردو پیاده شدیم تو سرم كلي فكر و خیال بود.

مجبورش كنم ۱ شبم شده منو برگردونخ خونه حس میكردم باز اینجوري بهتره تا اینكه بخوام كلا نرم با تین افكار سوار آسانسور شدیم. 

نیما از گوشه چشم نگاهم كردو گفت  -چیه ؟ چرا اخمات تو همه چشم چرخوندمو گفتم

-دارم فكر میكنم اخم نكردم

-خودتو تو آینه نگاه كن

برگشتم سمت آینه پشت سرمون و از قیافه خودم خنده ام گرفت.

نیما لپمو گرفتو آروم كشید بهش اخم كردم كه گفت  -مامان كوچولو اخمو بازم براش چشم چرخوندمو گفتم  -خودت كوچولوئي بلند زد زیر خنده

 -جدا؟ تو كه همش میگي خیلي بزرگه لبمو گاز گرفتمو شاكي گفتم نیما…

اما فقط خندیدو بهمچشمك زد

باز نیما رفته بود تو فاز شیطونیو خدا باید به دادم میرسید امشب میدونستم نقشه برگشت شبم با این روحیه نیما منتفي میشه در خونه اش رو باز كردو كنار ایستاد تا وارد شم

خودش اومد تو و تا كفش هامونو بیرون آوردیم دست انداخت زیر پامو از رو زمین بلندم كرد

دستمو انداختم دور گردنشو با جیغ گفتم  -نیما…

اما ادامه جمله ام با روشن شدن برق سالن خشك شد هر دو خیره شدیم به نیاز كه رو به رومون بود… 

نیما آروم منو گذاشت پائین و با شوك و عصبانیت گفت  -اینجا چكار میكني تو… كلید خونه منو از كجا داشتي؟ اما نیاز جواب نیمارو نداد.

خیره شده بود به من… 

با ترس به نیما نگاه كردم نیما برگشت سمت در و بازش كرد كنار ایستادو گفت  -برو بیرون نیاز… 

نیاز بلاخره نگاهشو از من گرفتو پوزخمدي زد به نیما به سمت در رفت

از جلوم كه رد شد نمیدونم چرا همه بدنم لرزید.

از جلو نیما خواست رد شه نیما عصباني گفت

 -كلیدا… 

نیاز باز پوزخند زدو دست برد تو جیبش دو جفت كلید بیرون آوردو گذاشت كف دست نیما.

بدون هیچ حرفي رفت تو راهرو و نیما درو بستو قفل كرد.

شوكه به نیما نگاه كردم

اما اون به من نگاه نكردو كلافه به سمت كاناپه رفت.

رو كاناپه نشستو آرنجشو تكیه داد به زانو هاش دستاشو تو موهاش قفل كردو زیر لب گفت

 -تمومي نداره … دیوونگي این دختر تمومي نداره من فقط شوكه ایستاده بودمو نگاهش میكردم نیاز براي چي اومده بود؟!

چكار داشت؟

كلیدارو از كجا گرفته بود؟!

چرا نیما بهش گفت برو بیرون پوزخند زدو بدو حرفي رفت بیرون چرا نیما بهش گیر نداد براي چي اینجا بودي؟ باز نیما چیزیو از من مخفي میكرد

همچنین ایستاده بودم كه نیما سرشو بلند كردو نگاهم كرد چشم هاش غمگین بود با خستگي گفت

-معذرت میخوام… گند زد به شبمون

سر تكون دادم

اما خودمم نمیدونستم معني حركتم چیه ؟!

موافقت؟!

مخالفت؟!

با بهت پرسیدم

 -چرا اومده بود اصلا ؟

نیما خسته سر تكون دادو تكیه داد به كاناپه با دست بهم اشاره كرد برم پیشش و گفت

 -نمیدونم واقعا … عمه گفت نیاز خوب شده… اما مامان گفت بدتر شده… 

زیر لب گفتم

 -فكر كنم حق با مادرته نه ؟ نیما هم سر تكون دادو گفت  -نگاهشو دیدي ؟ طبیعي نبود…

سر تكون دادم. نگاهش واقعا ترسناك بود.

مثل همیشه و یه آدم عادي نبود پر از نفرت و… 

نفرت و فكر بود… 

انگار تو سرش داشت نقشه میكشید یه نقشه با نفرت نیما گفت

 -برا همین گفتم بره بیرون… ترسیدم بحث كنم باهاش دردسر شه… 

 -اما نیما اینجوري كه نمیشه … باید مشكلش حل شه… آخه… 

نمیدونستم چي بگم

نیما منتظر ادامه جمله ام نموندو گفت  -میخواي برگردونم خونتون؟ با تعجب نگاهش كردم

نه به اون تب داغش برا موندنم نه به عجله الانش براي رفتنم زیر لب گفتم  -چرا ؟

 -چي چرا ؟

 -تا الان كه میخواستي تا صبح بمونم ! یهو چي شد ؟ نیما دستمو گرفتو منوكشید تو بغلش بین پاش نشستم و گفت

 -حالمون گرفته شد دیگه … گند زد به شبمون… 

 -اما اگه الان برم خونه بیشتر اعصابم خورد میشه نیما كنار گوشمو بوسیدو گفت

 -گفتم اگه میخواي … نگفتم برو كه… 

اینو كه گفت آروم دستشو هم برد زیر بلوزم كه گفتم  -آخه یه جوري گفتي انگار حوصله منو نداري. 

حركت دستش خشك شدو گفت

 -بنفشه … چرا هرچي میشه تو میري بدترین فكر هارو میكني ؟ من چرا حوصلتو نداشته باشم…

اون از نیاز كه گند زد به حالم … اینم از تو كمرمو گرفتو خواست منو از بغلش بلند كنه اما خودمو سفت كردمو تكون نخوردم شاكي گفتم

 -نیما … من كه…

نذاشت ادامه بدمو گفت

 -تو كه چي ؟ بنفشه خب منم آدمم … از صبح هر كي رسید گند زد به اعصابم …

دختر تو حداقل

طرف شوهرت باش

به هم نگاه كردیم

انقدر دمغ بودقیافه اش كه منم شرمنده شدمدستمو قاب صورتش كردمو گفتم

 -باشه … ببخشید… 

سریع لبشو بوسیدمو سرمو عقب كشیدم با لبخند گفتم

 -حالا از این قیافه در بیا آقاي پدر

با این حرفم خندیدو دوباره دستش رو كمرم نشست و گفت  -باشه مامان كوچولو مشكوك نگاهش كردمو گفتم

 -باز گفت كوچولو

تكیه داد رو كاناپه و منو چرخوند تو بغلش

بازم پاهامو انداختم دو طرفشو دستمو دور گردنش حلقه كردم

اما اینبار یكم شیطنتو بیشتر كردمو تو بغلش یكم مانور دادم كه خندید و گفت  -بببن كي امشب شیطون شده

ریز خندیدمو باز لبشو خواستم كوچولو ببوسم

اما اینبار نذاشت فقط یه بوس كوچولو بمونه و ادامه اش داد یه بوس كوچولو كه طولاني شد… 

یه لمس آروم كه داغ شد

لباس هائي كه نرم نرم كنار رفتو… 

دوباره یكي شدنمون…

 …

 …

 …

رو همون كاناپه تو بغل نیما دراز كشیدم قلب هامون انگار با هم میزد

نور پذیرائي جائي كه ما نشسته بودیمو كم سو روشن كرده بود نوازش نیما بهم آرامش عجیبي میداد صداي موبایلم بلند شد.

نیما روم خم شدو از تو لباساي روي زمین دنبال موبایلم گشت با مشت زدم به بازوشو گفتم

 -له شدم نیما

اما خندیدو تكون نخورد

موبایلمو گرفتو از روم كنار رفت گوشیو داد دستمو گفت

 -باباته! 

ساعت ۱۲ شبو رد كرده بود لب گزیدمو گفتم  -چي بگم ؟

 -بگو دوستاي نیما رو دیدیم بیرونیم … بعد بده با من حرف بزنه… 

از دروغ گفتن به بابا متنفربودم… 

گوشیو جواب دادم و گفتم

 -سلام بابا… 

 -كجایي بنفشه میخوایم بخوابیم

 -دوستاي نیما رو دیدیم برناممون یكم بهم ریخت

 -خب الان كجائین ؟ كي میرسي؟

نیما كه گوششو چسبونده بود به گوشي و گوش میداد با دست اشاره كرد گوشیو بدم بهش

براي همین به بابا گفتم  -بزارین گوشیو بدم نیما

قبل اینكه بابا چیزي بگه گوشیو دادم نیما

اونم با بابا صحبت كرد و گفت شرمنده اصلا حواسش به ساعت نبود. 

گفت تازه از دوستاش جدا شدیم. 

گفت اگه بخواین میتونیم با بنفشه بریم خونه من شما بخوابین اذیت نشین اما بابا اصرار كرد بیداره و ما برگردیم. 

اینبار نیما موفق نبود حرفشو به كرسي بنشونه و مجبور شد حرف بابا رو گوش كنه

گوشیو قطع كردو گفت  -باید ببرمت خونه

خندیدمو خواستم بلند شم كه دستاش دورم قفل شدو گفت  -كجا . حالا دیر نمیشه كه

 -بابام صبح باید بره سر كار اذیت میشه بیداره با این حرفم با اكراه ولم كردو نشستم رو كاناپه. 

لباسامو از رو زمین برداشتم كه نیما هم كنارم نشست. 

دستشو رو شكمم كشیدو گفت

 -دختر بابا چطوره

ابرومو بالا انداختم و برگشتم سمتش چشمكي بهم زدو گفت

 -با سمانه صحبت میكنم بریم پیشش چكاپ سري تكون دادمو گفتم  -باشه اما زود نیست؟

نیما با سر گفت نه و باقي لباس هامو بهم داد.

هر دو لباس پوشیدیمو از خونه زدیم بیرون. 

تو پاركینگ سوار ماشین شدیمو از در پاركینك كه خارج شدیم حس كردم یه ماشین آشنا دیدم. 

به نظرم ماشین نیاز بود كه سمت مقابل پارك بود اما نیما متوجه اش نشدوسریع رد شد برگشتم به پشت و گفتم

 -فك كنم نیازو دیدم

 -الان؟

با سر گفتم آره. 

نیما آینه رو چك كردو گفت

 -نه فكر كردي

اما هرچي میگذشت مطمئن تر میشدم كه دیدمش بلاخره رسیدیم خونه ما

هر دو پیاده شدیمو نیما زنگ درو زد.

خیابونو رصد كردم كسي پشت سرمون نیومده بود

بابا جواب دادو به نیما تعارف كرد بیاد بالا نیما معذرت خواست دیر شدو گفت نمیاد

خواستم خداحافظي كنم برم تو كه ماشین نیازو دیدم. 

اومد بپیچه تو كوچه اما همون سر ایستادو آروم دنده عقب گرفت… 

با دست ماشینشو به نیما نشون دادمو گفتم  -نیاز اومده دنبالت

 -نیاز؟

نیما برگشت سمت كوچه اما دیگه نیاز دنده عقب گرفته بود و تو دید نبود نیما با تردید گفت

 -مطمئني درست دیدي بنفشه ؟

 -آره… از پاركینگ اومدیم بیرونم دیدمش. الانم پیچید تو كوچه تا مارو دید دنده عقب گرفت

 -نمیفهمم چي تو سرشه.

 -حس خوبي ندارم نیما. شب بیا خونه ما.

-نمیشه دیگه گفتم به بابات نمیام

-بیا … من ازت خواهش میكنم بیاي.

واقعا یه استرس بدي تو دلم افتاده بود.

نیما كلافه نفسشو بیرون دادو گفت  -سختمه بنفشه اصرار نكن دیگه یغض كردمو فقط نگاهش كردم.

فهمید ناراحت شدم اما كلافه گفت

 -رسیدم بهت زنگ میزنم. برو بالا خیالم راحت شه

 -تو برو سوار ماشین شو من خیالم راحت شه.

با اخم خواست چیزي بگه كه منم اخم كردمو دستمو به سینه زدم.

بلاخره گفت

 -باشه اما تا درو نبندي من راه نمیافتم.

 -قبوله

با این حرفم هر دو لبخند زدیمو نیما رفت سمت ماشینش

خیره به كوچه بودم نكنه نیاز بخواد حركت احمقانه اي بزنه و بلایي سر نیما بیاره اما خبري ازش نشد. 

نیما سوار شدو منم رفتم تو

درو كه بستم صداي حركت ماشینش اومد.

رفتم بالا و كارامو كردم

یه ساعتي گذشته بود هنوز نیما پیام نداده بود رسیده یا نه رو تخت گوشي به دست دراز كشیدم كه پیامش اومد  -رسیدم خیالت راحت

 -نیازو دیدي؟

 -آره پشت سرم اومد

 -الان خونه شماست ؟

-نه

-تا كجا اومد باهات؟

 -تا كرج اومد اما تو شهر دیگه گمش كردم. 

 -چي میخواد به نظرت ؟

 -نمیدونم واقعا . بهتره بخوابیم بنفشه فردا میبینمت حرف میزنیم

 -فردا میاي اینجا؟

 -آره میام دنبالت كه شام بیاي خونه ما

 -نه نیما من خونه شما نمیام

 -زشته بنفشه ببین من امشب اومدم خونتون میخواستم بگم خب خونه ما كسي بهت تیكه نپروند اما حال نوشتن نداشتمو فقط براش نوشتم اوكي شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.

صبح بیدارشدم گوشیمو چك كردم یه پیام از نیما بود كه نوشته بود

 -نگران نشو بنفشه. اما ما اومدیم بیمارستان. نیاز دیشب تصادف كرده… 

شوكه به گوشي نگاه كردم

من میدونستم این دختره بلاخره یه كاري میكنه. 

سریع زنگ زدم به نیما پیامش مال ٤ صبح بود

دیگه میخواستم قطع كنم كه جواب داد  -الو

 -سلام نیما … چي شده ؟ كجائین ؟

 -من كه كلانتري بودم . كاراي ماشینشو انجام بدم بردن پاركینگ… مامان اینا بیمارستانن

 -عزیزم … جقدر صدات خسته است

 -داغونم

-خودش چطوره؟

-پاش شكسته . كیسه هوا هم صورتشو سوزونده . اما كلا خوبه… 

 -تو كرج تصادف كرد

 -آره … تو شهر… 

 -اي بابا… 

 -خونه اي؟

 -آره… 

 -میام دنبالت

 -من نمیخوام برم بیمارستان ببینمش… 

 -نمیخوام بریم بیمارستان… بریم خونه من … دیشب دو ساعت خوابیدم … میخوام استراحت كنم

 -باشه … الان آماده میشم

 -منم دارم راه مي افتم. 

بلند شدمو به مامان اینا گفتم چي شده. 

اما گفتم فعلا زنگ نزنه احوال پرسي تا بش بگم. 

مامان یكم مشكوك نگاهم كرد اما چیزي نگفت

صبحانه خوردمو به بهونه اینكه نیما میاد دنبالم برم بیمارستان لباس پوشیدم.

دفترچه بیمه ام رو هم برداشتم. 

میدونستم امروز احتمالا وقت نمیشه بریم پیش سمانه.

اما احتمال میدادم برم كرج نیما منو نگه داره برا همین دفترچه رو برداشتم. 

نیما بلاخره اومدو رفتم پائین زیر چشم هاش كبود بود و حسابي خسته. 

ناخداگاه گونه اش رو بوسیدم لبخند خسته اي زدو راه افتاد

تو راه گفت نیاز یه چهار راه قبل خونه اونا تصادف كرده

رفته تو گارد ریل با تردید پرسیدم  -مست بوده ؟

 -مست نبوده … اما تو حالت عادي هم نبوده… 

 -یعني چي؟

 -مطمئن نیستم . اما صبحي ماشینشو گرفتم … بو علف میداد… 

 -علف ؟

نیما سر تكون داد كه پرسیدم

 -علف كشیدني؟ تو گلو خندیدو گفت

 -پس نه علف كه گاو و گوسفند میخورن با اخم زدم به بازوش باورم نمیشد نیلز داشت از اونچه كه فكر میكردم خطرناك تر میشد زیر لب گفتم

 -خوبه نمرد عروسي ما كنسل شه… 

نیما از گوشه چشم نگاهم كردو دستشو رو شكمم كشیدو گفت  -شما نمیخواد نگران باشین خانما… 

 -از كجا مطمئني جوجه دختره ؟

 -حسم میگه

 -هممم سونوگرافي سر خودي مگه… 

 -منو دست كم نگیر… 

بلاخره رسیدیم خونه نیما… 

وارد كه شدیم آروم گفتم

 -حس میكنم باز ممكنه نیاز بیاد از یه جا بیرون نیما خندیدو مثل دفعه قبل تو بغلش بلندم كرد سریع گفتم

 -خسته اي نیما منو بذار پائین

 -خسته ؟ نابودم … اما تورو پائین نمیذارم. 

دستمو انداختم دور گردنش تا نیفتم. هرچند میدونستم منو نمیندازه.

رسیدیم اتاقشو منو گذاشت رو تختو بدون معطلب اومد روم حتي فرصت نداد شالمو در بیارمو لب هامو بوسید. 

مشغول هم شدیم كه موبایلش زنگ خورد

اولش توجه نكرد اما وقتي دوباره زنگ خورد فحشي زیر لب نثارشون كردو از روم بلند شد.

كنارم نشستو گوشیو از جیبش بیرون آورد رو گوشي میدیدم نوشته بابا نیمه جواب داد

 -الو … سلام … برا ترخیص ماشینش اومدم … خوبه پس انقدر خوب شده كه سراغ منو بگیره

 …من داغونم بابا كارم تموم شد میرم خونه ام میخوابم بعد هم بنفشه رو میگیرم میام الكي

بهش قول ندین زودتر میاد . دقیقا همینو بگین. 

مكث كردو صداي باباشو نمیشنیدم نیما دوباره گفت

 -اصلا اعصاب ندارم یه كاري میكنه كلا نیام اون سمت ها… 

اینو گفتو قطع كرد. 

كلافه نفسشو بیرون دادو گوشیشو خاموش كرد. 

آروم پرسیدم  -چي شده ؟

گوشیو انداخت رو پا تختي و با حرص گفت

-لجن…لجن…لجن… انگار تو یه مرداب پر از لجن افتادم … اعصاب نموند برامون. 

نشستم رو تختو با تردید گفتم

 -چي شده نیما

 -بابامم كلافه كردن . چقدر زبون نفهم . زده خودشو داغون كرده الان بیمارستانو رو سرش

گذاشته نیما كو . نیما سر قبر توئه با این گندایي كه میزني… 

حرصم گرفت از این خبر نیما كو

عجب گیري افتاده بودیم

واقعا یه آدم رواني و نشكل دار اینجوریه؟ یا اینا همه فیلمشه؟ نیما بلند شدو ایستاد منم با تردید بلند شدم كه بریم اما شروع كرد به بازكردن دكمه هاي پیراهنشو گفت  -لخت شو بنفشه… 

متعجب نگاهش كردم كه با حرص لباس هاشو بیرون آورد زیر لب گفتم

 -نریم ؟

 -معلومه كه نه … من دارم از خواب كور میشم… 

واقعا هم صورتش خسته بود. 

به بدنش نگاه كردمو گفتم  -خب چرا لخت شیم پس ؟!

منظورم این بود تو كه انقدر خسته اي چرا اول نمیخوابي كه نیما چشمكي بهم زدو گفت

 -برا اینكه وقتي بیدار میشم همه چي آماده باشه خنده ام گرفتو مانتو و لباس روم رو بیرون آوردم.

اما با لباس زیر رفتم زیر پتو و كنار نیما كه با اخم الكي نگاهم كردو گفت

-پس اینا چرا موندن ؟ براش زبون در آوردمو گفتم. 

 -كه وقتي بیدار میشیم زیاد بهت خوش نگذره تنبل شي بلند خندیدو منو كشید تو بغلش تو بغلش كامل قفلم كردو گفت  -بهت نشون میدم تنبل كیه… 

سینه اش رو بوسیدمو گفتم

 -نمیخواد دارم میبینمش.  یه آقاي چاق كه میگه صدامو كلفت كردمو ادامه دادم

 -لخت شو بنفشه… 

سرشو عقب بردو متعجب نگاهم كرد

 -اداي منو در آوردي صورتمو جمع كردمو گفتم  -نه پس صدا من اینجوریه چرخید رومو گفت

 -خیلي داري دم در میاري جوجه ها براش زبون در آوردمو گفتم

 -برو اونور الان منو بچمونو له میكني

انتظار نداشتم بره كنار اما رفتو دوباره بغلم كرد. 

یكم هیچي نگفتو فقط موهامو نوازش میكرد بلاخره آروم گفت

 -خیلي نگرانم با این دیوونه بازیاي نیاز این عروسي ختم به خیر بشه و برگردیم همونور

دوباره چرخیدم تو بغلشو گفتم  -من كه گفتم عروسي نگیریم

منو برگردوند سر جامو اینبار محكم تر قفلم كردو گفت

-نمیشه . تو بگي نه اما فك میكني بابات قبول میكنه ؟ نمیكنه . از اولم گفت یه دختر دارم

میخوام همه چي كامل باشه. 

 -من میتونستم راضیش كنم وشكون ریزي از بازوم گرفتو گفت

 -لازم نكرده … بخواب حالا بذار منم بخوابم تا وقت هست

 -بد اخلاق… 

تو گلو خندیدو به نوازشم ادامه داد.

خوابم نمي اومد

اما مگه میشد تو این حال باشي و خوابت نبره. 

با نوازش و شیطنت چیزي روي پام بیدار شدم . نیما با شیطنت تو گوشم گفت  -پاشو یكي منتظرته… 

میدونستم منظورش چیه… 

دستم رو بدنش چرخیدو خمار و خواب آلود گفتم  -منم منتظرشم… 

نیما تو گلو خندید و گفت

 -آخ آخ … اثر دخترمه مامانش انقدر شیطون شده فك كنم… 

فقط تونستم لبخن بزنم چون خیلي زود لب هام اسیر شدو…. 

 ….سا نسو ر…. 

اصلا دلم نمیخواست تكون بخورم دوست داشتم تا شب تو رختخواب بمونیم. 

بیخیال دنیا و آدما. 

اما هیچوقت دنیا اونجور ما میخوایم نمیشه نیما از كنارم بلند شدو گفت  -بریم نهار بعد بریم بیمارستان

ساعت نزدیك سه بودو من خیلي گرسنه بودم

باه اي گفتمو بلند شدم

اینجوري بعد ۵ میرسیدیم بیمارستان و میشد امیدوار باشم ساعت ملاقات تموم شده اونوقت من مجبور نبودم نیاز و عمه اش رو ببینم. 

چقدر من از این دو نفر متنفر بودم. 

نیما لباس هامو داد بهم اما قبل از اینكه بره محكم زد چشتم در جواب آخ من چشمكي زدو رفت بیرون از اتاق و گفت  -آب میوه میخوري ؟

 -آره … شیرین باشه فقط

سریع لباس پوشیدمو موهامو مرتب كردم لوازم آرایش نداشتم جز یه رژ. 

اونم خیلي كمرنگ زدم كه اگه عمه نیمارو دیدم حالش گرفته شه هیچوقت حرفش یادم نمیرفت كه گفت بي رنگ و روئي بیشتر تشویقم میكرد این حرفش كه آرایش نكنم. 

با نیما رفتیم نهار. 

خوب بود دوتایي انگار هیچ كدوم از این دردسر هارو نداشتیم با هم خوش بودیمو به هر چیز چرتي میخندیدیم میدونستم كار اون كوچولو تو دلم بود. 

اصلا انگار دنیارو بي ارزش كرده بود همه ارزش ها شده بود منو نیما و حسمون

تو راه بیمارستان بودیم كه زنگ زدم به مامانو گفتم الان میتونه به مادر نیما زنگ بزنه و بگه ما تو راهیم

بگه تازه خبردار شده و اینجور وانمود كنه من تازه از خونه راه افتادم خوشبختانه مامان هم چیز زیادي نپرسیدو رسیدیم بیمارستان. 

اما ساعت ملاقات تموم نشده بودو مجبور دم با نیما برم داخل

از طبقه اول وارد بخش بیمارستاني كه شدیم بوي الكل و استریل تو سرم پیچید بازو نیما رو گرفتم تا نیفتمو جلو دهنمو گرفت

نیما سریع متوجه حالم شدو منو به سمت در خروج برگردوند سریع اومدیم بیرون اما عوق زدم

خوشبختانه فقط در حد عوق بود و چیزي بالا نیاوردم نشستم رو صندلي هاي پزیرش و نفس گرفتم تو یه لحظه حالم یهو زیر و رو شد نیما نگران پرسید

 -خوبي ؟

فقط سر تكون دادم كه یهو صداي عمه اش از پشت نیما اومد كه گفت  -اومدي عیادت یا بستري بشي؟ چشم هامو بستمو سعي كردم با دیدن این آدم عوق نزنم.

آخه داریم چندش تر از این زن ؟ نیما برگشت سمت عمه اش و گفت  -بنفشه از بیمارستان بدش میاد به عمه اش نگاه نمیكردم.

تمركزم فقط رو حال خودم بود كه آروم باشم.

اما عمه اش گفت

 -چیزي كه من دیدم شبیه بد اومدن نبود… 

یعني با این حرفش گوشام سوت كشید. 

یه نفر باید از پشت صندلي ها بیاد بیرون بگه كات! 

مگه نه ؟

این یه فیلم مسخره بود و عمه اش بازیگر این فیلم!

باید اینجوري میبود. 

جز این هیچ توجیح دیگه اي برا رفتار عمه اش نداشتم حتي نیما هم ساكت بود مطمئنن اونم هنگ بود

صداي عصاي عمه اش اومد كه دور میشد و گفت

 -اگه عیادت اومدین زودتر بیاین تا ساعتش تموم نشده. 

اي خدا…. من چه هیزم تري بهش فروختم كه اینجور باید این چندش رو تحمل كنم.

چشم هامو باز كردمو به نیما نگاه كردم. 

نیما كلافه با تاسف سر تكون دادو گفت

 -نمیدونم چرا هر روز بدتر میشه؟ قدیما خیلي مهربون بود. اصلا اینجوري نبود.

 -قدیما فكر میكرد تو دامادشي … الان نه … فرقش اینه نیما ابروئي بالا انداختو با تردید سر تكون داد.

میدونستم نمیخواد باور كنه عمه اش همه محبتش ساختگي بود. 

اما شواهد داد میزدحقیقت اینه.

نیما گفت

 -میاي بالا یا میري تو ماشین ؟

 -دلم میخواد برم تو ماشین اما میدونم برم حرف و حدیث پشتمون شروع میشه.

نیما با سر حرفمو تائید كردو بلند شدم. 

یه نفس از هواي تمیز گرفتمو گفتم بریم. 

تو راهرو بخش سعي كردم به بوي الكل و استریل فكر نكنم و نفس هاي كوتاه بكشم حتما اتاقش پنجره داشت كه من بتونم برم سر پنجره فقط باید آروم میبودم اینجوري كسي شك نمیكرد

وارد اتاق نیاز شدیم كه كلي آدم از اقوام دورش بودن

خوشبختانه با ورود ما پرستار اومدو گفت وقت ملاقات یك ربع مونده ذوق كردم از درون

فقط یك ربع باید تحمل میكردم. 

سلام كردم به همه و خود نیاز كه به طرز عجیبي با محبت بهم سلام كرد.

هرچند دساشو دراز كرد سمت نیما و مثل عاشق دل شكسته نیمارو صدا كرد بره سمتش.

اگه از بوي بیمارستان عوق نمیزدم از دیدن این صحنه صد در صد عوق میزدم. 

رفتم سمت پنجره و پشت جمعیت ایستادم نیاز صورتش چندتا خراش داشت اما جدي نبود پاش هم تو گچ بود.

با علاقه داشت به نیما میگفت پرستارا چكار كردن انگار نیما سوال پرسیده باشه .

در حالي كه

نیما فقط بهش سلام كرده بود

آروم كه جلب توجه نكنه پنجره رو یكم بیشتر باز كردم كه عمه اش از اون سمت جمعیت گفت

 -تهوعت بهتر شد بنفشه جان ؟

همه مثل دوربین خبرگذاریا یهو برگشتن سمت من همه مثل دوبین خبرگذاریا یهو برگشتن سمت من.

بدون اینكه هول بشم گفتم  -تهوع؟ من تهوع نداشتم. 

عمه اش كه انتظار این جواب منو نداشت اول جا خورد اما زود چشم هاشو ریز كرد اما با لحن مثلا مهربوني گفت

 -من فقط نگرانت شدم… 

خودمو زدم به بي خبري و با قیافه سردرگمي سوالي به نیما نگاه كردم و زیر لب به عمه گفتم  -مرسي… 

نیما لبخندشو خوردو از فرصت استفاده كرد

تخت نیاز رو دور زد كه بیاد پیش من اما وسط راه عمه جون دوباره گرفتارش كردو گفت

 -نیما جان میاي این كمپوت رو براي نیاز باز كني…

ناخداگاه چشم چرخوندمو خیره شدم به بیرون.

من كه میدونم اینا بفهمن من حامله ام كلي پشتم حرف میزنن اما كي براش مهم بود. 

ما میریم و اینا بمونن با حرف و حدیث هاشون

یكم هواي بیرونو نفس كشیدم كه حضور نیمارو حس كردم آروم گفت

 -بیا خداحافظي كن بقیه دارن میرن مام كم كم بریم زیر لب جواب دادم

 -اگه عمه ات بذاره ما بریم. 

با باقي فامیل خداحافظي كردیم و رفتن

دور نیاز خالي شده بود و داشت دوباره براي نیما نطق میكرد پدر نیما اومدو گفت

 -گفتن وقت ملاقات تمومه . براي امشب پرستار همراه گرفتم برات دائي جان كه تنها نموني

الان میاد دیگه هر كاري داشتي بهش بگو نیاز اشك انداخت تو چشم هاشو با بغض گفت  -همه میخواین برین ؟ مامانش گفت

 -من كه بمونم كاري ازم بر نمیاد. زن دائي هم كه خودش كمر درد داره . دیگه كسي نیست

نیاز به من نگاه كرد منم بهش فقط نگاه كردم مكث كرد

اما من بدون هیچ حسي فقط نگاهش كردم سكوت شده بود

نه واقعا انتظار داشت من شب پیشش بمونم. 

اونم بعد اینكه وسط خونه نیما پیداش شده بود. 

بلاخره مادر نیما سكوت رو شكستو گفت

 -پرستار همراه بهتره چون تو تا صبح میخوابي. صبح هم مامان میاد دیگه نیاز نگاهشو از من گرفتو با همون نگاه مدل گربه شرك به نیما نگاه كرد ضایع بود برمیگشتم سمت نیما

اما امیدوار بودم نیما هم مثل من تحویلش نگیره

بلاخره خانم لوس تنها موندو همه برگشتیم سمت خونه نیما اینا.

عمه جانش هم تشریف آوردو تا رسیدیم به نیما گفت  -عمه جان میري خونه من برام لباس بیاري ؟ بابا نیما گفت

 -ئه میگفتین سر راه خودمون میرفتیم میگرفتیم

 -یادم نبود الان یادم افتاد نیما گفت

 -عیبي نداره اتفاقا میخواستم بنفشه رو ببرم جایي. سر راه لباس شمارو هم میگیریم عمه اش كه انتظار رفتن منو نداشت سریع گفت

 -من میخوام برم دوش بگیرم . یه دقیقه برو لباس منو بیار بعد با خانمت هر جا خواستین برو. 

نیما سمج تر از عمه اش گفت

 -بریم بنفشه ؟ كلیدو بده عمه . زود برات میاریم. 

دیگه قشنگ حرص خوردن عمه اش پیدا بود.

تو كیفشو گشتو گفت

 -اي بابا كلیدم نیست كه… 

مامان نیما بي خبر از همه جا با ظرف میوه اومد تو پذیرایي و گفت  -كلید چي؟ خونتون؟ من یدك دارم … آویزونه به جا كلیدي نیشم ناخداگاه تا بناگوش باز شدو گفتم

 -لباساتون كجاست عمه جون ؟ چیا براتون بردارم ؟

این اولین بار بود داشتم انقدر خوب به عمه اش ضربه میزدم.

نیما تو راه گفت تو بیمارستان هم ضربه سنگیني بهش زدم. 

اما بهم هشدار داد زیاد نپیچم به عمه چون ممكنه یهو جدي قاطي كنه اما نتونسته بودم جلو زبونمو بگیرم چشم هاي عمه ش حالا علنا پر از نفرت بود با حرص رو به نیما گفت

 -تو كمد اتاق خوابم یه ساك كوچیك هست چهارخونه قهوه اي . همونو فقط برام بیار

من زودتر از نیما گفتم  -چشم براتون میارم… 

میخواستم شك نكنه كه من میرم اتاقش دور میزنم عمه اش حتي تشكر هم نكرد

امیدوار بودم انقدر حرص بخوره تا سكته كنه و بمیره. 

میدونستم خیلي بیشعوریه آرزوي مرگ براي كسي اما خیلي ازش متنفر بودم. 

با این وجود عذاب وجدان گرفتم از این فكرم و نیما رو به پدر مادرش گفت  -خب دیگه ما میریم. 

با هم به سمت در خروج رفتیم اما پدرش هم دنبال ما اومد و رو تراس گفت  -نیما جان … زودتر برگردین… الان تا شما بیاین منو مادرتو رواني میكنه… 

نیما كلافه نفسشو بیرون دادو گفت

 -چرا اینجوري شده عمه ؟

باباش به علامت نمیدونم سرتكون دادو گفت

 -گفتیم كم كم خوب میشه … انگار بدتر شد … الیته بخاطر اینه كه تو مركز توجه نیست… 

یكم بهش توجه كني خوب میشه

نیما چیزي نگفت و فقط نفس عمیق كشید نگاهي به من انداختو گفت بریم خداحافظي كردیم و سوار ماشین شدیم.

سریع گفتم

 -بهش توجه خواستي بكني بگو من نباشم . چون شك نكن كهیر میزنم نیما خسته خندیدو گفت

 -تو هم باهاس یكه به دو نكن … این مثل دخترش قاطیه یهو میاد یه بلایي سرمون میاره. 

چشم چرخوندمو گفتم

 -من یكه به دو كردم ؟ بد كردم گفتم وسایلشو میاریم ؟ نیما از بازوم وشكوني گرفتو گفت

 -اون الان با فكر اینكه ما میریم اتاق خوابش رواني میشه… 

یهو یه فكري به ذهنم رسید… 

هم … اتاق خواب عمه … تخت خوابش … چه فرصت خوبي بود براي خالي كردن حرصم… 

نیما مشكوك نگاهم كردو گفت  -به چي فكر میكني ؟ نیشم باز شدو گفتم  -یه ایده دارم!

 -چي ؟

 -نگران نباش تو بدت نمیاد…

با این حرفم نیما مشكوك نگاهم كردو گفت

 -قضیه چیه بنفشه ؟ نمیخواي كه با عمه كل كل كني ؟

 -نوچ … خیالت راحت… 

تا خونه عمه هرچي نیما پرسید بهش نگفتم چي تو سرمه. 

رسیدیم خونه عمه اش و نیمه پارك كرد. وارد شدیمو نیما چراغ هارو روشن كرد.  انقدر دكور و مبل هاش طلایي داشت چشم آدمو میزد. 

آدم یاد لونه كلاغ مي افتاد با اینهمه مبل و دكور طلائي … حتي تو فرش ها هم طلائي كار شده بود نیما گفت

 -بیا بریم بالا اتاق خواب ها بالاست. 

سر تكون دادمو دوتائي رفتیم از پله ها بالا ناخداگاه پرسیدم

 -اتاق نیاز كجاست ؟

 -نیما به در انتهاي سالن اشاره كردو گفت

 -اونجا

رفتم سمت در كه نیما گفت  -چكار میخواي بكني دختر؟

 -فضولي…

اینو گفتمو در اتاقشو باز كردم نیما هم پشت سرم اومد. 

اتاق خیلي شیكي داشت هرچند تقریبا بهم ریخته بود. 

یه عكس خودشو نیما رو میز تحریرش بود . عكس دوتائي… 

قاب عكسو گرفتم كه نیما اومد پشت سرمو گفت

 -مال عید چند سال پیشه… عكس دسته جمعیه این تیكه رو بریده… 

رو مبل نشسته بودن و نیاز جفت نیما بود دست نیما هم پشت نیاز البته رو پشتي مبل بود قاب عكسو برگردوندم سر جاشو گفتم

 -با اینهمه مذهبي بازي عمه ات دخترش اینجور بغلت میشینه عكس میگیره… 

نیما چیزي نگفت كه برگشتم سمتش

نگاهش دقیق صورتمو بررسي كرد كه نوك پا بلند شدمو لبشو بوسیدم

اول شوكه شد اما سریع دستش نشست رو كمرمو استقبال كرد

این هدیه كوچیك من براي نیاز بود … حیف خودش نبود اما عكسش كه شاهد بود.

دستمو تو موهاي نیما فرو كردمو خودمو به بدنش كشیدم. 

میخواستم حس هاشو بیدار كنم. 

لبشو محكم گاز گرفتمو ازش جدا شدم خواست نذاره ازش فاصله بگیرم

اما با شیطنت ازش جدا شدمو به سمت در رفتم تو راهرو ایستادمو گفتم  -اتاق عمه خانم كجاست ؟

سوپرایز اصلي رو براي عمه خانم گذاشته بودم. 

نیما نفس عمیق كشیدو اومد در رو به روئي رو باز كرد

 -اینجاست … اینجا به چیزي دست نزن كه مثل پوآرو میفهمه حتي اگه كسي تو اتاقش نفس بكشه

ریز خندیدمو وارد اتاق شدم

خودمو پرت كردم رو تخت عمه اش و گفتم  -جدا ؟

نیما شوكه نگاهم كردو گفت

 -بنفشه … گفتم به چیزي دست نزن اونوقت میپري رو تخت خودمو رو تخت جا به جا كردمو گفتم  -اوهوم… 

آروم شروع كردم به باز كردن دكمه هاي تونیك زیر مانتو جلو بازم و گفتم  -بذار یكم عمه جونو سوپرایز كنیم مشكوك نگاهم كردو گفت  -میخواي چكار كني ؟

خمار نگاهش كردمو دكمه هات تونیكمو نیمه باز گذاشتمو دستم رفت سمت كمر شلوارم

چشم هاي نیما داشت سرخ میشد… 

سرخ و خمار… 

اما كلافه گفت

 -بنفشه این كار درستي نیست… 

 -میدونم … اما میخوام… 

دكمه شلوارمو باز كردمو نگاه نیما رد دستمو گرفت نیشم باز شدو گفتم

 -میتوني بیاي پیشم … یا نگاه كني فقط… 

 -بنفشه… 

خیلي شاكي اینو گفت كه ریز خندیدمو به در اشاره كردم

 -اما قبلش درو ببند و قفل كن كه یهو شاید خودشو برسونه… 

بازم ریز خندیدمو نیما نگاهش مردد بین من و در اتاق چرخید چشم هاشو كلافه دست كشیدو گفت

 -من این كارو نمیكنم بنفشه … عمه به تختش حساسه… 

آروم زیپمو پائین دادمو گفتم

 -اوه … چه بد … چون من عمرا بیخیال شد…

دستمو رو شكمم كشیدمو رد نگاه نیما رو دستم ثابت شد… 

یه آه آروم گفتم كه باعث شد نیما لعنتي زیر لب بفرسته و به سمت در بره انقدر سریع به سمت در رفت كه گفتم الانه از اتاق بزنه بیرون. 

اما با شتاب درو كوبیدو قفل كرد

برگشت سمتمو در حالي كه دكمه هاشو باز میكرد گفت  -نمیشه از تو گذشت… 

 ….سا نسو ر…. 

تو بغل نیما جا به جا شدمو نگاهم به ساعت تو اتاق افتاد

اوه دقیقا دو ساعت بود تو اتاق عمه در حال خوشگذروني بودیم نشستم رو تختو گفتم  -بهتره دیگه برگردیم

نیما بازومو گرفتو كشیدم دوباره تو بغلشو گفت

 -تو هم خوب بلدي شیطون بشي ها خندیدمو چونه اش رو گاز الكي گرفتم و گفتم

 -منو دست كم نگیر… 

واقعا امروز رگ سیطونیم گل كرده بودو حسابي نیمار و هم غافل گیر كرده بودم.

معلوم بود حسابي بهش خوش گذشته. 

دستش رو تنم نوازش گونه حركت میكرد كه صداي موبایلش بلند شد پوفي كردو خم شد رو زمین

از تو لباساش موبایلشو پیدا كردو گفت  -از خونه است … هیچي شاكي شده عمه زیر لب گفتم

 -اون كي شاكي نبود

نیما جواب دادو مامانش گفت زودتر بیاین عمه مارو كشت… 

نیما باشه اي گفتو قطع كرد.

هر دو بلند شدیمو لباس پوشیدیم

نیما تختو مرتب كردو منم دستمال كاغذي هاي استفاده شده رو جمع كردم همه رو چپوندم تو كیفم. 

تقریبا نصف بسته دستمال كاغذي هارو استفاده كرده بودیم یواشكي یه دستمالو مچاله كردمو انداختم تو سطل زباله كنار تخت اینم یادگاري براي عمه جون

نیما كیف لباس عمه رو برداشتو با نیش باز هر دو از خونه عمه زدیم بیرون. 

مستقیم برگشتیم خونه نیما اینا… 

عمه اش رو كه دیدم نزدیك بود بزنم زیر خنده.  

انقدر حرص خورده بود كبود شده بود

اما خودمو كنترل كردم و محترمانه كیف رو دادم بهش

هیچ تشكري نكردو رو به مامان نیما گفت تا میز رو بچینین من دوش میگیرم. 

با رفتنش مامان نیما خسته گفت

 -زودتر مي اومدین … مغز مارو خورد. 

نیما هم جواب داد

 -زود مي اومدیم خوشش مي اومد هر بار از این كارا میخواست بكنم براش مامان نیما سري تكون دادو گفت

 -دیگه داره خیلي بد میشه … با همین اخلاق هاش نیازو اونجوري كرد دیگه… 

حس كردم بحثشون داره زیادي خانوادگي میشه و ترجیح میدن من نباشم براي همین برگشتم سمت پذیرایي و تنها نشستم خودمو با گوشیم سر گرم كردم

نیما و مامانش یكم دیگه حرف زدنو وقتي دیدم میز شام داره چیده میشه رفتم كمك كنم

عمه قشنگ یك شاعت طول داد تا از حمام بیاد بیرون انگار حمام عروسي رفته بود

بعد هم موهاي نداشته اش رو سشوا كشید و بلاخره تشریف فرما شد ساعت ده شده بود كه شامو شروع كردیم

انقدر هم شام خوردنو طول داد كه یازده سفره جمع شد دور هم نشستیم و به ساعت نگاه كردم رو به نیما گفتم  -بریم كم كم ؟

دلم نمیخواست برم خونه و از نیما جدا شم. 

اما حوصله اینجا موندن هم نداشتم. 

براي همین گفتم بریم. 

نیما بلند شدو گفت

 -باشه … بریم

عمه اش اما دوباره نظر پروند و گفت

 -كجا بریم بریم ؟ این وقت شب بمونین اینجا دیگه… 

خدایا … این زن به هر چیزي باید گیر بده آروم و با احترام گفتم

 -به بابا اینا نگفتم شب نمیام… 

 -بابات دو ماه تورو فرستاد با نیما اونور … حالا نمیخواد فیلم جدا از هم بودن بذارین براي یه شب! 

ابروهام نزدیك بود از پیشونیم رد شه! 

چي میگفت ؟!

خدایا چي آفریدي ؟

این حجم تهوع آور رو چطور یه جا جمع كردي باباي نیما شاكي گفت  -خواهر جان… 

اما نیما پرید وسط حرفشو گفت

 -این چه طرز حرف زده عمه مگه قراره… 

من پریدم وسط حرف نیما و گفتم

 -مشكلي نیست… میمونیم … زنگ میزنم به بابا اینا خبر میدم فقط نگران نشن! 

همه برگشتن سمت من… 

اما فقط نگاه عمه اش برام مهم بود كه حسابي تو ذوقش خورده بود… 

درسته نیما گفت باهاش كل كل نكن… 

اما دست خودم نبود و ناخداگاه كاري میكردم كه اون نمیخواد… 

باشه عمه خانم … میخواي منو بخاطر رفتن اذیت كني ؟ من میمونم تا چشمات در بیاد… 

بازو نیما رو گرفتمو خیلي با محبت گفتم

 -بشین عزیزم … من میرم زنگ بزنم… 

نیما كه واقعا انتظار نداشت با بهت سر تكون دادو نشست امشب باید من میموندم و جلو عمه حسابي حرصشو در میاوردم… 

رفتم سمت نشیمنو زنگ زدم به مامان بهش گفتم اینجوري شده و میمونم اینجا

اونم چیزي نگفت و فقط گفت براي نهار با نیما برم خونه ما برگشتم تو پیرایي و گفتم  -مامان سلام رسوند.. .

رو كردم به نیما و گفتم  -فردا نهار منتظرمونن

هنوز نیما جواب نداده بود كه عمه اش گفت  -فردا نیاز مرخص میشه نیما باید باشه… 

با ابروهاي بالا پریده برگشتم سمت عمه و گفتم

 -هر جور خودش دوست داره … من خبر رو رسوندم… 

نشستم مماس نیما و دیگه حرفي نزدم

نیما یه جوري نفسشو كلافه بیرون دادكه آدم فكر میكرد میخواد هر لحظه یه دعوا راه بندازه

مامانش بلاخره سكوت رو شكستو گفت

 -چائي میخورین یا بستني ؟

یكم دور هم نشستیم و به دستور عمه خانم همه چاي خوردیم عمه اش هر چند لحظه ذوم میكرد رو من… 

یه پیشدستي برداشتمو براي خودم یكم از آجیل ریختم یه پسته رو به نیما دادمو گفتم

 -بازش میكني ؟ ناخونم درد گرفت باز نمیشه

نیما برام بازش كردو بصورت اتومات باقي پسته ها و فندق هاي تو ظرفمو برام باز كردو دونه

دونه داد دستم

آخ كه این لحظه میخواستم نیمارو بغل كنمو و ببوسم كه جلو عمه داشت این حركتو میزد

كم كم با هم شروع كردیم به پچ پج نیما آروم پرسید

 -بابات هم فردا خونه است ؟

 -آره … فردا تعطیلن دیگه… 

 -خوبه یه قرارهم باید بذاریم با بابا اینا بشینیم صحبت هاي اصلي خرید و مراسم عروسي رو بكنیم

 -با این وضعیت نیاز حتما هم میتونیم… 

 -تو نگران نباش … خودم اوكیش میكنم

 -فكر كنم فردا بیاد اینجا نره خونه خودشون

 -شك نكن میاد اینجا … حالا من اومدم ۲۴ ساعته مادر و دختر اینجان

 -نیما واقعا چي میخوان ؟ ما كه… 

با صداي عمه حرفم نیمه تموم موند كه كلافه گفت

 -چیه هي ورور ورور … سرمون درد گرفت انگار موش افتاده تو خونه نیما دیگه عصباني شد و بلند شد رو به من گفت

 -پاشو… 

رو كرد به باباش اینا و گفت

 -ما بریم بخوابیم تا چیزي نگفتم آشوب شه … شب بخیر…

اصلا به عمه اش نگاه هم نكرد

منم بلند شدمو شب بخیر گفتم اما به عمه جون هم گفتمو لبخندي تحویلش دادم قیافه اش رو میدیدم هم زمان هم خنده ام میگرفت هم دلم میسوخت براش اما لحظه آخر قبل اینكه نگاهمو ازش بردارم تو نگاهش چیزي دیدم كه دلمو لرزوند

یه نفرت سنگیني انگار تو چشمش بود

در حالي كه از پله ها بالا میرفتیم نگاه عمه از چشمم كنار نمیرفت نكنه جدي بلایي سرم بیاره ؟!

بهتر بود دیگه سر به سرش نذارم بیخیال حرفاش… 

اگه مثل نیاز رواني میشد چي… 

اصلا اون رواني بود اگه جدا بلایي سرم میاورد چي… 

واقعا ترس برم داشته بود وارد اتاق كه شدیم رو به نیما گفتم

 -نیما .. نگاه آخر عمه بهم یه جوري بود با اخم نشست رو تختو گفت

 -جان جدت بنفشه دیگه راجبش حرف نزنیم روانمو نابود كردن اینا… 

با وجود نگراني كه تو دلم بود سر تكون دادمو نشستم كنارش رو تخت هر دو چند لحظه تو سكوت خیره بودیم به زمین… 

بلاخره نیما بلند شدو گفت

 -بخوابیم … كلافه ام … تو هم حتما خیلي خسته اي. 

سر تكون دادمو بلند شدم.

تو كمد نیما چند دست لباس داشتم. 

رفتم سراغ اونا و تو افكارم كه غرق بودم لباسمو عوض كردم. 

یه حسي اومده بود تو وجودم كه عمه یه كاري میكنه. 

داشتم توهم میزدم. 

شاید اثر سریالا و كتابایي بود كه خوندم اما ترس از اینكه بلایي سر من یا جوجه بیاد زیاد شده بود

با اخم سر تكون دادمو این افكارو از ذهنم خالي كردم.

حالا یه روز جرئت پیدا كردي حال طرفو گرفتي انقدر ضعیف نباش كه بترسي… 

نیما رو تخت دراز كشیده بود خیره به سقف بودو تو فكر بود. 

كنارش دراز كشیدمو سرمو گذاشتم رو دستش. 

 -به چي فكر میكني ؟ نفسشو خسته بیرون دادو گفت

 -میدوني دیگه… 

 -از فردا برو خونه خودت فكر كنم راحت تر باشي

 -آره میرم حتما … نیاز بیاد اینجا من میرم اونور… 

 -چرا جدي با عمه حرف نمیزني

 -قبلا زدم

 -دوباره بزن… 

 -بخوابیم لطفا … واقعا حوصله بحث با همو دیگه ندارم. 

اینو گفتو چرخید سمتم

منو تو بغلش قفل كرد جوري كه نتونم سرمو هم تكون بدمو به صورتش نگاه كنم دیكتاتوري نیما همیشه دیكتاتوري بود حتي وقتي میخواست با محبت كاري كنه. 

به اجبار دیگه حرفي نزدمو چشم هامو بستم اما خوابم نمیبرد

با اونهمه فكر و خیال و نگراني تو سرم خوابیدم. 

نمیدونستم دارم خواب میبینم یا بیدارم

اما تو خواب و بیداري حس كردم در اتاق باز شد آروم و عمه اش اومد تو خواستم چیزي بگم كه دستشو گذاشت رو گردنمو خواست خفه ام كنه با جیغ از خواب پریدم و نیما سریع بغلم كرد  -خواب دیدي … بنفشه … چي شده… 

خیس عرق بودمو دهنم تلخ شده بود با ترس به اطراف نگاه كردم. 

چه خواب چرتي دیده بودم نیما موهامو كنار دادو دوباره پرسید

 -خوب ي؟ چي دیدي ؟

 -خوب نیستم … حالم بده… 

تهوع داشتم . سریع از رو تخت بلند شدمو به سمت سرویس رفتم كل محتویات معده ام رو بالا آوردم. 

نیما پشت سرم اومدو پشتمو دست كشید

دهنمو شستمو دو طرف رو شوئي رو گرفتم تا تعادلم حفظ شه. 

اما سرمو كه بلند كردم به آینه نگاه كنم چشم هام سیاه شد نیما سریع بغلم كردو با نگراني گفت  -بنفشه … چت شده ؟ نمیتونستم جوابشو بدم نا نداشتم

مثل حالت خواب و بیدار بودم نیما منو برد تو اتاقو گذاشت رو تخت خمار نگاهش كردم كه پیشونیمو دست زدو گفت

 -چرا انقدر سردي

كلافه بلند شدو رفت سمت لباس هاش كه لباس بپوشه به زور گفتم  -آب قند… 

برگشت سمتمو گفت  -آب قند برات بیارم

پلك زدم آره … میدونستم فشارم افتاده . حالمو خودم حس میكردم اونم سریع رفت پائینو با یه لیوان آب قند اومد. 

با قاشق چند قطره بین لبم ریخت و كم كم كه حالم بهتر شد لیوانو گذاشت رو لبمو یه جرعه وارد دهنم كرد

یكم گرم شدمو تونستم لیوان ازش بگیرم كلافه و نگران نگاهم كردو گفت

 -بریم دكتر … خیلي رنگت پریده… 

 -نه … خوبم… 

 -نیستي … صورتت رنگ گچ شده زیر چشمت كبود … یهو چت شد ؟

 -فشارم مي افته اینجوري میشم … میدونم خودم … بالا آوردم فشارم افتاد… 

نیما نگران بلند شدو رفت در سرویسو بست. 

خوشبختانه چون كسي این طبقه نبود كسي بیدار نشده بود البته امیدوار بودم كسي بیدار نشده باشه زیر لب گفتم

 -فردا بریم پیش سمانه

نیما سر تكون دادو گوشیشو چك كرد

 -ساعت دو شبه وگرنه زنگ میزدم برا سمانه … چه خوابي دیدي انقدر بهم ریختي

؟

خیره شدم به لیوانمو گفتم

 -خواب عمه ات رو دیدم … میخواست خفه ام كنه … امشب یه جوري نگاهم كرد ترسیدم بلایي

سر من یا جوجه بیاره… 

نیما ابروهاش بالا پریدو گفت

 -بنفشه … این چه فكریه … جرئت داره بهت نزدیك شه … مگه من میذارم سعي كردم پوزخند نزنم

آخه نیما خیلي خنثي بود نسبت به عمه اش

تازه جدیدا یكم تكون خورده بودو عصباني میشد مثلا

اما باز كار خاصي نمیكرد لیوانو گذاشتم رو پا تختي و گفتم

 -نمیدونم … حسم اینو گفت

سر جام كز كردمو نیما كنارم دراز كشید موهامو نوازش كردو پیشونیمو بوسید لبش داغ بود و گرمم میكرد . زیر لب گفت

 -بخواب … فكر الكي نكن … دیگه نمیارمت اینجا … اعصابتو بهم میریزن… 

آروم سر تكون دادمو زیر لب گفتم

 -تو هم نیا … عصبي میشي آره آرومي گفتو كم كم خوابم برد. 

صبح كه بیدار شدم خبري از نیما نبود و از پائین صداي داد و دعوا مي اومد… 

با شنیدن صداي نیما كه گفت  -به درك مادر من به درك تنم یخ شد… 

چي شده بود كه نیما صداشو انقدر بالا برده بود سریع بلند شدمو رفتم سرویس. 

دست و رومو شستمو رفتم پائین همچنان صداي بحث مي اومد

مادر نیما آروم حرف میزدو نیما داد میزد تقریبا

اكثرا هم میگفت برام مهم نیست… به درك … خسته شدم… 

به پائین پله ها كه رسیدم منو دید و ساكت شد مادرش هم برگشت سمت منو گفت

 -بیدارت كردیم بنفشه جون … بیا صبحانه بخور سلام كردم كه نیما كلافه گفت

 -نمیخواد… برو لباس بپوش بنفشه بریم

 -كجا برین … سر صبحي

 -نمیخوام بابا اینا میان من باشم … برو لباس بپوش بنفشه… 

مردد به نیما و مامانش نگاه كردمو سر تكون دادم برگشتم بالا و لباس پوشیدم اما داشتم ضعف میرفتم

نیما چند دقیقه بعد اومدو یه دونه شیریني برام آوردو گفت  -اینو بخور ضعف نكني تا بریم بیرون صبحانه بخوریم

 -چي شده دعوا میكردین ؟

 -هیچي … فعلا بریم بعد برات میگم باز این بعد برات میگم هاش شروع شده بود

به اجبار سكوت كردم چون قیافه نیما چیزي نبود كه بشه باهاش بحث كرد اونم آماده شدو دوتایي رفتیم پائین. 

مامانش نگران نگاهم كردو موقع خداحافظي آروم گفت

 -عصبانیه نزار تند رانندگي كنه باشه اي گفتمو با نیما زدیم بیرون

دقیقا تا سوار ماشین شدیمو گازشو گرفتو با حرص كوبید رو فرمون قلبم اومد تو دهنم كه گفت

 -سر صبح اومدن به من میگن بیا برو دنبال كاراي ترخیص نیاز … حالا باشه …

من برم … میرم

 …اما ۶ صبح آخه ؟ روز تعطیل ؟ اعصاب میمونه برام ؟ گفتم نیمرم عمه خودشو ززد غش و

ضعف … بابا گرفتش برد درمانگاه سرم بزنه تا من حاضر شم برم باهاشون بیمارستان … منم

دو ساعته با مامان دعوا كه آقا مگه زوره … اصلا نمیرم … نیمرم … دست از سر من بردارین…

كم آوردم … كم آوردم بنفشه … این عمه من روانیه … رواني … باید اول اینو ببرن درمان كنن

 …من نمیفهمم این چه احترام الكیه به این زن میذارن… 

تمام مدت كه نیما حرف میزد من شوكه بودم

براي اولین بار بود نیما داشت حرف هاي دل منو میزد و انقدر شاكي بود. 

اما از بس تند میرفت نمیتونستم از این حرفاش لذت ببرم دستمو گذاشتم رو داشبردو گفتم

 -نیما یكم یواش تر .. قلبم ریخت… 

نیما نفسشو با حرص بیرون دادو سرعتشو كم كرد. 

موبایلش زنگ خوردو با عصبانیت بیرون آوردش . به صفحه گوشي نگاه كردو من با ترس به

خیابون نگاه میكردم كه گوشیو به سمتم گرفتو گفت  -بیا باز زرنگ زد… 

رو گوشي نوشته بود عمه… 

سرمو بلند كردم تا چیزي بگم كه چیزي از پهلو كوبیده شد به ما درست از پشت من… 

صداي وحشتناكي بلند شدو كیسه هاي هوا با گرماي شدید باز شدن… 

حتي نتونستم جیغ بكشم… 

همه چي تو چند ثانیه اتفاق افتاد. 

انگار ماشین دور خودش چند دور چرخید صداي لاستیك ها رو آسفالت… 

صداي شكستن شیشه… 

بوق ممتد یه ماشین دیگه و… 

یهو همه جا آروم شد… 

انگار مرده باشي… 

هیچ صدائي انگار نبود… 

صداي نیما كه بلند اسممو صدا كرد انگار گوش هامو باز كرد مثل حركت آهسته كیسه هاي هوا رو كنار زد تا منو ببینه…  شوكه نگاهش كردم…

پوست تنم میسوخت… 

همه چي كند شده بود… 

چند بار پلك زدم كه نیما سریع كمربند خودشو باز كردو خم شد روم صداي مردمو از بیرون ماشین میشنیدم اما نمیفهمیدم چي میگن… 

نیما كمربندمو باز كردو منو كشید تو بغلش مدام میگفت

 -بنفشه … بنفشه … بنفشه خوبي … بنفشه حرف بزن… 

اما زبونم باز نمیشد… 

فقط با شوك گفتم

 -نیما… 

یه نفر از بیرون در سمت نیمارو باز كردو گفت  -آقا سالمین… 

نیما پیاده شدو منو با خودش كشید بیرون یكي دیگه داد زد

 -مرده؟ یكي دیگه گفت  -شوك شده…

یكي داد زد آب بیارین… 

همه چي رو میشنیدم و میدیدم … اما نمیتونستم تكون بخورم سرم درد میكرد از فشار برخود كیسه هاي هوا و پشتي صندلي… 

بازوم سر بود و سرد شده بود پهلوم هم همینطور… 

دلم میخواست بخوابم

خواستم چشم هامو ببندم كه یكي آب ریخت رو صورتم نیما مدام صدام میكردو میزد ب صورتم

با سرماي آب هول خوردمو نفس گرفتم. 

یكي صلوات فرستاد و همه همراهیش كردن تازه تونستم به چشم هاي نیما دقیق نگاه كنم. 

چند جاي صورتش قرمز شده بود… 

نیما با ترس صورتمو تو دستش گرفتو گفت  -خوبي بنفشه ؟

سر تكون دادم و خواستم بلند شم كه چشم هام سیاه شد… 

با نوازش صورتم بیدار شدم سقف سفید و بوي لوازم استریل معلوم بود كجام

پلك هام كه انگار به هم چسبیده بود رو به زور باز كردمو نیما رو دیدم كه با چشم هاي گود

افتاده و صورت خسته كنارم نشسته با گره خوردن نگاهمون خسته گفت

 -خوبي ؟

فقط سر تكون دادمو گفتم

 -گلوم خشكه

 -بزار برات آب بیارم

بلند شدواز اتاق بیرون رفت . دوباره چشممو بستمو داشت خوابم میبرد كه صداي نیما رو شنیدم

 -تختتو بیارم بالا ؟

آره آرومي گفتم كه پشتي تختمو زد تا بیاد بالا لیوانو نزدیك لبم گرفتو یكم از آب خنك خوردم با دست بدون سرمم چشم هامو دست كشیدمو گفتم  -چي شد ؟ كي بهمون زد ؟

 -یه ۲۰۶ بود…

 -چیزیش شد ؟

 -جلو ماشینش به فنا رفت اما خودش خوبه

 -مقصر ما بودیم ؟

 -نه … اون فرعي بود… 

 -ماشینت چي شد ؟ خیلي وحشتناك بود… 

 -در سمت تو باید عوض شه … كیسه هوا ها هم همه باز شدن … باید درست شه

 …

 -اوه … به كسي گفتي ؟ با سر گفت نه زیر لب گفتم

 -خوبه … حوصله هیچكسو ندارم لبخند تلخي زدو گفت

 -منم … مامانت چند بار زنگ زد … فكر كنم منتظرمونن… 

اصلا یاد مامان اینا نبودم

به دیواراي اتاق نگاه كردم دنبال ساعت اما خبري نبود و پرسیدم  -ساعت چنده ؟

 -دوازده

دیگه براي كنسل كردن خونه مامان اینا دیر بود كلافه گفتم

 -اي بابا … كاش دیشب میگفتم نه … الان میرفتیم خونه تو… 

نیما فقط سر تكون داد. 

چشم هامو بستمو آروم پرسیدم

 -من كه چیزیم نشده ؟ نیما سكوت كردو یهو تنم یخ شد دستامو تكون داده بودم

آروم پاهامم تكون دادم…

قطع نخاع كه نشده بودم… 

با ترس چشم هامو باز كزدمو گفتم

 -من چیزیم شده ؟ نیما بازم با غم نگاهم كرد

تنم یخ شد اما عرق سرد رو تنم نشست…  

یهو یادش افتادم  -واي خدا… 

چشمام داغ شد… 

دستمو گذاشتم رو شكممو گفتم دلم پیچید

میخواستم بالا بیارم با ترس گفتم  -بچه… 

نیما نگاهشو ازم گرفتو گفت

-هنوز هیچي معلوم نیست … گفتن بهوش اومدي دوباره باید چك كنن

 -چیو چك كنن نیما ؟ چي شده ؟ اینو گفتمو دست نیمارو گرفتم به من نگاه كردو گفت  -گفتن قلبش نمیزنه… 

انگار آب سرد ریختن رو سرم… 

نه … انگار منو تو آب یخ پرت كردن… 

چشم هام تار شد از اشك… 

اما كاش سیاه میشدو بیهوش میشدم… 

كاش میمردمو همه چي تموم میشد

بغض چنان نشست تو گلوم كه براي نفس گرفتن هق هق زدم

نیما سریع بازومو گرفتو تكونم داد

 -نفس بكش بنفشه … هنوز معلوم نیست…. 

اما چهره غمگین نیما براي جاي شكي نمیذاشت… 

من بچه ام رو كشتم… 

من نتونستم نگهش دارم… 

الان … الان اون كوچولو … تو بدن من … تنها … تنها مرده بود… 

تو بدن مادرش… 

چه مادري كه نتونست از بچه اش مواظبت كنه… 

چه مادري ؟

مادر نشدم … من مادر نشدم… 

من لیاقتشو نداشتم… 

همه چي تو سرم رژه میرفت با سیلي محكمي كه نیما به صورتم زد به خودم اومدمو نفس گرفتم اما دلم نمیخواست نفس بگیرم دلم میخواست بمیرم… 

منم مثل بچه تو شكمم بمیرم و همه چي تموم شه… 

امید به زندگیم… جوجه كوچولو من… 

تو بدن من از بین رفته بود… 

خداي من… 

میدیدم … اما نمیفهمیدم چي میبینم…. 

مثل فیلم آهسته … نیما به سمت در رفت… 

از اتاق خارج شدو بعد با پرستار اومد تو… 

من فقط خیره بهشون بودم نیما لب میزد… 

اما صداشو نمیشنیدم… 

بدنم بدون اراده من برگشت رو تختو چشم هامو بلاخره بستم…  شاید همه چي بلاخره تموم شد… 

اینبار كه چشم هامو باز كردم یه غم سنگین رو سینه ام بود سخت نفس میكشیدم

سرمو چرخوندمو نیمارو دیدم كه سرش بین دستاش بود و تو سكوت كنارم نشسته بود

آروم اشكام راه افتاد دلم خیلي سنگین بود

چند لحظه كه گذشت نیما متوجه من شدو بهم نگاه كرد فوري چرخید سمتمو در حالي كه اشكمو پاك میكرد گفت  -تقصیر من بود … اما دیگه هر كاري كنم فایده نداره… 

زیر لب بهش گفتم

 -منو ببر از اینجا نیما… 

تو چشم هاش سرخ شدو اشك تو چشماش جمع شد.

تو چشم هاش سرخ شدو اشك تو چشماش جمع شد.

 -كجا بریم ؟

 -یه جاي دور … نمیخوام هیچ كسو ببینم … نمیخوام اینجا باشم … نمیخوام خونه خودمون برم

 …نمیخوام… 

با هر كلمه حالم بدتر میشد اشكم شدید تر میشد

به هق هق افتاده بودم كه نیما گفت

 -آروم عزیزم … میریم شمال دوتائي … اصلا نگران نباش…. 

سر تكون دادمو هق هقم قطع نمیشد برام آب آورد نیما و یكم نفس گرفتم

دكتر اومد بالاي سرم و گفت باید یه آمپول بزنم تا بقایاي داخل رحمم دفع شه دلم میخواست گوشامو بگیرم و نشنوم. 

نیما زنگ زده بود به مامانم اینا و گفته بود ظهر نمیرسیم بریم پیششون نمیدونم به چه بهونه اي برامم مهم نبود

دیگه هیچي برام مهم نبود

ماشین نیما تعمیرگاه بود . از بیمارستان مرخص شدم با یه كوه دارو و دربست گرفتیم تا خونه نیما. 

اونجا من تو لابي نشستم تا نیما بره سوئیچ ماشین منو بیاره با همون ماشین راه افتادیم تو جاده هیچ لباسي برنداشته بودم به هیچكس نگفته بودم برام مهم نبود كجا داریم میریم فقط میخواستم هیچ كسو نبینم

سرمو تكیه داده بودم به صندلي ماشین و خیره به جاده بودم آمپولي كه دكتر دادو نزده بودم

نیما هم به دكتر گفت میریم خونه اي كه میخوایم این چند روز بمونیم مستقر میشیم بعد

آمپولو میزنم كه تو جاده به خونریزي نیفتم انقدر اشك ریخته بودم گونه هام میسوخت اما اشك هام بند نمي اومد چشمهام درد گرفته بود تو كل راه حرف نزدیم

فقط آهنگ هاي بي كلامي پخش میشد كه انگار میخواست غم تو دلمو هزار برابر كنه

دم غروب بود كه رسیدیم. 

نمیدونستم اصلا كجا اومدیم. 

اما از زمین ماسه اي و ني هاي كنار ویلا مشخص بود نزدیك دریائیم نیما در پاركینگوباز كردو وارد شدیم ماشینو پارك كردو گفت

 -بریم خونه یه چیزي بخور بعد بریم درمونگاه آمپولتو بزن با بغض سر تكون دادم

از ماشین پیاده شدمو اولین چیزي كه به گوشم رسید صداي دریا بود بدون نگاه كرد به نیما گفتم  -میشه بریم كنار دریا ؟

 -نمیخواي استراحت كني ؟ با سر گفتم نه

نیما هم باشه اي گفتو با هم از ویلا اومدیم بیرون از راه كنار خونه چندتا ویلا دیگه رو رد كردیم و ساحل رو دیدم دریا و خورشید دم غروب و رنگ سرخ رو آب اشك هایي كه تازه بند اومده بود شدید تر شروع كرد به سختي رو ماسه ها راه رفتم تا به آب رسیدم بدون بیرون آوردن كفش هام رفتم سمت آب نیما ترسیدو دستمو گرفت  -كجا داري میري ؟

 -توآب وایسم… 

 -لباس نداري بنفشه … باشه فردا… 

دستمو محكم گرفته بود

دلم میخواست دستمو بكشمو برم تو دریا. 

انقدر دور شم كه كسي نتونه دستش بهم برسه یهو حس خیسي بین پام كردم. 

ترس برم داشتو به شلوارم نگاه كردم خون … داشتم خونریزي میكردم…  با ترس به نیما نگاه كردمو گفتم

 -خون ریزي دارم نیما

نیما سریع به لباسم نگاه كردو گفت

 -واي … باید زودتر میرفتیم دكتر … بدو بدو بریم… 

اصلا نمیدونستم باید چكار كنم .خونریزي شدید نبود اما لباسم كثیف شده بودو یه حس بدي تو سرم افتاده بود از اون حس ها كه میدوني الانه پس بیفتي به ماشین كه رسیدیم گفتم  -لباسمو باید عوض كنم

 -نمیخواد … بریم… 

 -نه … اینجوري نمیشه…

نیما كلافه ساك كوچیكي كه از خونه خودش آورده بودو از رو صندلي عقب برداشتو به سمتم گرفت

 -هرچي خونه من داشتي برات آوردم… 

سریع كیفو باز كردمو شلوار مشكي كه توش بودو برداشتم خوشبختانه پد بهداشتي كه تو خونه اش گذاشته بودمم آورد همه رو برداشتمو گفتم  -توالت كجاست ؟ قلبم انگار داشت كند میزد دستمو به دستگیره در گرفتم نیما به خونه اشاره كرد كه بریم تو اما یهو نفسم رفتو چشم هام سیاه شد دیگه چیزي نفهمیدم تا كم كم همه جا سفید شد سفید سفید سفید

با ترس چشم باز كردمو چراغ مهتابي خاك گرفته و كثیفي كه رو سقف بود چشمامو زد

سرمو چرخوندم و دوتا تخت كناریمو دیدم كه دو نفر دیگه روش بودن دوتا خانم كه نیمه خواب و بیدار بودن با پتو هاي قدیمي كه طرح پلنگ و ببر داشت ترسیده بودم

همراه خانم تخت كنارم متوجه من شدو گفت

 -ئه … بهوش اومدي … شوهرت بیرونه … نمیذارن بیاد تو بخش زنانه … من الان میرم بهش میگم بیاد

سر تكون دادم و زیر لب مرسي گفتم از اتاق بیرون رفت

اما به جاي نیما با پرستار اومد

یه خانم مسن بود اومد كنار تختمو سرم و چیزاي دیگه رو چك كردو گفت  -چرا انقدر دیر اومدي بیمارستان دختر جون انقدر خون ازت رفت نزدیك بود بمیري

بي رمق فقط نگاهش كردم كه كیسه خونمو عوض كردو گفت

 -شوهرت نمیشه بیاد تو … همراه دیگه هم كه نداري … كار داشتي به همین خانم بگو منو صدا كنه… 

تشنه ام بود اما چیزي نگفتمو سر تكون دادم فقط بخاطر درد شدیدي تو كه زیر دلم بود گفتم  -درد دارم

 -طبیعیه … سقط شده بچه ات دیگه سقط شده بچه ات دیگه سقط شده بچه ات دیگه… 

ناخداگاه اشكام راه افتادو حق حقم شروع شد پرستاره با تعجب نگاهم كردو آروم گفت

 -بچه رو میخواستین ؟

بهش جوابي ندادمو فقط گریه كردم با ناراحتي نگاهم كردو گفت

 -یه آرام بخش بهت میزنم بخوابي … بهش فكر نكن … همه چي تموم شده …

رحمتم دكتر

گفت سالمه … زود دوباره بچه دار میشي… 

اما اشكام بند نمي اومد سعي كردم حق حقمو آروم كنم

اما صداش تو سرم بود و حس خالي بودن از درون كه انگار چیزي گمشده بود یاد سونوگرافي و صداي قلبش كه تند تند میزد افتادم قلبي كه دیگه نمیزد

خیلي زود داروئي كه بهم زد اثر كردو چشم هام سیاه شد_… 

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن