فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۹

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

آغوشش… بوسه هامون … تك تك لحظات رابطمون…

مثل یه فیلم ضبط شده با جزئیات از جلو چشمم رد میشد اما سعي كردم از سرم بیرونشون كنم

یه بار سیاوش منو شكست…

یه بار هم نیما… 

شاید من براي شكستن آفریده شده باشم.

صبح با صداي در بیدار شدم. 

سریع بلیط رو برداشتم و ساعتشو چك كردم ساعت ۲ ظهر بود

من حتي نمیدونستم فرودگاه كجاست و چطور باید برم. 

اما باید میرفتم

خواب از سرم پریده بود و سردرد جاي اون گرفته بود بلند شدمو یه چائي براي خودم درست كردم

چند روز بود فقط براي رفع گرسنگي یه چیز میخوردمو احساس ضعف بدي داشتم باید از فاطمه كمك میگرفتم براي تاكسي و رفتن به فرودگاه. 

با این افكار از خونه زدم بیرون رفتم طبقه پائین اما فاطمه نبود.

گفتم شاید اطراف خونه باشه. 

از ساختمون خارج شدمو دور خونه خواستم بچرخم برم سمت باغچه هاي فاطمه كه یه نفر به

سمتم اومد و به زبون خودشون چیزي گفت

قیافه اش آشنا بود و یهو یادم اومد پسر ساختمون رو به روئیه.

به انگلیسي گفتم

 -ببخشید من فقط انگلیسي بلدم.

خندیدو به انگلیسي جوابمو داد

 -همینم خوبه . سلام . من مت هستم گفتم آشنا شیم سلام كردم و مردد ایستادم كه پرسید  -شما تازه اومدین اینجا نه ؟

 -آره … یه ماه میشه

به تراس اشاره كرد و گفت

 -گاهي دیدمت اونجا … اما بیشتر پدرت میاد رو تراس؟ سوالي نگاهش كردم و گفتم

 -پدرم ؟ فكر كنم منظورت همسرمه. 

قیافه متعجبي گرفت و گفت

 -همسرت ؟

 -آره . اگه میخواست پدرم باشه باید تو بچگي ازدواج میكرد از این حرفم خندید و گفت

 -اما تو خیلي شبیه بچه هایي . چند سالته مهم نیست كجا باشي و به چه زبوني حرف بزني.

وقتي كسي منظور دار چیزي بگه یا تیكه بندازه خبلي راحت میتوني متوجه شي.

دقیقا این جمله مت هم با لحن خاصي بود.

براي همین سریع گفتم

 -نه متاسفانه بچه نیستم و الانم باید برم . از آشنائیت خوشحال شدم مت منتظر جوابش نموندم و برگشتم سمت خونه كه یهو آرنجمو گرفتو گفت  -وایسا چرا تنها بموني خونه…  میتونیم بریم دور بزنیم. 

دستمو سریع از دستش بیرون كشیدم و گفتم

 -مرسي شاید یه روز دیگه. 

پا تند كردم كه اینبار با خشونت بازومو گرفتو كشید با دست دیگه ام بهش مشت زدم تا ولم كنه

اما اونم گرفتو در حالي كه سعي میكرد منو بكشه سمت خونه اش گفت  -این وقت روز اینجا كسي نیست

باقي جملشو به زبون خودشوك گفت و نفهمیدم فقط سعي كردم با زانوم بكوبم وسط پاش.

انقدر از زندگي كلافه بودم كه واقعا حال احمقي مثل اینو نداشتم بلاخره ضربه نسبتا خوبي بهش زدم كه از درد جمع شد

اما ولم نكردو هولم داد با شدت رو زمین به پهلو افتادم رو زمین

و خواست بیاد سمتم ماشین نیما با شتاب پیچید تو فضاي كنارمون

با رسیدن نیما مت عقب رفت و خواست برگرده سمت دیگه خیابون كه نیما بهش حمله كرد.

با هم درگیر شدن و با یه مشت نیما تو صورتش پرت شد رو زمینو تو خودش پیچید.

نیما سریع اومد سمتمو كمك كرد بلند شم

 -خوبي بنفشه؟

آرنجم به زمین سائیده شده بود باگوشه ابروم اما در كل خوب بودم فقط ترسیده بودم

با شك سر تكون دادم كه نیما منو تو بغلش گرفتو نفسشو راحت بیرون داد یه بغل كامل بود. از اون بغل ها كه منو تو خودش غیب میكرد. 

دلم براش تنگ شده بود و منم دستمو دور كمرش حلقه كردم كه یهو با اخم منو از خودش دور كرد و گفت

 -برا چي اومدي بیرون؟

لعنتي تو چند لحظه تغییر حالت میداد

به فاطمه كه داشت از پشت خونه به سمتمون میومد نگاه كردم و گفتم اومدم پیش فاطمه

همین لحظه یه ماشین پلیس رسید و یه خانم مسن از سمت دیگه خیابون اومد.

همه چي مثل فیلما اتفاق افتاد. 

كسي كه زنگ زد پلیس همون خانم بود و قضیه رو به پلیس گفت فاطمه شوكه پرسید چي شده

اما نیما بدون حرفي با همون اخم برگشت سمت پلیس و مشغول حرف زدن با پلیس شد

منم براي فاطمه گفتم چي شده

بلاخره پلیس ها بعد سوال جواب از همه ما رفتن و مت رو با خودشون بردن نیما از اون خانم هم تشكر كرد و اومد پیش ما آروم گفتم

 -چه خوب شد برگشتي

 -موبایلمو جا گذاشته بودم… میخواستم بیخیالش شم… 

فاطمه گفت

 -واقعا شانس آوردي نیما برگشت سر تكون دادم كه یهو پرسید -با من چكار داشتي حالا؟ نگاهم بین فاطمه و اخم نیما چرخي

باید میگفتم اومدم كه خداحافظي كنم ازش و برم… 

باید میگفتم كه براي گرفتن تاكسي براي فرودگاه اومدن اینجا نگاه نیما نگاه آدمي كه بگه نرو نبود یه اخم غلیظ بود… 

اما بغل چند دقیقه پیشش … چرا… 

از اینكه بر خلاف اون بغل و نوازش حالا با اخم منتظر جوابم بود حرصم گرفت اما وقتي دهن باز كردم بگم براي رفتن كارت داشتم نتونستم چیزي بگم فاطمه به دهن نیمه باز من نگاه كرد و سریع گفتم

 -هیچي … همینجوري… 

به نیما نگاه نكردم و فاطمه گفت

 -خب بیاین تو … بتادین دارین خونه یا میخواي برات زخم دستتو بشورم نیما گفت

 -مرسي … هست خونه … خودم براش میشورم… 

به نیما نگاه كردم كه حالا اخمش كمتر بود… 

از فاطمه تشكر كردم و به سمت در رفتم. 

نیما هم پشت سرم اومد.

با هم وارد خونه شدیم و نیما بدون هیچ حرفي به سمت آشپزخونه رفت و جعبه كمك هاي

اولیه رو بیرون آورد

كنار سینك ایستادم و نیما رو زخمم بتادین ریخت . نفسم از سوزش زخمم رفت زخممو پاك كرد و گفت

 -بذار باز باشه تا خشك شه … ببندیمش بیشتر طول میكشه… 

سر تكون دادم فقط. 

منتظر بودم نیما موبایلشو برداره و بره اما موبیالشو برداشت و زنگ زد به رضا

بهش گفت امروز نمي آد و رفت اتاق تا لباسشو عوض كنه نشستم رو مبل

نمیدونستم باید چكار كنم یه سمت غرورم بود یه سمت دلم

برگشتن نیما و این اتفاقات تصمیم گیري رو برام سخت تر كرده بود. 

نیما از اتاق خواب اومد بیرون و جلو اتاق خواب بعدي كه چمدون بسته من و بلیط بود ایستاد

نگاهش چند لحظه رو چمدون و بلیط ثابت شد و دوباره با اخم برگشت سمت من و گفت

 -تصمیمت چي شد ؟

تحمل نگاهشو نداشتم و نگاهمو ازش گرفتم اومد رو به روم رو كاناپه نشست و گفت

 -اگه میخواي بري … باید تا یه ساعت دیگه برسونمت فرودگاه نفس عمیق كشیدم و بلند شدم میتونست جور دیگه حرف بزنه.

میتونست انقدر غلیظ اخم نكنه… 

آدم كه نكشته بودم … دعوا كردیم … چیزي كه اونم توش مقصر بود… 

اما طوري رفتار میكرد انگار اگه من بخوام بمونم انگار اون به من لطف كرده و مقصر همه چي

من بودم و هستم. 

انگار با موندنم میخواست ثابت كنه كه اشتباهات همه مال منه. 

آروم اما محكم گفتم

 -باشه … الان آماده میشم … اینجوري تو هم دیگه كسي نمیره رو اعصابت قبل از اینكه نیما چیزي بگه به سمت اتاق خواب رفتم میدونستم نیما پشت سرم نیومده دیگه آخر خط رسیده بودیم

من دیگه حاضر نبودم از غرورم بگذرم چون اون نمیخواست كوتاه بیاد لباس پوشیدم و چمدونمو برداشتم. 

به سمت پذیرائي رفتم اما نیما نبود

فكر كردم رفته بیرون . خواستم از در برم بیرون كه بوي سیگارشو حس كردم. 

رو تراس داشت سیگار میكشید ایستادم به نیمرخش خیره شدم تو اینكه دوستش داشتم شكي نداشتم شاید اول با عشق و دوست داشتن شروع نشد اما آدما موجودات عجیبین… 

وقتي مثل یه حامي بغلم میكنه… 

وقتي حواسش بهم هست… 

وقتي میدونه چي دوست دارم و چي شادم میكنه… 

وقتي سوپرایزم میكنه… 

وقتي نوازشم میكنه و طوري میبوسدم كه انگار من ارزشمند ترین موجود تو دنیایم…

چطور میشه دوستش نداشته باشم… 

چطور میشه تو دلم جا باز نكنه… 

بهش عادت نكنم… 

دوست داشتن همینه دیگه … براش مهمي و برات مهمه … خیلي بیشتر از خیلي هاي دیگه… 

اما … نمیتونستم اینبار كوتاه بیام… 

اونم بخاطر رفتار نیما … احساس میكردم خورد شدم … نمیخواستم خودم خورده هاي دلمو جمع

كنم و برگردم پیش نیما… 

اون خوردم كرد … اگه منو میخواست تو جمع كردنش كمكم میكرد اون نمیخواد … اینجوري رو ترجیح میده . منم میرم. 

نیما برگشت سمتمو یهو فهمیدم صورتم خیسه… 

سریع رومو برگردوندم و اشكمو پاك كردم. 

صداي بسته شدن در تراس اومد و نیما اومد سمتم. 

مكث كرد … به هم نگاه نمیكردیم. 

نیمدونم واقعا این مكث طولاني بود یا براي من طولاني گذشت هیچكس دستش به سمت در نمیرفت

آب دهنمو قورت دادم و سعي كردم صدام نلرزه  -بریم ؟

درو باز كرد و بیرون رفت منم پشت سرش رفتم

به سرعت به سمت پله ها رفت و تا وسط پله ها پائین رفت

منم تنهائي چمدونمو سعي كردم از پله ها پائین بكشم كه نیما تازه یادش افتاد چمدون دارم

برگشت و چمدونو با خشونت از دستم گرفت و پائین برد دلم براي خودم میسوخت… 

براي نیما هم میسوخت

تا جا داشت اطرافیان گند زدن به زندگیمون… 

حالا هم خودمون داشتیم دو تیكه اش میكردیم اما نیما انقدر مغرور بود كه نگه نرو… 

منم اینبار انقدر مصمم بودم كه تا اون نخواد بمونم … حاضر نبودم از حرفم برگردم عقب

رسیدم پائین و نیما چمدونمو گذاشت تو ماشین از فاطمه خداحافظي نكردم. 

چون واقعا توانشو نداشتم. 

سوار ماشین شدیم و نیما با عصبانیت ماشینو روشن كرد و انداخت تو خیابون. 

هر دو ساكت بودیم. 

سرمو برگردوندم سمت پنجره تا اشكمو نبینه متنفر بودم از اشكي كه بدون خواست من را مي افتاد نمیتونستم اشكمو كنترل كنم

فقط نمیخواستم نیما ببینه … هرچند میدونستم فهمیده دارم گریه میكنم. 

وسط جاده بودیم كه با عصبانیت كوبید رو فرمون و گفت

 -بس كن بنفشه … اگه میخواي بري این گریه چیه … اگه نمیخواي بري چرا این مسخره بازي رو تموم نمیكني ؟

نفس عمیق كشیدمو برگشتم سمتش

 -براي تو چه فرقي میكنه ؟ ماشینو برد كنار جاده و توقف كرد

 -براي من چه فرقي میكنه ؟

 -آره … مگه نگفتي برم ؟ نگفتي دیگه بریدي ؟ نگفتي اگه بمونمم خودم خواستم …

دیگه

حوصله منو نداري!

 -من كي گفتم برو ؟ گفتم اینجوري نمیتونم ادامه بدم … گفتم حوصله بچه بازي هاي تورو

ندارم … نه خودتو… 

 -منو رفتار هامو احساساتم جدا نیستیم … احساساتي كه براي تو بچه بازیه بخشي از منه … تو

هیچوقت نمیخواي واقعیت یه حس منو درك كني… 

 -بس كن بنفشه … بخاطر خدا بس كن … چرا ما همش باید راجب این موضوع بحث كنیم ؟ چرا

نمیخواي قبول كني مثل یه بچه ۴ ساله فقط الكي لج میكني ؟ با این حرفش انگار كل وجودم آتیش گرفت نگاهمو دوختم به جاده و گفتم

 -بهتره بریم… 

نیما چند لحظه سكوت كرد و گفت  -بنفشه

 -من یه بچه ۴ سالم نیما … كه الكي همش لج میكنم … چرا داري خودتو حرص میدي و باهام

بحث میكني … بهتره بریم… 

دلم شكسته بود دوباره

من قبول داشتم گاهي اشتباهه رفتارام اما نه اینكه همیشه اینجوري باشه نیما هم خیلي وقتا منو درك نمیكنه نمیخواد حسمو بفهمه… 

فقط میخواد بگه خرف حرف خودشه… 

هیچ آدمي كامل نیست

دلیلي نداره نیما همه چیو سر من خالي كنه . هزار بار اون حس منو نفهمیدو من كوتاه اومدم. 

اونوقت اونارو نمیخواد ببینه و همه رو سر من خالي كرد. 

بدون هیچ حرفي نیما دوباره برگشت تو جاده و راه افتاد دیگه گریه نكردم

چون حالا قلبم بود كه داشت اشك میریخت دلمو شكسته بود

انتظار داشتم حداقل الان سعي كنه یكم از تقصیر هاي خودشو ببینه تا آشتي كنیم نه اینكه باز همه چیو سر من خالي كنه… 

از من چي میخواست ؟

كه بگم باشه … همه چي تقصیر من بود ؟ بذار بمونم ؟ حاضر بودم بمیرم اما همچین چیزي نگم. 

رسیدیم فرودگاه . نیما جلو ورودي ایستاد و گفت

 -وایسا تا من ماشینو پارك كنمو بیام

چیزي نگفتم و پیاده شدم . اونم پیاده شد و چمدونو بهم داد

ایستادم تا نیما بره . اما از دیدم كه خارج شد چمدونو گرفتمو به سمت ورودي رفتم چرا باید براش صبر میكردم تا بیاد ؟ بیاد و خودش منو تا گیت ببره ؟ بیاد و منو بفرسته برم ؟ وجودم پر از غم و درد بود. 

خیلي بیشتر از همیشه احساس تنهائي و بي كسي میكردم وارد شدمو از رو راهنماي تابلو ها به سمت پرواز هاي خروجي رفتم شماره پروازمو چك كردم و رفتم سمت ترمینال مربوطه

زود رسیده بودم براي همین رو صندلي ها نشستم و خیره شدم به مانیتور پرواز ها… 

كي فكرشو میكرد به اینجا بكشه… 

حالا باید به مامان اینا چي میگفتم ؟ من حتي نگفته بودم دارم میام

بغض دوباره تو گلوم نشستو چشم هامو خیس كرددوست نداشتم برگردم خونه… 

برگردم اتاقم… 

با اینهمه خاطره و غم… 

دلم میخواست برم یه جاي دور و تنها باشم براي خودم سریع اشك هائي كه میخواست از چشمم خارج شه رو پاك كردم با همه اخلاق هاي بدش … دوستش داشتم بهش عادت كرده بودم

براي همین داشتم عذاب میكشیدم

اگه ازش متنفر بودم الان با ذوق داشتم برمیگشتم ایران نه با این حال

سرمو پائین انداختم چون دیگه نمیتونستم اشك هامو كنترل كنم زیر لب گفتم

 -كاش ازت متنفر بودم

 -چرا ؟

نیما اینو گفت و كنارم ایستاد

سرمو بلند نكردم . آخه اشكام بند نمي اومد ودوست نداشتم نیما اینجوري صورتمو ببینه. 

به اندازه كافي تحقیر شده بودم

نیما كنارم نشست و دستشو انداخت رو شونه هام منو كشید تو بغلشو گفت  -چرا انقدر غدي ؟ با صدائي كه سعي كردم بغض نداشته باشه گفتم  -چون تو هستي… 

موهامو بوسید و تو سكوت نشستیم … شماره پرواز منو خوندن كه نیما گفت  -پاشو … بهتره بریم خونه … من كه نمیتونم بذارم تو بري … تو هم كه دل نداري بري … بیخود

خودمونو بازي میدیم… 

حق با نیما بود… 

من دل رفتن نداشتم اما دل موندنم نداشتم دلم شكسته بود… 

اما امید به اینكه نیما از دلم دربیاره یا معذرت بخواد بي خود بود. 

همینم كه تا اینجا گفته بود خیلي بود… 

اگه میخواستم بمونم … باید به همین رضایت میدادم… 

بیشتر از این از نیما به من نمیرسید بلند شدو منم همراهش بلند شدم

چمدونمو گرفت و دستشو دراز كرد سمتم و گفت  -بلیطتو بده … ببرم مرجوع كنم بلیطو بهش دادم و با هم رفتیم. 

اشك هامو پاك كردم و گفتم میرم سرویس باید صورتمو میشستم داغون بودم. 

بعد چند روز قهر طولاني و فكر خیال تو آینه كه به خودم نگاه كردم خودمو نشناختم اما الانم نمیشد بهش گفت آشتي. 

نه اون از حرفش برگشت نه من… 

نه اون معذرت خواست نه من… 

هرچند این وسط من بشتر خورد شده بودم چند بار صورتمو شستم. 

چكار میتونستم بكنم ؟ چه كاري از دستم بر مي اومد؟

گرفتار بود. .. گرفتار یه دوست داشتن و یه عادت كه ناخواسته دچارش شده بودم كسي كه نمیتونستم تركش كنم… 

نه بخاطر اینكه نیما دوستم داره. 

نه… 

شاید اولش چون نیما دوستم داشت جذب شدم. 

اما حالا دیگه بخاطر حس خودم بود كه نمي تونستم برم. 

از سرویس كه اومدم بیرون نیما منتظرم بود بازوشو گرفتم و با هم راه افتادیم

دلم براي بوي عطر موردونه اش تنگ شده بود

دلم براي آغوشش… براي با هم بودنمون تنگ شده بود…. 

واقعا راست میگفت من دل ندارم برم اما این دعواي ما خیلي جدي بودي… 

انقدر كه تا فرودگاه اومدیم… 

انقدر كه نباید اینجوري ازش میگذشتیم اینجور حل نشده و بي سر و ته. 

اما نه اون چیزي میگفت و نه من تا خود خونه كل مسیر تو سكوت گذشت فقط دست نیما دوباره برگشته بود رو رون پاي من كاري كه ناخداگاه حس خوبي بهم میداد.

رسیدیم و وارد خونه شدیم

حس عجیبي بود … برگشتم … بدون اینكه چیزي تغییر كنه… 

بدون اینكه نیما هیچكدوم از حرف هاشو عوض كنه نیما درو پشت سرمون بست و هر دو ایستادیم بازومو گرفتو آروم گفت

 -بنفشه

چرخیدم سمتش … نگاهم معذب تو چشم هاش چرخید

تازه متوجه صورت خسته و كلافه نیما شدمته ریشش حسابي بلند شده بود اونم مثل من داغون بود منو كشید تو بغلشو گفت

 -دلم خیلي برات تنگ شده بود لعنتي ناخداگاه لبخند زدم و لب زدم

 -منم

موهامو بوسید و دستشو برد تو موهام سرمو آروم عقب كشید و مردد نگاهم كرد میدونستم چي میخواد منم همینو میخواستم

اما هر دو مردد بودیم . یه كوه مسئله حل نشده بینمون بود و اونا انگار نمیذاشتن هیچكدوم

پیش قدم بشیم

موبایل نیما زنگ خورد و انگار هر دومونو نجات داد آروم از بغلش جدا شدمو چمدونمو گرفتم نیما جواب داد و به سمت تراس رفت

با چمدون به سمت اتاق خواب رفتم و نیما شروع به صحبت كرد راجب كارشون بود

در كمدو باز كردم و شروع به بیرون آوردن لباس هام كردم كه نیما اومد بالا سرم دوباره نگاهمون كره خورد و گفت  -باید برم… 

 -چیزي شده ؟

 -یه دستگاهمون تركیده … برم ببینم چي شده

سر تكون دادم فقط كه اینبار خم شدو خیلي سریع لبمو بوسید لبخند كمرنگي زد و به سمت در رفت

همین یه بوسه آروم هم كلي حس تو وجودم بیدار كرده بود به رفتن نیما نگاه كردم و با بسته شدن در رو تخت نشستم خسته بودم هم جسمي . هم روحي

این چند روز دعوا توانمو گرفته بود

حالا این آشتي بدون هیچ نتیجه اي خستگیمو كم نكرده بود ناراحتیم از حرف هاي نیما كم نشده بود فقط انگار هر دو توافق كردیم ما بدون هم نمیتونیم بلند شدم تا با لباس ها خودمو سر گرم كنم دیگه این فكر و خیال ها بي فایده بود نیما همینه… 

من همینم… 

ما عوض نمیشیم … شاید بهتره با این قضیه كنار بیایم. 

نزدیك نه بود كه كارم تموم شد. 

خبري از نیما نبود

بهش زنگ زدم اما جواب نداد.

میدونستم برن تو آزمایشگاه گوشي هاشون خاموشه. 

براي خودم یه نیمرو درست كردم و بي اشتها خوردم.

خسته و كلافه بودم

رو تخت اتاقمون بعد چند شب دراز كشیدم و خیلي زود خوابم برد همش خواب هاي عجیب میدیدم از خواب اون پسر رو به روئي تا خواب كاوه و سیاوش همه انگار تو خواب هام بودن

با لمس دستي رو تنم جیغ زدم و از خواب پریدم نیما خسته نگاهم كرد و گفت

 -چرا انقدر ترسیدي … منم… 

نفس راحتي كشیدم و گفتم

 -داشتم خواب اون پسره رو میدیدم اخم هاش تو هم رفت و گفت

 -اون عوضي رو ؟

 -آره … اون … سیاوش.. . كاوه … كابوس میدیدم تا خواب اومد روم و تازه فهمیدم هیچي تنش نیست با همون اخم گفت

 -از بس فكر و خیال الكي میكني… 

خواستم جوابشو بدم و بگم فكر و خیال من الكي نیست بگم چقدر ذهنم خسته است چقدر دلم هنوز گرفته

اما با بوسه نیما نشد چیزي بگم و ذهنم هم كم كم ساكت شد

دست هاش با مهارت همیشگیش شروع به كار كرد و خیلي زود هیچي دیگه تو ذهنم نبود

جز لمس و بوسه هاي نیما… 

 .

 .

 .

 .

نیما لم داده بود به تاج تخت و من تو بغلش بودم سرم رو سینه اش بود و پام رو پاش

گرماي بدنش و عطر ملایمش كه حس میشد هر لحظه چشم هامو سنگین تر میكرد اما تا خوابیم میبرد ناخداگاه بیدار میشدم نمیدونم چرا… 

نیما پشتمو نوازش كرد و گفت

 -نخوابیدي؟

 -نه هنوز… 

 -چرا ؟

 -نمیدونم… 

نیما یكم مكث كرد و بعد با صداي آروم تري پرسید  -پریودت كیه بنفشه ؟

اوه … چیزي كه اصلا تو سرم نبود و امشب هم باز نیما جلو گیري نكرده بود نمیدونم چه مشكلي با این قضیه داشت كه نصف دفعات یادش میرفت تو ذهنم حساب كردم اما چیزي كه بهش رسیدم بیشتر منو ترسوند از بغلش بلند شدمو نشستم رو تخت

تقویم رو میزي روي رو تختي رو برداشتم و چراغ خوابو روشن كردم نیما گفت

 -حالا دقیق هم نمیخواد. حدودي پرسیدم. 

اما بدون توجه به حرفش دقیق حساب كردم بازم همون شد. 

شوكه به نیما نگاه كردم و گفتم

 -گذشته … ۴ روز ازش گذشته و هنوز نشدم

نیما تقویمو ازم گرفت و گذاشت رو پاتختي سمت خودش. 

منو كشید تو بغلشو گفت

 -پس همین روزاست كه بشي

از بغلش جدا شدمو چراغ خابو خاموش كردم ، تو تاریكي دوباره نگاهش كردم وگفتم

 -اگه نشم چي نیما ؟

 -نشدي یه فكري میكنیم

 -چه فكري ؟

 -گفتم نشدي اگه فكرشو میكنیم دیگه . بیا بگیر بخواب اگه میخواي بذارم بخوابي میخواستم بذاره بخوابم. 

اما حالا سرم انقدر پر سوال و نگراني بود كه خوابم نمیبرد خب اگه پریود نشم میخواد چكار كنه خودش یهو گفت

 -اگه نشدي میریم ایران عروسي میكنیم. برمیگردي اینجا بچه رو به دنیا میاري برقو روشن كردم و شوكه نگاهش كردم  -چي ؟

نگاهم كردو سر تكون داد كه گفتم  -خیلي زوده براي بچه دار شدن

 -چه زودي داره ؟

آره براي نیما چه زودي داره . اون به سنش میخوره پدر بشه . اما براي من از نظر خودم زود بود. 

الان همه بالي ۳۰ سال بچه دار میشدن اونوقت من اول بیست بودم. 

تازه تو فامیل ما كه همه بعد سي كلا ازدواج میكردن. 

نیما همچنان سوالي نگاهم كرد كه گفتم  -نیما این بحثو قبلا داشتیم

 -آره … پس بگیر بخواب

 -اما تو الان یه حرف دیگه میزني. 

 -نه اونبار هم همینو گفتم . تو گفتي من بچه ام … منم گفتم نگران نباش خودم هر دوتاتون

رو بزرگ میكنم

اینو گفتو بازومو گرفتو منو كشید تو بغلش سعي كردم باز بلند شم كه اومد روم و گفت

 -میخواي خوابت كنم ها ؟ خسته نگاهش كردم و آروم گفتم  -نیما من بچه نمیخوام لبخند آرومي زد و گغفت

 -باشه عزیزم هرچي تو بگي بیخود چرا نگراني

 -آخه تو گفتي

لبمو بوسیدو حرفمو نیمه كاره گذاشت از لبم كه جدا شد گفت

 -الان میگم هرچي تو گفتي دیگه… 

تو چشم هاش دنبال حقیقت گشتم اما واقعا قابل خوندن نبود

نفس عمیق كشیدم و سر تكون دادم كه از روم كنار رفت منو تو بغلش قفل كرد و پاهاشو دور پام پیچید اوایل اینجوري بغلم میكرد حس میكردم دارم خفه میشم اما حالا هم عادت كرده بودم هم دوست داشتم داشت خوابم میبرد كه یهو گفتم

 -فردا تست بارداري میگیري برام . تو خونه بذارم ؟

 -میگیرم

نیما اینو گفتو دوباره موهامو بوسید كم كم خوابم برد

اما تا صبح خواب حاملگي و بچه دیدم. 

صبح فقط بوسه نیمارو حس كردم كه رفت سر كار

كل روز رو با مرتب كردن وسایلمو كاراي كوچیك خودمو سر گرم كردم. 

تمام مدت سعي كردم ذهنمو دور كنم از بارداري و این حرف ها زنگ زدم ایران و حال مامان اینارو پرسیدم دیگه نمیدونستم چطور خودمو سر گرم كنم. 

به نیما مسیج دادم و یادآوري كردم بیبي چك

كلي تو نت سرچ كردم راجب اینكه چي بخورم پریود شم و تا جائي كه میشد رو امتحان كردم. 

شب كه نیما اومد فقط تست رو ازش گرفتم و رفتم توالت دستام میلرزید وقتي منتظر جوابش بودم نیما در زد و گفت

 -چي شده ؟

جواب ندادمو چشم هامو بستم اینبار كه نیما در زد سریع چشم هامو باز كردم و به تست نگاه كردم انگار آب یخ ریختن رو سرم دوتا … دوتا خط… 

همینجور شوكه لبه وان نشسته بودم كه نیما درو باز كرد و اومد تو با دیدن من نگران گفت

 -چت شده چرا رنگ گچ شدي ؟

 -تستو به سمتش گرفتم و گفتم

 -حامله ام… 

نیما تو سكوت چند لحظه نگاهم كرد و ابروهاش آروم بالا رفت انگار داشت هضم میكرد چي شده

گوشه لبش شكل لبخند گرفت و از درون دلم پیچید از استرس میخواستم بالا بیارم. 

اونوقت نیما داشت لبخند میزد حس كردم نفسم بالا نمي آد. 

فقط زیر لب گفتم

 -تو گفتي … هر كاري من بگم میكنیم… 

لبخندش محو شد و سر تكون داد

تستو ازم گرفتو انداخت تو سطل آشغال و گفت  -آره … بیا مثل میت شدي … یهو از حال میري تو آینه سرویس به خودم نگاه كردمدقیقا رنگم با دیوار فرق نمیكرد

دست و رومو شستم و سرمو كه بلند كردم حس كردم همه جا سیاه شد فقط دستاي نیما لحظه آخر بود كه منو گرفت

با سر درد چشممو باز كردم و مایع شیریني كه از بین لبم رد میشدو مزه مزه كردم صداي فاطمه كه گفت

 -بخور اینو بنفشه قندت افتاده

یه جرئه بیشتر ریخت بین لب امو منم فقط قورت دادم سرم درد میكرد و تنم سرد بود سرد سرد… 

نیما بازومو نوازش كرد و گفت  -بهتر نیست بریم سرم بزنه ؟

 -اگه بهتر نشد برین بهتره. 

چشم هامو به زور باز كردم و گفتم  -خوبم. 

خواستم بشینم اما نمیتونستم . نیما كمكم كرد و نشستم رو تخت آب قندو از فاطمه گرفتم و سر كشیدم نمیخواستم برم بیمارستان

فقط میخواستم بشینم و با نیما حرف بزنم باورم نیمشد حامله ام. 

دو ماه از عقدمون نگذشته من حامله ام

بابام اینا میفهمیدن بزرگترین آبرو ریزي زندگیم راه مي افتاد واي … پدر مادر نیما … عمه اش … خدایا… 

چند تا نفس عمیق كشیدم كه فاطمه گفت  -رنگت كه برگشته . خودت چطوري؟

 -خوبیم … مرسي… 

رضا كه عقب تر ایستاده بود گفت

 -ما میریم پائین نیما … خواستین برین بیمارستان بگین بیایم باهاتون نیما تشكر كرد و فاطمه صورتمو بوسید كنار گوشم گفت  -بمونم یا برم ؟ آروم گفتم

 -خوبم . برو مرسي

لبخندي زد و یه اخمي به نیما كرد اما با رضا رفتن پائین

نیما كنارم رو تخت دراز كشید و گفت

 -غذا نخوردي مگه امروز ؟ بدون توجه به این سوالش گفتم

 -فردا بریم دكتر … هرچي زودتر راحت تره

 -این تست ها كه صد در صد نیست . هفته دیگه برو آزمایش خون بده اگه اون مثبت بود میریم

با این جواب نیما با اخم نگاهش كردم و گفتم.

 -فردا بریم دكتر نیما. یه آمپوله دیگه همون سمانه زد برام. باز میزنم پریود میشم

 -سمانه وقتي اونو زد حامله نبودي چشم هامو بستم تا آروم شم. 

چرا با من لج میكنه

نفسمو خسته بیرون دادم كه منو كشید تو بغلشو گفت

 -باشه حرص نخور . فردا میریم دكتر

از این حرفش یه نفس راحت كشیدم و آروم شدم. 

اما نگراني اصلي هنوز مونده بود

یكم تو بغل هم بودیم كه نیما بلند شد و گفت شام بخوریم.

با هم رفتیم آشپزخونه و یكم با حرع هاي روزمره از كار و چیزاز دیگه غذا خوردیم. 

بعد شام هم به اصرار نیما تو بغلش نشستم تا اخبار ببینه و بعد با هم برگشتیم اتاق خواب

دراز كشیدیم كه نیما گفت  -اما پیشنهاد منم بد نیستا

 -چه پیشنهادي؟

 -برگردیم ایران عروسي بگیریم بیایم اینجا بچه رو نگه داریم با هر كلمه اش دوباره حرصم میگرفت و هي بیشتر میشد خواستم جواب بدم كه خودش گفت

 -باشه باشه چرا حالا اینجوري حرص میخوري پوفي كردمو سرمو تو بالشت فرو كردم از دست نیما

حرفسو میزد بعد میگفت باشه

میدونستم حالا حالا ها اینو میگه و ول كن نیست براي همین گفتم

 -یادت رفته مادربزرگت تازه فوت شده ها . جشن عقدمونم بدون رقص و آهنگ بود . دیگه

عروسي رو بذار درست حسابي بگیریم

نیما به پهلو كنارم دراز كشید و دستشو گذاشت زیر سرش در حالي كه یه دستي دكمه هامو باز میكرد گفت  -یادم نرفته … اما به اندازه كافي گذشته. 

 -به اندازه كافي ؟ هنوز یه سال نشده. 

اینو گفتمو انگشتامو بین انگشتاي دستش بردم تا جلو باز كردن بقیه دكمه هامو بگیرم

واقعا حسش نبود امشب

استرسم زیاد بود

نیما دستمو تو دستش قفل كردو گفت

 -لازم نیست حتما سال شه كه شیش ماه هم بسه اینو گفتو چرخید روم

دستمو برد بالا سرمو كنار گوشمو بوسید شاكي گفتم

 -شیش ماه هم نشده گردنمو بوسید و گفت

 -تا ما عروسي بگیریم میشه … نگران نباش با دست دیگه ام بازوشو گرفتمو گفتم

 -من نگران اون نیستم . من الان بچه نمیخوام دست دیگه اش وارد لباسم شد و گفت

 -باشه … باشه … بحث تمومه

نمیدونم چرا حس میكردم این باشه ها الكیه

البته حق داشتم . چون هي میگفت باشه اما هي بحث رو ادامه میداد سعي كردم بدمش كنار از رو خودم اما اون مصمم تر بود بلاخره قبل از اینكه دیر بشه گفتم  -نیما …بذار براي بعد… 

یهو مكث كرد. 

نفسشو كلافه بیرون داد و كنارم دراز كشید چند لحظه هر دو رو به سقف دراز كشیدیم كنار هم اما بعد نیما پشت كرد به من

منم بهش پشت كردم و دیگه كسي حرفي نزد خب نمیخواستم. 

انقدر كه حق داشتم. 

تو خودم جمع شدمو با فكر و خیال اوضاعم خوابم برد

تا صبح خواب هاي چرت و پرت از بارداري و عروسي و عمه نیما میدیدم. 

دم صبح بود كه دیگه كلافه نشستم رو تخت این خواب برا من خواب نمیشد آه نیما شاید منو گرفتخ بود

تكیه دادم به تاج تخت و خواستم جدي به پیشنهاد نیما فكر كنم برگردیم ایران عروسي بگیریم

برگردیم اینجا و به كسي نگیم من حامله ام میشد اینكار ؟

شك داشتم بشه . جدا از اینكه عروسي گرفتن كلي دردسر داره و مسلما نمیشه خیلي سریع جمعش كرد

از همه اینا گذشته… 

فكر كن یه سال دیگه یه بچه اینجا باشه كه باید بهش برسي.

شب نمیخوابه. 

روز كلي دردسر داره. 

واي اینارو بذار كنار… 

زایمان … من از زایمان میترسم… 

اصلا نمیتونم بهش فكر كنم

زیر پتو جمع شدمو دستمو رو شكمم كشیدم. 

زیر لب گفتم

 -ببخشید اما نمیتونم تو رو داشته باشم . خیلي زوده

با این حرفم با اینكه خیلي آروم گفتم نیما برگشت سمتم و گفت  -با كي حرف میزني ؟

 -هیچكس

-الان حرف زدي

 -با خودم حرف زدم

 -خوبه حالت ؟

 -نه … همش خواب چرت و پرت دیدم تا الان اومد دوباره روم و گفت

 -تقصیر خودته مقاومت میكني دیگه… 

گردنمو بوسید و تو گوشم گفت

 -الان یه كاري میكنم تا ظهر بدون هیچ خواب چرتي بخوابي… 

اینبار دیگه مقاومت نكردم حق با نیما بود

فقط انگار اینجوري میشد بخوابم .یا حداقل میشد اینو امتحان كنم شاید جواب داد.

نیما بي تحمل رفت سراغ لباس هام

 ….

 ….

با فشار مثانه ام بیدار شدم

خبري از نیما نبود و آفتاب تو اتاق بود. 

اولین چیزي كه اومد تو سرم این بود كي میریم دكتر

گوشیمو از رو پا تختي برداشتم و شماره نیمارو گرفتم اما خاموش بود . بازم تو آزمایشگاه بودن. 

رفتم توالت و دست و رومو شستم دوباره زنگ زدم به نیما.

خاموش بود. 

صبحانه خوردم … تلویزیون دیدم . نهار درست كردم. 

اما هر بار زنگ زدم به نیما خاموش بود. 

داشتم دیونه میشدم. 

تو اینترنت راجب دم كرده زعفرون خوندم . براي خودم درست كردم و یه لیوان بزرگ خوردم. 

هر چیزي كه پیدا كرده بودم براي سقط و پریود شدن خوبه خوردم. 

ساعت ۳ شده بود

رو كاناپه خیره به ساعت نشسته بودم و هي شماره نیما رو میگرفتم میدونم میخواد بچه دار شیم. 

اما الان واقعا وقتش نبود. 

عمه اش و نیاز هنوز برام حل نشده بودن و مثل آتیش زیر خاكستر میموندن. 

رابطه منو نیما هم كه فقط تو رختخوابخوب بود. 

عروسي هم كه نگرفته بودیم. 

اونوقت بچه ؟! واقعا ؟ نیما پیش خودش چي فكر كرده ؟

واقعا از من و زندگیش چي میخواست ؟ همین كه تو خونه باشم بچه بزرگ كنم شب با هم

باشیم انگار براي نیما كافي بود. 

اما من چي ؟ من اصلا از زندگي چي میخواستم ؟ دانشگاهم كه اونجور نصف و نیمه ول شده بود. 

كار كه نداشتم . هیچ فكریم براي آینده نداشتم. 

یهو افتاده بودم تو یه رابطه كه بدون اینكه بفهمم رسیده بودم اینجا. 

جائي كه بخاطر وابستگیم به نیما نمیتونستم تغییرش بدم. 

یهو در واحدمون باز شد و نیما اومد تو. 

سریع بلند شدمو گفتم

 -از صبح دارم بهت زنگ میزنم نیما. 

ابروهاشو بالا انداخت و به در یخچال اشاره كرد و گفت  -نوشتم كه چهار میام حاضر باش بریم دكتر

-اوه… 

به در یخچال نگاه كردم. 

اصلا به اون یادداشت رو مگنت در توجه نكرده بودم از بس تو فكر و خیال بودم فقط هي به نیما زنگ زدم. 

شرمنده گفتم

 -اصلا ندیدنش … الان حاضر میشم سر تكون دادو كت و كیفشو گذاشت رو كاناپه به سمت اتاق دوئیدم و گفتم

 -نهار لوبیا پلو درست كردم میل داري رو گازه هنوز یكم برا خودت بكش

 -اوه لوبیا پلو … باشه میخورم… 

میدونستم لوبیا پلو دوست داره. 

سریع حاضر شدمو برگشتم آشپزخونه كه دیدم نشسته پشت میز و داره دو لپي از تو خود دیگ میخوره

بدم مي اومد وقتي این كارو میكرد . اما چیزي نگفتم. 

نگاهي به من انداخت و گفت

 -جدا مجبور نیستیم الان بریم ها. 

شاكي گفتم

 -نیما … خواهش میكنم باز بحث نكن. 

 -بحث نكردم كه… 

بلند شدو در دیگو گذاشت  -بریم تا باز نزدي زیر گریه

اخم كردم بهش . اما بحث هم نكردم . حجم استرسي كه تو وجودم بود باعث شده بود هیچ

تمایلي به بحث نداشته باشم

فقط میخواستم اون آمپول لعنتي رو زودتر بزنم. 

نفهمیدم چطور رسیدیم كلینیك

وارد شدیم وهمه كار هارو نیما كردنشستیم و گفت

 -دو نفر دیگه نوبت تو میشه. 

 -تو هم میاي داخل ؟

 -آره … همشون انگلیسیشون دست و پا شكسته است… 

حق با نیما بود . تو منطقه اي كه ما بودیم و كلا مناطق شمالي سوئیس همه آلماني حرف

میزدن. 

منم هیچي از آلماني سرم نمیشد. 

بلاخره نوبتمون شد و وارد شدیم. 

دكتر یه مرد هم سن نیما بود. 

حس خوبي كلا با دكتر هاي مرد ندارم. 

از بچگي همینطور بودم. 

نیما شروع به صحبت كرد و دكتر رو به من چیزي گفت نیما ترجمه كرد

 -میگه بیا فشارتو بگیره . بعد دوتا تست خون مینویسه هم چك بارداري . هم چكاپ سلامت

 .

 -چكاپ سلامت براي چي ؟

 -اگه واقعا حامله باشي لازمه. 

 -براي چي لازمه … بگو میخوایم بندازیمش نیما سر تكون داد و گفت

 -اولش همینو گفتم … حالا جاي بحث برو فشارتو بگیره با اكراه بلند شدمو صندلي كنار دكتر نشستم. 

خودم به انگلیسي گفتم

-اگه باردار باشم باید چطور سقط كنم ؟

دكتر لبخندي بهم زد و در حالي كه دستگاه فشار رو دور بازوم میبست گفت  -به همسرت گفتم . اول ببینیم بارداري … بعد بهت میگم چكار میتوني بكني… 

بد انگلیسي حرف نمیزد

اما وقتي خواستم سوال بپرسم گفت

 -یه لحظه صحبت نكنین تا فشارتون رو بگیرم. 

با این حرفش ساكت شدمو به نیما نگاه كردم كه با تاسف سر تكون داد برام. 

انگار میخواست بگه دیدي من همینو پرسیدم. 

دیدي من بهت دروغ نگفتم

به روي خودم نیاوردم و به دكتر نگاه كردم. 

بلاخره باید مطمئن میشدم

بعد از گرفتن فشارم شروع كرد به نوشتن آزمایش هاو برگه رو داد بهم. 

رو به نیما چیزي گفت و نیما بلند شد. 

منم بلند شدمو تشكر كردم.

با هم رفتیم بیرون اما هیچكدوم حرفي نزدیم. 

با برگه ها رفتم آزمایشگاه و آزمایشمو دادم ساعت نزدیك شیش بود و نیما گفت

 -دیگه جوابش به امروز نمیرسه . فردا میایم میگیریم چاره اي نبود . باشه اي گفتم و باهاش هم قدم شدم. 

سوار ماشین كه شدیم گفت

 -تو فكر میكني من بهت دروغ میگم ؟

 -تو خیلي هم باهام رو راست نیستي نیما

 -شاید همه حقیقتو نگم امادروغ نمیگم سرمو تكیه دادم به صندلي و گفتم  -همون … چه فرقي داره خب ؟ نیما ماشینو روشن كرد و انداخت تو جادهبعد یه مكث طولاني گفت

-اگه فرقي نداره از نظرت میتونم یه مدت بهت دروغ بگم … ببین واقعا فرقينداره یا نه

ففط با اخم نگاهش كردم و چیزي نگفتم

گفتن چنین جمله اي و انقدر طلبكار بودن فقط از نیما بر مي اومد حوصله بحث نداشتم باهاش تا خونه هم حرف نزدیم

این سكوت هامون دیگه داشت میرفت رو اعصابم رسیدیم خونه سریع رفتم دوش بگیرم

از بیمارستان و درمونگاه متنفرم و حس میكردم بوي اونجارو میدم دوش آبو باز كردم كه نیما اومد تو فقط نگاهش كردم

هرچند اونم منتظر اجازه من نمونو.

نمیدونم چرا این روزا همش با نیما تو واكنش بودم

اصلا نمیشد با هم كنار بیایم و همش یه چیزي میشد دعوا كنیم. 

براي همین باهاش بحث نكردم

میدونستم تنها راه خوابیدن با این سر پر از فكر و خیالم همینه براي همین منم همراهي كردم. 

بعد از حمام فقط لباس پوشیدم و خوابیدم حتي نا نداشتم یه لقمه اي چیزي بخورم نیما اما رفت تو پذیرایي و تلویزیونو روشن كرد با ته صداي اخبار خوابم برد

چون زود خوابیده بودم صبح با نیما بیدار شدم

نیما از سرویس اومد بیرون و با دیدن من بیدار رو تخت گفت  -بیداري؟ چیزي شده ؟

 -قبل اینكه بري سر كار میشه جواب آزمایشو بگیریم؟

-خودت كه بودي گفتن ۲ به بعد

لعنتي اصلا یادم نبود به این. 

باشه اي گفتم و رفام صبحانه درست كردم تا نیما حاضر شه

بعد مدت ها با هم صبحانه خوردیم و یه بوسه خداحافظي هم چاشني این روز كردم نیما نیشش تا بناگوش باز بود وقتي میرفت اما حالا من كل روز باید خودمو سرگرم میكردم به فاطمه پیام دادم تا برم باهاش پیاده روي شاید به فاطمه راجب پریود نشدنم میگفتم بد نبود با این افكار حاضر شدمو رفتم پیشش.

دوتایي شروع به قدم زدن كردیم كه خودش گفت  -چند وقته مثل همیشه نیستي بنفشه به حرفش سر تكون دادم و گفتم

 -این روزا منو نیما فقط دعوا میكنیم… 

 -چرا ؟

 -نمیدونم … هر چیزي بینمون تنش ایجاد میكنه و دعوا میكنین فاطمه مكثي كرد و گفت

 -یه موضوع حل نشده بینتونه ؟ چیزي بوده كه بدون حل كردن ازش گذشتین ؟

 -چطور ؟

 -آخه من هر وقت اینجوري بشه … تا زماني كه اون قضیه اولیه حل نشه با رضا دعوام میشه… 

یعني حتي سر شام خوردنم بحثم میشه. 

همه هم بخاطر اون قضیه اولیه است. 

نفس عمق كشیدم و گفتم

 -احتمالا براي مام همینه … یه دعوا بد كردیم… 

 -خب ؟

 -یه دعوا خیلي بد … اما هیچكدوم معذرت خواهي نكردیم … فقط آشتي كردیم… 

 -خب ؟

-هیچي … من هنوز بخاطر حرفاش و رفتارش ناراحتم … اما واقها چیز هايدیگه هم پیش اومده

كه روحو روانمو خسته كرده. 

كنار آب ایستادیم و فاطمه گفت

 -طولاني كردن قهر و دعوا خوب نیست بنفشه . یا قهر باش كامل . یا آشتي كردي دیگه خوب باش… 

 -میدونم … اما نمیتونم … از درون خسته ام … انرژي خوب بودن ندارم. 

 -چي شده مگه ؟ دلمو زدم به دریا و گفتم

 -پریود نشدم … بیبي چك گذاشتم مثبت بود… 

مكث كردم كه فاطمه با ابروهاي بالا پریده برگششت سمتم و گفت  -نمیخواي الان ؟ یا بهت تبریك بگم ؟ پوفي كردمو خیره شدم به دریاچه و گفتم

 -من نمیخوام اما نیما… 

 -واي نگو الان بحثتون سر اینه

 -دقیقا همینه … البته نیما میگه هر چي تو بگي … دیروز رفتیم دكتر آزمایش خون دادم و

گفتم میخوام سقط كنم

 -خب ؟

 -هیچي دكتر گفت آزمایش بدم ببینه خودش میگه چطور و چكار كنیم. 

 -خب ؟ الان مشكل چیه ؟

قبل از اینكه من جواب بدم با صداي نیما سوپرایزشدم كه گفت  -مشكل اینه كه این خانم ما منو كلا آدم بده و قول دااستان میبینه با این حرفش سریع برگشتم سمتش. 

نیما ! الان ؟! اینجا ؟!

فاطمه سریع گفت

 -ئه نیما … اینجا چكار میكني ؟

 -اومدم خونه دنبال بنفشه دیدم نیستین . حدس زدم بیاین اینجا… 

نیما اینو گفت و برگشت سمت من كه با لبخند گفتم  -خوب مظلوم نمائي میكني ها نیما خندید و گفت

 -خب راست میگم دیگه … نه فاطمه ؟ من به این خوبي فاطمه هم خندید و گفت

 -چي بگم والا شما هر دو خوبین . فقط توقعتون از هم زیاده. 

با این حرفش هر دو به هم نگاه كردیم و نیما ابروئي بالا انداخت و گفت

 -شاید… 

منم فقط مردد سر تكون دادم كه شاید. 

فاطمه گفت

 -خب الان میخواي یار منو ببري یعني ؟

 -با اجازه … امروز كارم سبك بود گفتم با هم نهار بریم بیرون . بعد بریم آزمایشگاه

سوپرایز شدم از این حركت نیما و نیشم نا خداگاه باز شد نیما دست كرد تو جیبشو گوشیمو به سمتم گرفت  -اینم با خودتت ببري بد نیست. 

 -اوه … جا گذاشتم. 

فاطمه خندید و گفت

 -باشه … برین خوش بگذره … منم تنهایي خوش میگذرونم

با وجود اصرار من كه فاطمه هم با ما بیاد قبول نكرد و همراه نیما برگشتم سمت خونه. 

تو مسیر نیما گفت

-جلو فاطمه اونجوري گفتم … واقعیت اینه هرچي زنگ زدم گوشیت و خونهجواب ندادي… 

نگران شدم … یه خبر میدادي قبل رفتن. 

با این حرفش حالم گرفته شد. 

چیزي كه جلو فاطمه گفت خیلي رمانتیك بود. 

اما الان واقعیت چیز دیگه بود آروم گفتم

 -معذرت میخوام … جا موند خونه حواسم نبود… 

نیما چیزي نگفت و فقط سر تكون داد كه خودم گفتم  -الان میخوایم واقعا بریم نهار بیرون ؟ نیما سر تكون داد و گفت

 -براي همین بهت زنگ زدم. كه بگم حاضر شي بریم نهار بیرون. 

رسیدیم به ماشین نیما و گفتم

 -به چه مناسبت ؟

 -همینجوري … صحبت كنیم… 

 -چیزي شده ؟

 -باید چیزي بشه مگه ؟

 -نه … اما آخه یهو… 

 -از قبل میخواستم یه نهار ببرمت رستوران فضاي باز روي رودخونه … اما خب امروز دیدم

فرصت بهتریه… 

مشكوك نگاهش كردم . امكان نداشت كار هاي نیما بي دلیل باشه. 

ناخداگاه گفتم

 -با سمانه حرف زدي ؟ سوالي برگشت سمتم و گفت

 -تو هم باهاش حرف زدي مگه ؟

اوه … با این حرفش دلم پیچید … پس با سمانه حرف زده بود… 

زیر لب گفتم

 -من نه … اما گویا تو حرف زدي… 

نیما تازه فهمید لو داده و سریع گفت

 -آره … من حرف زدم … میخواستم برات بگم. 

 -حدس زدم تو هیچ وقت برنامه هات بي دلیل نیست از حرفم قیافه اش تو هم رفت و گفت  -ببین به هر چیزي گیر میدي ؟ در ماشینو باز كردم و گفتم

 -گیر نیست … تعریف كردم ازت … بده ؟ میگم تو آدم زرنگي هستي دیگه. 

نشستم و در رو بستم نیما هم سوار شد و گفت

 -مرسي از تعریفت … برم خونه لباس عوض كني ؟ با سر گفتم نه. 

قرار بود بریم احتمالا دوباره دعوا كنیم. 

واقعا حس عوض كردن لباس و تیپ زدن نداشتم. 

هرچند لباسم بد نبود و با لباس نیما هم هم خوني داشت. 

نیما راه افتاد و دیگه هیچكدوم حرفي نزدیم. 

كنار رودخونه مركز شهر پارك كرد و از پله هاي كنارش پائین رفتیم زیر پل یه رستوران نیمه شناور بود. 

رویكي از آلاچیقهاي قایقي نشستیم و برامون منو آوردن. 

چیزي زیاد سر در نمي آوردم از غذاهایي كه نوشته بود و گفتم

 -من نمیدونم چي سفارش بدم. پیشنهادي داري؟

نیما سر تكون داد و گارسون كه اومد خودش دو مدل غذا و نوشیدني سفارش داد تیكه داده بودم به صندلیمو به اطراف نگاه میكردم جریان آروم آب و مردمي كه تو روزمرگي خودشون بودن

خورشید تو اوج بود و بلاخره یه روز غیر ابري بعد اینهمه مدت خودشو نشون داده بود

با صداي نیما از افكارم جدا شدم كه گفت

 -من دیدم امروز آفتابیه گفتم بیایم اینجا … چون شب یا روزاي ابري اینجا خیلي دلگیره. 

به این حرفش سر تكون دادم. 

رستوران هم واقعا شلوغ بود. 

كلا اینجا اینجوري بودن تا آفتاب میشد همه میریختن بیرون. 

چیزي كه ما تو ایران براش هیچ ارزشي قائل نیستیم. 

نه فقط آفتاب … براي بارون … براي هوا … براي طبیعت … براي تمام چیز هائي كه مردم اینجا

با ارزش میدونن ارزش قائل نیستیم. اونوقت میایم اینجا همه با فرهنگ میشیم و بهحال

كشورمون كه حاصل نوع زندگي خودمونه افسوس میخوریم. 

نیما گفت

 -صبح تو راه به سمانه هم زنگ زدم . چون یه جواب آزمایش هم پیش ان داري دیگه . گفتم

جوابو برام عكس بگیره بفرسته بعد از ظهر با جواب آزمایش جدیدت به دكتر نشون بدیم. 

با این حرفش تازه یادم به اون آزمایش افتاد و گفتم  -ئه … فرستاد ؟

 -آره

قیافه نیما یكم مضطرب بود براي همین با تردید گفتم

 -چیزي شده نیما ؟ جواب آزمایشم چي بوده ؟ نیما نگاهشو از من دزدید و به دریاچه خیره شد و گفت  -سمانه یه حدسي زده… 

اخمم ناخداگاه تو هم رفت و سریع پرسیدم. 

 -چي شده ؟

نیما دوباره به من نگاه كرد و گفت

 -پریود اون دفعه ات كوتاه بود درسته ؟ بعدش هم پریود نشدي ؟ درسته ؟ انگار یهو هوا سرد شد. 

تو سرم همه چي مرور شد.

بعد از آمپول سمانه… 

من پریود شدم… 

با درد و خونریزي… 

اما كوتاه تر از همیشه… 

بعدش هم… 

چشم هامو بستمو سرمو تو دستم گرفتم بعدش دیگه نشدم. 

خدایا بعدش دیگه نشدم. 

زیر لب گفتم

 -اما اون سري كه سمانه گفت حامله نیستم . میخواي بگي الان گفته ممكنه دو ماهه باشم ؟

 -شك كرد فقط . آخه بهش راجب بیبي چك گفتم … گفت اگه از اون موقع باردار باشي

احتمالش كمه بیبي چك مثبت نشون رده چون خیلي گذشته. اما هر چیزي ممكنه… 

نفس عمیق كشیدم و به نیما نگاه كردم چشم هام ناخداگاه پر از اشك شد.

نیما نگران نگاهم كرد و پرسید

 -چرا گریه میكني . چرا با من رو راست نیستي دردتو بدونم لب هامو بهم فشار دادم. 

عصبي بودم

اینبار من خیره شدم به دریاچه و گفتم

 -چرا دردمو خودت نمیفهمي … نیما ما عقدیم. تازه عقد كردیم . اگه من حامله باشم آبروم

پیش پدر و مادر و خانواده ها میره . بعدش هم من الان بچه نمیخوام سنم كمه تازه میخوام

زندگي كنم. بگردم .راحت باشم . نه اینكه بچه دار شم. 

نیما دستشو گذاشت رو دستم و گفت

 -زن و شوهریم جرم كه نكردیم. حالا فكر میكني حامله نباشي همه فكر میكنن ما با هم دست

نمیزنیم ؟

بهش نگاه كردم كه ادامه داد

 -چرا به فكر و حرف بقیه فكر میكني؟ اصلا چه ربطي به بقیه داره. 

 -نیما نمیشه كه… 

 -وایسا حرفم تموم شه . به هیچكس مربوط نیست اگه تو حامله باشي. بچه هم چیزي نیست

جلو جووني كردن تورو بگیره… 

 -نیما من اصلا حس و علاقه به مادر شدن ندارم. 

مادر شدن… 

مادر شدن… 

با همین كلمه بدنم داغ شد

خودمو عقب كشیدم و دستمو از دست نیما بیرون كشیدم هر دو دستمو گذاشتم رو شكمم مادر شدن… 

الان من مادر شدم ؟ عرق سردي رو تنم نشست.

مادر…

واقعیت این بود من خیلي با این كلمه ارتباط نداشتم… 

وقتي خیلي بچه بودم چرا… 

اما وقتي حقیقتو فهمیدم… 

نه… 

مثل كسي كه یه پرده از جلو چشمش كنار بره … پرده مادر داشتن از دورم كنار رفتو دور تا دورمو تنهایي گرفت…

این بدترین ضربه زندگیم بود. 

بعد از اون قضیه همیشه حس میكردم تنهام… 

همیشه حس میكردم كسي نیست حسمو حس كنه… 

حس میكردم اگه مادرم زنده بود الان این حالمو میفهمید و نیاز به توضیح دادن نبود.

شاید همش توهم بود… 

اما من واقعا نبود مادر و كمبودشو حس میكردم. 

گاهي ازش متنفر میشدم كه چرا مرد… 

چرا منو تنها گذاشت… 

چرا منم با خودش نبرد…

گاهي دلتنگش میشدم… 

دلتنگ آغوشي كه هیچوقت تجربه اش نكرده بودم… 

دستمو رو شكمم كشیدم… 

واقعا یه موجود زنده تو وجود منه ؟ چیزي كه من مادرشم؟

نیما نگران به من نگاه كرد و گفت  -خوبي بنفشه ؟

 -نه… 

 -درد داري ؟

با سر گفتم آره كه ترسید و نگران تر پرسید

 -كجات درد میكنه؟

به قلبم اشاره كردم و هم زمان كه اشك هام ریخت گفتم  -قلبم… 

سریع بلند شد و گفت  -پاشو بریم دكتر

با سر گفتم نه و تكون نخوردم

نیما شوكه فقط نگاهم كرد كه با بغض گفتم

 -اگه … اگه واقعا حامله باشم… 

پلك زدم و اشكام به پهناي صورت ریخت و گفتم  -نگهش میدارم… 

نیما آروم و با تردید نشست و گفت

 -خوبي بنفشه ؟

لب هامو از بغض به هم فشار دادم و سر تكون دادم زیر لب گفتم

 -آره … خوبم نیما … خوبم… 

 -من هیچ اصراري ندارم اگه بخاطر من میگي… 

با سر گفتم نه و بازم اشكام ریخت

گارسون نهارمون رو آوردو من سریع دو برگ دستمال برداشتم و اشك هامو پاك كردم

سرم پائین بود و به دستام كه میلرزید خیره بودم. 

مثل یه شوك بود . یه شوك بد یا خوب نمیدونم. 

فقط یه لحظه انگار من جاي اون بچه اي بودم كه ممكنه تو شكمم باشه. 

یه موجود كوچیك و بي دفاع كه تمام پناه و دفاعش منم… 

اونوقت من … من خودم بخوام از بین ببرمش ؟ مني كه قراره حامي اون باشم ؟

اصلا حالمو نمیفهمیدم

فقط میدونستم نمیتونم اگه واقعا موجودي تو وجودم باشه اونو از خودم دور كنم… 

نمیتونم… 

نیما آروم صدام كردو سرمو بلند كردم نگراني تو چشم هاش موج میزد كه گفتم  -خوبم نیما … به خدا خوبم … فقط تو شوكم

 -شوك چي ؟

 -كه ممكنه مادر باشم! 

لبخند گرمي رو لبش نشست و گفت بیا بغلم  -چي ؟

 -بیا بغلم گفتم … نیاي خودم میام بغلت میكنم با تردید سریع بلند شدمو رفتم رو پاش نشستم بغلشم كرد و واقعا به این بغل نیاز داشتم

اصلا مهم نبود تو یه رستوران بودیم و در معرض دید هرچند میدونستم اینجا براي كسي این صحنه ها مهم نیست اما براي منم دیگه مهم نبود

گرماي بدن نیما و بازوهاش دورم بهم یه حس امنیت و آرامش عمیق میداد. 

درسته من الان بچه نمیخواستم. 

اما من همین نیما رو هم اول نمیخواستم… 

ما خیلي چیزارو تو زندگي نمیخوایم… 

اما بعد از اینكه باهاشون ارتباط برقرار میكنیم میشن بخشي از زندگیمون بخشي از زندگي كه دیگه نمیتوني تركش كني و بیخیالش شي… 

نیما همون بخش زندگي من بود كه به اجبار وارد شده بود و حالا غیر قابل جدا شدن بود

میدونستم بچه ا اگه تو شكمم باشه … مسلما مثل پدرش غیر قابل دل كندنه…  آروم تر كه شدم از بغل نیما جدا شدمو سر جام نشستم

با لبخند به هم نگاه كردیم و تو سكوت غذامونو كه داشت سرد میشد سریع خوردیم

 .

با هم برگشتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم كلینیك

با هر قدمي كه به آزمایشگاه نزدیك تر میشدیم قلبم كند تر میزد انگار داشتم پس مي افتادم. 

نیما اسممو به مسئولش گفت و فیش آزمایشگاهو بهش داد از استرس دوباره داشت حمله عصبي بهم دست میداد

نشستم رو صندلي و صورتمو با دستم پوشوندم كه اسممو صدا زدن تكون نخوردم و فقط گوش دادم صداي پاي نیما كه دور شد ازم صحبتي كه با مسئول آزمایشگاه كرد صداي پاي نیما كه برگشت و بالا سرم ایستاد

اما من همچنان صورتمو گرفته بودم و سعي میكردم فقط آروم نفس بكشم آرومو منظم… 

نیما با صداي آرومي گفت  -جوابو گرفتم بنفشه… 

با صدایي كه به زور در مي اومد گفتم

 -چي نوشته ؟

 -نزدیك … نزدیك هفت هفته تخمین زده… 

قلبم ایستاد كل تنم داغ شد

آروم دستمو از جلو صورتم برداشتم و به نیما نگاه كردم لبخند بزرگي رو لبش بود بلند شدمو با شوك گفتم  -هفت هفته ؟

نیما سر تكون داد و بغلم كرد

هفت هفته…. هفت هفته … باورم نمیشد چطوري… 

دیگه نفهمیدم چطوري رفتیم پیش دكتر. 

چي گفتیم . چي شد

فقط به خودم اومدم و دیدم تو اتاق سونوگرافي هستم. 

دكتر به یه چیز كوچولو تو مانیتور اشاره میكنه و بعد بوم … بوم … بوم… 

صداي قلبي كه انگار تو یه ماراتونه از اسپیكر ها پخش شد. 

اشكم سرازیر شد و به نیما نگاه كردم

چشم هاي اونم خیس بود و با لبخند به من نگاه كرد یعني جوجه هفت هفته اي من قلب داشت ؟ قلبش میزد ؟

قلب كوچیكش! 

اصلا باورم نمیشد . انگار تو یه دنیاي دیگه بودم. 

نفهمیدم واقعا چطور رسیدیم خونه

با كلي ویتامین و قرص تقویتي و یه سر سنگین و پر از فكر و خیال وارد خونه شدم. 

نیما پشت سرم اومد تو و خواست چیزي بگه كه موبایلم زنگ خورد. 

مامان بود… 

به نیما نگاه كردم و نگرانگفتم

 -مامانه… 

 -جواب بده … عادي صحبت كن… 

عادي؟ من الان عادي نبودم كه بتونم عادي صحبت كنم رد تماس زدمو رو به نیما گفتم

 -باشه دیر تر خودم بهش زنگ میزنم اون مردد سر تكون داد و گفت

 -هر جور راحتي … بیا یه چیزي بخور حالا… 

 -میل ندارم

اما نیما بدون توجه به من رفت سمت آشپزخونه و با سر اشاره كرد برم پیشش نشسیتم پشت میز صبحانه كه نیما دوتا لیوان آبمیوه ریخت و نشست خیره به لیوانم گفتم  -الان باید چكار كنیم؟

 -بلیط میگیرم برمیگردیم . عروسي میگیریم . دوباره میایم اینجا. 

 -هر جور حساب كنیم باز تابلو میشه. 

 -بهش فكر نكن بنفشه … بشه یا نشه … مهم خودمونیم كه حالمون خوب باشه. 

با تردید سر تكون دادم و گفتم

 -پس زنگ زدم خونه به مامان بگم داریم میایم؟

 -آره … تو فعلا همینو بگو فقط. من خودم راجب عروسي گرفتن و برگشت مجدد صحبت

میكنم.

 -چي میخواي بگي كه داري قبل سال مادربزرگت عروسي میگیري؟

 -میگم بخاطر ویزام باید یكسال كامل بمونم . با عقد هم كه نمیشه اینجوري موند .

عروسي

میگیریم.

با اینكه تو دلم نبود اما آروم گفتم

 -لازم نیست عروسي بزرگ بگیریم. یه مراسم كوچیك هم كافیه نیما دستشو گذاشت رو دستمو گفت

 -تو نگران ایناش نباش. از الان هر حسي تو داشته باشي منتقل میشه به اون جوجه تو دلت… 

پس فقط مثبت و شاد باش

ناخداگاه لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو شكمم جوجه… جوجه من… 

جوجه اي كه من مامانش بودم. 

باقي روز خیلي سریع گذشت نیما زنگ زد با باباش صحبت كرد من زنگ زدم به مامان راجب برگشت گفتم. 

با هم شام درست كردیم

یه فیلم كمدي دیدیم و وسط فیلم هم بیخیالش شدیمو رفتیم رو تخت… 

اون شب همه چي یه جور دیگه بود لمس نیما احساسات من

انگار من یه آدم دیگه بودم دنیا هم یه دنیاي دیگه بود. 

اون شب خیلي خوب خوابیدمو صبح با بوي قهوه و نون تست بیدار شدم. 

به زور از تخت جدا شدم به ساعت نگاه كردم ده بود. 

اما روز تعطیل نبود كه نیما خونه بود

بدون دست و رو شستن رفتم سمت آشپزخونه و نیمارو دیدم كه داره میزو میچینه. 

 -نرفتي سر كار ؟

برگشت سمتم و لبخند گنده اي زد بهم و گفت

 -نه … دیر تر میرم … برو دست و روتو بشور مامان كوچولو… 

ابروهام بالا پرید و چند لحظه نگاهش كردم اما نیشم ناخداگاه باز شدو سریع برگشتم سمت اتاق نمیخواستم نیما ببینه نیشم انقدر بازه. 

دستو رو مو شستمو یكم موهامو مرتب كردم صبحانه شادي با هم خوردیم. 

دو روز بعد كلا شاد بودم . همه چي تو یه شادي و آرامش خاصي پیش میرفت

وسایل ضروریمو جمع كرده بودم و نیما بلیط برگشت رو گرفته بود. 

هر از گاهي فكر و خیال اینكه چي میشه… 

اگه بفهمن چي… 

با خیلي چیز هاي نگران كننده دیگه میزد به سرم. 

اما سعي میكردم بهشون فكر نكنم

هم من هم نیما خیلي خوش اخلاق و مثبت بودیم احساس میكردم دیگه فقط متعلق به خودم نیستم

هر چیزي میخواستم بخورم قبلش تو اینترنت سرچ میكردم برام خوبه یا بده. 

كلا زندگیم زیر و رو شده بود. 

بلاخره روز موعود رسید و هواپیمامون بدون تاخیر پرید

اما تمام اون احساسات خوب و انرژیم هم انگار با نزدیك شدن به ایران ازم دور میشد

حتي نیما هم فهمیده بود و وقتي منتظر فرود بودیم بهم گفت  -چرا انقدر نگراني ؟ چیزي شده ؟

 -نمیدونم… 

 -حالت خوبه ؟

با سر گفتم نه و به بیرون خیره شدم.

حتي حال و حس حرف زدن هم نداشتم خیلي بیش از حد نگران بودم نیما بازومو نوازش كرد و گفت

 -میدونم اینجا پر از حاشیه و دردسره … اما به این فكر كن فقط یك ماهه … بعدش سه تائي

برمیگردیم و راحت میشیم. 

با گفتن كلمه سه تائي ناخداگاه لبخند زدمو دستمو گذاشتم رو شكمم آره … من دیگه اون بنفشه ضعیف نیستم. 

من دارم مامان میشم

بخاطر این جوجه هم شده قوي ترم حس میكردم جوجه تو شكمم یه دختره. 

یه دختر مثل خودم…

بلاخره هواپیما فرود اومد و چمدون هارو گرفتیم قلبم تو سرم میزد انقدر استرس داشتم دیدن پدر مادر نیما برام سخت بود بعد اونهمه اتفاق و دعوا و قضایاي نیاز

متاسفانه بابا و مامان خودم نمیتونستن این تایم بیان فرودگاه منم دوست داشتم بعد فرودگاه مستقیم برم خونه

چون شك نداشتم برم خونه نیما اینا باید عمه اش رو ببینم اسم عمه اش كه از سرم گذشت مثل جن بوداده خودشم دیدم درست جلو خروجي ایستاده بود نیاز هم كنارش بود با یه سبد گل… 

یعني استقبال از این چندش آور تر وجود نداشت ؟!

زیر لب گفتم  -چه استقبالي نیما هم آروم گفت

 -نرسیده شروع شد… 

باز خوب بود چیزي نگفت كه حرص بخورم. 

از اینكه تا حدودي دست عمه اش اینا رو شده بود و نیما انقدر جانب داریشون رو نمیكرد حس خوبي داشتم

اما باز هم میدونستم صد در صد كه ضد اونا نمیشه… 

از گیت خارج شدیم و من خودمو آروم كشیدم پشت نیما. 

عمه اش اول از همه با عصا خودشو به نیما رسوند و بلند گفت

 -نیما جان … پسرم… 

نیاز هم با گریه و گل اومد سمت نیما انگار سالها بود ازشون دور بود

من موندم و پدر نیما كه با محبت اما شرمندگي لبخند زدو گفت  -سلام بنفشه جان

لبخندي به باباي نیما زدم و سلام كردم

با هم دست دادیم و هر دو به نیما و بقیه خیره شدیم

یه جوري عمه اش نیمارو بغل كرده بود و قربون صدقه اش میرفت انگار بعد صد سال نیما برگشته بود

سعي كردم عادي نگاه كنم

اما میدونستم قیافه ام حسمو داد میزد نیما بلاخره از عمه و نیاز جدا شد و به باباش سلام كرد با هم دست دادن و رو بوسي كردن.

عمه نگاهي به من انداخت و نگاهشو ازم گرفت منم هیچي نگفتم و شونه بالا انداختم نیاز اما سلام كرد و دست داد

هرچند ترجیح میدادم اونم مثل مادرش رفتار كنه اما خب ادب حكم میكرد منم سلام كنمو دست بدم. 

بعد اون بلاهایي كه سرم آوردن بعد اون تلفن هاي كذایي و چرت و پرتا خیلي رو داشتن واقعا بابا نیما گفت

 -بریم دیگه حتما خیلي خسته شدین.

عمه سریع گفت

 -آره خستگي از صورت نیما میباره

نیما دستشو گذاشت پشتمو منو به سمت خودش كشید بدون توجه به حرف عمه مشغول صحبت با من شد و پرسید  -خوبي تو؟

سر تكون دادمو راه افتادیم سمت پاركینگ باباي نیما جلو نشست و نیاز هم نشست پشت عمه رو به نیما گفت

 -برو جلو بشین نیما جان

نیما در ماشینو برام نگه داشت تا سوار شم و گفت

 -نه من پشت پیش بنفشه میشینم

 -بیا عمه جان من كمربند ایمني اذیتم میكنه پشت راحت ترم نزما در حالي كه سوار میشد گفت  -نیاز تو برو جرو مامانت اذیت نشه با این حرف نیما نیشم تا بناگوش باز شد.

اما سریع جمعش كردم و نیاز گفت

 -بشین مامان دیگه… 

عمه رفت تو قیافه و صندلي جلو نشست.

بابا كه راه افتاد عمه گفت

 -خوبه یه ماهه پیش همین دلت نمیاد ازش دل بكني

این حرفش نشون میداد كه خیلي بهش بر خورده كه علني تیكه انداخت.

كسي حرفي نزد و بلاخره بابا سكوتو شكست و گفت  -میریم خونه ما دیگه ؟ سریع به نیما نگاه كردم

بهش قبلش گفته بودم منو ببرن خونه خودمون یا بریم خونه نیما. حوصله خونه پدرش اینارو با وجود عمه نداشتم

نیما هم گفت

 -نه … بنفشه رو برسونیم. مامانش اینا منتظرن

لبخندي به نشونه تشكر زدم و نیما هم لبخند زد كه یهو عمه گفت  -چه عجله ایه … بعد از نهار برین… مامانت نهار درست كرده. 

دلم میخواست داد بزنم بگم به تو چه. 

تو چكاره اي آخه كه نظر میدي.

مامان نیما غذا درست كرده نه تو… 

اصلا تو كه از من بدت میاد میخواي من بیام چكار اما فقط لب گزیدمو نیما گفت

 -مامان بنفشه هم منتظرشه … بعد میاد پیش ما اینو گفتو آروم دستمو نوازشكرد تا آرامشمو حفظ كنم نیاز از سمت دیگه من گفت

 -آره لابد مامانت خیلي دل تنگ شده … البته یه نهار بخوري بعد بري هم خیلي نمیشه

خدایا… 

منو از شر این فضول ها نجات بده نه من نه نیما حرفي نزدیم

اما باباش مسیر خونه مارو گرفتو منو اول رسوندن با همه تو ماشین خداحافظي كردمو با نیما پیاده شدم نیما گفت میاد بالا یه سلام میكنه به مامان و بعد میره با من اومد بالا و چمدونمو برام آورد تو آسانسور گفت

 -شب میام دنبالت بریم خونه خودم

 -فكر نكنم فكر خوبي باشه … تازه اومدیم شب اول نمونم. 

از جوابم استقبال نكرد اما سر تكون دادو گفت  -باشه … حالا میام یه كاریش میكنیم

با شیطنت گفتم  -بیا بمون اینجا ابروهاش بالا پریدو گفت

 -نه سختمه خندیدمو آروم گفتم

 -میترسي سر و صدا كني نیما هم خندیدو رسیدیم واحد ما

نیما با مامان سلام علیك كردو بعد یكم حرف زود رفت كه عمه خانم زیاد معطل نشه.

میدونستم الان تا خود كرج عمه اش چرت و پرت میگه

اما ترجیح دادم به جاي فكركردن به اونا از خونه و مامان و رفع دلتنگي استفاده كنم

كلي با مامان حرف زدیمو براش گفتم از اونجا متوجه گذر زمان نشدم

بابا هم عصر اومد و بعد كلي حرف گفت به نیما بگم شام بیاد خونه ما نمیدونستم نیما چقدر از این پیشنهاد استقبال میكنه از ظهر كه جدا شدیم نه اون زنگ زد نه من فقط یه بار مسیج داد چطوري رو به راهي منم جواب دادم شكر تو خوبي؟ اون دیگه جواب نداد

از اونجایي كه مدلش رئیس بودن و جواب خواستنه منم كلید نكردم كه چرا جواب نمیدي . خوبي یا نه. 

گفتم لابد فقط میخواست از شرایط اینور مطلع شه گوشیمو گرفتمو بهش زنگ زدم ساعت نزدیك ۷ بود

با صداي خواب آلود جواب داد

-الو

 -نیما … خواب بودي؟. 

 -همممم آره… 

حسودیم شد یهو بي من خوابیده نمیدونم چرا

اما انگار نباید بدون من بخوابه. 

سریع گفتم

 -الان چه وقت خوابه؟

 -از بس مغز منو خوردن گفتم بخوابم بلكه آرامش بگیرم

 -اي بابا … كاش تو هم میومدي اینجا.

تو گلو خندیدو بعد مكثي گفت  -جانم … چیزي شده زنگ زدي؟

 -مگه حتما باید چیزي بشه زنگ بزنم بلند خندید و گفت

 -بنفشه جون نیما گیر نده خوابم یه چي گفتم خودمم خنده ام گرفت از حركتمو گفتم  -بابا گفت بهت بگم شام بیاي اینجا شیطون خندید و گفت

 -اي ناقلا راهو باز كردي بیام اینبار من آروم خندیدمو گفتم

 -نه خودش گفت اما منم استقبال كردم

نیما خندید و از رو صداي نفس هاش میشد فهمید از رو تخت بلند داره میشه.

آروم گفت

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن