فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

هاج و واج رو تختش نشسته بودم كه اومد تو با تعجب نگام كرد و گفت  -هنوز نخوابیدي ؟ به لباس مجلسیم اشاره كردمو گفتم

 -لباس راحتي ندارم

كلافه پوفي كردو دست برد تو موهاش

كتشو درآوردو گفت

 -بنفشه ما نامحرم كه نیستیم. صیغه ایم .قراره زنم بشي . همه رو در بیار راحت بخواب. 

برگشت سمتم. 

سري به چشماي متعجبم تكون داد و كتشو تو كمد آویزون كرد از تو كشو لباس هاش یه

تیشرت و شلوارك خودشو در اورد گرفت سمتم  -بیا اینارو بپوش. 

لباس هاروازش گرفتمو مردد نگاش كردم . زیر لب گفتم  -میشه بري بیرون ؟

 -نه

نگاهمون گره خورد

 -نه بنفشه … نمیرم بیرون … پشت كن بذار كمكت كنم زیپتو باز كنم با سر گفتم نه  -بنفشه… 

نذاشتم چیزي بگه و گفتم  -خواهش میكنم نیما

نفسشو ناراحت بیرون دادو گفت

 -باشه … باشه… 

بدون حرف دیگه از اتاق زد بیرون

با رفتنش سریع لباس هامو عوض كردمو رفتم رو تختش زیر پتو دراز كشیدمو خودمو گوله كردم كاش میشد بهش بگم جدا بخوابیم

اما وقتي به زور از اتاق فرستادمش بیرون… 

عمرا بتونم بفرستمش جاي دیگه بخوابه

نیما نیومدو منم خوشحال به خیال اینكه لابد رفت جاي دیگه بخوابه خوابم برد اما با صداي در بیدار شدم نمیدونم ساعت چند بود كه اومد تو

شروع به عوض كردن لباس هاش كرد و اومد رو تخت نشست. 

خودمو گوله كرده بودمو لبه دیگه تخت بودم

انقدر فاصله داشتیم كه بتونه راحت و بدون لمس من بخوابه اما دراز كشیدو منو به سمت خودش كشید اعتراضي گفتم

 -نیما… 

 -داغونم بنفشه … میدوني بغل كردنت چقدر بهم آرامش میده قبلا هم تو بغلش خوابیده بودم

براي همین دلیلي برا مخالفت بیشتر ندیدمو تو بفلش آروم گرفتم یه جوري بغلم كرده بود انگار میخواست مطمئن شه من جائي نمیرم حتي پاهامم با پاهاش قفل كرده بود

اولش معذب بودم اما كم كم گرم شدمو خوابم برد با حس حركات دست نیما بیدار شدم

داشت شكممو نوازش میكرد و دستش آروم رفت زیر تیشرتم از پشت بغلم كرده بود و پشتم حس میكردم چقدر ضربان قلبم یهو بالا رفت

حس ترس و استرس كل وجودمو گرفت اما انگار نمیتونستم تكون بخورم دست نیما از رو شكمم رسید به…. 

دیگه نتونستم تحمل كنمو دستشو گرفتم  -نیما

 -جون نیما

 -چیكار داري میكني

-هیچي … نترس … كاري ندارم

منو چرخوند تو بغلشو كنارم دراز كشید

چشمام هنوز خمار خواب بودو تو تاریكي اتاق خوب نمیدید نیما گونه ام رو بوسیدو نر لبشو به سمت لبم كشید

دستش هنوز رو تنم بود و سعي كردم از خودم جداش كنم اما زورش بیشتر از من بود مماس لبم گفت

 -آروم بنفشه … كاري ندارم … فقط یكم آروم شیم… 

لبمو بوسید. 

تو خوابو بیداري تركیب ترس و لذت شده بودم

وزنشو انداخت رومو حالا دستاش همه جا میرفت . تیشرت گشادش كه تنمو بودو داد بالا و… 

خواستم تیشرتو بدم پائین كه دستامو تو مشتش گرفتو گفت  -از من كه نباید خجالت بكشي دیگه خم شدو… 

دیگه داشت خارج ازكنترل میشد دستمو گذاشتم رو دستاش  -چیكار میكني نیما

 -كاري نمیكنم بنفشه … تازه تو كه قراره مال من شي … حال یه امشب یا شب عقدمون

با تمام توانم سعي كردم دستشو از خودم جدا كنم  -نه نیما خواهش میكنم … دیگه بسه خم شدو شكممو بوسید زورش از من بیشتر بود

 -چشم خانومم … میذارم برا عقدمون … فقط الان میخوام ببینم

 -نیما… 

اما….. 

 …..

 ….

 …

 .

 .

خیلي سخت چشم هامو باز كردم تو بغل نیما بودم

همون حالتي كه شب بغلم كرده بود اما انگار یه خواب بد دیده بودم

یه خواب بد كه توش نیما یه آدم متفاوت بود انگار اسیر هوس شده بود

تو خوابم نیما بدون توجه به التماس هاي من باهام كاري كرد كه قول داد نكنه. 

قول داد بزاره برا شب عقد از یاد آوري خوابمم تنم درد گرفت خواستم بلند شم كه دیدم هیچي تنم نیست چشمم به سطل آشغال كنار تخت افتاد پر از دستمال هاي خوني… 

خدایا… 

دیشب خواب نبود دیشب كابوس نبود نه نبود

چشمام از اشك تار شدو از بغل نیما جدا شدم. 

سریع بیدار شد  -خوبي بنفشه ؟

با درد بلند شدمو لباسامو از رو زمین برداشتم  -میخوام برم خونه

-آروم باش عزیزم … بزار صحبت كنیم

با داد گفتم

 –میخوام برم خونه

با حس خیسي بین پام با پایین نگاه كردم بازم خون… 

 -با من چیكار كردي نیما

 -لباس بپوش همین الان میریم دكتر

تمام دستمال كاغذي هاي باقي موند تو جعبه رو برداشتمو لباس پوشیدم درد و خونریزي حالمو خیلي خراب كرده بود اشكام هم بند نمي اومد

ساعت ۶ صبح بودو میشد امیدوار بود كسي بیدار نباشه نیما هم سریع لباس پوشید

تختو مرتب كردو رو تختي خوني رو انداخت زیر تخت. 

 -میتوني راه بري با حرص رفتم سمت درو گفتم

 -مگه برات مهمه بازومو گرفتو منو كشید

 -نمیخواستم اینجوري شه . تقصیر خوده كه بدنتو سفت كردي

 -حالا من مقصرم نگاهش رو اشكام ثابت شد آروم گفت

 -نه من مقصرم … معذرت میخوام

دستمو از تو دستش جدا كردمو از اتاق زدم بیرون

خدارو شكر دیشب همه دیر خوابیده بودنو از كسي خبري نبود از خونه زدم بیرونو تو حیاط منتظر نیما شدم انگار از برف دیشب دیگه هیچ خبري نبود فقط اومده بود منو عذاب بده

برف خدا هم با من لج داره انگار نیما اومد هر دو سوار شدیم موبایلشو بیرون آوردو تماس گرفت

 -كیوان … سلام … میدونم بي موقع است … خانمت میتونه یه مورد اوژانسیو ویزیت كنه ؟

آره … مرسي… میایم… 

تا قطع كرد گفتم

 -من فقط میخوام برم خونه

 -با این حالت نمیشه بنفشه… 

 -من با تو هیچ جایي نمیام … اونم پیش دوستت

 -خانمش دكتر زنانه … بذار شاید آمپولي چیزي براي بند اومدن خونت لازم باشه .

شاید پاره

شده باشه باید بخیه بخوره با بغض و اشك گفتم

 -چرا این بلا رو سرم آوردي نیما … مگه نگفتي دوستم داري كوبید رو فرمون

 -دست خودم نبود … كنارت دیوونه شدم… 

اشكامو پاك كردمو سرمو تكیه دادم به صندلي درد داشتم سرم گیج میرفت چشمامو بستم چرا آخه خدایا… 

با صداي نیما بیدار شدم  -بنفشه … بنفشه خوبي ؟ از جام پریدم

-چي شده ؟

 -رسیدیم بیا… 

وارد ساختمان پزشكان شدیم. 

سوت و كور بود

 7صبح كدوم دكتري میره مطب كه بخواد سوت و كور نباشه نیما در واحد مورد نظرو زد و یه پسر هم سن و سال نیما درو باز كرد با هم دست دادن و رو بوسي منم آروم سلام كردم كنار رفت تا وارد شدیم. 

سرمو از خجالت پائین انداختم كیوان گفت

 -سمانه تو اتاقشه اگه میخواین برین پیشش… 

باشه اي گفتمو رفتم سمت اتاقي كه نشون داد صداي كیوانو شنیدم كه آروم از نیما پرسید

 -بنفشه خواهر بهنامه ؟ چي شده ؟ در زدمو وارد اتاق شدم سلام كردم

سمانه خواب آلود پشت میزش داشت صورتشو كرم میزد با دیدنم گفت

 -سلام … تا حالا ویزیت انقدر زود نداشتم … بفرما كرم لبخند كمرنگي به این شوخیش زدمو نشستم كرمشو بستو آینه اش رو كنار گذاشت

 -خب چي شده خانم كوچولو اشك رو صورتمو پاك كردمو گفتم نمیدونستم چي بگم. 

زیر لب گفتم از دیشب تعریف كردمو گفتم خونریزي دارم و درد سمانه بهم گفت برم رو تخت تا معاینه ام كنه معاینه اي كه مثل مردن بود

بلاخره گفت

 -باید یه آمپول منعقد كننده خون بزنم برات … قبلا هم مشكل بند نیومدن خونتو داشتي ؟  -نه

 -فكر نكنم مشكلي باشه … خیلي كم پیش میاد كسي این مدلي باشه … اما تو این حالت از

بكارت خونریزي طبیعیه … و درد البته … خونریزي وقتي كامل پرده از بین بره تموم یشه ولي درد

احتمالا براي هر رابطه باقي بمونه مگه اینكه بخواي بي حسي استفاده كني درست نمیفهمیدم چي میگه كه پرسید

 -میخواي همین الان كامل پرده ات رو برات بردارم ؟ چون الان تقریبا ۵۰ درصدش از بین رفته سریع نشستم رو تخت

 -نه… 

 -پس منعقد كننده میزنم خونت بند بیاد… اما دفعه بعد هم باید بیاي پیشم… 

سر تكون دادم

بعد از اینكه كار سمانه تمام شد لباس پوشیدمو رفتم بیرون نیما با وردم سریع بلند شد

سمانه هم پشت سرم اومد نیما پرسید  -چي شده ؟ سمانه گفت

 -براي خودش كامل توضیح دادم … الان خوبه دیگه

 -مرسي سمانه میدونم خیلي بي موقع اومدیم … واقعا ممنون

 -خوشحال شدم كمك كردم … فقط تا چند روز مراعات كنین و اگه باز خونریزي داشت بیاین

پیشم

خیلي معذب بودم جلو یه مرد دیگه این حرفارو میزدیم مرسي گفتمو كلافه به نیما نگاه كردم اونم تشكر كرد زد رو شونه كیوان و با هم رفتیم بیرون تا سوار ماشین شدیم نیما پرسید

 -سمانه چي گفت

 -مگه برات مهمه ؟

 -بنفشه میدونم كارم بد بوده اما دست خودم نیود

 -گفت بخاطر مدل من اینجوري شده … بازم ممكنه بشه… 

 -یعني چي ؟

 -خستم نیما میخوام برم خونه نیما ماشینو روشن كردو منو رسوند تو مسیر هیچ حرفي نزدیم جلو خونه ما نگه داشت ساعت تازه ۹ صبح شده بود نیما گفت  -بنفشه

برنگشتم سمتشو دستمو گذاشتم رو دستگیره در بازومو گرفت

 -بنفشه … معذرت میخوام بازم نگاهش نكردم

لب هامو به هم فشار دادم و سر تكون دادم

 -یه چیزي بگو در ماشینو باز كردمو گفتم

 -خداحافظ

اما بازومو ول نكردو نذاشت پیاده شم

 -وایسا

 -نیما ولم كن به زور سر پام حقیقتو گفته بودم

تو وجودم هیچ تواني حس نمیكردم فقط میخواستم برم خونه و بخوابم هنوز درد داشتم نیما مردد گفت

 -هرچیزي شد بهم خبر بده… قول بده… 

 -باشه

دستمو ول كردو من پیاده شدم نگاهشو رو خودم حس میكردم اما من نگاهش نكردم

سریع در خونه رو باز كردمو رفتم بالا احساس بدي داشتم

همه حس هاي بد بچگیم انگار دوباره زنده شده بود مردا همه همین هرچقدر ادعاي شعور كنن هرچقدر رفتارشون متفاوت باشه همشون آخر بنده غرایزشونن تا رسیدم سریع دوش گرفتم

حس میكردم هرپقدر خودمو میشورم از نیما پاك نمیشم بغضم زیر دوش شكست و بلند زدم زیر گریه نمیخواستم دیگه نیمارو ببینم دیگه نمیخواستم بهم دست بزنه خیلي نامرد بود خیلي

مسلما به بابا اینا میگفتم چكار كرده دیگه اصرار نمیكردن باهاش ازدواج كنم فقط نمیدونستم چطوري بگم باید به مامان میگفتم

از حموم اومدم بیرون و رو تخت از ضعف خوابم برد با صداي مامان بیدار شدم

 -بنفشه … پاشو چقدر میخوابي اصلا نا نداشتم صدام در نمیاومد چشمامو به زور باز كردم مامان اومد تو قاب در

 -بنفشه… 

فقط نگاهش كردمو اینبار چشمام از ضعف سیاه شد

اینبار كه چشم هامو باز كردم نور لامپ مهتابي روي سقف چشمامو شدید اذیت كرد

سرمو برگردوندمو چند بار پلك زدم بوي بیمارستان تو دماغم پیچید. 

صندلي كنار تخت خالي بود به سختي سرمو تكون دادم اتاق خالي و سرد بود. 

سعي كردم رو تخت بشینم اما سرم گیج میرفت گلوم از خشكي مي سوخت

در اتاق باز بودو همه در رفت و آمد بودن منتظر موندم تا كسي بیاد داخل مثل یه سال گذشت زیر لب صدا زدم  -كسي نیست ؟!

اما صدام كوتاه بود

اشك از دو طرف شچم هام سر خودو تا رو گردنم رفت به سرم وصل شده به دستم نگاه كردم آخراش بود بلاخره یكي میاد دوباره خوابم برد

اینبار كه بیدار شدم با صداي مامان بود

 -من میمونم پیشش تو برو خونه استراحت كن بابا جواب داد

 -هستم … با هم میریم… 

متوجه بهوش امدن من شدن

 -بنفشه… 

 -تشنمه… 

بابا سریع رفت از اتاق بیرون مامان اومد بالاي سرم

 -جون به لبمون كردي دختر … یعني ما نباشیم تو نباید یه لقمه نون بخوري… 

توان حرف زدن نداشتم

بابا با لیوان آب اومدو كمكم كرد آب بخورم. 

پرستار هم وارد اتاق شد و فشارمو گرفت

 -هنوز ضعف داره اما حالا كه بهوش اومد میتونین برین خونه. 

بعد رو كرد به منو گفت

 -غذاي سنگین تا یه روز نخور اما چیزاي شیرین مقوي مثل آب میوه هاي شیرین برات خوبه

دلم میخواست دوباره بخوابم

اما مامان كمكم كرد بشینم رو تخت و برگردیم خونه تو كل مسیر گیج بودم

مامان چندبار پرسید حالم خوبه یا نه

نگران بود باز از حال برم

دلم میخواست بهشون بگم همش از ضعف نبود بگم چه فشار عصبي بهم وارد شد اما زبونم باز نمیشد چیزي بگم

جواب سوال هاي مامانو هم بیشتر از پلك زدن نمیتونستم بدم تو خونه یه لیوان آب انبه به زور مجبور شدم بخورمو خوابیدم صبح به زور مامان بیدار شدم و صبحانه خوردم اما دوباره خوابیدم

برام مهم نبود چند شنبه است كلاس دارم یا نه دنبا تو چه وضعیتیه

یه حس بي تفاوتي تو كل وجودم بود انگار نمیخواستم با واقعیت ها رو به رو شم بعد از ظهر بود كه مامان اومد تو اتاقم

 -پاشو بنفشه یه دوش بگر یه چیزي بخور رنگ و رو بگیري . شب بریم برا تسلیت خونه نیما اینا با شنیدن اسمش چشمامو بستم

تو ذهنم چند بار این جمله رو تكرار كردم و بلاخره بلند تونستم بگم  -میخوام با نیما تموم كنم

مامان داشت گلدوناي كوچیك لب پنجره اتاقمو مرتب میكرد

با گفتن این جمله ام گلدوني كه دستش بود از دستش افتاد رو سنگ كف اتاقو شكست

برنگشتم سمتش خیره به سقف اتاقم بودم وقتي چیزي نگفت ادامه دادم  -دوستش ندارم … همیشه باید حرف اون بشه … خیلي ازم بزرگتره … نمیخوامش

 …

باز هم مامان سكوت كرد بلاخره گفت

 -پاشو … دعوا تو همه رابطه ها هست بخاطر یه بحث و دعوا كه آدم زیر همه چي نمیزنه

باید میگفتم باهام چیكار كرد باید میگفتم از همون روز اول

همون روز تو كافي شاپ كه آبرومو بردو دانشگاهو برام جهنم كرد یا اون روز كه با سارا از گذشتشون

یا اون روز كه با دادش تموم جونمو ترسوند… 

همه رو باید میگفتمو نگفتم… 

حالا… 

حالا باید میگفتم چه بلایي سرم آورد وقتي قول داده بود حرمت نگه داره وقتي قسم خورد كاري نمیكنه درد دوباره تو تنم پیچید… 

صداي مامان منو از افكارم جدا كرد

 -هر مشكلي دارین با هم حل كنین … الان ما براي تسلیت داریم میریم … جاي این حرفا نیست

اینو گفتو با تیكه هاي شكسته گلدون از اتاقم رفت بیرون درد عصبي تو دست راستم پیچید حداقل میتونست بپرسه چرا ؟ میتونست… 

از خودم متنفر شدم… 

چرا انتظار داري چرا نمیفهمي

تو تموم شده اي

تو اینجا دیگه جایي نداري بنفشه چرا نمیخواي بفهمي بهروز و بهرامم كه چند ماه دیگه دارن میرن از ایران فقط تو تنها عضو اضافي این خونه هستي كاش میشد منم ببرن بابا از تو پذیرایي صدام كرد

 -بنفشه… 

صداش همون حالت جدي بود میدونستم مامان بهش گفته

سخت از رو تخت بلند شدم و رفتم تو پذیرایي رو كاناپه نشسته بود و از مامان خبري نبود آمارشو دادو رفت نفسموبا فشار بیرون دادم تنم داغ بود

ضعف داشتم

نشستم رو به رو بابا بابا پرسید

 -چي شده ؟ با نیما دعوات شده ؟ مردد شده بودم

تا چند دقیقه پیش فقط میخواستم بگم اما حالا… 

دلمو زدم به دریا و گفتم

 -دعوام نشده … اما باهام بد رفتار میكنه چشم هاش گرد شد  -نیما ؟ چكار میكنه ؟ قسمت سخت ماجرا

آب دهنموقورت دادمو گفتم

 -اذیتم میكنه

متعجب و تا حدودي عصباني سر تكون داد كه ادامه بدم نگاهمو دوختم به فرش

 -به زور مجبورم میكنه تن به خواسته هاش بدم. 

 -واضح بگو بنفشه … نیما چكار كرده باهات ؟ نمي دونستم چطوري بگم دستام عرق كرده بود بابا گفت  -بنفشه ؟

چرا مثل بازجوها میگفت بنفشه چرا حس نگراني تو صداش نبود

مگه من اینجا مقصرم نیما باهام بد رفتار میكنه

چطور باید میگفتم اونشب به زور سعي كرد رابطه داشته باشیم اینبار بابا كلافه تر گفت  -بنفشه حرف بزن دختر

 -به زور منو میبوسه و… 

 -میبوسه و چي ؟

دهنم باز و بسته شد اما صدایي ازش در نیومد به جاش اشكام راه افتادن بابا یكم نرم شد و سر تكون داد  -به زور بوسیدت ناراحت شدي لبامو بهم هم فشار دادم سر تكون دادم  -فقط بوسیدت ؟ با سر گفتم نه

 -مجبورت كرد بیشتر پیش برین ؟

چرا این بحث لعنتیو باید با بابام داشتم احساس خفگي میكردم بابا خم شد سمتم

 -بفشه حرف بزن دختر چیكار كردین ذهنم انگار خالي شده بود جمله مناسب پیدا نمیكردم كلافه گفتم

 -نیما منو مجبور میكنه همیشه حرف ، حرف خودش بشه … نمیتونم این اخلاقشو تحمل كنم. 

بابا دوستش ندارم … اذیتم میكنه… 

اینو گفتمو با چشماي اشكي به بابا نگاه كردم  -بیا بغلم بابا

متعجب به بابا نگاه كردم

 -بیا… 

دفتم كنارش نشستم كه بغلم كرد سرمو گذاشتم رو سینه اش موهامو بوسیدو نوازش كرد

چشمامو بستمو اشكام رو صورتم سر خورد كاش میشد همه ماجرا رو بگم اما غرور لعنتیم نمیذاشت

تو دوراهي گفتن و غرورم بودم كه بابا گفت  -مادرت هم همینقدر احساساتي و حساس بود از بغلش جدا شدم و نگاهش كردم

 -بشین با نیما حرف بزن . حستو بهش بگو . اگه نتونستین كنار بیاین باشه بهم میزنیم همه چیو

 -آخه بابا

دستشو آورد بالا تا سكوت كنم

 -اما اول صبر كن آروم شي …چند روز دیگه باهاش صحبت كن همین هم پیشرفت بود نه ؟ نگفت مشكل از منه حقو نداد به نیما دعوام نكرد سر تكون دادمو گفتم

 -چشم

روزنه امید برام باز شده بود. 

بابا گفت اگه نتونستین كنار بیاین بهم میزنیم همه چیو میتونم بهم بزنم با نیما منم اپلاي كنم برم از ایران تنها اونور باشم نه مزاحم بابا و زنش نه مزاحم بهنام و خانمش نه سر بار كسي… 

بابا گفت

 -حالا برو دست و روتو بشور حاضر شو بریم یه تسلیت بگیم زود برگردیم

 -من نمیام

بابا با تاسف سر تكون داد

 -این برمیگرده به ادب و تربیت تو بنفشه نه دعوات با نیما … پاشو…

واقعا نمیخواستم برم نمیخواستم نیما رو ببینم

اما هر چقدر اصرار كردم زیر بار نرفتن بلاخره حاضر شدم و با هم رفتیم خونه نیما اینا قبل رفتن گوشیمو چك كردم

 143سایلنت بود تا نوتیفیكیشن تلگرام با كلي میسكال و مسیج همه از نیما هیچكدومو نخوندم و گوشیو خاموش كردم بلاخره رسیدیم

خونشون هنوز شلوغ و پر رفت و آمد بود باباش جلو در بود

تسلیت گفتیم و بابام ایستاد همونجا منو مامان رفتیم داخل خاله نیما جلو در بود تسلیت گفتیمو به من گفت

 -دیروز منتظرت بودن دخترا مخصوصا مریم مردد گفتم

 -كلاس داشتم… 

 -تو سالن نشستن … برو پیششون

مرسي گفتمو با مامان رفتیم سمت مادر نیما مریم و بقیه تا منو دیدن دست تكون دادن كنار خودشون جا باز كردن و من نشستم.

خوشحال بودم نیما این اطراف نیست اما تا با دخترا احوال پرسي كردم مریم گفت  -نیما رو دیدي؟

 -نه … تو حیاط نبود

 -بیا تو حیاط خلوتن با پسرا خواست بلند شه كه بازوشو گرفتم  -نمیخواد حالا میاد میبینمش

 -ام … باشه… 

نیم ساعتي بود كه نشسته بودیم

داشتم با سهیلا صحبت میكردم كه مریم زد به بازوم

به رو به رو اشاره كرد و گفت

 -نیما… 

تو راهرو كنار آشپزخونه ایستاده بود مشخص بود تازه از تو حیاط خلوت اومده تو با هم چشم تو چشم شدیم لب زد

-بیا

میدونستم نرم میاد اینجا نگاهمو ازش گرفتمو بلند شدم رسیدم كنارش و نگاهش كردم  -سلام

 -سلام سكوت… 

 -بیا بالا با هم صحبت كنیم

 -میخوایم بریم دیگه دستمو گرفت

سعي كردم از دستش بكشم بیرون اما خیلي محكم گرفته بود وآروم گفت  -جلو اینهمه آدم فیلم سینمایي نساز از حرفش بیشتر ناراحت شدم اما كلافه همراهش رفتم

طبقه بالا رفت سمت اتاقش كه ایستادم

 -همینجا صحبت كنیم بهم توجه نكردو دستمو كشید دیگه مقاومت كردم كه برگشت سمتم

 -با چشم به در اتاقي كه باز بود اشاره كرد

پدر بزرگش رو تخت لم داده بودو داشت روزنامه میخوند نیما برگشت سمت اتاقشو درو باز كرد

وارد شدیم و درو بست جلو در ایستاد

 -چرا موبایلتو جواب نمیدي … نمي گي نگران میشم ؟ دستامو به سینه زدم تا جلو لرزششون رو بگیر لرزشش از ترس نبود از عصبانیت بود عصبي گفتم

 -نگران میشي ؟ جدي ؟ نگران چي دقیقا ؟ شونه هامو گرفت

 -چي داري میگي بنفشه . معلوم نگران حال میشم پوزخند زدم

 -حالم دیگه ؟ حل من ؟ حالي كه مسبب خرابیش خودتي ؟ دقیق شد تو چشم هام شونه هامو ول كرد

تكیه داد به در و سرشو چسبوند به در چشم هاشو دست كشید

رفتم رو تخت نشستم چون پاهام دیگه توان نگه داشتنم رو نداشت. 

 -من با سمانه صحبت كردم برگشتم سمتش كه ادامه داد

 -من كه از قصد نخواستم اذیتت كنم … نوع پرد…

دستمو بردم بالا تا ادامه نده  -نمیخوام راجبش بحث كنم

 -بحث نیست حقیقته … تو داري منو قضاوت مي كني

 -آره … قضاوت میكنم اما بر اساس رفتارت… 

 -باشه … بگو … بگو كجا من مقصر بودم جز اینكه نا خواسته اون حركتو زدم ؟ صورتمو با دستام پوشوندم باورم نمیشد

مني كه با سیاوش انقدر راحت بودم چرا باید با نیما چنین مشكلاتي داشته باشم چرا این رابطه انقدر اجباري شده آروم گفتم

 -همون وقت كه بوسیدیم من بهت گفتم نمیخوام …گفتم ادامه نده … اما تو گفتي فقط میخواي یكم آروم شي

 -حقیقتو گفتم

 -اما هر بار كه پیشروي میكردي بازم همینو میگفتي ؟

خواستم بلند شدم از رو تختو و برم سمت در كه بازومو گرفتو نشوندم رو تخت  -بنفشه … قبول دارم تا حدودي مجبورت كردم … اما تو هم قبول كن من نمیخواستم اذیت

شي … مگه سمانه بهت نگفت دردو خون ریزیت بخاطر من نبود ؟ تو چشمش نگاه نمیكردم خیره به سنگ هاي كف اتاق بودم

 -حتي سمانه بهم گفت براي دفعه بعد بهتره بري پیش تا قبل رابطه با بي حسي برات كامل برش داره… 

 -نیما … همه اینا قبول … اما چرا وقتي گفتي میذاري برا شب عقد … زدي زیر حرفت ؟

سكوت كرد كه گفتم

 -نكنه اینم مقصر من بودم نیما ؟ من و بدنم ؟ اونم ساكت شد و بلاخره گفت

 -نمیخواستم اینطوري شه … واقعا نمیخواستم … ناخواسته شد… 

آرنجمو گذاشتم رو زانو پامو با مشتم چشم هامو مالیدم خسته بودم خسته و كلافه

زیر لب گفتم

 -بهتره چند روز دیگه صحبت كنیم … من الان خیلي خسته ام بازومو دست كشید

 -بگو چكار كنم تا بهتر شي ؟

 -بذار تانها باشم نیما … بهم فضا بده … فرصت نفس كشیدن بده… 

بلند شدم رفتم سمت در

اینبار نیما جلومو نگرفت و منم واقعا ازش ممنون بودم

چون نمي تونستم یه لحظه دیگه بوي اون عطر سرد مردونه اش رو تحمل كنم از پله ها اومدم پائین كه دیدم مامان بلند شده با دیدنم گفت  -بریم ؟ سر تكون دادم

سریع از دخترا و بقیه خداحافظي كردم و قبل مواجه شدن دوباره با نیما از خونشون زدیم بیرون تا آخر هفته از نیما خبري نشد

منم با سعي كردم فقط كار هاي روتین و روزمره ام رو انجام بدم نمیخواستم به هیچي فكر كنم از فكر كردن خسته بودم

جمعه عصر بود كه مامان با تلفن اومد اتاقم  -آقا نیماست

تلفنو بدون حرفي گرفتم  -سلام

 -سلام سكوت… 

 -خوبي بنفشه ؟

 -شكر تو خوبي؟

 -نه…

سكوت… 

باید میپرسیدم چرا خوب نیستي اما میترسیدم جمله بعدي باید ببینمت باشه…. 

بلاخره نیما گفت  -میشه ببینمت ؟

دهن باز كردم بگم نه كه خودش گفت

 -نه نگو بنفشه … بیشتر از این توان ندارم … باید حرف بزنیم

 -باشه… 

 -یه ساعت دیگه میام دنبالت

 -باشه

قطع كردم بدون خداحافظي

حالا وقتش بود … بابا گفت برین صحبت كنین اگه كنار نیومدین تموم میكنیم حالا به نیما میگم . میگم دوستت ندارم … تمام ته ته قلبم یه حس دو دلي بود

لحظه هاي كوچیكي كه كنار نیما آرامش داشتمو مرور مي كرد كنار تنها كسي كه انگار منو میدید و میخواست

اما اتفاقات اون شب انقدر واضح و روشن بودن كه جایي براي تردید نمیذاشت سریع حاضر شدمو رفتم پایین

میخواستم تو حیاط یكم راه برم و افكارمو مرتبط كنم اما با صداي ویبره گوشیم فهمیدم نیما بازم زودتر رسیده رفتم بیرون

تازه از ماشین پیاده شده بود بیاد سمت در خونه ما با دیدنم ایستاد نرفتم سمتش و رفتم سمت دیگه ماشین سوار شدم اونم سوار شد  -سلام

آروم جوابشو دادم

 -خوبي ؟

 -نه مثل تو سكوت كرد

كلافه گفتم چرا وایسادي بریم دیگه نفسشو با آه بیرون داد و راه افتاد

حس میكردم بي هدف داره تو خیابونه میچرخه سكوت بینمون خیلي سخت شده بود تحملش بلاخره جلو یه كافه نگه داشت و هر دو پیاده شدیم محیط نیمه تاریك كافه خوب بود براي زدن حرفاي آخر رو به رو هم نشستیم. 

انگار لب هامونو دوخته بودن اومدن سفارش بگیرن

نیما بدون پرسیدن از من دوتا موهیتو سفارش داد انگار میدونست هرچي سفارش بده نمیتونم لب بزنم با رسیدن سفارش هامون گفت  -دیگه درد نداشتي ؟ داشتم اما گفتم

 –نه

 -دلم میخواد یه بار دیگه سمانه معاینه ات كنه… 

 -لازم نیست

سكوت شد دوباره نیما اینبار گفت  -نمیخواي باهام آشتي كني ؟ پوزخند زدم

 -میخوام بهت یه حقیقتي رو بگم… هرچند فكر كنم قبلا هم گفتم نیما سر تكون داد و گفت

 -میشنوم… 

دلمو زدم به دریا و راحت گفتم

 -نیما … من دوستت ندارم … تا الان فقط بخاطر اصرار خودت و خانواده ام باهات بودم تا گفتم پشیمون شدم نمیدونم چرا

بخاطر نگاه پر از بهت نیما یا بخاطر خودم

نیما لب زد اما چیزي نگفت سرمو انداختم پائین بلاخره گفت  -ازم متنفري ؟ بودم ؟ نمیدونستم… 

 -بخاطر اون شب اینجوري شدي نه ؟ كلافه سرمو بلند كردم

 -آره … نیما ازت متنفر نبودم … تو كه آدم بدي نبودي … اما دوست داشتن نیما …

دوست

داشتنت تو وجودم نیست … نبود … و حالا با اتفاق اون شب حسم منفي تر شده بهت… 

میخوام تموم كنیم… 

تو سكوت بهم خیره شد

سنگیني نگاهشو نمیتونستم تحمل كنم

 -این انصاف نیست بنفشه … تو نمیتوني اینجوري تصمیم بگیري بخاطر یه شب

 -بخاطر یه شب نیست … این چیزیه كه كم كم بهش رسیدمو اون شب تیر خلاص همه ماجرا ها بود

 -نمیتونم قبول كنم داري اینجوري همه لحظه هامونو نادیده میگیري كلافه بودم حس خفگي داشتم. 

نگاهمو ازش گرفتم گفتم

 -میخوام تموم كنیم نیما این حرف آخرمه سكوت شد سكوت سكوت

سكوتي كه نفس كشیدنو هر لحظه مشكل تر مي كرد بلاخره گفت

 -باشه … پاشو برسونمت… 

انتظار هر حرفي رو داشتم جز این حرف نیما پاشو برسونمت قبول كرد یعني ؟ به همین راحتي ؟ پس چرا خوشحال نیستم ؟ بلند شدمو با هم از كافه زدیم بیرون نیما دیه نگاهم نمیكرد سوار شدیم

بدون هیچ حرفي تا جلو خونه ما رفتیم

پیاده شدم و بدون حتي یه كلمه یا نگاه از هم جدا شدیم باورم نمیشد همه چي تموم شد گیج بودم انگار خواب بودم

یه بار سنگیني از رو دوشم برداشته شده بود اما سبك نشده بودم

برعكس انگار اون نگاه آخر مینو بیشتر روم سنگیني میكرد به مامان اینا چیزي نگفتم نمیدونستم چطور بگم

منتظر بودم مهلت صیغه تموم شه و با تمدید نشدنش كل ماجرا تو سكوت ته بكشه هیچ خبري از نیما نبود حتي یه پیام ساده

انگار هیچوقت تو زندگي من نبود

با وجود اینكه هیچ پیامي نمیداد اما از فكر و ذهنم بیرون نمیرفت مثل اسیري بودم كه آزاد شده بود اما دلتنگ زندونش بود مثل روح سرگردون میرفتم دانشگاه و میومدم خونه سه روز گذشته بود كه مهسارو تو دانشگاه دیدم مثل دوتا همكلاسي فقط به هم سلام كردیمو رد شدیم پشت سرش سیاوش اومد انگار بهم وصل بودن

هرجا مهسارو میدیدم اونم پیداش میشد صدام كرد

حوصله اش رو نداشتم اما ایستادم و برگشتم سمتش  -بله ؟

 -سلام

جواب دادم و منتظر ادامه حرفش موندم  -این برا توئه

به كارتي كه سمتم گرفته بود نگاه كردم شبیه كارت دعوت عروسي بود گرفتمو گفتم

 -مباركه … مال توئه ؟ سر تكون داد

 -خوشحال میشیم بیاي

 -خوشبخت شین

 -مرسي تو هم همینطور

اینو گفت و مردد چند دقیقه نگاهم كرد سر تكون دادمو خودم پل نگاهمون رو قطع كردم كارتو باز نكردم

همینطور كه تو دستم بود سوار تاكسي شدم تو تاكسي هم بازش نكردم یه حس نا شناخته داشتم

یه ماه پیش سیاوش بهم گفت دوستم داره و فرصت دوباره خواست الان كارت دعوتش دستم بود نیما مي گفت دوستم داره

اما مثل یه برده مجبورم میكرد تن به خواسته هاش بدم چقدر دوست داشتن تو دنیاي مردا عجیبه… 

از تاكسي پیاده شدم دلم خونه نمیخواست

تو پارك كنار خونمون رو نیمكت هاي رو به رو آبنما نشستم روي كارتو نگاه كردم

اسم كامل من و نیما رو نوشته بود پوزخندي زدمو كارتو باز كردم جشن عقد سیاوش و… 

با دیدن اسم مهسا

انگار یكي از پشت به پایین جمجمه ام ضربه زد مهسا… 

چند بار اسم و فامیلشو مرور كردم

پوزخندي زدمو كارتو گذاشتم رو نیمكت نیما و مهسا… 

بلند خندیدم… 

خدایا چقدر تو باحالي زندگي به این جوكي چطور آفریدي دمت گرم

تكیه دادم به صندلي پارك و خیره به ابراي تو آسمون شدم خوابم نه ؟ آخه مگه میشه… 

مهسا مگه با امیر دوست چیك تو چیك نبودن سیاوش مگه به من نگفت بهم یه فرصت بده آخه یه سال كه نگذشته لعنتیا یه ماه… 

دوباره خندیدم

خیلي خوبه … زندگي به این متنوعیه … عالیه… 

صداي زنگ مسیج موبایلم بعد از چند روز بلاخره بلند شد مهسا بود

 -معذرت میخوام بنفشه … همه چي یهو شد… 

معذرت میخواد ؟ چرا واقعا ؟ چه ربطي به من داشت من یه زماني عاشق سیاوش بودم… 

یه زماني… 

زماني كه زنده بودم نه الان كه روحم مرده… 

هر مردي كه بهم گفت دوستم داره

با نامردي دوست داشتنشو نشونم داد سیاوش با بي اعتمادي و تهمت نیما با زورگویي و خشونت… 

برگشتم خونه. اینبار كه یكي بگه دوستت دارم میدونم جوابشو چطور بهش بدم شب بابا راجب نیما سوال پیچم كرد كجاست ، چطوره ، چرا نبومد این ورا میدونستم باید بگم صحبت كردیم و تموم كردیم

اما ته دلم یه ترسي بود بابا اون رفتاري كه حرفشو زد نكنه كه به جاي حمایت باهام دعوا كنه براي همین همش جواب هاي الكي دادم تا صبح خوابم نبرد مهسا و سیاوش

هربار میگفتم پوزخند میزدم احمقانه بود

حتي یهو شك كردم شاید دارم یه خواب مسخره میبینم اما بیداریم گویا مسخره تر از هر خوابي بود كه تا حالا دیدم صبح شد و من حتي یك دقیقه هم نخوابیده بودم پنج شنبه بود خسته بودم خیلي

تو آینه شبیه جنازه ها بود صورتم اما برام مهم نبود

تحمل هواي خونه رو نداشتم دیگه

لباس پوشیدمو بدون صبحانه به بهونه دوئیدن زدم از خونه بیرون اما انگار پاهام هم توان همراهي منو نداشت

خسته و كلافه تر از قبل برگشتم خونه كه ماشین نیما رو جلو در خونه دیدم مردد شدم خواستم نرم خونه كه در باز شد و نیما اومد بیرون همون لحظه اول نگاهش افتاد رو من صورتش از من جنازه تر بود رفتم سمتش و سلام كردم

 -سلام … اومدم كارت مراسم چهلم رو بدم نگاهش به من یه چیزي كم داشت نمیشد تشخیص داد چي… 

شاید امید بود … نمیدونم … خسته بودم نمیتونستم بهش فكر كنم فقط سر تكون دادم كه پرسید

 -خوبي ؟

 -مرسي تو چطوري ؟

 -مثل تو

حرفش كنایه داشت و میدونستم. 

حالم از ظاهرم مشخص بود دیگه چیزي نگفتمو رفتم سمت در نیما گفت

 -امروز صیغمون تموم میشه… 

اصلا تو ذهنم نبود … آره … امروز تموم میشد و اگه مادر بزرگش فوت نشده بود و اون شب

پیش نمي اومد قرار بود امروز عقد كنیم بدون اینكه برگردم سمتش گفتم

 -خوبه

درو باز كردمو بدون هیچ نگاه دوباره وارد شدم درو بستمو تكیه دادم بهش

یكم صبر كردم تا آروم شم و بعد وارد خونه شدم مامان با دیدنم گفت

 -بنفشه نیما اومده بود… پائین ندیدیش ؟

 -نه

 -كارت چهلمون مادربزرگشو آورد

 -خوبه

 -سه شنبه است… 

بدون هیچ حرفي رفتم سمت اتاقم اما مامان پشت سرم اومد

 -چیزي شده بین تو و نیما ؟ جواب ندادمو لباس هامو عوض كردم  -بنفشه … باز دعواتون شده پوفي كردمو گفتم

 -نه دیگه … اینبار مسالمت آمیز صحبت كردیم كات كردیم مامان متعجب نگاهم كرد بعد با تاسف سر تكون دادو گفت  -از دست تو دختر چقدر لجبازي اینو گفتو رفت

امروز تعطیل بود و بابا خونه بود

شنیدم آروم به بابا گفت باز بنفشه خراب كاري كرده اما بابا هم بهش جواب داد بذار یكم تو حال خودشون باشن خوشحال از این قضیه رفتم دوش بگیرم از حمام كه اومدم بیرون مامان پاي تلفن بود با دیدن من لب زد  -مادر نیماست چشم چرخوندم و رفتم تو اتاقم مامان صحبتش كه تموم شد اومد پیشم  -مادر نیما بود

 -خب ؟

 -مي گه امروز مهلت صیغه شما تمومه الان كه نمیشه كاري كرد حداقل صیغه رو تمدید كنین

 -فعلا كه من نیمارو نمیبینم بخواد پسرش به گناه بیافته … صیغه لازم نیست مامان شونه بالا انداخت و گفت

 -نمیدونم من به مادرش گفتم بچه ها با هم هماهنگ كنن… خودت با دنیما حلش كن با بیرون رفتن مامان موبایلو برداشتم من قبلا با نیما حلش كرده بودم چرا به مادرش نگفت زنگ نزنه بهش مسیج دادم

 -بهتره به مامانت بگي همه چي تموم شده … تمدیدصیغه در كار نیست چند دقیقه گذشت تا پیام داد

 -اوضاع مامانم نابسامانه بنفشه … داغداره … الان نمیتونم بهش بگم كلافه چند بار پیام نیمارو خوندم

خب چون اون داغداره من صیغه رو تمدید كنم ؟ براش نوشتم

 -باشه … نگو … اما از تمدید صیغه هم خبري نیست دیگه جواب نداد

دو سه روز دیگه گذشت و از نیما هیچ خبري نبود دیگه حرص و عصبانیتم حسابي فروكش كرده بود اصلا به اون شب فكر نمیكردم میخواستمش كلا از زندگیم محوش كنم انگار چنین اتفاقي نیفتاده بود میدونستم ممكن نیست. 

اینو از بچگیم یاد گرفته بودم

اما امیدوار بودم با فكر نكردن بهش تا جاي ممكن محو شه دو شنبه بود و از كلاس دیر برگشتم

خیلي كلافه بودمسر میز شام بابا پرسید  -از نیما چه خبر بنفشه؟ به دروغ گفتم

 -خوبه … هست… 

 -بگو فردا شب شام بیاد اینجا ببینمش

 -آخر هفته ختم مادر بزرگش میبینین نیمارو دیگه بابا مشكوك نگاهم كرد  -هنوز آشتي نكردین؟

 -قهر نیستیم

دوست داشتم بگم كات كردیم اما بخاطر مادر نیما و اینكه گفت الان نگیم دندون رو جیگر

گذاشتم بابا خندیدو گفت

 -شما هر شب بیرون بودین . دو هفته سایه اش رو با تیر میزني میگي قهر نیستیم چیزي نگفتمو خودمو با غذا سرگرم كردم بابا هم حرفي نزد

فردا ظهر بود كه موبایلم زنگ خورد بابا بود  -بله بابا ؟

 -نیما شب شام میاد خونمون. خودم زنگ زدم بهش … خواستم بهت خبر بدم جایي نري

نتونستم طاقت بیارمو گفتم

 -بابا چرا دعوتش كردین آخه یكم به حرف من گوش بدین. 

 -دخترم این درست نیست قهرتون انقدر طولاني شه

 -قهر نیستیم بابا.. ما تموم كردیم… فقط بخاطر شرایط مامان نیما فعلا گفتیم نگیم سكوت شد بینمون بابا بلاخره گفت

 -بنفشه من ازت انتظار بیشتري داشتم بغض كردم اما گفتم

 -من همیشه سعي كردم اونجور كه شما میخواین باشم

 -من اینو ازت نمیخوام … فقط ازت میخوام منطقي باشي

 -خب خودتون گفتین حرف بزنیم مشكلمون حل نشد كات كنیم

 -درسته … من اینو بهت گفتم … اما تو حرف زدي ؟ سعي كردي مشكلتو حل كي

؟ یا همین

حرف منو گرفتي و راحت گفتي تموم كنین ؟ بغضم سنگین تر شد آروم گفتم  -حرف زدیم

 -خب ازت میخوام دوباره حرف بزنین … نه براي كات كردن … براي حل كردن مشكلتون… 

 -اما بابا

 -گوش كن بنفشه … هیچ مردي كامل نیست … هیچوقت كسي نمیاد سمتت كه از همه نظر

باب میل تو باشه … پس سعي كن خصوصیات مثبت و منفیشو سبك سنگین كني …

قرار

نیست طرف مقابلت صد در صد اوني كه تو میخواي باشه . كافیه خصوصیات مثبت و باب

میلیش بیشتر از منفي ها باشه … منظورمو میفهمي بابا ؟ نمیفهمیدم نمیخواستم بفهمم

حتي درك هم نمیكردم اشكام راه افتاده بود زیر لب گفتم

 -بله

 -خوبه … امشب دوباره صحبت كنین … لازمه یه شب دیگه دوتایي برین صحبت كنین… 

مشكلتونو حل كنین جاي اینكه صورت مسئله رو پاك كني  -چشم

 -خوبه … زود بیا خونه

 -چشم

قطع كردمو رو نیمكت جلو سلف نشستم اصلا من نمیخوام ازدواج كنم میخوام تا آخر عمرم تنها باشم از مردا بدم میاد

هر كدوم به نوعي ازم سو استفاده میكنن تحت فشار قرارم میدن

یه تیكه از وجودمو میكنن و آزارم میدن ویبره موبایلم باعث شد به گوشي نگاه كنم نیما بود مسیجو باز كردم

 -بابات زنگ زد شب بیام خونتون براش نوشتم  -میدونم سریع جواب داد

 -اگه تو نخواي نمیام پوزخند زدم به صفحه گوشي باز این فیلم هاي اگه تو نخواي و اگه تو بگي رو شروع كرد اما در نهایت كار خودشو میكنه براي همین براش نوشتم

 -هر كاري خودت میخواي بكن. 

براش نوشتم

 -هر كاري خودت میخواي بكن. 

گوشیو گذاشتم تو كیفمو بلند شدم حوصله ادامه كلاس هارو نداشتم پیاده راه افتادم سمت خونه شاید راه رفتن فكرمو باز كنه از مهسا و سیاوش دیگه خبري نبود چه جالب بودن واقعا… 

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن