فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۸

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

 -آها. مرسي

نیما ازم فاصله گرفت اما دوباره برگشت و تو گوشم گفت  -میخواي جامونو عوض كنیم ؟

 -اگه تو میخواي. 

 -آره… 

نیما اینو گفتو بلند شد . با هم رفتیم جلو رضا اینا و رو صندلي كه به سمت دریاچه بود نشستیم

با دور شدن از داریوش تنش نیما هم كم شد . یكساعني دور دریاچه بودیم. 

بعد از اون هم قایق وسط دریاچه ایستاد تا ماهي بگیریم

هرچند من موفق نبودم اما نیما دوتا ماهي گرفت و نهارمون تكمیل شد

برگشتیم كنار ساحل و ماهي هارو دادیم به رستوران محلي تا برامون تمیز كنن و كباب كنن

همه دور یه میز بزرگ جمع شدیم و مشغول حرف زدن بودیم

فاطمه باز آروم كنارم گفت -فكر كنم آخر دعوا شه

سوالي برگشتم سمتش كه با سر به داریوش اشاره كرد نگاهش مثل شكارچي رو من بود. 

بهش اخم كردم و رو به فاطمه گفتم

 -دركش نمیكنم . مشكلش چیه ؟ من كه بهش پا نمیدم . چرا اینجوریه؟ فاطمه شونه بالا انداخت و گفت

 -فكر كنم از قصد میخواد با نیما در بیفته

 -چرا خب؟

 -اینو دیگه نمیدونم … اما خداكنه مسافرتو كوفتمون نكنه سر تكون دادم و چیزي نگفتم

اما نگرانیم بیشتر شده بود . میترسیدم دردسر درست شه

نهار اومد و خوردیم و بعد دور هم تصمیم گرفتن والیبال بازي كنن

اما چون همه سطح توانایي بازیشون مثل هم نرود تو ست اول بیخیال شدن و گفتن بهتره رو

بیاریم به بازي هاي قدیمي.

وسطي قرار شد بازي كنیم و منو نیما و رضا و فاطمه با دو نفر دیگه تو یه تیم بودیم

اول تیم مقابل وسط بود و من جز دوبار كه بهم توپ رسید تا پرتاب كنم دیگه بهم توپ نرسید

اون دو بار هم به سمت كسي غیر داریوش پرت كردم

اما وقتي نوبت ما شد و اومدیم وسط اولین توپي كه به داریوش رسید پرت كرد سمت من

اونم با چنان قدرتي كه اگه جا خالي نمیدادم فكر كنم كبود بودم نیما زیر لب گفت

 -پشت من وایسا بنفشه

همین كارو كردم اما بازم توپ كه به داریوش رسید منو نشونه گرفت نیما اینبار تو هوا توپو گرفت و همه هم تیمیاي داریوش باهاش دعوا كردن حس خوبي بود كه دوبله داریوش ضایع شد

ففط منو نیما وسط بودیم و سه تا ضربه پشت سر هم داریوش توپو سمت من پرت كرد و

آخرین بار توپ چنان محكم خورد به سینه ام كه پرت شدم رو زمین یهو سكوت سنگیني شد و موهامو از رو صورتم كنار دادم تا بلند شم كه دیدم همه دارن سراسیمه به یه سمت میرن شوكه نگاه كردم و داریوش و نیمارو دست به یقه دیدم اما همه سریع سعي كردن اونارو از هم جدا كنن فاطمه اومد كمكم تا بلند شم

شوكه ایستاده بودم و نمیدونستم چكار كنم

لباس هام خاكي شده بود و خواستم برم سمت نیما كه فاطمه گفت  -نرو … بذار آروم شن

 -شاید صداش كنم داریوش رو ول كنه

 -نه بدتر میشه

شوكه به صحنه رو به رومون خیره بودم

فاطمه از كجا میدونست كه انقدر مطمئن جواب میداد كمر و باسنم درد گرفته بود از شدت برخوردم به زمین قفسه سینه ام هم از برخورد توپ درد میكرد زیر لب گفتم

 -اومدیم تفریح اما ببین چي شد

با وجود بقیه هنوز نیما یقه داریوش رو ول نكرده بود فاطمه گفت

 -من از اول به رضا گفتم گروهتون یه دست نیست … گوش نداد

 -تو از كجا راجب رفتار نیما انقدر مطمئني ؟

با این سوالم فاطمه برگشت سمتم و متعجب نگاه كرد و گفت

 -از رفتار نیما مطممئن نیستم … من كلا از رو روتین مرد ها میگم

 -اوه… 

با این حرفش سریع رفتم سمت نیما و داد زدم  -نیما… 

نیما سریع به من نگاه كرد كه دوباره گفتم

 -ولش كن … بیا بریم… 

به داریوش با نفرت نگاه كرد و گفت  -حیف اسم دوست كه رو تو بیارم با این حرف هولش داد عقب

كتفشو تكون داد تا بقیه ولش كنن و اومد سمتم داریوش داد زد

 -خاك بر سر دختر ندیده ات كنن

نیما خواست برگرده سمت داریوش كه بازوشو گرفتم و با این كارم نیما فقط پشت به داریوش گفت

 -خاك برسر مردي كه به ناموس دوستاش چشم داره با این حرفش سكوت بدي شد … نیما رو به رضا گفت

 -رضا … ما برمیگردیم … میاي ؟ رضا هم سر تكون دادو به فاطمه نگاه كرد هر دو با ما هم قدم شدن سمت ماشین

بازو نیما كه تو دستم بود داغ تر از همیشه بود. 

نیما دزد گیر ماشین رو زد و سوار ماشین شد خواستم پشت بشینم كه رضا گفت

 -جلو بشین بنفشه … تو بهتر آرومش میكني تا من فاطمه هم سر تكون داد و من جلو نشستم. 

اونام رو صندلي پشت نشستن نیما ماشینو روشن كرد و راه افتاد سكوت بود . سكوت سنگین. 

آخر خودم رو به رضا و فاطمه گفتم

 -معذرت میخوام بخاطرمن تفریحتون به خورد فاطمه سریع گفت

 -بخاطر تو نبود … بخاطر بي شعوري داریوش بود با این حرفش نیما محكم كوبید رو فرمونو گفت

 -مار تو آستینمون پرورش دادیم … دستشو گرفتم از اون آشغال دوني نجاتش دادم اونوقت ببین

رضا با لحني كه سعي داشت نیما رو آروم كنه گفت

 -بعضیا لیاقتشون همینه نیما … اشتباه از ما بود بیشتر از لیاقتش آدم حسابش كردیم نیما نفس عمیق كشید و دستشو گذاشت رو پام سر تا پا داغ شدم

میدونستم این حركتش از فاطمه و رضا مخفي نمیمونه… 

اما كاري از دستم بر نمي اومد تو سكوت باقي مسیر رو رفتیم. 

رسیدیم به هتلمون كه نیما گفت  -ما همین امشب برمیگردیم خونه رضا سریع مخالفت كرد و گفت

 -نه … باشه صبح ما هم میایم با هم میریم . رانندگي تو شب برا من سخته منم حرف رضارو تائید كردم نیما با اجبار باشه اي گفت و پیاده شد رضا قبل پیاده شدن گفت  -تا فردا آروم میشه

خداكنه اي گفتم و پیاده شدم.

همه با هم به سمت راه پله رفتیم و رضا گفت

 -برا شام بهت زنگ میزنم نیما بریم رستوران كنار هتل نیما سر تكون داد و ما وارد طبقه خودمون شدیم هر دو همچنان ساكت بودیم وارد اتاق شدیم و نیما در رو بست

لباسم چون خاكي بود ننشستم رو تخت و رفتم سمت چمدون كه نیما گفت  -خوبي ؟ چیزیت كه نشد ؟

صداش بدون عصبانیت بود و یكم خیالمو راحت میكرد  -خوبم … فقط خاكم … لباسمو عوض كنم

 -بیا دوش بگیریم

اینو گفت و بدون اینكه منتظر من بمونه د رحالي كه تیشرتشو پرت میكرد رو كاناپه به سمت حمام رفت

مي دونستم از جمله مراحل آروم شدن نیماست

براي همین مخالفت نكردم و لباس تمیز براي خودم برداشتم رفتم تو حمام و دیدم وان رو میخواد پر كنه براي همین گفتم

 -نیما … من حس تمیزي ندارم به وان اینجا جدا هم همینجوري بود . با اینكه هتل تمیزي بود اماخب من حسخوبي نداشتم به وان حمامش شاید بخاطر مدل یا رنگش بود كه یكم قدیمي میزدن نیما سر تكون داد و آب وان رو بست دوش روباز كرد و رفت زیر دوش

منم لباس هامو بیرون آوردم و بهش ملحق شدم

زیر دوش بغلم كرد و چند دقیقه تو سكوت به همین حالت بودیم

فقط صداي آب بود كه شنیده میشد و گرماي ملایمش كه از رو بدنمون سر میخورد پائین

نیما كم كم دستاش شروع به نوازشم كرد و بوسه آرومي رو پیشونیم زد دستش از كمرم پائین تر رفت كه ناخداگاه آي آرومي گفتم

یه تیكه زیر كمرم درد ناك بود و با تماس دست نیما تازه متوجهش شدم نیما سریع و منو چرخوند و به پشتم نگاه كرد تو آینه حمام خودمم نگاه كردم

پائین كمرم قرمز شده بود و مشخص بود میخواد كبود شه

البته این كه بدن من زود رنگ میگرفت و كبود میشد دیگه برام ثابت شده بود اما وقتي زمین خوردم اصلا فكر نمیكردم اینجوري شه نیما با عصبانیت نفسشو بیرون دادو گفت

 -نباید جلومو میگرفتي … باید حالشو جا مي آوردم خواستم بچرخم اما نذاشت و دقیق خم شد و پشتمو نگاه كرد آروم گفتم

 -نیما … اون از قصد میخواد تورو عصباني كنه با این حرفم نیما صاف ایستاد و چرخیدم سمتش دقیق نگاهم كرد و گفت

 -منظورت چیه ؟

تو كل مسیر به این قضیه فكر كرده بودم و تقریبا مطمئن بودم هدف داریوش همینه براي همین گفتم

 -به نظرم میخواد تو رو از كوره در ببره … جلو دوستات و جلو من … چون دیگه چه دلیلیداره این

رفتارش ! واقعا كه فكر نمیكیني به من بخوادچشم داشته باشه . اونم تو یه كشور آزاد پر از

دختراي خوشگل

با جرف آخرم نیما آروم خندید و بغلم كرد كنار گوشمو بوسید و گفت

 -شاید حق با تو باشه بخواد منو از كوره در ببره… 

بوسه یعدي رو رو گونه ام زد و گفت

-اما حتي تو این كشور آزاد و با اینهمه دختر خوشگل… 

مماس لبم گفت

 -تو یه چیز دیگه اي… 

انتظار نداشتم بعد از اون دعواي بد و اونهمه عصبانیت…

بعد اینكه كبودي پشتمو دید… 

با وجود همه این شرایط… 

نیما انقدر آروم و رمانتیك بشه. 

اما بازم سوپرایزم كرد و یه حمام دو نفره آروم و رمانتیك نتیجه اش شد.

وقتي دوشمون تموم شد دیدیم سرویس اتاق نیومده و فقط یه حوله داریم دوتایي با یه حوله دورمون از حمام اومدیم بیرون نیما نذاشت برم حوله یدك خودمو از چمدون بیارم تو بغلش رفتیم رو تخت و پتو كشید رومون اومد روم و نرم لبمو بوسید كنار گوشم گفت

 -اذیت نمیشه پشتت اینجوري ؟

نوچي گفتم كنار گوشش كه خندید و بوسه هاشو آروم آروم پائین برد

 **

تازه تو بغل هم آروم شده بودیم كه تلفن اتاق زنگ خورد. 

نیما گفت

 -حتما رضاست … برا شام … میخواي بمونیم اتاق شام بخوریم ؟ اگه خسته اي.

خسته بودم .اما دوست نداشتم امشب كه شب آخر اینجا موندنمونه رو تو هتل باشیم چون تو خونه به اندازه كافي تو خونه بودیم

براي همین گفتم بریم بیرون

نیما جواب داد و قرار شد نیم ساعت دیگه پائین باشیم هر دو بلند شدیم و لباس پوشیدیم. 

موهامو نرسیدم كامل خشك كنم .براي همین كلاه گذاشتم كه سرما نخورم با هم رفتیم پائین كه فاطمه و رضا رو منتظرمون دیدیم. 

هر دو نگران به نیما نگاه كردن و با دیدن اینكه آرومه نگراني صورتشون كم شد خنده ام گرفته بود از نگراني اونا. 

فاطمه آروم كنار گوشم گفت  -چكارش كردي انق ر آروم شد

قبل از اینكه جواب بدم داریوش و باقي بچه ها از ورودي هتل اومدن تو… 

با دیدن ما همه مكث كرد و رضا سریع گفت  -بهتره بریم… 

بدون توجه به نگاه داریوش به سمتشون رفتیم و رضا رو به پیمان گفت  -شام خوردین شما ؟

 -نه … دارین میرین شام ؟

رضا سر تكون داد و نیما خیلي ریلكس گفت  -ما میریم رستوران بغل خواستین بیاین

 -برین شما . ما هملباس لوض كنیم میایم فاطمه با ابرو هاي بالا پریده به من نگاه كرد

منم فقط شونه ام رو بالا انداختم و پشت سرشون رفتیم بیرون. 

بیرون هتل رضا گفت

 -صبح بریم یا بمونیم نیما؟

نیما دستشو انداخت دور شونه منو گفت

 -راستش جدا حوصله داریوش رو ندارم . میدونم از قصد داره میره رو اعصاب من. 

نگاهي به نیما انداختم كه داشت حرف و فكر منو میگفت

چشمكي بهم زد و ادامه داد

 -اما نمیخوام جلوش كم بیارم . مشكل از اونه. اون كسیه كه باید بده رضا زد رو شونه نیما و گفت

 -باهات موافقم.

خوشحال شدم از اینكه جو آروم شده بود . حس خوبي داشتم. 

درسته خیلي هم مربوط به من نبود. اما یه حس حوبي داشتم كه تاثیر مثبت داشتم رو نیما. 

اما همش این تو ذهنم بود كه وقتي نیما با رابطمون آروم میشه… 

ممكنه یه روز این رابطه دیگه براش اثري نداشته باشه؟ خیلي دوست داشتم با یه روانشناس صحبت كنم. 

واقعا نگران این مسائل بودم. 

دور هم شام سفارش دادیم و شام ما كه رسید تازه دوستاي نیما اومدن.

جالب بود داریوش دوباره بدون اینكه به روي خودش بیاره اومده بود حتا به سمتي هم نشست كه رو به من و نیما باشه

حالا دیگه مطمئن بودم داره از قصد این كار هارو میكنه بره رو اعصاب نیما. 

شام ما زودتر تموم شد اما دور هم موندیم به حرف زدن و یكي از بچه ها گفت بعد شام بریم

سینماي فضاي آزاد پشت رستوران كه یه فیلم ترسناك داره اولیك بار بود میخواستم برم چنین سینمائي

نیما گفت یه پاركینگ بزرگه كه رو یه پرده خیلي بزرگ فیلم پخش میكنه. 

هر كسي بخواد میتونه بره تو پاركینگ تو ماشینش بشینه و فیلمو ببینه

جالب بود برام اما ترجیح میدادم بخوابم چون واقعا نیما تمام انرژي منو گرفته بود همه با هم بعد از شام رفتیم تو اون پاركینگ و نیما و دوتا دیگا از بچه ها ماشین آوردن

منو فاطمه تو ماشین موندیم . اما پسرا اكثرا پیاده شدن و دور هم جمع شدن.

فاطمه وقتي تنها شدیم گفت

 -من خیلي رو نیما شناخت ندارم اما هتل بودیم رضا گفت الان یكماه طول میكشه نیما آروم شه

 -منم انتظار نداشتم زود آروم شه. البته نه اینكه یكماه اما خب قبلا بیشتر طول میكشید . ولي

الان چون واقعا داریوش هدفش عصبي كردن نیماست به نظرم آروم شده  -شاید … پیاده نمیشي؟ اینجوري فیلم دیدن سخته

 -راستش خیلي خوابم میاد. تو برو من ترجیح میدم بخوابم فاطمه خندید و گفت

 -معلومه نیما حسابي خسته ات كرده ها

فقط خندیدمو چیزي نگفتم . فاطمه میاده شد و منم صندلي رو عقب دادم و پشتیشو خوابوندم یكم

از شیشه جلو میدیدم فیلمو اما چشمام نرم نرم خمار داشت میشد. 

نفهمیدم كي خوابم برد. اما یهو با تكون ماشین از خواب پریدم و دیدم داریوش اومده رو صندلي نیما نشسته… 

قبل از اینكه بتونم درو بازكنم قفل مركزي رو زد و بازومو گرفت و گفت  -وایسا باید باهات صحبت كنم دستمو از تو دستش بیرون كشیدم و گفتم

 -من باهات صحبتي ندارم . درو باز كن میخوام پیاده شم با اخم نگاهم كرد و گفت

 -چرا مثل شوهرت كولي میشي یهو. آروم باش میخوام حرف بزنیم

 -پنهوني میاي تو ماشین درو قفل مزكني انتظار پذیرایي داري. رواني. 

سریع قفل درو با دست خودم باز كردم و در ماشینو باز كردم پیاده شدمو در محكم كوبیدم

طوري كه همه برگشتن سمت ما و داریوش رو تو ماشین دیدن نیما با چشم هاي گرد نگاهم كرد كه گفتم

 -رواني … خواب بودم سوار شده از ترس سكته كردم. 

داریوش كه انتظار این حركت منو نداشت سریع پیاده شد و گفت  -سرد بود گفتم تو ماشین بشینم. 

اما همه مشكوك نگاهش كردن نیما اومد سمتم و بغلم كرد آروم گفت  -خوبي؟

 -آره … حسابي ضایع شد پیش بقیه؟ بي صدا تو گلو خندید و گفت

 -آره … اما خودمم باید بهش درس بدم … چكار داشت

 -بریم تو ماشین ؟

سختم بود اینجوري تو بغل نیما . چون همه هم نگاه میكردم معذب تر بودم نیما سر تكون داد و هر دو سوار شدیم. 

نفس راحتي كشیدم و گفتم

 -خواب بودم. آروم سوار شد. اما در رو كه بست پریدم. واقعا عقلش كمه نیما همچنان آروم بود براي همین جرئت كردم و بقیه رو گفتم

-درو قفل كرده میگه باهات حرف دارم. منم خودم درو باز كردم پیاده شدم.

لبخندي كنج لب نیما نشست و گفت خوب كردي ناخداگاه منم لبخند زدم و گفتم  -چرا ونقدر رو تو كلید كرده؟

 -نمیدونم . خیلي فكر كردم. میگم شاید جائي رفتارم حس بدي بهس داده كه ازم كینه گرفته… 

با این حرف نیما هر دو ساكت شدیم.

یعني نیما چكار كرده كه داریوش اینجوري میكنه. 

واقعا برام سوال بود داریوش میخواست چي بگه. اما نمیخواستم فكر كنه برام حرف هاش

مهمه برا همین پیاده شدم. 

دیگه تا آخر فیلم حرفي نزدیم و برگشتیم هتل.

دوست داشتم با فاطمه حرف بزنم . اما نیما گفت بریم اتاق. یكم چهره اش حالا عصبي شده بود…

نگران نگاهش كردم اما چیزي نگفت و رفتیم اتاق

تو سكوت هر دو لباس عوض كردیم و رو تخت رفتم تو بغلش آروم گفتم  -خوبي نیما؟

 -آره .. فقط خسته ام

 -منم خیلي خسته ام خندید و موهامو بوسید و گفت

 -بخواب عزیزم

خودمو تو بغلش جا به جا كردم و چشم هامو بستم. 

خیلي زود خوابم برد . واقعا خسته بودم اما با حس سرما بیدار شدم نیما كنارم نبود. 

آسمون نیمه روشن بود و نزدیك طلوع خورشید بود نیما كنار پنجره داشت سیگار میكشید آروم صداش كردم كه برگشت سمتم سیگارشو خاموش كرد و پنجره رو بست

 -بوي سیگار اذیتت كرد ؟

 -نه … چیزي شده نخوابیدي ؟

 -باز بیخوابي زده به سرم

-اصلا نخوابیدي لبخند تلخي زد و گفت  -میخوابم … وقت هست اومد رو تخت و كنارم دراز كشید با تمام وجود دوست داشتم دوباره بخوابم

اما دیگه باید احمق بودم اگه نمیفهمیدم نیما با چي آروم میشه تو بغلش جا به جا شدمو روش قرار گرفتم

با همون لبخند تلخ تو چشم هام خیره شد و دستشو نوازش وار رو تنم كشید كه گفتم  -بذار من خوابت كنم

اینبار لبخندش بیشتر شد كه خم شدمو لبخندشو بوسیدم اما زود از لبش جدا شدم كه آروم گفت  -دیگه رگ خواب من دستت اومده

منم خندیدمو خودمو روش جا به جا كردم كه یهو بغلم كردو رو تخت چرخید كنار گوشم گفت  -یكم بي تابم بنفشه

دستمو تو موهاش فرو كردمو سرشو به سمت خودم كشیدم و گفتم  -من كامل در خدمتتم… 

اینو گفتمو اینبار لبشو داغ بوسیدم انگار منتظر اجازه من بود

دستاش بي تاب شروع به حركت رو بدنم و كنار زدن لباس هام كرد میدونستم اگه سر شبنمیگفتم خسته ام حتما انقدر تحمل نكیرد هم از اینكه بخاطرم صبر كرد خوشحال بودم هم عذاب وجدان داشتم كه به موقع براش آماده نبودم اما با نوازش هاي نیما ذهنم خالي شد

 *****

با صداي در اتاقمون هر دو از خواب پریدیم

میدونستم منتظره یه ذره چراغ سبز نشون بدم و تا آخرش بره.

اما من ازش ناراحت بودم بخاطر اینكه گفتم میگم و نگفت. 

از طرفي شب كه در هر صورت برنامه داشتیم… 

دیگه نمیكشیدم الان هم داشته باشیم. 

واقعا بدن من كشش نداشت نصف روز تو چرت بودم و دوست نداشتم یه مسافرت اومدیم همش كسل باشم براي همین گفتم

 -باشه بگیر … اگه میتوني بگیریشون و بخوابي من حرفي ندارم … اما شك دادرم بتوني… 

گواه حرفمم داشتم پشتم حسمیكردم كه همین الان چقدر آماده است. 

اما با پر روئي گفت  -نگران من نباش… 

هر دو سكوت كردیمو نیما دستشو تكون نداد

واقعیت این بود كه منم نمیتونستم با وجود دستش اونجا بخوابم. 

اما سعي كردم بهش فكر نكنم و خوشبختانه كم كم خدش خوابش برد و دستاش شل شد

خیلي نخوابیده بودیم كه موبایل نیما زنگ خورد زنگ ساعتش بود و وقت آماده شدن بود سریع چرخیدم سمتش و گفتم  -خب حالا بگو چي شده بود

وزنشو انداخت روم در حدي كه نزدیك بود خفه بشم و گفت  -چقدر تو فضولي بچه…

با جیغ و مشت و تقلا خودمو سعي كردم از زیرش بیرون بكشم اما تكون نخورد و گردنمو بوسید خودش بلاخره چرخید و گفت

-تو كه جون نداري چرا تلاش بیخود میكني ؟ با قهر گفتم

 -اولا فضول خودتي اینكه بدونم قضیه چي بود فضولي نیست . فقط حق منه. 

نشستم رو تخت و ادامه دادم

 -دوما اون حجم چربي كه تو داري جرثقیل هم نمیتونه تكنت بده … دیگه لازم نیست بهش

بنازي كه… 

اخم مصنوعي كرد و خیز برداشت منو بگیره كه از رو تخت پریدم

 -كجا در میري بذار حجم چربیمو بهت نشون بدم به سمت چمدون رفتم و در حالي كه لباس بر میداشتم گفتم

 -نمیخواد معرف حضور هست. 

لباس هامو برداشتم كه نیما نشست لب تخت. 

نمیدونم یهو ازن حرف از كجا به ذهنم رسید اما برگشتم سمتش و گفتم  -اگه بهم نگي چي شده بود امشب از هیچي خبري نیست. 

لبخند از لبش پاك شد و كاملا جدي شد یهو قلبمریخت. 

نكنه عصبانیش كرده بودم بلند شد و اومد سمتم. 

خیلي جدي و عصباني گفت

 -هیچ دوست ندارم از رابطه به عنوان اهرم فشار استفاده كنیم… 

هاج و واج فقط نگاهش كردم. 

كه بازوهامو گرفت و گفت

 -وگرنه اگه به فشار آوردن و زور باشه … من هیچوقت به اجازه تو براي كاري نیاز ندارم. 

یهو بغض تو گلوم نشست و لب هامو بهم فشار دادم نمیخواستم جلو نیما بعد گفتن این حرف هاش گریه كنم اما دلمو شكسته بود و منو یاد اولین شبي كه پیشش بودم انداخته بود خودمو از بین دستاش عقب كشیدم و گفتم

 -حرف من فقط یه شوخي بود … اما تو خوب یادآوري كردي كه چه توانائي هائي داري

یهو حالت چشم هاش عوض شد

اما من مكث نكردم تجزیه و تحلیل كنم

نگاهمو قبل از اینكه اشكام تو چشمم جممع شه ازش گرفتمو برگشتم سر لباس پوشیدنم. 

نیما هم چند لحظه مكث كرد

اما بلاخره تو سكوت رفت به سمت لباس هاش. 

شاید هیچوقت نباید گذشته یه مرد رو فراموش كرد. 

كسیكه تو كذشته یكبار كاري كرده… 

مسلما میتونه دوباره اون كارو تكرار كنه… 

درسته یكبار اشتباهه و دوبار انتخاب… 

اشتباه رو باید بخشید اما از انتخاب نگذشت…

اما… 

اما هیچوقت كسي كه لزوما اشتباه كرده دلیلي نداره انتخاب نكنه… 

تو سكوت هر دو آماده شدیم. 

تو سكوت رفتیم پیش بچه ها. 

تو سكوت سوار قایق شدیم. 

من با فاطمه سر گرم شدم و نیما با رضا وبقیه پسرا. 

سعي كردم بدون توجه به غمي كه تو دلمه شاد باشم. 

همچنان از داریوش خبري نبود. 

چون خیلي همه بهم نزدیك بودیم از فاطمه هم چیزي نپرسیدم. 

اما شبوقتي برگشتیم هتل و براي شام دور هم نشستیم آروم از فاطمه پرسیدم  -قضیه بحث امروز رو رضا برات گفت ؟

-آره … نیما نگفت ؟

 -قهریم… 

آروم خندید و گفت

 -مشخصه … نیما شبیه برج زهر مار شده … چي شد قهر كردین ؟

 -اول تو بگو چي شد دعوا كردن ؟

 -رضا میگه داریوش بهش تیكه انداخت راجب رفاقتش با نیما … اونم از كوره در رفت و با هم

درگیر شدن … باقي بچه ها كه رسیدن و قضیه رو فهمیدن … داریوش هم به هر كي با نیما كار

كرده یه چیزي گفت … بلاخره امیر برگشت گفت داریوش یا مشكل واقعیتو بگو چیه یا بهتره

بري و خودتو بیشتر از این خراب نكني… 

 -یعني چي ؟چه تیكه اي انداخت ؟

 -نیما بهت نگفته راجب كارشون اینجا ؟

 -نه خیلي … فقط میدونم وابسته به تهرانه … یا برعكس… 

فاطمه خندید و گفت

 -ایول بابا … تو نمیدوني یعني الان شوهرت اینجا چكاره است ؟ از حرف فاطمه ناراحت شدم

نیما راجب كارش كم و بیش به من میگفت

اما راجب اصل قضیه و شركت و چیز هاي دیگه حتي وقتي میپرسیدم هم جواب درست نمیداد

حالا با این حرف فاطمه بیشتر ناراحت شده بودم.

واقعا من زنش بودم اما هیچي انگار نمیدونستم

فاطمه كم كم برام تعریف كرد تمام افرادي كه اینجا هستن همه در واقع تو یه شركت بزرگ كار مي كنن.

شركت پژوهشي كه تو ایران هم شعبه داره. 

نیما مالك ، سرمایه گذار و مدیر عامل شركت ایرانه… 

تمام افراد اینجا هم تو بخش مربوط به شركت ایران تو سوئیس كار میكنن یه جورائي وابسته به نیما هستن نیما نخواد ایران ادامه بده… 

بخش اینا كنسل میشه و اینا بیكار میشن… 

فاطمه خیلي چیزا برام گفت

چیزایي كه باورم نمیشد راجب نیما و كارش میدونستم كار مهمي داره میدونستم در آمد خوبي داره

اما فكر میكردم خونه و ماشین و زندگیش از باباش بهش رسیده اما حالا میفهمیدم نیما با پول باباش اون شركتو زده حالا صد برابر پدرش از اون شركت داره در میاره باورم نمیشد… 

بهنام هیچوقت نگفته بود نیما انقدر پولداره… 

البته مسلما به بابا اینا گفته بود یاد اون اوایل افتادم… 

اصرار هاي بابا اینا و تعریف هاشون اونا مسلما راجب كار و بار نیما میدونستن یهنام كارمند نیما بود چطور ممكن بود ندونه… 

مثل اینكه یه پرده از جلو چشمم كنار رفته بود

حالا انگار دلیل خیلي از غرور ها و تكبر هاي نیما رو مي تونستم بفهمم حس عجیبي بود بفهمي كسي كه باهاش ازدواج كردي … از چیزي كه تو فكر میكني خیلي بالا تره. 

نمیشه بهش گفت حس حقارت … اما خوب حس جالبي نبود. 

تا یه حدي اگه كسي بالا باشه براي طرف مقابلش خوشحال كننده و لذت بخشه اما از یه حدي به بعد… 

حس میكني امنیت نداري… 

پول خیلي كارا میتونه بكنه … آدمي كه خیلي پول داره خیلي آزادیها داره كه بقیه ندارن… 

خیلي قاننون هارو میتونن دور بزنن … خیلي ناحقي ها میتونن بكنن تو این دنیا پول قاضي میشه … وكیل میشه … اما هیچوقت محكوم نمیشه… 

كم كم متوجه قضیه داریوش و حرف هاي فاطمه شدم.

حالا فهمیدم چرا نیما نمیخواست بگه قضیه چیه… 

چون بدون گفتن ماهیت موقعیت واقعیش حرف هاي داریوش و بقیه معني نداشت بعد از شام وقتي وارد اتاقمون شدیم بي مقدمه به نیما گفتم  -فاطمه برام تعریف كرد قضیه چي بود اخم كوچیكي بین ابروهاش نشست. 

مكث كرد و بعد در حالي كه به سمت پنجره میرفت گفت

 -خوبه دیگه بس دیگه لازم نیست من چیزي بگم

پنجره رو باز كرد و سیگارشو از جیبش بیرون آورد كه گفتم  -اتفاقا چرا … حالا سوالي كه باید جواب بدي فرق كرده بدون نگاه كردن به من سیگارشو روشن كرد و گفت  -من حوصله ندارم بنفشه … بذار برا بعد

 -نه … الان میخوام بدونم… 

 -بنفشه… 

نذاشتم ادامه بده و گفتم

 -نیما … چرا من باید از فاطمه بشنوم تو كي هستي ؟ برگشت سمتم و گفت

 -من كي هستم ؟ منظورت چیه ؟

دستام از عصبانیت میلرزید . نمیدونم چرا . اما حس بدي داشتم. 

حس اینكه از چیزي حذف شدم. 

انگار آدم حسابم نكرده بودن. 

با همون عصبانیت كه صدامو هم میلرزوند گفتم

 -چرا من باید از فاطمه بفهمم كارت اینجا چیه … چرا من نمیدنستم اون خونه كه توش

هستیم كامل مال توئه ؟ چرا نگفتي بهم همه اینایي كه دورمونن در واقع كارمنداي تو هستن ؟ نیما اخم كرد و گفت

 -الان بخاطر اینا داري با من دعوا میكني ؟ چه فرقي برات داره اون خونه مال من باشه یا شركت بهم بده ؟

انگار داشتم خفه میشدم از عصبانیت. 

بحث با نیما همیشه سخت بود امشب انگار سخت تر بود. 

با حرص گفتم

 -تو برات چه فرقي داشت كه نگفتي ؟ سوال من اینه ! چي تو سرته كه از كارت و درآمدت به من نمیگي ؟ چرا نیما ؟ میترسي من كاري كنم ؟ راجب من چي فكر میكني ؟ من میخوام اینو بدونم … چرا من شریك زندگیت و رختخوابت هستم … اما انقدر بهم اعتماد نداري از همه چي زندگیت بهم بگي ؟

نیما سیگارشو پك عمیق كشید و نصف باقیموندشو تو جاسیگاري فرو كرد خیره به سیگار له شده گفت

 -بخاطر همین بچه بازي هات… 

این جمله نیما مثل آخرین تیر بود…

تیري كه خوردم كرد و عصبانیتمو از مرز گذروند اصلا فایده نداشت بحث با نیما… 

احساس میكردم اینجا بمونم خفه میشم… 

چشم هام هم داغ شده بود و نمیخواستم اشكمو نیما ببینه. 

به سمت در رفتم تا برم بیرون كه نیما داد زد  -بمون تو اتاق منم داد زدم  -برو به جهنم. 

از اتاق زدم بیرون و در رو كوبیدم

دوئیدم سمت راه پله و بدون توجه به آدم هائي كه بالا مي اومدن با دو از هتل زدم بیرون. 

فقط میدوئیدم. 

اصلا نمیدونستم دارم كجا میرم از كنار دریاچه دوئیدم

به سمت جنگل رفتم و از بین درخت ها دوئیدم اصلا نمیفهمیدم كجام

اشكم راه فتاده بود و چشم هام تار شده بود

این حق من نبود … خدایا این حق من نبود … چرا هیچوقت واقعا نه دیده میشدم نه شنیده… 

یعني همه این رفتار هاي تهوع آور بخاطر رفتار خودم بود ؟ آخه مگه من چكار میكردم كه باید اینجوري جواب میگرفتم نفسم بالا نمي اومد. 

ایستادم و تازه به اطراف نگاه كردم

نور چراغ هاي دور دریاچه حسابي كمسو شده بود و تقریبا تو تاریكي جنگل بودم آروم برگشتم سمت چراغ ها. 

از جنگل تاریك میترسیدم اما الان انقدر از زندگي خسته بودم كه برام مهم نبود اگه حیووني هم بهم حمله كنه

به شرط اینكه قول بده كاملا منو بكشه و راحت كنه… 

كرخت و بي حال قدم بر میداشتم. 

اشكام هم آروم آروم رو صورتم میریخت

یهو دستش از پشت بازومو گرفتو منو كشید سمت خودش

جیغ كشیدم و تو تاریك و روشن جنگل دستمو سعي كردم آزاد كنم كه كشیده محكمي تو صورتم خورد

 -بس كن این مسخره بازي رو بنفشه… 

با صداي نیما خشك شدم قلبم انگار تو سرم میزد تازه دیدم نیماست… 

صورتم از درد نبض میزد دستمو گذاشتم رو صورتم

پوستش انگار سوخته بود و از تماس دست سردم هم میسوخت… 

نیما چشم هاش تو چشم هام چرخید و دست منو كشید و راه افتاد

فشار دستش در حدي بود كه حس میكردم كوشت بازوم له شده و استخونم میخواد بشكنه. 

تو شوك بودم.

لال شده بودم. 

فقط كنار نیما كشیده میشدم و پاهام سعي میكرد باهاش هم قدم بشه اما بهش نمیرسیدم. 

دیگه رسیده بودیم به انتهاي درخت ها و خیابون منتهي به هتل…

همه جا روشن شده بود از نور چراغ ها كه یهو به خودم اومدم و ایستادم

اما نیما همچنان منو كشید و باعث شد بیفتم رو زانوهام نیما دستمو ول نكردو كشید تا بلند شم. 

 -مثل آدم میاي اتاقمون حرف میزنیم

 -نمیام .. ولم كن نیما… 

نیما خواست چیزي بگه كه صداي داریوش از جاده كنار جنگل بلند شد  -چه صحنه عاشقانه اي

نیما مثل خرس زخم خورده نفسشو صدا دار بیرون داد دستمو ول كرد و خواست به سمت داریوش بره كه داد زدم  -باشه … بریم اتاق… 

نیما ایستاد … خواستم نفس عمیق بكشم كه داریوش خندید و باعث شد نیما به سمتش بره. 

لعنتي … حالا آزاد بودم برم … نیما ولم كرده بود… 

اما نمیتونستم بذارم و برم… 

پشت سر نیما رفتم كه یقه داریوش رو تو مشتش گرفت و گفت  -دردت چیه ؟ ترجیح میدادي با فلاكت برت گردونن ایران ؟ داریوش دست نیمارو پس زد و گفت

 -آره …بهتره كه زیر دین عوضي مثل تو باشم

 -نیستي … شرت كم … هم خراب شده اي خواستي برو… 

داریوش عقب رفت و بین خودش و نیما فضا ایجاد كرد و پوزخند زد  -نه … فعلا ترجیح میدم بمونم حرص خوردن تو رو ببینم… 

 -بخاطر مادرت برات سند گذاشتم… 

من فقط ایستاده بودم و نگاهشون میكردم نمیدونستم راجب چي حرف میزنن. 

اما با این حرف نیما یهوداریوش وحشي شد و حمله كرد به نیما  -اسم مادر منو نیار عوضي… 

نیمارو حل داد و خواست بزنه تو صورتش كه نیما دست داریوشو گرفت و گفت  -برو از خودش بپرس … بعد برا من شاخ و شونه بكش… 

داریوش شوكه ایستاد

دستشو با عصبانیت از دست نیما بیرون كشید و گفت  -اون هیچوقت از تو خواهش نمیكنه… 

 -چرا از خودش نمیپرسي ؟

منتظر جواب داریوش نموند و برگشت سمتم

بازومو گرفت دوباره و بدون هیچ حرفي سمت هتل كشید دستمو كشیدم و گفتم

 -خودم دارم میام … ولم كن… 

اینبار نیما دستمو ول كرد هر دو تو سكوت كنار هم میرفتیم

یه برگ دیگه از گذشته نیمه باز شده بود كه نمیدونستم قضیه اش چیه اما هرچي بیشتر میگذشت بیشتر میفهمیدم كه چقدر من از نیما بي اطلاعم چقدر كم مشناسمش

نه اینكه بخام كل زندگیشو بدونم

اما من واقعا خوي و رفتار نیما هنوز دستم نبود. 

این حرف هائي كه فاطمه زد از نیما برام یه آدم جدید ساخته بود هرچند من از اول اختلاف سني و تفاوتمونو حس میكردم طرز برخورد هاي نیما و رفتارش همیشه رئیس گونه بود. 

انگار این ریاست و دستور دادن و حرف حرف خودش شدن تو ذاتش بود تو سكوت وارد اتاقمون شدیم و نیما درو قفل كرد پشت سرم بود. 

برنگشتم سمتش كه گفت

 -آخرین بارت باشه … این مسخره بازیو در میاري… 

برگشتم سمتش و داد زدم

 -پس تو هم آخرین بارت باشه به احساس من میگي بچه بازي و روم دست بلند میكني… 

با این حرفم نگاهش افتاد رو صورتم.

اخمش بیشتر شد و زیر لب گفت

 -هزار بار بهت گفتم نرو رواعصایم با تاسف براش سر تكون دادم و گفتم

 -اما یه بار نفهمیدي خواستن حقم رو اعصابت رفتن نیست … من آدمم نیما … برده ات

نیستم … زیر دستت نیستم … نمیشه همیشه باب میل تو رفتار كنم … تا مخالفت میبیني

بگي رو اعصابم رفتي هر بلائي خواستي سرم بیاري چشم هاشو بستو نسبتا با دادگفت

 -بسه بنفشه … فقط بس كن تا باز بلائي سرت نیاوردم یهو قلبم ریخت لحنش مثل خودش نبود. 

یه جور ترسناكي بود كه باعث شد لال بشم قشنگ لال شدم و نیما به سمت پنجره رفت كلید رو در نبود

هرچند اگه بود هم جرئت نداشتم دوباره بزنم از اتاق بیرون پنجره هنوز باز بود و نیما سیگارشو روشن كرد با همون لحن گفت

 -بگیر بخواب … بذار آروم شم بعد حرف میزنیم. 

با ترس اما سریع نشستم رو تخت. 

بدنم از ترس خشك شده بود. 

نیما بلایي سرم نمي آورد . اون دوستم داره . میدونم فقط الان عصبیه… 

لباس هاي بیرونمو در آوردمو رو صندلي كنار تخت ریختم بدون هیچ حرفي كز كردم زیر پتو

تمام لحظات سختي كه با نیما داشتم تو سرم مرور شدو اشكام آروم راه افتاد

اما سعي كردم صدام در نیاد

چون مطمئن بودم با گریه من عصبي تر میشه.  

خوابم نمیبرد . ترس نمیذاشت بخوابم. 

میدونستم نیما الان آروم میشه و بعد میاد تو تخت.

بعد هم یه رابطه از نوع خودش… 

بعد هم حرف میزنیم… 

همه اینارو میدوني بنفشه پس برا چي میترسي… 

با صداي بسته شدن پنجره قلبم یهو ایستاد…

تكون نخودم و منتظر موندم نیما لباس هاشو عوض كرد

زمان انقدر كند میگذشت كه انگار یه عوض كردن لباس نیما یه سال طول مي كشید

بلاخره از سمت دیگه تخت پتو كنار داد و اومد پشتم دراز كشید اما بهم دست نزد

همچنان منتظر بودم بچرخه سمتم و بغلم كنه اما هیچ حركتي نكرد

نیمدونم چقدر گذشت تا جرئت كردم بچرخم سمتش

اما انقدر صبر كردم كه صداي نفس كشیدنش نشون میداد خوابیده. 

آروم چرخیدم و وقتي دیدم پشت بهمن خوابیده شوكه شدم امشب نیما واقعا فرق داشت حالش این اولین بار بود… 

انقدر عصباني باشه و اینجوري بخوابه. 

نمیدونستم باید چي فكر كنم. 

خوشحال باشم یا ناراحت ؟ اصلا فردا چي میشد… 

تو خودم جمع شدم و سعي كردم ذهنمو خالي كنم. 

اما نمیشد…. 

صداي نفسهاي منظم نیما نشون میداد خوابه

بدم میخواست بلند شدمو تو اتاق راه برم اما میترسیدم بیدار شه هرچند به نظر آروم مي اومد اما امشب اون روي نیمارو دیده بودم

دستمو گذاشتم رو صورتمجائي كه كشیده خورده بود… 

درد میكرد … حتي تا گوشم درد میكرد كم كم چشم هام گرم شد و خوابیم برد صبح با صداي آب بیدار شدم جاي نیما خالي بود و توحمام بود

نشستم رو تخت … نمیدونستم باید چكار كنم … صداي بسته شدن آب اومد و سریع برگشتم

زیر پتو كه مثلا خوابم نیما از حمام اومد بیرون. 

خودشو خشك كرد . لباس پوشید و رفت بیرون. 

بدون اینكه اصلا بیاد سراغ من. 

یه حسي بهم میگفت ازمن ناراحته اما من هزار رابر بیشتر ازش ناراحت بودم بلند شدمو منم دوش گرفتم شاید حالم بهتر شه اما بي فایده بود

وقتي اومدم بیرون هنوز خبري از نیما نبود با آرامش موهامو خشك كردم لباس پوشیدم

ساعت تازه ۹ شده بود. 

هیچ خبري از نیما نبود. 

به اجبار موبایلمو برداشتم تا بهش زنگ بزنم كه در اتاق باز شد و نیما نگاهم كرد نگاهش بي روح بود آروم گفت

 -بیا پائین با بچه ها صبحانه بخوریم. 

سر تكون دادم و بلند شدم.

شاید نیما داشت اینجوري میكرد كه من بحث رو باز نكنم نمیفهمیدم دلیل كارهاشو

اما هرچي بود حسابي رو اعصابم بود پائین پیش بچه ها نیما عادي عادي بود. 

خبري از داریوش نبود

نیما طوري نشست كه من دور از فاطمه و تك افتادم

فاطمه چند بار سوالي نگاهم كرد و با چشم هاش اشاره كرد به نیما منم شونه بالا انداختم یعني نمیدونم. 

بعد از صبحانه قرار شد تفریحي برگردیم كه تو مسیر بتونیم توقف كنیم همه رفتیم بالا و وسایلو جمع كردیم بازم نیما با من هیچ حرفي نزد بلاخره نزدیك ۱۱ بود كه راه افتادیم

تو سكوت … و البته بدون داریوش تو گروه… 

دیگه دلو زدم به دریا و گفتم  -الان آرومي صحبت كنیم ؟ نیما فقط یك كلمه گفت

 -نه…

لحنش خیلي جدي و محكم بود

نگاهش كردم و از درون آتیش عصبانیتم بیشتر شد

نفس عمیق كشیدمو سعي كردم فكر كنم چه كاري میتونم انجام بدم چي میتونم بگم… 

نمیتونستم دیگه این سكوتو تحمل كنم

بلاخره گفتم

 -اما من میخوام صحبت كنیم

 -با من كلكل نكن بنفشه … بذار اعصابم آروم شه بعد حرف میزنیم… 

 -مگه چه حرفي قراره بزنیم ؟ تو فقط قراره یه جواب به من بدي! 

یهو با شتاب ماشینو پیچید تو شونه كنار جاده و داد زد

 -چه جوابي میخواي بشنوي ؟ چرا كاه رو كوه میكني ؟ آخه ما كم بدبختي داریم تو سر هر

موضوعي منو عذاب میدي ؟

 -نیما من… 

با داد و حرف نیما جمله من ناتموم موند كه گفت

 -من از كجا بدونم تو نمیدونستي ؟ بهنام میدونه . من فكر كردم بهت گفته … اینم چیزیه

بخوام مخفي كنم ؟ تو تو اون كله ات چي میگذره كه همش همه چیو معضل میكني ؟

 -آروم نیما … من میگم… 

 -نه … من نمیتونم آروم شم … من خسته شدم بنفشه … وقتي بهت میگم بچه بازي در میاري

 …واقعا داري بچه بازي در میاري … آخه لعنتي مگه من خیانت كردم یا منو با زن لخت دیدي كه

اونوقت شب از اتاق زدي بیرون … چرا یكم بزرگ نمیشي این بار با جیغ گفتم

 -بس كن نیما . بذار حرف بزنم اما اون بلند تر داد زد

 -بس كن بنفشه … از این رمانا و كتابا كه خوندي بیا بیرون … اینجا یه زندگي واقعیه … قهر

كردن و از خونه بیرون زدن منطقي نیست … اونم اینوقت شب تو جنگل … زندگي واقعي

میفهمي ؟ چون رئیس اینام با من دعوا میكني ؟

 -نه … چون نگفتي دعوا میكنم … نه اینكه چون رئیسي… 

 -چه دلیلي داره من یهو بیامبگم راستي اینا همه میبیني یه جور زیر مجموعه من هستن؟ ها ؟

لزومشو بگو ؟ عقده حقارت دارم كه به این حرف ها نیاز داشته باشم ؟ یا تازه به دوران رسیده ام

بخوام لیست اموالمو برات باز كنم ؟ یكم منطقي باش … فقط یكم عصبانیتم بیشتر شده بود… 

چون نیما نه به من فرصت حرف زدن میداد…

نه داشت درست قضاوت میكرد… 

از طرفي حرف هاش باز داشت عذاب وجدان بهم میداد.

خواستم از ماشین پیاده شم تا نفس بكشم حس میكردم هوا كمه

اما تا درو خواستم باز كنم نیما بازومو گرفت گفت  -تكن نمیخوري بنفشه

 -آروم باش نیما . دارم اینجا خفه میشم… 

دستمو از دستش بیرون كشیدم و پیاده شدم. 

تكیه دادم به ماشین كه اونم پیاده شد. 

بدون نگاه كردن بهش گفتم

 -تو همیشه همه چي رو با هم قاطي میكني … هیچوقت واقعا نمیفهمي درد من چیه

 …

 -من میدونم درد تو چیه برگشتم سمتش كه گفت

 -حس میكني همیشه مظلوم و بي گناه واقع شدي… 

چشم هامو بستمو نفسم كلافه بیرون دادم

 -من فكر میكنم مظلوم و بي گناه واقع !!!! شدم ؟ یعني اینه برداشت تو ؟ سر تكون داد و دستشو به سینه زد

 -آره … همینه … باور كن … به رفتارت نگاه كن ! تو همه چي … قبول دارم مظلوم هم هستي

 …اما نه در این حد كه خودت فكر میكني… 

اصلا بحث بي فایده بود خیلي بي فایده تر از همیشه چشم هامو با دستم مالیدم. 

سرم به طرز عجیبي درد گرفته بود آروم گفتم

 -بریم … اصلا دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم اینو گفتمورفتم رو صندلي پشت دراز كشیدم نیما نشست و بدون هیچ حرفي شروع به حركت كرد انگار اونم از خداش بود حرف نزنیم. 

واقعا هم حرف زدنم با نیما بي فایده بود همش من مقصر میشدم. 

تو ذهنم حرف هاشو مرور میكردم . بهش یه جاهائي حق میدادم . اما به خودمم حق میدادم. 

نفهمیدم كي خوابم برد اما با حس چیزي رو و بین پام از خواب پریدم با دیدن سگ بزرگي كه روم بود و خیره به من نگاه میكرد جیغ كشیدم سگ شروع به پارس كردن كرد

در بالاي سرم باز شدو نیما در حالي كه منو میكشید بیرونگفت  -نترس … چیزي نیست

در سمت دیگه هم باز شدو یه نفر سگو صدا كرد نفهمیدم چطوري از ماشین پیاده شدم و چسبیدم به نیما تمام بدنم از ترس میلرزید

از درون هم میلرزیدم. 

نیما پشتمو دست كشیدو سعي كرد آرومم كنه موهامو میبوسیدو مدام میگفت

 -آروم . چیزي نیست. اهلي بود . در سمت راننده باز بود اومد تو. 

سعي كردم نفس عمیق بكشم اما یهو دلم پیچید. 

نیمارو پس زدم و خم شدم كنار ماشین و عوق زدم كل محتویات معده ام رو بالا آوردم به زور سر پا ایستادم

نیما كمك كرد بشینم تو ماشین و به دستمال بهم داد از دور فاطمه اومد سمتمون

تازه تونستم اطرافو ببینم و باقي بچه ها رو دیدم كه كنار رستوران پارك كردن فاطمه اومد كنارمو گفت  -خوبي بنفشه؟ چت شد ؟ نیما گفت

 -پیشش باش من برم یه آب خنك بگیرم براش.

به فاطمه سر تكون دادمو آروم گفتم داغونم…

 -از سگ ترسیدي یا نكنه حامله شدي

 -ترسیدم … خواب بودم پرید روم… 

فاطمه آروم خندید و گفت

 -خیلي ترسوئي ها… چقدر دیر كردین باز كجا رفتین شیطوني؟ ما همه نهار خوردیم دلش خوش بود.

شیطوني!

خبر نداشت . وسط جاده چه دعوایي كرده بودیم

چیزي نگفتم و چشم هامو بستم كه نیما اومد یكم آب خوردم و حالم بهتر شد

نیما به بهونه حال من با همه خداحافظي كرد و جلو تر از بقیه به سمت خونه راه افتادیم.

اونا اما قرار شد تو مسیر چند جا توقف كنن. 

دیگه حوصله این مسافرتم نداشتم.

انگار ناف منو با دردسر بریده بودن. 

تو كل مسیر فقط آهنگ بیكلام پخش میشد. 

هر و ساكت بودیم و هیچكدوم حرف نمیزدیم.

ناراحتیم با گذر زمان كمتر شده بود . نه اینكه اصل موضوع برام حل شه…

نه… 

فقط مثل كسي كه بدنش سر میشه منم احساسم سر شده بود تو مسیر حدود ساعت ٤ عصر نیما یه جا ایستاد و غذا خوردیم.

۸ شب رسیدیم خونه و وسایلو بردیم بالا. 

نیما جلو تر از من رفت تنها دوش گرفت و اومد بیرون

انگار من وجود نداشته باشم جلو تلویزیون نشست و خودشو با اخبار سرگرم كرد.

منم دوش گرفتمو رفتم زیر پتو تا بخوابم.

با وجود اینكه تو ماشین خوابیده بودم اما زود خوابم برد. 

تو خواب و بیداري حس كردم تخت جا به جا شد و نیما اومد رو تخت مثل دیشب سمت من نیومد و خوابید. 

نیمدونم چرا دلم میخواست بیاد سمتم صبح وقتي بیدار شدم خبري از نیما نبود. 

تو كل روز هم بهم زنگ نزد كل روز فقط فكر و خیال كردم

هزار بار رفتار خودمو تجزیه و تحلیل كردم هر بار به یه نتیجه میرسیدم

یه بار حق با من بود

یه بار حق با نیما بود یه بار از خودم متنفر میشدم یه بار میگفتم من از نیما جدا میشم

داشتم قشنگ دیوونه میشدم كه بلاخره نیما اومد اما انگار من وجود نداشتم فقط بهم سلام كرد . دوش گرفت رفت سمت تلویزیون

دیگه از كوره در رفتم و خودم گفتم

 -چرا اینجوري میكني ؟ انگار من وجود ندارم ؟ بدون اینكه نگاهم كنه گفت

 -اگه وجود نداشتي بهت سلام نمیكردم عصبي نگاهش كردم و گفتم

 -به جاي اینكه حرف بزنیم میخواي اینجوري كني ؟

 -من هیچ حرفي با تو ندارم بنفشه … من بریدم… 

 -ئه … بریدي ؟ پس چرا من اینجام هنوز … برام بلیط بگیر برگردم… 

 -باشه … فردا میگیرم… 

هاج و واج نگاهش كردم اما اون بازم نگاهم نكرد

منم كلافه برگشتم سمت اتاقمون و چمدونمو برداشتم لباس هامو دونه دونه توش چیدم نیما حتي نیومد تو اتاق.

چمدونو پر كردم و بردم تو اتاق خواب دیگه همونجام خوابیدم. 

نیما هم نیومد اصلا سراغم. 

تا نیمه هاي شب طول كشید تا خوابم ببره. 

دیدم نیما مسواك زد و خوابید. 

داشتم از این رفتارش واقعا دیوونه میشدم صبح با صداي در از خواب بیدار شدم از پنجره دیدم كه نیما رفت

تا شب باز نه اون خبري گرفت نه من… 

آماده رفتن بودم . هرچند از درون دیگه داشتم پشیمون میشدم چرا سر این قضیه اینجور دعوا كردم باهاش

انگار هرچي بیشتر میگذشت بیشتر برام دعوامون بي مفهوم و بي ارزش میشد فقط برام اینكه گفت بچه بازي در نیار مهم بود. 

تو باقي موارد به نیما حق میدادم بهش بر بخوره… 

دیگه هم برام مهم نبود نیما كیه و چه موقعیتي داره… 

فقط ناراحت بودم چرا بهم میگه بچه همش… 

اما واقعا از ته دل دلم نمیخواست برم. 

دوست داشتم آشتي كنیم و حرف بزنیم

اما انگار اینبار دیگه خبري از منت كشي نیما نبود.

منم كه حاضر نبودم به هیچ وجه غرورمو بشكنم

شب كه نیما اومد منم رفتم تو اتاقو حتي بهش سلام هم نكردم اونم نیومد سمتم. 

دیگه مسواك زد خواست بخوابه مجبور شدم برم پیشش و پرسیدم  -بلیطم براي كیه ؟

بعد چند روز بلاخره تو چشم هام خیره شد و گفت

 -بنفشه … این بار دیگه مثل همیشه نیست ها … اینبار لجبازي كني و بري … دیگه نباید به

پشت سرت نگاه كني … یادت باشه…

متوجه منظورش نشدم و خیره نگاهش كردم كه از رو پاتختي بلیط رو برداشت و به سمتم گرفت

انتظار نداشتم بلیط گرفته باشه. 

اما سعي كردم شوكو تو صورتم نبینه و بلیطو از دستش گرفتم بدون هیچ حرفي به سمت در رفتم كه گفت

 -فردا … اگه رفتي … كه هیچ…دیگه انگار كسي به اسم بنفشه نمیشناسم … اگه موندي… 

یادت باشه … خودت موندي … نوكرتم هستم اما … دیگه این بچه بازي هارو نمیخوام ببینم… 

دوباره گفت

دوباره به ناراحتي هاي من گفت بچه بازي سر جام ایستاده بودم اما برنگشتم سمتش

خواستم بگم تا وقتي به احساسات من میگه بچه بازي حاضر نیستم بمونم كه خودش انگار

فكرمو خوند و گفت

 -من به احساسات تو نمیگم بچه بازي … من به رفتار هاي هیجاني و بدون فكر تو و علاقه

شدیدت به مظلوم نمائي و تصور خودت به عنوان یه آدم مظلوم میگم بچه بازي …

چون واقعا

در حد یه آدم بالغ نیست… 

بغض كرده بودم حسابي منو كوبونده بود بلیط برگشتمم داده بود دستم

هیچي نگفتم و از اتاق خواب اومدم بیرون وارد اتاق دیگه شدمو در رو بستم

پشت در نشستم و اجازه دادم اشك هام بریزه. 

به بلیط تو دستم خیره شدم واقعا داشت با من چكار میكرد ؟ اینهمه بلا سرم آورد

اینهمه بدبختي كشیدیم تا این عقد لعنتي سر بگیره

از همكار و دوست دختر سابق تا عمه و دختر عمه اش سرم بلا آوردن… 

اونوقت… 

این شد نتیجه… 

یه بلیط برگشت تو دستم. 

معلومه میرم … اگه من انقدر برات ارزش دارم كه به این راحتي بلیط بگیري و برم… 

آره … میرم… 

رو همون زمین تو خودم جمع شدمو با اشكام خوابم برد نیمه شب از سرما بیدار شدم. 

برق رو خاموش كردم و رفتم روي تخت خودمو زیر پتو گوله كردم چشم هام ورم داشت از اشك دیگه اشكي برام نمونده بود انگار. 

یه چیزي تو قلبم سنگیني میكرد. 

آدم وقتي به این مرحله میرسه كه باید از چیزي جدا شه تازه میفهمه چقدر بهش وابستگي داره. 

نمیخواستم اینكارو كنم اما تمام لحظاتمون با نیما تو سرم مرور میشد خنده هامون … بیرون رفتن هامون … شیطنت هاي گاه و بیگاه نیما… 

دستش كه تو ماشین همیشه ثابت رو پاي من بود… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن