فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۷

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

یكي از پول و ثروت… 

نیما گوشي رو قطع كرد و بلند شد

بدون حرف زدن با من سیگارشو از جیب شلوارش بیرون آورد و به سمت تراس رفت

لباس پوشیدم و كاپشن نیما رو هم گرفتم و رفتم رو تراس تو اون هواي سرد فقط با یه پیراهن بود نگاهي بهم انداخت و گفت

 -برو تو بوي سیگار اذیتت میكنه كاپشن رو به سمتش گرفتم و گفتم

 -نه … خوبه… 

به نرده ها تكیه دادم

پسره خونه رو به رویي هم اومد رو نرده ها اما پشت كردم بهش و رو به نیما گفتم

 -حق با تو بود … شاید بهتره اصلا سمتشون هم نریم… 

پوك خیلي عمیقي به سیگارش زد و از ریه هاش بیرون داد آروم گفت

 -حالا میفهمي تو چه لجن زاري زندگي میكنم… 

حرفي براي گفتن نداشتم خودش گفت

 -تمام زندگي ما همین بود … پول و پول وپول … به خدا مردم ندارن انقدر درگیر پول نیستن

كه ما هستیم … نسل در نسل نگاه كني … خاندانمون از پایه داغونه … از پایه فقط تو جمع

كردن بوده … هیچكدوم نه لذت برده نه زندگي كرده… 

چرخید و مثل من به نرده ها تكیه داد و گفت  -شاید به این حرفام بخندي… 

 -نه

پوزخندي زد و گفت

 -اما حال منو هیچكس نمیفهمه… 

بازوشو گرفتم و گفتم

 -من میفهمم چي میگي … تنهایي خیلي سخته… 

برگشت سمتم و دقیق نگاهم كرد انگار درست زده بودم به هدف آروم سر تكون داد و گفت

 -آره… 

چند دقیقه تو سكوت به هم نگاه كردیم كه نیما گفت

 -واقعا اعصاب بیرون ندارم دیگه … عیبي نداره امشب هم فیلم ببینیم و خونه بمونیم

بهش لبخند زدم و گفتم

 -نه … فردا میتوني تلافي كني… 

اونم لبخند بي رمقي زد و با هم رفتیم داخل

شاید جز معدود دفعاتي بود كه منو نیما جدي حرف زدیم و اون درد و دل كرد احساسشو با من در میون گذاشت برام ارزش داشت

اما تازه میفهمیدم چقدر با شناخت نیما فاصله دارم

با نیماي واقعي كه پشت این ظاهر جدي و مغرور قرار داشت لباس خونه پوشیدیم و هر دو رو كاناپه دراز كشیدیم

باز نیما منو كشید تو بغلشو پتو انداخت رومون هنوز فیلم شروع نشده بود كه دست هاش

فعال شد

خوشحال بودم مثل دفعه قبل كه با باباش حرف زد عصبي نیست براي همین خودمم دستمو گذاشتم روي پاش

درسته همه چي دست به دست هم داده گند بزنه به زندگي ما. 

اما شاید بتونیم هنوز خوش باشیم و

با شیطنت دست من نیما تو گلو خندید و گفت

 -ببین كي شیطون شده براش شكلكي در آوردمو گفتم  -فكر كردي فقط خودت بلدي

دستشو دور شونه ام انداخت و نوگ بینیمو بوسید

 -خب زیاد شیطوني نكن كه نمیذارم فیلم ببیني اونوقت اما تو همین هین دست دیگه خودش رفت زیر بلوزم با اخم الكي برگشتم سمتش و گفتم

 -ئه! 

بدون اینكه به من نگاه كنه و خیره به تلویزیون گفت  -برا خودت میگم… 

چرخیدم روش و رو كمرش نشستم دقیقا جلو دیدشو گرفته بودم

سعي كرد از كنارم به تلویزیون نگاه كنه كه دو طرف صورتشو گرفتم تا به من نگاه كنه و گفتم

 -اصلا امشب هرچي من میگم

قبل از اینكه حرف بزنه لبمو گذاشتم رو لبش و آروم بوسیدمش آروم همراهیم كرد.

انگار جدا قرار بود امشب هرچي من میگم بهشه نرم بدنمو نوازش میكرد و با ریتم من میبوسید

حس خوبي داشتم كه اینبار طبق نظر و خواست من بود همه چي اینجوري انگار یه لذت دیگه داشت

دستمو توموهاش كشیدم كه آروم آروم دستش زیر لباسم رفت این آرامشو داست داشتم

اینكه طبق میل من بود همه چي و هیچ عجله و خشونتي تو رفتار نیما نبود آرم ار لب هاش جدا شدمو نگاهش كردم

لبخند زد . از اون لبخند هایي كه كم پیش مي اومد رو لبش بشینه پیشونیمو به پیشونیش تكیه دادم و نیما آروم گفت  -خیلي دوستت دارم بنفشه. 

مماس لبش گفتم

 -منم نیما

دوباره لب هامون قفل شد. 

كم كم لباس هامون محو شد و بدن هامون به هم پیوند خورد..

 …………

نیما بغلم كردو به سمت تخت برد

خودشم كنارم دراز كشید و پتو انداخت رو هر دومون آروم گفتم

 -باز پیشگیري نكردي نیما گردنمو بوسید و گفت  -یه بار چیزي نمیشه

محكم بغلم كرد و انقدر حس خوبي داشتم كه چیزي نگفتم این اولین بار بود كه اینجور همه چي با آرامش و باي میل من بود حتي با وجود اینكه نیما دعوا كرده بود قبلش نمیدونم شاید چون من باهاش دعوا نكردم آروم بود شاید چون همراهیش كردم و مخلفت نكردم… 

واقعا نمیدونستم دلیل واقعیش چیه اما هرچي بود حي خیلي خوبي بود تو گرماي بدن نیما خوابم برد

نیمه شب بود كه با بوي سیگار بیدار شدم جاي نیما كنارم خالي بود نشستم رو تخت

نیما نیمه لخت رو میل نشسته بود و یكم لاي در تراس رو باز كرده بود و سیگار میكشید برگشت سمتم و گفت  -بوش اذیتت مي كنه

 -نه … تو خوبي ؟

 -آره … بي خوابي زده به سرم فقط… 

 -به بابات اینا فكر میكني ؟

 -نه فقط اونا … به همه چي فكر میكنم

خواستم بلند شم برم پیش نیما كه گفت

 -نیا سرما میخوري

بلند شد . ته مونده سیگارشو انداخت تو گلدون رو تراس و در تراسو بست اومد سمتمو رو تخت دراز كشید

رفتم بغلش . تمام تنش یخ بود . اما حس خوبي میداد تو گوشش گفتم  -چقدر یخي نیما

خندید و بغلم كرد . نفس عمیق كشید و گفت  -نظرت چیه كلا اینجا بمونیم. 

سوالي نگاهش كردم  -كلا؟ كلا كلا ؟

 -تقریبا … یعني رفت و آمد كنیم ایران … اما بیشتر اینجا باشیم… 

 -خب شركتت چي ؟

 -تو نگران شركتي الان ؟ خندیدمو گفتم

 -نه منظورم اینه چقدر بخوایم بمونیم … آخه من بهش فكر نكردم … همش فكر میكنم موقته

 -حالا فكر كن اگه بخوایم بیشتر بمونیم … نظرت چیه سرمو رو سینه اش گذاشتم و گفتم

 -باشه بعدا فكر میكنم … الان فكرم نمیاد خندید و گفت

 -الان چیت میاد ؟

خواستم بگم خواب كه یاد حرف نیما افتادم كه گفت بي خوابي به سرش زده دوست نداشتم بخوابم و با فكر و خیال تنهاش بذارم براي همین گفتم

-شیطوني… 

موهامو بوسید و نوازش وار دستشو رو تنم كشید آروم گفت

 -امشب خیلي شیطوني كردي بهتره بخوابیم… 

 -اما تو گفتي كه خوابت نمیاد

 -اون مال قبل از بغل كردنت بود … الان اوضاع فرق كرده چرخیدم تو بغلش و نگاهش كردم

 -یعني جدا ؟

بي صدا خندید و پیشونیمو بوسید

 -بله … جدا … حالا آروم بگیر تا نظرم عوض نشده

 …………..

 …….

با صاي زنگ موبایل نیما بیدار شدیم

روز تعطیلي كه نیما تا ظهر تو رختخواب میموند خیلي خو ب بود مخصوصا تو این هواي سرد

نیما دستشو درازكردو صداي گوشیو قطع كرد دوباره منو بغل كرد و خوابیدیم

یكم گذشت باز صداي موبایلش بلند شد و گفتم  -یهو خاموش میكردي

 -اطاعت میشه… 

اینو گفتو گوشیشو برداشت خاموش كردو انداخت پائین تخت

 -اینم از گوشي خندیدم و تو بغل هم قفل شدیم كه نیما با شیطنت گفت  -چاق شدي ها

 -من ؟

-كس دیگه تو بغل منه ؟

 -خودت چاق شدي

اینو گفتمو زدم رو شكمش كه دستمو گرفتو گفت

 -آ … آ … دست به مهره حركته… 

نذاشت نفس بگیرمو شروع به قلقلكم كرد

با اذیت هم و شیطنت بلاخره بعد یكساعت از رو تخت بلند شدیم بدون عجله صبحانه درست كردیم

نزدیك یك بود كه صبحانمون تموم شد و ولو شدیم رو كاناپه نیما گفت فیلم دیشبو دوباره ببینیم و اینبار تونستیم تا آخرش ببینیم عصر رفتیم بیرون و شام و نهار رو یكي كردیم

نیما منو چند جاي جدید برد و تو دریاچه پاركي كه رفتیم سوار قایق شدیم ساعت ۱۲ شب برگشتیم خونه خیلي روز خوب و شادي بود

گاهي واقعا اگه فقط به زندگي خودت برسي خیلي شاد تر میشي هرچند مشكلات هنوز پشت صحنه هستن دیگه شب بیخیال فیلم شدیم و زودتر خوابیدیم پدال زدن تو قایق دریاچه نیما رو نابود كرده بود چون من همش تقلب میكردم و پا نمیزدم نیما زودتر از من خوابش برد. 

هوس كردم گوشیمو روشن كنم

اما ترسیدم از چیزي كه ممكن بود ببینم براي همین سعي كردم با گرماي تن نیما بخوابم

صبح با خارش بینیم بیدار شدم

نیش نیما تا بناگوش باز بود و یه دسته از موهامو میزد به دماغم چرخیدم تا از دستش دور شم و گفتم  -بذار بخوابم نیما

-ساعت ۹ بنفشه… 

 -باشه خب مگه چكار داریم ؟

 -هیچي گفتم شاید دلت بخواد دوتائي بریم بدوئیم با ذوق نشستم رو تخت و گفتم

 -جدا ؟

 -اوهوم … تو گاراژ دوتا دو چرخه هم هست اگه بخواي نذاشتم ادامه بده و گفتم  -واي آره … دوچرخه… 

خواستم از تخت بلند شم كه تلفن خونه زنگ خورد نیما به من نگاه كرد و گفت  -تلفن رو نكشیده بودي لبمو گاز گرفتم و گفتم

 -یادم رفت

پوفي كرد و بلند شد . تلفن رو جواب داد و با همون وضعیت رو كاناپه كنارش نشست

خیره بهش بودم كه گفت  -اگه شما بذارین خوبیم… 

همین نشون میداد از خونه اوناست تماس . اما نیما ساكت بود و فقط داشت گوش میداد

انتظار رو اعصابیم میرفت براي همین بلند شدمو رفتم سرویس از قصد آروم كارامو كردم كه وقتي اومدم تلفنش تموم شده باشه اما وقتي برگشتم هنوز گوشي كنار گوشش بود و نیما ساكت بود در كمدو باز كردمو و لباس هامو بیرون آوردم لباس پوشیدم و نیما همچنان تنها چیزي كه میگفت خب و اوهوم بود

رفتم آشپزخونه و صبحانه مختصري درست كردم

برگشتم تا نیمارو صدا كنم كه دیدم گوشي و گذاشته و خیره به دیواره آروم پرسیدم

 -خوبي ؟ صبحانه درست كردم

 -برو الان میام

اینو گفتو بلند شد رفت سرویس

سر میز نشسته بودم كه آماده اومد و نشت خدم سریع پرسیدم  -چي میگفتن ؟

 -هیچي

 -اینهمه مدت هیچي ؟

 -آره . مهم نبود … حرفاي تكراري

 -همونارو برام بگو

 -الان نمیخوام راجبش صحبت كنم . بخور بریم روزمون خراب نشه همین نشون میداد خیلي هم حرفاي تكراري نزدن اما حوصله اصرار نداشتم

اون روز با هم تا بعد از ظهر دوچرخه سواري كریدم . بعد هم بیرون غذا خوردیم و رفتیم دوباره گردش تو شهر. 

رفتار نیما كاملا بي خیال و راحت بود

شوخي و خنده و حرف هایي كه به كل باعث شد تماس صبح یادم بره سه روز از اون تماس گذشت و من كلا بیخیالش شده بودم نیما دیگه گوشیش خاموش نبود و تلفن خونه هم وصل بود اما موبایلي كه بهم داده بود همچنان خاموش بود

عصر بود و هنوز یك ساعتي تا برگشت نیما مونده بود كه تصمیم گرفتم گوشیمو روشن كنم

زنگ زدم تا از نیما بپرسم عیبي نداره یا نه

اما جواب نداد

منم بیخیال گوشي رو روشن كردم

این خطمو جز مامان اینا كسي نداشت اما وقتي پیام هاي چند روز گذشته بالا اومد شماره هاي

دیگه اي هم بهم زنگ زده بودن و پیام داده بودم آخرین پیام رو باز كردم كه نوشته بود  -باید راجب حقایقي باهات صحبت كنم شماره اش سیو نبود

حدس میزدم مربوط به نیاز باشه. 

خواستم گوشي رو قطع كنم اما همون شماره زنگ زد این كه انقدر پیگیره شك نداشتم نیازه

صداي ترمز ماشین از بیرون اومد و از پشت شیشه نگاه كردم نیما بود

زودتر از همیشه اومده بود

گوشي رو خاموش كردم و گذاشتم رو تخت اون شب راجب این تماس حرف نزدم

فقط از نیما پرسیدم گوشیمو روشن كنم عیبي نداره

كه گفت نه … فعلا بیخیال گوشیم باشم و اگه میخوام تلگرام و كانال هایي كه داشتم رو چك

كنم برام یه خط جدید میگیره منم گفتم نه

ازش راجب تماس اون روز و صحبت هاشون پرسیدم خیلي گذشته بود و كاملا آروم تر بود نیما

اما باز هم گفت چیز مهمي نبوده و بهتره حرفي راجبش نزنیم دیگه جدي داشتم نگران میشدم فردا صبح كه نیما رفت بیدار شدم

گوشیمو روشن كردم و اون شماره رو سیو كردم تو تلگرام اون شماره رو چك كردم و دیدم نیازه حدسم درست بود

نمیدونستم باهاش حرف بزنم یا نزنم

گوشیو گذاشتم رو اوپن و داشتم برا خودم صبحانه درست میكردم كه زنگ خورد شماره همینجا بود و از ایران نبود

یهو ترسیدم نكنه نیما باشه و میخواد مطمئن شه به حرفش گوش دادم یا نه براي همین موبایلو خاموش كردم پشت سرش تلفن خونه زنگ خورد میدونستم گاورم زائیده. 

حتما نیما بود و الان عصباني كه چرا موبایلو روشن كردي با اینكه گفتم نكن مردد تلفنو برداشتم و تا الو گفتم نیما با داد گفت

 -مگه دیشب نگفتي چشم پس چرا روشن كردي اون لامصبو آروم جواب دادم

 -یه دقیقه روشن كردم فقط… خب حوصله ام سر میره

 -پس چرا گفتم براي خط جدید بگیرم گفتي نه

 -نیما من فقط یه لحظه روشن كردم

 -چرا ؟ چرا یه لحظه روشن كردي وقتي گفتي چشم به من

 -اشتباه كردم . انقدر دعوا نداره

اصلا دلیل اینهمه عصبانیت و دعواشو نمیفهمیدم كه گفت  -كي بهت پیام داده

با این حرفش مشكوك شدم . یه خبر هایي بود كه من نمیدونستم به دروغ گفتم

 -هنوز چك نكردم … تازه روشن كرده بودم كه زنگ زدي خاموش كردم

 -خوبه … روشن نمیكني تا من بیام قبل از اینكه من جواب بدم قطع كرد منم گوشیو كوبوندم سر دستگاهشو برگشتم تو آشپزخونه آره صبر میكنم تا غروب تو بیاي حتما

بي ادب با این طرز حرف زدن

حالا درسته اون گفت روشن نكن و من گفتم باشه اما مگهچي شد حالا كه اینجوري حرف میزنه

چائیم دم اومده بود گفتم قبل از اینكه بیشتر از این اعصابم داغون شه صبحانه بخورم بعد

گوشیو دوباره چك كنم

همینطور كه صبحانه میخوردم هم بیشتر حرصم میگرفت كه چرا اینجور برخورد میكنه! 

انگار مقصر و مجرم منم در حالي كه این وسط من باسد شاكي باشم با این مسخره بازي خاواده اش

دیگه بلند شدم چون واقعا میلیم رفتهبود وسایل صبحانه رو جمع كردمو گوشیمو برداشتم رو كاناپه لم دادم و روشنش كردم پیام جدید هم داشتم

اول تصمیم گرفتم همه پیام هارو چك كنم كه در باز شد و نیما اومد تو چنان از دیدنش شوك شدم كه نفسم رفت

با عصبانیت نگاهي به من و گوشي انداخت و تقریبا داد زد  -مگه نگفتم تا من بیام روشنش نكن… 

خودمو جمع و جور كردم و گفتم

 -چرا با من دعوا میكني حالا ؟! مگه من كار اشتباهي كردم ! مقصر خودتي میپرسم قضیه چیخ نمیگي! 

اومد سمتمو گوشیو از دستم كشید

 -میدوني چرا بهت نمیگم ! بخاطر همین رفتارات … همین بچه بازیا بچه بازي ! هر وقت كم میاورد به كاراي من میگفت بچه بازي دستامو به سینه زدم و تكیه دادم به كاناپه پوزخندي زدم وگفتم

 -آره … آره … باز همه تقصیر هارو بنداز گردن من نیما بدون توجه به حرفم نشست و شروع به بررسي گوشیم كرد خیلي حرصم گرفته بود از رفتارش براي همین با عصبانیت گفتم

 -نكنه جدا یه چیزایي هست میترسي نیاز به من بگه از نگاه نیما فهمیدم اینجا بهتر بود زبونمو كنترل میكردم نیما فقط نگاهم كرد

اما چیزي نگفت و مسیج هارو چك كرد

گوشي خودشو بیرون آورد و شروع به ضبط صدا كرد

خیره نگاهش كردم كه با گوشي من شروع به شماره گیري كرد و گوشیو گذاشت رو اسپیكر

رو كرد به من و گفت

 -حرف بزن… انگار من اینجا نیستم اینو گفتو گوشي رو داد دست من

هنوز گوشي به دستم نرسیده بود كه صداي نیاز بلند شد  -الو

 -سلام… – بنفشه … نیما كجاست ؟

 -كجا باشه این وقت روز … سر كار… 

 -تنهایي؟

 -آره … چي میخواستي بهم بگي سكوت كرد و گفت

 -توروخدا فكر نكني میخوام رابطتون رو بهم بزنم . اما تو حق داري یه سري چیزارو بدوني

وقتي گفت فكر نكني رابطتون رو بهم بزنم ناخداگاه پوزخند زدم سكوت منو كه دید گفت

 -الو

 -بگو میشنوم

 -نمیدونم از كجا شروع كنم . من میدونم نیما تورو دوست داره اینو كه گفت یه خنده عصبي اما آروم كرد و گفت

 -كیه دیگه ندونه … اما خب نیما كلا آدم سالمي نیست .. از نظر رواني … قبل اینكه عقد كنین

من خیلي خواستم بگم بهت… 

با این حرفش به نیما نگاه كردم كه تكیه داده بود به كاناپه و فقط نگاه میكرد نیاز ادامه داد

-اما كل خاندان مخالف بودن … میگفتن شما باید از خداتون باشه … حالا نیما هر مشكلي

داشته باشه ناخداگاه گفتم

 -باوجود این مشكل روانیش تو میخواستیش ؟ نیما اخم كرد و لب زد كه تو حرف نزن براش چشم چرخوندم كخ نیاز گفت

 -قضیه من فرق داره . نمیخوام راجب خودم حرف بزنم . الان زنگ زدم چون عذاب وجدان ولم

نمیكنه . میترسم اونجا كه تنها هستي نیما بهت آسیب بزنه . میدوني وقتي ۱۸ سالش بود

نزدیك بود یه نفرو بكشه …. كلي داییم خرج كرد تا قضیه جمع شد. 

باز خواستم چیزي بگمكه نیما اخم كرد

سكوت كردم و نیاز ادامه داد

 -حتما خودت هم متوجه شدي یهو عصباني میشه . اگه باور نداري امروز بهش بگو با من حرف

زدي . ببین چه دیوونه میشه . من كاري به اینكه باور میكني حرفمو یا نه ندارم .

فقط اگه كمك

خواستي من مبتونم كمكت كنم برگردي ایران . كافیه بهم پیام بدي نیاز مكث كرد و گفتم  -باشه مرسي از نگرانیت

 -وظیفه ام بود . اگه بلایي سرت بیاد من نمیخوام گناهكار باشم

 -اوكي … بهت خبر میدم اگه لازم شد نیااز باشه اي گفت و خداحافظي كرد قطع كردم و رو به نیما كه ضبط صداي گوشیشو قطع میكرد گفتم  -راجب عصبانیتت بیخودهم نمیگفت

پوزخندي زد و تو گوشیش بالا پائین رفت و گفت  -حالا اینو گوش كن

 -چیو گوش…

ادامه جمله ام با صداي نیما و نیاز قطع شد گوشممو تیز كردم تا تشخیص بدم چي میگن

انگار اونم صداي مكالمه تلفني بود كه نیما ضبط كرده نیاز گفت

 -من بدبختت میكنم نیما … شك نكن میتونم … تو منو دست كم گرفتي

 -تمومش كن نیاز . تو باید درمان شي … داري مثل مامانت از دست میري

 -آره … من دختر اونم دیگه … بخاطر اون ازم متنفري ؟

 -من ازت متنفر نیستم . اما اگه به این كارات ادامه بدي ازت متنفر میشم.

 -مامان خیلي دوستت داره … مثل من … اما تو قدر نمیدوني… 

 -شما معني دوست داشتن و اسارتو نمیدونین . نیاز تو باید درمان شي … دست از سر منو

زندگیم بردار . گول حرفاي مامانتو نخور . من برنمیگردم سمت تو . حتي اگه بنفشه نباشه من

برنمیكردم سمت شما .اینو بفهم .اگه میخواستمت اینهمه مدت میگرفتمت . دست از سر من

و زندگیم بردار . به عمه بگو تمومش كنه تا از راه قانوني وارد نشدم با این حرف نیما نیاز نكث كرد و یهو دوباره گفت  -من میتونم بدبختت كنم نیما . منو دست كم نگیر بعد جیغ زد

 -باید برگردي پیش من . باید. 

نیما هم داد زد

 -تو هیچ غلطي نمیتوني بكني نیاز مثل دیوونه ها خندید آروم گفت

 -بنفشه رو دوست داري ؟ چي داره دوسش داري؟ خوشگله ؟ ظریف مریفه خوشت میاد

 -بس كن نیاز . بس كن اون روي سگ منو بالا نیار نیاز دوباره خندید و یهو جدي گفت

 -یه كاري میكنم ازت متنفر شه . متنفر…

با چنان جیغي متنفرو داد زد كه من از جا پریدم و قطع كرد. 

نیما گوشیشو برداشت و گفت

 -بخاطر این بهت گفتم گوشیتو روشن نكن شوكه نگاهش كردم

نیاز جدا داشت روانشو از دست میداد نیما گفت

 -نمیخوام وارد این بازي رواني بشي . من هر دو ویس رو ضبط كردم تا بفرستم برا وكیلم

 -میخواي از دختر عمه ات شكایت كني؟ بدتر نشه؟

 -نه نمیخوام الان شكایت كنم. فقط میخوام نیازو بترسونم. 

 -به نظرت بایده اي هم داره ؟ سر تكون داد و گفت

 -با یه مشاور صحبت كردم . گفت این حالت نیاز احتمال داره از شوك عصبي باشه… 

 -اونوقت با یه شوك دیگه بهتر میشه به نظرش؟

 -یا بهتر … یا بدتر … تا امتحان نكنیم نمیفهمیم… 

اصلا انتظار چنین مشكل و چنین مسئله اي رو نداشتم. 

كم دردسر كشیدیم كه اینم درست شد برامون. 

نیما ازم قول گرفت گوشیو روشن نكنم و برگشت سر كار منم اینبار جدا گوش دادم. خودمم حوصله نداشتم سه روز آینده اش خیلي روتین گذشت كار نیما زیاد شده بود بخاطر یه آزمایش.

تو خونه هم تا دیروقت رو لپ تاپ درگیر بود و من بدون اون خوابم میبرد فقط یه شب تو خواب و بیداري یه رابطه سریع داشتیم و صبح بیدار شدم نیما نبود درسته روزا با فاطمه میرفتم پیاده روي اما زندگي خیلي روتین شده بود

بلاخره آخر هفته شد و نیما برعكس هفته قبل خیلي دیر اومد خستگي از سر و صورتش میبارید . رو مبل ولو شد و گفت

 -بنفشه بیا پیشم بشین باید صحبت كنیم كل روز امیدوار بودم زود بیاد و بریم بیرون درسته ایران بودم هم همش بیرون نبودم

اما اینكه تو كشور خودتي و اراده كني میتوني بري هر جا خواستي خیلي خوبیه كه تازه الان

میفهمم… 

وقتي از دستش دادم… 

رفتم كنار نیما نشستم

سرشو تكیه داد به مبل و منو كشید تو بغلش شروع كرد به بازیبا پائین موهام

خوشحال بودم همیشه با من آرامش میگرفت منم تو بغلش حس خوبي داشتم

اما خب گاهي آدم خیلي بیشتر از اینا میخواد بلاخره سكوت رو شكست و گفت

 -امروز میخواستم زودتر بیام اما سه ساعت داشتم با بابا تلفني حرف میزدم

 -اتفاقي افتاده ؟

 -آره … اما هر چي بود تموم شد… 

 -چي شده ؟

 -نیاز و عمه دعواشون میشه …خدا میدونه سر چي … عمه رو هول میده … اونم كه میدوني

چقدر لق میزنه بدون عصا… 

سر تكون دادم كه نیما گفت

 -حالا چقدر راست میگه كه نیاز هولم داد یا نیاز راست میگه كه فقط گفت برو كنار خدا میدونه

 …خلاصه عمه میافته بیهوش میشه… 

 -خب… 

 -نیاز عمه رو میبره بیمارستان… بابا اینا هم میرن … بابا میبینه اونجا تو لیست دكترا … دكتر

قدیمي نیاز هم هست … یادته گفتم افسردگي داشت تحت نظر بود

سر تكون دادم و نیما ادامه داد

 -خلاصه بابا از فرصت استفاده میكنه به دكترش میگه قضیه چیه … اونم به بهونه احوال پرسي

و دیدار مریض قدیمي با نیاز حرف میزنه… 

نیما سكوت كرد و من كلافه از این ماجراي پر پیچ و خم گفتم  -خب… 

 -هیچي میفهمه خیلي اوضاعش وخیمه … به بابا میگه بهتره بستري شه چون اختلال دو

قطبیقدیمي كه داشت بخاطر پیگیري نكردن درمانش تشدید شده و ادامه پیدا كنه ممكنه كاري

كنه كه غیر قابل جبران باشه … یا به خودش و یا به خانواده آسیب بزنه… 

سكوت كردم. 

من از بیماري هاي رواني سر در نمي آوردم اما اون دوره كه بخاطر سیاوش افسرده بودم

یادمه دكتري كه رفتم راجب اختلال دو قطبي حرف زده بود… 

هرچند چیز زیادي تو سرم نبود اما ناخداگاه پرسیدم  -با دارو آروم میشه ؟

 -آره … اما باید همیشه بخوره … وقتي ول كنه بدتر میشه… 

 -چرا ول میكنه پس؟

 -مقصر عمه است … میگه خوب شدي دیگه نخور … تا یه مدت هم خوبه … تا اثر دارو ها

هست … اما كم كم شدید شده و حالا میبیني به چه روزي افتاده… 

 -الان چكار كردن ؟

 -بابا گفت به زور بستریش كردن … گفت خیلي وحشتناك بود… 

تو ذهنم تصور كردم

حق با نیما بود

به زور بردنش و بستریش كردن تو بخش رواني… 

واقعا وحشتناكه

نیما نفس عمیق و خسته اي كشید و گفت

 -من عمه ام رو مقصر میدونم … با بي توجهي هاش … با تصمیماتش … با اجبارش سر نیاز… 

حتي تو درمانش هم به دكترش اعتماد نمیكرد … اگه بستري نبود و بابا وارد عمل نمیشد … الان

بازم اجازه نمیداد نیازو ببرن… 

نیمدونستم چي بگم تو شوك بودم واقعا

نیما حق داشت انقدر داغون باشه براي اینكه آرومش كنم گفتم

 -انشالله حالا كه تحت نظره زود خوب میشه و مرخص میشه نیما سر تكون داد و گفت

 -آره … اما باید یكي غیر از عمه حواسش بهش باشه

 -كي منظورته ؟

 -فعلا بابا اینا حواسشون هست … اما مسلما اونا نمیتونن همیشه اینكارو كنن كه… 

مخصوصا با عمه و این دستوراتش

 -یعني میخواین چكار كنین ؟ قلبم به طرز عجیبي تند تر میزد نكنه نیما میخواست خودش كاري كنه

من واقعا تحمل اینكه بخواد به نیاز یا هر كس دیگه اي توجه كنه نداشتم شاید خودخواهي بیاد یا هر چیزي اما واقعیت من بود نیما نفس عمیق كشید و گفت

 -به بابا گفتم یه آدم مطمئن پیدا كنه براش … یكي كه حواشو داشته باشه … هم احساسي

هم درماني … بابا هم ساپورت مالي كنه طرفو … متوجه منظورم میشي ؟  -مثل دوست پسر اجاره اي ؟ از این حرفم نیما خسته خندید و گفت  -توصیف خوبي بود … تو همین مایه ها با اینكه فكر عجیب و نچسبي بود

اما همین كه ربطي به نیما نداشته باشه برام كافي بود تو بغلش جا به جا شدمو نگاهش كردم چشم هاشو باز كردو خیره شدبهم دلمو زدم به دریا و گفتم

 -الان با خودت میگي اگه عقد نكرده بودیم … خودت این مسئولیتو قبول میكردي؟ چشم چپشو مالید و گفت

 -دروغ چرا…این فكر از ذهنم گذشت … اما بعد خداروشكر كردم عقد كردیم …

میدوني چرا ؟

دروغ چرا …دل منم شكست اما فقط گفتم  -چرا ؟

 -بنفشه … تو تنها چیزي تو زندگیم هستي كه به انتخاب و خواست و احساس خودمي… 

میفهمي چقدر برام مهمي بغض كردم. 

نمیدونم از حرف قبلي نیما . یا از حرف جدیدش چشم هامم داغ شده بود

فقط سر تكون دادم كه نیما لبخند خسته اي زد و دستشو تو موهام فرو كرد منو به سمت خودش كشید و لبمو بوسید

اول خیلي آروم … اما دوباره خارج از كنترل شد منو تو بغلش چرخوند و بین بازوهاش قفلم كرد باید به این رفتارش عادت میكردم داشتم عادت هم میكردم

اما باز هم اولش یه ترسي تو وجودم میافتاد

همینطوركه تو بغلش بودم و مشغول لب هام بود از رو كاناپه با من بلند شدو به سمت اتاق خواب رفت

از لب هاش جدا شدمو گفتم  -شام درست كردم نیما

 -باش براي بعد … الان فقط تورو میخوام اینو گفتو منو گذاشت رو تخت

تو این لحظه چطور میتونستم بگم اما من گرسنمه ؟!

شروع كرد به باز كردن دكمه هاي پیراهنشو گفت

 -تو از اون چیزي كه همیشه فكر میكردم هم خواستني تري بنفشه پیراهنشو پرت كرد رو زمینو كمر شلوارشو نیمه باز كرد و اومد روم آروم تو موهاش دست كشیدم و گفتم

 -تو هم از اون چیزي كه فكر میكردم خیلي بهتري نیما مشغول گردنم شد و خمار گفت

 -همیشه یا وقتي عصباني میشم ازم متنفري خندیدموگفتم

 -عصباني میشي ترسناك میشي

گاز ریزي از گردنم گرفتو دستش رفت زیر بلوزمو و گفت  -همه میگن … اما تورو كه بغل كنم آروم میشم دستمو رو تنش كشیدمو گفتم  -همیشه ؟

بوسه هاش پائین تر رفتو گفت

 -همیشه… 

موهاشو نوازش كردمو سرشو به سمت خودم كشیدم بوسه اي رو لب هاش زدم و گفتم  -امیدوارم اینجوري بمونه… 

دوباره خم شد و لبمو نرم بوسید و گفت  -میمونه … همیشه میمونه… 

 ……

 …..

 ….

اون شب درسته یه عاشقانه آرام نبود… 

اما نیما خیلي مراعات منو كرد… 

حس میكرد بین خالي كردن حرص ها و استرس هاي خودش و مراعات كردن من چقدر در تلاشه یه تعادل ایجاد كنه

براي همین منم سعي كردم بیشتر از خودم مایه بذارم نیمه شب بود كه بیدار شدم برم توالت

نیما بیدار بود و یه دستش زیر سرش تكیه داده بود به تخت از توالت كه برگشتم رفتم تو بغلش و گفتم

 -اصلا نخوابیدي ؟

 -چرا ! خوابیدم اما باز بیخوابي به سرم زد بیدار شدم دستمو رو سینه اش كشیدم و گفتم

 -از من كمكي بر میاد ؟ این در واقع یه تعارف بود

چون بي نهایت خسته شده بودم و خوابم مي اومد موهامو بوسید و گفت

 -همین كه تو بغلمي كمكي… 

این حرف هاش هر باز انگار یه زنجیر جدید دور قلبم مینداخت چیزي نگفتم و خیلي زود خوابم برد

زندگیمون دوباره رو یه روال خوبي افتاده بود درسته روزمرگي داشت

اما وقتي نیما عصبي و كلافه نبود خیلي ایده هاي خوبي میداد و كنارش خوش میگذشت

با هم رفتیم قایق سواري تو دریاچه. 

روزها با فاطمه میرفتم پیاده روي

عصر ها نیما زودتر مي اومد گاهي و بیرون میرفتیم یا اگه دیر میرسید با هم فیلم مي دیدیم و از كارش میگفت یهو به خودم اومدم و دیدم یك ماهه اومدیم اینجا نیما یه برنامه سفر گذاشت و چند روزش رو خالي كرد

حدودا یك هفته وقت داشتیم و قرار شد با رضا و فاطمه و جنتا از دوستاش بریم چندتا شهر

معروف اطرافو بگردیم

این مدت من هیچ سوالي از نیاز نپرسیده بودم پدر مادر نیما هم به من اصلا زنگ نزده بودن میترسیدم بحثشو باز كنم و این آؤامش نسبي بهم بخوره براي همین كلا هیچ حرفي نیمزدم راجبش

بلاخره روز موعود رسید و وسایلو بستیم و حركت كردیم تازه اون روز بود كه فهمیدم همسفر هامون كیا هستن اسم هاشون رو فراموش كرده بودم

اما نگاهي كه همچنان روم سنگیني میكرد قابل فراموشي نبود نمیدونستم باید این حسمو به نیما بگم یا نه

مردد بودم نكنه اعصابش خورد شه و سفر نرفته تموم شه… 

تصمیم گرفتم صبركنم و اگه واقعا مشكلي پیش اومد به نیما بگم شاید همه اینا توهم من بود

چون ظهر راه افتاده بودیم تا برسیم به مقصد اول شب شده بود یه هتل كوچیك بود تو یه دهكده تفریحي. 

نیما گفته بود فردا صبح زود همه دور هم از مسیر تپه اي میریم بالا و صبحانه رو اون بالا

میخوریم

درواقع دهكده توریستي و طبیعت گردي بود

براي همین تا رسیدیم همه رفتن اتاق هاشون تا استراحت كنن و از فردا برنامه رو شروع كنن

اتاق من و نیما طبقه اول بود. 

باقي بچه ها همه طبقه دوم بودن. 

تمام طول راه با نیما راجب اینكه كي برگردیم ایران حرف زدیم طبق حرف نیما به بابام باید دوماه دیگه یا زودتر برمیگشتیم اما حالا نیما میگفت تا آخر تابستون بمونیم

میگفت اینجوري هم از نظر كاري براش بهتره هم از نظر خانوادگي اوضاع آروم تر میشه

اما تو این یكماه تمام مدت كه مامانم زنگ زده بود تاكید كرده بود زودتر برگردیم برگردیم و عروسي رو بگیریم. 

اونوقت هرچقدر خواستیم بریم بمونیم اما وقتي به نیما گفتم بازم حرف خودشو زد

دیگه نزدیك دهكده كه شده بودیم دستش دوباره فعال شد و شروع به شیطوني كرد برعكسمن كه وقتي بحث نیمه تموم داشتیم فقط دلم میخواست بحثو ادامه بدیم تا تموم شه

 !

نیما وقتي به یه نقطه تضاد میرسیدیم میخواست بحثو ادامه ندید و با چیز دیگه وقتو پر كنیم

بعد سر فرصت دوباره برگردیم ادامه بحث كه نود درصد هم حرف خودشو به كرسي بنشونه… 

یكم جلو كار هاش مقاومت كردم

اما بلاخره این ي سفر بود و قرار بود خوش بگذرونیم. 

میشد خونه این بحث جدي رو ادامه بدیم براي همین یكم پایه شیطونیش شدم

اما وقتي دیدم داره زیاده روي میكنه و گیر داده به شلوارم مجبور شدم دوباره با اخم و قهر كنترلش كنم

خودش میخندید و مي دونست اخمم الكیه… 

اما خوشبختانه آرومش دو قبول مرد تا هتل صبر كنه وارد اتاقمون شدیم و وسایلو نیما آورد دو شب قرار بود اینجا بمونیم اتاق كوچیك اما با نكي بود

همه چي چوبي بود و حس خوبي به آدم میداد

یه تخت دو نفره متوسط داشت و یه تلویزیون رو به رو تخت یه تراس كوچیك و دوتا مبل جلو در تراس یه در كه سرویس توش بود همین . كل اتاق هتل همین بود

نیما منو كنار تلفن رو به من داد و گفت

 -اینجا تا شامو بیاره یه ساعت طول میكشه … سفارش بدیم … بعد دوش بگیریم تا بیایم شام هم میرسه. 

مشكوك نگاهش كردمو گفتم

 -یعني امیدوار باشم فقط قراره دوش بگیریم ؟لبخند معني داري زد و گفت

 -نوچ … اما میتوني مطمئن باشي فقط یكساعت طول میكشه… 

با این حرفش رفتم سمت چمدونم و گفتم

 -اگه اینطوره من ترجیح میدم تنها دوش بگیرم

هنوز جمله ام تموم نشده بود كه از پشت بغلم كرد و از رو زمین بلندم كرد جیغ خفه اي كشیدم كه منو به سمت حمام برد و گفت  -مگه دست توئه

 -نیما … هنوز شام سفارش ندادیم

 -ولشكن … شاید بیشتر از یه ساعت طول كشید

 ………

 ……

بعد از حمام دو ساعتمون هر دو گرسنه رو تخت ولو شدیم با غر به نیما گفتم

 -حالا یه ساعت باید صبر كنیم تا شام برسه . ببین چكار میكني ؟ نگاه شیطوني بهم انداخت و گفت

 -میخواي سرگرمت كنم

سریع حوله ام رو دورم مجكم كردم و رفتم سمت چمدونم  -تو چقدر جون داري نیما

 -از توانائي هاي من نیست كه … تقصیر خودته… 

خم شدمو لباس هاي تمیز برداشتم و گفتم

 -كجاش تقصیر منه ؟

 -مثلا همین الان … با این وضع خم شدنت سریع صاف ایستادم

نیما بلند خندید و با لباس هام زود برگشتم تو حمام نیما بلند گفت

 -ئه بیا اینجا لباس بپوش

 -عمرا… 

لباسمو پوشیدمو اومدم بیرون

نیما هم یه شلوارك پوشیده بود و داشت كانال هارو بالا پائین میكرد رفتم رو تخت كنارش و تو بغلش دراز كشیدم هم خوابم مي اومد هم گرسنه بودم

نیما رو كانال خبر ثابت شد و من چشم هامو بستم تازه خوابم برده بود كه صداي موبایل نیما بلند شد اما جواب نداد و صداشو قطع كرد بدون اینكه چشم هامو باز كنم گفتم  -كیه ؟

 -از خونه ماست … باشه بعد سفر بهشون زنگ میزنم این چند وقت همه چي آروم بود اما تا میخواي با این آرامش حال كني میان و یه گندي میزنن

چیزي نگفتم به نیما. منم موافق بودم بذار براي بعد اما همین كه زنگ زدن فكرشون اومد دوباره تو ذهنم بلاخره شاممون رسیدو شام خوردیم

صفحه گوشي نیما هر ده دقیقه یك ربع روشن میشد و شماره خونه مي افتاد بخاطر اینكه تو سفر بودیم و با بچه ها هماهنگ باشیم نمیشد گوشیشو خاموش كنه مسواك زدیم و دیگه جدا باید میخوابیدیم چون كمتر از ۶ ساعت براي خوابیدن وقت داشتیم

نیما گوشیشو خاموش كرد و گفت

 -فكر نكنم بچخه ها تا صبح زنگ بزنن… تو ساعت بذار من داشتم ساعت میذاشتم كه به خطمن زنگ زدن

گوشیو به سمت نیما گرفتم كه عصباني گوشیو از من گرفت و جواب داد با كلافگي گفت

 -الو … بله … با اینهمه تماس پشت سر هم میتونم خوب باشم عمه ؟ عمه … اوه … پس عمه خانم بود كه بیخیال نمیشد… 

نیما كلافه گفت

 -خداروشكر … الان انقدر پیگیر زنگ زدین همینو بگین ؟…  مرسي خداروشكر

… خدانگهدار

گوشیو قطع كرد و پرت كرد رو كاناپه رو به رو تخت سوالي نگاهش كردم اما نگاهم نكردو دراز كشید آروم پرسیدم

 -چي میگفت عمه ؟

دستشو انداخت دور كمرمو به زور منو كشید تو بغلش و گفت

 -هیچي… بگیر بخواب … دیر شده…

انگار با این فكر من كه حالا هزار جا میرفت میشد خوابید به زور بین دستاي قفل شده اش چرخیدمو برگشتم سمتش

با سر انگشتم صورتشو كه داشت تازه ریشش در میومد خاروندم و گفتم  -نمیذارم بخوابي تا نگي نیما چشم هاشو باز كردو جدي اخم كرد بهم

از اون اخم هائي كه در لحظه تو گلوم بغض درست میكرد و گفت  -گفتم بخواب بنفشه . تمومش كن

دستمو گذاشتم تخت سینه اش و سعي كردم هولش بدم كنار اما منو بیشتر به خودش فشار داد و گفت

 -بنفشه … فردا برات میگم … میشه آروم بگیري جوري دستور میداد انگار بچه دئ ساله تو بغلشه از اون بدتر انگار من داشتم كار اشتباهي میكردم نه اینكه رفتار اون بد بود

بغض داشت خفه ام میكرد و این حرفش حالمو بد تر كرد حس میكردم از فشار دستاي نیما نمیتونم نفس بكشم كلافه و نسبتا بلند گفتم

 -نمیتونم نفس بكشم ولم كنه سریع دستاشو باز كردو نشستم

نفس عمیق كشیدمو با فاصله از نیما پشت بهش دراز كشیدم نه اون دیگه حرفي زد نه من

لعنت به این زندگي كه تو همه شرایط باید یه گندي به حال من بزنه اشك هام آروم راه افتاد اما كم كم خوابم برد

با دست سردي كه رو تنم كشیده میشد از جا پریدم نیما خندید و چشمكي بهم زد كاملا آماده بود

به چشم هام اشاره كرد و گفت  -گند زدي باز به چشمات با این حرفش یاد دیشب افتادم

گند میزد به حال من بعد مینداخت گردن خودم

پشت كردم بهش و رفتم زیر پتو كه از رو تخت بلند شدو گفت  -ده دقیقه دیگه باید بریم پائین … بدو

 -من نمیام . خوابم میاد

 -بیا لوس نكن خودتو اون بالا این وقت صبح رو دیگه هیچوقت نمیتوني ببیني واقعا حس بیرون رفتن نداشتم

نیما پتو از روم كشید و انداخت رو زمین با دستاي سردش پاهامو كشید سمت لب تخت

به زور مجبور شدم بلند شم

دلم میخواست باهاش دعوا كنم هم خوابم میومد هم سردم بود

هم از نیما ناراحت بودم كلا كلافه بودم

كارامو كردمو بدون یك كلمه حرف با نیما آماده شدم با هم رفتیم پائین . تقریبا همه اومده بودن اون دوستش هم همچنان خیره به من بود تو این لحظه پتانسیلشو داشتم باهاش دعوا كنم اما با رسیدن فاطمه و رضا دیگه نگاهمو ازش گرفتم بعد احوال پرسي اولیه همه با هم راه افتادیم رضا و نیما مشغول حرف راجب كار بودن اینجا هم اون كار لعنتي رو ول نمیكردن از همه دنیا شاكي بودم فاطمه كه كنار من بود پرسید

 -خوبي بنفشه ؟ انگار دیشب بد خوابیدي چشم هات ورم كرده

 -آره جام عوض میشه بدخواب میشم . دیر هم خوابیدیم خندید و گفت

 -ما هم دیر خوابیدیم … مردا تو مسافرت فعال تر میشن

از حرفش خندیدم . میخواستم بگم نیما كلا فعاله تو مسافرت بیش فعال میشه اما انقدر باهاش صمیمیت حس نمیكردم بگم نیما یهو برگشت سمت ما و گفت

 -به چي میخندین ؟

خواستم جواب بدم كه همون دوستش از پشت سر ما جواب داد  -به شما دوتا میخندن نیما لبخندي زد و گفت

-آره … داریوش راست میگه به ما میخندین ؟ فاطمه گفت

 -نه … مگه شما خنده دارین ؟

خندیدم و نیما و رضا اومدن دو طرف ما

داریوش هم از ما رد شد و با فاصله جلو تر از ما بود

همه جا رو مه گرفته بود و تقریبا با چند قدم دور شدن دیده نمیشدي…

نیما آروم كنار گوشم گفت

 -راستشو بگو

 -هیچي بابا حرف خانمانه بود

 -جدا ؟

سر تكون و نیما به داریوش خیره شد. 

نمیدونستم باید بهش میگفتم نگاه هاي داریوش اذیتم میكنه یا نه فعلا سوال مهم تري داشتم و پرسیدم

 -الان میگي عمه چي گفت ؟

 -اومدیم تعطیلات .. استراحت … ول كن اونارو… 

 -خب چرا نمیگي كه انقدر ذهنم درگیر اونا نشه

 -گفت نیاز بهتر شده… 

 -همین ؟

 -آره… 

 -اینو نمیگفتي ؟ براي این هزار بار زنگ زد ؟ من احمقم به نظرت ؟

 -همینو گفت . گفت نیاز خوب شده . گفتم خداروشكر . گفت مرخص شد شاید بیایم تور دور اروپا. جواب ندادم بهش . خودش گفت تو و بنفشه خوبین ؟ گفتم مرسي خدارو شكر همین… 

 -بیان تور اروپا ؟ یا صاف بیان اینجا ؟

-مثلا بیان اینجا … اولا كه به درك … دوما كه به درك … سوما كه … بازم به درك بنفشه

بذارشون كنار … نذار گند بزنن به حالمون

 -زدن دیگه … میزنن یعني… 

 -چه كاري از من بر میاد ؟ جز اینكه بیخیال بشم ؟

 -نه … اما طبیعي نیستن

 -میدونم . هیچوقت طبیعي نبودن. 

نزدیك بود بگم تو هم طبیعي نیستي . اما خوشبختانه تونستم جلو زبونمو بگیرم.

چون نیما همین الانم نیمه عصباني بود و حالا كي میخواست خاموشش كنه. 

مسلما عمه اش مشكل داشت كه دخترشم مشكل دار شده بود. 

اما قابل درك نبودن … واقعا قابل درك نبودن برام

بلاخره رسیدیم بالاي تپه و دقیقا رفتیم بالاي مه اي كه زیر پامون بود. 

یه كلبه كوچیك اون بالا بود با میز هاي چوبي كه همه نشستیم و صبحانه سفارش دادیم

تا برگردیم فقط به خوش و بش و عكس گرفتن گذشت. 

حال منم بهتر شده بود. قبل از ظهر بود برگشتیم پائین . از مه دیگه خبري نبود. 

بچه ها گفتن حالا كه هوا تقریبا آفتابي شده برم تا دریاچه و اونجا ماهي كبابي نهار بخوریم

قرار شد دور هم با سه تا از ماشینا فقط بریم . منو نیما و رضا و فاطمه قرار شد با ماشین ما بریم..

منو فاطمه پشت نشستیم. 

هنوز نیما حركت نكرده بود كه در سمت من باز شد و داریوش گفت

 -جا دارین منم با شما بیام ؟

فاطمه سریع جا به جا شد و من به نیما نگاه كردم اونم به داریوش گفت

-بیا بچه ها جمع تر میشینن

خودمو تا جاي ممكن كنار كشیدم و داریوش سوار شد موقع بستن كمربند دستش خورد به دستم. 

اینجا همه با هم دست میدادیم من حتي بي حجاب بودم

اما همه اینا دلیل نمیشد تماس غیر ضروري كه از قصد باشه مورد توجه نباشه. 

دست دادن یه چیزه… 

دست زدن یه چیز دیگه. 

انقدر جا بود كه دستش به من نخوره . با این وجود چیزي نگفتم. 

فعلا بهتر بود سكوت میكردم تا ببینم حركت دیگه اي ازش سر میزنه یا نه یكم رفتیم خم شد و به نیما فلش داد و گفت  -اینو بذار جا اون آهنگاي پوسیده ات وقتي خم شد تقریبا شیرجه رفت رو پاي من پامو كنار كشیدم كه فاطمه تو گوشم گفت  -برگشت تو جلو بشین رضا بیاد پشت

از این حرفش فهمیدم متوجه حركت داریوش شده و سر تكون دادم نیما از تو آینه سوالي نگاهم كرد با سر گفتم هیچي

واقعا میدونستم اگه به داریوش اشارهكنم همینجا میزنه كنار و جاهارو عوض میكنه اونوقت از اول سفر همه میریم تو واكنش… 

یه ساعتي رفتیم كه بلاخره رسیدیم

آهنگا شاد بود اما جو ماشینخیلي شاد نبود و رضا و نیما تقریبا داشتن باز راجب كار حرف میزدن

تا نیما پارك كرد فاطمه درو باز كردو پیاده شد من اما كمربندم سمت داریوش بود قفلش

براي همین برگشتم ان سمت و خواستم بازش كنم كه دستشو گذاشت رو دستم و گفت

 -وایسا من برات باز كنم

سریع دستمو عقب كشیدم كه خندید و گفت  -مثل ننه بزرگا چرا ترسیدي نه لبخند زدم نه نگاهش كردم با باز شدن كمربندم پیاده شدم فقط نیما هم پیاده شده بود

رفتم كنارش ایستادم و آروم گفتم

 -برگشت اگه داریوش میاد با ما من جلو میشینم سوالي برگشت سمتم و پرسید

 -چیزي شده ؟

چون داریوش و بقیه هم اومده بودن گفتم

 -بعد برات میگم نفسشو كلافه بیرون داد یهو خوشحال شدم

بلاخره یه چیزي بود كه نیما میخواست بدونه و من گفتم بعد برات میگم اما یهو نیما بازومو گرفت و گفت بریم قدم بزنیم تا بقیه برسن

محلت نداد موافقت كنمو منو با خودش كشید داریوش پشت سرمون خندید و گفت

 -رفتن نومزد بازي … نیما بپا تو دوربینا نیفتي نیما هم داد زد  -ببند داریوش… 

هرچند لحن هر دو شوخي داشت و جدي نبود اما فشار دست نیما رو بازو من كاملا جدي بود با نیما كنار دریاچه رفتیم و از بقیه دور شدیم دریاچه بزرگ و سبزي بود

با كلي قایق تفریحي و ماهیگیري روش نیما دستمو ول نكرد

دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم

 -دردم اومد نیما

مثل كسي كه حواسش نبوده باشه به دستش نگاه كرد و سریع دستمو ول كرد و گفت  -ببخشید… حالا بگو … چي شده ؟

 -نمیدونم … مطمئن نیستم یعني… 

 -فقط بگو بنفشه … كاري كرده داریوش ؟ حرفي زده ؟

 -راستش فاطمه هم متوجه شد … اول خوایت كمربندشو ببنده دستش به دستم خورد

 -خب این كه مهم نیست

 -آخه جا بود

 -خب

 -بعد خواست فلش بده خم شد رو… افتاد رو پام تقریبا اخم هاي نیما بیشتر تو هم رفت و ادامه رو گفتم

-موقع پیاده شدن خواستم كمربندمو باز كنم كه دستشو گذاشت رو دستم گفت بذار كمكت كنم

 -اخم نیما بیشتر شد و گفت

 -تو چكار كردي اونوقت ؟

چكار میكردم. دستمو كشیدم پیاده شدم. بهت گفتم

نیما لب هاشو به هم فشار داد و خواست چیزي بگه كه رضا صدامون كرد اخم نیما بیشتر شد و گفت  -تو چكار كردي اونوقت ؟ با كلافگي گفتم

 -چكار میكردم. دستمو كشیدم پیاده شدم بعدشم كه بهت گفتم

نیما لب هاشو به هم فشار داد و خواست چیزي بگه كه رضا صدامون كرد هر دو برگشتیم سمت رضا كه بلند گفت

 -بیاین بچه ها… میخوایم یه قایق بزرگ دور همي بگیریم… 

باهم به سمتش رفتیم و نیما آروم گفت

 -حواسم بهش هست كاري كرد باز تو بگو

-باشه…

دیگه حرفي نزدیم.

اما فاطمه كه منو دید آروم پرسید

 -به نیما گفتي؟

منم آروم طوري كه فقط خودش بشنوه جواب دادم  -آره… تابلو بود؟

 -قیافه نیما مشخصه عصبي شده . كاش نمیگفتي

 -چرا؟

 -خودمون حلش میكردیم . اینجوري میترسم بینشون دعوا شه از حرفش نگران شدم. 

رسیدیم به قایق و سوار شدیم

فاطمه و رضا جلو ما نشستن و بحثمون نیمه كاره موند. 

میدونستم فاطمه بلاخره چند سال بود با نیما و این اكیپ آشنا بود و بهتر میدونست اخلاق اونارو

اما من نمیتونستم ریسك كنم و نگم به نیما. 

چون نمیخواستم بعد چیزي بشه و نیما از چشم من ببینه. 

یا بخاطر نگفتنم الكي با من دعوا كنه. 

قایق آروم حركت كرد و راهنمایي كه رو قایق بود شروع كرد به توضیح دادن راجب دریاچه.

انگلیسي میگفت و تقریبا نیفهمیدم چي میگه

اما وسطش یه شوخي كرد و اصطلاح آورد كه نفهمیدم و رو به نیما گفتم -منظورش چي بود؟

قبل از اینكه نیما جواب بده داریوش سرشو آورد از پشت نزدیك ما و گفت  -میگه قدیمیا میگن شناكردن زنا تو این آب اونارو پسر زا میكنه . اما به خانما پیشنهاد میدم اینجا لخت شنا نكنن

اخم رو صورت نیما مشهود بود . اما حرفي نزد و من گفتم  -آها

سیاوش برگشت عقب و نیما خم شد كنار گوشم گفت

 -گفت قدیمیا میگن شنا كردن اینجا بچه اولو پسر میكنه اما شواهد نشون داده بیشتر نازائي

میاره. منظورش كثیف بودن آب بخاطر فاضلاب هاییه كه غیر قانوني وارد میشه. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن